تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱۵ - دل از همه عالم به کنار آمد باز
دل از همه عالم به کنار آمد باز
بگریخت زلشکر به حصار آمد باز
با این همه درد و رنج آگاه نیم
تا آمدن من به چه کار آمد باز
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱۶ - دردا که به جز درد مرا کار نبود
دردا که به جز درد مرا کار نبود
وز مِهْ دِه و ده کسی خبردار نبود
عمری رفتم چو راه بردم به دهی
خود در همه ده نشان دیار نبود
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱۷ - آن میخواهم که جایگاهی گیرم
آن میخواهم که جایگاهی گیرم
در سایهٔ دولتی پناهی گیرم
صد راه ز هر ذرّه چو بر میخیزد
پس من چه کنم کدام راهی گیرم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱۸ - هر روز غمی به امتحانم آمد
هر روز غمی به امتحانم آمد
وز حیرت دل کار به جانم آمد
از بس که وجوه مینماید جان را
بر هیچ فرو نمیتوانم آمد
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۱۹ - دردا که ز خود بیخبرم باید مرد
دردا که ز خود بیخبرم باید مرد
آغشته به خونِ جگرم باید مرد
چون زندگی خویش نمییابم باز
هر روز به نوعی دگرم باید مرد
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۲۰ - زانگه که بقا روی نمودست مرا
زانگه که بقا روی نمودست مرا
هر لحظه تحیری فزودست مرا
از بود و نبود من چه سودست مرا
چون میبندانم که چه بودست مرا
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۲۱ - امروز منم ذوقِ خرد نادیده
امروز منم ذوقِ خرد نادیده
انسی ز وجودِ نیک و بد نادیده
در واقعهای که شرح مینتوان داد
هرگز متحیری چو خود نادیده
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۲۲ - آگاه نیم از دل و جانم که چه بود
آگاه نیم از دل و جانم که چه بود
پی مینبرم علم و عیانم که چه بود
این میبینم که مینبینم که چه رفت
این میدانم که میندانم که چه بود
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۲۳ - چون عمر بشد زادِ رهم از «چه کنم»
چون عمر بشد زادِ رهم از «چه کنم»
تدبیر گشادِ گرهم از «چه کنم»
چون از «چه کنم» هیچ نخواهد آمد
آخر چه کنم تا برهم از «چه کنم»
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۲۴ - بس رنج کشم طرب نمیدانم چیست
بس رنج کشم طرب نمیدانم چیست
رنجوری را سبب نمیدانم چیست
پیش و پس و روز و شب نمیدانم چیست
کاریست عجب عجب نمیدانم چیست
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۲۵ - چون چارهٔ خویش میندانم چه کنم
چون چارهٔ خویش میندانم چه کنم
مویی کم و بیش میندانم چه کنم
در بادیهای فتادهام بی سر و پای
راه از پس و پیش میندانم چه کنم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۲۶ - دل نیست مرا، یکی مصیبت خانهست
دل نیست مرا، یکی مصیبت خانهست
جان نیز یکی سوختهٔ دیوانهست
در دارِ فنا چون خبرم نیست ز هیچ
کارم همه یا نظاره یا افسانهست
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۲۷ - سرگردانی بسوخت جانم چه کنم
سرگردانی بسوخت جانم چه کنم
سرگشتهتر از همه جهانم چه کنم
میسوزم و میپیچم و میاندیشم
جز نادانی میبندانم چه کنم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۲۸ - سبحان الله! بر صفتی حیرانم
سبحان الله! بر صفتی حیرانم
کز حیرت خویش میبسوزد جانم
حال دل شوریدهٔ خود میدانم
کس را چه خبر ز درد بیدرمانم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۲۹ - از پای در آمدم ز سرگردانی
از پای در آمدم ز سرگردانی
وز دست شدم ز غایت حیرانی
از ملک دو کون سوزنی بود مرا
در دریائی فکندم از نادانی
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۰ - از دنیی فانیم جوی نیست پدید
از دنیی فانیم جوی نیست پدید
وز عقبی نیز پرتوی نیست پدید
دردا که برفت جان شیرین از دست
وز این شورش برون شوی نیست پدید
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۱ - نه در سفرم یک دم و نی در حضرم
نه در سفرم یک دم و نی در حضرم
نه خواب و خورم هست و نه بیخواب و خورم
نه باخبرم ز خویش و نه بیخبرم
چون حیرانی نشستهام مینگرم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۲ - چندان که بدین قصه فرو مینگرم
چندان که بدین قصه فرو مینگرم
یک ذرّه نمیرسد ز جائی دگرم
هرچند که شایسته و زیبا پسرم
نه کار من است این و نه کار پدرم
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۳ - امروز منم شیفتهای حیرانی
امروز منم شیفتهای حیرانی
نه دین و نه دل نه کفر و نه ایمانی
از دست شده بی سر و بی سامانی
از پای در اوفتاده سرگردانی
عطار نیشابوری : باب نهم: در مقام حیرت و سرگشتگی
شماره ۳۴ - امروز منم ز خان و از مان بیرون
امروز منم ز خان و از مان بیرون
چه خان و چه مان از دل و از جان بیرون
چندان که چو گوی میدوم از هر سوی
مینتوان شد از خم چوگان بیرون