تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۴۶ - القرب
دگر قرب از فنا باشد عبارت
بعهد ماسبق دارد اشارت
همان عهدی که بین عبد و حق بود
بر آن چیزی که اندر ماسبق بود
«الست ربکم» حق در ازل گفت
هم او «قالوابلی» خود در محل گفت
«الست ربکم» حکم وجود است
دگر «قالوابلی» ارسال جود است
نبد غیری خود آن گفت و خود این گفت
خود او بود آنکه در عهد خود سفت
بجائی دون غیر از قول حق گفت
بجائی از زبان ما خلق گفت
نبود آن ما خلق غیر از نمودش
که گشت از غیب ظاهر در شهودش
خود او بشنود گر گفت او الستی
تو پنداری بلی گفتی که مستی
الست آن سیر صورت در مرایاست
بلی یعنی رخ از آئینه پیداست
الست آن آفتاب پر ز نور است
بلی یعنی که در ضوئش ظهور است
الست آن جلوه حسن و جمال است
بلی آن دیدن خود بر کمال است
الست آن جنبش بحر الخطابست
بلی یعنی که موج و قطر آب است
الست آمد ظهور فاعلیت
بلی باشد نمود قابلیت
الست اظهار حسن او بخود بود
بلی تأثیر عشق معتمد بود
الست اعنی که حسنم بی‌نظیر است
بلی یعنی ز کوتم بر فقیر است
الست اعنی که ثابت در وجودم
بلی یعنی که ساری در حدودم
الست اعنی که مستغنی بذاتم
بلی یعنی که ظاهر در صفاتم
الست اعنی که شاه و ذوالجلالم
بلی یعنی که مشهود از جمالم
بود قربت فنا باری ز کونین
هم آن باشد مقام قاب قوسین
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۴۷ - القشر
دگر قشرت بظاهر رهنمون است
که علم باطن اندر وی مصونست
شود محفوظ باطنها بظاهر
چو در صندقها لعل و جواهر
رسد تا میوه از قشریم ناچار
نشد بی‌قشر هرگز پخته اثمار
میان نی شود پرورده شکر
دگر هم در صدفها در و گوهر
شریعت قشر و مغز آمد طریقت
بنسبت همچنین باشد حقیقت
ز صورت رو بمعنی گر توانی
نما پس جمع صورت با معانی
ز قشرت قصد لب است این عیانست
ولی در پوست این مغزت نهانست
بهم این هر دو ملزومند و لازم
عمل بر هر دو دارد مرد حازم
یکی گر زین دو شد از عبد مفقود
عجب باشد که ره یابد بمقصود
شود در ترک صورت راه مشکل
بندرت می‌رسد باری بمنزل
بحفظ قشر باید سعی نغزت
مگر وقتی که شد پروده مغزت
رسیدت هم چه مغز از کف منه پوست
که گوهرهای لب محفوظ در اوست
هر آنکس را بود لعل و جواهر
بکار افزون بدش صندوق و ساتر
کسی کز زرو گوهر باشد آزاد
نخواهد حجره و صندوق فولاد
وگر هم باشدش صندوق وحجره
ز دزد ایمن بود کو کند حفره
چو دزد آمد نخواهد برد چیزی
نیرزد بیت مفلس بر پشیزی
فقیه خشک جز ریش و ورم نیست
گرش معنی نباشد هیچ غم نیست
بدست آورده او دنیا و مالی
حروف و نقش خالی از کمالی
بوقت مرگ بادش رفت و تن ماند
همان هیکل که بود اندر کفن ماند
تو گودنیا بد او را تا گه موت
نبودش معنیی کز وی شود فوت
نماند از وی بدلها غیر نیشی‌
چه باشد قیمت دستار و ریشی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۴۸ - القطب
بود قطب آن محل نظره الله
که عالم را بود در هر زمان شاه
خود او بر قلب اسرافیل باشد
مراتب را از او تکمیل باشد
شنو باز از مقام قطب الاقطاب
شد آن قطبیت کبری در القاب
بود آن باطن احمد بتخصیص
که از وی مانده میراث آن بتشخیص
بود میراث فرزندان و آلش
خلیقه زادگان با کمالش
بآل او او شود ختم ولایت
ولایت هست هم بطن نبوت
ز حیث اکملیت قطب الاقطاب
بود بر باطن آن فخر اطیاب
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۴۹ - القلب
دگر از قلب بشنو شرح و معنی
که بر فیض حیاتت اوست مبنی
مجرد جوهری نورانی و زین
بجمع روح و نفس او حد مابین
تحقق یافت انسانیت از وی
بود در نفس نورانیت از وی
بنفس ناطقه نامد حکیمش
بود هم روح باطن از قدیمش
دگر هم نفس حیوانیش مرکب
مثالش بر زجاجه گشت و کوکب
بقرآن روح را حق خوانده مصباح
زجاجه قلب و تن مشکوه وضاح
دگر هم ظاهر او کو طلسم است
میان نفسی حیوانی و جسم است
وسط بین وجود است و مراتب
که آن باشد تنزل را مناسب
بمثل لوح محفوظ منظم
در آن تفصیل موجودات عالم
پس آن بهتر که در این لوح محفوظ
نباشد غیر حقت هیچ ملحوظ
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۵۰ - القوامع
قوامع ترک میل و آروزهاست
که طبع و نفس سرکش را تقاضاست
شود مرعبد فارغ از هواها
هم ازوی قمع میل و مدعاها
خوداین ز امداد اسماء الهی است
هم از تایید حق و عون شاهیست
که بهر عبد در سیر الی الله
رسد پیک عنایت گاه و بیگاه
پس آن امداد اسماء الهی
کند قمع هواها را کماهی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۵۱ - باب‌الکاف الکتاب المبین
کتاب بس مبینت لوح محفوظ
بود کاشیاء در آن ضبط است و ملحوظ
نباشد خارج از وی خود وجودی
ز رطب و یابس و نابود و بودی
بود آن رطب و یابس اندر امثال
مراد از عالم تفصیل و اجمال
بنسبت آنهم ار باشی مشاهد
مفصل‌تر یکی از دیگر آمد
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۵۲ - الکل
بود کل اسم حق بر اعتباری
که هست آن واحدیت باقراری
ز حیث اعتبار واحدیت
که جمع است اندر او اسمای حضرت
از آن گویند کو واحد بذاتست
ولیکن کل باسماء و صفات است
باسم کل تجلیهای حق شد
بکلیت عیان در ما خلق شد
باینمعنی که او کل وجود است
تعینهای کل ز او در نمود است
جهان یک شمه از کلیت اوست
ز اسم کل مفصل جلوه اوست
بود آنفرد کلی کل عالم
که فرد از کل و بر کل است اقدم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۵۳ - الکلمه
کلمه هست بر چشم مشاهد
کنایت در یقین از کل واحد
ز ماهیات و اعیان و حقیاق
ز موجودات خارج هم بلایق
دگر فی‌الجمله از هر ذی تعین
که او را هست در حدی تمکن
بود مخصوص معقولات لایق
ز ماهیات و اعیان وحقایق
معین بر کلمه معنویه
و یا غیبیه گردانی رویه
دگر هم خارجیات شهودی
کلمه شد اگر دانی وجودی
مجردها مفرقها کدام است
کلمه تامه وین خود تمام است
کلمه پس سه قسم آمد بتحقیق
بفهم هریک از حق جوی توفیق
یکی غیبه و هم معنویه
وجودیه دوم اند رویه
دگر هم تامه در ثالث آمد
جهان از این سه معنی حادث آمد
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۵۴ - کلمه الحضره
کلمه حضرت این خود بیخلاف است
که از قولش دو حرف نون و کافست
کلمه حضرت از بحر ارادت
همانا جنبشی باشد بعادت
کلمه حضرت اینحرف از حق آمد
که از بحر الاراده مشتق آمد
ز حرف کن نه این لفظ است مقصود
که باشد معنی اوباش یا بود
بودآن معنیی کاندر بیانی
کنند ادراک اهل هر زبانی
مراد از آب این باء و الف نیست
بدان مفهوم کل راز آب کان چیست
کلمه پس نه حرف کاف و نونست
که فعل حضرت بی‌چند و چونست
بود معنی کن ایجاد کونش
اراده بر شئون لون لونش
باینمعنی که خود را خواست ظاهر
رخ اندر آینه آراست ظاهر
اراده پس خود آن آراستن بود
ظهور خویشتن را خواستن بود
اراده یافت صورت کاف و نون شد
کلمه حضرت اظهار از کمون شد
هر آن شیئی که بینی در مکانی
بشرح کاف و نون داد زبانی
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۵۵ - الکنز‌المخفی
بود آن کنز مخفی ذات حضرت
که شد تعبیر از غیب هویت
بواطن را خود او بطن الاخیر است
هم او از بطن ذات خود خبیر است
از آنرو ذات خود را خوانده کنزی
که گنج او راز دارائیست رمزی
بمخزن هر چه را باشد بهائی
نهان دارند از بهر غنایی
خود آن گنجی که ذات بی‌نشان بود
در آن درهای سلطانی نهان بود
چو ظاهر شد گهرها زان برون ریخت
لئالی هستی از مخزن فزون ریخت
جهانرا پرز زر معدنی کرد
ز جود خویش اشیاء را غنی کرد
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۵۶ - الکنود
کنود آن عبد نعمت ناشناس است
که اندر حق منعم ناسپاس است
کند ترک فرائض در شریعت
دگر ترک فضائل در طریقت
اراده در حقیقت باشد آنش
که نبود در اراده حق نشانش
بخواهد یعنی آنچیزیکه جاری
نبود اندر اراده و حکم باری
بود با حق منازع در مشیت
نداند اینچنین کس حق نعمت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۵۷ - کون الفطور غیر مشتت للشمل
کنون کون الفطور آمد به نیت
که للشمل است آن غیرمشتت
تکثر واحدالحق را بتجویز
بود اندر تعینها و تمییز
که در جمعیت اللهش تفرق
نیابد راه در حین تعلق
بود یعنی که در بحرالاحد غرق
ولی با امتیاز عالم فرق
بجمع خویش باقی بی‌تعسر
بود در عین تفریق و تکسر
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۵۸ - کوکب الصبح
کنم از کوکب صبحت بیانی
بود اول تجلی را نشانی
بسالک مطلق از اول تجلی
بود ظاهر فروغ نفس کلی
در اینمعنی بقرآن ذوالمنن گفت
«رأی کوکب علیه اللیل جن» گفت
بود لیل طبیعت تیره چون شب
طلوع نفس بر این شب چو کوکب
بسالک کو بود در راه توحید
کند زان پس تجلی ماه و خورشید
که آن از قلب و روح آمد عبارت
و زان پس نور ذاتست این اشارت
خلیل حق در اینمعنی متین گفت
بوحدت «الا احب الافلین» گفت
بود «وجهت وجهی» اینکه هر سو
کنی رو نیست پیدا غیر یک رو
پس از رفع حجب گردید ظاهر
که خود ارض و سما را اوست فاطر
شود اسلام سالک اندرین سیر
حقیقی هم بری از شرک و از غیر
بتحقیق ولایت اندرین باب
دهم شرحی بعون رب‌الارباب
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۵۹ - الکیمیا
دهم بازت نشان از کیمیایی
کنی از فقر تا رو برغنائی
قناعت باشد ار دانی تو معیار
که گردد طرح قطمیرش بقنطار
قناعت اکتفا باشد بموجود
گذشتن از خیال شیئ مفقود
از آنرو گفت سلطان صناعت
که کنز بی‌زوال آمد قناعت
نه پندار اعظم از وی کیمیائی
بدرد فقر از او بهتر دوائی
کند رد یک دم آن گو گرد احمر
براده آهن نفس تو را زر
ببوته امتحان گر تابی اینحرف
جسد را نیست حاجت رنگ شنجرف
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۶۰ - کیمیاء‌السعاده
مرا باز از سعادت کیمیائیست
که آن تهذیب نفس از هر هوائیست
زهر رجس و رذایل اجتنابست
بهر حسن و فضایل اکتسابست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۶۱ - کیمیاء‌العوام
یکی هم کیمیا خاص عوام است
وی استبدال گوهر بر رخام است
ز کف هشتن متاع اخر ویرا
بدل بستن حطام دنیوی را
علو را دادن و دانی گرفتن
بقا را هشتن و فانی گرفتن
کند بر بوته زری کیمیاگر
مبدل برنحاس او را شود زر
هوای کیمیایش بر گزاف است
مرادش جمله برعکس و خلافست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۶۲ - کیمیاء‌الخواص
دگر دارند خاصان کیمیائی
که دنیا را کند زر بید وائی
خود آن اکسیر مخصوص خواص است
زوی هر قلب بیغش در خلاص است
بود تخلیص قلب از کون و کائن
باستیثار سلطان مکون
ز استیثار مقصود اختیار است
که زر قلب ازو کامل عیار است
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۶۳ - اللائمه
بده از لائمه دل را تسلی
که آن نوریست فوری در تجلی
بود بربارقه یا خطره موسوم
که گرد زود ظاهر زود معدوم
خود آن آثار حسن حقتعالی است
دل از وی منجذب سوی دل آراست
برفت از خود چو دید آنحسن موزون
شود تا رفته رفته محو و مجنون
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۶۴ - اللب
بود لب عقل صافی از کدورت
منور او بنور قدس حضرت
بود صاف از قشور و هم و تخییل
مجرد وز قیود ظن و تسویل
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۳۶۵ - لب اللب
بود هم لب لبت در گواهی
همانا ماده نور الهی
مؤید باشد از تأیید او عقل
مصفا و ز قشور و هم و هم نقل
کند درک علوم عالیات او
ز درک قلب دور از نائبات او
بکونی کو مصون از فهم محجوب
بعلم رسمی است ار هست منسوب
بکونی هست آن دلرا تعلق
که محصونست از رسم تفرق
ز حسن سابقه این خود دلیل است
بخیر خاتمه هم بس دخیل است