تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۹۳ - ای ز نور تو چشم جان روشن
ای ز نور تو چشم جان روشن
جان چو باشد همه جهان روشن
گرنه شب از رخت بتابد نور
کی شود ماه آسمان روشن
آفتاب فلک هم از رویت
کرده روز جهانیان روشن
وصف روی تو کرده در مجمع
تا شده شمع را زبان روشن
بین چراغان لاله از رویت
هر سحرگه ببوستان روشن
باشد آئینه سان ز عکس رخت
دلم ای دوست جاودان روشن
از رخت نور تو تجلی کرد
شد زمین روشن و زمان روشن
جان چو باشد همه جهان روشن
گرنه شب از رخت بتابد نور
کی شود ماه آسمان روشن
آفتاب فلک هم از رویت
کرده روز جهانیان روشن
وصف روی تو کرده در مجمع
تا شده شمع را زبان روشن
بین چراغان لاله از رویت
هر سحرگه ببوستان روشن
باشد آئینه سان ز عکس رخت
دلم ای دوست جاودان روشن
از رخت نور تو تجلی کرد
شد زمین روشن و زمان روشن
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۹۵ - چو بسمل کردی و بردی دل من
چو بسمل کردی و بردی دل من
بیا باری بگو کو بسمل من
رود جان از بدن بیرون ز مهرت
نخواهد رفت بیرون از دل من
چو پروانه همه بال و پرم سوخت
رخت کان نیست شمع محفل من
شود تا قابل افتادت مقابل
چه آئینه دل ناقابل من
محبت دادم و محنت گرفتم
وفا کشتم جفا شد حاصل من
ندانی قاتل و مقتول اگر کیست
منم مقتول و عشقت قاتل من
مپرس از منزلم اکنون که چون نور
برونست از دو عالم منزل من
بیا باری بگو کو بسمل من
رود جان از بدن بیرون ز مهرت
نخواهد رفت بیرون از دل من
چو پروانه همه بال و پرم سوخت
رخت کان نیست شمع محفل من
شود تا قابل افتادت مقابل
چه آئینه دل ناقابل من
محبت دادم و محنت گرفتم
وفا کشتم جفا شد حاصل من
ندانی قاتل و مقتول اگر کیست
منم مقتول و عشقت قاتل من
مپرس از منزلم اکنون که چون نور
برونست از دو عالم منزل من
نورعلیشاه : بخش دوم
شماره ۹۶ - نه تنها منزل او شد دل من
نه تنها منزل او شد دل من
که شد بر درگه او منزل من
چو طفلان خفته نالان در سحرگاه
بپهلوی غمت هرشب دل من
چگویم زان لب شیرین که لعلش
بود پیوسته نقل محفل من
ز قتلم چند بارت دست و دامان
بخون آغشته دارد قاتل من
زتابوت اجل آخر چه پرسم
که هست آن نافه و این محمل من
نروید از مزارم جز گل عشق
ز بس عشقش سرشته در گل من
دراین ظلمت سرا نبود بر نور
حجابی غیر هستی حایل من
که شد بر درگه او منزل من
چو طفلان خفته نالان در سحرگاه
بپهلوی غمت هرشب دل من
چگویم زان لب شیرین که لعلش
بود پیوسته نقل محفل من
ز قتلم چند بارت دست و دامان
بخون آغشته دارد قاتل من
زتابوت اجل آخر چه پرسم
که هست آن نافه و این محمل من
نروید از مزارم جز گل عشق
ز بس عشقش سرشته در گل من
دراین ظلمت سرا نبود بر نور
حجابی غیر هستی حایل من
نورعلیشاه : ترجیعات
شماره ۳ - بزم ما بزم عاشقان باشد
بزم ما بزم عاشقان باشد
نقل ما نقل عارفان باشد
هرنفس جان تازه از غیب
از تن عاشقان روان باشد
هرکه آمد ببزم ما بنشست
فارغ از ملک دو جهان باشد
دل چو پروانه مراد بسوخت
شمع خلوت سرای جان باشد
آفتاب جمال روزافزون
از گریبان شب عیان باشد
هرکه از خویشتن شود فانی
باقی ملک جاودان باشد
به زبان فصیح میگویم
تا مرا نطق در زبان باشد
که همه فانیند باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
صورت ما چو جام و معنی می
باطنا نائیست و ظاهر نی
ازوجودش وجود ما موجود
بی وجودش وجود ما لاشی
مطلب خود ز خود طلب میکن
زانکه مقصود خود خودی هی هی
در ره عاشقان خرد لنگست
کی ز عقل تو گردد این ره طی
هرکه نوشید باده عشقش
برده درآب زندگانی پی
وانکه شد کشته در ره جانان
گشته در کیش عشقبازان حی
گوش جان برگشا و شو خاموش
سرنائی عیان شنو از نی
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
نور رویش بدیده پیدا کن
دیده از نور روش بینا کن
جام گیتی نما بدست آور
عکس ساقی دراو تماشا کن
از خودی بگسل و باو پیوند
رو وصال خدا تمنا کن
غیر حق گر کنی ز دل بیرون
حق بگوید که روی با ما کن
چشم جان برگشا ببین رویش
دیده بر حسن یار بینا کن
همچو قطره درآ دراین دریا
خویشتن را غریق دریا کن
گر بدیوان دل فرورفتی
این بلوح ضمیر انشا کن
که همه فانیند و باقی کن
لیس فی الدار غیره دیار
دور پرگار در میان آمد
نقطه در دایره عیان آمد
سرتوحید قطب عالم شد
مهدی آخرالزمان آمد
عکس دلدار در دلم بنمود
وین مبرا ازین و آن آمد
هرکه سرباخت اندرین دریا
سرور جمله عاشقان آمد
سر وحدت یقین ز حال نمود
کثرت زلف درکمان آمد
دل چومشغول ذکر حق گردید
این سخن حاصل زبان آمد
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
نقش او در خیال می بینم
در خیال آن جمال می بینم
آب حیوان و چشمه کوثر
جرعه زان زلال می بینم
نقش غیری اگر خیال کنم
آن خیال محال می بینم
بزم عشقست و عاشقان سرمست
همه در وجد و حال می بینم
عیش دنیا و عشرت مردم
سربسر قیل و قال می بینم
مجلس عاشقان بوجد آمد
ذوق اهل کمال می بینم
چون بدریای دل فرو رفتم
در زبان این مقال می بینم
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
دوش آن ساقی قدح در دست
از در ما درآمد و بنشست
توبه سالخورده ما را
خوش سبک جام و باده را بشکست
دیده نقش جمال او چون دید
نقش غیری دگر خیال نبست
کی کند یاد چشمه حیوان
هرکه نوشید باده آن مست
خرم آن رند مست عالم سوز
که ز بود و نبود خود وارست
هرکه با ما درآمد اندر دیر
از خودی رست و با خداپیوست
این سخن خوش بگفت مردانه
در خرابات با من سرمست
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
آفتاب سپهر یزدانی
شاه مردان علی عمرانی
برهمه رهروان شد اولادش
هادی و رهنمای ربانی
شده در راه حق رضا تسلیم
کرده مسند به تخت سلطانی
مهدی آخر الزمان باشد
صاحب خاتم سلیمانی
مستی ما ز باده دگر است
تو ننوشیده چه میدانی
ما مریدان سید سرمست
هادی وقت پیر روحانی
تا به بینی عیان تو نور علی
این سخن را بذوق میدانی
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
نقل ما نقل عارفان باشد
هرنفس جان تازه از غیب
از تن عاشقان روان باشد
هرکه آمد ببزم ما بنشست
فارغ از ملک دو جهان باشد
دل چو پروانه مراد بسوخت
شمع خلوت سرای جان باشد
آفتاب جمال روزافزون
از گریبان شب عیان باشد
هرکه از خویشتن شود فانی
باقی ملک جاودان باشد
به زبان فصیح میگویم
تا مرا نطق در زبان باشد
که همه فانیند باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
صورت ما چو جام و معنی می
باطنا نائیست و ظاهر نی
ازوجودش وجود ما موجود
بی وجودش وجود ما لاشی
مطلب خود ز خود طلب میکن
زانکه مقصود خود خودی هی هی
در ره عاشقان خرد لنگست
کی ز عقل تو گردد این ره طی
هرکه نوشید باده عشقش
برده درآب زندگانی پی
وانکه شد کشته در ره جانان
گشته در کیش عشقبازان حی
گوش جان برگشا و شو خاموش
سرنائی عیان شنو از نی
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
نور رویش بدیده پیدا کن
دیده از نور روش بینا کن
جام گیتی نما بدست آور
عکس ساقی دراو تماشا کن
از خودی بگسل و باو پیوند
رو وصال خدا تمنا کن
غیر حق گر کنی ز دل بیرون
حق بگوید که روی با ما کن
چشم جان برگشا ببین رویش
دیده بر حسن یار بینا کن
همچو قطره درآ دراین دریا
خویشتن را غریق دریا کن
گر بدیوان دل فرورفتی
این بلوح ضمیر انشا کن
که همه فانیند و باقی کن
لیس فی الدار غیره دیار
دور پرگار در میان آمد
نقطه در دایره عیان آمد
سرتوحید قطب عالم شد
مهدی آخرالزمان آمد
عکس دلدار در دلم بنمود
وین مبرا ازین و آن آمد
هرکه سرباخت اندرین دریا
سرور جمله عاشقان آمد
سر وحدت یقین ز حال نمود
کثرت زلف درکمان آمد
دل چومشغول ذکر حق گردید
این سخن حاصل زبان آمد
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
نقش او در خیال می بینم
در خیال آن جمال می بینم
آب حیوان و چشمه کوثر
جرعه زان زلال می بینم
نقش غیری اگر خیال کنم
آن خیال محال می بینم
بزم عشقست و عاشقان سرمست
همه در وجد و حال می بینم
عیش دنیا و عشرت مردم
سربسر قیل و قال می بینم
مجلس عاشقان بوجد آمد
ذوق اهل کمال می بینم
چون بدریای دل فرو رفتم
در زبان این مقال می بینم
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
دوش آن ساقی قدح در دست
از در ما درآمد و بنشست
توبه سالخورده ما را
خوش سبک جام و باده را بشکست
دیده نقش جمال او چون دید
نقش غیری دگر خیال نبست
کی کند یاد چشمه حیوان
هرکه نوشید باده آن مست
خرم آن رند مست عالم سوز
که ز بود و نبود خود وارست
هرکه با ما درآمد اندر دیر
از خودی رست و با خداپیوست
این سخن خوش بگفت مردانه
در خرابات با من سرمست
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
آفتاب سپهر یزدانی
شاه مردان علی عمرانی
برهمه رهروان شد اولادش
هادی و رهنمای ربانی
شده در راه حق رضا تسلیم
کرده مسند به تخت سلطانی
مهدی آخر الزمان باشد
صاحب خاتم سلیمانی
مستی ما ز باده دگر است
تو ننوشیده چه میدانی
ما مریدان سید سرمست
هادی وقت پیر روحانی
تا به بینی عیان تو نور علی
این سخن را بذوق میدانی
که همه فانیند و باقی یار
لیس فی الدار غیره دیار
نورعلیشاه : ترجیعات
شماره ۴ - رو وصال خدا طلب ای یار
رو وصال خدا طلب ای یار
بگذر از خویش و بگسل از اغیار
چشم جان برگشا ببین در دل
متجلی است جلوه دلدار
جان حجابست در ره جانان
خویشتن را از آن حجاب برآر
روبه پای حریف سرمستان
خوش بینداز این سرو دستار
دور بر دور نقطه توحید
خط کشان می درآی چون پرگار
موج و بحر و حباب هر سه یکیست
جز یکی نیست اندک و بسیار
وحده لاشریک له خواهی
خوش بشو گوش و بشنو اینگفتار
که همه صورتند و معنی او
وحده لااله الاهو
زاهدا چند باشی اندر خواب
رو وصالش بجان و دل دریاب
خوش بگو بر در سرای مغان
افتتح یامفتح الابواب
چشم دل باز کن ببین در دل
آفتاب منیر در مهتاب
یکزمان نزد ما درآ و نشین
در خرابات عشق مست و خراب
با لب لعل ساقی باقی
یکدو ساغر بنوش باده ناب
خوش درآ در کنار بحر و ببین
عین یکدیگرند موج و حباب
دل ز ظاهر چو رو بباطن کرد
آمد آندم بگوش جانش خطاب
که همه صورتند و معنی او
وحده لا اله الاهو
هرکه از خویشتن شود یکتا
ره برد در حریم او ادنی
گر کسی نور حق عیان بیند
دیده از دیدنش شود بینا
جمله او گشت و از خودی برخاست
هرکه بنشست یکزمان با ما
غرقه بحر بیکران گردید
هر حبابی که شد از آن دریا
تا بکی بند دی و فردائی
دی گذشت و نیامده فردا
ظاهر و باطن اول و آخر
یک مسماست این همه اسما
بزبان فصیح و لفظ ملیح
سر توحید میکنم انشا
که همه صورتند و معنی او
وحده لااله الاهو
در دلم عکس یار پیدا شد
سرپنهان همه هویدا شد
هر حبابی که بود از این دریا
چون بدریا رسید دریا شد
سر وحدت چو در دلم بنمود
دل حریم خدای یکتا شد
بی نشانش همه نشان گردید
دل ز صورت چو سوی معنا شد
غیر نور خدا نخواهد بود
دیده کو بنور بینا شد
لذت درد ما اگر جوئی
از دل دردمند شیدا شد
چون بذکر خدا شدم مشغول
در زبان این مقال گویا شد
که همه صورتند و معنی او
وحده لا اله الا هو
چون نهان تو در عیان دیدم
بی نشان تو در نشان دیدم
حق مطلق بدل هویدا شد
این منزه ز جسم و جان دیدم
از حجاب خودی شدم بکنار
بارها پرده درمیان دیدم
نور معنی واحد مطلق
درهمه صورتی عیان دیدم
میر سرمست لاابالی را
سرور جمله عاشقان دیدم
چون بذکر خدا شدم بینا
سرتوحید در زبان دیدم
که همه صورتند و معنی او
وحده لا اله الاهو
شاه دلدل سوار می بینم
صاحب ذوالفقار می بینم
دمبدم در تجلیات ظهور
جلوه روی یار می بینم
عکس صانع بجان و دل دیدم
صنعت کردگار می بینم
جز خدا نیست در نظر ما را
گر یکی در هزار می بینم
مذهب عاشقان قرار گرفت
دین خود برقرار می بینم
دوستان غرقه درمیان محیط
دشمنان در کنار می بینم
چون بدریای جان شدم پنهان
هر نفس آشکار می بینم
که همه صورتند و معنی او
وحده لا اله الا هو
ما مرایای عین اشیائیم
مظهر سر جمله اسمائیم
گاه فانی شویم و گه باقی
گاه پنهان و گاه پیدائیم
ما حریفان سید سرمست
بردر دیر باده پیمائیم
گاه عاشق شویم و گه معشوق
گاه مطلوب و گاه جویائیم
در خرابات عشق مست و خراب
فارغ از عیش دی و فردائیم
گه نشیب و گهی فراز شویم
گاه پستیم و گاه بالائیم
که همه صورتند معنی او
وحده لااله الا هو
بگذر از خویش و بگسل از اغیار
چشم جان برگشا ببین در دل
متجلی است جلوه دلدار
جان حجابست در ره جانان
خویشتن را از آن حجاب برآر
روبه پای حریف سرمستان
خوش بینداز این سرو دستار
دور بر دور نقطه توحید
خط کشان می درآی چون پرگار
موج و بحر و حباب هر سه یکیست
جز یکی نیست اندک و بسیار
وحده لاشریک له خواهی
خوش بشو گوش و بشنو اینگفتار
که همه صورتند و معنی او
وحده لااله الاهو
زاهدا چند باشی اندر خواب
رو وصالش بجان و دل دریاب
خوش بگو بر در سرای مغان
افتتح یامفتح الابواب
چشم دل باز کن ببین در دل
آفتاب منیر در مهتاب
یکزمان نزد ما درآ و نشین
در خرابات عشق مست و خراب
با لب لعل ساقی باقی
یکدو ساغر بنوش باده ناب
خوش درآ در کنار بحر و ببین
عین یکدیگرند موج و حباب
دل ز ظاهر چو رو بباطن کرد
آمد آندم بگوش جانش خطاب
که همه صورتند و معنی او
وحده لا اله الاهو
هرکه از خویشتن شود یکتا
ره برد در حریم او ادنی
گر کسی نور حق عیان بیند
دیده از دیدنش شود بینا
جمله او گشت و از خودی برخاست
هرکه بنشست یکزمان با ما
غرقه بحر بیکران گردید
هر حبابی که شد از آن دریا
تا بکی بند دی و فردائی
دی گذشت و نیامده فردا
ظاهر و باطن اول و آخر
یک مسماست این همه اسما
بزبان فصیح و لفظ ملیح
سر توحید میکنم انشا
که همه صورتند و معنی او
وحده لااله الاهو
در دلم عکس یار پیدا شد
سرپنهان همه هویدا شد
هر حبابی که بود از این دریا
چون بدریا رسید دریا شد
سر وحدت چو در دلم بنمود
دل حریم خدای یکتا شد
بی نشانش همه نشان گردید
دل ز صورت چو سوی معنا شد
غیر نور خدا نخواهد بود
دیده کو بنور بینا شد
لذت درد ما اگر جوئی
از دل دردمند شیدا شد
چون بذکر خدا شدم مشغول
در زبان این مقال گویا شد
که همه صورتند و معنی او
وحده لا اله الا هو
چون نهان تو در عیان دیدم
بی نشان تو در نشان دیدم
حق مطلق بدل هویدا شد
این منزه ز جسم و جان دیدم
از حجاب خودی شدم بکنار
بارها پرده درمیان دیدم
نور معنی واحد مطلق
درهمه صورتی عیان دیدم
میر سرمست لاابالی را
سرور جمله عاشقان دیدم
چون بذکر خدا شدم بینا
سرتوحید در زبان دیدم
که همه صورتند و معنی او
وحده لا اله الاهو
شاه دلدل سوار می بینم
صاحب ذوالفقار می بینم
دمبدم در تجلیات ظهور
جلوه روی یار می بینم
عکس صانع بجان و دل دیدم
صنعت کردگار می بینم
جز خدا نیست در نظر ما را
گر یکی در هزار می بینم
مذهب عاشقان قرار گرفت
دین خود برقرار می بینم
دوستان غرقه درمیان محیط
دشمنان در کنار می بینم
چون بدریای جان شدم پنهان
هر نفس آشکار می بینم
که همه صورتند و معنی او
وحده لا اله الا هو
ما مرایای عین اشیائیم
مظهر سر جمله اسمائیم
گاه فانی شویم و گه باقی
گاه پنهان و گاه پیدائیم
ما حریفان سید سرمست
بردر دیر باده پیمائیم
گاه عاشق شویم و گه معشوق
گاه مطلوب و گاه جویائیم
در خرابات عشق مست و خراب
فارغ از عیش دی و فردائیم
گه نشیب و گهی فراز شویم
گاه پستیم و گاه بالائیم
که همه صورتند معنی او
وحده لااله الا هو
ابوالفضل بیهقی : مجلد هفتم
بخش ۴۰ - قصیدهٔ دوم اسکافی
صد هزار آفرینِ ربِّ علیم
باد برابرِ رحمت ابراهیم
آفتابِ ملوکِ هفت اقلیم
که بدو نوشد این جلالِ قدیم
از پی خرّمیِ باغِ ثنا
باز بارانِ جود گشت مقیم
عندلیبِ هنر بباغ آمد
و آمد از بوستانِ فخر نسیم
گرچه از گشتِ روزگارِ جهان
در صدف دیر ماند دُرِّ یتیم
شکر و منّت خدای را کاخر
آن همه حالِ صعب گشت سلیم
ز آسمانِ هنر درآمد جم
باز شد لوک و لنگ دیوِ رجیم
شیر دندان نمود و پنجه گشاد
خویشتن گاوِ فتنه کرد سقیم
چه کند کار جادویِ فرعون؟
کاژدهائی شد این عصایِ کلیم
هر که دانست مر سلیمان را
تختِ بلقیس را نخواند عظیم
داند از کردگار کار، که شاه
نکند اعتقاد بر تقویم
ره نیابد بدو پشیمانی
زانکه باشد بوقتِ خشم حلیم
دارد از رأیِ خوبِ خویش وزیر
دارد از خویِ نیکِ خویش ندیم
ملکا، خسروا، خداوندا
یک سخن گویمت چو دُرِّ نظیم
پادشه را فتوح کم ناید
چون زند لهو را میان بدونیم
کار خواهی بکامِ دل بادت
صبر کن بر هوایِ دل تقدیم
هر کرا وقتِ آن بود که کند
مادرِ مملکت ز شیر فطیم
خویشتن دارد او دو هفته نگاه
هم بر آنسان که از غریم غریم
تا نکردند در بن چه سخت
پاک نامد ز آب هیچ ادیم
باز شطرنجِ ملک با دو سه تن
بدو چشم و دو رنگ بیتعلیم
تا چه بازی کند نخست حریف
تا چه دارد زمانه زیرِ گلیم
تیغ برگیر و می ز دست بنه
گر شنیدی که هست ملک عقیم
با قلم چونکه تیغ یار کنی
در نمانی ز مُلکِ هفت اقلیم
نه فلان جرم کرد و نی بهمان
نه بکس بود امید و نز کس بیم
هر چه بر ما رسد ز نیک و ز بد
باشد از حکمِ یک خدایِ کریم
مرد باید که مار کرزه بود
نه نگار آورد چو ماهیِ شیم
مار ماهی نبایدش بودن
که نه این و نه آن بود چون نیم
دونتر از مردِ دون کسی بمدار
گرچه دارند هر کسش تعظیم
عادت و رسمِ این گروه ظلوم
نیک ماند چو بنگری بظلیم
نه کسش یاور و نه ایزد یار
هر کرا نفس خورد نارِ جحیم
قصّه کوته به است از تطویل
کان نیاورد درّ و دریا سیم
سرکش و تند همچو دیوان باش
زین هنر بر فلک شده است رجیم
تا بود قدِّ نیکوان چو الف
تا بود زلفِ نیکوان چون جیم
سرِ تو سبز باد و رویِ تو سرخ
آنکه بدخواه در عذابِ الیم
باد میدان تو ز محتشمان
چون بهنگامِ حجّ رکنِ حطیم
همچو جدِّ جد و چو جدِّ پدر
باش بر خاص و عامِ خویش رحیم
باد برابرِ رحمت ابراهیم
آفتابِ ملوکِ هفت اقلیم
که بدو نوشد این جلالِ قدیم
از پی خرّمیِ باغِ ثنا
باز بارانِ جود گشت مقیم
عندلیبِ هنر بباغ آمد
و آمد از بوستانِ فخر نسیم
گرچه از گشتِ روزگارِ جهان
در صدف دیر ماند دُرِّ یتیم
شکر و منّت خدای را کاخر
آن همه حالِ صعب گشت سلیم
ز آسمانِ هنر درآمد جم
باز شد لوک و لنگ دیوِ رجیم
شیر دندان نمود و پنجه گشاد
خویشتن گاوِ فتنه کرد سقیم
چه کند کار جادویِ فرعون؟
کاژدهائی شد این عصایِ کلیم
هر که دانست مر سلیمان را
تختِ بلقیس را نخواند عظیم
داند از کردگار کار، که شاه
نکند اعتقاد بر تقویم
ره نیابد بدو پشیمانی
زانکه باشد بوقتِ خشم حلیم
دارد از رأیِ خوبِ خویش وزیر
دارد از خویِ نیکِ خویش ندیم
ملکا، خسروا، خداوندا
یک سخن گویمت چو دُرِّ نظیم
پادشه را فتوح کم ناید
چون زند لهو را میان بدونیم
کار خواهی بکامِ دل بادت
صبر کن بر هوایِ دل تقدیم
هر کرا وقتِ آن بود که کند
مادرِ مملکت ز شیر فطیم
خویشتن دارد او دو هفته نگاه
هم بر آنسان که از غریم غریم
تا نکردند در بن چه سخت
پاک نامد ز آب هیچ ادیم
باز شطرنجِ ملک با دو سه تن
بدو چشم و دو رنگ بیتعلیم
تا چه بازی کند نخست حریف
تا چه دارد زمانه زیرِ گلیم
تیغ برگیر و می ز دست بنه
گر شنیدی که هست ملک عقیم
با قلم چونکه تیغ یار کنی
در نمانی ز مُلکِ هفت اقلیم
نه فلان جرم کرد و نی بهمان
نه بکس بود امید و نز کس بیم
هر چه بر ما رسد ز نیک و ز بد
باشد از حکمِ یک خدایِ کریم
مرد باید که مار کرزه بود
نه نگار آورد چو ماهیِ شیم
مار ماهی نبایدش بودن
که نه این و نه آن بود چون نیم
دونتر از مردِ دون کسی بمدار
گرچه دارند هر کسش تعظیم
عادت و رسمِ این گروه ظلوم
نیک ماند چو بنگری بظلیم
نه کسش یاور و نه ایزد یار
هر کرا نفس خورد نارِ جحیم
قصّه کوته به است از تطویل
کان نیاورد درّ و دریا سیم
سرکش و تند همچو دیوان باش
زین هنر بر فلک شده است رجیم
تا بود قدِّ نیکوان چو الف
تا بود زلفِ نیکوان چون جیم
سرِ تو سبز باد و رویِ تو سرخ
آنکه بدخواه در عذابِ الیم
باد میدان تو ز محتشمان
چون بهنگامِ حجّ رکنِ حطیم
همچو جدِّ جد و چو جدِّ پدر
باش بر خاص و عامِ خویش رحیم
ایرج میرزا : مثنوی ها
حُرمتِ ربا