تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۴۰ - ای دریغا که عهد برنایی
ای دریغا که عهد برنایی
عهد بشکست و جاودانه نماند
از زمانه غرض جوانی بود
لیکن از گردش زمانه نماند
آب معشوق را زمانه بریخت
کاتش عشق را زبانه نماند
زان همه عیش ها که ما کردیم
بهره ما به جز فسانه نماند
زان همه کامها که ما راندیم
جز وبال اندر آن میانه نماند
تا کمانی گرفت قامت ما
تیر امید را نشانه نماند
بر دل از بیم تازیانه مرگ
طمع اسب و تازیانه نماند
در سر از سهم گور خانه تنگ
هوس بوستان و خانه نماند
چون به پیری رسید نوبت عمر
نوبت توبه را بهانه نماند
چند خواهی شنید از این و از آن
که فلان رفت و آن فلانه نماند
هم یکی روز آن تو شنوند
که فلان خواجه یگانه نماند
ای بسا سرکشان که در سرشان
نعمت و ناز خسروانه نماند
خانه پر دانه های در کردند
زان همه دانه نیم دانه نماند
قصر شاهان خراب گشت همه
در و درگاه و آستانه نماند
آسمانه بر آسمان بردند
آسمان ماند و آسمانه نماند
در جهان هیچ دل مبندکه آنک
دل در او بست شادمانه نماند
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۴۲ - قرب یک ماه شد که در شب روز
قرب یک ماه شد که در شب روز
چشم من ماه و آفتاب ندید
اندر آن خانه ام که در همه عمر
هیچ جغدی چنان خراب ندید
ز آتش دل کباب شد جگرم
ز آتش دل کسی کباب ندید
تا در این خانه ام ز بیداری
دیده من خیال خواب ندید
کس حدیث مرا جواب نداد
کس خلاص مرا صواب ندید
هیچ مومن چنین عتاب نیافت
هیچ کافر چنین عذاب ندید
همچنان می خورم طعام و شراب
که کسی خواب دید و آب ندید
هیچ مصلح چنین طعام نخورد
هیچ مفسد چنین شراب ندید
بی خطا بر من این خطاب چراست
بی خطا کس چنین خطاب ندید
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۴۹ - دوستانی که مر مرا بودند
دوستانی که مر مرا بودند
همه در زیر خاک، خاک شدند
دست من بی عطا از آن مانده ست
که همه معطیان هلاک شدند
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۵۱ - آدمی از برای لذت خویش
آدمی از برای لذت خویش
زندگانی دراز می خواهد
لیکن آن کس که زندگانی داد
داده خویش باز می خواهد
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۵۵ - به هنر فخر کن مکن به گهر
به هنر فخر کن مکن به گهر
نه همه فخر از آب و گل باشد
زنده ای کو به مرده فخر کند
نه همانا که زنده دل باشد
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۵۹ - ای کریمان بلح و ممدوحان
ای کریمان بلح و ممدوحان
جودتان زفتی از زمانه ببرد
مدحتان گفتم و عطا دادید
نجمی راوی از میانه ببرد
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۹۰ - ای دو چشم اجل به تو نگران
ای دو چشم اجل به تو نگران
چند خندی زگریه دگران
لقب تو چه سود صدر اجل
چون اجل هست سوی تو نگران
اجل از تو کران نخواهد کرد
گر بگیری جهان کران به کران
چند نازی که معتبر شده ام
بنخواهند مرد معتبران
از پی دفع مرگ و حفظ حیات
حیله ها ساختند حلیه گران
به هنر قصد مرگ دفع نشد
تا بمردند همچو بی هنران
بینم از بهر مال عاریتی
پدران اوفتاده در پسران
بی خطر نعمتی بود که رسد
پسران را ز مردن پدران
هر چه بر وی نشست نام فنا
بی خطر گشت نزد با خطران
مال و ملکی که بر گذر باشد
نکند عاقل اعتماد بر آن
گر همی ملک بی گذر طلبی
دل منه بر زمانه گذران
از پی این جهان بی سر و بن
چون همی سر فدا کنند سران
آخر از کارها خبر یابند
روزی این غافلان بی خبران
وقت مردن ضعیف دل گردند
این قوی گردنان بی جگران
کار و کردار ما همی شمرند
این رقیبان نیک و بد شمران
همه غمها سبک شود بر دل
گر ترازو بود به حشر گران
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۹۱ - دل من مهر آن گزید که او
دل من مهر آن گزید که او
بسته دارد میان به کینه من
من زدشمن چگونه پرهیزم
دشمن من میان سینه من
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۹۵ - در جهان تا کریم و مکرم بود
در جهان تا کریم و مکرم بود
از مدیحم تهی نبود دهان
دهن من تهی از آن مانده ست
کز کریمان تهی شده ست جهان
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۹۸ - ثقه الدین دراز بادت عمر
ثقه الدین دراز بادت عمر
کوتهی را به رنج من ره کن
عمر شکر ار دراز می خواهی
به عطا عمر وعده کوته کن
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۰۹ - نیست با بار و برگ شاخ بقا
نیست با بار و برگ شاخ بقا
شاخ را بار و برگ بایستی
تا برستی ز مرگ عمر عزیز
مرگ را نیز مرگ بایستی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۱۰ - پیری آمد جوانی از من شد
پیری آمد جوانی از من شد
سال بیشی گرفت و مال کمی
بترین وقت مرمراست که نیست
وقت پیری بتر ز بی درمی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۱۴ - رهنما از پی که بایستی
رهنما از پی که بایستی
اگر این همرهان نبودندی
زیرکان راکه راست کردی کار
اگر این ابلهان نبودندی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۱۵ - چون تو را خوان و کاسه نبود
چون تو را خوان و کاسه نبود
بیهده کوس مهتری چه زنی
بی مروت تورا منی نرسد
ای منی چند از این منی و منی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۱۸ - کبر کم کن که کبر کردن هست
کبر کم کن که کبر کردن هست
ناپسندیده عقلی و شرعی
تو زخاکی و او ندارد کبر
تبع اصل باش اگر فرعی
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۱۲۱ - ای زاقران چنانکه از قرآن
ای زاقران چنانکه از قرآن
قل هو الله و آیت الکرسی
من زاقبال تو همی پرسم
تو ز ادبار من نمی پرسی
ادیب صابر : قصاید
شماره ۶ - دی غریوان شدم به سوی وثاق
دی غریوان شدم به سوی وثاق
بر وصال اختیار کرده فراق
دلم اندر هزاهز هجران
روحم اندر کشاکش احراق
طرب از طبع من گسسته وطن
رنج در روح من گرفته وثاق
روز دیدم همی گریخت ز شب
هم بران گونه کز نفاق وفاق
چون فرو شد به غرب چشمه روز
گفتی اخلاص را بخورد نفاق
اختران چون چراغ های منیر
سرنگون در یکی کبود رواق
کوکب روشن و شب ترای
درهم افتاده چون نکاح و طلاق
آمد آن دلربای زیبا روی
آمد آن سرو قد سیمین ساق
چشمش از نم چو ابر فصل بهار
تنش از غم چو ماه وقت محاق
بی گره کرده گیسوان بخم
پر گره کرده ابروان بطاق
گفت کای حسرت همه دلها
گفت کای غیرت همه عشاق
بی تو بر من حمیم گشته شراب
بی تو بر من جحیم گشته وثاق
عاشقان را چنین بود بیعت
دوستان را چنین بود میثاق
چند از این دردهای بی درمان
چند از این زهرهای بی تریاق
گفتم ای جان به وصل تو محتاج
گفتم ای دل به روی تو مشتاق
تا بود جانم از وصال تو فرد
تا بود چشمم از جال تو طاق
چیره باشد بر آن همه آفات
تیره باشد براین همه آفاق
روی توست از عجایب قدرت
وصل توست از نفایس اعلاق
سر زلفت زعشق معلاقی است
وین دل من معلق از معلاق
رزق مقسوم خویش می طلبم
زانکه دستش خزانه ارزاق
ثقه الدین امین ملک عمر
کز عمر برده وقت عدل سباق
آنکه جمع محاسن شیم است
وانکه قطب مکارم اخلاق
روی چون اصل باغ ابراهیم
خود چو روی نبیره اسحاق
مدحت او روایح ارواح
مجلس او حدایق احداق
سال و مه بر صحیفه ایام
خرد و جان همی کند الحاق
مدح او بالغدو و الاصال
شکر او بالعشی والاشراق
آن تملق که در سخاوت اوست
پس از این کس نترسد از املاق
جز به آواز کوس کینه او
نکند گوش روزگار طراق
ای بزرگی که رزق بگذارد
از نهیب تو عالم ارزاق
در سخن صاحبی علی التحقیق
در سخا حاتمی علی اطلاق
نگسلد همچو روزی از حیوان
صله تو ز اهل استحقاق
محمدت را به نامت استرواح
مکرمت را به خلقت استنشاق
درج لولو شده است و سلک درر
از مدیحت صحایف اوراق
به ثنای تو گشت لفظ لطیف
پیش مدح تو بست نطق نطاق
این عروسان مدح را که دهد
جز تو از حسن اعتقاد صداق
تا بدیدم جمال طلعت تو
از خلایق مرا نبود خلاق
روز من تیره داشت بی تو لباس
عیش من تلخ داشت بی تو مذاق
گرچه شد بر تو عمر من نفته
سود من کردم اندر این انفاق
به ثنای تو کرد هر دفتر
به مدیح تو کرد هر اوراق
نام تو زنده در همه اطراف
ذکر تو تازه در همه آفاق
تا بیان است نطق را زیور
تا خدای است خلق را رزاق
حاسدت باد سینه پر پیکان
دشمنت باد دیده پر معلاق
گشته آن را صروف دهر الیف
زده این را قضای بد مخراق
ادیب صابر : مفردات
شماره ۵ - مگر آسان شود به یاری بخت
مگر آسان شود به یاری بخت
ورنه دشوار می نماید کار
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۱۵ - نه عدم بود و نی وجود اینجا
نه عدم بود و نی وجود اینجا
صورت وهم می نمود اینجا
عکس شخصی فتاد در مسکن
نیک جستیم کس نبود اینجا
حسن ما کرد جلوه یی بر ما
عشق ما دل ز ما ربود اینجا
آن که بی نطق و سمع می گویند
هست در گفت و در شنود اینجا
وآن که نادیدنیش می دانند
هست در معرض شهود اینجا
بوالبشر را قوا ملایکه اند
جزو کل راست در سجود اینجا
کرد انانیت از سجود ابا
هست ابلیس هست و بود اینجا
نزد تو جبرئیل وحی آورد
عقل برقع ز زرخ گشود اینجا
مردم چشم عالم انسانست
شخص عالم به ما نمود اینجا
دید حسن و جمال آن جا را
در بصر هر که کحل سود اینجا
نسیه ها نزد ما همه نقد است
دیر ما جمله هست زود اینجا
جام گیتی نما «نظیری » یافت
زنگ از آیینه چون زدود اینجا
نظیری نیشابوری : غزلیات
شماره ۲۷ - بانگ نی می برد ز هوش مرا
بانگ نی می برد ز هوش مرا
می دهد می ز راه گوش مرا
ناله نای تا حریم وصال
می برد بر کنار و دوش مرا
مادرم نای و من چو طفل رضیع
صوت او می کند خموش مرا
نخل نخلست نای پنداری
می چشاند به نیش نوش مرا
مطرب می گسار در نظر است
نیست حاجت به می فروش مرا
سر غیبم درون پرده راز
نغمه می آورد به جوش مرا
چون سماعم نقاب بردارد
نشود شرم روی پوش مرا
غزل مطربم به وجد آورد
جان رود بر سر خروش مرا
جوش زد در درون «نظیری » حرف
کاش بودی سخن نیوش مرا