تعداد ۶۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۷۲ - مدح سلطان قزل ارسلان
زهی عنصر جوهر آفرینش
توئی روح در پیکر آفرینش
ز تو دور پذرفت چرخ بزرگی
به توسعد شد اختر آفرینش
جمال مه منظر خوبرویان
بدین نیلگون منظر آفرینش
نه آن کرم ران است قدرت که هرگز
رسد در غبارش خر آفرینش
بیک خرج انعام تو بر نیاید
بن کیسه ی لاغر آفرینش
نیارند زو، بی نگین تو حلقه
قضا و قدر بر در آفرینش
سنانت چو عکس افکند نام یابد
کواکب نشان محور آفرینش
جناب تو خلد است اگر خلد باقی
بود زین سوی محشر آفرینش
دو دست تو را هیچ دانی چه خواند
فلک قلزم و اخضر آفرینش
چو در نطق کوشی گهروار بیند
خرد صفحه خنجر آفرینش
سوی مجلس و ساغرت می نویسد
جهان جنت و کوثر آفرینش
نخستین ثنای تو خواندند بر وی
چو نه پایه شد منبر آفرینش
به اول دعای تو گفتند در وی
چو انبوه شد محضر آفرینش
چنان زد فروغ آفتاب جلالت
که شد سوخته جوهر آفرینش
پس این صحن و این سقف خود نیست چیزی
بلی دود و خاکستر آفرینش
چو تو نازینی نه پرورد هرگز
فلک در کنار و بر آفرینش
توئی با مدیح تو و الله و اعلم
نخستین خط از دفتر آفرینش
نخستین که از مشرق مسند تو
کله گوشه بر زد خور آفرینش
خرد گفت الله اکبر نزیبد
سری را جز این افسر آفرینش
فلک چشم حیرت بمالید و گفتا
کدام است است این نوبر آفرینش
بدنباله چشم بنموده ماهش
که اینک سر و سرور آفرینش
قزل ارسلان کشور آرای مغرب
که شاه است بر کشور آفرینش
قضا گفت زیباست، پایندا بادا
چنین سایه ی ئی بر سر آفرینش
جهان داورا، شهریارا، خلافت
خلافی است با داور آفرینش
سر از چنبر تو، که تا بد که زورت
همی بگسلد چنبر آفرینش
عروسی است ملکت که با زیور او
نیاورد سنگی زر آفرینش
چنان پاک دُردانه ی را چه حاجت
به خلخالی از زیور آفرینش
چنان دان که بیرون شد آن بوم بی بر
ز اقطار بوم و بر آفرینش
چو خشک و تر آفرینش گرفتی
ز بد گیر تا بهتر آفرینش
چه باشد که یک خشک صحرا نباشد
ز مجموع خشک و تر آفرینش
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۷۵ - مدح سلطان مظفرالدین قزل ارسلان سلجوقی
خهی شاه انجم و فی الله ظلک
نهادی قدم در حریم مبارک
بجائی رسیدی که یک برق لمعت
سواد شب و روز عالم کند حک
میا دین اوهام در عرض او کم
بساتین فردوس در صحن او جک
نظر، قاصدی از گذرهاش ساقط
زمین کوچه ی با فضاهاش کوچک
دگر باره بر خطه اعتدالت
بفرخ ترین طالع افتاد مسلک
گل از شقه غنچه خوش خوش بخندد
چو از طره مهد یک روزه کودک
تو گوئی کمال الزمان می نوازد
در ایوان خسرو نوای چکاوک
سپهر ظفر شهریار مظفر
قزل ارسلان ابن اعظم اتابک
منیر آفتابی که بالای گردون
ز عرض دل پاک او هست ده یک
زبانی که بر لفظ راند مدیحش
گهردار گردد چو تیغ بلارک
جهان از ملاقات طوفان تیغش
همان خاصیت یافت کز آب آهک
فلک بر سیه موج خیز سنانش
حبابی است در معرض عمر اندک
تو آن پادشاهی که ننهاد چون تو
فلک تاج اقبال بر هیچ تارک
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۲۶ - شها زهره گر جز ببزمت سراید
شها زهره گر جز ببزمت سراید
دف و بر بطش هر دو ناساز گردند
وگر آفتابت سپر کش نگردد
در او ذره ها ناوک انداز گردند
اثیر است و اقبال هر دو بدین در
چگوئی در آیند یا باز گردند؟
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۳۸ - چو دولت قدم کرده از سررسیدم
چو دولت قدم کرده از سررسیدم
بعالی جناب تو مخدوم مفضل
مرا ازوحل پای در گل که درمان
نهاد از سر منع دستیم بر دل
بدینسان تو مداح نو را پسندی
همش دست بر دل همش پای در گل
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۵۲ - دعا گوی دولت اثیر آنکه وقتی
دعا گوی دولت اثیر آنکه وقتی
بخدمت رسیده است درجیش سلطان
مبارک ضمیر تو اشعار او را
پسندیده و گرده تحسین فراوان
بسش داده تعریف و تشریف با تو
علای دول پادشاه کهستان
علی الجمله بر خاک این آستان است
ز نظم آستین پر گهرهای الوان
بخدمت رسیده و لیکن ندارد
دل بار جارش سر منع در بان
اثیر اخسیکتی : رباعیات
شمارهٔ ۶۴ - گویند این دو بیت را در مرض موت گفته و لبیک حق را اجابت فرموده است:
چو از سوگ من باز گردند قومی
نهاده به خاک اندر اخسیکتی را
بیامرز یارب مر آن را که گوید:
بیامرز یارب مر اخسیکتی را
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۸۳ - این فتح نامه در نیشابور گفته
زهی رونق ملک از سر گرفته
به یک تاختن هفت کشور گرفته
جلال ترا تاج بر سر نهاده
جمال ترا بخت در برگرفته
قضا دست تو شاه مقبل گشاده
قدر پای تو شیر صفدر گرفته
میامن ز روی مبارک نموده
ممالک برای منور گرفته
دم طالع سعد تو همچو آتش
بر این قبه آبگون در گرفته
برانده ز لوهور فال سعادت
به نام خدای و پیمبر گرفته
دعا استجابت چو دولت نموده
جهان استقامت چو اختر گرفته
اجل زان خدنگ ستاره نهادت
سوی جان خصمانت ره برگرفته
ز مشرق چو خورشید تیغی کشیده
همه دشت چون ذره لشکر گرفته
ز عکس سلاح و ز آواز مرکب
زمین و زمان برق و تندر گرفته
ز پیلان چون کوه تا زان بهیجا
فضای جهان شکل محشر گرفته
ره دیده ها گرد لشکر ببسته
گل چهره های رنگ عبهر گرفته
فلک را تف تیغ درتاب کرده
جهان را دم کوس بر سر گرفته
تو بر خنک نصرت چو خورشید تازان
چو صبح جهانگیر خنجر گرفته
عدو همچو مه مهره بر چیده از نو
چو مردان ره آن جهان برگرفته
فلک بارنامه بعیوق برده
ملک فتحنامه به شهپر گرفته
پس و پیش نصر من الله رسیده
چپ و راست الله اکبر گرفته
بنامیزد آن حق محمود غازی
تو شایسته فرزند حق ور گرفته
بنامیزد آن دزد با پشتواره
بتایید و توفیق داور گرفته
بنامیزد آن تاج و تخت و نگین را
که هستی بدان نیک در خور گرفته
بنامیزد آن دزد این مملکت را
سپرده به دیوار و بر در گرفته
فرود آمده ز آسمان همچو عیسی
به انصاف دجال با خر گرفته
به حمدالله اکنون نبینیم باری
مکان خداوند چاکر گرفته
نهاله گه شیر آهو چریده
گذرگاه شاهین کبوتر گرفته
شمر راه دریای اعظم ببسته
سها جای خورشید انور گرفته
زمین ز من فرق گردون سپرده
گیاه نوان ساق عرعر گرفته
نبینم باری کنون ملک دین را
ز غم چشم و دل آب و آذر گرفته
چو زر پیرهن کاغذی کرده ایثار؟
چو خطبه ز بیداد منبر گرفته
بحمدالله اکنون نبینم باری
گرفته سری یک جهان سرگرفته
چو عفریت ملک سلیمان گزیده
چو یأجوج سد سکندر گرفته
نه جلوه نه مژده چو طاوس و هدهد
بدان پای و سر تخت و افسر گرفته
بحمدالله اکنون جهانی است باری
ثنای ملک بوالمظفر گرفته
زهی بار رنج و غبار مذلت
ز چشم و دل خسروان برگرفته
به اقبال رأی تو فتنه تو گشته
بسی شهد شاهان دیگر گرفته
بغزنین تو موجی زده همچو دریا
خراسان ز مدح تو گوهر گرفته
چو بر خشک و تر آب و آتش براندی
به خواه آب خشک آتش تر گرفته
چو خورشید جامی که گوی حبابش
همه ذکرها بند فرقر گرفته
چو خرم شدی یاد کن بنده ای را
که بودی از او بزم شکر گرفته
بشکرانه آنکه شد خصم دولت
بدست تو شاه مظفر گرفته
بشکرانه آنکه اقبالت او را
به نزد تو آورد حنجر گرفته
بشکرانه آنکه دیدی به میدان
رسنها گلوشان چو چنبر گرفته
ببخشای برمن که نیکو نیاید
ز بنده دل بنده پرور گرفته
هلا تا نگویند خلقان که وقتی
یکی بود کارش چنین درگرفته
مثال جهان گشته زان پس زمانه
همه عبرت او را سراسر گرفته
بچم پای تو در رکاب سعادت
عنان تو چرخ مدور گرفته
هم از نهروان تا بسقسین گشاده
هم از باختر تا به خاور گرفته
سید حسن غزنوی : قصاید
شماره ۹۶ - برآنم که امروز چون داد خواهی
برآنم که امروز چون داد خواهی
نهم قصه ای در چنین بارگاهی
ببارم ز پالونه دیده آبی
برآرم ز آیینه سینه آهی
کس این قصه ننهد ولیکن توان خورد
چنین توشه برسر شاه راهی
جهاندار شاها چو رای بلندت
بیفزود من بنده را پایگاهی
چو عیسی به کیوان پریدم ز خاکی
چو یوسف به ایوان رسیدم ز چاهی
بر آن داشت او یار بی مایه را
که جوید ز خصمیش آبی و جاهی
فرو جمله گردد ز اشعار بنده
سه قطعه ز مدح تو چون پادشاهی
برون برد در هر سه نام دگر کس
درآورد و در نشر این بود ماهی
زده بیت یا صد مرا خود چه نقصان
ز کهدان جمشید کم گیر گاهی
ولیکن به حق خدائی که بر حق
بپرورد شاهی چو بهرام شاهی
بیفزود از فرق او تاج قدری
بیاراست از ذات او صدر گاهی
کزین گونه مکری بدین نوع غدری
نکرده است هیچ آدمی هیچ گاهی
برون برد زینی برآورد شینی
چون زینها که گفتم ندارد گناهی
نه چون من بود هر که دارد ثنائی
نه در تو رسد هر که یابد کلاهی
چه ماند به طاوس اگر زشت مرغی
نهد چون مگس بر سفیدی سیاهی
مرا از ثناهای خورشید ذاتت
بر این نیست جز صبح صادق گواهی
در ابواب علمم هنوز اختلافی
در انواع فضلم هنوز اشتباهی
تو شاها میندیش ازینها که گفتم
همان دان که هستم یکی داد خواهی
من از خاندان مانده مظلوم و آنگه
همه ذمیان را به عدلت پناهی
برای رضای خدائی که دادت
چو افلاک ملکی چو انجم سپاهی
که تنبیه او را به جائی رسانی
کزو عالمی را بود انتباهی
به اقبال خود سرخ رویم همی کن
که بنده گل و رای شاهی است ماهی
چو باغ هنر یافت جوئی ز آبی
نباید که سربرکشد هر گیاهی
فضولی : قصاید
شماره ۳۲ - بر آنم که از دلبران بر کنم دل
بر آنم که از دلبران بر کنم دل
نه سهل است کار چنین رب سهل
تو توفیق ترک هوا بخش یارب
که این شیوه آسان نماییست مشکل
دلا تا بکی سازد از ساده لوحی
ترا صورت از معنی خویش غافل
کند همچو آیینه صورت پرستت
بدین شکل نظاره هر شمائل
چو بتخانها کعبه خاطرت را
دمی زیور فانی از نقش زایل
شوی بسته آب و گل چون ریاحین
سراسیمه رنگ و بو چون عنادل
بخورشید رویان بد مهر راغب
به سیمین بران جفا پیشه مایل
شکار بتان مقوس حواجب
اسیر غزالان مشگین سلاسل
ز طغیان حیرت گهی دست بر سر
ز اشک ندامت گهی پای در گل
شب و روز آماج تیر ملامت
گه از طعن نادان گه از پند عاقل
ترا در ره عشق این سست عهدان
بجز محنت دایمی چیست حاصل
حسابی دگر نیست در دفتر عشق
بجز رنج باقی و اندوه فاضل
مکن نقش بر لوح دل عشق فانی
مشو حجت باطلی را مسجل
مخور می بامید نفعی کزو یافت
پس از تلخی درد سر طبع جاهل
فریبی مخور زانکه نسبت بافعی
ممد حیات است زهر هلاهل
تصور مکن عین معنیست صورت
صور نیست جز بر معانی دلایل
مجو ره بکشف رموز حقایق
ز بحث مسائل ز جمع رسائل
که گمراهی رهروان حقیقت
بود بی شک از اختلاف مسائل
تو هر مذهبی را که بر حق شناسی
نقیض تو گوید زهی دین باطل
ترا هر که بد نفس و ظالم نماید
بر دشمنت نیک نفس است و عادل
چو از نیک و بد هیچکس نیست واقف
که داند که مدبر که و کیست مقبل
منه اعتمادی بعز اعالی
مکن اعتباری بذل اراذل
بود شرط انصاف ترک فضولی
نه لاف کمالات و بحث افاضل
ز نخوت چه حاصل خبر چون نداری
که تسکین و تحریک را کیست عامل
چو صرفت هواییست مشکل که یابی
وقوفی بتحقیق افعال فاعل
مبند افترا بر عناصر چو رمال
مگو نکته خارج از حکم داخل
منه تهمت هندسی بر کواکب
که آن از چه بازغ شد این از چه آفل
مکن دأب تقویم را آلت کذب
خلاف از حساب بروج و منزل
زبان منطق نکته معنوی کن
شو از نوع ناطق نه از جنس صاهل
اگر بایدت راحت پنج روزه
ز نه چنبر چرخ پیوند بگسل
و گرنه ترا اضطرابست و افغان
درین دایره متصل چون جلاجل
مکش همچو خورشید بیم زوالی
بکنجی فکن بستر امن چون ظل
که نتواندت یافت هر چند گردد
فلک گرد عالم بچندین مشاعل
چو عنقا ز عالم گزین قاف عزلت
باسباب ملک سلیمان منه دل
چه ارواح قدسی نهان از نظر شو
مجرد ز اجرام اجسام هائل
چه به زانکه مانند آن هر دو باشی
باقبال نزید و تجرید قابل
تو مخفی و عالم ز آوازه ات بر
تو پنهان و فیض تو بر خلق شامل
اگر نیت کعبه وصل داری
چه بندی بعزم ره دور محمل
چه خیزد ز تشویش طی بوادی
چه آید ز سودای قطع مراحل
قدم بر سر کام خود نه کزین ره
بکامی توانی رسیدن بمنزل
بجز یک قدم راه تا کعبه از تو
تو در قطع این یک قدم راه کاهل
وفا کن جفا کار را وز برابر
نکو خواه بد خواه را در مقابل
به قتل ار کسی از تو خشنود گردد
رضای جوی و منت بجان نه ز قاتل
مکن در سؤال کس اندیشه برد
سؤال ار بود جان بدخواه سائل
بخیر العمل کوش یاد آر از آن دم
که بخشد جزا حق باعمال عامل
زهی ضایع انکس که پیوسته او را
بود دعوی عالی از طبع سافل
ز افلاک درشان جنت نشانش
فرود آمده آیت قدر نازل
نه دانش ز احوال آغاز واقف
نه رایش بتصدیق انجام قائل
الهی ببحر عطای عمیمت
که آن بحر را کس ندیدست ساحل
الهی بنور نبی شمع کونین
کزان چراغست روشن دو محفل
درین عرصه چندانکه بهر تردد
بود روح را مرکب جسم حامل
چنان کن نصیبم که گردم بیادت
زمانی مسبح زمانی مهلل
چو این عزت عاجل آید به آخر
مکن نا امیدم زمأمول آجل
امیدم چنانست کآخر بر آید
امیدی که دارم ز فضل مفضل
سرور قبول از روانم برد غم
لوای عطا بر سرم افکند ظل
فضولی درین نظم گفتی سخنها
خلاف مسمی ز حسن خصائل
همانا که بهر تو گفتست جامی
ایا خیر قولی فیاشر قائل
فضولی : غزلیات
شماره ۷ - چو از غم کنم چاک پیراهنم را
چو از غم کنم چاک پیراهنم را
ز مردم کند اشک پنهان تنم را
چه سان با قد خم کنم عزم کویش
گرفتست خار مژه دامنم را
غمت دانه ها می فشاند ز چشمم
بباد فنا می دهد خرمنم را
نیامد ز دست تو ای من غلامت
که در طوق ساعد کشی گردنم را
ز هر سو ره آرزو بست بر من
سرشکم که بگرفت پیرامنم را
مبین محتسب تند در ساغر می
مکن تیره آیینه روشنم را
ز غم مرده ام ماتم خویش دارم
فضولی ملامت مکن شیونم را
فضولی : اضافات
مسدس
منم بلبل گلشن آشنایی
بغربت گرفتار دام جدایی
نوایم همه نغمه بی نوایی
گرفتاریم ناامید از رهایی
چه عمرست عمرم زهی سخت جانی
چه کارست کارم زهی سست رایی
چو شمع از هوای بتان بی قرارم
همیشه سحرخیز و شب زنده دارم
سراسیمه حال و سیه روزگارم
بسوز دل و دیده اشکبارم
بآه جگر سوز در هم زبانی
ز سوز جگر طالب روشنایی
گران آمده کار و بارم جهان را
سبک اعتبار وجودم زمان را
ندیده وفا عهد من آسمان را
نموده من خسته ناتوان را
سپهر سبک سیر صد سرگرانی
که از سست عهدی و از بی وفایی
جدا زان دو ابرو چه گویم که چونم
سیه روزگار و ضعیف و زبونم
چو ماه نو اندر شفق غرق خونم
خمیده قد و ناتوان همچو نونم
تنم یافته غایت ناتوانی
قدم را رسیده کمال دو تایی
ز بسیاری درد دارم شکایت
مرا هست دردی برون از شکایت
ندانسته او را کسی حد و غایت
مگر خامه کاتب این ولایت
که امر خیالی و شغل گمانی
نمی یابد از وقت او رهایی
ملاذ امم زبده نسل آدم
نسق بخش کیفیت ملک عالم
همه جا بتوفیق و دانش مسلم
همه جا بتقدیم همت مقدم
مرین گوهر رشته کاردانی
بهین اختر اوج پاکیزه رایی
بتعظیم سرمایه سربلندی
بتأدیب پست ده هر بلندی
نهم آسمان را دهم در بلندی
چنان آمده قدر او بر بلندی
که در جنب او آسمان ز آسمانی
دم ار می زند می کند بی حیایی
زهی پایمال ترا سرفرازی
امور قضا نزد رای تو بازی
تویی اعلم عالم کارسازی
بشمشیر اندیشه قاضی غازی
که کلک ترا تیره وش خون فشانی
طریقست با اهل عصیان خطایی
شها در دلم نیست جز آرزویت
سری دارم و نشئه شوق رویت
مرا بود قبل از همه میل سویت
اگر تیزتر آمدم سوی کویت
سبب داشت ترک چنین کامرانی
مکن حمل بر سستی و بی وفایی
ز من تا درت متصل بود زایر
ز هم بسته بود ازدحام مسافر
چو شوق جمال تو غالب شد آخر
نهادم قدم بر رؤس اکابر
شرف بین که از فیض رحمت رسانی
زده ره روانت دم از ره نمایی
شها با تو بود اعتبار وجودم
همه روز در سایه ات می غنودم
ز بیم فراق تو واقف نبودم
ز افواه ناگاه حرفی شنودم
که سایه ز فرق سرم می ستادی
قرار از دل خسته ام می ربایی
خدایا بگو گر چنین عزم داری
غریبان خود را بکه می سپاری
کرا جای خود بهر جا می گذاری
که بی تو گشاید در غم گساری
فضولی که دارد ز تو زندگانی
همان تا پیش زنده چون باز مانی
الهی بآگاهی ره روانت
که این راه رو باشد اندر امانت
بفرقت چو افتد بحکم روانت
بخوان مکارم شود میهمانت
باو فیضهای دمادم رسانی
باو لطفهای پیاپی نمایی
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۸ - در ستایش امیر نظام گروسی فرماید
چو در خواب شد دیده پاسبانها
نوای درای آمد از کاروانها
به محمل گزیدند جا خوبرویان
به تن ها دمیدند گفتی روانها
سمن سینگان توأم اندر کژابه
چنان زهره و مشتری را قرانها
بتان پریچهره بر بیسراکان
چو اقمار تابنده بر آسمانها
به جمازه ها بر نشستند گردان
چو بر اخگر تافته بر دخانها
شترها روان یک ز دنبال دیگر
چو عقد لئالی که در ریسمانها
چنان رشته دوک دست عجوزان
مهار شتر در کف ساربانها
دوان تازی اسبان ز پیش قوافل
نشسته بر آن اسبها پهلوانها
نمد زین بزیر و گژین جامه در بر
فرو هشته دامان برگستوانها
گرفته رهی دور در پیش و سرخوش
رها کرده ز اسبان تازی عنانها
سواره دلیران به پیچیده سرها
پیاده یلان تنگ بسته میانها
یکی چست چون اختران بر فلکها
یکی تند چون تیرها از کمانها
زمین همچو گردون پر از ماه و اختر
در او از پی رهروان کهکشانها
بناگه یکی ز آسکون تیره ابری
برآمد چو دودی که از دیگدانها
رخ خور به میغ سیه گشت پنهان
چو در زیر پر، بیضه ماکیانها
بشورید ابر سیاه از جوانب
ببارید سیم سپید از کرانها
دمان ابر تاری چو پیلان جنگی
وزان باد صرصر چنان پیلبانها
پراکنده شد سونش سیم چندان
که گفتی گشودند درهای کانها
نسیمی که از دامن که وزیدی
بتن در همی شد چو نوک سنانها
به روی گژین جامه پهلوانان
ز سنجاب پوشیده شد طیلسانها
چو برداشتی باد دامان محمل
درخشیدی از چرخها فرقدانها
سمن سینه ترکان مشکینه مو را
ز کافور سیمینه شد ارغوانها
بتان بسد روی یاقوت لب را
ز الماس و بیجاده شد بهر مانها
ز بس بر شبه سیم سودند گفتی
چو پیران شدستند یکسر جوانها
زمین چون بحار و نجائب سفائن
علمهای گندآوران بادبانها
بتان جمله آکنده دامان به گوهر
یلان یکسره کنده دلها ز جانها
تو گفتی مگر شور محشر برآمد
که کر شد همی گوش چرخ از فغانها
ز یکسو عوای ذئآب و ثعالب
ز سوی دگر خلق را الامانها
فلک میزبان بود و مردم خورشها
دد و دام هامون همه میهمانها
جز این میهمانان ندیدم کسی را
ز دندان چکد زهر و خون از دهانها
همی ریخت مردم ز بالای زینها
چو از شاخها برگها در خزانها
قباها به تن های مردم کفنها
ولی مر، ددان را چو دستار خوانها
دریده ز دندان بو جعده دلها
خراشیده چنگال بن دایه رانها
دوان جوق گرگان ز دنبال مردم
چنان کز پی گوسپندان شبانها
ز ناف یکی سر بر آورده نشتر
ز کام یکی آخته کلبتانها
من اندر پی کاروان او فتاده
چنان حلقه ها در بن ریسمانها
همی رفت معشوق و من در پی او
چو دلدادگان از پی دلستانها
به گوشم وزان باد چون باد غرها
ز چشمم روان آب چون ناودانها
مر آن باد پا خنگ پولادسم را
کز آهن به تن باشدش استخوانها
رگ و پی بر اندامش انسان که گویی
همی رسته از خارها خیزرانها
یکی بانگ بر وی زدم تا همی شد
شناور چو مرغی که در آبدانها
بسنبید الماس با آهنین سم
چو با سوزن در زیان پرنیان ها
ببرف اندرون سینه مالان همی شد
چو در ریگها باره ترکمانها
فتادم به پیش از همه کاروانان
گشادم به تحمید ایزد زبانها
بدیدم به محمل بت نازنین را
که بد چون گل تازه در گلستانها
کنون سرو بن کرده چون بید مجنون
همش ارغوان ها شده زعفرانها
گرفتم عنان و زمام نجیبش
بر او خواندم از دوستی داستانها
زبانم غم عشق را شد مفسر
لبم قصه شوق را ترجمانها
ز بس راندم از مهر با وی سخنها
ز بس خواندم از صدق بر وی بیانها
دلش مهربان شد به من گرچه بودی
از آن سنگدلها و نامهربانها
پی آنکه ره زودتر آید به پایان
ز نرد سخن ساز شد نردبانها
مرا گفت هیچت اگر دانشستی
ندانی چرا سودها از زیانها
بدین روزگاران که بارد به گیتی
ز ابر سیه مرگها و هوانها
ز رفتن فرو مانده تازی نوندان
ز کالا نظر بسته بازارگانها
نیایند گرگان برون از منازل
نپرند مرغان بر از آشیانها
نه تنها مرا بلکه خود را بخواری
چرا کردی آواره از خانمانها
ز ایوان ره کاخ دیوان گرفتی
به بیغولها راندی از شارسانها
شدی در پی مرگها و بلاها
زدی بر دم تیغها و سنانها
مگر ز آتشستی ترا روی و پیکر
مگر ز آهنستی ترا استخوانها
مگر نقد جان زان متاع است، کو را
ز بازار بردی چنان رایگانها
بدو گفتم ای گلبن باغ شادی
که رویت بود چون گل بوستانها
ندانی که مرد آنگهی پخته گردد
که فرسوده گردد ز دور زمانها
بنشنیده باشی که رستم چگونه
پی گرگساران بپیمود خوانها
نتابید از آهنگ پیلان جنگی
نترسید از آوای شیر ژیانها
ز پولاد بودش ببر پیرهن ها
ز خورشید بودش به سر سایبانها
سرون بر کشید از سر نره دیوان
جگر بر درید از دل پهلوانها
کرا کسب دانش به تجریب باید
بدینسانش پیمود باید کرانها
به چنگال پتیاره در خون طپیدن
به از خون دل درکشیدن به خوانها
بدندان شیر اوفتادن از آن به
که ناز پزشکان بیمارسانها
چو بشنید یار این سخن گفت خامش
ازین بیش بر من مخوان چیستانها
برای من، این باد رنگین، چه بافی
که بستوهم از عشوه باد خوانها
پشیزی نخرم فسونت ور از بر
فرو خوانی انجیلها و قرانها
نه بر جان مباح است بیزاری از تن
نه بر تن گواراست بدرود جانها
سر آدمی نی درخت است کز نو
بروید پس از اره باغبانها
بمن راستی کن که نیکو شناسم
سخن راستان را ز افسانه خوانها
بگفتم بتا راستی را سرایم
حدیثی که بشنودم از باستانها
که بیدانشان چون بمانند عاجز
شتابند اندر پی کاردانها
بپویند کوران سبیل بصیران
بجویند خردان طریق کلانها
ندانی که دانش پژوهان گیتی
ز دانا بجویند هر سو نشانها
چنان مرد گم کرده راهی که جوید
نشان ره اندر پی کاروانها
من این سهمگین درها را از آن ره
ببیزم که دارم به دل آرمانها
سه سال است دور از حضور امیرم
وزان آستان بر دگر آستانها
بهار نشاطم خزان گشت ازیرا
چه در فرودینها چه در مهرگانها
مشدر شدم خانه در نرد عذرا
بدست حریف اندرم کعبتانها
قضا پیر زال است و من تار پنبه
فلک هچنان چرخه دو کدانها
روانم کنون بر درش تاستانم
از آن عنبرین خاک قوت روانها
اگر بار دیگر ببوسم سرایش
ز بختم سزد، شکرها و امتنانها
ز دلها نهم بر درش پیشکشها
ز جانها برم در برش ارمغانها
فشانم بر او جان چنان چون که دیدی
ز پروانه بر شمعها جا فشانها
ایا حضرتت مظهر مردمی ها
ایا نسبتت مفخر خاندانها
ز فضلت مهالک ریاض تنعم
ز عدلت مفازات دارالامانها
تو کیفر دهی حادثات فلکها
تو جبران کنی نائبات زمانها
بکشتم همه ملک را زیر و بالا
نمودم همه خلق را امتحانها
نجستم نظیرت بچندین ممالک
ندیدم قرینت به چندین قرانها
نه میری بود چون تو در سطح گیتی
نه ماهی دمد چون تو بر آسمانها
ندانند قدرت گر این تنگ چشمان
نگویند مدحت گر این بی زبانها
مخور غم که تو مهری و خلق، کوران
مجو کین که تو ماهی اینان کتانها
چو عدلت نهد تیرها بر کمانها
چو بأست زند تیغها بر فسانها
پلنگان بنالند در کوهساران
هژبران بمیرند در نیستانها
اگر شارسان بر نگاری نماند
به فرزانه بهرام بر شارسانها
وگر خامه ات بر ورق مشک بیزد
ببندند عنبرفروشان دکانها
جهان را به یکروز بخشی ازیرا
جهانبانت هر روز بخشد جهانها
بسائل دهی بدره ها بیسگانی
بشاعر دهی گنجها را یگانها
ببرد پرند کجت دشمنان را
ببر دیبه مرگ چون پرنیانها
تو چون آذر آبادگان کعبه کردی
به کعبه کنند آذر آبادگانها
الا تا جهان جاودان از تو خرم
بمانی همی جاودان جاودانها
همه ساقیان تو زرین کلاهان
همه منشیان تو مشکین بنانها
همه چاکران تو بوذرجمهران
همه عاملان تو نوشیرونها
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۳۳ - چو شد چهره شاهد صبح ابلج
چو شد چهره شاهد صبح ابلج
ز خورشید بستند زرینه هودج
بت من کمر بسته آمد به مشکو
سلحشور و شاکی السلاح و مدجج
به خوئی چو مینو بموئی چو عنبر
بروئی چو ورد و خطی چون بنفسج
دو گیسو مطرا دو عارض مصفا
دو جادو مکحل دو ابر و مزجج
مرا گفت برخیز و عزم سفرکن
که خنگ تو ملجم همی گشت و مسرج
هلا چند مانی درین گور تاری
چو کرم بریشم بزندان فیلج
گرایدون نیایی ازین خانه بیرون
نخواهی دگر یافتن راه مخرج
پس آنگه بیاورد تا زنده رخشی
که تخمش زیحموم و مادرش اعوج
یکی مرکبی سخت و ستوار و توسن
یکی باره ای تند و رهوار و هیدج
ز پشت کمیت سواران کنده
و یا تخم تازی نوندان مذحج
به بیغوله اندر شدی چون عراده
بز حلوفه اندر شدی همچو مزلج
رکابش فرا پیشم آورد و گفتا
که اینست مرکوب و اینست منهج
نشستم بران باره کوه پیکر
شدم از طریق اندرون زی معرج
شبی قیرگون بود و دشتی پر از دد
هوا آذر افشان و ره تار و معوج
چو دریا همه چاهساران مقعر
چو سلم همه کوهساران مدرج
چو بر صخر صمازدی نعل توسن
بزیر سمش خاره گشتی مدحرج
گهی تند راندم گهی نرم و توسن
گهی راست بر زین نشستم گهی کج
گهی از خراسان شدم زی سپاهان
گهی از سپاهان شدم سوی ایذج
همی تاختم بارگی در بیابان
چو هندو سوی گنگ و حاجی سوی حج
ندانستم اینسان مضیق است این ره
ندانستم اینسان عمیق است این فج
اگر نیک دانستمی این شدائد
نه جستم ستبداد و نه کردمی لج
از آن پس که شد ساقم از خار خونین
بغلطیدن از خاره بر تارکم شج
رسیدم بدربار میر معظم
که دینار دانش از او شد مروج
یگانه امیر کبیری که باشد
بفر فریدون و بازوی ایرج
رخ علم را کرده از می مصفا
تن جهل را کرده در خون مضرج
بر فکر او چشم تقدیر، اکمه
بر هوش او پای تدبیر، اعرج
ز علمش به پیکر ردائی است معلم
ز حکمت ببر طیلسانی مدبج
امیرا تو محتاج خلقی بخدمت
ولی خلق بر خدمت تست احوج
چو مرخ و عفار است کلکت ازیرا
ززند تو نارالقری شد مؤجج
رقیبت کجا با تو باشد هم ترازو
کجا همچو شمشاد شد شاخ عوسج
تو خود بهره ای و حسودت نه بهره
تو چون زرنقدی رقیب تو بهرج
تو در فضل چون در سخا حاتم طی
که بد پور عبدالله سعد خشرج
سر افسر از فضل داری چنان چون
شهانند از تاج شاهی متوج
بر این خلق چون بنگری جمعشانرا
چو دندانه شانه بینی مفرج
بقامت درازند و با رأی کوته
هم از ریش پهنند و با عقل کوسج
رفیق نفاقند چون بکر و تغلب
نه جفت و فاقند چون اوس و خزرج
بحکمت شفا ده بهر جان خسته
بگفتار ستوار کن جسم افلج
باصلاحشان کوش با عقل متقن
بجبرانشان خیز با رأی منضج
منه تا شود راه تکلیف بسته
مهل تا بود باب تعلیم مرتج
که یافع شود طفل بعد از ترعرع
که یانع شود میوه زان پس که بدفج
بکن پشم این ابلهان را ز سبلت
بزن پنبه این خسان را به محلج
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۸۸ - مه من که خورشید گردون غلامش
مه من که خورشید گردون غلامش
بگل پای سرو اندرون از خرامش
دو ابروی پیوسته اش با دو عارض
دو ماه نواست و دو بدر تمامش
دل از سنگ سازد تن از سیم سازد
که سنگ رخام است در سیم خامش
کسی که ز لعلش چشد آب حیوان
اگر درکشد باده بادا حرامش
پری را نبود این اطاعت همانا
فرشته است یا خود فرشته است مامش
کسی کو فتد دور از آن روی و گیسو
نه پیداست روزش نه پیداست شامش
کند مشک سائی نسیم سحرگه
چو ساید بر آن طره مشک فامش
شگفتم بسی زان سرین شد که گوئی
همی در قعود آورد از قیامش
مرا کرده چون دال کوژ و دژم قد
الف قدی از زلفکان چو لامش
مرا آن پی هر چه دشنام گوید
ببوسی از آن لب کشم انتقامش
وگر سرکشی سازد این بت نمایم
باقبال میر جوان بخت رامش
خداوند نام آوران کز بزرگی
بگردون درافکند آوازه نامش
چمن شاد و خرم ز خوی لطیفش
فلک مست و سرخوش ز انعام عامش
تبارش بزرگ و نژادش خجسته
ستوده عصام است و محکم عطامش
بهر کار یزدانش یارست ازیرا
بهر کار باشد بحق اعتصامش
کمیتش چو سر برکند از صطبلش
حسامش چو دم برکشد از نیامش
ببرد همی از پس غرم سمش
بدرد همی بر تن ببر خامش
خروشنده رعدی است گوئی کمیتش
درخشنده برقی است گوئی حسامش
زمام فلک گر نبودی بدستش
یکی بختئی بد گسسته زمامش
نگویم که تیر است تنها دبیرش
که کیوان پیر است هندوی بامش
سپهر ای بسا دیه نام آوران را
درین گردش دوره صبح و شامش
ولیکن نبوده است چون میر اعظم
نه بهرام گورش نه دستان سامش
کجا مهر تابش کند جز بخاکش
کجا چرخ گردش کند جز بکامش
چو دولت فراهم شد از اقتدارش
چو ملکت منظم شد از اهتمامش
شهنشه فرستاد تشریفی از نو
که پوشد به پیکر امیر نظامش
خداوند تشریف را پیشرو شد
بسر هشت و شایسته دید احترامش
یکی جشنی آراست فرخ که میران
ستادند یکبارگی در سلامش
بپیروزی آن را بپوشید در تن
که شهدی فزون ریخت گردون بجامش
همایون و خوش باد تشریف سلطان
بر اندام سالار با احتشامش
امیرا «امیری » که بگزیده استی
ز اولاد و احفاد قایم مقامش
امیری بنام تو دارد تخلص
ازین نام دارد فلک نیکنامش
امیر است ملک هنر را ولیکن
بدرگاه میر است کهتر غلامش
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۸۹ - چو زد تکیه بر تخت سلطان دانش
چو زد تکیه بر تخت سلطان دانش
به فرهنگ شد بسته پیمان دانش
ز شرق هنر تافت خورشید دولت
برآمد در حکمت از کان دانش
به هنجار سیارگان گشت روشن
چراغ هدایت در ایوان دانش
ز بند ستم جان کیخسرو دین
رها شد به تعلیم پیران دانش
چو افراسیاب اندر آب سیه شد
سپاه جهالت ز دستان دانش
بریدند زنجیر زندان غم را
حریفان دانا بسوهان دانش
اساطیر پیشینیان را حکیمان
بشستند با آب برهان دانش
نه بینی که بر باد گسترده اینک
بساط جلالت سلیمان دانش
بآهنگ مزمار داودی آید
بگوش خرد پند لقمان دانش
بسنج ای پسر قدر دانش که دانش
گرامی بود نزد یزدان دانش
ازیرا بد و خوب کردار مردم
نسنجد خدا جز بمیزان دانش
دل ملک شد روشن از نور حکمت
تن خلق شد زنده از جان دانش
ز پیروزی ثروت و علم و عزت
نمودند ستوار بنیان دانش
وزین چار عنصر نهادند بر جا
بمعماری همت ارکان دانش
دبستان دانش فراهم شد اینک
بنیروی فرهنگ و فرمان دانش
برومند و سرسبز شد بار دیگر
نهال ادب در دبستان دانش
پرنس ارفع الدوله گز نام پاکش
سجل شد بهر نامه عنوان دانش
بگسترد بر عالمی ذیل رحمت
ازیرا فراخ است دامان دانش
یکی دانش آباد آورده پیدا
بتحقیق پیدا و پنهان دانش
تو گوئی که بگشود بر روی مردم
در باغ فردوس رضوان دانش
ابوالخیر محی السنن میر یحیی
که تفسیر عقلست و تبیان دانش
بدو روشنی یافت چشم بصیرت
وزو گشته ستوار ستخوان دانش
پدر نام یحیی نهادش ازیرا
ز کلکش چکد آب حیوان دانش
بترتیب این کار همداستان شد
وزو خرمی یافت بستان دانش
کنون شاید از خلق گیتی سراسر
شود چون امیری ثناخوان دانش
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۶۲ - دلم بسته در حکم و فرمان اقدس
دلم بسته در حکم و فرمان اقدس
تنم خسته از درد هجران اقدس
مرا دست بر سر بود خون بدامان
که دستم جدا شد ز دامان اقدس
فتادم ز پا رفتم از دست و جانم
بیکبارگی گشت قربان اقدس
دلم غرق خون است چون ناردانه
ز هجران سیب زنخدان اقدس
بدست اجل شد گریبان عمرم
چو بگسست دست از گریبان اقدس
اگر سنگ بارد بسر ز آسمانم
نگردد دل از عهد و پیمان اقدس
امیری از این غم بمیری که گردی
فدای سرو برخی جان اقدس
دل سنگ سوزد بحالت ولیکن
نسوزد دل نامسلمان اقدس
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۵۸ - به درگاه دانش که باشد که از من
به درگاه دانش که باشد که از من
سلامی رساند پیامی گذارد
بگوید که منت برد از تو هر کس
برانی پزد یا خورد یا که خوارد
بمینو درون زی جهان جان بوران
دعای تو گوید سپاس تو دارد
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۷۲ - قطعه فکاهی
به عیسی بگو کز خرش پی ببرد
کزین بیش در کشت آدم نچرد
خرت را خدا دیده و شاخ داده
که ناف خران را به شاخش بدرد
نه تنها خرت شاخ دارد چو گاوان
که همچون پلنگان و شیران بغرد
بکش نعلهای خرت را که ترسم
براقی کند سوی گردون بپرد
خری کو چرد کشت همسایگان را
بخر بنده گو جو برایش نخرد
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۷۷ - مگرد ای پسر گرد دانش که دانش
مگرد ای پسر گرد دانش که دانش
تنت غرق اندوه تا گردن آرد
ره ابلهی جوی کآیین فکرت
ترا روز تا شب به خون خوردن آرد
تو خر زای و خر میر و خر زی که گردون
پس از هفتصد سال خر مردن آرد
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۰۱ - اگر از جفای محمدعلی شه
اگر از جفای محمدعلی شه
بر افتاد بنیاد و بنیان مجلس
شگفتی نباشد که در بوستانها
ز یک باد پژمرده صد شاخ نرگس
حمای سلاطین و شیپور شب را
بهم برزند بوق تون تاب مفلس
محمدعلی بوق و تیز است ازیرا
ز باد است ناطق بگند است مونس
دلش پر ز نفخ امیربهادر
دمش گنده از بوی شیخ مدلس
یکی از برون خلقتش را مشوه
یکی از درون خاطرش را موسوس
منافق چو یربوع و فاسق چو فاره
کشنده چو بیش و مهوع چو کرمس
شها گوئی ایزد بننهاده هرگز
نه اندر سرت هش نه اندر تنت حس
که بر باد دادی سرائی که بودی
خداوند معمار و عدلش مهندس
بنائی که ایزد بر آن گشته بانی
اساسی که پیغمبر آن را مؤسس
شهنشاه باید بهر کار باشد
خردمند و کربز هشیوار و کیس
تو بازیچه کودکانی وزودا
که خاکت بباد اندر آید چو تونس
نیاموختی دین و دانش ازیرا
که دیوت ادیب است و غولت مدرس
تو را با شهی کار نبود که هستی
بخرمن مترس و بخرگاه مترس
چو مس را نتانی زر ناب کردن
خنک زی که کردی زر ناب را مس