تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۱۶ - در مدح شهاب ثاقب علی بن ابیطالب(ع)
ساقیا عید غدیر آمد به مستان زن صلاتی
در جهان افکن ز شور باده از نو هوی وهایی
در شط می آشنایان را ز شادی ده شنائی
گر به طاق ابروی خود میپسندی مرحبایی
مرحبا صد محربا با نغمه و شور و نوائی
زهرهسان بر چنگ زن یکره به قانون طرب چنگ
شد بهار و ساحت گلشن گرفت از نوجوانی
داد اموات چمن را خضر ابراز مهربانی
از محیط «کیفُ یحیی الارض» آب زندگانی
کرد قمری جا به شاخ سرو بهر زند خوانی
با ملاحت بوالملیح از خواندن سبع المثانی
شست از آئینه اسلام چون تیغ علی زنک
یک تاز عرصه امکن علی کزحکم یزدان
جبرئیل از بهر احمد در غدیر آورد فرمان
کی به معنی صورت واجب رسول ملک امکان
از پی تکمیل امر دین و حفظ شرع ایمان
از برای ابن عم خود بگیر از خلق پیمان
در خلافت ده امیرالمومنین را جا باور نک
پس به تعجیل از برای امثال امر سرمد
نصب منبر از جاز اشتران فرمود احمد
عقل اول تا مجسم سازد آن روح مجرد
بازوی شیر خدا شد زینت دست محمد
کرد از من کنت مولار کن ایمان را مسدد
داد دین را از وجود زوج ز هر ازینت و رنگ
حاضران کردند چون حکم رسول الله اصغا
نعره شادی به گردون شد بلند از پیرو برنا
کرد بیعت با امام المتقین اعلی و اذنی
شد زبان بهر مبارک باد آن را سرا پک
دیگری درد کر بخ بخ تا به شادی گشت گویا
گشت «انعمت علیکم نعمتی» بازیب و فرهنگ
یا علی ایمهر لاهوتی مقام از چهر رنگین
شهریار کشور ناسوت ز استقلال و تمکین
ایهژ بر سالب غالب که اندر بیشه دین
مصطفی را یار بودی در رواج دین و آئین
فارس بدر و جمل برهم زن احزاب و صفین
کز ازل بر قد چالاکت رسا شد جوشن جنگ
این قدر بر گردن گردان زدی شمشیر بران
این قدر دادی کمیت جهد را در جنگ جولان
جسم ابطال عرب را ساخت با خاک یکسان
سرکشان را ساختی سرابقد چونگی غلطان
تا ز بازوی یداللهی به دار الملک امکان
کار را از شش جهت کردی به عباد و ئن تنک
بر کمر جوزا صفت تا تیغ وزین بر باره بستی
بهر قلع و قمع نفی و شرک بر دلدل نشستی
با وجود آنکه ننمودی به دشمن پیشدستی
پشت مر حیرانه تنها اینکه در خیبر شکستی
هر کجا بد سرکشی یا کافر و یا بتپرستی
منهزم شد از دم تیغ کجت فر سنگ فرسنگ
بوالبشر شد مفخر از چون توا بنی در ابوت
جست ابراهیم از جودت ره و رسم فتوت
بست ختم انبیا همراه تو عقد اخوت
از کف پای تو امضا یافته مهر نبوت
در کجا بودی شها کز عدل و انصاف و مروت
باز گیری خون عباس خود از کافر دل سنگ
آن زمان کاندر لب شط فرات آن ماه سیما
رفت تا آبی برا تشنگان سازد مهیا
یادش آمد از لب خشک حسین دلبند زهرا
تشنه لب پر کرد مشک آب و شد بیرون ز دریا
هر دو دست وی جداکردن از تن قوم اعدا
مشک بر دندان گرفت و در خیم بنمود آهنگ
از حسد راضی نشد دوران که آن مهر جهانتاب
بر حریم عترت طه رساند جرعه آب
تیر پران از کمان کوفیان گردید پرتاب
مشک را خالی نمود از آب زان تیر و از این آب
گشت سقای حسین از خجلت اطفال بیتاب
زندگی را دید بهر خویشتن آن باوفا ننگ
بر زمین افتاد و خلق کوفه با شمشیر و خنجر
حملهور گشتند بهر قتل عباس دلاور
زد به فرق وی یک گرز و یکی تیغش به مغفر
وز هجوم دشمنان نوباوه ساقی کوثر
کرد بابک یا اخا ادرک اخا سوی برادر
بر سر عباس راند از خیمه شاه تشنه لب خنک
پس گرفت از خاک بر زانو سر او را بزاری
باز بانحال جوی خون نمود از دیده جاری
کای پناه بیکسان قربانی در گاه باری
این قدر بر سر تو را میبود شوق جاننثاری
تا چنین یکباره بستی از برادر چشم یاری
ساختی همدم مرا با ناله چون مرغ شباهنگ
خیز کاندر این زمین بعد از تو شور و انقلاب
من تن تنها و خلق شام بیحد و حسابست
در حرم چشم سکینه منتظر از بهر آب است
زینب و کلثوم را اندر حرم قلب کبابست
شمر بیدین را به قتل من در این صحرا شنابست
شد کمیت خامه (صامت) ز شرح ماتمت لنک
در جهان افکن ز شور باده از نو هوی وهایی
در شط می آشنایان را ز شادی ده شنائی
گر به طاق ابروی خود میپسندی مرحبایی
مرحبا صد محربا با نغمه و شور و نوائی
زهرهسان بر چنگ زن یکره به قانون طرب چنگ
شد بهار و ساحت گلشن گرفت از نوجوانی
داد اموات چمن را خضر ابراز مهربانی
از محیط «کیفُ یحیی الارض» آب زندگانی
کرد قمری جا به شاخ سرو بهر زند خوانی
با ملاحت بوالملیح از خواندن سبع المثانی
شست از آئینه اسلام چون تیغ علی زنک
یک تاز عرصه امکن علی کزحکم یزدان
جبرئیل از بهر احمد در غدیر آورد فرمان
کی به معنی صورت واجب رسول ملک امکان
از پی تکمیل امر دین و حفظ شرع ایمان
از برای ابن عم خود بگیر از خلق پیمان
در خلافت ده امیرالمومنین را جا باور نک
پس به تعجیل از برای امثال امر سرمد
نصب منبر از جاز اشتران فرمود احمد
عقل اول تا مجسم سازد آن روح مجرد
بازوی شیر خدا شد زینت دست محمد
کرد از من کنت مولار کن ایمان را مسدد
داد دین را از وجود زوج ز هر ازینت و رنگ
حاضران کردند چون حکم رسول الله اصغا
نعره شادی به گردون شد بلند از پیرو برنا
کرد بیعت با امام المتقین اعلی و اذنی
شد زبان بهر مبارک باد آن را سرا پک
دیگری درد کر بخ بخ تا به شادی گشت گویا
گشت «انعمت علیکم نعمتی» بازیب و فرهنگ
یا علی ایمهر لاهوتی مقام از چهر رنگین
شهریار کشور ناسوت ز استقلال و تمکین
ایهژ بر سالب غالب که اندر بیشه دین
مصطفی را یار بودی در رواج دین و آئین
فارس بدر و جمل برهم زن احزاب و صفین
کز ازل بر قد چالاکت رسا شد جوشن جنگ
این قدر بر گردن گردان زدی شمشیر بران
این قدر دادی کمیت جهد را در جنگ جولان
جسم ابطال عرب را ساخت با خاک یکسان
سرکشان را ساختی سرابقد چونگی غلطان
تا ز بازوی یداللهی به دار الملک امکان
کار را از شش جهت کردی به عباد و ئن تنک
بر کمر جوزا صفت تا تیغ وزین بر باره بستی
بهر قلع و قمع نفی و شرک بر دلدل نشستی
با وجود آنکه ننمودی به دشمن پیشدستی
پشت مر حیرانه تنها اینکه در خیبر شکستی
هر کجا بد سرکشی یا کافر و یا بتپرستی
منهزم شد از دم تیغ کجت فر سنگ فرسنگ
بوالبشر شد مفخر از چون توا بنی در ابوت
جست ابراهیم از جودت ره و رسم فتوت
بست ختم انبیا همراه تو عقد اخوت
از کف پای تو امضا یافته مهر نبوت
در کجا بودی شها کز عدل و انصاف و مروت
باز گیری خون عباس خود از کافر دل سنگ
آن زمان کاندر لب شط فرات آن ماه سیما
رفت تا آبی برا تشنگان سازد مهیا
یادش آمد از لب خشک حسین دلبند زهرا
تشنه لب پر کرد مشک آب و شد بیرون ز دریا
هر دو دست وی جداکردن از تن قوم اعدا
مشک بر دندان گرفت و در خیم بنمود آهنگ
از حسد راضی نشد دوران که آن مهر جهانتاب
بر حریم عترت طه رساند جرعه آب
تیر پران از کمان کوفیان گردید پرتاب
مشک را خالی نمود از آب زان تیر و از این آب
گشت سقای حسین از خجلت اطفال بیتاب
زندگی را دید بهر خویشتن آن باوفا ننگ
بر زمین افتاد و خلق کوفه با شمشیر و خنجر
حملهور گشتند بهر قتل عباس دلاور
زد به فرق وی یک گرز و یکی تیغش به مغفر
وز هجوم دشمنان نوباوه ساقی کوثر
کرد بابک یا اخا ادرک اخا سوی برادر
بر سر عباس راند از خیمه شاه تشنه لب خنک
پس گرفت از خاک بر زانو سر او را بزاری
باز بانحال جوی خون نمود از دیده جاری
کای پناه بیکسان قربانی در گاه باری
این قدر بر سر تو را میبود شوق جاننثاری
تا چنین یکباره بستی از برادر چشم یاری
ساختی همدم مرا با ناله چون مرغ شباهنگ
خیز کاندر این زمین بعد از تو شور و انقلاب
من تن تنها و خلق شام بیحد و حسابست
در حرم چشم سکینه منتظر از بهر آب است
زینب و کلثوم را اندر حرم قلب کبابست
شمر بیدین را به قتل من در این صحرا شنابست
شد کمیت خامه (صامت) ز شرح ماتمت لنک
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۲۰ - در استغاثه به حضرت امام زمان ارواح العالمین له الفداء
ای دل غمگین به حال خویش حیرانی چرا؟
با همه جمعیت خاطر پریشانی چرا؟
ز انقلاب عرصه امکان هراسانی چرا؟
همچو بوتیمار سر اندر گریبانی چرا؟
غافلی کاین دردهای بیدوا درمان تست
ای گرامی امت مرحومه خیرالبشر
وی ز کتم خیر امه سر فراز دادگر
سوی تسلیم و رضای حق بنه برخاک سر
مشکلات دهر را آسان کن و بنما نظر
در «عسی ان تکرهوا شیئاً» که در قرآن توست
گرچه تاخیر اوفتاد عمر از تقاضای جهان
تا فتادی در کند فتنه آخر زمان
اینکه بینی منقلب گردید وضع کن فکان
«ان بعدالعسریسراً» را کند خاطرنشان
جسم گر کاهیده شد بهر حیات جان تست
در جهان هر وقعه معظم که افتد اتفاق
طعم راحت مردمان را تلخ سازد بر مذاق
جان کشد از الفت تن ناله هذا فراق
از فتور هر علامت در ظهور اشتیاق
تاکنون از صدر خلقت یک به یک برهان توست
پیشتر از خلقت آدم ز مزج ماء و طبن
کرد تبعید بنیجان ایزد از روی زمین
قصه طوفان به عهدٍ نوح شیخ المرسلین
دعوی نمرودی و طغیان فرعون لعین
قبل از ابراهیم و موسی شاهد اذعان توست
آن حوادثهای چرخ علوی و آن اضطراب
منع شیطان ز استراق سمع با تیغ شهاب
و آن علامتهای ارض سفلی و آن انقلاب
کاتفاق افتاد بعد از بعثت ختمی مآب
این اشارتها بشارات تو از حرمان تست
پس بنا بر این همه اخبار آثار متین
عقل قاطع را بود ظنی به نزدیکیقین
کانچه ظاهر گشته در ایران و روم و روس و چین
جمله آیات و علامت سماوات و زمین
موجب تسکین قلب و خاطر حیران توست
آنچه فرمود اهل عصمت جمله از راه صفا
در علامات ظهور نور ختم اوصیا
آشکارا گشت یک یک از خفا اندر ملا
ای جناب صاحب الامر از برای التجا
موسم تجدید عهد و بستن پیمان تُست
یا غیاب المستغیثین یا ملاذ المذنبین
یا ملاذ العابدین یابن هداه المهتدین
یا سلیل عتره الاطهار فخرالراشدین
ممتلی از فرط جور و ظلم شد روی زمین
وقت بسط عدل و عون و یاری و احسان توست
رفع ید فرموده ای ذوالید ذوالاقتدار
ملک خود را کرده در دست دشمن واگذار
اهرمنها گشته بر تخت سلیمان برقرار
جهد کن ای وارث ارث علی با ذوالفقار
عرصه گیتی مهیای تو و جولان تست
هرج و مرج بیحساب عالم امکان ببین
کشتی اسلام را در معرض طوفان ببین
شرع را بیرونق و بازیچه طفلان ببین
علم را کاسد متاع فضل در نقصان ببین
وقت ابراز جلال و جاه و عز و شان تُست
لشگر شیطان مسخر کرد دنیا را تمام
روز و شب دارد به تخریب شریعت اهتمام
سلب گردیده ز اهل علم فر و احترام
اکل و شرب اهل عالم جمله شد غصب و حرام
از پی اصلاح دنیا موسم دیوان توست
ای بنای موسوی را بانی از حکم خدا
در تزلزل بین ز زلزال فتن ارض و سما
بیم ویرانی است در ارکان ملک ماسوی
دهر را تجدید کن ای شبل شاه لافتی
چون همه ملک و ملک امروز در فرمان توست
ای نگهدار زمین وای قوام آسمان
دادخواهی کن برای دوستان از دشمنان
دوستان را همچو سبطی بین ذلیل قبطیان
پیشکش بننموده حاضر دوستان بهر تو جان
با همه ناقابلی گر قابل قربان تُوست
ای پناه بیپناهان امت فخر امم
شد سراپا پایمال زحمت و جور و رستم
ای تراب مقدمت فرق جهان از بیش و کم
از برای دادخواهی رنجه کن یک دم قدم
دست ما ای دستگیر خلق بر دامان تست
ای ولی حق به حق ایزد یکتا قسم
بر محمد شهسوار لیله الاسری قسم
بر امیرالمومنین اول امام ما قسم
سرورا شاها به حق حضرت زهرا قسم
جلوه فرما که دهر از شش جهت میدان تست
ای شهنشاه بلند افسر به حق مجتبی
حرمت خون حسین وجد تو زین العبا
حق جاه باقر و صادق به موسی و رضا
بر تقی و بر نقی و عسکری مقتدا
وقت یاری کردن دین نصرت ایمان تست
گردن ما شد ذلیل ذلت ذل و رقاب
کفر شد روپوش ایمان ون سحاب آفتاب
رخ ز ما ای آفتاب لطف و احسان بر متاب
سرگذشت ما اگر خواهی ز سربگذشت آب
کار ما محتاج لطف وجود بیپایان توست
اجنبی بنمود بر پا بیرق عدوان کج
قبله توحید را تثلیثیان کردند کج
مضطرب شد از چلیپا حرمت احرام حج
با معزالمسلمین افتح لنا باب الفرج
چاره این دردها در حیط امکان تست
زان جسارتها که در ملک خراسان کرد روس
بر مزار فائض الانوار شاه ارض طوس
گرچه نبود نقص یزدان جنگ نمرود عبوس
لیک ننمایی تلافی گر از آن قوم مجوس
در بر ظاهرپرستان مایه نقصان تست
زینهمه تالان و قتل و غارت و فسق و فجور
کاتفاق افتاد از این خلق مختالافخور
دادخواهی کن ز لطف ای مظهر ذات غفور
این بلای عام را بیرون کن از دارالسرور
تا سمند قدرت و شوکن به زیر ران توست
صدمه قحط و غلا پشت محبان را شکست
شستهاند از مال و جان خویشتن یکباره دست
فتنه یک مشت شیطان طنیت دنیاپرست
تار و پود رونق دنیا و دین از هم گسست
زن بهم این دوره را تا نوبت دوران توست
خسروا فعل بد ما گشته دامنگیر ما
زشتی اعمال کرد این آبها در شیر ما
خود بخود کردیم و بیحاصل بود تدبیر ما
عفو کن ای معدن عفو و عطا تقصیر ما
کن خیال اینکه جان ما بلا گردان تُست
یک طرف ناایمنی از چشم ما بربوده خواب
یک طرف بر روی ما سد گشته راه نان و آب
ای سلیل بوتراب ای زاده ختمی مآب
اینکه کاری نیست مار او ارهنی زین عذاب
ما سوی اندر سر خوان عطا مهمان توست
هر کجا باشد گلستانی به گلزار جهان
صدهزاران خار پای هر گلی دارد مکان
خار را از بهر گل جا میدهد در بوستان
آبیاری بهر گل از خارساز دباغیان
خسروا این خارها هم رونق بستان تست
از برای جلب نفع خویش جمعی بیادب
از خدا بیگانههای خود سر دنیاطلب
غرق اندر خون و مال خلق گشته روز و شب
این ریاست پیشگان را ای شه والانسب
درد سر بهر دم شمشیر سر افشان توست
میگذاری تابکی بهر اجابت دست پیش
کن خراب ارکان ظلم ظالمان کفر کیش
سینه ما را مکن زین بیشتر از غصه ریش
چشم ما بهر خدا روشن کن از دیدار خویش
دیدهها در انتظار طلعت تابان توست
نیست ما را غیر شرم و خجلت از جرم و گناه
تیره شد روز خفید جمله از روی سیاه
عفو عام خویش را نمای شاهد عذرخواه
جا به تخت جاه کن ای یوسف کنعان ز چاه
گرچه دنیا از وفور معصیت زندان توست
تا کی ای بثر معطل چندای قصر میشد
برکشد چون لوط خلقی از سیاه و از سفید
سوی تو فریاد «او آوی الی رکن شدید»
طول غیبت را به دل بر مطلع شمس امید
کن ز یاری چون زمان یاری یاران تست
دشمن بیدین به ما تا چند استهزا کند؟
خنده و سخریه ازلامذهبی بر ما کند؟
هستیت را ای مسیح خضر دم حاشا کند
موش کور انکار ضوء بیضه بر بیضا کند
وقت اعلان و صلاحی دعوت پنهان توست
قصه دجال را هستی اگر در انتظار
هرطرف دجالها گردیده ظاهر صدهزار
ای شه دجال کش دست یداللهی برآر
ناسزای جمله را یک یک گذاردی در کنار
چون سر هر سرکشی گوی خم چوگان تُوست
دشمنی چندان جهان با آل پیغمبر نمود
تا حسین جد تو را در کربلا بیسر نمود
چون به روی نعش او جا زینب مضطر نمود
تا مدینه رو به پیغمبر به چشم تر نمود
کاین تن غلطیده در خون گوهر غلطان تُست
یا رسول الله ای جد گرام تاجدار
از مدینه در زمین کربلا بنما گذار
روزی نقش نور عین خود به چشم اشکبار
این تن صدپاره مجروه بیدفن و مزار
جسم صد چاک حسین تشنه عریان است
لاله بستان زهرا سرو باغ بوتراب
بیکفن غلطان به خون عطشان لب دریای آب
زیر تیغ شمر بهر آب دارد اضطراب
کام خشکش را ز آبی ترکن از راه ثواب
این غریب آخر حسین بیکس عطشان توست
گوشوار عرش اندر فرش ماوا کرده است
خاک را از نور خود چون طور سینا کرده است
کربلا را طور انوار تجلی کرده است
این تنصدپاره کاندر این زمان جا کرده است
آفتاب چرخ عزت کوکب رخشان تست
بین سر بیچادر اهل عیال خویشتن
پیش چشم مردم نامحرم و هر انجمن
همچو نیلوفور بود نیلی ز سیلی از محن
روی گلگون سکینه ای رسول ذوالمنن
آخر این نورس مضطرب ویلان تُست
این سر ی کاندر سنان چون ماه نو تابان بود
بر سر نی همچو خورشید فلک درخشان بود
ورد یاقوت لب او خواندن قرآن بود
چشم او خیره به سوی خواهر و طفلان بود
زینب آغوش زهرا جان من جانان من
ای امام ابن الامام ابن الامام ابن الامام
رهنمای دین و دنیا مهدی والامقام
(صامت) اندر کهف عون نصرت لطف مدام
با جناب حاج میرزامهدی اندر صبح و شام
منتظر بهر بروز جاه جاویدان توست
با همه جمعیت خاطر پریشانی چرا؟
ز انقلاب عرصه امکان هراسانی چرا؟
همچو بوتیمار سر اندر گریبانی چرا؟
غافلی کاین دردهای بیدوا درمان تست
ای گرامی امت مرحومه خیرالبشر
وی ز کتم خیر امه سر فراز دادگر
سوی تسلیم و رضای حق بنه برخاک سر
مشکلات دهر را آسان کن و بنما نظر
در «عسی ان تکرهوا شیئاً» که در قرآن توست
گرچه تاخیر اوفتاد عمر از تقاضای جهان
تا فتادی در کند فتنه آخر زمان
اینکه بینی منقلب گردید وضع کن فکان
«ان بعدالعسریسراً» را کند خاطرنشان
جسم گر کاهیده شد بهر حیات جان تست
در جهان هر وقعه معظم که افتد اتفاق
طعم راحت مردمان را تلخ سازد بر مذاق
جان کشد از الفت تن ناله هذا فراق
از فتور هر علامت در ظهور اشتیاق
تاکنون از صدر خلقت یک به یک برهان توست
پیشتر از خلقت آدم ز مزج ماء و طبن
کرد تبعید بنیجان ایزد از روی زمین
قصه طوفان به عهدٍ نوح شیخ المرسلین
دعوی نمرودی و طغیان فرعون لعین
قبل از ابراهیم و موسی شاهد اذعان توست
آن حوادثهای چرخ علوی و آن اضطراب
منع شیطان ز استراق سمع با تیغ شهاب
و آن علامتهای ارض سفلی و آن انقلاب
کاتفاق افتاد بعد از بعثت ختمی مآب
این اشارتها بشارات تو از حرمان تست
پس بنا بر این همه اخبار آثار متین
عقل قاطع را بود ظنی به نزدیکیقین
کانچه ظاهر گشته در ایران و روم و روس و چین
جمله آیات و علامت سماوات و زمین
موجب تسکین قلب و خاطر حیران توست
آنچه فرمود اهل عصمت جمله از راه صفا
در علامات ظهور نور ختم اوصیا
آشکارا گشت یک یک از خفا اندر ملا
ای جناب صاحب الامر از برای التجا
موسم تجدید عهد و بستن پیمان تُست
یا غیاب المستغیثین یا ملاذ المذنبین
یا ملاذ العابدین یابن هداه المهتدین
یا سلیل عتره الاطهار فخرالراشدین
ممتلی از فرط جور و ظلم شد روی زمین
وقت بسط عدل و عون و یاری و احسان توست
رفع ید فرموده ای ذوالید ذوالاقتدار
ملک خود را کرده در دست دشمن واگذار
اهرمنها گشته بر تخت سلیمان برقرار
جهد کن ای وارث ارث علی با ذوالفقار
عرصه گیتی مهیای تو و جولان تست
هرج و مرج بیحساب عالم امکان ببین
کشتی اسلام را در معرض طوفان ببین
شرع را بیرونق و بازیچه طفلان ببین
علم را کاسد متاع فضل در نقصان ببین
وقت ابراز جلال و جاه و عز و شان تُست
لشگر شیطان مسخر کرد دنیا را تمام
روز و شب دارد به تخریب شریعت اهتمام
سلب گردیده ز اهل علم فر و احترام
اکل و شرب اهل عالم جمله شد غصب و حرام
از پی اصلاح دنیا موسم دیوان توست
ای بنای موسوی را بانی از حکم خدا
در تزلزل بین ز زلزال فتن ارض و سما
بیم ویرانی است در ارکان ملک ماسوی
دهر را تجدید کن ای شبل شاه لافتی
چون همه ملک و ملک امروز در فرمان توست
ای نگهدار زمین وای قوام آسمان
دادخواهی کن برای دوستان از دشمنان
دوستان را همچو سبطی بین ذلیل قبطیان
پیشکش بننموده حاضر دوستان بهر تو جان
با همه ناقابلی گر قابل قربان تُوست
ای پناه بیپناهان امت فخر امم
شد سراپا پایمال زحمت و جور و رستم
ای تراب مقدمت فرق جهان از بیش و کم
از برای دادخواهی رنجه کن یک دم قدم
دست ما ای دستگیر خلق بر دامان تست
ای ولی حق به حق ایزد یکتا قسم
بر محمد شهسوار لیله الاسری قسم
بر امیرالمومنین اول امام ما قسم
سرورا شاها به حق حضرت زهرا قسم
جلوه فرما که دهر از شش جهت میدان تست
ای شهنشاه بلند افسر به حق مجتبی
حرمت خون حسین وجد تو زین العبا
حق جاه باقر و صادق به موسی و رضا
بر تقی و بر نقی و عسکری مقتدا
وقت یاری کردن دین نصرت ایمان تست
گردن ما شد ذلیل ذلت ذل و رقاب
کفر شد روپوش ایمان ون سحاب آفتاب
رخ ز ما ای آفتاب لطف و احسان بر متاب
سرگذشت ما اگر خواهی ز سربگذشت آب
کار ما محتاج لطف وجود بیپایان توست
اجنبی بنمود بر پا بیرق عدوان کج
قبله توحید را تثلیثیان کردند کج
مضطرب شد از چلیپا حرمت احرام حج
با معزالمسلمین افتح لنا باب الفرج
چاره این دردها در حیط امکان تست
زان جسارتها که در ملک خراسان کرد روس
بر مزار فائض الانوار شاه ارض طوس
گرچه نبود نقص یزدان جنگ نمرود عبوس
لیک ننمایی تلافی گر از آن قوم مجوس
در بر ظاهرپرستان مایه نقصان تست
زینهمه تالان و قتل و غارت و فسق و فجور
کاتفاق افتاد از این خلق مختالافخور
دادخواهی کن ز لطف ای مظهر ذات غفور
این بلای عام را بیرون کن از دارالسرور
تا سمند قدرت و شوکن به زیر ران توست
صدمه قحط و غلا پشت محبان را شکست
شستهاند از مال و جان خویشتن یکباره دست
فتنه یک مشت شیطان طنیت دنیاپرست
تار و پود رونق دنیا و دین از هم گسست
زن بهم این دوره را تا نوبت دوران توست
خسروا فعل بد ما گشته دامنگیر ما
زشتی اعمال کرد این آبها در شیر ما
خود بخود کردیم و بیحاصل بود تدبیر ما
عفو کن ای معدن عفو و عطا تقصیر ما
کن خیال اینکه جان ما بلا گردان تُست
یک طرف ناایمنی از چشم ما بربوده خواب
یک طرف بر روی ما سد گشته راه نان و آب
ای سلیل بوتراب ای زاده ختمی مآب
اینکه کاری نیست مار او ارهنی زین عذاب
ما سوی اندر سر خوان عطا مهمان توست
هر کجا باشد گلستانی به گلزار جهان
صدهزاران خار پای هر گلی دارد مکان
خار را از بهر گل جا میدهد در بوستان
آبیاری بهر گل از خارساز دباغیان
خسروا این خارها هم رونق بستان تست
از برای جلب نفع خویش جمعی بیادب
از خدا بیگانههای خود سر دنیاطلب
غرق اندر خون و مال خلق گشته روز و شب
این ریاست پیشگان را ای شه والانسب
درد سر بهر دم شمشیر سر افشان توست
میگذاری تابکی بهر اجابت دست پیش
کن خراب ارکان ظلم ظالمان کفر کیش
سینه ما را مکن زین بیشتر از غصه ریش
چشم ما بهر خدا روشن کن از دیدار خویش
دیدهها در انتظار طلعت تابان توست
نیست ما را غیر شرم و خجلت از جرم و گناه
تیره شد روز خفید جمله از روی سیاه
عفو عام خویش را نمای شاهد عذرخواه
جا به تخت جاه کن ای یوسف کنعان ز چاه
گرچه دنیا از وفور معصیت زندان توست
تا کی ای بثر معطل چندای قصر میشد
برکشد چون لوط خلقی از سیاه و از سفید
سوی تو فریاد «او آوی الی رکن شدید»
طول غیبت را به دل بر مطلع شمس امید
کن ز یاری چون زمان یاری یاران تست
دشمن بیدین به ما تا چند استهزا کند؟
خنده و سخریه ازلامذهبی بر ما کند؟
هستیت را ای مسیح خضر دم حاشا کند
موش کور انکار ضوء بیضه بر بیضا کند
وقت اعلان و صلاحی دعوت پنهان توست
قصه دجال را هستی اگر در انتظار
هرطرف دجالها گردیده ظاهر صدهزار
ای شه دجال کش دست یداللهی برآر
ناسزای جمله را یک یک گذاردی در کنار
چون سر هر سرکشی گوی خم چوگان تُوست
دشمنی چندان جهان با آل پیغمبر نمود
تا حسین جد تو را در کربلا بیسر نمود
چون به روی نعش او جا زینب مضطر نمود
تا مدینه رو به پیغمبر به چشم تر نمود
کاین تن غلطیده در خون گوهر غلطان تُست
یا رسول الله ای جد گرام تاجدار
از مدینه در زمین کربلا بنما گذار
روزی نقش نور عین خود به چشم اشکبار
این تن صدپاره مجروه بیدفن و مزار
جسم صد چاک حسین تشنه عریان است
لاله بستان زهرا سرو باغ بوتراب
بیکفن غلطان به خون عطشان لب دریای آب
زیر تیغ شمر بهر آب دارد اضطراب
کام خشکش را ز آبی ترکن از راه ثواب
این غریب آخر حسین بیکس عطشان توست
گوشوار عرش اندر فرش ماوا کرده است
خاک را از نور خود چون طور سینا کرده است
کربلا را طور انوار تجلی کرده است
این تنصدپاره کاندر این زمان جا کرده است
آفتاب چرخ عزت کوکب رخشان تست
بین سر بیچادر اهل عیال خویشتن
پیش چشم مردم نامحرم و هر انجمن
همچو نیلوفور بود نیلی ز سیلی از محن
روی گلگون سکینه ای رسول ذوالمنن
آخر این نورس مضطرب ویلان تُست
این سر ی کاندر سنان چون ماه نو تابان بود
بر سر نی همچو خورشید فلک درخشان بود
ورد یاقوت لب او خواندن قرآن بود
چشم او خیره به سوی خواهر و طفلان بود
زینب آغوش زهرا جان من جانان من
ای امام ابن الامام ابن الامام ابن الامام
رهنمای دین و دنیا مهدی والامقام
(صامت) اندر کهف عون نصرت لطف مدام
با جناب حاج میرزامهدی اندر صبح و شام
منتظر بهر بروز جاه جاویدان توست
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۲۳ - مصیبت حضرت امیرالمومنین(ع)
چون وصی و جانشین احمد ختمی مآب
کرد از شمشیر بن ملجم محاسن را خضاب
ساخت قلب ماسوی را در عزای خود کباب
رهسپار ملک جنت گشت زین دیر خراب
شعله بر جان حسین افروخت چون قلب حسن
ریخت خاک بیکسی بر فرق اهل روزگار
با یتیمی کرد زینب را به هجر خود دچار
امکلثوم ستمکش در فغان شد چون هزار
روز روشن گشت پیش اهل دین چون شام تار
گلشن عالم شد از درد و محن بیتالحزن
شد به جلباب کفن پنهان رخ زیبای او
زینت تابوت چوبین قامت زیبای او
شاه خیبر کن شد آخر در عماری جای او
تا دهند اندر شبستان لحد ماوی او
شد حسن عازم به دفنش با حسین ممتحن
چون به سوی طور سینا ساختند او راروان
مجتبی با خامس آل عبا بر سر زنان
شد سوار باوقاری آشکارا و عیان
کرد براشان سلام و گفت با حسن بیان
ای حسین وای حسن ای کاشف سرو علن
ای بدن کاندر عماری همچو مهر منجلی است
گوئیا جسم علی صهر نبی حق راولی است
واقف اسرار رمز هرخفی و هرجلی است
مجتبی فرمود آری این بدن نعش علی است
گفت بگذارید پس دفن تن او را به من
سبط اکبر مجتبی گفت ای سوار مهلقا
کرده باب ما وصیت پیشوای ماسوا
غیرخضر و جبرئیل اندر حصول مدعا
نیست لایق به دفن مظهر ذات خدا
گو تو خضری یا که جبریل ای جوان موتمن
آن سوار نیک پی بگرفت از عارض نقاب
گشت روشن هر دو چشم آن دو شبل بوتراب
از فروغ نور وجه الله یعنی روی باب
از تعجب با پدر گفتند کی عالیجناب
العجب ای شمع بزم کردگار ذوالمنن
پیکر تو کرده اندر تخته تابوت جا
حود سواره میرسی از راه اژ راه وفا
در تبسم گشت و گفت آن معدن سر خدا
نیست هنگام تعجب چون بود در هر کجا
به رخ هر مختصر حاضر رخ زیبای من
ای کمال لطف یزدان معنی کنز خفا
کوکب برج ولایت آفتاب انما
ماه افلاک فتوت قبله اهل وفا
نامدی بهر چه در بالین شاه کربلا
ای که حاضر وقت موتی بر سر هر مرد و زن
ماند به بسر جسم مجروح حسینت بر زمین
با جوانان بنیهاشم ز ظلم مشرکین
اهلبیت و عترتت شد دستگیر مشرکین
یا امیرالمومنین درکربلا بنگر ببین
نوخطان را خفته در خون نورسان را در رسن
ساخت ابن سعد بیدین خانه دین را خراب
یعنی اندر پیش چشم زینب بیصبر و تاب
بیکفن انداخت جسم شاهدین در آفتاب
سر بر آرای بوتراب از خاک بنگر در تراب
آنکه باشد تربتش دارالشفای مرد و زن
یک حسینی از تو بر جا ماند اندر خافقین
خولی بیدین و ایمان رو سیاه نشاتین
زد سر مهر افسر این شاه بر نوک سنین
بهر انگشتر جدا کردند انگشت حسین
بهر بند از بند ببریدند دستش را ز تن
کار را اندر عداوت شمر تا جایی رساند
تا که زینب را به روز بیکسی در غم نشاند
اسب بر نعش حسینت ابن سعد آخر دواند
نی غلط گفتم که در زیر سم توسن نماند
پیکری ناآئی و بر ماتمش پوشی کفن
آتش اندر خیمه گاه شاهدین شد شعلهور
در بیابانها نگر اطفال خود را در به در
آنی یکی را با جگر این را به دامن بین شرر
بر کف از جور خطاکاران امت درنگر
اهل بیت خویش را همچون اسیران ختن
خیز دلجویی نماز حالت اهل و عیال
وارسی به نماز درد کودکان خردسال
بر سر ایشان بکش دستی پی رفع ملال
خامه (صامت) اگر از گفتگو گردید لال
جودیا این داستان بگذار و بگذر زین سخن
کرد از شمشیر بن ملجم محاسن را خضاب
ساخت قلب ماسوی را در عزای خود کباب
رهسپار ملک جنت گشت زین دیر خراب
شعله بر جان حسین افروخت چون قلب حسن
ریخت خاک بیکسی بر فرق اهل روزگار
با یتیمی کرد زینب را به هجر خود دچار
امکلثوم ستمکش در فغان شد چون هزار
روز روشن گشت پیش اهل دین چون شام تار
گلشن عالم شد از درد و محن بیتالحزن
شد به جلباب کفن پنهان رخ زیبای او
زینت تابوت چوبین قامت زیبای او
شاه خیبر کن شد آخر در عماری جای او
تا دهند اندر شبستان لحد ماوی او
شد حسن عازم به دفنش با حسین ممتحن
چون به سوی طور سینا ساختند او راروان
مجتبی با خامس آل عبا بر سر زنان
شد سوار باوقاری آشکارا و عیان
کرد براشان سلام و گفت با حسن بیان
ای حسین وای حسن ای کاشف سرو علن
ای بدن کاندر عماری همچو مهر منجلی است
گوئیا جسم علی صهر نبی حق راولی است
واقف اسرار رمز هرخفی و هرجلی است
مجتبی فرمود آری این بدن نعش علی است
گفت بگذارید پس دفن تن او را به من
سبط اکبر مجتبی گفت ای سوار مهلقا
کرده باب ما وصیت پیشوای ماسوا
غیرخضر و جبرئیل اندر حصول مدعا
نیست لایق به دفن مظهر ذات خدا
گو تو خضری یا که جبریل ای جوان موتمن
آن سوار نیک پی بگرفت از عارض نقاب
گشت روشن هر دو چشم آن دو شبل بوتراب
از فروغ نور وجه الله یعنی روی باب
از تعجب با پدر گفتند کی عالیجناب
العجب ای شمع بزم کردگار ذوالمنن
پیکر تو کرده اندر تخته تابوت جا
حود سواره میرسی از راه اژ راه وفا
در تبسم گشت و گفت آن معدن سر خدا
نیست هنگام تعجب چون بود در هر کجا
به رخ هر مختصر حاضر رخ زیبای من
ای کمال لطف یزدان معنی کنز خفا
کوکب برج ولایت آفتاب انما
ماه افلاک فتوت قبله اهل وفا
نامدی بهر چه در بالین شاه کربلا
ای که حاضر وقت موتی بر سر هر مرد و زن
ماند به بسر جسم مجروح حسینت بر زمین
با جوانان بنیهاشم ز ظلم مشرکین
اهلبیت و عترتت شد دستگیر مشرکین
یا امیرالمومنین درکربلا بنگر ببین
نوخطان را خفته در خون نورسان را در رسن
ساخت ابن سعد بیدین خانه دین را خراب
یعنی اندر پیش چشم زینب بیصبر و تاب
بیکفن انداخت جسم شاهدین در آفتاب
سر بر آرای بوتراب از خاک بنگر در تراب
آنکه باشد تربتش دارالشفای مرد و زن
یک حسینی از تو بر جا ماند اندر خافقین
خولی بیدین و ایمان رو سیاه نشاتین
زد سر مهر افسر این شاه بر نوک سنین
بهر انگشتر جدا کردند انگشت حسین
بهر بند از بند ببریدند دستش را ز تن
کار را اندر عداوت شمر تا جایی رساند
تا که زینب را به روز بیکسی در غم نشاند
اسب بر نعش حسینت ابن سعد آخر دواند
نی غلط گفتم که در زیر سم توسن نماند
پیکری ناآئی و بر ماتمش پوشی کفن
آتش اندر خیمه گاه شاهدین شد شعلهور
در بیابانها نگر اطفال خود را در به در
آنی یکی را با جگر این را به دامن بین شرر
بر کف از جور خطاکاران امت درنگر
اهل بیت خویش را همچون اسیران ختن
خیز دلجویی نماز حالت اهل و عیال
وارسی به نماز درد کودکان خردسال
بر سر ایشان بکش دستی پی رفع ملال
خامه (صامت) اگر از گفتگو گردید لال
جودیا این داستان بگذار و بگذر زین سخن
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۲۷ - همچنین مصیبت
هر که در بزم عزای شاه بیسر مینشیند
سر به زانو بهر نور چشم حیدر مینشیند
هر کجا نام حسین باشد مکدر مینشیند
روز محشر مهره بختش به شش در مینشیند
با بتول و احمد مرسل برابر مینشیند
کرد خلقت تا خدی لمیزل نور جنابش
از میان دوستان خویشتن کرد انتخابش
وعده داد از دادن سر شاهی یومالحسابش
هر که نوشد آب یاد آرد ز لبهای کبابش
روز محشر در کنار حوض کوثر مینشیند
هر کجا گردد اساس ماتم آن شاه برپا
با قد خم مصطفی و مرتضی باشند در آنجا
خوش به حال آنکه در غم خانه دلبند زهرا
دیده گریان سینه سوزان از پی ماتم مهیا
از برای خاطر زهرای اطهر مینشیند
یادم آمد آن زمان کان قامت طوبی مثالش
شد به خاک کربلا غلطان به راه ذوالجلالش
شد به سر وقت تن وی خواهر بشکسته بالش
من ندانم با چه حالت میشود آگه ز حالش
خواهری کاندر سر نعش برادر مینشیند
بر زمین افتاد و کرد آن پاره تن را زیب دامن
گفت کی پروده دوش نبی محبوب ذوالمن
جدت از باران نگه میداشت جسمت را ولیکن
با خبرگ گویا نبود از حال امروزت که بر تن
تیر بر بالای زخم تیر تا پر مینشیند
مادرت خیرالانسا میزد به گیسو تو شانه
گر سر مویی شدی کم از سرت بر این بهانه
خاطرش محزون شدی بهر تو ای شاه یگانه
ای دریغا مینمود آخر که بیند در زمانه
شمر روی سینهات با دست خنجر مینشیند
آمده به امن سکینهای برادر بر سر تو
تا ببوسد جای زهرا جده خود حنجر تو
شکوه شمر ستمگر را کند اندر بر تو
برنمیدارد دل از جسم شریفت دختر تو
هرچه برمیدارم او را بار دیگر مینشیند
گشته آل عترتت در این بیابان جمله ویلان
زینطرف بر آن طرف تا کی کنم رو در بیابان
یک تن تنها دهم تسکین کدامین یک از ایشان
میروم کلثوم را سازم خموش از آه و افغان
املیلا بر سر بالین اکبر مینشیند
روزگار آخر فکند اندر میان ما جدایی
تو به دشت کربلا ماندی چنین بیآشنایی
من به شام و کوفه رفتم با چنین بیاقربائی
گر نکردم من پی غمخواریت ماتمسرایی
(صامت) اندر ماتمت با دیده تر مینشیند
سر به زانو بهر نور چشم حیدر مینشیند
هر کجا نام حسین باشد مکدر مینشیند
روز محشر مهره بختش به شش در مینشیند
با بتول و احمد مرسل برابر مینشیند
کرد خلقت تا خدی لمیزل نور جنابش
از میان دوستان خویشتن کرد انتخابش
وعده داد از دادن سر شاهی یومالحسابش
هر که نوشد آب یاد آرد ز لبهای کبابش
روز محشر در کنار حوض کوثر مینشیند
هر کجا گردد اساس ماتم آن شاه برپا
با قد خم مصطفی و مرتضی باشند در آنجا
خوش به حال آنکه در غم خانه دلبند زهرا
دیده گریان سینه سوزان از پی ماتم مهیا
از برای خاطر زهرای اطهر مینشیند
یادم آمد آن زمان کان قامت طوبی مثالش
شد به خاک کربلا غلطان به راه ذوالجلالش
شد به سر وقت تن وی خواهر بشکسته بالش
من ندانم با چه حالت میشود آگه ز حالش
خواهری کاندر سر نعش برادر مینشیند
بر زمین افتاد و کرد آن پاره تن را زیب دامن
گفت کی پروده دوش نبی محبوب ذوالمن
جدت از باران نگه میداشت جسمت را ولیکن
با خبرگ گویا نبود از حال امروزت که بر تن
تیر بر بالای زخم تیر تا پر مینشیند
مادرت خیرالانسا میزد به گیسو تو شانه
گر سر مویی شدی کم از سرت بر این بهانه
خاطرش محزون شدی بهر تو ای شاه یگانه
ای دریغا مینمود آخر که بیند در زمانه
شمر روی سینهات با دست خنجر مینشیند
آمده به امن سکینهای برادر بر سر تو
تا ببوسد جای زهرا جده خود حنجر تو
شکوه شمر ستمگر را کند اندر بر تو
برنمیدارد دل از جسم شریفت دختر تو
هرچه برمیدارم او را بار دیگر مینشیند
گشته آل عترتت در این بیابان جمله ویلان
زینطرف بر آن طرف تا کی کنم رو در بیابان
یک تن تنها دهم تسکین کدامین یک از ایشان
میروم کلثوم را سازم خموش از آه و افغان
املیلا بر سر بالین اکبر مینشیند
روزگار آخر فکند اندر میان ما جدایی
تو به دشت کربلا ماندی چنین بیآشنایی
من به شام و کوفه رفتم با چنین بیاقربائی
گر نکردم من پی غمخواریت ماتمسرایی
(صامت) اندر ماتمت با دیده تر مینشیند
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۲۸ - بیان واقعه دیر راهب
چون حریم خسرو بطحا ز بیداد زمانه
سوی شام از کربلا بهر اسیری شد روانه
جملگی چون طایر پر بسته بیآشیانه
در یکی منزل مکان کردند هنگام شبانه
بر در دیر نصاری به افغان و اضطرابی
راهبی میبود در آن دیر اندر کیش عیسی
طالب طور تجلی سالها مانند موسی
جا پی گنج حقیقت کرده در کنج کلیسا
جذبه نور حسینی شد دلیل مرد ترسا
دید شد بر پا به دور دیر شور و انقلابی
لشگر خونخوار جراری بدد از حصر بیرون
نیزهها بر دست زیب نیزهها سرهای پرخون
هر سری از نور چهر آتش زده بر ماه گردون
چند زن با دختر منتظم چون در مکنون
در پی هر نیزه با دست بسته در طنابی
رفت راهب را از این هنگامه هوش از سر ز تن تاب
گفت یا رب این به بیداریست بینم یا که در خواب
صبح محشر گشته ظاهر در جهان گویا از این باب
آفتاب است از زمین یک نی بلند از امر وهاب
ورنه هرگز بر سر نی کس ندیده آفتابی
این زنان موپریشان غریب تیره کوکب
کیستند و از برای چیست روز جمله چون شب
از چه رو دارند ذکر واحسینا جمله بر لب
هادی من شوبجاه و قرب روح الله یا رب
برگشا از بهر من از سر این اسرار بابی
پس از بام دیر نصرانی به قلب پرتلاطم
بر زمین گردید نال چون مسیح ار چرخ چارم
گفت ای قوم شده از راه و رسم مردمی گم
این چه آشوبست این سیر کیست ای بیرحم مردم
کس ندیده گوش نشنیده چنین ظلم و عذابی
گفت با او ظالمی زان ناکسان زشت ابتر
هست این سر از حسین بن علی سبط پیمبر
بر امیر شام یاغی گشت و شد لب تشنه بیسر
این اسیراناهل بیت او بود از بهر کیفر
سوی شام آوردهایم از کوفه با چنگ و ربابی
ریخت نصرانی به دامن گوهر از دریای دیده
گفت ای قوم ز کف دین داده و دنیا خریده
کز طمع پیوسته با شیطان و از یزدان بریده
چند بدر زر ز میراث پدر بر من رسده
میدهم این زر که سردار شما سازد ثوابی
این سر ببریده را امشب نهد اندر بر من
در زمان کوچ تسلیمش کنم بر وجه احسن
مرغ روح شمر زد از وعده زربال بر تن
داد سر زر را گرفت از راهب پاکیزه دامن
دیده گریان برد سوی دیر سر را باشتابی
هاتفی در گوش وی داد این ندای روح افزا
کای مسیحا ساختی از خود رضا روح مسیحا
سودها از بهر این سودا نصیبت شد ز یکتا
راهب پاکیزه سیرت راس نور چشم زهرا
شست و جا در معبد خود داد با مشک و گلابی
رفت اندر گوشهای آن مرد نصرانی نهان شد
دید بعد از لحظهای هنگامه کبری عیان شد
از خروش واحسینا لرزه بر کون و مکان شد
با ندای طرقوا سوی زمین از آسمان شد
شش زن معجر سیه در ناله یا قلب کبابی
ساره و مریم، صفورا، آسیه، حوا و هاجر
حلقه ماتم زدند از گریه در اطراف آن سر
عرش و فرش افتاد از نور در تزلزل بار دیگر
از فلک آمد خدیجه بر سر آن راس انوار
شد زمین از اشک وی چون بر سر دریا حبابی
ناگهان آمدند ابر گوش آن راهب دوباره
میرسد زهرای اطهر چشم بر بند از نظاره
چشم حق بین را به هم بنهاد راهب زان اشاره
لیک میآمد به گوش وی از آن دارالزیاره
ناله زار و حزینی از دل پرپیچ و تابی
با فغان میگفت ای شاهنشه بیسر حسینم
از قفا ببرید سر سلطان بیلشکر حسینم
زیب پیکر زینب آغوش پیغمبر حسینم
کشته بییار غمخوار و المپرورم حسینم
از چهای مظلوم با مادر نمیگویی جوابی
ای غریب کشته بیغسل و کفن کو پیکر تو
کو علمدار و سپه کو اکبر و کو اصغر تو
کو ستمکش زینب آواره غمپرور تو
محنت دوران چه آورده است ای سر بر سر تو
گه به مطبخ گه بنی گه دیرو گه بزم شرابی
رفت نصرانی ز هوش از ناله جانسوز و زهرا
چون به هوش آمد کسیر ازان زنان نادید برجا
نزد آن سر گفت و در عین ادب استاد برپا
ایهاالراس المبارک ای عزیز فرد یکتا
تو کدامین سرفرازی سرور عالی جنابی
گفت ای راهب من مظلوم سبط مصطفایم
مادرم زهرای اطهر خود حسین سر جدایم
در منای نینوا قربانی راه خدایم
تشنه لب سر داده اندر راه حق در کربلایم
نیست ای راهب غم و درد مرا حد و حسابی
بر دل راهب دگر طاقت نماند از گفتگویش
زد بسر دست عزا بنهاد روی خود برویش
کرد روی خویشتن را سرخ از خون گلویش
از ادب زد بوسه بر پمرده لبهای نکویش
با تضرع نزد آن سر کرد عجز و اضطرابی
گفت شاها بر ندارم دست امیدت ز دامن
تا نگویی در قیامت شافع تو میشوم من
گفت بیرون کن دگر زنا راهب ز گردن
شو مسلمان تا شفیع تو شوم در پیش ذوالمن
همچو (صامت) روز محر از وصالم کامیابی
سوی شام از کربلا بهر اسیری شد روانه
جملگی چون طایر پر بسته بیآشیانه
در یکی منزل مکان کردند هنگام شبانه
بر در دیر نصاری به افغان و اضطرابی
راهبی میبود در آن دیر اندر کیش عیسی
طالب طور تجلی سالها مانند موسی
جا پی گنج حقیقت کرده در کنج کلیسا
جذبه نور حسینی شد دلیل مرد ترسا
دید شد بر پا به دور دیر شور و انقلابی
لشگر خونخوار جراری بدد از حصر بیرون
نیزهها بر دست زیب نیزهها سرهای پرخون
هر سری از نور چهر آتش زده بر ماه گردون
چند زن با دختر منتظم چون در مکنون
در پی هر نیزه با دست بسته در طنابی
رفت راهب را از این هنگامه هوش از سر ز تن تاب
گفت یا رب این به بیداریست بینم یا که در خواب
صبح محشر گشته ظاهر در جهان گویا از این باب
آفتاب است از زمین یک نی بلند از امر وهاب
ورنه هرگز بر سر نی کس ندیده آفتابی
این زنان موپریشان غریب تیره کوکب
کیستند و از برای چیست روز جمله چون شب
از چه رو دارند ذکر واحسینا جمله بر لب
هادی من شوبجاه و قرب روح الله یا رب
برگشا از بهر من از سر این اسرار بابی
پس از بام دیر نصرانی به قلب پرتلاطم
بر زمین گردید نال چون مسیح ار چرخ چارم
گفت ای قوم شده از راه و رسم مردمی گم
این چه آشوبست این سیر کیست ای بیرحم مردم
کس ندیده گوش نشنیده چنین ظلم و عذابی
گفت با او ظالمی زان ناکسان زشت ابتر
هست این سر از حسین بن علی سبط پیمبر
بر امیر شام یاغی گشت و شد لب تشنه بیسر
این اسیراناهل بیت او بود از بهر کیفر
سوی شام آوردهایم از کوفه با چنگ و ربابی
ریخت نصرانی به دامن گوهر از دریای دیده
گفت ای قوم ز کف دین داده و دنیا خریده
کز طمع پیوسته با شیطان و از یزدان بریده
چند بدر زر ز میراث پدر بر من رسده
میدهم این زر که سردار شما سازد ثوابی
این سر ببریده را امشب نهد اندر بر من
در زمان کوچ تسلیمش کنم بر وجه احسن
مرغ روح شمر زد از وعده زربال بر تن
داد سر زر را گرفت از راهب پاکیزه دامن
دیده گریان برد سوی دیر سر را باشتابی
هاتفی در گوش وی داد این ندای روح افزا
کای مسیحا ساختی از خود رضا روح مسیحا
سودها از بهر این سودا نصیبت شد ز یکتا
راهب پاکیزه سیرت راس نور چشم زهرا
شست و جا در معبد خود داد با مشک و گلابی
رفت اندر گوشهای آن مرد نصرانی نهان شد
دید بعد از لحظهای هنگامه کبری عیان شد
از خروش واحسینا لرزه بر کون و مکان شد
با ندای طرقوا سوی زمین از آسمان شد
شش زن معجر سیه در ناله یا قلب کبابی
ساره و مریم، صفورا، آسیه، حوا و هاجر
حلقه ماتم زدند از گریه در اطراف آن سر
عرش و فرش افتاد از نور در تزلزل بار دیگر
از فلک آمد خدیجه بر سر آن راس انوار
شد زمین از اشک وی چون بر سر دریا حبابی
ناگهان آمدند ابر گوش آن راهب دوباره
میرسد زهرای اطهر چشم بر بند از نظاره
چشم حق بین را به هم بنهاد راهب زان اشاره
لیک میآمد به گوش وی از آن دارالزیاره
ناله زار و حزینی از دل پرپیچ و تابی
با فغان میگفت ای شاهنشه بیسر حسینم
از قفا ببرید سر سلطان بیلشکر حسینم
زیب پیکر زینب آغوش پیغمبر حسینم
کشته بییار غمخوار و المپرورم حسینم
از چهای مظلوم با مادر نمیگویی جوابی
ای غریب کشته بیغسل و کفن کو پیکر تو
کو علمدار و سپه کو اکبر و کو اصغر تو
کو ستمکش زینب آواره غمپرور تو
محنت دوران چه آورده است ای سر بر سر تو
گه به مطبخ گه بنی گه دیرو گه بزم شرابی
رفت نصرانی ز هوش از ناله جانسوز و زهرا
چون به هوش آمد کسیر ازان زنان نادید برجا
نزد آن سر گفت و در عین ادب استاد برپا
ایهاالراس المبارک ای عزیز فرد یکتا
تو کدامین سرفرازی سرور عالی جنابی
گفت ای راهب من مظلوم سبط مصطفایم
مادرم زهرای اطهر خود حسین سر جدایم
در منای نینوا قربانی راه خدایم
تشنه لب سر داده اندر راه حق در کربلایم
نیست ای راهب غم و درد مرا حد و حسابی
بر دل راهب دگر طاقت نماند از گفتگویش
زد بسر دست عزا بنهاد روی خود برویش
کرد روی خویشتن را سرخ از خون گلویش
از ادب زد بوسه بر پمرده لبهای نکویش
با تضرع نزد آن سر کرد عجز و اضطرابی
گفت شاها بر ندارم دست امیدت ز دامن
تا نگویی در قیامت شافع تو میشوم من
گفت بیرون کن دگر زنا راهب ز گردن
شو مسلمان تا شفیع تو شوم در پیش ذوالمن
همچو (صامت) روز محر از وصالم کامیابی
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۳۰ - در مصیبت غریب الغربا(ع)
قبله هفتم رضا چون ار مدینه در بدر شد
عازم ملک خراسان خسرو جن و بشرشد
حضرت روحالامین در عرش اعلی نوحهگر شد
احمد مرسل به جهت دل غمین و دیدهتر شد
آسمان گفتا تقی از جور مامون بیپدر شد
در تجلی شد به شهر طوس انوار الهی
منجلی از پرتو آن نور شد مه تا به ماهی
زیب و زینت یافت تاج سروری اورنک شاهی
جنتالفردوس شد آفاق از رفع مناهی
عاقبت مامون پی اطفاء نور دادگر شد
آن سیه دل زهر قاتل ساخت در انگور پنهان
شعله زد از پدت آن زهر اندر خلق امکان
حجت حق را به زهر کینه در ملک خراسان
درغریبی کشت تا روز جزا گبر و مسلمان
از غم مظلومی سبط نبی خونین جگر شد
حدت آن زهر چون افکند درت ن اضطرابش
سوخت قلب ماسوا بر حالت قلب کبابش
روی خاک بیکسی با پیکبر پرپیچ و تابش
جانب باد صبا با سوز دل بود این خطابش
کی صبا گر در مدینه از خراسانت گذر شد
گو به فرزندم تقی کی قوت قلب غمینم
بیشتر از این مکن با فرقت خود همنشینم
موسم رفتن بود مگذار بیکس بیش ازینم
آخر عمر است و خواهی روی نیکویت ببینم
زودتر خود را رسان جانا که هنگام سفر شد
نور چشما زهر قاتل او فکند آخر ز کارم
در غریبی چون غریبان عاقبت جان میسپارم
گرچه شاهم چون نغریم در نظرها خوار و زارم
غیر خشت و خاک اندر زیر سر بستر ندارم
ای پسر خاک یتیمی از غم بابت بسر شد
هیچ کس نبود که در بالین بابت پا گذارد
یا کفن پوشیده بعد از مرگ در خاکم سپارد
در عزایم نالهمات الغریب از دل برآرد
هر که درغربت بمیرد نزد کس حرمت ندارد
خاصه چون من هر که تیر ظلم مامون را اسپر شد
از مدینه شد تقی حاضر پی تکفین رضا را
کرد درغربت نهان در اک باب باوفا را
یاد کن مظلومی نور دل خیر النسا را
خامس آل عبا مظلوم دشت کربلا را
وانچه با وی اندر آن صحرای پرخوف و خطر شد
داد جا ظلم سنان چون بر زمین ار صدر زینش
شمر بیدین از بدن ببرد راس نازنیش
ابنسعد آمد پی غمخواری قلب غمینش
تا ز سم اسب سازد توتیا جسم حزینش
زینب بیخانمان چون زین حکایت باخبر شد
بر کنیز مادر خود فضه داد اینگونه فرمان
کز پی تسکین قلب من برو سوی نیستان
گو بشیر ای شیر اندر نینوا نبود مسلمان
یاری پیغمبر خود کن بیا کز آلسفیان
ظلم بر فرزندان زهرا هر چه گویم بیشتر شد
آه از آن ساعت که شیر آمد به بالین شه دین
با زبان حال گفت ای زاده ختمالنبیین
این چه حالتس ای عزیز کبریا دلبند یاسین
قدر تو نشاختند این کوفیان زشت آئین
(صامتا) ملک و ملک زین داستان زیر و زبر شد
عازم ملک خراسان خسرو جن و بشرشد
حضرت روحالامین در عرش اعلی نوحهگر شد
احمد مرسل به جهت دل غمین و دیدهتر شد
آسمان گفتا تقی از جور مامون بیپدر شد
در تجلی شد به شهر طوس انوار الهی
منجلی از پرتو آن نور شد مه تا به ماهی
زیب و زینت یافت تاج سروری اورنک شاهی
جنتالفردوس شد آفاق از رفع مناهی
عاقبت مامون پی اطفاء نور دادگر شد
آن سیه دل زهر قاتل ساخت در انگور پنهان
شعله زد از پدت آن زهر اندر خلق امکان
حجت حق را به زهر کینه در ملک خراسان
درغریبی کشت تا روز جزا گبر و مسلمان
از غم مظلومی سبط نبی خونین جگر شد
حدت آن زهر چون افکند درت ن اضطرابش
سوخت قلب ماسوا بر حالت قلب کبابش
روی خاک بیکسی با پیکبر پرپیچ و تابش
جانب باد صبا با سوز دل بود این خطابش
کی صبا گر در مدینه از خراسانت گذر شد
گو به فرزندم تقی کی قوت قلب غمینم
بیشتر از این مکن با فرقت خود همنشینم
موسم رفتن بود مگذار بیکس بیش ازینم
آخر عمر است و خواهی روی نیکویت ببینم
زودتر خود را رسان جانا که هنگام سفر شد
نور چشما زهر قاتل او فکند آخر ز کارم
در غریبی چون غریبان عاقبت جان میسپارم
گرچه شاهم چون نغریم در نظرها خوار و زارم
غیر خشت و خاک اندر زیر سر بستر ندارم
ای پسر خاک یتیمی از غم بابت بسر شد
هیچ کس نبود که در بالین بابت پا گذارد
یا کفن پوشیده بعد از مرگ در خاکم سپارد
در عزایم نالهمات الغریب از دل برآرد
هر که درغربت بمیرد نزد کس حرمت ندارد
خاصه چون من هر که تیر ظلم مامون را اسپر شد
از مدینه شد تقی حاضر پی تکفین رضا را
کرد درغربت نهان در اک باب باوفا را
یاد کن مظلومی نور دل خیر النسا را
خامس آل عبا مظلوم دشت کربلا را
وانچه با وی اندر آن صحرای پرخوف و خطر شد
داد جا ظلم سنان چون بر زمین ار صدر زینش
شمر بیدین از بدن ببرد راس نازنیش
ابنسعد آمد پی غمخواری قلب غمینش
تا ز سم اسب سازد توتیا جسم حزینش
زینب بیخانمان چون زین حکایت باخبر شد
بر کنیز مادر خود فضه داد اینگونه فرمان
کز پی تسکین قلب من برو سوی نیستان
گو بشیر ای شیر اندر نینوا نبود مسلمان
یاری پیغمبر خود کن بیا کز آلسفیان
ظلم بر فرزندان زهرا هر چه گویم بیشتر شد
آه از آن ساعت که شیر آمد به بالین شه دین
با زبان حال گفت ای زاده ختمالنبیین
این چه حالتس ای عزیز کبریا دلبند یاسین
قدر تو نشاختند این کوفیان زشت آئین
(صامتا) ملک و ملک زین داستان زیر و زبر شد
صامت بروجردی : اشعار مصیبت
شمارهٔ ۳۴ - در مدح صدیقه طاهره سلام الله علیها
باز شد جبریل عرفان مرکز دل را نزیل
ز آسمان عزم راسخ بهر اثبات و دلیل
در وجوب مدحت محبوبه رب جلیل
بدر افلاک جلالت صدر احفاد خلیل
شمه ایوان عصمت بضعه خیرالانام
دره الناج کرامت گوهر بحر حیا
فخر خیرات حسان نوظهور کبریا
همسر مولی الموالی دخت ختم انبیا
آن که داد از بدو عالم انتظار ماسوا
از وجو فایزالجودش خدای لاینام
حضرت ام الائمه فاطمه ارکان جود
مصدر خلعت زلال منبع بحر وجود
معنی عصمت کمال رحمت حی و دود
علت اشیاء غرض از هستی بود و نبود
ذخر ابناء مکرم فخر ابناء عظام
ماه برقع دار خورشید رخ زیبای او
پرده داری آفتاب از پرتو سیمای او
لولو دریای وحدت گوهر والای او
گر علی ابن ابیطالب نبد همتای او
بود کیتا چون خدا قل و دل خیرالکلام
جده سادات اعلی رتبه مفتاح نجات
افتخار طیبین خاتون قصر طیبات
زبده نسوان مهین بانوی خیل طاهرات
آنکه غیر او نباشد در تمام ممکنات
دخت دلبند نبی زوج ولی ام الامام
دریم عفت هزاران همچو مریم را معین
ساره اندر خاکساری قصر قدرش را مکین
هاجر اندر خرمن شرم و عفافش خوشهچین
روفته صف نعالش را صفورا ز آستین
از ظهور جاه و عزت وز وفور احترام
بوالبشر اندر نتاج خرد نباید همسری
بهر وی از نسل آدم تا قیامت دختری
فخر دارد از چنین دختر چو حوا مادری
فلک مستوری نخواهد یافت چون او لنگری
از بنای خلقت امکان الی یوم القیام
خلقت آباء علوی را وجود او سبب
امهات سفلی از ادراک فیض منتجب
از میان دفتر اشیاء است فردی منتخب
از جلال و جاه و قرب و عزت و اسم و نسب
وز کمال و رفعت و تفضیل اجلال و مقام
شخص او کزماسوا باشد وجودی بیمثال
شد محل و مهبط نور ظهور لایزال
داد زنجیر نبوتبا ولایت اتصال
گشت طالع زان فروغ مشرق عین الکمال
یازده خورشید تابان یازده ماه تمام
فخر مریم بد ز یک عیسی به افراد بشر
یازده عیسی شد از زهرا به عالم جلوهگر
کر دم هر یک دو صد عیسی ز لطف دادگر
موسم حیاء موتی زندگی گیرد ز سر
روز انشاء لحوم و وقت ایجاد عظام
با چنین قدر و مقام و رفعت و عز و جلال
ای دریغ از کوکب عمرش که از فرط ملال
همچو مهر افتاد اندر عقده راس زوال
در جوانی از جهان بنمود روی ارتحال
جانب دار بقا از صدمه قوم ظلام
بعد باب کامیاب خویش با اندوه و رنج
روز عمر خویش را سر برده تا هفتاد و پنج
لیک هر روزش چو سالی بود از رنج شکنج
آخر از ویرانه دیر دهر آن نایاب گنج
زندگانی گشت بر جان عزیز وی حرام
گشت تا قلب وی از داغ یمبر شعلهور
از نسیم راحت دنیا نشد خرم دگر
هر نفس میزد غمی از نو به قلبش نیشتر
با وجود آنکه پیغمبر ز قرآن بیشتر
داشت اندر احترامش وقت رحلت اهتمام
بود ز آب غسل ترخنم رسالت را کفن
کاو فکندند آتش اندر خانهاش اهل فتن
در گلوی شوهر خود دید آن بیکس رسن
شد شکسته پهلوی آن غم نصیب ممتحن
محسن او شد شهید از ظلم اشرار لئام
با دل بشکسته زد چون جانب مسجد قدم
گردن شیر خدا را دید در طوق ستم
ناکسی را دید اندر منبر فخر امم
کارگر شد آنچنان بر قلب او پیکان غم
کز محن شد روز روشن پیش چشم او چو شام
چون به بستر اوفتاد آن سرو گلزار محن
کرد روزی عذرخواهی با جناب بوالحسن
کای پسرعم کن به حل از مرحمت تقصیر من
الفراق ای مونس جان وقت آن شد کز بدن
مرغ روحم پر زند در روضه دارالسلام
پس حسین را در بغل گرفت با حال فکار
گریه بر حال حسین بنمود چون ابر بهار
از برای زینب و کلثوم قلب داغدار
از برای کربلا بگریست قدری زار زار
پس سپرد اطفال خود را بر بنیعم گرام
یا دل پر خون ز جور محنت آباد جهان
مرغ روحش بال بگشود از جهان سوی جنان
شد به خاک تیره در شب نازنین جسمش نهان
برد ارث محنت او زینب بیخانمان
از وطن در کوفه و از کوفه ویران به شام
سر برهنه عصمت کبرای حی دادگر
شهره اندر شهرها گردید چون قرص قمر
راس بر خون حسینش جلوهگر اندر نظر
خاک و خاکستر به هر جا ریخنتد او را بسر
در دیار شام و دور کوچهها از پشت بام
بهر پاس حرمت اهل حریم بوتراب
زاده هند جفا کردار آخر بینقاب
دختر پیغمبر خود را سوی بزم شراب
به رشد از اشک (صامت) عالم امکان خراب
ماسوا گردید از این ماتم دین انهدام
ز آسمان عزم راسخ بهر اثبات و دلیل
در وجوب مدحت محبوبه رب جلیل
بدر افلاک جلالت صدر احفاد خلیل
شمه ایوان عصمت بضعه خیرالانام
دره الناج کرامت گوهر بحر حیا
فخر خیرات حسان نوظهور کبریا
همسر مولی الموالی دخت ختم انبیا
آن که داد از بدو عالم انتظار ماسوا
از وجو فایزالجودش خدای لاینام
حضرت ام الائمه فاطمه ارکان جود
مصدر خلعت زلال منبع بحر وجود
معنی عصمت کمال رحمت حی و دود
علت اشیاء غرض از هستی بود و نبود
ذخر ابناء مکرم فخر ابناء عظام
ماه برقع دار خورشید رخ زیبای او
پرده داری آفتاب از پرتو سیمای او
لولو دریای وحدت گوهر والای او
گر علی ابن ابیطالب نبد همتای او
بود کیتا چون خدا قل و دل خیرالکلام
جده سادات اعلی رتبه مفتاح نجات
افتخار طیبین خاتون قصر طیبات
زبده نسوان مهین بانوی خیل طاهرات
آنکه غیر او نباشد در تمام ممکنات
دخت دلبند نبی زوج ولی ام الامام
دریم عفت هزاران همچو مریم را معین
ساره اندر خاکساری قصر قدرش را مکین
هاجر اندر خرمن شرم و عفافش خوشهچین
روفته صف نعالش را صفورا ز آستین
از ظهور جاه و عزت وز وفور احترام
بوالبشر اندر نتاج خرد نباید همسری
بهر وی از نسل آدم تا قیامت دختری
فخر دارد از چنین دختر چو حوا مادری
فلک مستوری نخواهد یافت چون او لنگری
از بنای خلقت امکان الی یوم القیام
خلقت آباء علوی را وجود او سبب
امهات سفلی از ادراک فیض منتجب
از میان دفتر اشیاء است فردی منتخب
از جلال و جاه و قرب و عزت و اسم و نسب
وز کمال و رفعت و تفضیل اجلال و مقام
شخص او کزماسوا باشد وجودی بیمثال
شد محل و مهبط نور ظهور لایزال
داد زنجیر نبوتبا ولایت اتصال
گشت طالع زان فروغ مشرق عین الکمال
یازده خورشید تابان یازده ماه تمام
فخر مریم بد ز یک عیسی به افراد بشر
یازده عیسی شد از زهرا به عالم جلوهگر
کر دم هر یک دو صد عیسی ز لطف دادگر
موسم حیاء موتی زندگی گیرد ز سر
روز انشاء لحوم و وقت ایجاد عظام
با چنین قدر و مقام و رفعت و عز و جلال
ای دریغ از کوکب عمرش که از فرط ملال
همچو مهر افتاد اندر عقده راس زوال
در جوانی از جهان بنمود روی ارتحال
جانب دار بقا از صدمه قوم ظلام
بعد باب کامیاب خویش با اندوه و رنج
روز عمر خویش را سر برده تا هفتاد و پنج
لیک هر روزش چو سالی بود از رنج شکنج
آخر از ویرانه دیر دهر آن نایاب گنج
زندگانی گشت بر جان عزیز وی حرام
گشت تا قلب وی از داغ یمبر شعلهور
از نسیم راحت دنیا نشد خرم دگر
هر نفس میزد غمی از نو به قلبش نیشتر
با وجود آنکه پیغمبر ز قرآن بیشتر
داشت اندر احترامش وقت رحلت اهتمام
بود ز آب غسل ترخنم رسالت را کفن
کاو فکندند آتش اندر خانهاش اهل فتن
در گلوی شوهر خود دید آن بیکس رسن
شد شکسته پهلوی آن غم نصیب ممتحن
محسن او شد شهید از ظلم اشرار لئام
با دل بشکسته زد چون جانب مسجد قدم
گردن شیر خدا را دید در طوق ستم
ناکسی را دید اندر منبر فخر امم
کارگر شد آنچنان بر قلب او پیکان غم
کز محن شد روز روشن پیش چشم او چو شام
چون به بستر اوفتاد آن سرو گلزار محن
کرد روزی عذرخواهی با جناب بوالحسن
کای پسرعم کن به حل از مرحمت تقصیر من
الفراق ای مونس جان وقت آن شد کز بدن
مرغ روحم پر زند در روضه دارالسلام
پس حسین را در بغل گرفت با حال فکار
گریه بر حال حسین بنمود چون ابر بهار
از برای زینب و کلثوم قلب داغدار
از برای کربلا بگریست قدری زار زار
پس سپرد اطفال خود را بر بنیعم گرام
یا دل پر خون ز جور محنت آباد جهان
مرغ روحش بال بگشود از جهان سوی جنان
شد به خاک تیره در شب نازنین جسمش نهان
برد ارث محنت او زینب بیخانمان
از وطن در کوفه و از کوفه ویران به شام
سر برهنه عصمت کبرای حی دادگر
شهره اندر شهرها گردید چون قرص قمر
راس بر خون حسینش جلوهگر اندر نظر
خاک و خاکستر به هر جا ریخنتد او را بسر
در دیار شام و دور کوچهها از پشت بام
بهر پاس حرمت اهل حریم بوتراب
زاده هند جفا کردار آخر بینقاب
دختر پیغمبر خود را سوی بزم شراب
به رشد از اشک (صامت) عالم امکان خراب
ماسوا گردید از این ماتم دین انهدام
صامت بروجردی : کتاب التضمین و المصائب
شمارهٔ ۱ - کتاب التضمین والمصائب
گفت شاه تشنهکامان بر سر میدان عشق
بر سر بازار جانبازان منم سلطان عشق
وه چه خوش لذت بود در باده رخشان عشق
بس که بنشسته است تا پر بر تنم پیکان عشق
طایر پران شدم از طایر پران عشق
هر که را نبود هوای درگه جانان بسر
هرگز از معشوقه جانی نگردد با خبر
نیست این فیض شهادت لایق هر بیبصر
گوشه ابروی معوقت نیاید درنظر
تا نریزد خونت از شمشیر خون افشان عشق
تا نگردی آشنا رویت ز خون ترکی شود
روی نامحرم قرین روی دلبر کی شود
جسم نالایق فراز تخت و افسر کی شود
توده خاکسترت گوگرد احمر کی شود
تا نسوزد پیکرت در آتش سوزان عشق
صبر و طاقتپیشه کن ای زینب حسرت نصیب
بعد قتلم چون بمانی اندر این صحرا غریب
عازم کوی لقایم نیست هنگام شکیب
یا که لب را تر کنم از باده وصل حبیب
یا که سر راه میگذارم برسر پیمان عشق
هاتفی میگفت از نزد خدای ذوالمنن
کای قتیل تیغ عدوان باد و صد جور و محن
نیستی آگه چه مقصود است از جان باختن
سر سرگردانی خود را نخواهی یافتن
یا نگردد تارکت گوی خم چوگان عشق
گفت (صامت) از غم دل کس هم آوازم نشد
سبل خونین شرمسار از چهره زردم نشد
دلبر آگه از درون درد پردرم نشد
از طبیبان هم فروغی چاره دردم نشد
جان من بر لب رسد از درد بیدرمان عشق
بر سر بازار جانبازان منم سلطان عشق
وه چه خوش لذت بود در باده رخشان عشق
بس که بنشسته است تا پر بر تنم پیکان عشق
طایر پران شدم از طایر پران عشق
هر که را نبود هوای درگه جانان بسر
هرگز از معشوقه جانی نگردد با خبر
نیست این فیض شهادت لایق هر بیبصر
گوشه ابروی معوقت نیاید درنظر
تا نریزد خونت از شمشیر خون افشان عشق
تا نگردی آشنا رویت ز خون ترکی شود
روی نامحرم قرین روی دلبر کی شود
جسم نالایق فراز تخت و افسر کی شود
توده خاکسترت گوگرد احمر کی شود
تا نسوزد پیکرت در آتش سوزان عشق
صبر و طاقتپیشه کن ای زینب حسرت نصیب
بعد قتلم چون بمانی اندر این صحرا غریب
عازم کوی لقایم نیست هنگام شکیب
یا که لب را تر کنم از باده وصل حبیب
یا که سر راه میگذارم برسر پیمان عشق
هاتفی میگفت از نزد خدای ذوالمنن
کای قتیل تیغ عدوان باد و صد جور و محن
نیستی آگه چه مقصود است از جان باختن
سر سرگردانی خود را نخواهی یافتن
یا نگردد تارکت گوی خم چوگان عشق
گفت (صامت) از غم دل کس هم آوازم نشد
سبل خونین شرمسار از چهره زردم نشد
دلبر آگه از درون درد پردرم نشد
از طبیبان هم فروغی چاره دردم نشد
جان من بر لب رسد از درد بیدرمان عشق
صامت بروجردی : کتاب التضمین و المصائب
شمارهٔ ۹ - و برای او همچنین
دید چون قاسم عروس از دوریش انکار دارد
گفت حق داری جدایی محنت بسیار دارد
چاره در صبر است هر چندت که غم ناچار دارد
عاشقی کو بزم دل را خالی از اغیار دارد
با غم دلداربودن لذت دیدار دارد
منشی غم در سیهروزی نوشت انجام ما را
کرده به هر ما ذبیحان چون منا کرب و بلا را
سر به سر باید هدف شد طعنه تیر بلا را
گفتمش تیر فراغت از جگر بگذشت ما را
گفت اگر خواهی وفای گل جفای خار دارد
رفتم از کویت به چشم خونفشان دل پر ز حسرت
از تو و یار و دیار خود نمودم ترک الفت
ساقی دوران نموده ساغر پردرد و نقمت
گفتمش یا بار محنت بر دلم نه یا محبت
گفت از اول بار گفتم بار من سر بار دارد
از شکست کار خود در دل الم بسیار دارم
فرصتی کو تا غمدل در برت اظهار دارم
دامن بخت ار به چنگ افتاد با وی کار دارم
شکوه گر دارم ز دل دارم نه از دلدار دارم
کو به تنگم هر زمان از نالههای زار دارد
دست و پا از خون خود در جنگ کردن رنگ خوشتر
چنگ بر تار دل عاشق زدن از چنگ خوشتر
زانکه چنگ دل ز تار موی جانان تار دارد
گفت با وی نوعروس! به قاسم شیرین شمایل
بر وصال حوریان گویا دلت گردیده مایل
رفتی و داغ فراقت تا قیامت ماند در دل
تیغ ابروی تو بحث کفر و دین را کرده باطل
چون ز زلف و گیسویت هم پنجه هم زنار دارد
گفت قاسم آه و افغانت ز کف دل میرباید
از دو چشمم جوی خون مانند جیحون میگشاید
صبر کن جانا قیامت هر چه دیر آید بیاید
درس عشق آموختن (صامت) ز هر مرغی نیاید
طوطی گلزار بهتر پیبدین اسرار دارد
گفت حق داری جدایی محنت بسیار دارد
چاره در صبر است هر چندت که غم ناچار دارد
عاشقی کو بزم دل را خالی از اغیار دارد
با غم دلداربودن لذت دیدار دارد
منشی غم در سیهروزی نوشت انجام ما را
کرده به هر ما ذبیحان چون منا کرب و بلا را
سر به سر باید هدف شد طعنه تیر بلا را
گفتمش تیر فراغت از جگر بگذشت ما را
گفت اگر خواهی وفای گل جفای خار دارد
رفتم از کویت به چشم خونفشان دل پر ز حسرت
از تو و یار و دیار خود نمودم ترک الفت
ساقی دوران نموده ساغر پردرد و نقمت
گفتمش یا بار محنت بر دلم نه یا محبت
گفت از اول بار گفتم بار من سر بار دارد
از شکست کار خود در دل الم بسیار دارم
فرصتی کو تا غمدل در برت اظهار دارم
دامن بخت ار به چنگ افتاد با وی کار دارم
شکوه گر دارم ز دل دارم نه از دلدار دارم
کو به تنگم هر زمان از نالههای زار دارد
دست و پا از خون خود در جنگ کردن رنگ خوشتر
چنگ بر تار دل عاشق زدن از چنگ خوشتر
زانکه چنگ دل ز تار موی جانان تار دارد
گفت با وی نوعروس! به قاسم شیرین شمایل
بر وصال حوریان گویا دلت گردیده مایل
رفتی و داغ فراقت تا قیامت ماند در دل
تیغ ابروی تو بحث کفر و دین را کرده باطل
چون ز زلف و گیسویت هم پنجه هم زنار دارد
گفت قاسم آه و افغانت ز کف دل میرباید
از دو چشمم جوی خون مانند جیحون میگشاید
صبر کن جانا قیامت هر چه دیر آید بیاید
درس عشق آموختن (صامت) ز هر مرغی نیاید
طوطی گلزار بهتر پیبدین اسرار دارد
صامت بروجردی : کتاب التضمین و المصائب
شمارهٔ ۱۵ - همچنین
ای غمگین تو را با شادی دوران چکار
صید شمشیر اجل را با لب خندان چکار
مشت خاکی را به کبر و کنینه و طغیان چکار
واله و آشفته را کفر و با ایمان چکار
مردم دیوانه را با شحنه و سلطان چکار
کار را از بهر دنیا کرده بر خویش تنگ
میزنی بر شیشه قلب ضعیفان چند سنگ
میبری تا کی به خون مردمان از ظلم چنگ
هر که در بحر عمیق افتاده در کام نهنگ
دیگرش با کار نوح و صدمه طوفان چه کار
از سر پی افسر خود دور کن تاج غرور
تا نگردی پایمال خلق محشر همچو مور
تا توانی با خدا شو آشنا ز ابلیس دور
زاهدان را چشم بر فردوس و حور است و قصور
عاشقان را با بهشت و کوثر و غلمان چکار
نیمه شب از بستر غفلت گهی بردار سر
عذرخواهی کن ز جرم خود به نزد دادگر
تا شود اندر دلت نور حقیقت جلوهگر
بلبلان گر راز دل گویند با گل در سحر
بوم را با ارغوان و نرگس خندان چکار
ای در آغوش عروس جهل روز شب بخوانب
یا مبر مال کسان را یا نما فکر جواب
میکمنی تا کی ز ظلم خود دل مردم کباب
هر که در فکر قیامت باشد و یوم حساب
کار او با اهل ظلم و دفتر دیوان چکار
ای خوشا آنان که پیش لطمه چوگان عشق
پای افشاندند خویش مردانه در میدان عشق
جان چون (صامت) باختند اندر سر پیمان عشق
سعدیا تا چند گویی درد بیدرمان عشق
کشتگان دوست را با درد و با درمان چکار
صید شمشیر اجل را با لب خندان چکار
مشت خاکی را به کبر و کنینه و طغیان چکار
واله و آشفته را کفر و با ایمان چکار
مردم دیوانه را با شحنه و سلطان چکار
کار را از بهر دنیا کرده بر خویش تنگ
میزنی بر شیشه قلب ضعیفان چند سنگ
میبری تا کی به خون مردمان از ظلم چنگ
هر که در بحر عمیق افتاده در کام نهنگ
دیگرش با کار نوح و صدمه طوفان چه کار
از سر پی افسر خود دور کن تاج غرور
تا نگردی پایمال خلق محشر همچو مور
تا توانی با خدا شو آشنا ز ابلیس دور
زاهدان را چشم بر فردوس و حور است و قصور
عاشقان را با بهشت و کوثر و غلمان چکار
نیمه شب از بستر غفلت گهی بردار سر
عذرخواهی کن ز جرم خود به نزد دادگر
تا شود اندر دلت نور حقیقت جلوهگر
بلبلان گر راز دل گویند با گل در سحر
بوم را با ارغوان و نرگس خندان چکار
ای در آغوش عروس جهل روز شب بخوانب
یا مبر مال کسان را یا نما فکر جواب
میکمنی تا کی ز ظلم خود دل مردم کباب
هر که در فکر قیامت باشد و یوم حساب
کار او با اهل ظلم و دفتر دیوان چکار
ای خوشا آنان که پیش لطمه چوگان عشق
پای افشاندند خویش مردانه در میدان عشق
جان چون (صامت) باختند اندر سر پیمان عشق
سعدیا تا چند گویی درد بیدرمان عشق
کشتگان دوست را با درد و با درمان چکار
صامت بروجردی : کتاب النصایح و التنبیه
شمارهٔ ۴ - و برای او فی النصیحه
گوشت کن ای مست غفلت تا که هشیارت کنم
تا یکی در خواب خواهی ماند بیدارت کنم
شربتی از داروی اسرار در کارت کنم
تا علاج خستگی از طبع بیمارت کنم
پیشتر از آنکه صید چنگل دوران شوی
همره ضحاک نفس اندر چه زندان شوی
اولا کبر و تکبر را ز دامن پاک کن
پس به فرق شهوت و عجب و تمنا خاک کن
جامه منت به تیغ بینیازی چاک کن
روح قدسی شو چو عیسی جای در افلاک کن
پیش از آن کاندر سردار ملامت جا کنی
طعنه مخلوق رابر گوش جان اصغا کنی
ای برادر از جهان، اهل او بیگانه باش
گنج هستی را اگر خواهی برو دیوانه باش
شمع وحدت را چه میجویی برو پروانهاش
نی که بر هر طرف دامن چنگ زن چو شانه باش
زانکه اندر مردم دنیا وفایی نیست نیست
آشنایی را رها کن آشنایی نیست نیست
گوهر مقصود از دریای بیپایان ببین
اغنیار ابین چو قارون غرق در زیرزمین
چوب از تقوی و انبان از توکل برگزین
نی بمانند گدایان بر در درها نشین
جان من هر کس که گول نفس شیطان خورد خورد
هر که هم گوی سعادت را ز میدان برد برد
راحت ار خواهی قرین صحبت نادانمشو
عزت ارجویی رهین منت دو نان مشو
رحمت ار خواهی دخیل کثرت عصیان مشو
زین سه فعل اول حذر کن عاقبت گریان مشو
چون نمیترسی ز خود بین نی ز کس تقصیر را
چاره خود کن رها کن دامن تقدیر را
پیشتر از ما هم آخر روزگاری بوده است
سال و ماه و هفته و لیل و نهاری بوده است
مفلس و بیقدر و شهریاری بوده است
بستر خاکی و تخت زرنگاری بوده است
ای برادر افسر دارا و جام جم چه شد
جیش سلم و تور کو آن بهمن و رستم چه شد
زیر این کاس مقرنس هیچ دل خرم نشد
هیچ وقت این خاک سیر از زاده آدم نشد
هیچ کس را عاقبت جا جز به خاک غم نشد
ذره از نور ماه و پرتو خور کم نشد
آنکه گردد مبتلای دوزخ حرمان تویی
بینصیب از هر دو عالم صاحب خسران تویی
تا کی از نقد غنیمت سرفرازی میکنی
فخر بر خلق جهان از بینیازی میکنی
بر گدایان در خور ترکتازی میکنی
خاک عالم برسر تو خاکبازی میکنی
این همه عمر طویلت را هلاکی بیش نیست
این همه سیم وزرت را مشت خاکی بیش نیست
گر به حکمت ور به عرفان میشدی تدبیر مرگ
کی شد فرموریوس آونک در زنجیر مرگ
یاز سقراط وفلاطون میشی تاخیر مرگ
تا ابد لقمان نبودی طعمه شمشیر مرگ
ای برادر درد روز مرگ را نبود علاج
شربت و پاشیوه و منضج ندارد احتیاج
پس بیا و تخم نیکی در درون دل بکار
آنچنان تخمی که گردد سبز در فصل بهار
جیفه دنیا همان با اهل دنیا واگذار
دولت جاوید و فصل سرمدی کن اختیار
سر بر آر از بستر غفلت که کار از دست رفت
وقت را فرصت شمرهان روزگار از دست رفت
تخم نیکی چیست اول بیسر و سامان شدن
دوم از رخت فضیحت پا و سر عریان شدن
سوم از آزار مردم ایمن و ترسان شدن
چارم از خوف عمل هر نیمشب گریان شدن
چارر کن دین خود زین چار بند آباد کن
خویش را ز طاعت حرص و هوی آزاد کن
این شنیدستم که روز حشر با آن التهاب
شخص عاصی در حضور آید چو از بهر حساب
نامه اعمال خود بیند چو خالی از ثواب
لال گردد در حضور کردگار اندر جواب
اشک خجلت را روان از دید بر دامان کند
پشت بر فردوس اعلی روی در نیران کند
آن زمان آید ندا از مصدر عز و جلال
میروی اندر کجا ای بنده با رنج و ملال
عرض میخواهد کرد عاصی در حضور لایزال
چون مرا در حضرت تو نیست تاب انفعال
عاصیم لایق به آتش سوزی نیران میروم
نی به جز از انفعال جرم و عصبان میروم
با یک اقرار زبانی از چنان هول شدید
قفل نومیدی او را لطف حق گردد کلید
مژده رحمت رساند از خدا بروی نوید
آری آری ناامیدی را بود در وی امید
ای خوش آن دم (صامتا) کز لطف اخلاق مبین
بشنویم آواز «طبتم فادخلوا خالدین»
تا یکی در خواب خواهی ماند بیدارت کنم
شربتی از داروی اسرار در کارت کنم
تا علاج خستگی از طبع بیمارت کنم
پیشتر از آنکه صید چنگل دوران شوی
همره ضحاک نفس اندر چه زندان شوی
اولا کبر و تکبر را ز دامن پاک کن
پس به فرق شهوت و عجب و تمنا خاک کن
جامه منت به تیغ بینیازی چاک کن
روح قدسی شو چو عیسی جای در افلاک کن
پیش از آن کاندر سردار ملامت جا کنی
طعنه مخلوق رابر گوش جان اصغا کنی
ای برادر از جهان، اهل او بیگانه باش
گنج هستی را اگر خواهی برو دیوانه باش
شمع وحدت را چه میجویی برو پروانهاش
نی که بر هر طرف دامن چنگ زن چو شانه باش
زانکه اندر مردم دنیا وفایی نیست نیست
آشنایی را رها کن آشنایی نیست نیست
گوهر مقصود از دریای بیپایان ببین
اغنیار ابین چو قارون غرق در زیرزمین
چوب از تقوی و انبان از توکل برگزین
نی بمانند گدایان بر در درها نشین
جان من هر کس که گول نفس شیطان خورد خورد
هر که هم گوی سعادت را ز میدان برد برد
راحت ار خواهی قرین صحبت نادانمشو
عزت ارجویی رهین منت دو نان مشو
رحمت ار خواهی دخیل کثرت عصیان مشو
زین سه فعل اول حذر کن عاقبت گریان مشو
چون نمیترسی ز خود بین نی ز کس تقصیر را
چاره خود کن رها کن دامن تقدیر را
پیشتر از ما هم آخر روزگاری بوده است
سال و ماه و هفته و لیل و نهاری بوده است
مفلس و بیقدر و شهریاری بوده است
بستر خاکی و تخت زرنگاری بوده است
ای برادر افسر دارا و جام جم چه شد
جیش سلم و تور کو آن بهمن و رستم چه شد
زیر این کاس مقرنس هیچ دل خرم نشد
هیچ وقت این خاک سیر از زاده آدم نشد
هیچ کس را عاقبت جا جز به خاک غم نشد
ذره از نور ماه و پرتو خور کم نشد
آنکه گردد مبتلای دوزخ حرمان تویی
بینصیب از هر دو عالم صاحب خسران تویی
تا کی از نقد غنیمت سرفرازی میکنی
فخر بر خلق جهان از بینیازی میکنی
بر گدایان در خور ترکتازی میکنی
خاک عالم برسر تو خاکبازی میکنی
این همه عمر طویلت را هلاکی بیش نیست
این همه سیم وزرت را مشت خاکی بیش نیست
گر به حکمت ور به عرفان میشدی تدبیر مرگ
کی شد فرموریوس آونک در زنجیر مرگ
یاز سقراط وفلاطون میشی تاخیر مرگ
تا ابد لقمان نبودی طعمه شمشیر مرگ
ای برادر درد روز مرگ را نبود علاج
شربت و پاشیوه و منضج ندارد احتیاج
پس بیا و تخم نیکی در درون دل بکار
آنچنان تخمی که گردد سبز در فصل بهار
جیفه دنیا همان با اهل دنیا واگذار
دولت جاوید و فصل سرمدی کن اختیار
سر بر آر از بستر غفلت که کار از دست رفت
وقت را فرصت شمرهان روزگار از دست رفت
تخم نیکی چیست اول بیسر و سامان شدن
دوم از رخت فضیحت پا و سر عریان شدن
سوم از آزار مردم ایمن و ترسان شدن
چارم از خوف عمل هر نیمشب گریان شدن
چارر کن دین خود زین چار بند آباد کن
خویش را ز طاعت حرص و هوی آزاد کن
این شنیدستم که روز حشر با آن التهاب
شخص عاصی در حضور آید چو از بهر حساب
نامه اعمال خود بیند چو خالی از ثواب
لال گردد در حضور کردگار اندر جواب
اشک خجلت را روان از دید بر دامان کند
پشت بر فردوس اعلی روی در نیران کند
آن زمان آید ندا از مصدر عز و جلال
میروی اندر کجا ای بنده با رنج و ملال
عرض میخواهد کرد عاصی در حضور لایزال
چون مرا در حضرت تو نیست تاب انفعال
عاصیم لایق به آتش سوزی نیران میروم
نی به جز از انفعال جرم و عصبان میروم
با یک اقرار زبانی از چنان هول شدید
قفل نومیدی او را لطف حق گردد کلید
مژده رحمت رساند از خدا بروی نوید
آری آری ناامیدی را بود در وی امید
ای خوش آن دم (صامتا) کز لطف اخلاق مبین
بشنویم آواز «طبتم فادخلوا خالدین»
صامت بروجردی : کتاب النصایح و التنبیه
شمارهٔ ۷ - و برای او
دوش با جسمی پر از اندوهجانی پر ملال
برگزیدم خلوت دل چون برون از قبل و قال
ناگهان شد مرغ روحم همره کبک خیال
سوی معراج تفکر هر دو بگشودند بال
وه چه معراجی که در یک پلهاش بس ماه و سال
پر زنان باشی و بر خود عجز را مصدر کنی
خیل و سیل روزگار و حب دنیا یک طرف
جیش عیش و عشرت و راه تمنا یک طرف
فکر و ذکر مهوشان خوب و زیبا یک طرف
حرف صرف و نحو اشکال و معما یک طرف
یاد زاد و خوف و بیم راه عقبی یک طرف
گفتم ای دل درس غفلت تابکی از برکنی
جهد کن داری به کف تا خود زمام اختیار
یوسف خود را از این چاه هوسناکی برآر
بر به مصر عزت و بنشان به تخت افتخار
این زلیخای جهان ز الست و شت و نابکار
عصمت جان ز تکلیفات او شو پردهدار
تا که جا در قاف قرب حضرت داور کنی
سعی تا کی بهر جمع مال دنیا میکنی
آتش سوزان برای خود تمنا میکنی
نقد عمر خویش را با جهل سودا میکنی
خویش را در روز محشر خوار و رسوا میکنی
از برای توبه هی امروز و فردا میکنی
وای بر حال تو چون جا در صف محشر کنی
نکتهها دارد مسلمانی به حق ذوالمنن
رو عبث نام مسلمانی منه بر خویشتن
خود بده انصاف آخر کی روا بد جان من
تو بکنح راحت و انواع نعمت مقترن
خانه همسایهات از فقر چون بیتالحزن
هر چه او زاری کند تو گوش خود را کر کنی
ای بسا کافر که اندرو وقت مردن خوب مرد
وی بسا مسلم که اندر عین زشتی جان سپرد
نصف نانی داشت آن کافر ولی تنها نخورد
و آن مسلمان پنجه انفاق و بذل خود فشرد
این به جز راحت ندید و آن بجز حسرت نبرد
حیف نبود ای مسلمان خویش را کافر کنی
من نمیگویم گدا را کن غنی خود را فقیر
یا که او را از فتوت کن عزیز و خود اسیر
گاهگاهی عذر او در زیردستی در پذیر
گاهگاهی گر ز پا افتاد او را دستگیر
تا سعادت در دم رفتن تو را باشد بشیر
سر «ارحم ترحم» از حق آن زمان باور کنی
داری از سائل دریغ از لقمه نان خویشتن
پس بدو مفروش باد عزو شان خویشتن
باز دار از طعنهاش طعن زبان خویشتن
گر به یاد ظلم دادی آشیان خویشتن
یا نمیترسی ز عرض خویش و جان خویشتن
پس چه خاکی در میان گور خود بر سر کنی
ای که سقف آشیان را تا ثریا میبری
پایه دیوار هستی را به دریا منبری
خود ببین امروز تا آخر به فردا میبری
چند مال مردمان را بیمحابا میبری
کی به غیر یک کفن با خود ز دنیا میبری
گر مسخر هفت کشور را چه اسکندر کنی
کو کسانی را که زیب و زینت و فرداشتند
حشمت جاه و جلال و اسب و استر داشتند
تخت و تاج و ملک و مال و گنج و گوهر داشتند
باغ و بستان قصر و ایوان کاخ ششدر داشتند
فرش دیبا رخت کمخا بالش پر داشتند
خاک ایشان را تو اکنون خشت بام و درکنی
کو کیومرث چه شد طهمورث و هوشنگ رجم
شد کجا ضحاک و افریدون شه صاحب علم
سلم و تور و ایراج و بوذر منوچهر دژم
کو پشتک و بهم و اسفندیار و زادشم
کو سلاطین عرب کوه شهریان عجم
جان ایشان را تو قصر و مسکن و منظر کن
الغرض اموال دنیا را دو خسران بیش نیست
مرد منعم هیچوقتی فارغ از تشویق نیست
در جهان از خوف سلطان نوش او بینیش نیست
در قیامت ایمنی از خوف حساب خویش نیست
ترس و بیمی زین دو جا اندر دل درویش نیست
ای توانگر فخر تا کی بهر سیم و زر رکنی
حق تو را دست طلب پای توانا داده است
عقل دانا فهم برنا چشم بینا داده است
دیده و هوش و تمیز و درک معنی داده است
در تصرف ملک تن را بر تو یک جا داده است
دیده روشن به کسب دین و دنیا داده است
تا تمیز نیک و بد ادراک خیر و شر کنی
گوئیا از راه دور خویش غافل گشتهای
گشته از حق گریزان محو باطل گشتهای
پشت از پیری خمید باز جاهل گشتهای
در ره توفیق و طاعت کند و کاهل گشتهای
ناگهان با مرگ بیفرصت مقابل گشتهای
کز پشیمانی در آن دم چشم حسرت تر کنی
(صامتا) از کید دنیای دنی هشیار باش
بس بود خواب گران رو اندکی بیدار باش
بهر تحصیل سعادت روز و شب در کار باش
جوئی ار عزت به نزد اهل دنیاخوار باش
خاکساری پیشه کن از ما و من بیزار باش
تا به محشر خلعت وارستگی در برکنی
برگزیدم خلوت دل چون برون از قبل و قال
ناگهان شد مرغ روحم همره کبک خیال
سوی معراج تفکر هر دو بگشودند بال
وه چه معراجی که در یک پلهاش بس ماه و سال
پر زنان باشی و بر خود عجز را مصدر کنی
خیل و سیل روزگار و حب دنیا یک طرف
جیش عیش و عشرت و راه تمنا یک طرف
فکر و ذکر مهوشان خوب و زیبا یک طرف
حرف صرف و نحو اشکال و معما یک طرف
یاد زاد و خوف و بیم راه عقبی یک طرف
گفتم ای دل درس غفلت تابکی از برکنی
جهد کن داری به کف تا خود زمام اختیار
یوسف خود را از این چاه هوسناکی برآر
بر به مصر عزت و بنشان به تخت افتخار
این زلیخای جهان ز الست و شت و نابکار
عصمت جان ز تکلیفات او شو پردهدار
تا که جا در قاف قرب حضرت داور کنی
سعی تا کی بهر جمع مال دنیا میکنی
آتش سوزان برای خود تمنا میکنی
نقد عمر خویش را با جهل سودا میکنی
خویش را در روز محشر خوار و رسوا میکنی
از برای توبه هی امروز و فردا میکنی
وای بر حال تو چون جا در صف محشر کنی
نکتهها دارد مسلمانی به حق ذوالمنن
رو عبث نام مسلمانی منه بر خویشتن
خود بده انصاف آخر کی روا بد جان من
تو بکنح راحت و انواع نعمت مقترن
خانه همسایهات از فقر چون بیتالحزن
هر چه او زاری کند تو گوش خود را کر کنی
ای بسا کافر که اندرو وقت مردن خوب مرد
وی بسا مسلم که اندر عین زشتی جان سپرد
نصف نانی داشت آن کافر ولی تنها نخورد
و آن مسلمان پنجه انفاق و بذل خود فشرد
این به جز راحت ندید و آن بجز حسرت نبرد
حیف نبود ای مسلمان خویش را کافر کنی
من نمیگویم گدا را کن غنی خود را فقیر
یا که او را از فتوت کن عزیز و خود اسیر
گاهگاهی عذر او در زیردستی در پذیر
گاهگاهی گر ز پا افتاد او را دستگیر
تا سعادت در دم رفتن تو را باشد بشیر
سر «ارحم ترحم» از حق آن زمان باور کنی
داری از سائل دریغ از لقمه نان خویشتن
پس بدو مفروش باد عزو شان خویشتن
باز دار از طعنهاش طعن زبان خویشتن
گر به یاد ظلم دادی آشیان خویشتن
یا نمیترسی ز عرض خویش و جان خویشتن
پس چه خاکی در میان گور خود بر سر کنی
ای که سقف آشیان را تا ثریا میبری
پایه دیوار هستی را به دریا منبری
خود ببین امروز تا آخر به فردا میبری
چند مال مردمان را بیمحابا میبری
کی به غیر یک کفن با خود ز دنیا میبری
گر مسخر هفت کشور را چه اسکندر کنی
کو کسانی را که زیب و زینت و فرداشتند
حشمت جاه و جلال و اسب و استر داشتند
تخت و تاج و ملک و مال و گنج و گوهر داشتند
باغ و بستان قصر و ایوان کاخ ششدر داشتند
فرش دیبا رخت کمخا بالش پر داشتند
خاک ایشان را تو اکنون خشت بام و درکنی
کو کیومرث چه شد طهمورث و هوشنگ رجم
شد کجا ضحاک و افریدون شه صاحب علم
سلم و تور و ایراج و بوذر منوچهر دژم
کو پشتک و بهم و اسفندیار و زادشم
کو سلاطین عرب کوه شهریان عجم
جان ایشان را تو قصر و مسکن و منظر کن
الغرض اموال دنیا را دو خسران بیش نیست
مرد منعم هیچوقتی فارغ از تشویق نیست
در جهان از خوف سلطان نوش او بینیش نیست
در قیامت ایمنی از خوف حساب خویش نیست
ترس و بیمی زین دو جا اندر دل درویش نیست
ای توانگر فخر تا کی بهر سیم و زر رکنی
حق تو را دست طلب پای توانا داده است
عقل دانا فهم برنا چشم بینا داده است
دیده و هوش و تمیز و درک معنی داده است
در تصرف ملک تن را بر تو یک جا داده است
دیده روشن به کسب دین و دنیا داده است
تا تمیز نیک و بد ادراک خیر و شر کنی
گوئیا از راه دور خویش غافل گشتهای
گشته از حق گریزان محو باطل گشتهای
پشت از پیری خمید باز جاهل گشتهای
در ره توفیق و طاعت کند و کاهل گشتهای
ناگهان با مرگ بیفرصت مقابل گشتهای
کز پشیمانی در آن دم چشم حسرت تر کنی
(صامتا) از کید دنیای دنی هشیار باش
بس بود خواب گران رو اندکی بیدار باش
بهر تحصیل سعادت روز و شب در کار باش
جوئی ار عزت به نزد اهل دنیاخوار باش
خاکساری پیشه کن از ما و من بیزار باش
تا به محشر خلعت وارستگی در برکنی
صامت بروجردی : کتاب النصایح و التنبیه
شمارهٔ ۸ - موعظه
از قضا روزی مرا شد سوی قبرستان گذار
دیدم اندر خواب حسرت خفتگان بیشمار
گلشنی اما ز تاراج فنا اندر خزان
گلستانی خوش ولی پژمرده اندر نوبهار
هر طرف زیبا رخی شمشاد قد عناب لب
رو به خاک افتاده از تیغ اجل بیبرگ و بار
تازه دامادان شبستان عدم را کرده فروش
در گزار نوعروسان باز چشم انتظار
نوعروسان گشته هم آغوش با داماد مرگ
خال بر اعضا ز مور و چنبر گیسو ز مار
یک طرف مستان جام نخوت و جهل و غرور
سر برآورده به زیر خاک از خواب خمار
کاتب قدرت با لواح جبین یک به یک
سر «گل من علیها فان» نموده آشکار
اندر آن گلزار ناکامی شدم سرگرم سیر
کرده بر احوال یک یک باز چشم اعتبار
جمله را خاموش دیدم از سخن گفتن ولیک
شرح حال خود نمودندی از این بیت آشکار
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوش باد این غمخوانه ناماندنی
ما که میبینید اکنون خفته در زیر زمین
چشم حسرت بازداریم و در اندوهگین
سالها بودیم ساکن اندرین دیر غرور
همنشین بخت و روی تخت با عشرت قرین
کودن حرص و هوا آورده قایم زیر ران
توسن چهل و هوس بنموده دایم زیر زین
گاه اندر صحن بستان با هزاران همزبان
گاه در طرف گلستان با نگاران همنشین
حلقه حلقه شاهدان زرنی کمر اندر یسار
جوقه جوقه گلرخان سیمبر اندر یمین
آنچه اندر دل نمیگردید مرگی آنچنان
وانکه در خاطر نمیٍنجد روزی اینچنین
سیم زرهای جهان را کرده سقف آستان
دیههای پرنیا نرا کرده عطف آستین
جاهل از تیر قضا پیوسته آن اندر کمان
غافل از گرگل اجل همواه این اندر کمین
زد شبیخون ناگهان خیل فنا ما را بسر
این سخن را ورد خود کردیم روز واپسین
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوش باد این غمخانه ناماندنی
تا توانید ای عزیزان پیشه از تقوی کنید
اندرین دار فنا فکر ره عقبا کنید
خیر و احسان از برای رفتگان فرضست فرض
از چه نیکیهای خود را پس دریغ از ما کنید
ما ندانستیم اندر دهر قدر عافیت
فکر حال خویش از احوال ما یکجا کنید
هر چه ما اندوختیم از سیم و زر بر باد رفت
تخم امیدی شما در مزرع دنیا کنید
زود بفرستید بهر خود چراغی پیش پیش
پیش از آن کاندر شبستان لحد ماموا کنید
طرح یکرنگی بیندازید کاخر مردنست
چند چند از بهر جمع سبم ورر دعوا کنید
سعی بیاندازه تا کی در ره اهل و عیال
در طریق حقشناسی معرفت پیدا کنید
چار دیوار لحدهم قابل تعبیر هست
تا بکی سقف عمارتهای خود زیبا کنید
جمله بربندید چون ما بار از این دار فنا
این حکایت را برای دیگران انشا کنید
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
برشما خوش باد این غمخانه ناماندنی
مدتی جمشید اندر دهر صاحب جام بود
عشترتش با ساقیان سر و سیم اندام بود
تاج و تخت و حشمت جمشید چون بر باد شد
صاحب کوس و علم ضحاک بر فرجام بود
پس فریدون بود و ایراج بود و سلم و تور بود
بعد نوذر بعد طوس آن شاه نیکونام بود
از پس اینها منوچهر و پس از او کیقباد
بعد کاوس و سیاوش خسر ایام بود
دولت اسفندیار و بهمن و ملک هما
حشمت افراسیاب و ملک بهرام بود
روزگاری بد عروس سلطنت پرویز را
مدتی هم وحشی دولت بکسری رام بود
سالها نمرود بیدین عمرها شداد شوم
بعد فرعون دغا آن زشت بد انجام بود
همچنین از عزل و نصب این سلاطین یک به یک
دور دنیا را گهی آشوب و گه آرام بود
جملگی را روزگار وعده چون آمد بسر
این سخن گفتند از جان تا زبان در کام بود
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوشباد این غمخانه ناماندنی
پا نهاد از بدو عالم چو به دنیا بوالبشر
اولش از ترک اولی گشت عمری دیدهتر
بعد از آن هجران حوا کرد او را اشکبار
س به درد و غم قرین شد از غم داغ پسر
نوح در طغیان قوم و بحر و کشتی شد دچار
هود و شیث و صالح از عصیان امت در حذر
حضرت ایوب اندر ابتلا شد مبتلا
حضرت یعقوب اندر هجریوسف نوحه گر
گشت ابراهیم را در نار نمرودی مقام
بود یونس را به زندان دل ماهی مقر
حضت موسی بن عمران از جفای قبطیان
گاه در مصر غمش جا بود گه نیل خطر
گشت عیسی را تن کاهیده زیب روی دار
بود یحیی را سر ببریده جا در طشت زر
یک به یک کردند از این دار فنا رو در بقا
سر به سر بستند از این دیر کهن بارسفر
جمله را نقد نفس افتاد چون اندر شمار
این سخن گفتند و گردیدند از این ره رهسپر
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
برشما خوش باد این غمخانه ناماندنی
تا که احمد هادی دین اولوالباب شد
هتک حرمت کردن شان پیمبر باب شد
گاه اندر اضطراب از کینه اقوام شد
گاه اندرگیر و دار از زحمت اصحاب شد
گاه آزردند دندان وی از سنگ ستم
پر ز خون درج دهان آن در نایاب شد
بعد از آن پهلوی زهرا راز ضرب درشکست
آنکه از ناحق امیر زمره اعراب شد
گاه علی راشد گلو چون شیر در قید طناب
گه تن وی غرقه خون در دامن محراب شد
مجتبی بعد از پدر شد کینه زهر ستم
ارغوانی عارضش همرنگ چون ماهتاب شد
وه چه زهری کو شرر اندر دل ز هر ستم
نی همین لخت جگر از وی بخوان ناب شد
وه چه زهری کز شرارش سوخت قلب مرتضی
وه چه زهری کز تفش جسم پیمبر آب شد
هر یکی گفتند این بیت حزین را در وداع
چون که هنگام فراق و دوری احباب شد
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوش باد این غمخانه ناماندنی
آه واویلا که اولاد پیمبر خوار شد
ظلم وقف دودمان حیدر کرار شد
آه واویلا که اولاد پیمبر خوار شد
ظلم وقف دودمان حیدر کرار شد
نوجوانان بنیهاشم به دشت کربلا
جمله را سر بر سنان از کینه کفار شد
نور چشم حضرت زهرا و پیغمبر حسین
در میان قوم کوفی بیکس و بییار شد
یکه و تنها ز بس بر جسمش آمد نوک تیز
پا ز زبن خالی نمود و دست وی از کار شد
بر سر خاک سیه جا کرد سبط بوتراب
از پی قتلش روان شمر جفا کردار شد
چون به روی سینهاش جا کرد ین زشت پلید
شاه دین گوهرفشان از لعل گوهر بار شد
زاری آن بیگنه ننمود بر قاتل اثر
سر جدا از جسم وی با کام آتشبار شد
هیچ میدانی چه میفرمود (صامت) زیر تیغ
شاه دین با اهل او چون از جهان بیزار شد
السلام ای بعد ما آیندگان رفتی
بر شما خوش باد این غمخانه ناماندنی
دیدم اندر خواب حسرت خفتگان بیشمار
گلشنی اما ز تاراج فنا اندر خزان
گلستانی خوش ولی پژمرده اندر نوبهار
هر طرف زیبا رخی شمشاد قد عناب لب
رو به خاک افتاده از تیغ اجل بیبرگ و بار
تازه دامادان شبستان عدم را کرده فروش
در گزار نوعروسان باز چشم انتظار
نوعروسان گشته هم آغوش با داماد مرگ
خال بر اعضا ز مور و چنبر گیسو ز مار
یک طرف مستان جام نخوت و جهل و غرور
سر برآورده به زیر خاک از خواب خمار
کاتب قدرت با لواح جبین یک به یک
سر «گل من علیها فان» نموده آشکار
اندر آن گلزار ناکامی شدم سرگرم سیر
کرده بر احوال یک یک باز چشم اعتبار
جمله را خاموش دیدم از سخن گفتن ولیک
شرح حال خود نمودندی از این بیت آشکار
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوش باد این غمخوانه ناماندنی
ما که میبینید اکنون خفته در زیر زمین
چشم حسرت بازداریم و در اندوهگین
سالها بودیم ساکن اندرین دیر غرور
همنشین بخت و روی تخت با عشرت قرین
کودن حرص و هوا آورده قایم زیر ران
توسن چهل و هوس بنموده دایم زیر زین
گاه اندر صحن بستان با هزاران همزبان
گاه در طرف گلستان با نگاران همنشین
حلقه حلقه شاهدان زرنی کمر اندر یسار
جوقه جوقه گلرخان سیمبر اندر یمین
آنچه اندر دل نمیگردید مرگی آنچنان
وانکه در خاطر نمیٍنجد روزی اینچنین
سیم زرهای جهان را کرده سقف آستان
دیههای پرنیا نرا کرده عطف آستین
جاهل از تیر قضا پیوسته آن اندر کمان
غافل از گرگل اجل همواه این اندر کمین
زد شبیخون ناگهان خیل فنا ما را بسر
این سخن را ورد خود کردیم روز واپسین
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوش باد این غمخانه ناماندنی
تا توانید ای عزیزان پیشه از تقوی کنید
اندرین دار فنا فکر ره عقبا کنید
خیر و احسان از برای رفتگان فرضست فرض
از چه نیکیهای خود را پس دریغ از ما کنید
ما ندانستیم اندر دهر قدر عافیت
فکر حال خویش از احوال ما یکجا کنید
هر چه ما اندوختیم از سیم و زر بر باد رفت
تخم امیدی شما در مزرع دنیا کنید
زود بفرستید بهر خود چراغی پیش پیش
پیش از آن کاندر شبستان لحد ماموا کنید
طرح یکرنگی بیندازید کاخر مردنست
چند چند از بهر جمع سبم ورر دعوا کنید
سعی بیاندازه تا کی در ره اهل و عیال
در طریق حقشناسی معرفت پیدا کنید
چار دیوار لحدهم قابل تعبیر هست
تا بکی سقف عمارتهای خود زیبا کنید
جمله بربندید چون ما بار از این دار فنا
این حکایت را برای دیگران انشا کنید
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
برشما خوش باد این غمخانه ناماندنی
مدتی جمشید اندر دهر صاحب جام بود
عشترتش با ساقیان سر و سیم اندام بود
تاج و تخت و حشمت جمشید چون بر باد شد
صاحب کوس و علم ضحاک بر فرجام بود
پس فریدون بود و ایراج بود و سلم و تور بود
بعد نوذر بعد طوس آن شاه نیکونام بود
از پس اینها منوچهر و پس از او کیقباد
بعد کاوس و سیاوش خسر ایام بود
دولت اسفندیار و بهمن و ملک هما
حشمت افراسیاب و ملک بهرام بود
روزگاری بد عروس سلطنت پرویز را
مدتی هم وحشی دولت بکسری رام بود
سالها نمرود بیدین عمرها شداد شوم
بعد فرعون دغا آن زشت بد انجام بود
همچنین از عزل و نصب این سلاطین یک به یک
دور دنیا را گهی آشوب و گه آرام بود
جملگی را روزگار وعده چون آمد بسر
این سخن گفتند از جان تا زبان در کام بود
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوشباد این غمخانه ناماندنی
پا نهاد از بدو عالم چو به دنیا بوالبشر
اولش از ترک اولی گشت عمری دیدهتر
بعد از آن هجران حوا کرد او را اشکبار
س به درد و غم قرین شد از غم داغ پسر
نوح در طغیان قوم و بحر و کشتی شد دچار
هود و شیث و صالح از عصیان امت در حذر
حضرت ایوب اندر ابتلا شد مبتلا
حضرت یعقوب اندر هجریوسف نوحه گر
گشت ابراهیم را در نار نمرودی مقام
بود یونس را به زندان دل ماهی مقر
حضت موسی بن عمران از جفای قبطیان
گاه در مصر غمش جا بود گه نیل خطر
گشت عیسی را تن کاهیده زیب روی دار
بود یحیی را سر ببریده جا در طشت زر
یک به یک کردند از این دار فنا رو در بقا
سر به سر بستند از این دیر کهن بارسفر
جمله را نقد نفس افتاد چون اندر شمار
این سخن گفتند و گردیدند از این ره رهسپر
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
برشما خوش باد این غمخانه ناماندنی
تا که احمد هادی دین اولوالباب شد
هتک حرمت کردن شان پیمبر باب شد
گاه اندر اضطراب از کینه اقوام شد
گاه اندرگیر و دار از زحمت اصحاب شد
گاه آزردند دندان وی از سنگ ستم
پر ز خون درج دهان آن در نایاب شد
بعد از آن پهلوی زهرا راز ضرب درشکست
آنکه از ناحق امیر زمره اعراب شد
گاه علی راشد گلو چون شیر در قید طناب
گه تن وی غرقه خون در دامن محراب شد
مجتبی بعد از پدر شد کینه زهر ستم
ارغوانی عارضش همرنگ چون ماهتاب شد
وه چه زهری کو شرر اندر دل ز هر ستم
نی همین لخت جگر از وی بخوان ناب شد
وه چه زهری کز شرارش سوخت قلب مرتضی
وه چه زهری کز تفش جسم پیمبر آب شد
هر یکی گفتند این بیت حزین را در وداع
چون که هنگام فراق و دوری احباب شد
السلام ای بعد ما آیندگان رفتنی
بر شما خوش باد این غمخانه ناماندنی
آه واویلا که اولاد پیمبر خوار شد
ظلم وقف دودمان حیدر کرار شد
آه واویلا که اولاد پیمبر خوار شد
ظلم وقف دودمان حیدر کرار شد
نوجوانان بنیهاشم به دشت کربلا
جمله را سر بر سنان از کینه کفار شد
نور چشم حضرت زهرا و پیغمبر حسین
در میان قوم کوفی بیکس و بییار شد
یکه و تنها ز بس بر جسمش آمد نوک تیز
پا ز زبن خالی نمود و دست وی از کار شد
بر سر خاک سیه جا کرد سبط بوتراب
از پی قتلش روان شمر جفا کردار شد
چون به روی سینهاش جا کرد ین زشت پلید
شاه دین گوهرفشان از لعل گوهر بار شد
زاری آن بیگنه ننمود بر قاتل اثر
سر جدا از جسم وی با کام آتشبار شد
هیچ میدانی چه میفرمود (صامت) زیر تیغ
شاه دین با اهل او چون از جهان بیزار شد
السلام ای بعد ما آیندگان رفتی
بر شما خوش باد این غمخانه ناماندنی
صامت بروجردی : کتاب المواد و التاریخ
شمارهٔ ۲ - در تعمیر مسجد سرداب معروف به مسجد زنگیه
صامت بروجردی : کتاب المواد و التاریخ
شمارهٔ ۴ - تاریخ مرحوم میرزا زین العابدین روضه خوان
صامت بروجردی : کتاب المواد و التاریخ
شمارهٔ ۸ - ماده تاریخ
صامت بروجردی : کتاب المواد و التاریخ
شمارهٔ ۱۰ - و برای او
صامت بروجردی : کتاب نوحههای سینه زنی (به اقسام مختلفه و لحنهای متنوع و مخصوصه)
شمارهٔ ۳ - نوحه دیگر
جان بابا تشنگی زد شعله بر جان العطش
ای پدر جان العطش
تشنهکامی کرده حالم را پریشان العطش
ای پدر جان العطش شاه وبان العطش
یک مسلمان نیست تا آبی رساند بر لبم
اندرین تاب و تبم
شد زمین کوفه گویا کافرستان العطش
ای پدرجان العطش شاه خوبان العطش
گر گلوی خشک خود را تر کنم ز آب دهان
در جدال کوفیان
دادا مردی را دهم با تیغ برای العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
ما مگر اندر دیار کوفه مهمان نیستیم
یا مسلمان نیستیم
الامامن زین کوفیان سست پیمان العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
کار را بر آل پیغمر ز هر سو کرده تنک
ای سپاه دل چو سنگ
آب کی بسته کسی بر روی مهان العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
تشنگی دست و دلم را گر نیندازد ز کار
چون علی با ذوالفقار
سازمان اندر جنگ کاخ کفر ویران العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
در حرم دارد سکینه چشم اندر راه آب
ای شه عالیجناب
چو نکنیم با خواهر بیتاب گریان العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
ای پدر بر گو بلیلای ستمکش مادرم
مادر غم پرورم
شد ذبیحت در منی لب تشنه قربان العطش
ای پدرجان العطش شاه خوبان العطش
چشمه چشمه جوی خون از چشمههای جوشنم
گشته جازی از تنم
از دم شمشیر و تیر و تیغ و پیکان العطش
ای پدر جان العطش اه خوبان العطش
ای خلیل کربلا از آتش ظلم یزید
ای شهنشاه شهید
سوخت بر حال دلت گبر و مسلمان العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
میکند (صامت) عزاداری برایت روز و شب
ای امام تشنه لب
تا شفیع وی شوی در نزد یزدان العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
ای پدر جان العطش
تشنهکامی کرده حالم را پریشان العطش
ای پدر جان العطش شاه وبان العطش
یک مسلمان نیست تا آبی رساند بر لبم
اندرین تاب و تبم
شد زمین کوفه گویا کافرستان العطش
ای پدرجان العطش شاه خوبان العطش
گر گلوی خشک خود را تر کنم ز آب دهان
در جدال کوفیان
دادا مردی را دهم با تیغ برای العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
ما مگر اندر دیار کوفه مهمان نیستیم
یا مسلمان نیستیم
الامامن زین کوفیان سست پیمان العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
کار را بر آل پیغمر ز هر سو کرده تنک
ای سپاه دل چو سنگ
آب کی بسته کسی بر روی مهان العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
تشنگی دست و دلم را گر نیندازد ز کار
چون علی با ذوالفقار
سازمان اندر جنگ کاخ کفر ویران العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
در حرم دارد سکینه چشم اندر راه آب
ای شه عالیجناب
چو نکنیم با خواهر بیتاب گریان العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
ای پدر بر گو بلیلای ستمکش مادرم
مادر غم پرورم
شد ذبیحت در منی لب تشنه قربان العطش
ای پدرجان العطش شاه خوبان العطش
چشمه چشمه جوی خون از چشمههای جوشنم
گشته جازی از تنم
از دم شمشیر و تیر و تیغ و پیکان العطش
ای پدر جان العطش اه خوبان العطش
ای خلیل کربلا از آتش ظلم یزید
ای شهنشاه شهید
سوخت بر حال دلت گبر و مسلمان العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
میکند (صامت) عزاداری برایت روز و شب
ای امام تشنه لب
تا شفیع وی شوی در نزد یزدان العطش
ای پدر جان العطش شاه خوبان العطش
صامت بروجردی : کتاب نوحههای سینه زنی (به اقسام مختلفه و لحنهای متنوع و مخصوصه)
شمارهٔ ۴ - و برای او همچنین
ای صبا بر گو به خاتون جنان اندر جنان با غم و آه و فغان
کی به جنت سرور و سر خیل خیرات حسان از جفای آسمان
شاه دین بییاور است بیپناه و لشگر است
نور عینت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
قد و بلای جوانان بنیهاشم تمام از جفای اهل شام
شد به دشت کربلای پربلا در خون طپان از جفای آسمان
شاه دین بییاور است بیپناه و لشگر است
نور عینت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
آنکه بهر شست و شو آورد آب سلسبیل از برایش جبرئیل
عاقبت از بهر آبی شست دست خورد ز جان از جفای آسمان
شاهد دین بییاور است بیمعین و لشگر است
نور عینیت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
ابن سعد نامسلمان در هوای ملک ری دفتر دین کرده طی
بهر قتل عترت پیغمبر آخر زمان از جفای آسمان
شاده دین بییاور است بی معین و لشگر است
نور عینیت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
تشنه خون حسین با دست خنجر آمده شمر کافر آمده
کرده جا بر سینه شاهنشه کون و مکان از جفای آسمان
شاده دین بییاور است بیمعین و لشگر است
نور عینیت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاهد دین بییاور است
دخترت ای اختر تات بنده برج رسول زینب تو یا بتول
میبرد از بیکسی بر کوفی و شامی امان از جفای آسمان
شاهدین بییاور است به معین و لشگر است
نور عینیت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
در لب شط فرات از شمر شوم بیادب سبط سلطان عرب
مینماید خواهش یک قطره آب روان از جفای آسمان
شاهدین بییاور است بیمعین و لشگر است
نور عینت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاهد دین بییاور است
پیکر پرورده آغوش دوش مصطفی در زمین کربلا
شد سر مهر افسر وی زینت نوک سنان از جفای آسمان
شاهدین بییاور است بیمعین و لشگر است
نور عینت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
روز و شب صامت برای نور عینت در نواست
در خیال کربلاست
زد شرر زین ماتم عظمی بوی اندر جهان
از جفای آسمان
شاه دین بییاور است بیمعین و لشگر است
نور عینیت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
کی به جنت سرور و سر خیل خیرات حسان از جفای آسمان
شاه دین بییاور است بیپناه و لشگر است
نور عینت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
قد و بلای جوانان بنیهاشم تمام از جفای اهل شام
شد به دشت کربلای پربلا در خون طپان از جفای آسمان
شاه دین بییاور است بیپناه و لشگر است
نور عینت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
آنکه بهر شست و شو آورد آب سلسبیل از برایش جبرئیل
عاقبت از بهر آبی شست دست خورد ز جان از جفای آسمان
شاهد دین بییاور است بیمعین و لشگر است
نور عینیت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
ابن سعد نامسلمان در هوای ملک ری دفتر دین کرده طی
بهر قتل عترت پیغمبر آخر زمان از جفای آسمان
شاده دین بییاور است بی معین و لشگر است
نور عینیت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
تشنه خون حسین با دست خنجر آمده شمر کافر آمده
کرده جا بر سینه شاهنشه کون و مکان از جفای آسمان
شاده دین بییاور است بیمعین و لشگر است
نور عینیت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاهد دین بییاور است
دخترت ای اختر تات بنده برج رسول زینب تو یا بتول
میبرد از بیکسی بر کوفی و شامی امان از جفای آسمان
شاهدین بییاور است به معین و لشگر است
نور عینیت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
در لب شط فرات از شمر شوم بیادب سبط سلطان عرب
مینماید خواهش یک قطره آب روان از جفای آسمان
شاهدین بییاور است بیمعین و لشگر است
نور عینت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاهد دین بییاور است
پیکر پرورده آغوش دوش مصطفی در زمین کربلا
شد سر مهر افسر وی زینت نوک سنان از جفای آسمان
شاهدین بییاور است بیمعین و لشگر است
نور عینت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
روز و شب صامت برای نور عینت در نواست
در خیال کربلاست
زد شرر زین ماتم عظمی بوی اندر جهان
از جفای آسمان
شاه دین بییاور است بیمعین و لشگر است
نور عینیت با گلوی تشنه زیر خنجر است
شاه دین بییاور است
صامت بروجردی : کتاب نوحههای سینه زنی (به اقسام مختلفه و لحنهای متنوع و مخصوصه)
شمارهٔ ۹ - و برای او همچنین
کوفیان آخر من لب تشنه مهمان شمایم
شهریار ملک یثرب تشنه کام کربلایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
زینت آغوش حیدر زیب دامان بتولم
جانشین مجتبی و خامس آل عبایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
آن حسینم کز شرف جبریل شد گهواره جنبیان
بر دروی بال خود قنداقهام تا عرش یزدان
از ثریا تاثری ای کوفیان در ملک امکان
آدم و جن و بشر را رهنمایم مقتدایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
سایه لطف الهی مظهر ذات غفورم
رحمت یزدان، شه امکان قیسم نار و نورم
حاکم روز قیامت شافع یوم النشورم
ماه مکه زیب زمزم زینت خیف و منایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
نیست در روی زمین فرزند پیغمبر به جز من
مساوارا نیست شاهد و سید و سرور به جز من
خلق عالم را نباشد هادی و رهبر به جز من
شحنه دین شهریار جمله ارض و سمایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
نیست در روی زمین فرزند پیغمبر به جز من
ماسوار نیست شاه و سید و سرور و به جز من
خلق عالم را نباشد هادی و رهبر به جز من
شحنه دین شهریار جمله ارض و سمایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
نیست در روی زمین فرزند پیغمبر به جز من
شحنه دین شهریار جمله ارض و سمایم
خلق عالم را نباشد هادی و رهبر به جز من
شحنه دین شهریار جمله ارض و سمایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
بهر مهمانی طلب کردند در این سر زمینم
پس کمر بستند از نامهربانی بهر کنیم
با چه تقصیر ای سپه اندر لب ماء معینم
بیمعین و تشنه لب خواهید کردنسر جدایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
قامتم را چون کمان کردید از داغ برادر
قاسم داماد من در لجه خون شد شناور
آتش افکندید بر جان و تنم از مرگ اکبر
بس بود داغ علی اصغر نیکو لقایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
یا دهیدم راه تا سوی فرنگستان کنم رو
یا کف آب به اطفالم دهید ای قوم بدخو
یا بجنگم یک به یک آئیدای قوم جفاجو
یک تن تنها غریب و بیکس و بیآشنایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
روز و شب (صامت) به عالم بلبل مرغ عزا شد
بلبل دستان سرای کشتگان کربلا شد
این عزا عین سرور و این فناعین بقا شد
من در این گلشن نوید از جانب باد صبایم
من عزیز مصطفایم چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
زینت آغوش حیدر زیب دامان بتولم
جانشین مجتبی و خامس آل عبایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
آن حسینم کز شرف جبریل شد گهواره جنبان
برد روی بال خود قنداقهام تا عرش یزدان
از ثریا تاثری ای کوفیان در ملک امکان
آدم و جن و بشر را رهنمایم مقتدایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
سایه لطف الهی مظهر ذات غفورم
رحمت یزدان، شه امکان قسیم نار و تورم
حاکم روز قیامت شافع یوم النشورم
ماه مکه زیب زمزم زینت خیف و منایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
بهر مهمانی طلب کردند در این سرزمینم
پسر کمر بستند از نامهربانی بهر کنیم
با چه تقصیر ای سپه اندر لب ماء معینم
بیمعین و تشنهلب خواهید کردن سر جدایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
قامتم را چون کمان کردید از داغ برادر
قاسم داماد من در لج خون شد شناور
آتش افکندید بر جان و تنم از مرگ اکبر
بس بود داغ علی اصغر نیکو لقایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
یا دهیدم راه تا سوی فرنگستان کنم رو
یا کف آبی به اطفالم دهید ای قوم بدخو
یا بجنگم یک به یک آئیدای قوم جفا جو
یک تن تنها غریب و بیکس و بیآشنایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
روز و شب (صامت) به عالم بلبلباغ عزا شد
بلبل دستان سرای کشتگان کربلا شد
این عزا عین سرور و این فنا عین بقا شد
من در این گلشن نوید از جانب باد صبایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
شهریار ملک یثرب تشنه کام کربلایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
زینت آغوش حیدر زیب دامان بتولم
جانشین مجتبی و خامس آل عبایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
آن حسینم کز شرف جبریل شد گهواره جنبیان
بر دروی بال خود قنداقهام تا عرش یزدان
از ثریا تاثری ای کوفیان در ملک امکان
آدم و جن و بشر را رهنمایم مقتدایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
سایه لطف الهی مظهر ذات غفورم
رحمت یزدان، شه امکان قیسم نار و نورم
حاکم روز قیامت شافع یوم النشورم
ماه مکه زیب زمزم زینت خیف و منایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
نیست در روی زمین فرزند پیغمبر به جز من
مساوارا نیست شاهد و سید و سرور به جز من
خلق عالم را نباشد هادی و رهبر به جز من
شحنه دین شهریار جمله ارض و سمایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
نیست در روی زمین فرزند پیغمبر به جز من
ماسوار نیست شاه و سید و سرور و به جز من
خلق عالم را نباشد هادی و رهبر به جز من
شحنه دین شهریار جمله ارض و سمایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
نیست در روی زمین فرزند پیغمبر به جز من
شحنه دین شهریار جمله ارض و سمایم
خلق عالم را نباشد هادی و رهبر به جز من
شحنه دین شهریار جمله ارض و سمایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
بهر مهمانی طلب کردند در این سر زمینم
پس کمر بستند از نامهربانی بهر کنیم
با چه تقصیر ای سپه اندر لب ماء معینم
بیمعین و تشنه لب خواهید کردنسر جدایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
قامتم را چون کمان کردید از داغ برادر
قاسم داماد من در لجه خون شد شناور
آتش افکندید بر جان و تنم از مرگ اکبر
بس بود داغ علی اصغر نیکو لقایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
یا دهیدم راه تا سوی فرنگستان کنم رو
یا کف آب به اطفالم دهید ای قوم بدخو
یا بجنگم یک به یک آئیدای قوم جفاجو
یک تن تنها غریب و بیکس و بیآشنایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
روز و شب (صامت) به عالم بلبل مرغ عزا شد
بلبل دستان سرای کشتگان کربلا شد
این عزا عین سرور و این فناعین بقا شد
من در این گلشن نوید از جانب باد صبایم
من عزیز مصطفایم چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
زینت آغوش حیدر زیب دامان بتولم
جانشین مجتبی و خامس آل عبایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
آن حسینم کز شرف جبریل شد گهواره جنبان
برد روی بال خود قنداقهام تا عرش یزدان
از ثریا تاثری ای کوفیان در ملک امکان
آدم و جن و بشر را رهنمایم مقتدایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
سایه لطف الهی مظهر ذات غفورم
رحمت یزدان، شه امکان قسیم نار و تورم
حاکم روز قیامت شافع یوم النشورم
ماه مکه زیب زمزم زینت خیف و منایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
بهر مهمانی طلب کردند در این سرزمینم
پسر کمر بستند از نامهربانی بهر کنیم
با چه تقصیر ای سپه اندر لب ماء معینم
بیمعین و تشنهلب خواهید کردن سر جدایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
قامتم را چون کمان کردید از داغ برادر
قاسم داماد من در لج خون شد شناور
آتش افکندید بر جان و تنم از مرگ اکبر
بس بود داغ علی اصغر نیکو لقایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
یا دهیدم راه تا سوی فرنگستان کنم رو
یا کف آبی به اطفالم دهید ای قوم بدخو
یا بجنگم یک به یک آئیدای قوم جفا جو
یک تن تنها غریب و بیکس و بیآشنایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم
روز و شب (صامت) به عالم بلبلباغ عزا شد
بلبل دستان سرای کشتگان کربلا شد
این عزا عین سرور و این فنا عین بقا شد
من در این گلشن نوید از جانب باد صبایم
من عزیز مصطفایم نور چشم مرتضایم
زاده خیرالنسایم کشته راه خدایم