تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۰۶ - مستوی الاسم الاعظم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۰۷ - مستند المعرفه
دل اندر مستند المعرفه دار
بود آن واحدیت نزد اخیار
خود اینحضرت مقام جمع یکتاست
بمعنی اصطلاح از کل اسماست
از آن رو مستند شد بر مشاهد
که دارد در معارف رو به بواحد
بود گر وارداتش از حد افزون
بواحد باشدش دل مست و مفتون
بیکتائیست هر جا شمس وحدت
عیان در جمله ذرات کثرت
ببیند عارفش در فرق و در جمع
محافل جملگی روشن بیک شمع
بود آن واحدیت نزد اخیار
خود اینحضرت مقام جمع یکتاست
بمعنی اصطلاح از کل اسماست
از آن رو مستند شد بر مشاهد
که دارد در معارف رو به بواحد
بود گر وارداتش از حد افزون
بواحد باشدش دل مست و مفتون
بیکتائیست هر جا شمس وحدت
عیان در جمله ذرات کثرت
ببیند عارفش در فرق و در جمع
محافل جملگی روشن بیک شمع
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۰۸ - المستهلک
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۰۹ - المسئله الغامضه
شنو زان مسئله کوهست غامض
کسی فهمد که بر ذوق است فایض
بود باقی تو گو اعیان ثابت
بمعدومیت از برهان ثابت
الا با آن تجلییی که از حق
باسم نور بر وی شد محقق
وجود اندر صور او راست ظاهر
باحکامش ظهور اندر مظاهر
بروز او و آثار شدیدش
شود در صورت خلق جدیدش
شود ظاهر بهر آنی ز آنات
از و در صورت آثار و علامات
بزاید آنچه پذرفته تعین
بانحضرت وجود با تمکن
الا با آنکه بالاصل است معدوم
بقایش در عدم بالاصل معلوم
چو رجحان وجودش را دوامی
نباشد گر چه دارد شأن و نامی
نباشد بر عدم گر خود دوامش
شود راجح وجود اندر مقامش
گر راجع شود موجود گردد
خود آن نابود مطلق بود گردد
چنین رجحانی او را نیست اصلا
بود پس بر عدم باقی و برجا
خود این امریست ذوقی نزد جمهور
بود از عقل و برهان و بیان دور
کسی فهمد که بر ذوق است فایض
بود باقی تو گو اعیان ثابت
بمعدومیت از برهان ثابت
الا با آن تجلییی که از حق
باسم نور بر وی شد محقق
وجود اندر صور او راست ظاهر
باحکامش ظهور اندر مظاهر
بروز او و آثار شدیدش
شود در صورت خلق جدیدش
شود ظاهر بهر آنی ز آنات
از و در صورت آثار و علامات
بزاید آنچه پذرفته تعین
بانحضرت وجود با تمکن
الا با آنکه بالاصل است معدوم
بقایش در عدم بالاصل معلوم
چو رجحان وجودش را دوامی
نباشد گر چه دارد شأن و نامی
نباشد بر عدم گر خود دوامش
شود راجح وجود اندر مقامش
گر راجع شود موجود گردد
خود آن نابود مطلق بود گردد
چنین رجحانی او را نیست اصلا
بود پس بر عدم باقی و برجا
خود این امریست ذوقی نزد جمهور
بود از عقل و برهان و بیان دور
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۱۰ - المستریح
کسی او مستریح آمد بدلخواه
که از سر قدر گردید آگاه
حق او را مطلع سازد کماهی
ز قدر خلق و تقدیر الهی
ببیند آنچه مقدور است و واجب
وقوعش وقت معلوم و مناسب
هر آنچیزی که ز اشیاء نیست مقدور
وقوعش ممتنع باشد بدستور
کند پس مستریح این اختیارش
بکلی از طلب وز انتظارش
نه بر مستقبلش امید و وحشت
نه بر ما فات او را خوف و حسرت
نباشد اعتراضش بر فعالی
که واقع گردد از تأثیر و حالی
انس گوید پیمبر را بده سال
نمودم خدمت اندر کل احوال
بکاری هیچوقت از فعل و ترکم
نفرمود اعتراض او بیش یا کم
بدینسانست حال مرد عارف
که ز اسرار قدر گردید واقف
چنین شخصی بود پیوسته سالم
نیابد از جهان غیر از ملایم
که از سر قدر گردید آگاه
حق او را مطلع سازد کماهی
ز قدر خلق و تقدیر الهی
ببیند آنچه مقدور است و واجب
وقوعش وقت معلوم و مناسب
هر آنچیزی که ز اشیاء نیست مقدور
وقوعش ممتنع باشد بدستور
کند پس مستریح این اختیارش
بکلی از طلب وز انتظارش
نه بر مستقبلش امید و وحشت
نه بر ما فات او را خوف و حسرت
نباشد اعتراضش بر فعالی
که واقع گردد از تأثیر و حالی
انس گوید پیمبر را بده سال
نمودم خدمت اندر کل احوال
بکاری هیچوقت از فعل و ترکم
نفرمود اعتراض او بیش یا کم
بدینسانست حال مرد عارف
که ز اسرار قدر گردید واقف
چنین شخصی بود پیوسته سالم
نیابد از جهان غیر از ملایم
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۱۱ - مشارق الصبح
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۱۲ - مشارق شمس الحقیقه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۱۳ - مشرفالضمایر
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۱۴ - المضاهاه بینالشئون و الحقایق
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۱۵ - المضاهاه بینالحضرات والاکوان
مضاهات دگر در نص عرفان
بما بین سه حضرت گشت و اکوان
خود اکوانرا که ترتیب و حسابست
بسوی آن سه حضرت انتسابست
خود امکان و وجوبست آن به نسبت
دگرهم جمع ما بین دو حضرت
پس از اکوان هر آنچیزی که نسبت
بود سوی وجوب او را بقوت
بود او در وجود اعلی و اشرف
بنزد عامه اندر رتبه الطف
حقیقت علوی و روحیست او را
و یا ملکیه مر تحقیق جو را
دگر نسبت سوی امکانش اقواست
وجود اواخس در رتبه و ادنی است
حقیقت عنصری و سفلی او راست
مرکب یا بسیطه در تقاضاست
دگر نسبت سوی امکانش اقواست
وجود او اخس در رتبه وادنی است
حقیقت عنصری و سفلی او راست
مرکب یا بسیطه در تقاضاست
و گر نسبت بسوی جمع ما بین
اشدستش ز انسان باشد آن عین
حقیقت باشد انسانیه او را
ز انسان باز بشنو وصف و خورا
هر انسان سوی امکانست امیل
در او احکام امکان باشد اغلب
ور انسان امیل او سوی وجوبست
بسوی او همه روی وجوبست
در او حکم وجود اغلب روا شد
خود او از انبیا و اولیا شد
و گر دروی جهات آمد مساوی
مگر از مؤمنینش خوانده راوی
بهر سو میل او زین هر دو جانب
بود در حکم کلی باز غالب
در ایمان شد دلیل ضعف و شدت
مظاهاتت بر این نظم است و رتبت
بما بین سه حضرت گشت و اکوان
خود اکوانرا که ترتیب و حسابست
بسوی آن سه حضرت انتسابست
خود امکان و وجوبست آن به نسبت
دگرهم جمع ما بین دو حضرت
پس از اکوان هر آنچیزی که نسبت
بود سوی وجوب او را بقوت
بود او در وجود اعلی و اشرف
بنزد عامه اندر رتبه الطف
حقیقت علوی و روحیست او را
و یا ملکیه مر تحقیق جو را
دگر نسبت سوی امکانش اقواست
وجود اواخس در رتبه و ادنی است
حقیقت عنصری و سفلی او راست
مرکب یا بسیطه در تقاضاست
دگر نسبت سوی امکانش اقواست
وجود او اخس در رتبه وادنی است
حقیقت عنصری و سفلی او راست
مرکب یا بسیطه در تقاضاست
و گر نسبت بسوی جمع ما بین
اشدستش ز انسان باشد آن عین
حقیقت باشد انسانیه او را
ز انسان باز بشنو وصف و خورا
هر انسان سوی امکانست امیل
در او احکام امکان باشد اغلب
ور انسان امیل او سوی وجوبست
بسوی او همه روی وجوبست
در او حکم وجود اغلب روا شد
خود او از انبیا و اولیا شد
و گر دروی جهات آمد مساوی
مگر از مؤمنینش خوانده راوی
بهر سو میل او زین هر دو جانب
بود در حکم کلی باز غالب
در ایمان شد دلیل ضعف و شدت
مظاهاتت بر این نظم است و رتبت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۱۶ - المطالعه
مطالع با اضافه تاست کاشف
ز توفیقات حق از بهر عارف
سؤال از عارفین هم در مواقع
بسوی حادثات است آنچه راجع
دگر اطلاق آن باشد در آنات
بر استشراف دیدار و شهودات
بهنگام طوالع چونگه شارق
شود هم بر مبادی بوارق
کند توقیف تا در هر مقامش
زجوش اندازد و آرد قوامش
دگر تا داند او خود نیست رهرو
ز توقیف آید ایدر انتباهی
رسد در هر قدم فیض هدایت
کند ره طی بامید عنایت
سؤال از بهر آن تا باشد آگاه
که حقش در حوادث بوده همراه
نماید جمع خود را در مسالک
رهد با هر سؤالی از مهالک
هم استشراف او اندر طوالع
بشوق آرد کند رفع موانع
مطالعه بدینسانست در کار
حدود ارمرد این راهی نگهدار
ز توفیقات حق از بهر عارف
سؤال از عارفین هم در مواقع
بسوی حادثات است آنچه راجع
دگر اطلاق آن باشد در آنات
بر استشراف دیدار و شهودات
بهنگام طوالع چونگه شارق
شود هم بر مبادی بوارق
کند توقیف تا در هر مقامش
زجوش اندازد و آرد قوامش
دگر تا داند او خود نیست رهرو
ز توقیف آید ایدر انتباهی
رسد در هر قدم فیض هدایت
کند ره طی بامید عنایت
سؤال از بهر آن تا باشد آگاه
که حقش در حوادث بوده همراه
نماید جمع خود را در مسالک
رهد با هر سؤالی از مهالک
هم استشراف او اندر طوالع
بشوق آرد کند رفع موانع
مطالعه بدینسانست در کار
حدود ارمرد این راهی نگهدار
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۱۷ - المطلع
ز مطلع سالکی تا مطلع نیست
ز اسرار تلاوت منتفع نیست
شهود آنکه او صاحب کلام است
تو را اندر تلاوت خود مقام است
کند بر وصف آن آیت مکرر
تجلی آنکه ایت راست مصدر
شود حق بر عبادش گفت جعفر
بمعنی در کلام خود مصور
تو پنداری کند اکنون تکلم
ولی او را نمیبینند مردم
مگر یکروز بود اندر نماز او
فتاد و کرد غش از آن نیاز او
بپرسیدندش از آنحال فرمود
که آن گوینده بر من جلوه فرمود
سخن را آنقدر کردم مکرر
که دیدم قائلش را در برابر
شنیدم وز زبان او مقالات
مقالاتی که میگفتم بحالات
شهاب سهروردی گفته آندم
لسانش نخل موسی بوده فافهم
دگر بشنو ز من معنای مطلع
که تحقیق مطالع راست مجمع
اعم است آن ازین تحقیق و اجلی
شهود حق بود در کل اشیاء
نه تنها ظاهر از وصف کلام است
که از هر وصف ظاهر بالتمام است
زهر شیئی که بینی او هویداست
و زان آیت بدون لفظ گویاست
ولی مطلع که از الفاظ خاص است
از آنرو بر کلامش اختصاص است
که گفت از بهر آیت ظهر و بطنی است
بدون حد و مطلع حرف هم نیست
ز اسرار تلاوت منتفع نیست
شهود آنکه او صاحب کلام است
تو را اندر تلاوت خود مقام است
کند بر وصف آن آیت مکرر
تجلی آنکه ایت راست مصدر
شود حق بر عبادش گفت جعفر
بمعنی در کلام خود مصور
تو پنداری کند اکنون تکلم
ولی او را نمیبینند مردم
مگر یکروز بود اندر نماز او
فتاد و کرد غش از آن نیاز او
بپرسیدندش از آنحال فرمود
که آن گوینده بر من جلوه فرمود
سخن را آنقدر کردم مکرر
که دیدم قائلش را در برابر
شنیدم وز زبان او مقالات
مقالاتی که میگفتم بحالات
شهاب سهروردی گفته آندم
لسانش نخل موسی بوده فافهم
دگر بشنو ز من معنای مطلع
که تحقیق مطالع راست مجمع
اعم است آن ازین تحقیق و اجلی
شهود حق بود در کل اشیاء
نه تنها ظاهر از وصف کلام است
که از هر وصف ظاهر بالتمام است
زهر شیئی که بینی او هویداست
و زان آیت بدون لفظ گویاست
ولی مطلع که از الفاظ خاص است
از آنرو بر کلامش اختصاص است
که گفت از بهر آیت ظهر و بطنی است
بدون حد و مطلع حرف هم نیست
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۱۸ - معالم اعلام الصفات
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۱۹ - المعلم الاول و معلم الملک
معلم اول آدم بر ملک بود
ملایک را معلم یک بیک بود
برایشان کرد او انباء اسماء
بدستوری که دادش حقتعالی
حقیقت آدم او خودعین حق بود
در آن کسوت که دانی جلوه فرمود
ظهور واحدیت بود آدم
که مسجود ملک گردید و اکرم
ملک نسبت بآدم بود ناقص
که بود بود او عقل صرف و روح خالص
صفی را عقل و روح و قلب و تن بود
وی اکمل در ظهور ذولمنن بود
هر آدم کوشود در عین کثرت
مجرد از شئونات طبیعت
خود او را مظهریت باشد از حق
در او دارد تجلی ذات مطلق
خود آدم را از آن بر صورت خویش
بخوبی کرد خلق از حکمت خویش
تو را گویم بشرط محرمیت
که پوشید او لباس آدمیت
هر آنکس سجده او کرد دل دید
نبود ابلیس محرم آب و گل دید
بهر دوری بود قطبی و شاهی
بود هم ضد او ابلیس راهی
دگر گویند ارواح مکرم
که باشد نفس و عقل ابلیس و آدم
مراد از نفس دان اینجا طبیعت
که نبود هیچ با عقلش معیت
ملایک را معلم یک بیک بود
برایشان کرد او انباء اسماء
بدستوری که دادش حقتعالی
حقیقت آدم او خودعین حق بود
در آن کسوت که دانی جلوه فرمود
ظهور واحدیت بود آدم
که مسجود ملک گردید و اکرم
ملک نسبت بآدم بود ناقص
که بود بود او عقل صرف و روح خالص
صفی را عقل و روح و قلب و تن بود
وی اکمل در ظهور ذولمنن بود
هر آدم کوشود در عین کثرت
مجرد از شئونات طبیعت
خود او را مظهریت باشد از حق
در او دارد تجلی ذات مطلق
خود آدم را از آن بر صورت خویش
بخوبی کرد خلق از حکمت خویش
تو را گویم بشرط محرمیت
که پوشید او لباس آدمیت
هر آنکس سجده او کرد دل دید
نبود ابلیس محرم آب و گل دید
بهر دوری بود قطبی و شاهی
بود هم ضد او ابلیس راهی
دگر گویند ارواح مکرم
که باشد نفس و عقل ابلیس و آدم
مراد از نفس دان اینجا طبیعت
که نبود هیچ با عقلش معیت
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۲۰ - مغرب الشمس
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۲۱ - مفتاح سرالقدر
یکی مفتاح از سر قدر جو
گشایش در معانی بیشتر جو
خود آن گر نکته دانی بیخلافست
ز استعداد اعیان اختلافست
در اعیان اختلاف اندر ازل شد
ز استعدادها کاندر محل شد
خود آنهم بود از تعیین اسماء
که ظاهر گشت و مظهر خواست زاشیاءء
بسی چون فهم این معنی است مشکل
ز تحقیقش نخواهی برد حاصل
ولی گویم بتقریبی بیانی
که باشد بهر فهمت امتحانی
ظهوراتی که در امکان عیانست
ز واجب در همان رتبت نشانست
باینمعنی که کرد آنذات واجب
تجلی در مقامات و مراتب
مراتب گر چه ز اسماء مختلف شد
ولی بر وصف وحدت متصف شد
بهم باشند آب و آتش ار ضد
وجود اما بود در هر دو واحد
تخالفها ز اسماء بد در اعیان
مخالف شد صورها زان در اکوان
اگر دریافتی بردی بحق راه
وگرنه از خدا فهم و نظر خواه
گشایش در معانی بیشتر جو
خود آن گر نکته دانی بیخلافست
ز استعداد اعیان اختلافست
در اعیان اختلاف اندر ازل شد
ز استعدادها کاندر محل شد
خود آنهم بود از تعیین اسماء
که ظاهر گشت و مظهر خواست زاشیاءء
بسی چون فهم این معنی است مشکل
ز تحقیقش نخواهی برد حاصل
ولی گویم بتقریبی بیانی
که باشد بهر فهمت امتحانی
ظهوراتی که در امکان عیانست
ز واجب در همان رتبت نشانست
باینمعنی که کرد آنذات واجب
تجلی در مقامات و مراتب
مراتب گر چه ز اسماء مختلف شد
ولی بر وصف وحدت متصف شد
بهم باشند آب و آتش ار ضد
وجود اما بود در هر دو واحد
تخالفها ز اسماء بد در اعیان
مخالف شد صورها زان در اکوان
اگر دریافتی بردی بحق راه
وگرنه از خدا فهم و نظر خواه
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۲۲ - المفتاح الاول
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۲۳ - مفرج الاحزان و مفرجالکروب
مفرح چیست اندر کرب و احزان
بود آن بر قدر پیوسته ایمان
نمودم منکشف درمستریحت
خود این تحقیق بر وجه صریحت
هر آنرا بر قدر ایمان بود پاک
نباشد در جهان یک لحظه غمناک
غم از اندیشه آینده آید
مبادا آنکه نا زیبنده آید
فزون خواهد ز قدر قسمت خویش
از آن دایم بود در حزن و تشویش
کسی پیوسته چون گل تازه باشد
که اندر خاطرش اندازه باشد
بود آن بر قدر پیوسته ایمان
نمودم منکشف درمستریحت
خود این تحقیق بر وجه صریحت
هر آنرا بر قدر ایمان بود پاک
نباشد در جهان یک لحظه غمناک
غم از اندیشه آینده آید
مبادا آنکه نا زیبنده آید
فزون خواهد ز قدر قسمت خویش
از آن دایم بود در حزن و تشویش
کسی پیوسته چون گل تازه باشد
که اندر خاطرش اندازه باشد
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۲۴ - المفیض
مفیض اسمی است ز اسماء پیمبر
که حق را در افاضت هست مظهر
فیوض اوست انوار هدایت
بخلق از وی کند دایم سرایت
مفیض آن آفتاب بیافول است
بباطن عقل و در ظاهر رسول است
همانعقلست کو چون یافت صورت
نبی شد خلق را بهر هدایت
هر آنعقلی که دو راز اختلال است
بعقل کلی او را اتصال است
کند تصدیق پیغمبر بتعجیل
بعقلش نیست جایز ترک و تعطیل
که حق را در افاضت هست مظهر
فیوض اوست انوار هدایت
بخلق از وی کند دایم سرایت
مفیض آن آفتاب بیافول است
بباطن عقل و در ظاهر رسول است
همانعقلست کو چون یافت صورت
نبی شد خلق را بهر هدایت
هر آنعقلی که دو راز اختلال است
بعقل کلی او را اتصال است
کند تصدیق پیغمبر بتعجیل
بعقلش نیست جایز ترک و تعطیل
صفی علیشاه : بحرالحقایق
بخش ۴۲۵ - المقام
مقام آمد بآثار و لوازم
خود استیفای هر حل از مراسم
حقوقش گرنه مستوفاست حاصل
که اندر اوست از راه و منازل
صحیح او را ترقی نیست مطلق
سوی ما فوق آن رتبت محقق
مثال است این قناعت گر بحاصل
نیابد در تو استکمال کامل
توکل کی صحیح آید بتنظیم
بدینسان بیتوکل وصف تسلیم
چنین دان هر صفت را تا بآخر
بود تصحیح ادنی شرط بر تر
ز استیفا مرا آن نیست مقصود
که در عالی شود دون از تو مفقود
نماند باقی او را وصف ادنی
بود ممکن ترقی تا به اعلی
مراد اینست کاندر جمله سالک
شود قایم بسلطانی و مالک
مثال آب کاندر جو روانست
مراتب را مساوی بالعیانست
بدون طفره از جائی به جائی
مقام اینست گرداری بنائی
بدینسان است حال مرد سیار
شود ثابت مقاماتش برفتار
بمافوق ارتقا یابد چو از پست
بندهد رتبه مادون هم از دست
نباشد گر که ثابت وصف و نامش
نخوانند اهل ره صاحب مقامش
مقام این نیست بهر مرد سایر
که منزلها کند طی چون مسافر
زهر منزل که بندد بار دیگر
نیارد هیچ از آن منزل بخاطر
کسی او عارف صاحب مقام است
که حاضر در منازل بالتمام است
هر آنرا شد مقام اعلی و افزون
نماید بیشتر او حفظ مادون
خود استیفای هر حل از مراسم
حقوقش گرنه مستوفاست حاصل
که اندر اوست از راه و منازل
صحیح او را ترقی نیست مطلق
سوی ما فوق آن رتبت محقق
مثال است این قناعت گر بحاصل
نیابد در تو استکمال کامل
توکل کی صحیح آید بتنظیم
بدینسان بیتوکل وصف تسلیم
چنین دان هر صفت را تا بآخر
بود تصحیح ادنی شرط بر تر
ز استیفا مرا آن نیست مقصود
که در عالی شود دون از تو مفقود
نماند باقی او را وصف ادنی
بود ممکن ترقی تا به اعلی
مراد اینست کاندر جمله سالک
شود قایم بسلطانی و مالک
مثال آب کاندر جو روانست
مراتب را مساوی بالعیانست
بدون طفره از جائی به جائی
مقام اینست گرداری بنائی
بدینسان است حال مرد سیار
شود ثابت مقاماتش برفتار
بمافوق ارتقا یابد چو از پست
بندهد رتبه مادون هم از دست
نباشد گر که ثابت وصف و نامش
نخوانند اهل ره صاحب مقامش
مقام این نیست بهر مرد سایر
که منزلها کند طی چون مسافر
زهر منزل که بندد بار دیگر
نیارد هیچ از آن منزل بخاطر
کسی او عارف صاحب مقام است
که حاضر در منازل بالتمام است
هر آنرا شد مقام اعلی و افزون
نماید بیشتر او حفظ مادون