تعداد ۸۴۹۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۳ - در صف حشر، چو بیند کرمت عرض گناه
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۶ - خانه تن، چو بسیل اجل از هم ریزد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۲ - شست گل دفتر خود، تا خط او خوانا شد
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۳ - حرف بالای تو گفتم، سخنم گشت بلند
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۴۵ - مختصر تا نبود حرف، نگردد مقبول
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵۹ - تا نبینند دمی روی خوشی، مال جهان
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۰ - نرم خواهی که شود خصم، تو در گرمی کوش
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸۳ - طرفه شهدی است خموشی، که ز شیرینی آن
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹۰ - روزگاری که منش سر بقدم میسودم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۲ - نفست از طول امل چند بود در تک و تاز؟
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۸ - آریم بر سر حرف و، نشوی حرف نیوش
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۰۹ - باشد از خلق چه پوشیده، ز فقر است چه باک؟
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۲۲ - شعله بیرون نتواند شدن از جاده شمع
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۳۳ - آشنا نیست بهم ظاهر و باطن ما را
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴۱ - غم بدل های مشوش چه تواند کردن؟
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۴۲ - از تو ای حادثه ارباب فنا را چه زیان؟
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۲ - گر بسنجند به حشر اجر شب هجران را
گر بسنجند به حشر اجر شب هجران را
غالب آن است که شاهین شکند میزان را
شد زبون زنخت قامت چوگانی من
گوی بنگر که همی زخمه زند چوگان را
کفر زلفت اگر این است برآنک که به عنف
صادر جزیه به گردن فکند ایمان را
گر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو
به صبا باز دهد بوی مه کنعان را
شاه ترکان خجل آید ز صف آرائی خویش
گر به پیرامن چشمت نگرد مژگان را
دل اگر سرکشد از خط تو بسپار به زلف
چاره زنجیر بود بنده ی نافرمان را
بو که از کوتهی رشته رسد دست به دست
گاه می بندم و گه می گسلم پیمان را
مه نکاهیده به خورشید نگردد نزدیک
شاید اربه ز فزونی شمرم نقصان را
عیب یغما مکن ار دمدمه ی شیخ شنید
ناگزیر است بشر وسوسه ی شیطان را
غالب آن است که شاهین شکند میزان را
شد زبون زنخت قامت چوگانی من
گوی بنگر که همی زخمه زند چوگان را
کفر زلفت اگر این است برآنک که به عنف
صادر جزیه به گردن فکند ایمان را
گر به یعقوب رسد نکهت پیراهن تو
به صبا باز دهد بوی مه کنعان را
شاه ترکان خجل آید ز صف آرائی خویش
گر به پیرامن چشمت نگرد مژگان را
دل اگر سرکشد از خط تو بسپار به زلف
چاره زنجیر بود بنده ی نافرمان را
بو که از کوتهی رشته رسد دست به دست
گاه می بندم و گه می گسلم پیمان را
مه نکاهیده به خورشید نگردد نزدیک
شاید اربه ز فزونی شمرم نقصان را
عیب یغما مکن ار دمدمه ی شیخ شنید
ناگزیر است بشر وسوسه ی شیطان را
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۶ - زنده رود ار کنم از دست غمت مژگان را
زنده رود ار کنم از دست غمت مژگان را
خاک بر باد دهم ساحت اصفاهان را
خازن خلد اگر آن روی بهشتی بیند
جاودان رخت به دوزخ فکند غلمان را
بعد ازاین بر سر آنم که اگر دست دهد
دامن وصل تو در پای تو ریزم جان را
مدعی یافته تا دولت دربانی تو
از فغانم مژه برهم نخورد کیوان را
درخمار غمم از توبه کجائی ساقی
تا فدای سر پیمانه کنم پیمان را
این عجب تر که توئی یوسف و از شومی عشق
من اسیر آمده در بند غمت زندان را
یادگاری است از آن شست و کمان ای همدم
هان و هان برمکش از سینه من پیکان را
جز دل من که به رحم آمد از او سنگ دلت
شیشه دیگر نشنیدم شکند سندان را
چند یغما ز نهیب فلک ترسانی
آخر از سیل چه اندیشه بود ویران را
خاک بر باد دهم ساحت اصفاهان را
خازن خلد اگر آن روی بهشتی بیند
جاودان رخت به دوزخ فکند غلمان را
بعد ازاین بر سر آنم که اگر دست دهد
دامن وصل تو در پای تو ریزم جان را
مدعی یافته تا دولت دربانی تو
از فغانم مژه برهم نخورد کیوان را
درخمار غمم از توبه کجائی ساقی
تا فدای سر پیمانه کنم پیمان را
این عجب تر که توئی یوسف و از شومی عشق
من اسیر آمده در بند غمت زندان را
یادگاری است از آن شست و کمان ای همدم
هان و هان برمکش از سینه من پیکان را
جز دل من که به رحم آمد از او سنگ دلت
شیشه دیگر نشنیدم شکند سندان را
چند یغما ز نهیب فلک ترسانی
آخر از سیل چه اندیشه بود ویران را
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۷ - گر دهم رخصت یک چشم زدن مژگان را
گر دهم رخصت یک چشم زدن مژگان را
خاک بر باد دهم واقعه طوفان را
چاره تیره شب هجر دعای سحر است
دانم آوخ که سحر نیست شب هجران را
آب و جاروب کشم زاشک و مژه منظر چشم
گر سر کلبه درویش بود سلطان را
نوح اگر موجه اشکم نگرد در غم تو
آب چشمی شمرد واقعه طوفان را
هست چون روز وصالت به مراد دگران
بهتر آن شد که سحر نیست شب هجران را
دل سنگین سپر تیر تو کردیم و نشد
کز وی امکان گذشتن نبود پیکان را
خضر از این باده که من مستم اگر می نوشد
خاک در چشمه ناموس کند حیوان را
آن بهشتی رخی ای ترک ختائی که کشد
هندوی خال تو داغ حبشی غلمان را
یار بی پرده و تا فتنه پس پرده رود
پاسبان پرده برانداز در ایوان را
خاک بر باد دهم واقعه طوفان را
چاره تیره شب هجر دعای سحر است
دانم آوخ که سحر نیست شب هجران را
آب و جاروب کشم زاشک و مژه منظر چشم
گر سر کلبه درویش بود سلطان را
نوح اگر موجه اشکم نگرد در غم تو
آب چشمی شمرد واقعه طوفان را
هست چون روز وصالت به مراد دگران
بهتر آن شد که سحر نیست شب هجران را
دل سنگین سپر تیر تو کردیم و نشد
کز وی امکان گذشتن نبود پیکان را
خضر از این باده که من مستم اگر می نوشد
خاک در چشمه ناموس کند حیوان را
آن بهشتی رخی ای ترک ختائی که کشد
هندوی خال تو داغ حبشی غلمان را
یار بی پرده و تا فتنه پس پرده رود
پاسبان پرده برانداز در ایوان را
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱۷ - تهی از صافی و دردی شده میخانه ما
تهی از صافی و دردی شده میخانه ما
تا ترش تلخ شود پر شده پیمانه ما
گر چه دیوانه به افسانه گراید سوی عقل
عقل مجنون شود ار بشنود افسانه ما
هر شبم خانه به کوئی است مگر روزی دوست
به غلط حلقه زند بر در کاشانه ما
عقل و عشق است نه بازیچه کجا برتابد
به دو سلطان مخالف ده ویرانه ما
بر چراغی زدم آخر که کند کسب فروغ
هر کجا شمع ز خاکستر پروانه ما
صعب شد کار جنون از تو به حدی کاطفال
سنگ بر سینه زنند از غم دیوانه ما
لاف دینداری یغما زدنم کافر کرد
کاش از کعبه دری بود به بتخانه ما
تا ترش تلخ شود پر شده پیمانه ما
گر چه دیوانه به افسانه گراید سوی عقل
عقل مجنون شود ار بشنود افسانه ما
هر شبم خانه به کوئی است مگر روزی دوست
به غلط حلقه زند بر در کاشانه ما
عقل و عشق است نه بازیچه کجا برتابد
به دو سلطان مخالف ده ویرانه ما
بر چراغی زدم آخر که کند کسب فروغ
هر کجا شمع ز خاکستر پروانه ما
صعب شد کار جنون از تو به حدی کاطفال
سنگ بر سینه زنند از غم دیوانه ما
لاف دینداری یغما زدنم کافر کرد
کاش از کعبه دری بود به بتخانه ما