تعداد ۹۶۸۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۱۰۹ - وصف شمع و مدح جمال الدین محمود بن عبداللطیف بن محمد بن ثابت خجندی از رؤسای شافعیه اصفهان
ای شمع زرد روی، که با اشک دیده ئی
سر خیل عاشقان مصیبت رسیده ئی
فرهاد وقت خویشی، می سوز و می گداز
تا خود، چرا ز صحبت شیرین بریده ئی
یک شب سپند آتش هجران شوی چه باک
شش مه وصال دوست نه آخر تو دیده ئی
گر شاهدی زعشق چه رخ زرد گشته ئی
ور عاشقی برای چه قد بر کشیده ئی
یاری بباد داده ئی؟ ار نی، چرا چو من
بیرنگ و اشکبار و نزار و شمیده ئی
این خون، فرود دیده ز ساعد بسان چیست
از غبن اگر نه دست، بدندان گزیده ئی
گه بر لکن سواری وز شعله نیزه ور
لافی نمیزنی، صف ظلمت دریده ئی
گیرم، که سر فراخته ئی چون مبارزان
سلطان نه ئی، برای چه افسر خریده ئی
آنرا که نور دیده کمان برده ئی، تو خود
دایم در آب دیده، از آن نور دیده ئی
آهنگ خون و جان تو کرده است بعد از آنک
در جان نشانده ایش و بجان پرور دیده ئی
جولان کنی چو شب پره در تیره کی و لیک
با تیغ آفتاب علم خوا بُنیده ئی
مرغی چنین شکرف که در عهد خود توئی
پروانه را بهم نفسی چون گزیده ئی
آری، تو خود هم از مکسی زاده ئی باصل
و امروز نیر با مکسی آرمیده ئی
والله که تا مصحف شمعی تو وصف خویش
زین سان جز از اثیر گر از کس شنیده ئی
در بزم خواجه، خنده ی نزهت چه میزنی
آخر، نه از برادر همدم بریده ئی
عالی جمال دین که همی گویدش خرد
چندانکه دیده را برسانم رسیده ئی
مسعود نام و طالع مسعود طلعتی
چون سعد از آن خلاصه چرخ خمیده ئی
هیئت نمود طایر یمن از گل خجند
تا نفخه ی مسیح بدو در دمیده ئی
چون مهر نور در همه عالم فشانده ئی
چون ابر سایه بر همه کس گستریده ئی
از هر که کعبتین تطاول بکف گرفت
بدبخت آنکه مهره از او باز چیده ئی
صد بار طول و عرض فلک کرده ئی بکام
از بس که گرد مقصد دل بر تنیده ئی
صد رفعت از مکان گمان برگذشته ئی
از بس که بر معارج همت چمیده ئی
دندان کنان فلک ببریده است بیخ او
بس هرکه بزمگاه و چه دندان گزیده ئی
دستان عندلیب سخن جمله مدح توست
چون غنچه در تبسم از آن لب کفیده ئی
همچون خیال در سر نصرت فتاده ئی
همچون امید در در دولت خزیده ئی
صبح بقا شب بکشیدست همچو گل
آنرا که تو بخار نکابت خلیده ئی
اسرار گفت توست که هر دم زکوی فکر
صد بار در سرای ضمایر دویده ئی
او شرع را بیامده در کار و کل و جزو
تقصیر نیست آمده تو آوریده ئی
باد آفریدگار جهان آفرین گرت
کز آفریدگان تو بهین آفریده ئی
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۱۱۴ - مدح سلطان قزل ارسلان سلجوقی
ای یافته هر آنچ بدو داده و هم ورای
وز دولت اتابک، از یاری خدای
سیفی که پاکشیده شدی از نیام ملک
فتنه فکنده سر شد و باطل بریده پای
تیغ سداب رنگ تو آمد سداب طبع
کز وی رحم فسرده شد ایام فتنه زای
بز دوده ئی ز رنگ حوادث چو آینه
ملک عراق و عرصه ی ایران به تیغ و رای
در رزم بر فلک زنی از پر دلی لکد
آنجا که سرکشان زمین درکشیده پای
هم چون درخش دامن تیغت بیوفتد
هرگه که دشمنت چو شرر برجهد زجای
گر کوه نیست حزم تو گو یکقدم به جنب
ور باد نیست عزم تو گو یک نفس بپای
فضل خدنگ توست حجر را زره شکاف
نوک سنان توست ظفر را گره گشای
جمشید بر درت که بود جز یکی گیا
خورشید با کفت چه بود جز یکی گدای
بندند بر مزاج بهار اینک از بحار
گردد هوا ز ابر صدف گون گهر نمای
این خود بهانه ایست بگرید همی فلک
با صد هزار دیده ز تیغت به های و های
چون چنگ در شکنجه ی قهر تو خصم ملک
قانع همی شود بسری عاریت چو نای
تو کوی برده ئی ز امیران مملکت
گو خصم را بیا و بمیدان همی درآی
زیبد همی کلاه بزرگی تو را چنانک
بر خسروانه قد قزل ارسلان قبای
دیری است دیر تا بنشسته است چون اثیر
بر شاخسار مدح تو مرغی نواسرای
زنهار تا مزور رای تو نشمرد
از دست این کزاف در ایان ژاژ خای
مغز است او ز قافله عسکر سخن
و اینها همه به دمدمه لافند چون درای
گویند در مثل که ز مهمان گزیر نیست
مهمان توست، با او یک لحظه خوش برآی
چندانش خلعه بخش که گردد اسیر و غرق
چندانش باده ده که شود مست و سرگرای
تا هست شش سپهر دگر بعد از این سپهر
تا هست یک سرای دگر بعد از این سرای
خصم تو از سرای بقا باد کاسته
تو باز بر سپهر شرف مرتبت فزای
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۱۱۶ - تهنیت میلاد یکی از وزراء
بر تخت اوج رفت درخشنده اختری
زندان کار شکست فروزنده گوهری
بگشاد اگرچه بود شه مالک زمان
رضوان گلستان جنان بر جهان دری
این درقه ی مکوکب کردون فیل رای
باز، از نیام ملک بر آهیخت خنجری
از مشرق سعادت ماهی طلوع کرد
در ساعتی بهین و همایون تر اختری
آن دم کزان مشیمه ارکان فراغ یافت
اقبال گشت اینت خلف زای مادری
بهر سپند سوزش از این مجمر کبود
پر اشتها شد آن همه کام پر آذری
بگرفت چرخ آشتی و آفتاب گفت
هان مژده، کان مبارکت آمد برادری
آن جو، که شهسوار شوی بر براق عمر
تنها چو فتح روی نتابی ز لشکری
در مسند سخا نبود جز شهنشهی
بر عرصه دغا نبود جزء غضنفری
فرخنده باد مولد میمون او بر آنک
بی داغ انتماش دلی نیست در بری
عقلی که بسته است ز تائید صورتی
روحی که یافته است ز اقبال پیکری
نوری که چون ز جیب شرف سر برآورد
در دامن سپهر نهد دیگر انوری
حکمش نفاذ یافت جمالش جهان گرفت
تا گیست چرخ مخبری و ماه منظری
قسم زمین رسید دو جرعه ز جود او
دانند نام هر دو محیطی و اخضری
هر گل ز بوستان ایادیش جنتی
هر قطره از سحاب معانیش کوثری
با ساقی چو حور شرابی چوسلبسبیل
از کثرت حریفان مجلس چومحشری
زهره به مطر بیت فرود آمده زچرخ
در دست ساغری و در آغوش مزمری
وان را که می شناسم در جلوه گاه بزم
بربسته عکس می به بناگوش زیوری
دوشش بوقت رقص بدندانه جان کشی
نوشش بگاه خنده ی دزدیده دلبری
همتای قامتش بفرازنده گلشنی
تمثال صورتش بکرازنده پیکری
در عشق مشک طره جادویه شکل او
پیراهن فلک شده جوجو چومجمری
در پیش زلف و غمزه او خواجه، همچومن
چون غمزه، بیقراری و چون زلف بی سری
با تو چو از فتوت و دانش سخن رود
در منصب معارضه بنشسته همبری
بخت ار چه خفته نیست پگه خیز تر زصبح
تا تهنیت کنند مهی را به اختری
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۱۱۷ - مدح خواجه امام صفی الدین اصفهانی
ای صورت تو آیت زیبائی و خوشی
نقشی کجا چو قامت آن دلربا کشی
بر فرق خاک تیره در دست آب پاک
ز آنروی آبدار گل لعل آتشی
زلفی چنانک، شام سر آسیمه بر شفق
خطی چنانک، مشک ختن زان برد کشی
صورت نیافت عقل و تو عقل مصوری
کس نقش جان ندیده تو جان منقشی
خورشید بامداد، نخندد بدان تری
گلبرگ چاشتگاه، نباشد بدان خوشی
دور از تصرف لب و دندان حاسدان
شیرین تر است لعل تو چندانکه میچشی
خورشید نیکوان زمینی و سایه وار
پایت ببوسد ارسرزلف فرو کشی
تا یافتی قبول رکاب صفی دین
در موکب تو ماه روان شد به چاوشی
آنجا که طشت خانه قدرت کشند بار
می در دهد و طای فلک تن به مفرشی
و اندم که یغلغ غرمات تو پر گشاد
در جعبه شهر بند شود تیر آرشی
صفو، لطافت تو مبراست از کدر
صبح، سعادت تو معراست از عشی
کلکت بیک وجب قد کوته گه نفاذ
بر بست راه حمله رمح چهل رشی
از غیرت تو گر متکیف شود هوا
عصفور را بباز در آید بباغشی
آمد گدای دست تو خورشید مرتعش
آری ز باب گدیه طریقی است مرعشی
بی خیل تاشی گل خلقت نسیم را
با هر دماغ در نگرفت آشناوشی
در عرضگاه تو ز غلامان پرده کی
مردود گشت ماه به عیب متمشی
بهرام در رباطت طبعت بسی نماند
تا سر برآورد بگریبان راوشی
نارنک زاد غنچه خوش طبع ترک چشم
در خیل صورت تو زده لاف یلدشی
جانداری ذکاء تو را شاه روشنان
تلفیق کرده تیغ زنی در سپر کشی
ای با عموم عدل تو از خیل مارشکل
راه گریز جسته خیال مبر قشی
در سر گرفته با نقط کلک اصفرت
گلگون آسمان هوس خال ابرشی
تا خصم باد سار تو بنمود روی شوم
در خاک جسته چشم قمر عیب اعمشی
با خامه تو گفته خرد از سیاه حرف
گرچه ز نور حامله ی مار ارقشی
تا اشتلم نکرد بنام تو مرغ صبح
تیغ سحر جهان نگشاید بشب کشی
تحریش روزکار مشعبد همه هباست
چون تو یگانه ئی بهنر نا محرشی
اقوالی از معایب شعر است اگرچه داد
این ننگ خانه قافیه را رنگ موحشی
بینا دلی که پیش نهد شمع آفتاب
چشم ستاره را بنکوهد به اخفشی
خلوتگه نشاط تو روشن لمن یشاء
تو کامران به ساغر اقبال منتشی
اثیر اخسیکتی : غزلیات
شماره ۱۵ - ای اختری که شاه کواکب غلام توست
ای اختری که شاه کواکب غلام توست
این رجعت تو، حاصل صد انتقام توست
قدرت بلند باد، که بر قدر روزگار
اقبال تو بهینه لباس کرام توست
شاید، اگر نهیم به شکرانه درمیان
چشمی که بی جمال تو بر ما، غرام توست
گر زنده می شویم پس از مرگ و افتراق
شاید که با وصال تو، مارا قیام توست
سهل است زندگیم غرض زندگی توست
از فتنه در ضمان امان و سلام توست
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۳ - خواهد که چون سپند در آتش وطن کند
خواهد که چون سپند در آتش وطن کند
مرغابی آنزمان که بود در میان آب
اهل بهشت حمله بدوزخ نهند روی
گر ز مهریر حشر بدینسان کشد عذاب
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۷ - ای خامه ی تو منهی سر ازل شده
ای خامه ی تو منهی سر ازل شده
محتاج کشته ام قَد ری کاغذم فرست
لیک از بریده ئی طمع از مدح نیک من
فرمان توراست هرچه فرستی بدم فرست
کار عدو بدست مراد تو داده شد
خواهی دهم عطاده و خواهی صدم فرست
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۱۵ - احوال ناتوانی ایام خویشتن
احوال ناتوانی ایام خویشتن
در مجلس رفیع تو گفتن ثواب نیست
داریم دلبری که چو روی و چو موی او
گلبرگ نوشکفته و مشک بتاب نیست
در بند خواب او همه حیران بمانده ایم
او نیم مست گشته و ما را شراب نیست
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۲۳ - ای خسروی که بر درذهن توروح قدس
ای خسروی که بر درذهن توروح قدس
خود را بخیلتاشی تعریف میدهد
خادم نه ناقدی است که در رشته سخن
یکسان چو آسمان سره و زیف میدهد
باوی بصرف تهنیت امروز نقدهاست
وان جمله را کمال تو تزییف میدهد
زین شیوه خود نفس نتوان زد که قدر تو
تشریف را ز مرتبه تشریف میدهد
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۴۶ - خوش کن بوعده ای دل من، گوخلاف باش
خوش کن بوعده ای دل من، گوخلاف باش
تا چشم انتظار بعمری برآن نهم
دست خوش توام، بزبان خوشم بدار
تا من بعمد نام تو بر هر زبان نهم
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۴۹ - شاها سموم فاقه نهالی من بسوخت
شاها سموم فاقه نهالی من بسوخت
آبیم ده ز لطف که پرورده ی توام
گر عالمم خراب کند غصه کی بود
چون ز آب و خاک نطق بر آورده ی توام
در دست چرخ ناکس چون من بسی است لیک
زان است غبن من که به کس کرده ی توام
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۵۴ - ای در زده به دامن بیداد چرخ دست
ای در زده به دامن بیداد چرخ دست
از دست تو دریده گریبان خویشتن
بی‌رسمی است پیشه دوران و از تو هم
رسمی دگر مباد برون زان خویشتن
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۵۹ - صلحی رود میان تموز و خزان چنانک
صلحی رود میان تموز و خزان چنانک
تا حشر دور چرخ نگرداندش تباه
در جمله خسروی است قزل ارسلان که عقل
از وی بدیگری نبرد راه اشتباه
کارت کزین دو فرقد و یک آفتاب باد
تا نفخ صور رسته ملک جهان سه ماه
این بدر خسروانه بماناد تا ابد
هم بر سرور جاهت و هم بر سریر جاه
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۶۱ - در رزم بر فلک زنی ار پر دلی کند
در رزم بر فلک زنی ار پر دلی کند
آنجا که سرکشان بزمین درکشند پای
بندند بر خراج بحار آنکه هر بهار
گرددزابرهم چو صدف گون گهر نمای
این خود بهانه ئی است بگریدفلک همی
با صد هزار دیده ز تیغت به های های
اثیر اخسیکتی : ترکیبات
شمارهٔ ۲ - مدح سلطان مظفرالدین قزل ارسلان
ای بنده ی لب تو لب آبدار می
گلگونه کرد عکس رخت برعذار می
تخت هوس نهاده رخت بربساط گل
رخت خرد فکنده لبت در جوار می
چون صبح جامه چاک زده غنچه حباب
پیش نسیم زلف تو بر جویبار می
برخیزد از مقرنس سقف فلک نشان
صد نرگسه ز شعله ی انجم شرارمی
در هم شکن شماری زنگاری فلک
چون از قسیمه موج برآرد بحارمی
عالم سیاه کردان بر ذوالخمار غم
دست طرب چو لعل کند ذوالفقارمی
عکس می است شعله ی مجلس فروز عید
روز طرب بباده برافروز روز عید
دست زمان نقاب گشاد از جمال عید
دلاله عروس طرب شد دلال عید
چشم سیه سپید زمانه بدید و گفت:
با او گسسته عین کمال از جمال عید
خالی است عید بر لب ایام تا بحشر
خط زوال دست بریده ز خال عید
سعد فلک چو آینه چشم است جمله تن
بر بوی عکس از رخ مسعود فال عید
بر ارغنون بلبله ی ارغوان نمای
حال طرب خوش است که خوش بادحال عید
گر نو بهار عشرت خسرو دهد مثال
بستان روزگار بگیرد نهال عید
عین کمال عید رخ اوست دور باد
عین کمال فتنه، ز عین کمال عید
چرخ ظفر مظفر دین عالم کرم
در شان خستگان عنا مرهم کرم
دریا گه سخا زغلامان دست اوست
در روی مهر طبع کرم پای بست اوست
دُردی کشی است ازشکر، شکراو، از آنک
در مجلس نوال شده مست مست اوست
دیری است تا که مسند شاهی نهاده چشم
بر پای انتظار به بوی نشست اوست
جای بلند پایه وجود فراخ او
هرچند نسبت همه خلق است هست اوست
میدان دهر اگرچه فراخ است تنک اوست
ایوان چرخ اگرچه بلند است پست اوست
تیری همی نه بینم در جعبه سخن
کان در مصاف گاه نه بامرد شست اوست
همچون کمان پنبه زنان بشکلی است خصم
ور خودز آهن است نه مردان شست اوست
صدرش چوپای مرد فتوح است روزگار
گر زان ستانه لاف زند حق بدست اوست
ماهی که آفتاب سزد دورباش او
بهرام تند طبع سزد خیل تاش او
کان، دایم از سخاش بخروار زر کشد
جان، دایم از بیانش بدامن گهر کشد
سیمرغ مشرقی است به پرواز رایتش
زان طول و عرض گیتی درزیر پر کشد
هم کفته فلک شکند هم عمود صبح
گر حلم او زمانه به معیار بر کشد
بر در گه کمالش شبدیز آسمان
هرمه دو بار کردن در طوق زر کشد
پیش کمال او که جهانی است پایدار
فانی جهان، هر آنچه کشد مختصر کشد
اقبال گرنه بوسه دهد آستان او
دست تصرف اجلش دربدر کشد
عزمش بپشت باد برافکنده راحله
یعنی که بار اسب سبکبار خر کشد
اثیر اخسیکتی : ترکیبات
شمارهٔ ۳ - مدح
ای پایه شرف ز فلک بر گذاشته
مدح تو را زمانه بدل برنگاشته
هر روز شاه شرق براین چتر آبگون
در ظل رایت تو علم برفراشته
مثال تو یک خلف پدر و مادر وجود
در صد هزار دُر نه بزاده نه کاشته
در سایه ی جناب تو فضل فلک زده
عیسی چنانک باید خرم گذاشته
در انتظار نوبت میمون تو هنر
صد دیده در تقلب عالم گماشته
وز، دیگ سینه ی عدو و کاسه دماغ
شمشیر صبح فام تو را، وجه چاشته
پر گوهر آستین ضمیرم بمدح تو
لیکن قبای قافیه دامن نداشته
لفظ الهی از ره اطلاق مشکل است
اینجا دگر نه معنی لاهوت حاصل است
یازان شده است دست معالی بسوی تو
تازان شده است پای بزرگی بکوی تو
روی تو بسته کرده در غم بر اهل فضل
ای اهل فضل را همه شادی بروی تو
در عدت امید نشسته است تخت ملک
با صد هزار چشم که بیند بسوی تو
باد کرم نمی وزد الا ز طبع تو
آب سخن نمی رود الا بجوی تو
مل جرعه ئی چشید و خجل شد بلطف تو
گل شمه ئی گشید و خجل شد ز بوی تو
آمد سحاب تا بسخا جلوه ئی کند
از شرم آب شد چو، نگه کرد سوی تو
آنجا که زخم تیغ کند جوی خون روان
ناید دوست ز آب دغا جز سبوی تو
در مدح تو به عجز مقرّ شد ضمیر من
با آنکه عاجز است جهان از نظیر من
با آن همه که چهره ی دعوی سیاه کرد
خورشید را خجالت رای منیر من
من در کمند عجز اسیرم بمدح تو
بوده مبارزان معانی اسیر من
در ملک نظم و نثر نشان هاست بیشمار
بر دیده ی زمانه ز پای سریر من
کاری است ذکر تو، بدست زبان من
راهی است مدح تو، نه بپای ضمیر من
تو آفتاب فضلی و اندر خطر بود
باقوت تو اختر شعر خطیر من
بر تارک اثیر نهم پای فخر اگر
گوئی ز روی بنده نوازی، کاثیر من؟
عمرت جود ور چرخ ز آثام دور باد
از تاج و تخت تو بد ایام دور باد
ای شاه شاهزاده سپهرت غلام باد
کام جهان ز توست جهانت بکام باد
آن دست مال بخش که جانها نثار اوست
همواره در بهار طرب سوی جام باد
جام از سرشک دیده ی انگور در کفت
وز گریه چشم حاسد تو لعل فام باد
پیراهن خلاف تو را بر تن عدو
همواره زه چو خنجر و دامن چو دام باد
گر عقد مملکت نکند واسطه تو را
دهر این چنین که هست گسسته نظام باد
شاها، جهان ابلق اگر چند توسن است
چون دید زین دولت تو خوش لگام باد
میمون همای مدح تو را همچو من هزار
در زیر پرّ تربیت و اهتمام باد
اثیر اخسیکتی : مفردات
شماره ۷ - فصل بهار وصل بتان اصل خرمی است
فصل بهار وصل بتان اصل خرمی است
هرکس که زین دو شاد نباشد نه آدمی است
اثیر اخسیکتی : مفردات
شماره ۸ - با دوستان وجود کنی آنچه می کنند
با دوستان وجود کنی آنچه می کنند
ور بوستان به تو بت نو در بهار داد
اثیر اخسیکتی : مفردات
شماره ۱۲ - یاد لب تو در شب تاریک میکنم
یاد لب تو در شب تاریک میکنم
اندیشه بین که باز چه باریک میکنم
اثیر اخسیکتی : مفردات
شماره ۱۵ - ای صورت تو آیت زیبائی و خوشی
ای صورت تو آیت زیبائی و خوشی
وی قامت تو غایت رعنائی و کشی
صورت نیافت عقل تو عقل مصوری
گر نقش جان ندید تو جان منقشی