تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ترکی شیرازی : فصل پنجم - قطعهها و تکبیتیها
شمارهٔ ۸۲ - ای نیک مرد!
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۳۲ - ای امم را سر بسر مالک رقاب
ای امم را سر بسر مالک رقاب
شرمگین ماه از رخت چون آفتاب
ساخت تا نقاش قدرت نقش تو
حسن یوسف گشت چون نقشی برآب
هر که دیدت رخ به بیداری به روز
آفتاب و مه به شب بیند به خواب
شد شرنگ از لعل نوشین تو شهد
گشت آب از آتشین رویت شراب
در فراقت خون دل لخت جگر
عاشقان را آن شراب است این کباب
کشوری آباد را، ویرانه کرد
اختلاف رأی و جور انقلاب
سر، به پای صلح کل باید نهاد
تا از او آباد گردد هر خراب
با بتی مهوش صبوحی کش به صبح
پیش کز رخ شمس برگیرد نقاب
بهر شیرین، خسرو، ار فرهاد کشت
تلخی شیرویه کرد او را عقاب
سر نهادن بر سر سودای عشق
منصبی عالیست سر از وی متاب
بی حسابی های عالم نیست شد
در حساب مالک یوم الحساب
از ثعالب شد تهی میدان مکر
حیدر صفدر برون آمز زغاب
در حجاب وهم «حاجب » تا بکی
ای خوش آن روزی که برگیری حجاب
شرمگین ماه از رخت چون آفتاب
ساخت تا نقاش قدرت نقش تو
حسن یوسف گشت چون نقشی برآب
هر که دیدت رخ به بیداری به روز
آفتاب و مه به شب بیند به خواب
شد شرنگ از لعل نوشین تو شهد
گشت آب از آتشین رویت شراب
در فراقت خون دل لخت جگر
عاشقان را آن شراب است این کباب
کشوری آباد را، ویرانه کرد
اختلاف رأی و جور انقلاب
سر، به پای صلح کل باید نهاد
تا از او آباد گردد هر خراب
با بتی مهوش صبوحی کش به صبح
پیش کز رخ شمس برگیرد نقاب
بهر شیرین، خسرو، ار فرهاد کشت
تلخی شیرویه کرد او را عقاب
سر نهادن بر سر سودای عشق
منصبی عالیست سر از وی متاب
بی حسابی های عالم نیست شد
در حساب مالک یوم الحساب
از ثعالب شد تهی میدان مکر
حیدر صفدر برون آمز زغاب
در حجاب وهم «حاجب » تا بکی
ای خوش آن روزی که برگیری حجاب
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۶۰ - عاشق جانانه از جان بگذرد
عاشق جانانه از جان بگذرد
جان کند قربان جانان بگذرد
دین و ایمان چیست در سودای عشق
عشقباز، از دین و ایمان بگذرد
دردمند عشق کی خواهد طبیب
از علاج درد و درمان بگذرد
زین بساط دهر از یک تندباد
همچنان موری سلیمان بگذرد
کس نخواهد ماند باقی جز خدا
چون گدا یکروز سلطان بگذرد
چون سکندر، از فراق دوستان
خضر نیز از آب حیوان بگذرد
دار، را عیسی گهی رفتی فراز
گه ز داری پور عمران بگذرد
کفر و ایمان صلح کردند و گذشت
کافر است آنکو، به کفران بگذرد
نیست کس انسان پرست و حق پسند
کز بتی بر شکل انسان بگذرد
ظالم ار، سندان بود مظلوم را
تیر آه از سخت سندان بگذرد
ملک ویران، نوجوانان غرق خون
این ستم بر آل سامان بگذرد
شعله آه از جگر سر بر کشید
سیل اشک از دل به دامان بگذرد
هر دهی آباد از دهقان شود
ده خراب افتد چو دهقان بگذرد
«حاجبا» تا صلح کل گیرد رواج
این بلا بر اهل ایران بگذرد
جان کند قربان جانان بگذرد
دین و ایمان چیست در سودای عشق
عشقباز، از دین و ایمان بگذرد
دردمند عشق کی خواهد طبیب
از علاج درد و درمان بگذرد
زین بساط دهر از یک تندباد
همچنان موری سلیمان بگذرد
کس نخواهد ماند باقی جز خدا
چون گدا یکروز سلطان بگذرد
چون سکندر، از فراق دوستان
خضر نیز از آب حیوان بگذرد
دار، را عیسی گهی رفتی فراز
گه ز داری پور عمران بگذرد
کفر و ایمان صلح کردند و گذشت
کافر است آنکو، به کفران بگذرد
نیست کس انسان پرست و حق پسند
کز بتی بر شکل انسان بگذرد
ظالم ار، سندان بود مظلوم را
تیر آه از سخت سندان بگذرد
ملک ویران، نوجوانان غرق خون
این ستم بر آل سامان بگذرد
شعله آه از جگر سر بر کشید
سیل اشک از دل به دامان بگذرد
هر دهی آباد از دهقان شود
ده خراب افتد چو دهقان بگذرد
«حاجبا» تا صلح کل گیرد رواج
این بلا بر اهل ایران بگذرد
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۶۶ - ماه من گر طرف کاکل بشکند
ماه من گر طرف کاکل بشکند
رونق بازار سنبل بشکند
گر نقاب وهم از، رخ افکند
قدر ماه و قیمت گل بشکند
در تغنی آن نگار گل عذار
نغمه را، در نای بلبل بشکند
با حقیقت بگذر، از پل نی مجاز
می برد آبت اگر پل بشکند
کوک کن مطرب تو، بربط را چو فور
تا خماری را، بطی مل بشکند
در کمند آرد مگس را عنکبوت
وقت حمله شیر نر، غل بشکند
روز میدان شیر چون جولان کند
جیش گرگان بی تأمل بشکند
جزء و کل گر، بر خلافش صف کشند
صف بدرد جزء با کل بشکند
نیست «حاجب » را توسل با کسی
چون توسل را، توکل بشکند
رونق بازار سنبل بشکند
گر نقاب وهم از، رخ افکند
قدر ماه و قیمت گل بشکند
در تغنی آن نگار گل عذار
نغمه را، در نای بلبل بشکند
با حقیقت بگذر، از پل نی مجاز
می برد آبت اگر پل بشکند
کوک کن مطرب تو، بربط را چو فور
تا خماری را، بطی مل بشکند
در کمند آرد مگس را عنکبوت
وقت حمله شیر نر، غل بشکند
روز میدان شیر چون جولان کند
جیش گرگان بی تأمل بشکند
جزء و کل گر، بر خلافش صف کشند
صف بدرد جزء با کل بشکند
نیست «حاجب » را توسل با کسی
چون توسل را، توکل بشکند
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۱ - شاهدان کار تموچین کردهاند
شاهدان کار تموچین کردهاند
ره به تبت رخنه در چین کردهاند
چین و ژاپن تبت و تاتار، را
مشک با راز، زلف پرچین کردهاند
کرد گلزار عذار از خط سبز
چشم بد، را خوب برچین کردهاند
لادن و عود و عبیر و مشکبان
در میان هر عرقچین کردهاند
زلف را، در دست بهر صید دل
چون کمند رستمی چین کردهاند
بهر قربانی ره مشروطه را
در صف عشاق گلچین کردهاند
دینفروشان دکه باطل چیدهاند
وحی حقْشان حکم برچین کردهاند
یوسفان صدق و عصمت «حاجبا»
حسن را عطف کمر، چین کردهاند
ره به تبت رخنه در چین کردهاند
چین و ژاپن تبت و تاتار، را
مشک با راز، زلف پرچین کردهاند
کرد گلزار عذار از خط سبز
چشم بد، را خوب برچین کردهاند
لادن و عود و عبیر و مشکبان
در میان هر عرقچین کردهاند
زلف را، در دست بهر صید دل
چون کمند رستمی چین کردهاند
بهر قربانی ره مشروطه را
در صف عشاق گلچین کردهاند
دینفروشان دکه باطل چیدهاند
وحی حقْشان حکم برچین کردهاند
یوسفان صدق و عصمت «حاجبا»
حسن را عطف کمر، چین کردهاند
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۲ - زلف را خوبان پر از چین کرده اند
زلف را خوبان پر از چین کرده اند
راه از این رخنه در چین کرده اند
با سپاه حسن و خیل خال و خط
در جهان کاری به موچین کرده اند
حور و غلمان از، گل و ریحان خلد
عرش را تا فرش تزئین کرده اند
شاهد مشروطه را، ارواح پاک
با، سر و جان مهر و کابین کرده اند
مشتری طبعان به گوش و گردنش
طوق ماه و عقد پروین کرده اند
ملک دلها خوب ویران کرده ای
خسروان دادگر این کرده اند
زین سبب پرویز را بگذاشتند
تکیه بر بهرام چوبین کرده اند
وضع این قانون و این مشروطه را
عارفان زانصاف تمکین کرده اند
در، عدد، روحانیان و قدسیان
منتخب از سبع و سبعین کرده اند
تا متاع کاسدی رایج شود
زین فروشان تکیه بر، زین کرده اند
شعر «حاجب » را به جان ارباب هوش
از ره، تصدیق تحسین کرده اند
راه از این رخنه در چین کرده اند
با سپاه حسن و خیل خال و خط
در جهان کاری به موچین کرده اند
حور و غلمان از، گل و ریحان خلد
عرش را تا فرش تزئین کرده اند
شاهد مشروطه را، ارواح پاک
با، سر و جان مهر و کابین کرده اند
مشتری طبعان به گوش و گردنش
طوق ماه و عقد پروین کرده اند
ملک دلها خوب ویران کرده ای
خسروان دادگر این کرده اند
زین سبب پرویز را بگذاشتند
تکیه بر بهرام چوبین کرده اند
وضع این قانون و این مشروطه را
عارفان زانصاف تمکین کرده اند
در، عدد، روحانیان و قدسیان
منتخب از سبع و سبعین کرده اند
تا متاع کاسدی رایج شود
زین فروشان تکیه بر، زین کرده اند
شعر «حاجب » را به جان ارباب هوش
از ره، تصدیق تحسین کرده اند
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۱۴ - عمر عزم بیوفایی میکند
عمر عزم بیوفایی میکند
روز و شب مشق جدایی میکند
میگریزد عقل از میدان عشق
باز، در ما، خودستایی میکند
مست و مخمور است زاهد روز و شب
باز عرض خودستایی میکند
هرکه در مسجد رود بیند به چشم
کور و روی رهنمایی میکند
درگه پیر مغان میبوس از آنک
شاه در این در گدایی میکند
این دلیری بین که آن زیبا صنم
از جهانی دلربایی میکند
بنده پیر خرابات از غلو
بر همه عالم خدایی میکند
دیو، را مشروطه چون برداشت بند
چون سلیمان خودستایی میکند
طفلک نادان نارس را ببین
دعوی علم رسایی میکند
عشوه دنیا مخر کاین نوعروس
زود ترک آشنایی میکند
هست پست افتاده پس ماندگان
ادعای پیشوایی میکند
دشمن بدخواه و بیکردار ما
بیحجابی، بیحیایی میکند
پای نه بر چرخ کان دهقان پیر
بره و گاوت فدایی میکند
طبع «حاجب» بحر و فلکش فکرت است
خوب فهمش ناخدایی میکند
روز و شب مشق جدایی میکند
میگریزد عقل از میدان عشق
باز، در ما، خودستایی میکند
مست و مخمور است زاهد روز و شب
باز عرض خودستایی میکند
هرکه در مسجد رود بیند به چشم
کور و روی رهنمایی میکند
درگه پیر مغان میبوس از آنک
شاه در این در گدایی میکند
این دلیری بین که آن زیبا صنم
از جهانی دلربایی میکند
بنده پیر خرابات از غلو
بر همه عالم خدایی میکند
دیو، را مشروطه چون برداشت بند
چون سلیمان خودستایی میکند
طفلک نادان نارس را ببین
دعوی علم رسایی میکند
عشوه دنیا مخر کاین نوعروس
زود ترک آشنایی میکند
هست پست افتاده پس ماندگان
ادعای پیشوایی میکند
دشمن بدخواه و بیکردار ما
بیحجابی، بیحیایی میکند
پای نه بر چرخ کان دهقان پیر
بره و گاوت فدایی میکند
طبع «حاجب» بحر و فلکش فکرت است
خوب فهمش ناخدایی میکند
حاجب شیرازی : غزلیات
شماره ۱۳۴ - رسم ایران است یا اهل فرنگ
رسم ایران است یا اهل فرنگ
با بدان یکرنگ و با خوبان دورنگ
با بدان خوبی و با خوبان بدی
شیوه گرگ است و رفتار پلنگ
شهرت درویشی و دام و کمند
نام فقر و وضع ششلول و تفنگ
کیست آن درویش کودارد گذشت
از زنان شوخ و وز طفلان شنگ
کیست آن درویش کو، هرگز نبود
در پی . . . فراخ و . . . تنگ
ای بسا اسب همایون تیزتک
روز پیری کمتر از یابوی لنگ
دوستان را دشمن ناموس و نام
دشمنان را دوست با ادبار ننگ
ای بسا بهمن بکام اژدها
وی بسا یونس گرفتار نهنگ
دانمت آخر پشیمان می شوی
پای امیدت خورود روزی بسنگ
نیست این آئین درویشی حق
کار الواط است این کار جفنگ
هر که خود نشناخت نشناسد خدا
بنده نفس است و خودخواه و دورنگ
شخص نابینا نبیند راه و چاه
هر چه داند خویش را چست و زرنگ
می نشاید غره شد «حاجب » به خویش
بخت چون برگشت زد آئینه زنگ
با بدان یکرنگ و با خوبان دورنگ
با بدان خوبی و با خوبان بدی
شیوه گرگ است و رفتار پلنگ
شهرت درویشی و دام و کمند
نام فقر و وضع ششلول و تفنگ
کیست آن درویش کودارد گذشت
از زنان شوخ و وز طفلان شنگ
کیست آن درویش کو، هرگز نبود
در پی . . . فراخ و . . . تنگ
ای بسا اسب همایون تیزتک
روز پیری کمتر از یابوی لنگ
دوستان را دشمن ناموس و نام
دشمنان را دوست با ادبار ننگ
ای بسا بهمن بکام اژدها
وی بسا یونس گرفتار نهنگ
دانمت آخر پشیمان می شوی
پای امیدت خورود روزی بسنگ
نیست این آئین درویشی حق
کار الواط است این کار جفنگ
هر که خود نشناخت نشناسد خدا
بنده نفس است و خودخواه و دورنگ
شخص نابینا نبیند راه و چاه
هر چه داند خویش را چست و زرنگ
می نشاید غره شد «حاجب » به خویش
بخت چون برگشت زد آئینه زنگ
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۲۷ - ای رخت مهر سپهر انما
ای رخت مهر سپهر انما
قامتت سرو ریاض هل اتی
شرحی از موی تو واللیل آمده
آیتی در وصف رویت والضحی
از ازل بهر ثنایت تا ابد
ذکر تسبیح ملک شد لافتی
در وجود اثبات الاکس نکرد
تا نکردی نفی شرک از تیغ لا
عاشقان هستند در فرمان تو
نقطه تسلیم پرگار رضا
هرکه شد مفتون زلف دلکشت
گشت مطلق از قیود ما سوی
از تو جوید یک نظر نور علی
تا شود خاک وجودش کیمیا
قامتت سرو ریاض هل اتی
شرحی از موی تو واللیل آمده
آیتی در وصف رویت والضحی
از ازل بهر ثنایت تا ابد
ذکر تسبیح ملک شد لافتی
در وجود اثبات الاکس نکرد
تا نکردی نفی شرک از تیغ لا
عاشقان هستند در فرمان تو
نقطه تسلیم پرگار رضا
هرکه شد مفتون زلف دلکشت
گشت مطلق از قیود ما سوی
از تو جوید یک نظر نور علی
تا شود خاک وجودش کیمیا
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۳۰ - سالها در خود سفر کردیم ما
سالها در خود سفر کردیم ما
در سفر عمری بسر کردیم ما
از دیار خویشتن بستیم بار
خویشتن را در بدر کردیم ما
بار افکندیم در هر منزلی
پس سبک زانجا گذر کردیم ما
غوطه ها خوردیم در هر لجه
دامنی زان پر گهر کردیم ما
خشک وتر دیدیم در عالم بسی
سیرها در بحر و بر کردیم ما
شهرها دیدیم بی حد و شمار
عالمی زیر و زبر کردیم ما
عاقبت با یار چون نور علی
کشور جان را سفر کردیم ما
در سفر عمری بسر کردیم ما
از دیار خویشتن بستیم بار
خویشتن را در بدر کردیم ما
بار افکندیم در هر منزلی
پس سبک زانجا گذر کردیم ما
غوطه ها خوردیم در هر لجه
دامنی زان پر گهر کردیم ما
خشک وتر دیدیم در عالم بسی
سیرها در بحر و بر کردیم ما
شهرها دیدیم بی حد و شمار
عالمی زیر و زبر کردیم ما
عاقبت با یار چون نور علی
کشور جان را سفر کردیم ما
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۳۱ - تا گمان پاو سر کردیم ما
تا گمان پاو سر کردیم ما
پاو سر وقف سفر کردیم ما
در طریق عشق بنهادیم پا
عاشقانه ترک سر کردیم ما
خشک لب رفتیم در هر محفلی
کام جان از باده تر کردیم ما
کام جان از لعل آن شیرین وشی
خسروانه پر شکر کردیم ما
هرکجا دیدیم نیکو قامتی
دست با او در کمر کردیم ما
غوطه ها خوردیم در دریای عشق
عالمی را پرگهر کردیم ما
در بیابانیکه پایانی نداشت
هر زمان نوعی بسر کردیم ما
عاقبت نور علی شد یار ما
یار منظور نظر کردیم ما
پاو سر وقف سفر کردیم ما
در طریق عشق بنهادیم پا
عاشقانه ترک سر کردیم ما
خشک لب رفتیم در هر محفلی
کام جان از باده تر کردیم ما
کام جان از لعل آن شیرین وشی
خسروانه پر شکر کردیم ما
هرکجا دیدیم نیکو قامتی
دست با او در کمر کردیم ما
غوطه ها خوردیم در دریای عشق
عالمی را پرگهر کردیم ما
در بیابانیکه پایانی نداشت
هر زمان نوعی بسر کردیم ما
عاقبت نور علی شد یار ما
یار منظور نظر کردیم ما
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۳۲ - باز ساز عشق سر کردیم ما
باز ساز عشق سر کردیم ما
ترک عقل تیره سر کردیم ما
معتکف گشتیم کنج میکده
باده نوشان را خبر کردیم ما
خشک لب هر جا حریفی یافتیم
کام او از باده تر کردیم ما
شربتی از لعل جانان ساختیم
کام جان ها پر شکر کردیم ما
داغ عشقی بر جگرها سوختیم
سینه ها را پر شرر کردیم ما
گنج جان در کنج ویران یافتیم
ترک گنج سیم و زر کردیم ما
دست و دل شستیم از سود و زیان
ترک هر نفع و ضرر کردیم ما
پا و سر در عشق جانان باختیم
خویش را بی پا و سر کردیم ما
سرگذشت خویش کوته ساختیم
قصه خود مختصر کردیم ما
همنشین گشتیم با نور علی
خویشتن را معتبر کردیم ما
ترک عقل تیره سر کردیم ما
معتکف گشتیم کنج میکده
باده نوشان را خبر کردیم ما
خشک لب هر جا حریفی یافتیم
کام او از باده تر کردیم ما
شربتی از لعل جانان ساختیم
کام جان ها پر شکر کردیم ما
داغ عشقی بر جگرها سوختیم
سینه ها را پر شرر کردیم ما
گنج جان در کنج ویران یافتیم
ترک گنج سیم و زر کردیم ما
دست و دل شستیم از سود و زیان
ترک هر نفع و ضرر کردیم ما
پا و سر در عشق جانان باختیم
خویش را بی پا و سر کردیم ما
سرگذشت خویش کوته ساختیم
قصه خود مختصر کردیم ما
همنشین گشتیم با نور علی
خویشتن را معتبر کردیم ما
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۴۱ - این عرق باشد برویش یا گلاب
این عرق باشد برویش یا گلاب
یا گشوده عقد پروین آفتاب
یا شده در جدول گلزار حسن
جاریش از چشمه خورشید آب
تابش مهر است از ماهش عیان
یا زده بر روی سیمین زر نقاب
قطره های می بود بر لعل او
یا که خورشید است یاقوت مذاب
سنبل تر بر گل افشان کرده است
تار زلفش بسته بر عارض نقاب
نرگس مست است از می سرگردان
یا که رفته چشم مخمورش بخواب
جلوه گر از چهره اش نور علیست
یا شده طالع ز ماهش آفتاب
یا گشوده عقد پروین آفتاب
یا شده در جدول گلزار حسن
جاریش از چشمه خورشید آب
تابش مهر است از ماهش عیان
یا زده بر روی سیمین زر نقاب
قطره های می بود بر لعل او
یا که خورشید است یاقوت مذاب
سنبل تر بر گل افشان کرده است
تار زلفش بسته بر عارض نقاب
نرگس مست است از می سرگردان
یا که رفته چشم مخمورش بخواب
جلوه گر از چهره اش نور علیست
یا شده طالع ز ماهش آفتاب
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۴۲ - صبحدم آن آفتاب مه نقاب
صبحدم آن آفتاب مه نقاب
خوش درآمد از در ما بی حجاب
گردش چشمان مست سرخوشش
جام می پیمود ما را بی حساب
آفتاب روی عالم تاب او
ذره خود بیش نبود آفتاب
نرگس شهلاست هر شب سرگردان
دیده تا آن چشم مخمورش بخواب
ماه رخسارش مرا در دیدگان
عکس خورشید است تابیده بر آب
هفت بحر اخضر گردون بود
برسر دریای چشمم یک حباب
گشت تابان در دلم نور علی
آفتابی دیدم اندر ماهتاب
خوش درآمد از در ما بی حجاب
گردش چشمان مست سرخوشش
جام می پیمود ما را بی حساب
آفتاب روی عالم تاب او
ذره خود بیش نبود آفتاب
نرگس شهلاست هر شب سرگردان
دیده تا آن چشم مخمورش بخواب
ماه رخسارش مرا در دیدگان
عکس خورشید است تابیده بر آب
هفت بحر اخضر گردون بود
برسر دریای چشمم یک حباب
گشت تابان در دلم نور علی
آفتابی دیدم اندر ماهتاب
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۴۳ - صبح روشن گشته و مه در نقاب
صبح روشن گشته و مه در نقاب
سر بگردون برکشیده آفتاب
ناله قمری و بلبل در چمن
گشته همچون نغمه چنگ و رباب
سرو و گل چونند اندر بوستان
آیه طوبی لهم حسن مآب
مطرب خوش نغمه رقصان از سرود
ساقی گلچهره سرمست از شراب
زاهدان در صومعه معمار هوش
عاشقان در میکده مست و خراب
خرقه و سجاده کردم رهن می
دفتر دانش بشستم ز آب ناب
شد فروزان ناگهان نور علی
ذره ها گشتند هر یک آفتاب
سر بگردون برکشیده آفتاب
ناله قمری و بلبل در چمن
گشته همچون نغمه چنگ و رباب
سرو و گل چونند اندر بوستان
آیه طوبی لهم حسن مآب
مطرب خوش نغمه رقصان از سرود
ساقی گلچهره سرمست از شراب
زاهدان در صومعه معمار هوش
عاشقان در میکده مست و خراب
خرقه و سجاده کردم رهن می
دفتر دانش بشستم ز آب ناب
شد فروزان ناگهان نور علی
ذره ها گشتند هر یک آفتاب
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۴۴ - عین ما آبست و ما در وی حباب
عین ما آبست و ما در وی حباب
صورت ما جام و معنی خود شراب
صورت و معنی است عین یکدگر
صورت آمد موج و معنی گشت آب
آفتاب از ذره میگردد عیان
ذره هم گردد عیان از آفتاب
جام می برکف همی رقصم ز ذوق
بر در دیر مغان مست و خراب
خوش درآ در میکده جامی بنوش
تا شوی از سرمستان کامیاب
حرز جان کن سوره اخلاص را
تا بدل بینی رخ ام الکتاب
مطربا از گفته نور علی
یک غزل بنواز با چنگ و رباب
صورت ما جام و معنی خود شراب
صورت و معنی است عین یکدگر
صورت آمد موج و معنی گشت آب
آفتاب از ذره میگردد عیان
ذره هم گردد عیان از آفتاب
جام می برکف همی رقصم ز ذوق
بر در دیر مغان مست و خراب
خوش درآ در میکده جامی بنوش
تا شوی از سرمستان کامیاب
حرز جان کن سوره اخلاص را
تا بدل بینی رخ ام الکتاب
مطربا از گفته نور علی
یک غزل بنواز با چنگ و رباب
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۴۵ - تن رها کن همچو ما جانی طلب
تن رها کن همچو ما جانی طلب
جان و تن در باز و جانانی طلب
درد اگر داری بیا دردی بنوش
از طبیب درد درمانی طلب
خاطر مجموع اگر خواهی بیا
حلقه زلف پریشانی طلب
اعتباری نیست بر دور جهان
رو سر خود گیر و سامانی طلب
تا بکی باشی به بند این و آن
این وآن بگذار و عرفانی طلب
خوش درآ در میکده رندانه وار
نزد سید ذوق رندانی طلب
بر در میخانه چون نور علی
کفر را بگذار و ایمانی طلب
جان و تن در باز و جانانی طلب
درد اگر داری بیا دردی بنوش
از طبیب درد درمانی طلب
خاطر مجموع اگر خواهی بیا
حلقه زلف پریشانی طلب
اعتباری نیست بر دور جهان
رو سر خود گیر و سامانی طلب
تا بکی باشی به بند این و آن
این وآن بگذار و عرفانی طلب
خوش درآ در میکده رندانه وار
نزد سید ذوق رندانی طلب
بر در میخانه چون نور علی
کفر را بگذار و ایمانی طلب
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۵۵ - عشق بیجور و جفائی هست نیست
عشق بیجور و جفائی هست نیست
حسن بیمهر و وفائی هست نیست
جوهر ما را جلائی هست نیست
گوهر ما را بهائی هست نیست
نکته سنجان ره تحقیق را
جز طریق عشق رائی هست نیست
عاکفان کعبه توفیق را
جز حریم دوست جائی هست نیست
همچو مرآت ضمیر عارفان
ساغر گیتی نمائی هست نیست
عاشقان را با همه برگ و نوا
غیر بی برگ و نوائی هست نیست
سالکان را همچو نور عین و لام
در طریقت رهنمائی هست نیست
حسن بیمهر و وفائی هست نیست
جوهر ما را جلائی هست نیست
گوهر ما را بهائی هست نیست
نکته سنجان ره تحقیق را
جز طریق عشق رائی هست نیست
عاکفان کعبه توفیق را
جز حریم دوست جائی هست نیست
همچو مرآت ضمیر عارفان
ساغر گیتی نمائی هست نیست
عاشقان را با همه برگ و نوا
غیر بی برگ و نوائی هست نیست
سالکان را همچو نور عین و لام
در طریقت رهنمائی هست نیست
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۵۶ - گلعذارا چون تو یاری هست نیست
گلعذارا چون تو یاری هست نیست
چون تو یار گلعذاری هست نیست
چون بهار گلشن حسن رخت
بیخزان هرگز بهاری هست نیست
در نگارستان دل عشاق را
چون رخت نقش ونگاری هست نیست
بسکه پیماید لب لعل تو می
می پرستان را خماری هست نیست
بیقراران سر زلف ترا
بی سر زلفت قراری هست نیست
بر سریر فقر چون نور علی
پادشاه باوقاری هست نیست
چون تو یار گلعذاری هست نیست
چون بهار گلشن حسن رخت
بیخزان هرگز بهاری هست نیست
در نگارستان دل عشاق را
چون رخت نقش ونگاری هست نیست
بسکه پیماید لب لعل تو می
می پرستان را خماری هست نیست
بیقراران سر زلف ترا
بی سر زلفت قراری هست نیست
بر سریر فقر چون نور علی
پادشاه باوقاری هست نیست
نورعلیشاه : بخش اول
شماره ۵۷ - در جهان چون یار من یاری کجاست
در جهان چون یار من یاری کجاست
یار غمخوار و وفاداری کجاست
جز حضور حضرت دلدار ما
خلوت دل را پرستاری کجاست
کاروان رفت و هنوز این ماندگان
جمله در خوابند بیداری کجاست
جمله ذرات از می توحید ذات
بیخود و مستند هشیاری کجاست
گر نباشد حق مطلق را ظهور
در جهان منصوری و داری کجاست
بربساط عشق چون نور علی
جرعه نوشی رند طراری کجاست
گفتگوی ما همه گفتار اوست
به از این گفتار گفتاری کجاست
بر بساط عشق خون نور علی
جرعه نوشی رند طراری کجاست
یار غمخوار و وفاداری کجاست
جز حضور حضرت دلدار ما
خلوت دل را پرستاری کجاست
کاروان رفت و هنوز این ماندگان
جمله در خوابند بیداری کجاست
جمله ذرات از می توحید ذات
بیخود و مستند هشیاری کجاست
گر نباشد حق مطلق را ظهور
در جهان منصوری و داری کجاست
بربساط عشق چون نور علی
جرعه نوشی رند طراری کجاست
گفتگوی ما همه گفتار اوست
به از این گفتار گفتاری کجاست
بر بساط عشق خون نور علی
جرعه نوشی رند طراری کجاست