تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۸ - در این قصیده بهرام شاه را مدح کند
بر اعتدال هوا عدل شاه یار شده است
چهار فصل جهان سر به سر بهار شده است
ز نفخت کرم شاه خاک پست و فرود
چو آتش و می گلرنگ و آبدار شده است
برای دیدن او نرگس مضاعف را
دو چشم گوئی در بوستان چهار شده است
نبود وقت شکوفه ولیک از این شادی
ز خنده شاخ درختان شکوفه بار شده است
بنفشه هم بتکلف سفید پوشیده است
که تا کسیش نگوید که سوگوار شده است
زمانه نیل کشیده است بهر دفع گزند
ز سرمند جهان را که چون نگار شده است
ز عطر باغ سپهر این چنین عطیر نشد
اگر شده است ز اخلاق شهریار شده است
ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعود
که چرخ در کنف او به زینهار شده است
خدایگانی کایام در حمایت او
هزار بار نه یکبار و یا دوبار شده است
به بزم گوئی گل در چمن پیاده شده
به رزم گوئی مه بر فلک سوار شده است
فلک به نزد جلالش زمین محل گشته است
زمین ز فر جمالش فلک عیار شده است
همای سایه شهی آفتاب وش ملکی
که باز چتر رفیعش ظفر شکار شده است
ضمیر مهر شعاعش دقیقه بین زاد است
سخای ابر نهادش درر نثار شده است
مطیع مجلس عالیش آسمان گوئی
که ماه رایت اعلاش گوشوار شده است
تبارک الله روز قدوم شاهی بود
که بحر گوئی از موج بی قرار شده است
چنین نمود به چشم من و زیادت باد
که ربع مسکون همراه او سوار شده است
عجب بماندم سوی سپاه منصورش
که هر یکش ده و هر صدش صد هزار شده است
علم که هست نهال فتوح در کفشان
ثبات بیخ شرف برگ و فتح بار شده است
بکار زار پدید آمد و بخواهی دید
که بر مخالف از ایشان چه کار زار شده است
ظفر ز نوک سنانشان طلوع خواهد کرد
که گل همیشه پدید از میان خار شده است
خدایگانا این نهضت مبارک تو
طراز دولت و عنوان روزگار شده است
غبار جیش تو در چشم آسمان رفته است
صدای کوس تو در گوش کوهسار شده است
دل ملوک بصد پاره و همه در خون
ز بیم آن حرکت چون دل انار شده است
مخالفان تو ای شهریار معذوراند
اگر ز سهم توشان جان و دل فکار شده است
که موی بر تنشان آتشین سنان گشته است
که پوست بر دلشان آهنین حصار شده است
همیشه تا به تعجب جهانیان گویند
که آفتاب جهان ظل کردگار شده است
پناه خلق بجود فراخ دست تو باد
که رحمت و شفقت نیک بی کیار شده است
چهار فصل جهان سر به سر بهار شده است
ز نفخت کرم شاه خاک پست و فرود
چو آتش و می گلرنگ و آبدار شده است
برای دیدن او نرگس مضاعف را
دو چشم گوئی در بوستان چهار شده است
نبود وقت شکوفه ولیک از این شادی
ز خنده شاخ درختان شکوفه بار شده است
بنفشه هم بتکلف سفید پوشیده است
که تا کسیش نگوید که سوگوار شده است
زمانه نیل کشیده است بهر دفع گزند
ز سرمند جهان را که چون نگار شده است
ز عطر باغ سپهر این چنین عطیر نشد
اگر شده است ز اخلاق شهریار شده است
ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعود
که چرخ در کنف او به زینهار شده است
خدایگانی کایام در حمایت او
هزار بار نه یکبار و یا دوبار شده است
به بزم گوئی گل در چمن پیاده شده
به رزم گوئی مه بر فلک سوار شده است
فلک به نزد جلالش زمین محل گشته است
زمین ز فر جمالش فلک عیار شده است
همای سایه شهی آفتاب وش ملکی
که باز چتر رفیعش ظفر شکار شده است
ضمیر مهر شعاعش دقیقه بین زاد است
سخای ابر نهادش درر نثار شده است
مطیع مجلس عالیش آسمان گوئی
که ماه رایت اعلاش گوشوار شده است
تبارک الله روز قدوم شاهی بود
که بحر گوئی از موج بی قرار شده است
چنین نمود به چشم من و زیادت باد
که ربع مسکون همراه او سوار شده است
عجب بماندم سوی سپاه منصورش
که هر یکش ده و هر صدش صد هزار شده است
علم که هست نهال فتوح در کفشان
ثبات بیخ شرف برگ و فتح بار شده است
بکار زار پدید آمد و بخواهی دید
که بر مخالف از ایشان چه کار زار شده است
ظفر ز نوک سنانشان طلوع خواهد کرد
که گل همیشه پدید از میان خار شده است
خدایگانا این نهضت مبارک تو
طراز دولت و عنوان روزگار شده است
غبار جیش تو در چشم آسمان رفته است
صدای کوس تو در گوش کوهسار شده است
دل ملوک بصد پاره و همه در خون
ز بیم آن حرکت چون دل انار شده است
مخالفان تو ای شهریار معذوراند
اگر ز سهم توشان جان و دل فکار شده است
که موی بر تنشان آتشین سنان گشته است
که پوست بر دلشان آهنین حصار شده است
همیشه تا به تعجب جهانیان گویند
که آفتاب جهان ظل کردگار شده است
پناه خلق بجود فراخ دست تو باد
که رحمت و شفقت نیک بی کیار شده است
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - در مدح بهرام شاه غزنوی گوید
زمانه دامن اقبال شهریار گرفت
سعادتش چو دل و دیده در کنار گرفت
ظفر به همت گرز گر آن جمال گرفت
جهان به دولت شاه جهان قرار گرفت
یمین دولت و دین و امین ملت و ملک
که آرزو ز یمینش ره یسار گرفت
ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعود
که زر خورشید از رای او عیار گرفت
جبین خورشید از یمن نام او بر چرخ
بداغ بهرام اندر ازل نگار گرفت
گرفت شهپر سیمرغ نصرت از منقار
چو باز چتر رفیعش ره شکار گرفت
فراخ سال عطا ز ابر کف او بنمود
چو حرص را هوس جود بیک یار گرفت
مرادها که از او آرزو همی یابد
چه آرزو است که نتوانش در شمار گرفت
کنون ز غنچه اقبال بشکفد گل بخت
چو عالم از نظرش رونق بهار گرفت
خدایگانا شاها مظفرا ملکا
نظام بین که ز تو دور روزگار گرفت
مگر نه چتر تو شام سیاه گردون ساخت
چو فر تاج تو صبح سپید کار گرفت
به رنگ جزع نمود این رواق پیروزه
جهان ز لشگر منصور چون غبار گرفت
تبارک الله از آن لشکری که افزون باد
تمام صحن جهان سر به سر سوار گرفت
غبار رکضتشان چشم روزگار ببست
صدای موکبشان گوش کوهسار گرفت
به تیر هیکل جوشن و ران چنان کردند
کشان چو ماهی اندام خار خار گرفت
زمین معرکه از جسمشان گرانی یافت
هوای هاویه از جانشان بخار گرفت
چنان نمود که گوئی زمین آهن رنگ
ز کشته خود را در دانه انار گرفت
تو دیرزی که ز تیغ کبود پوشیده
همه ولایتشان نوحه های زار گرفت
گل فضول چو پژمرده شد بدانستند
که حق نعمت بگرفت و استوار گرفت
خدایگانا گر مد بری خطائی کرد
سزای کرده خود دید و اعتبار گرفت
تو هم عنان کرم سوی عفو تاب که او
به دست خواهش فتراک زینهار گرفت
بلند همت شاها حسن که بنده تست
جهان به مدح تو شاه بزرگوار گرفت
به دولت تو که باد افزون و پاینده
عروس جان را در در شاهوار گرفت
ز بهر آمین با خویشتن ملایک را
بگاه ورد و دعا در ضمیر یار گرفت
ز ابر جود به بار آب زندگانی از آنک
به باغ ملک نهال امید بار گرفت
همیشه تا که بود نقش بخت را صد دست
چنانکه گوئی هر دست در نگار گرفت
جهان بکام تو بادا از آنکه از همه دست
به مهر دامن این ملک پایدار گرفت
سعادتش چو دل و دیده در کنار گرفت
ظفر به همت گرز گر آن جمال گرفت
جهان به دولت شاه جهان قرار گرفت
یمین دولت و دین و امین ملت و ملک
که آرزو ز یمینش ره یسار گرفت
ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعود
که زر خورشید از رای او عیار گرفت
جبین خورشید از یمن نام او بر چرخ
بداغ بهرام اندر ازل نگار گرفت
گرفت شهپر سیمرغ نصرت از منقار
چو باز چتر رفیعش ره شکار گرفت
فراخ سال عطا ز ابر کف او بنمود
چو حرص را هوس جود بیک یار گرفت
مرادها که از او آرزو همی یابد
چه آرزو است که نتوانش در شمار گرفت
کنون ز غنچه اقبال بشکفد گل بخت
چو عالم از نظرش رونق بهار گرفت
خدایگانا شاها مظفرا ملکا
نظام بین که ز تو دور روزگار گرفت
مگر نه چتر تو شام سیاه گردون ساخت
چو فر تاج تو صبح سپید کار گرفت
به رنگ جزع نمود این رواق پیروزه
جهان ز لشگر منصور چون غبار گرفت
تبارک الله از آن لشکری که افزون باد
تمام صحن جهان سر به سر سوار گرفت
غبار رکضتشان چشم روزگار ببست
صدای موکبشان گوش کوهسار گرفت
به تیر هیکل جوشن و ران چنان کردند
کشان چو ماهی اندام خار خار گرفت
زمین معرکه از جسمشان گرانی یافت
هوای هاویه از جانشان بخار گرفت
چنان نمود که گوئی زمین آهن رنگ
ز کشته خود را در دانه انار گرفت
تو دیرزی که ز تیغ کبود پوشیده
همه ولایتشان نوحه های زار گرفت
گل فضول چو پژمرده شد بدانستند
که حق نعمت بگرفت و استوار گرفت
خدایگانا گر مد بری خطائی کرد
سزای کرده خود دید و اعتبار گرفت
تو هم عنان کرم سوی عفو تاب که او
به دست خواهش فتراک زینهار گرفت
بلند همت شاها حسن که بنده تست
جهان به مدح تو شاه بزرگوار گرفت
به دولت تو که باد افزون و پاینده
عروس جان را در در شاهوار گرفت
ز بهر آمین با خویشتن ملایک را
بگاه ورد و دعا در ضمیر یار گرفت
ز ابر جود به بار آب زندگانی از آنک
به باغ ملک نهال امید بار گرفت
همیشه تا که بود نقش بخت را صد دست
چنانکه گوئی هر دست در نگار گرفت
جهان بکام تو بادا از آنکه از همه دست
به مهر دامن این ملک پایدار گرفت
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۱۸ - در مدح احمد عمر فرماید
دلی که بال و پر از عشق آن پسر یابد
چو جان نشیمن خود عالم دگر یابد
امید داد مرا لعل او که زنده کند
نعوذ بالله اگر جزع او خبر یابد
چنین که هجران در جان من اثر کرد است
اجل عجب که ز من عمرها اثر یابد
دلم ز غمزه او یافت ناوک سحری
مباد کو ز دلم ناوک سحر یابد
یکی شویم و برافتد دوئی که از دستم
میان او چو دو پیکر یکی کمر یابد
ازو حسن چو فلک بی سر است و خون گرید
سر تو گردد و خود را تمام سر یابد
شد آب نرگس گریان من ملون از آن
که عکس آن گل خندان همی گذر یابد
ز عکس رنگ مراد است اینکه دیده من
همیشه خود را بی گریه بیش تر یابد
اگر چه مشک شوم بوی من همی نکشد
به بوی آنکه ز من بهتری مگر یابد
اگر بجوید در مشک زلف خود دل من
دل مرا بهمه حال در جگر یابد
به سر زمین را چون آب اگر بپیماید
به خاک پای خداوند من اگر یابد
نه او نه من نه فلک تا هزار سال دگر
چو صدر دولت و دین احمد عمر یابد
بلند گوهر بحری که چرخ اعظم را
ز اوج همت نهمار مختصر یابد
هنر نظر به سراپای او اگر فکند
ز پای تا سر او را همه هنر یابد
فرو نگیرد چشم از شعاع چشمه نور
اگر ستاره ز رایش یکی نظر یابد
ز مه چو بر سپر تیغ زن نشیند رنگ
جهان ز رأیش هم تیغ و هم سپر یابد
سپهر تا قدمش بوسد و سرش گردد
همیشه خود را گه زیر و گه زبر یابد
قدر ز دیده او اصل کارها نگرد
ز فضل حق شمرد هر چه از قدر یابد
بشکر شمس گشاید دهان چو اول روز
اگر چه آخر شب خلعت از قمر یابد
زمین چو خورشید ار گوی زر شود به مثل
مدان که در بر او ذره ای خطر یابد
بدان عزیز بود سیم و زر کز او هر دم
چنان که خواهد بر کارها ظفر یابد
چو ناصحی را کاری به بست بگشاید
چو حاسدی را یکران دیده تر یابد
ز خاک اگر کشد اقبال کیمیاگر او
به هر یکی که جدا شد صدی دگر یابد
شده است کان بزرگی و طبع کان آن است
که هر چه بیش دهد مایه بیشتر یابد
عروس جلوه کند چون جمال شه بیند
خروس نعره زند چون دم سحر یابد
از آن سبب که یکی هندوئی به من بخشد
هزار ترک سیه زلف سیمبر یابد
ز باده در قدح لعلشان نشان بیند
ز سبزه بر سمن تازه شان اثر یابد
دلش ز حلقه شبرنگشان قمر جوید
لبش ز پسته گلگونشان شکر یابد
به بزم از ایشان چستی آهوان خواهد
به رزم از ایشان تندی شیر نر یابد
چو من مباد که از عشق هندوی لاغر
ز تاب آتش در چشمه جگر یابد
بزرگوارا منت خدای را کامروز
توئی که گفت ترا خلق معتبر یابد
سپهر اگر چه صدف پیکر است و دریا رنگ
به پاکی تو بتا کیست اگر گهر یابد
ز خامه تو که نقاش چرب انگشت است
نگارخانه دل حالت صور یابد
همه خریطه کشان دماغ را دل من
برای مژده این فتح بال و پر یابد
امید بنده چو ره گم کند ز ظلمت آز
ز دست طبع تو یاد آرد ار خبر یابد
دو چشم من که ز نادیدنت پر آب نماند
ز خاک درگه تو قوت بصر یابد
ز دست خاطر پیرایه دار من چه عجب
که گوش آن صدف مردمی درر یابد
دلم ز پرده عروسی چو جان برون آورد
سزای خود نه همانا که جلوه گر یابد
همیشه تا به طبیعت جهان چنان باشد
که چهره ثمر از طره شجر یابد
به باغ ملک چنان باد بخت نوزادت
که نونو از شجر مکرمت ثمر یابد
چو جان نشیمن خود عالم دگر یابد
امید داد مرا لعل او که زنده کند
نعوذ بالله اگر جزع او خبر یابد
چنین که هجران در جان من اثر کرد است
اجل عجب که ز من عمرها اثر یابد
دلم ز غمزه او یافت ناوک سحری
مباد کو ز دلم ناوک سحر یابد
یکی شویم و برافتد دوئی که از دستم
میان او چو دو پیکر یکی کمر یابد
ازو حسن چو فلک بی سر است و خون گرید
سر تو گردد و خود را تمام سر یابد
شد آب نرگس گریان من ملون از آن
که عکس آن گل خندان همی گذر یابد
ز عکس رنگ مراد است اینکه دیده من
همیشه خود را بی گریه بیش تر یابد
اگر چه مشک شوم بوی من همی نکشد
به بوی آنکه ز من بهتری مگر یابد
اگر بجوید در مشک زلف خود دل من
دل مرا بهمه حال در جگر یابد
به سر زمین را چون آب اگر بپیماید
به خاک پای خداوند من اگر یابد
نه او نه من نه فلک تا هزار سال دگر
چو صدر دولت و دین احمد عمر یابد
بلند گوهر بحری که چرخ اعظم را
ز اوج همت نهمار مختصر یابد
هنر نظر به سراپای او اگر فکند
ز پای تا سر او را همه هنر یابد
فرو نگیرد چشم از شعاع چشمه نور
اگر ستاره ز رایش یکی نظر یابد
ز مه چو بر سپر تیغ زن نشیند رنگ
جهان ز رأیش هم تیغ و هم سپر یابد
سپهر تا قدمش بوسد و سرش گردد
همیشه خود را گه زیر و گه زبر یابد
قدر ز دیده او اصل کارها نگرد
ز فضل حق شمرد هر چه از قدر یابد
بشکر شمس گشاید دهان چو اول روز
اگر چه آخر شب خلعت از قمر یابد
زمین چو خورشید ار گوی زر شود به مثل
مدان که در بر او ذره ای خطر یابد
بدان عزیز بود سیم و زر کز او هر دم
چنان که خواهد بر کارها ظفر یابد
چو ناصحی را کاری به بست بگشاید
چو حاسدی را یکران دیده تر یابد
ز خاک اگر کشد اقبال کیمیاگر او
به هر یکی که جدا شد صدی دگر یابد
شده است کان بزرگی و طبع کان آن است
که هر چه بیش دهد مایه بیشتر یابد
عروس جلوه کند چون جمال شه بیند
خروس نعره زند چون دم سحر یابد
از آن سبب که یکی هندوئی به من بخشد
هزار ترک سیه زلف سیمبر یابد
ز باده در قدح لعلشان نشان بیند
ز سبزه بر سمن تازه شان اثر یابد
دلش ز حلقه شبرنگشان قمر جوید
لبش ز پسته گلگونشان شکر یابد
به بزم از ایشان چستی آهوان خواهد
به رزم از ایشان تندی شیر نر یابد
چو من مباد که از عشق هندوی لاغر
ز تاب آتش در چشمه جگر یابد
بزرگوارا منت خدای را کامروز
توئی که گفت ترا خلق معتبر یابد
سپهر اگر چه صدف پیکر است و دریا رنگ
به پاکی تو بتا کیست اگر گهر یابد
ز خامه تو که نقاش چرب انگشت است
نگارخانه دل حالت صور یابد
همه خریطه کشان دماغ را دل من
برای مژده این فتح بال و پر یابد
امید بنده چو ره گم کند ز ظلمت آز
ز دست طبع تو یاد آرد ار خبر یابد
دو چشم من که ز نادیدنت پر آب نماند
ز خاک درگه تو قوت بصر یابد
ز دست خاطر پیرایه دار من چه عجب
که گوش آن صدف مردمی درر یابد
دلم ز پرده عروسی چو جان برون آورد
سزای خود نه همانا که جلوه گر یابد
همیشه تا به طبیعت جهان چنان باشد
که چهره ثمر از طره شجر یابد
به باغ ملک چنان باد بخت نوزادت
که نونو از شجر مکرمت ثمر یابد
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - در مدح بهرام شاه و فرزند او خسرو شاه گوید
خدای عز و جل با خدایگان آن کرد
که هرگز آنرا والله شکر نتوان کرد
مقر دولت باقیش قطب گردون ساخت
حضیض همت عالیش اوج کیوان کرد
گذار دیده او را بصیرت دل داد
لطیف صورت او را نمونه جان کرد
گذار دیده او را بصیرت دل داد
لطیف صورت او را نمونه جان کرد
چو خار پشت ز انصاف او خدنگ انگیخت
چو سنگ پشت بر اعداش پوست زندان کرد
یمین دولت بهرام شاه که همت او
ز گوی خاک و خم چرخ گوی و چوگان کرد
بدور دولت او شرع پشت باز نهاد
ز بیم صولت او شرک روی پنهان کرد
ز بحر بخشش او ابر در بدامن برد
زنور فکرت او صبحدم گریبان کرد
خجسته بخت موافق برای خاطر او
مخالفان را از هم زد و پریشان کرد
خدایگانا منت خدای را که ز لطف
هلال ملک ترا همچو بدر تابان کرد
در جلالت رونق ز آب دریا یافت
گل سعادت منزل بصحن بستان کرد
معز دولت خسرو شه آن کزین حضرت
فسانه ای که ز کیخسرو است برهان کرد
بلند قدر خداوندزاده شاهی
که گرد گوی زمین چون سپهر جولان کرد
بگشت همچو سکندر کنون بکام رسید
که خاکپای ترا نام آب حیوان کرد
تبارک الله از آن ساعت خجسته چه بود
که بارگه را خرمتر از گلستان کرد
چو پای شاه ببوسید، هر که جانی داشت
هزار گوهر شادی ز دیده باران کرد
ز خاک بارگهش چون بتافت بوی بهشت
سعادت از رخ حورا بر او گل افشان کرد
خلیل وار چو فرزند خویش را خسرو
به حق سپرد و حوالت به فضل یزدان کرد
به دوست باز رسانید دوست کام چنان
که دشمنان را بهر فداش قربان کرد
کنون بگیرد عالم که قرة العینش
خلیل وار شده نصرت خراسان کرد
همیشه تا برود ذکر آنکه یوسف را
چنان بزرگ دعاهای پیر کنعان کرد
کنند یاد که چون موسی از کف فرعون
برست و مملکتش را تمام ویران کرد
بباد خسرو از شاهزاده برخوردار
که گرچه کرد سفر هم بحکم فرمان کرد
که هرگز آنرا والله شکر نتوان کرد
مقر دولت باقیش قطب گردون ساخت
حضیض همت عالیش اوج کیوان کرد
گذار دیده او را بصیرت دل داد
لطیف صورت او را نمونه جان کرد
گذار دیده او را بصیرت دل داد
لطیف صورت او را نمونه جان کرد
چو خار پشت ز انصاف او خدنگ انگیخت
چو سنگ پشت بر اعداش پوست زندان کرد
یمین دولت بهرام شاه که همت او
ز گوی خاک و خم چرخ گوی و چوگان کرد
بدور دولت او شرع پشت باز نهاد
ز بیم صولت او شرک روی پنهان کرد
ز بحر بخشش او ابر در بدامن برد
زنور فکرت او صبحدم گریبان کرد
خجسته بخت موافق برای خاطر او
مخالفان را از هم زد و پریشان کرد
خدایگانا منت خدای را که ز لطف
هلال ملک ترا همچو بدر تابان کرد
در جلالت رونق ز آب دریا یافت
گل سعادت منزل بصحن بستان کرد
معز دولت خسرو شه آن کزین حضرت
فسانه ای که ز کیخسرو است برهان کرد
بلند قدر خداوندزاده شاهی
که گرد گوی زمین چون سپهر جولان کرد
بگشت همچو سکندر کنون بکام رسید
که خاکپای ترا نام آب حیوان کرد
تبارک الله از آن ساعت خجسته چه بود
که بارگه را خرمتر از گلستان کرد
چو پای شاه ببوسید، هر که جانی داشت
هزار گوهر شادی ز دیده باران کرد
ز خاک بارگهش چون بتافت بوی بهشت
سعادت از رخ حورا بر او گل افشان کرد
خلیل وار چو فرزند خویش را خسرو
به حق سپرد و حوالت به فضل یزدان کرد
به دوست باز رسانید دوست کام چنان
که دشمنان را بهر فداش قربان کرد
کنون بگیرد عالم که قرة العینش
خلیل وار شده نصرت خراسان کرد
همیشه تا برود ذکر آنکه یوسف را
چنان بزرگ دعاهای پیر کنعان کرد
کنند یاد که چون موسی از کف فرعون
برست و مملکتش را تمام ویران کرد
بباد خسرو از شاهزاده برخوردار
که گرچه کرد سفر هم بحکم فرمان کرد
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۴۵ - در صف چشم و مدح قوام الدین ابومحمد طاهر وزیر گوید
خدای عز و جل داد بنده را در سر
دو دیدگان گرامی بسان شمس و قمر
مطیع دارد شان سر چنانکه سر را تن
عزیز دارد شان دل چنان که دل را بر
به شکل پیکان باشند و در نظر چون تیر
صفای خنجر دارند و پیش جان چو تبر
دواند همچو دو پیکر یکی شوند به عزم
دواند همچو دو فرقد یکی کنند نظر
چو عقل خامش در ظاهر و امیر سخن
چو چرخ ساکن در رویت و اسیر سفر
چو خاک نقش پذیر و چو آب عکس نمای
چو نار تیز رو و همچو باد تیز خبر
همی روند چو آب و چو آبشان نی پای
همی پرند چو باد و چو بادشان نی پر
دو خرد لیکن داناتر از هزار بزرگ
دو جزع لیکن زیباتر از هزار گهر
چو آفتاب فرو شد فرو شدن گیرند
که دید نرگس کو راست خوی نیلوفر
قمر به چرخ بود نور بر زمین و به عکس
مکانشان به زمین است و نورشان به قمر
صفای آینه دارند هر دو و مژه ها
به پیش هر یک همچون دو شانه زیر و زبر
دو رهبرند جهان بین و خویشتن بین نه
خود آنکه نیست چنین ره بر است نی رهبر
سیه سپید چو روز و شبند و هریک را
عجب که از سیهی تابد آفتاب بصر
دو پیکر است در ایشان نشسته چون دو فلک
که شان ز خوبی تخت است و ز خیال افسر
تو خود نگه کن آنکه بنزدشان چو ملوک
هر آنکه قربت او بیش او معظم تر
هزار منت حق را که داشت ارزانی
چنین نفیس دو گوهر بصدر حق پرور
قوام دولت و دین بو محمد طاهر
که دین و دولت از او یافتند زینت و فر
سپهر ساخته از حزم او بسی درقه
زمانه آخته از عزم او بسی خنجر
عطا گزاری مقصود او ز زر و ز سیم
بزرگواری موروث او ز جد و پدر
دهان ز ذکرش هم چون صدف پر از لؤلؤ
زبان ز شکرش چون نیشکر پر از شکر
عدوش گرید چون دولتش بخندد خوش
یکی صراحی شد گوئی و آن دگر ساغر
زهی بصورت تو کرده اقتدا سیرت
خهی ز مخبر تو داده مژده ها منظر
ز چشم زخمی کافتاد و رفت بیش مباد
زمانه داشت غرض گوشمال اهل هنر
چو نور مردمک چشم مردمی دیدت
ز رشک خواست که همچون خودت کند ابتر
نظر نکرد ز کوتاه دیدگی آن قدر
که چشم باز چو دوزی شود فزونش خطر
محاق ماه بشاید ز بهر عز هلال
شب سیاه بباید برای قدر سحر
سحاب تا نشود پرده دار شاه فلک
عروس باغ ز پرده برون نیارد سر
بسا شکوفه کزین پس برای چشم ترا
سپید چشم بزایند جمله از مادر
بزرگوارا منت خدای را کامروز
منم سخن را چون دیده راضیا در خور
جهان ز خاطر چون آتشم عطر گشته
چنانکه میشود آب از وی آتش مجمر
اگر نه نام تو و مدح بیم آنستی
کز آب داری شعرم ترستی این دفتر
به پیش طبعم زیبد که آب خشک آید
ز شرم خاطرم آتش سزد که گردد تر
مرا بگفت چه حاجت که خود همی گوید
همین قصیده که اعجوبه ایست تا محشر
خدای داند اگر کس در این رسد هرگز
یکی نکوست که تو ای دری و من ای در
همیشه تا نبود بی ضیا دمی خورشید
هماره تا نبود بی سهر شبی اختر
بصیرت تو چو خورشید باد اصل ضیا
چو اختران بصرت را مباد رنج سهر
دو دیدگان گرامی بسان شمس و قمر
مطیع دارد شان سر چنانکه سر را تن
عزیز دارد شان دل چنان که دل را بر
به شکل پیکان باشند و در نظر چون تیر
صفای خنجر دارند و پیش جان چو تبر
دواند همچو دو پیکر یکی شوند به عزم
دواند همچو دو فرقد یکی کنند نظر
چو عقل خامش در ظاهر و امیر سخن
چو چرخ ساکن در رویت و اسیر سفر
چو خاک نقش پذیر و چو آب عکس نمای
چو نار تیز رو و همچو باد تیز خبر
همی روند چو آب و چو آبشان نی پای
همی پرند چو باد و چو بادشان نی پر
دو خرد لیکن داناتر از هزار بزرگ
دو جزع لیکن زیباتر از هزار گهر
چو آفتاب فرو شد فرو شدن گیرند
که دید نرگس کو راست خوی نیلوفر
قمر به چرخ بود نور بر زمین و به عکس
مکانشان به زمین است و نورشان به قمر
صفای آینه دارند هر دو و مژه ها
به پیش هر یک همچون دو شانه زیر و زبر
دو رهبرند جهان بین و خویشتن بین نه
خود آنکه نیست چنین ره بر است نی رهبر
سیه سپید چو روز و شبند و هریک را
عجب که از سیهی تابد آفتاب بصر
دو پیکر است در ایشان نشسته چون دو فلک
که شان ز خوبی تخت است و ز خیال افسر
تو خود نگه کن آنکه بنزدشان چو ملوک
هر آنکه قربت او بیش او معظم تر
هزار منت حق را که داشت ارزانی
چنین نفیس دو گوهر بصدر حق پرور
قوام دولت و دین بو محمد طاهر
که دین و دولت از او یافتند زینت و فر
سپهر ساخته از حزم او بسی درقه
زمانه آخته از عزم او بسی خنجر
عطا گزاری مقصود او ز زر و ز سیم
بزرگواری موروث او ز جد و پدر
دهان ز ذکرش هم چون صدف پر از لؤلؤ
زبان ز شکرش چون نیشکر پر از شکر
عدوش گرید چون دولتش بخندد خوش
یکی صراحی شد گوئی و آن دگر ساغر
زهی بصورت تو کرده اقتدا سیرت
خهی ز مخبر تو داده مژده ها منظر
ز چشم زخمی کافتاد و رفت بیش مباد
زمانه داشت غرض گوشمال اهل هنر
چو نور مردمک چشم مردمی دیدت
ز رشک خواست که همچون خودت کند ابتر
نظر نکرد ز کوتاه دیدگی آن قدر
که چشم باز چو دوزی شود فزونش خطر
محاق ماه بشاید ز بهر عز هلال
شب سیاه بباید برای قدر سحر
سحاب تا نشود پرده دار شاه فلک
عروس باغ ز پرده برون نیارد سر
بسا شکوفه کزین پس برای چشم ترا
سپید چشم بزایند جمله از مادر
بزرگوارا منت خدای را کامروز
منم سخن را چون دیده راضیا در خور
جهان ز خاطر چون آتشم عطر گشته
چنانکه میشود آب از وی آتش مجمر
اگر نه نام تو و مدح بیم آنستی
کز آب داری شعرم ترستی این دفتر
به پیش طبعم زیبد که آب خشک آید
ز شرم خاطرم آتش سزد که گردد تر
مرا بگفت چه حاجت که خود همی گوید
همین قصیده که اعجوبه ایست تا محشر
خدای داند اگر کس در این رسد هرگز
یکی نکوست که تو ای دری و من ای در
همیشه تا نبود بی ضیا دمی خورشید
هماره تا نبود بی سهر شبی اختر
بصیرت تو چو خورشید باد اصل ضیا
چو اختران بصرت را مباد رنج سهر
سید حسن غزنوی : قصاید
شماره ۴۷ - زهی رفیع محلت برون ز حد قیاس
زهی رفیع محلت برون ز حد قیاس
بنای دولت و دین را قوی نهاده اساس
گشاده مهر تو چون ابر چشمهای امید
کشیده کین تو چون برق دشنهای هراس
مضاء رأی تو چون گوهر ظفر بنمود
خرد بدید که از برق چون جهد الماس
بحق گزید ترا روزگار بر همه خلق
غلط نکرد زهی روزگار مرد شناس
بخواه جام که سر چرب کرد خصم ترا
بشیشه تهی این آبگینه رنگ خراس
موافقان را بأست نمالد و چه عجب
در آسیای فلک سنبله نگردد آس
به پیش خلق تو نرگس چو باد پیماید
بدان که بر کف زرین نهاد سیمین طاس
ز خلق و خلق تو هر لحظه مژده برسید
به بارگاه دل از شاه راه پنج حواس
مدان که فتنه بخسبد در این زمانه و لیک
ز عدل تست که باری شده است در فرناس
عدو چو گشت فضولی حقیرتر گردد
که تعبیه است کمی در فزونی آماس
بزرگوارا در بند قومی افتادم
که نقد رایجشان هست مختصر افلاس
نه ناطق و همه منطق فروش چون طوطی
نه مردم و همه مردم نهاد چون نسناس
سیه سر و دو زبان لیک گنک چون خامه
سپید کار و دو روی و ضعیف چون قرطاس
گناه کردن هر خس بدان همی نرسد
که عذر خواهد و خواهد که در دهد ریواس
چو مه که توزی بگدازد و به صد منت
ز ماهتاب جهان را عوض دهد کرباس
تو پاکزاده مبادا از آن گروه نه ای
که منع جود تو باشد نتیجه وسواس
همیشه تا که نماید قمر ز سبزه چرخ
گهی چو سیمین خرمن گهی چو سیمین داس
دل حسود تو نالان و مضطرب بادا
ز تیر حادثه مانند سینه بر جاس
بنای دولت و دین را قوی نهاده اساس
گشاده مهر تو چون ابر چشمهای امید
کشیده کین تو چون برق دشنهای هراس
مضاء رأی تو چون گوهر ظفر بنمود
خرد بدید که از برق چون جهد الماس
بحق گزید ترا روزگار بر همه خلق
غلط نکرد زهی روزگار مرد شناس
بخواه جام که سر چرب کرد خصم ترا
بشیشه تهی این آبگینه رنگ خراس
موافقان را بأست نمالد و چه عجب
در آسیای فلک سنبله نگردد آس
به پیش خلق تو نرگس چو باد پیماید
بدان که بر کف زرین نهاد سیمین طاس
ز خلق و خلق تو هر لحظه مژده برسید
به بارگاه دل از شاه راه پنج حواس
مدان که فتنه بخسبد در این زمانه و لیک
ز عدل تست که باری شده است در فرناس
عدو چو گشت فضولی حقیرتر گردد
که تعبیه است کمی در فزونی آماس
بزرگوارا در بند قومی افتادم
که نقد رایجشان هست مختصر افلاس
نه ناطق و همه منطق فروش چون طوطی
نه مردم و همه مردم نهاد چون نسناس
سیه سر و دو زبان لیک گنک چون خامه
سپید کار و دو روی و ضعیف چون قرطاس
گناه کردن هر خس بدان همی نرسد
که عذر خواهد و خواهد که در دهد ریواس
چو مه که توزی بگدازد و به صد منت
ز ماهتاب جهان را عوض دهد کرباس
تو پاکزاده مبادا از آن گروه نه ای
که منع جود تو باشد نتیجه وسواس
همیشه تا که نماید قمر ز سبزه چرخ
گهی چو سیمین خرمن گهی چو سیمین داس
دل حسود تو نالان و مضطرب بادا
ز تیر حادثه مانند سینه بر جاس
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۴۸ - وله
گهر نتیجه بحر است و بر خلاف قیاس
نتیجه آمده بحری ز گوهر عباس
ابوالمحاسن عبدالصمد که بخت آمد
بنای دولت و دین را قوی نهاد اساس
کشیده تیغ چو مهر است عزم او در حرب
گشاده چشم چو چرخ است حزم او در پاس
زهی ضمیر چو بحرم فشانده بر سر تو
هزار گوهر معنی بصد هزار اساس
گشاده لطف تو چون ابر دیدهای امید
کشیده عنف تو چون برق چشمهای هراس
از آنکه صاحب سری روا بود که ترا
ز سر دلها یک یک خبر دهد انفاس
بکنه فضل و بزرگی نه ابن عم توام
ز مقتضای کرم قدر ابن عم بشناس
نتیجه آمده بحری ز گوهر عباس
ابوالمحاسن عبدالصمد که بخت آمد
بنای دولت و دین را قوی نهاد اساس
کشیده تیغ چو مهر است عزم او در حرب
گشاده چشم چو چرخ است حزم او در پاس
زهی ضمیر چو بحرم فشانده بر سر تو
هزار گوهر معنی بصد هزار اساس
گشاده لطف تو چون ابر دیدهای امید
کشیده عنف تو چون برق چشمهای هراس
از آنکه صاحب سری روا بود که ترا
ز سر دلها یک یک خبر دهد انفاس
بکنه فضل و بزرگی نه ابن عم توام
ز مقتضای کرم قدر ابن عم بشناس
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۴۹ - در مدح بهرام شاه در جواب رشید وطواط گوید
چو ساخت در دل تنگم چنین مکان آتش
نیافت جای مگر در همه جهان آتش
مرا دو چشم چو ابر است و شاید ار چون برق
جهد از آب دو چشمم زمان زمان آتش
وصال تو ز برم رفت و ماند آتش هجر
بلی بماند لابد ز کاروان آتش
مگر که چشم و دلم ماهی و سمندر شد
که کرد این وطن آب و دگر مکان آتش
شدم ز گنبد نیلوفری چو نیلوفر
که گرد گرد من آبست و در میان آتش
ز عشق روی نگاری که شمع خوبان است
کنم بسر بر چون شمع جاودان آتش
زهی چو یوسف در حسن و همچو ابراهیم
بر آن دو عارض تو گشته مهربان آتش
بوعده دل من خوش کن ارچه نبود راست
بگفت آتش کی گیردت زبان آتش
گرم چو مشک دهی بی خیانتی بر باد
ورم چو عود زنی در میان جان آتش
به خوشدلی بکشم سرد و گرم تو که مرا
تو در بهار نسیمی و در خزان آتش
تو هم نگارا چون گل ز پوست بیرون آی
که زد ز روی تو در خویش بوستان آتش
نمود عرصه صحرا ز سبزه چون دریا
گرفت خطه بستان ز ارغوان آتش
ز آتش رخ و زلف تو گشت لاله چنان
که کرد ظاهر هر لحظه از دخان آتش
از آتش آمد بیرون دخان و لاله کنون
شد آن چنان که برون آید از دخان آتش
میان سبزه گل زرد اگر ببینی هیچ
گمان بری که گرفته است آبدان آتش
چو شاخ گل بده انگشت خواست کشت چراغ
ز برگ لاله بکف کرد گلستان آتش
ببین چو لاله دعای حسود شاه بگفت
زمانه گفت که پاداش در دهان آتش
یمین دولت بهرام شاه که اندر رزم
زبان خنجر او راست ترجمان آتش
شود چو زهره ز خورشید محترق گر هیچ
کند زمانی با عزم او قران آتش
ز آب کشته شود آتش و کنون بر عکس
گرفت از آب کفش گنج شایگان آتش
سپهر قد را آنی که گر مثال دهی
چو آب خدمتت آید بسر دوان آتش
ز چرخ اگر تو بخواهی چنان بر آری دود
که گیرد از تف آن راه کهکشان آتش
کند ز خاک حریم تو بار نامه نسیم
زند بآب حسام تو داستان آتش
به خلق خوب تو هر کس که نسبتی دارد
ز خلق در گذرد چون ز گوهران آتش
به بست عزم تو اینک نگاه کن که همی
چگونه ساید پهلو بر آسمان آتش
عدوت را ز تو هم راحت است کاندازد
بروز محشرش از ننگ بر کران آتش
خدایگانا شعری ز گفته وطواط
که کرده بود ردیفش ز امتحان آتش
شنیده بنده که دارد وفور یک نظرت
حرام کرد بر آن طبع درفشان آتش
شنیده بنده که دارد وفور یک نظرت
حرام کرد بر آن طبع درفشان آتش
حسن هم اکنون دری ز بحر طبع آورد
که همچو یاقوت او را دهد زمان آتش
چو خاک رنگین مدحی مبادی آن باد
چو آب صافی شعری ردیف آن آتش
همیشه خاک بود کان گوهر و امروز
منم که گوهر نظم مراست کان آتش
شعاع طبع دگر کس کجا پدید آید
که پیش خاطر من خود بود نهان آتش
بسان طوطی چون طبع من شکر خاید
ز رشک گیرد وطواط روان آتش
همیشه تا که به رفعت بود مثل افلاک
همیشه تا که ز سرعت دهد نشان آتش
علو قدر ترا باد همرکاب افلاک
مضاء عزم ترا باد همعنان آتش
یکی حباب ز جود تو موج زن دریا
یکی شرار ز خشم تو کامران آتش
نیافت جای مگر در همه جهان آتش
مرا دو چشم چو ابر است و شاید ار چون برق
جهد از آب دو چشمم زمان زمان آتش
وصال تو ز برم رفت و ماند آتش هجر
بلی بماند لابد ز کاروان آتش
مگر که چشم و دلم ماهی و سمندر شد
که کرد این وطن آب و دگر مکان آتش
شدم ز گنبد نیلوفری چو نیلوفر
که گرد گرد من آبست و در میان آتش
ز عشق روی نگاری که شمع خوبان است
کنم بسر بر چون شمع جاودان آتش
زهی چو یوسف در حسن و همچو ابراهیم
بر آن دو عارض تو گشته مهربان آتش
بوعده دل من خوش کن ارچه نبود راست
بگفت آتش کی گیردت زبان آتش
گرم چو مشک دهی بی خیانتی بر باد
ورم چو عود زنی در میان جان آتش
به خوشدلی بکشم سرد و گرم تو که مرا
تو در بهار نسیمی و در خزان آتش
تو هم نگارا چون گل ز پوست بیرون آی
که زد ز روی تو در خویش بوستان آتش
نمود عرصه صحرا ز سبزه چون دریا
گرفت خطه بستان ز ارغوان آتش
ز آتش رخ و زلف تو گشت لاله چنان
که کرد ظاهر هر لحظه از دخان آتش
از آتش آمد بیرون دخان و لاله کنون
شد آن چنان که برون آید از دخان آتش
میان سبزه گل زرد اگر ببینی هیچ
گمان بری که گرفته است آبدان آتش
چو شاخ گل بده انگشت خواست کشت چراغ
ز برگ لاله بکف کرد گلستان آتش
ببین چو لاله دعای حسود شاه بگفت
زمانه گفت که پاداش در دهان آتش
یمین دولت بهرام شاه که اندر رزم
زبان خنجر او راست ترجمان آتش
شود چو زهره ز خورشید محترق گر هیچ
کند زمانی با عزم او قران آتش
ز آب کشته شود آتش و کنون بر عکس
گرفت از آب کفش گنج شایگان آتش
سپهر قد را آنی که گر مثال دهی
چو آب خدمتت آید بسر دوان آتش
ز چرخ اگر تو بخواهی چنان بر آری دود
که گیرد از تف آن راه کهکشان آتش
کند ز خاک حریم تو بار نامه نسیم
زند بآب حسام تو داستان آتش
به خلق خوب تو هر کس که نسبتی دارد
ز خلق در گذرد چون ز گوهران آتش
به بست عزم تو اینک نگاه کن که همی
چگونه ساید پهلو بر آسمان آتش
عدوت را ز تو هم راحت است کاندازد
بروز محشرش از ننگ بر کران آتش
خدایگانا شعری ز گفته وطواط
که کرده بود ردیفش ز امتحان آتش
شنیده بنده که دارد وفور یک نظرت
حرام کرد بر آن طبع درفشان آتش
شنیده بنده که دارد وفور یک نظرت
حرام کرد بر آن طبع درفشان آتش
حسن هم اکنون دری ز بحر طبع آورد
که همچو یاقوت او را دهد زمان آتش
چو خاک رنگین مدحی مبادی آن باد
چو آب صافی شعری ردیف آن آتش
همیشه خاک بود کان گوهر و امروز
منم که گوهر نظم مراست کان آتش
شعاع طبع دگر کس کجا پدید آید
که پیش خاطر من خود بود نهان آتش
بسان طوطی چون طبع من شکر خاید
ز رشک گیرد وطواط روان آتش
همیشه تا که به رفعت بود مثل افلاک
همیشه تا که ز سرعت دهد نشان آتش
علو قدر ترا باد همرکاب افلاک
مضاء عزم ترا باد همعنان آتش
یکی حباب ز جود تو موج زن دریا
یکی شرار ز خشم تو کامران آتش
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۵۴ - در مدح منتخب الملک ابوعلی حسن گوید
طلوع خسرو سیارگان به برج حمل
خجسته باد ابر خواجه عمید اجل
یگانه منتخب ملک شاه و تاج خواص
که برگزید ز خلقش خدای عز و جل
جمیل نام ونشان و سدید قول و قلم
رفیع قدر و محل و عزیز علم و عمل
ابو علی حسن احمد آنکه در شأنش
شده است آیت مردی و مردمی منزل
نسیم لطفش خرم تر از بهار حیات
سموم قهرش سوزان تر از درخش اجل
نهد هدایت او مرکز زمین را عقد
کند کفایت او عقده ذنب را حل
زهی نزاده چنو مکرمی در این ایام
خهی ندیده ترا دیده سپهر بدل
به حجت آتش عزم تو هست مستعلی
به منت آب سخای تو هست مستعمل
عجب مدار که یکساله جاه دشمن تو
بود به نسبت یک روزه قدر تو مختل
برای آنکه بسالی قمر همان نرود
بر آسمان که بروز فراز جرم زحل
اگر گذشته شود نیک خواه تو حاشا
وگر بماه رسد بد سگال تو به مثل
تو مرده زنده کنی همچو عیسی مریم
تو مه دو نیمه کنی همچو احمد مرسل
به نزد صورت دولت که عاشق است ترا
مدایح تو که مشهور باد هست غزل
اگر غروری باقیست خصم را گو باش
یکی دو کی شود از بهر دیده احول
چو سرو آزاد از بهر بندگیت فلک
بایستاده بیک پای و کرده دست بغل
از آن به مدح تو کردم مفاتحت که گیا
بسوی ابر گشاید زبان به شکر اول
به راستی دگران گو که آیدم چه عجب
کالف یکی بود و یا ده از حروف جمل
نهال روضه جام توام شکفته به شکر
به وقت میوه چرا می گذاریم مهمل
خجسته باد ابر خواجه عمید اجل
یگانه منتخب ملک شاه و تاج خواص
که برگزید ز خلقش خدای عز و جل
جمیل نام ونشان و سدید قول و قلم
رفیع قدر و محل و عزیز علم و عمل
ابو علی حسن احمد آنکه در شأنش
شده است آیت مردی و مردمی منزل
نسیم لطفش خرم تر از بهار حیات
سموم قهرش سوزان تر از درخش اجل
نهد هدایت او مرکز زمین را عقد
کند کفایت او عقده ذنب را حل
زهی نزاده چنو مکرمی در این ایام
خهی ندیده ترا دیده سپهر بدل
به حجت آتش عزم تو هست مستعلی
به منت آب سخای تو هست مستعمل
عجب مدار که یکساله جاه دشمن تو
بود به نسبت یک روزه قدر تو مختل
برای آنکه بسالی قمر همان نرود
بر آسمان که بروز فراز جرم زحل
اگر گذشته شود نیک خواه تو حاشا
وگر بماه رسد بد سگال تو به مثل
تو مرده زنده کنی همچو عیسی مریم
تو مه دو نیمه کنی همچو احمد مرسل
به نزد صورت دولت که عاشق است ترا
مدایح تو که مشهور باد هست غزل
اگر غروری باقیست خصم را گو باش
یکی دو کی شود از بهر دیده احول
چو سرو آزاد از بهر بندگیت فلک
بایستاده بیک پای و کرده دست بغل
از آن به مدح تو کردم مفاتحت که گیا
بسوی ابر گشاید زبان به شکر اول
به راستی دگران گو که آیدم چه عجب
کالف یکی بود و یا ده از حروف جمل
نهال روضه جام توام شکفته به شکر
به وقت میوه چرا می گذاریم مهمل
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۵۷ - در مدح محمود بن محمدخان خواهر زاده سلطان سنجر گوید
فسانه گشت بیک بار داستان کرم
بریده شد پی حاجت ز آستان کرم
برون ز قبه میناست بارگاه وفا
ورای خانه عنقاست آشیان کرم
ز بار هر خس بگسست بارگی هنر
ز سنگ هر سگ بشکست استخوان کرم
مجوی گوهر آزادگی که زیر زمین
چو گنج قارون پنهان شده است کان کرم
گمان مبر که هلال هنر بزرگ شود
از آنکه خرد شکسته است آسمان کرم
کرم مگوی که جز در میان سبزه باغ
همی به خواب نبیند کسی نشان کرم
به بوی فضل و کرم خانمان رها کردم
که روی فضل سیه باد و خان و مان کرم
عجب مدار که شد کند خاطر تیزم
که تیغ خاطر چو بیست بی فسان کرم
به آب و دانه چو من بلبلی بیرزیدی
اگر نبودی پژمرده بوستان کرم
ز حد ببردم نی نی هنوز سر مستست
ز جام جود و سخا طبع شادمان کرم
هنوز فائده هست در وجود هنر
هنوز منطقه هست در میان کرم
بفر دولت خاقان جمال دولت و دین
که نوک خامه او هست ترجمان کرم
کریم عادل محمود بن محمد آنک
که هست غایت سوگند او به جان کرم
موفقی که برای مضاء حاجت خلق
نشانده بر ره امید دیدبان کرم
صنایعی که شد از جود او یقین خرد
خدای داند اگر گشت در گمان کرم
خهی ذخیره دولت ز روزگار بزرگ
زهی فرشته رحمت ز خاندان کرم
توئی به همت بسیار گنج دار علوم
توئی به دولت بیدار پاسبان کرم
توئی به باغ شرف سبزه و بهار امید
توئی که چشم بدت دور قهرمان کرم
نه جز هوای تو سریست در ضمیر خرد
نه جز دعای تو وردیست در زبان کرم
بگاه عدل توئی خصم جان ستان ستم
بگاه فضل توئی یار مهربان کرم
برای قلب کرم می نهند مال حرام
توئی که مال حلال تو هست آن کرم
فلک نیاوردم زیر پای همچو رکاب
اگر تو تاب دهی سوی من عنان کرم
درین زمانه توئی آب خواه و دست بشوی
که بر بساط تو بتوان شکست نان کرم
بعشق بلبل طبعم کجا زند دستان
چو از رخ تو شکفت است گلستان کرم
چو آفتاب ز مشرق همی توئی که همی
برآوری سر همت ز بادبان کرم
بساز کار افاضل و گرنه چون دگران
تو هم بگوی که بیزارم از ضمان کرم
همیشه تا چو فرود آید از فلک عیسی
بلطف زنده کند نام جاودان کرم
تو باش مهدی جانها که کار اهل هنر
به جان رسید در این آخر الزمان کرم
هزار منت حق را که خطبه و سکه
بنام مجلس عالیست در جهان کرم
زهی یگانه که هر ساعتی طلوع کند
بر آسمان معالیت اختران کرم
بریده شد پی حاجت ز آستان کرم
برون ز قبه میناست بارگاه وفا
ورای خانه عنقاست آشیان کرم
ز بار هر خس بگسست بارگی هنر
ز سنگ هر سگ بشکست استخوان کرم
مجوی گوهر آزادگی که زیر زمین
چو گنج قارون پنهان شده است کان کرم
گمان مبر که هلال هنر بزرگ شود
از آنکه خرد شکسته است آسمان کرم
کرم مگوی که جز در میان سبزه باغ
همی به خواب نبیند کسی نشان کرم
به بوی فضل و کرم خانمان رها کردم
که روی فضل سیه باد و خان و مان کرم
عجب مدار که شد کند خاطر تیزم
که تیغ خاطر چو بیست بی فسان کرم
به آب و دانه چو من بلبلی بیرزیدی
اگر نبودی پژمرده بوستان کرم
ز حد ببردم نی نی هنوز سر مستست
ز جام جود و سخا طبع شادمان کرم
هنوز فائده هست در وجود هنر
هنوز منطقه هست در میان کرم
بفر دولت خاقان جمال دولت و دین
که نوک خامه او هست ترجمان کرم
کریم عادل محمود بن محمد آنک
که هست غایت سوگند او به جان کرم
موفقی که برای مضاء حاجت خلق
نشانده بر ره امید دیدبان کرم
صنایعی که شد از جود او یقین خرد
خدای داند اگر گشت در گمان کرم
خهی ذخیره دولت ز روزگار بزرگ
زهی فرشته رحمت ز خاندان کرم
توئی به همت بسیار گنج دار علوم
توئی به دولت بیدار پاسبان کرم
توئی به باغ شرف سبزه و بهار امید
توئی که چشم بدت دور قهرمان کرم
نه جز هوای تو سریست در ضمیر خرد
نه جز دعای تو وردیست در زبان کرم
بگاه عدل توئی خصم جان ستان ستم
بگاه فضل توئی یار مهربان کرم
برای قلب کرم می نهند مال حرام
توئی که مال حلال تو هست آن کرم
فلک نیاوردم زیر پای همچو رکاب
اگر تو تاب دهی سوی من عنان کرم
درین زمانه توئی آب خواه و دست بشوی
که بر بساط تو بتوان شکست نان کرم
بعشق بلبل طبعم کجا زند دستان
چو از رخ تو شکفت است گلستان کرم
چو آفتاب ز مشرق همی توئی که همی
برآوری سر همت ز بادبان کرم
بساز کار افاضل و گرنه چون دگران
تو هم بگوی که بیزارم از ضمان کرم
همیشه تا چو فرود آید از فلک عیسی
بلطف زنده کند نام جاودان کرم
تو باش مهدی جانها که کار اهل هنر
به جان رسید در این آخر الزمان کرم
هزار منت حق را که خطبه و سکه
بنام مجلس عالیست در جهان کرم
زهی یگانه که هر ساعتی طلوع کند
بر آسمان معالیت اختران کرم
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۶۰ - در مدح نظام الملک محمد گوید
مرا به وقت سحر دوش مژده داد نسیم
که شهریار جهان پادشاه هفت اقلیم
خزانهای ممالک هم مفوض کرد
برای آنکه به حق یافت بر جهان تقدیم
نظام ملک و قوام جهان خداوندی
که کرد جانب او را خدایگان تعظیم
یگانه صاحب عادل محمد آنکه بود
به نزد جودش دریا بخیل و ابر لئیم
زحل محلی و برجیس منظری که سزد
مهش سفیر و عطارد دبیر و زهره ندیم
قد موافق او راست تر ز شکل الف
دل مخالف او تنگ تر ز حلقه میم
جهان خراب شدستی ز باس او بی شک
اگر نبودی زین گونه بردبار و رحیم
چو مادحی که ببوسید خاک درگه او
ببرد زر درست و نبرد عذر سقیم
ز دست جودش اگر مال در عناست چه شد؟
ز جود دستش خلق است در میان نعیم
خهی عنایت تو بر ولی دلیل بهشت
زهی سیاست تو بر عدو نشان جحیم
اگر نسیم ز خلق تو گیردی تأثیر
وگر سحاب ز جود تو یابدی تعلیم
کمینه نفحه این باشدی چو مشک تبت
کهینه قطره آن گرد دی چو در یتیم
فلک حسود ترا زان نمی کند فانی
که مردن آنرا بهتر ز زیستن در بیم
مخالفت مثلا گر مه سما گردد
شود ز خامه انگشت شکل تو بدو نیم
بزرگوارا نبود عجب که شاه جهان
گزید بهر خزاین ترا حفیظ و علیم
تو کوه حلمی و شاه آفتاب معلوم است
که کوه باشد گنجور آفتاب مقیم
کنون بدیع نباشد که سعی تو سازد
برای نقد خزانه ز مهر و مه زر و سیم
خجسته خلعت شاه جهان چو پوشیدی
بطالعی که تولا کند بدو تقویم
چو نای دشمن جاه تو باد پیماید
که همچو ابر زند طبل را به زیر گلیم
همیشه تا که چمن بشکفد به آب زلال
همیشه تا که هوا تر شود به باد نسیم
نسیم خلق تو بادا ز معجزات مسیح
زلال عفو تو بادا ز چشمهای کلیم
ز رای پیر تو شاه جهان چنان بادا
کز آفتاب و فلک سازد افسر و دیهیم
که شهریار جهان پادشاه هفت اقلیم
خزانهای ممالک هم مفوض کرد
برای آنکه به حق یافت بر جهان تقدیم
نظام ملک و قوام جهان خداوندی
که کرد جانب او را خدایگان تعظیم
یگانه صاحب عادل محمد آنکه بود
به نزد جودش دریا بخیل و ابر لئیم
زحل محلی و برجیس منظری که سزد
مهش سفیر و عطارد دبیر و زهره ندیم
قد موافق او راست تر ز شکل الف
دل مخالف او تنگ تر ز حلقه میم
جهان خراب شدستی ز باس او بی شک
اگر نبودی زین گونه بردبار و رحیم
چو مادحی که ببوسید خاک درگه او
ببرد زر درست و نبرد عذر سقیم
ز دست جودش اگر مال در عناست چه شد؟
ز جود دستش خلق است در میان نعیم
خهی عنایت تو بر ولی دلیل بهشت
زهی سیاست تو بر عدو نشان جحیم
اگر نسیم ز خلق تو گیردی تأثیر
وگر سحاب ز جود تو یابدی تعلیم
کمینه نفحه این باشدی چو مشک تبت
کهینه قطره آن گرد دی چو در یتیم
فلک حسود ترا زان نمی کند فانی
که مردن آنرا بهتر ز زیستن در بیم
مخالفت مثلا گر مه سما گردد
شود ز خامه انگشت شکل تو بدو نیم
بزرگوارا نبود عجب که شاه جهان
گزید بهر خزاین ترا حفیظ و علیم
تو کوه حلمی و شاه آفتاب معلوم است
که کوه باشد گنجور آفتاب مقیم
کنون بدیع نباشد که سعی تو سازد
برای نقد خزانه ز مهر و مه زر و سیم
خجسته خلعت شاه جهان چو پوشیدی
بطالعی که تولا کند بدو تقویم
چو نای دشمن جاه تو باد پیماید
که همچو ابر زند طبل را به زیر گلیم
همیشه تا که چمن بشکفد به آب زلال
همیشه تا که هوا تر شود به باد نسیم
نسیم خلق تو بادا ز معجزات مسیح
زلال عفو تو بادا ز چشمهای کلیم
ز رای پیر تو شاه جهان چنان بادا
کز آفتاب و فلک سازد افسر و دیهیم
سید حسن غزنوی : قصاید
شماره ۶۹ - خدای داند و بس تا چه خرم است جهان
خدای داند و بس تا چه خرم است جهان
بدین نظام جهان را کسی نداد نشان
ز یمن تست مرفه زمانه شاکی
به آرزو نتوان جست این چنین دوران
رسید کار به جائی که راست پنداری
نه بر زمین قبه است و نه بر سما کیوان
بلای چرخ نگون سار حق بگرداند
از این زمانه که مرغان همی پرند ستان
کجاست بخل و ستم گو بیا و باز ببین
سرای حاتم طایی و عدل نوشروان
ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعود
که هست نامش برنامه ظفر عنوان
گذر کن از در گنبد بخشک رود که باز
نگارخانه مانی شده است آبادان
میان هر دو سه گامیت عشرت آبادی
چنانکه گوئی دل را دل است و جان را جان
ز دل گشائی چون باغ لیک روز بهار
ز زرفشانی چون شاخ لیک وقت خزان
ز نور شمسه او شمس کرده دریوزه
در آسمانه او آسمان شده حیران
فلک ز بدر و مه نو نواخته دف و چنگ
جهان چو شام و سحر کرده رنگ و بوی ارزان
بر این نشاط مگر بوده اند چندین گاه
ز حسن صبح و گل لاله و قدح خندان
ز چرخ گردان خندد ستاره ثابت
تو چرخ ثابت بین و ستاره گردان
مشعبدانی چون ابر گشته چادر باز
معاشرانی چون برق کرده زرافشان
ببند بازی چون چشم ساحر معشوق
به پای کوبی چون زلف درهم جانان
هزار گردون پر زهره نشاط انگیز
هزار طوبی پر طوطی شکر دستان
اگر نه غزنین دریاست چون از او برخاست
پر از عجایب دریا هزار فتنه جان
معز دولت و دین و مغیث ملک و ملک
که هست نور دل و چشم سایه یزدان
ابوالملوک خداوند زاده شاهنشه
که شد بدولتش آراسته زمین و زمان
ز نور رایش یکذره قبه خورشید
ز بحر طبعش یک قطره چشمه حیوان
بزرگوارا شاها ز حضرت شاهی
بکوشک رفتی بارای پیرو بخت جوان
چو آب صافی ز ابر و چو باد خوش ز یمن
چو درناب ز بحر و چو زر پاک ز کان
اگر تفاوت مرکز فتاد ذات ترا
ز محض تربیت شاه و حرمت خود دان
اگر چه نور ز خورشید یافت شش سیار
نه هر یکی را بر چرخ دیگر است مکان
هزار سال اگر بر درخت باشد شاخ
خدا نکرده نگردد نهال در بستان
نه دوری به کمال و نه نیز نزدیکی
که هر دو چون به نهایت رسد شود یکسان
نبینی آنکه دو دیده نبیند ابرو را
اگر چه بیند هفت آسمان و چار ارکان
هلال وار چو کردی ز چرخ ملک طلوع
شوی هر آینه بدری مسلم از نقصان
همیشه تا که بود اوج شمس در جوزا
هماره تا که بود خانه قمر سرطان
خدایگان سلاطین چو شمس قاهر باد
تو چون قمر شده از نور رای او تابان
رضای او به همه وقت مر ترا حاصل
که آن به از دو جهان وز هر چه هست در آن
بدین نظام جهان را کسی نداد نشان
ز یمن تست مرفه زمانه شاکی
به آرزو نتوان جست این چنین دوران
رسید کار به جائی که راست پنداری
نه بر زمین قبه است و نه بر سما کیوان
بلای چرخ نگون سار حق بگرداند
از این زمانه که مرغان همی پرند ستان
کجاست بخل و ستم گو بیا و باز ببین
سرای حاتم طایی و عدل نوشروان
ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعود
که هست نامش برنامه ظفر عنوان
گذر کن از در گنبد بخشک رود که باز
نگارخانه مانی شده است آبادان
میان هر دو سه گامیت عشرت آبادی
چنانکه گوئی دل را دل است و جان را جان
ز دل گشائی چون باغ لیک روز بهار
ز زرفشانی چون شاخ لیک وقت خزان
ز نور شمسه او شمس کرده دریوزه
در آسمانه او آسمان شده حیران
فلک ز بدر و مه نو نواخته دف و چنگ
جهان چو شام و سحر کرده رنگ و بوی ارزان
بر این نشاط مگر بوده اند چندین گاه
ز حسن صبح و گل لاله و قدح خندان
ز چرخ گردان خندد ستاره ثابت
تو چرخ ثابت بین و ستاره گردان
مشعبدانی چون ابر گشته چادر باز
معاشرانی چون برق کرده زرافشان
ببند بازی چون چشم ساحر معشوق
به پای کوبی چون زلف درهم جانان
هزار گردون پر زهره نشاط انگیز
هزار طوبی پر طوطی شکر دستان
اگر نه غزنین دریاست چون از او برخاست
پر از عجایب دریا هزار فتنه جان
معز دولت و دین و مغیث ملک و ملک
که هست نور دل و چشم سایه یزدان
ابوالملوک خداوند زاده شاهنشه
که شد بدولتش آراسته زمین و زمان
ز نور رایش یکذره قبه خورشید
ز بحر طبعش یک قطره چشمه حیوان
بزرگوارا شاها ز حضرت شاهی
بکوشک رفتی بارای پیرو بخت جوان
چو آب صافی ز ابر و چو باد خوش ز یمن
چو درناب ز بحر و چو زر پاک ز کان
اگر تفاوت مرکز فتاد ذات ترا
ز محض تربیت شاه و حرمت خود دان
اگر چه نور ز خورشید یافت شش سیار
نه هر یکی را بر چرخ دیگر است مکان
هزار سال اگر بر درخت باشد شاخ
خدا نکرده نگردد نهال در بستان
نه دوری به کمال و نه نیز نزدیکی
که هر دو چون به نهایت رسد شود یکسان
نبینی آنکه دو دیده نبیند ابرو را
اگر چه بیند هفت آسمان و چار ارکان
هلال وار چو کردی ز چرخ ملک طلوع
شوی هر آینه بدری مسلم از نقصان
همیشه تا که بود اوج شمس در جوزا
هماره تا که بود خانه قمر سرطان
خدایگان سلاطین چو شمس قاهر باد
تو چون قمر شده از نور رای او تابان
رضای او به همه وقت مر ترا حاصل
که آن به از دو جهان وز هر چه هست در آن
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۷۰ - در مدح صاحب نظام الملک ابو جعفر محمدبن عبدالمجید
نسیم عدل همی آید از هوای جهان
شعاع بخت همی تابد از لقای جهان
گزارد مژده میمون صدا خروس فلک
فکند سایه خورشید بر همای جهان
جز او که جای ندارد نداند اینکه چه کرد
خدایگان جهان از کرم به جای جهان
سزد که دولت و دین هر دو تهنیت گویند
خدایگان جهان را بکدخدای جهان
نظام ملک محمد که یمن صورت او
خجسته آمد بر ملک پادشای جهان
ز کار بسته منال و عنان گشاده ببین
که نقشبندی او شد گره گشای جهان
مگوی جز فلک مستقیم کلکش را
چو دیدی از روشش خط استوای جهان
ضمان شده است جهان را بقای او ورنه
چه اعتماد توان کرد بر بقای جهان
شد آن چنانک همه بانگ نام او شنوی
اگر به صخره صما رسد صدای جهان
چو سایه پس رو او باش سال و مه همه عمر
چو آفتاب همی کرد پیشوای جهان
از آن نبود جهان را وفا که اهل نداشت
کنون که یافت ببین تا ابد وفای جهان
خهی ز نوک قلم صد هزار در و گهر
فرو گشاده برشته بهر قبای جهان
فلک مراد تو دارد خهی مراد فلک
جهان هوای تو دارد زهی هوای جهان
تو آمدی بسزا صاحب جهان ورنی
نکرده بود مهیا فلک سزای جهان
نعوذ بالله اگر نه سر جهان شدئی
نیامدی به زمین تا به حشر پای جهان
سزد که رای تو آیینه دار غیب آمد
که هست رای تو جام جهان نمای جهان
امید گشت و دل آسوده شد چو سایه فکند
درخت بخت تو بر بوستان سرای جهان
اگر که نبود عالم مباش باکی نیست
که هست همت عالی تو و رای جهان
بخر ز غصه جهان را و هم تو کن آزاد
سزا بود تو خداوند را ولای جهان
به آب عدل نشان گرد فتنه را کز ظلم
شکسته دانه دل دور آسیای جهان
دریغ گوهر آزادگی و در سخن
به بی زری شده زین چرخ مهره سای جهان
در آشنائی این چرخ موج زن کم کوش
که غرقه گشته نمیرد در آشنای جهان
دلم سراسر خوش بود چون گل و اکنون
ز خون چو لاله لبالب شد از جفای جهان
جهان ز در ضمیرم ببست پیرایه
اگر از آن درماند یتیم وای جهان
مراست ملک سخن مطلق و تو میدانی
وگر ندانی داند همی خدای جهان
به کیمیای کرم خاک آز را زر کن
که هیچ گرد نخیزد ز کیمیای جهان
همیشه تا گل و بلبل به جلوه گاه بهار
کنند ساخته برگ و نوا برای جهان
جمال چون گل و لفظ چو بلبلت بادا
چنانکه سازد این برگ و آن نوای جهان
شعاع بخت همی تابد از لقای جهان
گزارد مژده میمون صدا خروس فلک
فکند سایه خورشید بر همای جهان
جز او که جای ندارد نداند اینکه چه کرد
خدایگان جهان از کرم به جای جهان
سزد که دولت و دین هر دو تهنیت گویند
خدایگان جهان را بکدخدای جهان
نظام ملک محمد که یمن صورت او
خجسته آمد بر ملک پادشای جهان
ز کار بسته منال و عنان گشاده ببین
که نقشبندی او شد گره گشای جهان
مگوی جز فلک مستقیم کلکش را
چو دیدی از روشش خط استوای جهان
ضمان شده است جهان را بقای او ورنه
چه اعتماد توان کرد بر بقای جهان
شد آن چنانک همه بانگ نام او شنوی
اگر به صخره صما رسد صدای جهان
چو سایه پس رو او باش سال و مه همه عمر
چو آفتاب همی کرد پیشوای جهان
از آن نبود جهان را وفا که اهل نداشت
کنون که یافت ببین تا ابد وفای جهان
خهی ز نوک قلم صد هزار در و گهر
فرو گشاده برشته بهر قبای جهان
فلک مراد تو دارد خهی مراد فلک
جهان هوای تو دارد زهی هوای جهان
تو آمدی بسزا صاحب جهان ورنی
نکرده بود مهیا فلک سزای جهان
نعوذ بالله اگر نه سر جهان شدئی
نیامدی به زمین تا به حشر پای جهان
سزد که رای تو آیینه دار غیب آمد
که هست رای تو جام جهان نمای جهان
امید گشت و دل آسوده شد چو سایه فکند
درخت بخت تو بر بوستان سرای جهان
اگر که نبود عالم مباش باکی نیست
که هست همت عالی تو و رای جهان
بخر ز غصه جهان را و هم تو کن آزاد
سزا بود تو خداوند را ولای جهان
به آب عدل نشان گرد فتنه را کز ظلم
شکسته دانه دل دور آسیای جهان
دریغ گوهر آزادگی و در سخن
به بی زری شده زین چرخ مهره سای جهان
در آشنائی این چرخ موج زن کم کوش
که غرقه گشته نمیرد در آشنای جهان
دلم سراسر خوش بود چون گل و اکنون
ز خون چو لاله لبالب شد از جفای جهان
جهان ز در ضمیرم ببست پیرایه
اگر از آن درماند یتیم وای جهان
مراست ملک سخن مطلق و تو میدانی
وگر ندانی داند همی خدای جهان
به کیمیای کرم خاک آز را زر کن
که هیچ گرد نخیزد ز کیمیای جهان
همیشه تا گل و بلبل به جلوه گاه بهار
کنند ساخته برگ و نوا برای جهان
جمال چون گل و لفظ چو بلبلت بادا
چنانکه سازد این برگ و آن نوای جهان
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۷۱ - این سوگند نامه رادر نیشابور گفته است
گشاد صورت دولت بشکر شاه دهان
چو بست زیور اقبال بر عروس جهان
خدایگان سلاطین مشرق و مغرب
علاء دولت و دین خسرو زمین و زمان
ستاره جیش و زحل چاکر و سهیل نگین
شهاب رمح و سها ناوک و هلال کمان
بزرگ همت و قدر و بلند افسر و تخت
خجسته رایت و رای و گزیده نام و نشان
ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعود
که هست نامش برنامه ظفر عنوان
گشاده دولت و دین چشم تا رود بر تخت
نهاده جان جهان گوش تا دهد فرمان
تبارک الله آن ساعت خجسته چه بود
که بازگشت مظفر ز غزو هندوستان
جهان به کام و فلک بنده و ملک داعی
امید تازه و دولت قوی و بخت جوان
فتوح سوی یمین و سعود سوی یسار
سپهر پیش رکاب و زمانه پیش عنان
خهی فزوده می جود تو ز جام امید
زهی شکفته گل فتح تو بخارستان
ز طبع تست زمان را بهار گوهر بار
ز جود تست زمین را خزان زرافشان
قوی دلت که مبادا سبک دریغ که شد
بیک دروغ بدین بنده ضعیف گران
بدان خدای که هر ذره بر خداوندیش
همی نماید چون آفتاب صد برهان
ز نیستی سوی هستی سبک معلق زد
با امرش این فلک پایدار سرگردان
بدین دوازده منظر هزار شمع افروخت
که تا به صبح قیامت همی بود تابان
نشاند پیری در خانقاه هفتم چرخ
کزوست هر چه که بوده است در همه کیهان
سپرد صدر ششم را به قاضی عادل
که یک نم از قلم اوست چشمه حیوان
نقابت صف پنجم به پاسبانی داد
که آب و آتش در تیغ او کنند قران
خجسته تخت چهارم به خسروی آراست
که روشن است بدو دیده زمین و زمان
طربسرای سیم را به خوش نوائی داد
کز اوست عالم پر طوطی شکر دستان
در این رواق دویم کاتبی پدید آورد
که دست و خامه او بست حلیت دیوان
ز بهر گلشن اول گزید صباغی
کز اوست لاله و گل سرخ روی در بستان
چنان بلطفش اضداد آشتی کردند
که می بسازد با یکدیگر چهار ارکان
نمود دری از آب قطره ای در بحر
نگاشت لعلی از سنگ ریزه ای در کان
بدان خدای که از بهر روح سلطان وش
که باشد او را بر تخت دل همیشه مکان
برید ساخت ز گوش و طلایه از دیده
وزیر کرد ز هوش و وکیل در ززبان
چو جسم کیسه جان گشت و جان خزانه عقل
نگاشت بر گهر عقل مهر الرحمان
بساخت این همه و پس خلافت این ملک
حواله کرد بر أی تو ای به حق سلطان
بدان رسول که بر فرق آسمان سایش
ملک تعالی تاجی نهاد از فرقان
به راحت دم جان بخش عیسی مریم
به نور وادی ایمن به موسی عمران
به حسن نغمت داود و رفعت ادریس
به نظم ملک سلیمان و حکمت لقمان
به مردی علی و راست گوئی بوبکر
به صولت عمر و شرم روئی عثمان
به رزم رستم دستان و بزم کی خسرو
به بذل حاتم طائی و عدل نوشروان
به به نشینی عمر و به بد حریفی بخت
به نقش بندی عقل و به دلگشائی جان
به دولت تو که بادا فزون و پاینده
به نعمت تو که بادا هنی و جاویدان
به ساغر تو که او راست در دهن دیده
به خنجر تو که او راست در شکم دندان
به خاک پای تو کان دیده را سزد سرمه
به یاد گرز تو کان فتنه را بود طوفان
به کوس تو که از و گوش فتح شده آگاه
به چتر تو که از و چشم چرخ شد حیران
به تاج تو که از او تافت شعله خورشید
به تخت تو که ازو خاست رتبت کیوان
به خطبه ای که ز القاب تست نازنده
به خطه ای که ز انصاف تست آبادان
به هیبت تو که شیران درو روند نگون
به نوبت تو که مرغان درو پرند ستان
به همت تو که اندک از او شود بسیار
به رحمت تو که دشوار از او شود آسان
به عهد تو که دراز است پیش او مدت
به عفو تو که فراخست نزد او میدان
که حق نعمت یکروزه ای ترا کان هست
فزون ز ریگ بیابان و قطره باران
به عمر خود نه فراموش کرده ام نکنم
نه هیچ در دلم آید که هرگز این بتوان
ور این خلاف بود پس به گفته ام که تو شاه
نه آفتاب جهانی نه سایه یزدان
ملک به مدحت ایام تو زبان نگشاد
فلک به خدمت در گاه تو نبست میان
خدایگانا گندم نخورده چون آدم
برون فتادم ناگه ز روضه رضوان
شکفته گلبن دولت چو صد هزار نگار
دریغ بلبل طبعم اسیر خارستان
دریغ من که میان خانه پر ز ذره شدم
کنون چو سایه گرفتم از آفتاب کران
دریغ من که چو شد کار مملکت چون تیر
کشید بر من سرگشته روزگار کمان
امید خلعت ثم اجتباه هم دارم
که روز و شب شده ام ربنا ظلمنا خوان
من اولا که ام و آخر از چه سهو کنم
اگر کنم که ببخشایش تو ارزد جان
تو خود ببخشی سهل است لیک اندیشم
که خاطر چو توئی شد به چون منی نگران
خدای عز و جل داند ای سلیمان فر
که همچو عنقا زین شرم گشته ام پنهان
پناه گردن و گوشم بطوق و حلقه تست
کنون تو دانی خواهم به خوان و خواه بران
اگر ندارم دل در هوا چنان بادا
که موی در تن من گردد آتشین پیکان
وگر بتابم رو از وفا چنان بادا
که پوست بر تن من گردد آهنین زندان
مرا عزیز تو کردی به جستجوی یقین
کنون ذلیل مگردان به گفتگوی گمان
نه خلق عالم گوساله ای پرستیدند
چو شد به بارگه طور موسی عمران
چو بازگشت و برآن گونه دید آن هم حال
به جز هدایت و رحمت چه کرد با ایشان
همیشه تا چو امانی دهند اهل کرم
بود مروت ایشان به از هزار ضمان
تو باش رحمت یزدان و هیبتت چندانک
فلک ز بیم تو خواهد گنه نگرده امان
چو چرخ گردان میگرد و از جهان مگذر
ولیک عمر گرامی بخرمی گذران
چو بست زیور اقبال بر عروس جهان
خدایگان سلاطین مشرق و مغرب
علاء دولت و دین خسرو زمین و زمان
ستاره جیش و زحل چاکر و سهیل نگین
شهاب رمح و سها ناوک و هلال کمان
بزرگ همت و قدر و بلند افسر و تخت
خجسته رایت و رای و گزیده نام و نشان
ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعود
که هست نامش برنامه ظفر عنوان
گشاده دولت و دین چشم تا رود بر تخت
نهاده جان جهان گوش تا دهد فرمان
تبارک الله آن ساعت خجسته چه بود
که بازگشت مظفر ز غزو هندوستان
جهان به کام و فلک بنده و ملک داعی
امید تازه و دولت قوی و بخت جوان
فتوح سوی یمین و سعود سوی یسار
سپهر پیش رکاب و زمانه پیش عنان
خهی فزوده می جود تو ز جام امید
زهی شکفته گل فتح تو بخارستان
ز طبع تست زمان را بهار گوهر بار
ز جود تست زمین را خزان زرافشان
قوی دلت که مبادا سبک دریغ که شد
بیک دروغ بدین بنده ضعیف گران
بدان خدای که هر ذره بر خداوندیش
همی نماید چون آفتاب صد برهان
ز نیستی سوی هستی سبک معلق زد
با امرش این فلک پایدار سرگردان
بدین دوازده منظر هزار شمع افروخت
که تا به صبح قیامت همی بود تابان
نشاند پیری در خانقاه هفتم چرخ
کزوست هر چه که بوده است در همه کیهان
سپرد صدر ششم را به قاضی عادل
که یک نم از قلم اوست چشمه حیوان
نقابت صف پنجم به پاسبانی داد
که آب و آتش در تیغ او کنند قران
خجسته تخت چهارم به خسروی آراست
که روشن است بدو دیده زمین و زمان
طربسرای سیم را به خوش نوائی داد
کز اوست عالم پر طوطی شکر دستان
در این رواق دویم کاتبی پدید آورد
که دست و خامه او بست حلیت دیوان
ز بهر گلشن اول گزید صباغی
کز اوست لاله و گل سرخ روی در بستان
چنان بلطفش اضداد آشتی کردند
که می بسازد با یکدیگر چهار ارکان
نمود دری از آب قطره ای در بحر
نگاشت لعلی از سنگ ریزه ای در کان
بدان خدای که از بهر روح سلطان وش
که باشد او را بر تخت دل همیشه مکان
برید ساخت ز گوش و طلایه از دیده
وزیر کرد ز هوش و وکیل در ززبان
چو جسم کیسه جان گشت و جان خزانه عقل
نگاشت بر گهر عقل مهر الرحمان
بساخت این همه و پس خلافت این ملک
حواله کرد بر أی تو ای به حق سلطان
بدان رسول که بر فرق آسمان سایش
ملک تعالی تاجی نهاد از فرقان
به راحت دم جان بخش عیسی مریم
به نور وادی ایمن به موسی عمران
به حسن نغمت داود و رفعت ادریس
به نظم ملک سلیمان و حکمت لقمان
به مردی علی و راست گوئی بوبکر
به صولت عمر و شرم روئی عثمان
به رزم رستم دستان و بزم کی خسرو
به بذل حاتم طائی و عدل نوشروان
به به نشینی عمر و به بد حریفی بخت
به نقش بندی عقل و به دلگشائی جان
به دولت تو که بادا فزون و پاینده
به نعمت تو که بادا هنی و جاویدان
به ساغر تو که او راست در دهن دیده
به خنجر تو که او راست در شکم دندان
به خاک پای تو کان دیده را سزد سرمه
به یاد گرز تو کان فتنه را بود طوفان
به کوس تو که از و گوش فتح شده آگاه
به چتر تو که از و چشم چرخ شد حیران
به تاج تو که از او تافت شعله خورشید
به تخت تو که ازو خاست رتبت کیوان
به خطبه ای که ز القاب تست نازنده
به خطه ای که ز انصاف تست آبادان
به هیبت تو که شیران درو روند نگون
به نوبت تو که مرغان درو پرند ستان
به همت تو که اندک از او شود بسیار
به رحمت تو که دشوار از او شود آسان
به عهد تو که دراز است پیش او مدت
به عفو تو که فراخست نزد او میدان
که حق نعمت یکروزه ای ترا کان هست
فزون ز ریگ بیابان و قطره باران
به عمر خود نه فراموش کرده ام نکنم
نه هیچ در دلم آید که هرگز این بتوان
ور این خلاف بود پس به گفته ام که تو شاه
نه آفتاب جهانی نه سایه یزدان
ملک به مدحت ایام تو زبان نگشاد
فلک به خدمت در گاه تو نبست میان
خدایگانا گندم نخورده چون آدم
برون فتادم ناگه ز روضه رضوان
شکفته گلبن دولت چو صد هزار نگار
دریغ بلبل طبعم اسیر خارستان
دریغ من که میان خانه پر ز ذره شدم
کنون چو سایه گرفتم از آفتاب کران
دریغ من که چو شد کار مملکت چون تیر
کشید بر من سرگشته روزگار کمان
امید خلعت ثم اجتباه هم دارم
که روز و شب شده ام ربنا ظلمنا خوان
من اولا که ام و آخر از چه سهو کنم
اگر کنم که ببخشایش تو ارزد جان
تو خود ببخشی سهل است لیک اندیشم
که خاطر چو توئی شد به چون منی نگران
خدای عز و جل داند ای سلیمان فر
که همچو عنقا زین شرم گشته ام پنهان
پناه گردن و گوشم بطوق و حلقه تست
کنون تو دانی خواهم به خوان و خواه بران
اگر ندارم دل در هوا چنان بادا
که موی در تن من گردد آتشین پیکان
وگر بتابم رو از وفا چنان بادا
که پوست بر تن من گردد آهنین زندان
مرا عزیز تو کردی به جستجوی یقین
کنون ذلیل مگردان به گفتگوی گمان
نه خلق عالم گوساله ای پرستیدند
چو شد به بارگه طور موسی عمران
چو بازگشت و برآن گونه دید آن هم حال
به جز هدایت و رحمت چه کرد با ایشان
همیشه تا چو امانی دهند اهل کرم
بود مروت ایشان به از هزار ضمان
تو باش رحمت یزدان و هیبتت چندانک
فلک ز بیم تو خواهد گنه نگرده امان
چو چرخ گردان میگرد و از جهان مگذر
ولیک عمر گرامی بخرمی گذران
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۷۹ - در مدح بهرام شاه غزنوی گوید
بزرگ جشن همایون و ماه فروردین
خجسته بادا بر آفتاب روی زمین
علاء چتر و کلاه و بهاء افسر و بخت
جمال تیغ و نگین و جلال مسندو دین
سپهر قدرت و ناهید بزم و فرخ مهر
شهاب حمله و مریخ رزم و کیوان کین
یمین دولت و دولت بدو گرفته کمال
امین ملت و ملت بدو بمانده متین
ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعود
که جان صورت ملک است و نور دیده دین
زمانه قدرت شاهی که گر نگاه کند
به چشم رأفت و رحمت به بنده مسکین
اگر چه همچو الف در جهان ندارد هیچ
شود به دولت او تاجدار همچون شین
به طبع و کف جوادش زمانه برده یسار
برای و قدر بلندش سپهر خورده یمین
سمن نروید هرگز چو مدح او خوشبوی
شکر نباشد هرگز چو یاد او شیرین
ز رأی روشن او شد زمین فلک آثار
ز عدل شامل او شد جهان بهشت آئین
همی بنازد تاج و کلاه و گاه بدو
چو کان بزر عیار و صدف بدر ثمین
خدایگانا شاها مگر تو خورشیدی
که طول و عرض زمین شد ز جود تو زرین
توئی که صورت اقبال را ز سر تا پا
ز بهر دیدن تو دیده گشت چون پروین
ز سهم تیر تو خصمت دو تا شود چو کمان
شهاب وار چنان کو برون جهد ز کمین
چو مر عدو را گوئی بگاه کینه که هان
چو مر ولی را گوئی به وقت حمله که هین
ز بیم تو به جهد بی خلاف زهره آن
ز قهر تو نکشد کوهسار جمله این
جهانیان و جهان را رسید گوئی چشم
در آن زمان که تو با ابرو اندر آری چین
تو آفتابی و بر مه شود ز فر تو خاک
ز بس که پیش تو شاهان بره نهند جبین
خهی سعادت با طالع تو کرده قرآن
زهی سلامت با دانش تو گشته قرین
دل ستم شده از عدل شامل تو ضعیف
تن امل شده از فر بخشش تو سمین
کسی که دید بیان تو دید عالم علم
کسی که یافت امان تو یافت حصن حصین
خدای داده بداد و دهش ترا الهام
سپهر کرده برای و روش ترا تلقین
توئی ز عالم چون عالم از صدف مقصور
توئی ز شاهان چون مصطفی ز خلق گزین
بسان حلقه انگشتریست بر خصمت
همه چنانکه ترا هست جمله زیر نگین
به قدر بیشتری از همه جهان هر چند
توئی جهان را امروز شاه باز پسین
همیشه تا که نشاط مراد را باشد
ز جرم گنبد خضرا طلوع زهره جبین
ز جام زهره زهرا می نشاط بنوش
ز باغ گنبد خضرا گل مراد بچین
خجسته بادا بر آفتاب روی زمین
علاء چتر و کلاه و بهاء افسر و بخت
جمال تیغ و نگین و جلال مسندو دین
سپهر قدرت و ناهید بزم و فرخ مهر
شهاب حمله و مریخ رزم و کیوان کین
یمین دولت و دولت بدو گرفته کمال
امین ملت و ملت بدو بمانده متین
ابوالمظفر بهرام شاه بن مسعود
که جان صورت ملک است و نور دیده دین
زمانه قدرت شاهی که گر نگاه کند
به چشم رأفت و رحمت به بنده مسکین
اگر چه همچو الف در جهان ندارد هیچ
شود به دولت او تاجدار همچون شین
به طبع و کف جوادش زمانه برده یسار
برای و قدر بلندش سپهر خورده یمین
سمن نروید هرگز چو مدح او خوشبوی
شکر نباشد هرگز چو یاد او شیرین
ز رأی روشن او شد زمین فلک آثار
ز عدل شامل او شد جهان بهشت آئین
همی بنازد تاج و کلاه و گاه بدو
چو کان بزر عیار و صدف بدر ثمین
خدایگانا شاها مگر تو خورشیدی
که طول و عرض زمین شد ز جود تو زرین
توئی که صورت اقبال را ز سر تا پا
ز بهر دیدن تو دیده گشت چون پروین
ز سهم تیر تو خصمت دو تا شود چو کمان
شهاب وار چنان کو برون جهد ز کمین
چو مر عدو را گوئی بگاه کینه که هان
چو مر ولی را گوئی به وقت حمله که هین
ز بیم تو به جهد بی خلاف زهره آن
ز قهر تو نکشد کوهسار جمله این
جهانیان و جهان را رسید گوئی چشم
در آن زمان که تو با ابرو اندر آری چین
تو آفتابی و بر مه شود ز فر تو خاک
ز بس که پیش تو شاهان بره نهند جبین
خهی سعادت با طالع تو کرده قرآن
زهی سلامت با دانش تو گشته قرین
دل ستم شده از عدل شامل تو ضعیف
تن امل شده از فر بخشش تو سمین
کسی که دید بیان تو دید عالم علم
کسی که یافت امان تو یافت حصن حصین
خدای داده بداد و دهش ترا الهام
سپهر کرده برای و روش ترا تلقین
توئی ز عالم چون عالم از صدف مقصور
توئی ز شاهان چون مصطفی ز خلق گزین
بسان حلقه انگشتریست بر خصمت
همه چنانکه ترا هست جمله زیر نگین
به قدر بیشتری از همه جهان هر چند
توئی جهان را امروز شاه باز پسین
همیشه تا که نشاط مراد را باشد
ز جرم گنبد خضرا طلوع زهره جبین
ز جام زهره زهرا می نشاط بنوش
ز باغ گنبد خضرا گل مراد بچین
سید حسن غزنوی : قصاید
شمارهٔ ۹۵ - در مدح ابوعلی حسن احمد گوید
زهی مبارک فال و زهی خجسته بنی
که چرخ برتو سعادت کند نثار همی
به پیش شکل تو ناقص گذاردش آذر
به پیش نقش تو مثله نمونه مانی
مرافق تو گشاده چو عرصه عالم
مؤانس تو کشیده بگنبد اعلی
گذشت قاعده تو ز مسکن قارون
رسید کنگره تو به موقف عیسی
تو آسمانی اندر علو و اندر تو
مجره وار یکی آب ساخته مجری
ز عکس آب روان و صفای دیوارت
یکی سه گردد مهمان چو سازدت ماوی
چگونه آبی آبی که صورت دیوار
حیات یابدی ار باشدی از آتش غذی
نشان کوثر اگر خوانیش رواست که هست
نهال دولت صاحب نمونه طوبی
برو نهاده یکی سلسله چو بر مجنون
اگر چه هست مر او را لطافت لیلی
نهاده صورت یکتای تو و گوش بدر
که تاز آمدن سایلی رسد بشری
صدای گنبد تو در موافقت آید
ز بهر خواندن مهمان چو در دهند ندی
چنین همانا زان گشته تو مهمان دوست
که سوی تو نظر کرد خواجه دنیی
ابو علی حسن احمد آنکه زو پرسند
همه بزرگان در شرع مکرمت فتوی
مؤیدی که به نزدیک ابر بخشش او
همه کسیر نماید مروت کسری
ز جود فربه او جسم آز شد لاغر
ز کلک لاغر او جسم مردمی فربی
خهی ز جود تو یک قطره دجله و جیحون
زهی ز حلم تو یک ذره بوقبیس وحری
چه دیده ای تو هنوز از سعادت ازلی
که از هزار گل تو شکفته نیست یکی
سلاله ملکی سازد ای امین ملک
سعادت ازلی ساید ای امین هدی
ز بهر حاسد تو توتیای بی خوابی
برای ناصح تو کیمیای استغنی
از آن مهم نهانی که شه ترا فرمود
چنان خبر بود از عین کارهات همی
که گرد و پیکر ملک دگر بر اندیشد
کند عطارد آن حال را بتوانهی
ملک چو دست ترا برسخا سواری داد
گرفت بخل ز بیم نیاز خر بکری
بزرگوارا من بنده را بپرور از آن
که جز حریم توام نیست ملجاء و ماوی
چو من به تربیت تو همی زنم لافی
چنان مکن که خجل گردم اندرین دعوی
مراست شعری در مدح تو بلند چنانک
بدانکه هست چو شعری که نیست او شعری
همی دهی ز رو دیبا همی ستانی مدح
بلی بزرگان چونین کنند بیع و شری
بنا نهادی قصری که هستش اوج و حضیض
چو قدر تو به ثریا چو حلم تو بثری
برو درین دهه عید می شتابد خلق
چو حاجیان به سوی کعبه از صفا و منی
چنان که کعبه ملت بنا نهاد خلیل
خجسته کعبه دولت بنا نهاده توی
همیشه تا که بروید به بوستان سوسن
همیشه تا که بتابد بر آسمان شعری
بسان شعری رای تو باد تابنده
چو لاله روی حسودت به خون دیده طلی
که چرخ برتو سعادت کند نثار همی
به پیش شکل تو ناقص گذاردش آذر
به پیش نقش تو مثله نمونه مانی
مرافق تو گشاده چو عرصه عالم
مؤانس تو کشیده بگنبد اعلی
گذشت قاعده تو ز مسکن قارون
رسید کنگره تو به موقف عیسی
تو آسمانی اندر علو و اندر تو
مجره وار یکی آب ساخته مجری
ز عکس آب روان و صفای دیوارت
یکی سه گردد مهمان چو سازدت ماوی
چگونه آبی آبی که صورت دیوار
حیات یابدی ار باشدی از آتش غذی
نشان کوثر اگر خوانیش رواست که هست
نهال دولت صاحب نمونه طوبی
برو نهاده یکی سلسله چو بر مجنون
اگر چه هست مر او را لطافت لیلی
نهاده صورت یکتای تو و گوش بدر
که تاز آمدن سایلی رسد بشری
صدای گنبد تو در موافقت آید
ز بهر خواندن مهمان چو در دهند ندی
چنین همانا زان گشته تو مهمان دوست
که سوی تو نظر کرد خواجه دنیی
ابو علی حسن احمد آنکه زو پرسند
همه بزرگان در شرع مکرمت فتوی
مؤیدی که به نزدیک ابر بخشش او
همه کسیر نماید مروت کسری
ز جود فربه او جسم آز شد لاغر
ز کلک لاغر او جسم مردمی فربی
خهی ز جود تو یک قطره دجله و جیحون
زهی ز حلم تو یک ذره بوقبیس وحری
چه دیده ای تو هنوز از سعادت ازلی
که از هزار گل تو شکفته نیست یکی
سلاله ملکی سازد ای امین ملک
سعادت ازلی ساید ای امین هدی
ز بهر حاسد تو توتیای بی خوابی
برای ناصح تو کیمیای استغنی
از آن مهم نهانی که شه ترا فرمود
چنان خبر بود از عین کارهات همی
که گرد و پیکر ملک دگر بر اندیشد
کند عطارد آن حال را بتوانهی
ملک چو دست ترا برسخا سواری داد
گرفت بخل ز بیم نیاز خر بکری
بزرگوارا من بنده را بپرور از آن
که جز حریم توام نیست ملجاء و ماوی
چو من به تربیت تو همی زنم لافی
چنان مکن که خجل گردم اندرین دعوی
مراست شعری در مدح تو بلند چنانک
بدانکه هست چو شعری که نیست او شعری
همی دهی ز رو دیبا همی ستانی مدح
بلی بزرگان چونین کنند بیع و شری
بنا نهادی قصری که هستش اوج و حضیض
چو قدر تو به ثریا چو حلم تو بثری
برو درین دهه عید می شتابد خلق
چو حاجیان به سوی کعبه از صفا و منی
چنان که کعبه ملت بنا نهاد خلیل
خجسته کعبه دولت بنا نهاده توی
همیشه تا که بروید به بوستان سوسن
همیشه تا که بتابد بر آسمان شعری
بسان شعری رای تو باد تابنده
چو لاله روی حسودت به خون دیده طلی
سید حسن غزنوی : غزلیات
شماره ۳۶ - هر آینه که دگر بایدم گزیدن یار
هر آینه که دگر بایدم گزیدن یار
چو یار من ز من و مهر من شود بیزار
چه غم خورم ز پی او که غم نخورد مرا
ز چند گونه توان بر دلی نهادن بار
اگر چه نرگس چشمست و گرچه مشکین زلف
به قد چو سرو و برخ مه ولی به پنج و چهار
چو برگرفت دل از من چرا روم بر او
نه من نیابم یار ار دگر گزیند یار
دگر گزینم و یکسو نشینم از ره او
تن عزیز و دل خویشتن ندارم خوار
شکسته عهدا چندین جفا به من منما
که مهرت اندک گشت و جفای تو بسیار
مرا نگارا با تو زبان خلاف دل است
خلاف گفتار آید مرا همی کردار
دلم همیشه هوای تو جوید ای بت روی
وگرچه دیگر گوید زبان من گفتار
گمان مبر که دل از مهر تو بگردانم
به نیک و بد صنما هیچ روی هیچ شمار
اگر وفا کنی ای ماه روی دارم چشم
وگرنه باری از من وفا تو چشم مدار
چو یار من ز من و مهر من شود بیزار
چه غم خورم ز پی او که غم نخورد مرا
ز چند گونه توان بر دلی نهادن بار
اگر چه نرگس چشمست و گرچه مشکین زلف
به قد چو سرو و برخ مه ولی به پنج و چهار
چو برگرفت دل از من چرا روم بر او
نه من نیابم یار ار دگر گزیند یار
دگر گزینم و یکسو نشینم از ره او
تن عزیز و دل خویشتن ندارم خوار
شکسته عهدا چندین جفا به من منما
که مهرت اندک گشت و جفای تو بسیار
مرا نگارا با تو زبان خلاف دل است
خلاف گفتار آید مرا همی کردار
دلم همیشه هوای تو جوید ای بت روی
وگرچه دیگر گوید زبان من گفتار
گمان مبر که دل از مهر تو بگردانم
به نیک و بد صنما هیچ روی هیچ شمار
اگر وفا کنی ای ماه روی دارم چشم
وگرنه باری از من وفا تو چشم مدار
سید حسن غزنوی : مقطعات
شمارهٔ ۹ - در شکایت دوستی گفت
قبول بین که در این سال سعد دولت و دین
به مهر و کین بر من یک غلام نفرستاد
بلند و پست حدیث مرا محل ننهاد
دروغ و راست به من یک پیام نفرستاد
نهاده گردن و بگشاده لب براق ظفر
در این چه دید که زین و لگام نفرستاد
هزار گوهر نو سفته هدیه می کردم
یکی دو رشته برای نظام نفرستاد
برای صید چو من بلبل همایون فال
حدیث دانه میندیش دام نفرستاد
من آن نیم که شکایت کنم معاذالله
که سعد رفت و سعادت تمام نفرستاد
چو از عراق فرستاده ایم در باقی
چرا به من زرفانی ز شام نفرستاد
من آن نگویم گویم که پر تحیت باد
چرا تحیت مسکین بوام نفرستاد
چو کرد حج و زیارت سلیم باشد اگر
به سوی آل محمد سلام نفرستاد
حرام باشد می خورد نزد مخموران
که یک دو جرعه ز باقی جام نفرستاد
به مهر و کین بر من یک غلام نفرستاد
بلند و پست حدیث مرا محل ننهاد
دروغ و راست به من یک پیام نفرستاد
نهاده گردن و بگشاده لب براق ظفر
در این چه دید که زین و لگام نفرستاد
هزار گوهر نو سفته هدیه می کردم
یکی دو رشته برای نظام نفرستاد
برای صید چو من بلبل همایون فال
حدیث دانه میندیش دام نفرستاد
من آن نیم که شکایت کنم معاذالله
که سعد رفت و سعادت تمام نفرستاد
چو از عراق فرستاده ایم در باقی
چرا به من زرفانی ز شام نفرستاد
من آن نگویم گویم که پر تحیت باد
چرا تحیت مسکین بوام نفرستاد
چو کرد حج و زیارت سلیم باشد اگر
به سوی آل محمد سلام نفرستاد
حرام باشد می خورد نزد مخموران
که یک دو جرعه ز باقی جام نفرستاد
سید حسن غزنوی : مقطعات
شماره ۱۶ - به لعبتان ضمیر من آن زمان نگری
سید حسن غزنوی : مقطعات
شمارهٔ ۲۲ - در مدح امام برهان الدین گفته در بغداد
امام عالم و برهان دین لسان الحق
توئی که خامه ز مدح تو مشکبار شود
گمان مبر که ز صدر تو خادم داعی
همی به جای دگر جز باضطرار شود
بدان خدای که در کارگاه قدرت او
خزان کهنه به تدریج نوبهار شود
فتاده خون به رحم یار دلستان گردد
فکنده آب صدف در شاهوار شود
که روزگار باغراضم از تو دور انداخت
و گر بگویم ترسم که روزگار شود
عزیز دولت و دین باد تا مگر دانی
که هر چه هست چو بسیار گشت خوار شود
ز بس اقامت خورشید زرد روی رود
قیاس چون سفری کرد لعل کار شود؟
سپید پوش شود ماه وقت استقبال
در اجتماع ز زحمت سیاه سار شود
چرا عزیز و گرامی بود به اول ماه
از آنکه آخر مه یک دو شب شکار شود
نهال تا که بود بر درخت شاخ بود
چو شد جدا ز درختان میوه دار شود
در آفتاب اگر بیشتر نگاه کنند
روا بود که نظر بر دو دیده بار شود
چو بحر علمی و غواص چون شود به تو بحر
برای چونین درهای آبدار شود
چو در نیافت اگر بیشتر مقام کند
چو اهل دریا باشد که زرد و زار شود
تو آفتابی و سیاره محترق گردد
چو پیش خدمت آن شاه تاجدار شود
دل از جدائی در حال وصل می ترسد
به وصل گاه جدائی امیدوار شود
اگر خدای بخواهد عروس دولت تو
زطبع جلوه گرم خوب چون نگار شود
منم که باز همایون آشیان توام
وفای باز به پرواز آشکار شود
همیشه تا که به بستان درخت شاخ زند
چو شاخهاش گران گشت بردبار شود
درخت عمر تو سر سبز باد چندانی
که چار شاخش در عاقبت هزار شود
پناه خلق به خلق فراخ دست تو باد
که همچو خلق همی خلق تنگ بار شود
توئی که خامه ز مدح تو مشکبار شود
گمان مبر که ز صدر تو خادم داعی
همی به جای دگر جز باضطرار شود
بدان خدای که در کارگاه قدرت او
خزان کهنه به تدریج نوبهار شود
فتاده خون به رحم یار دلستان گردد
فکنده آب صدف در شاهوار شود
که روزگار باغراضم از تو دور انداخت
و گر بگویم ترسم که روزگار شود
عزیز دولت و دین باد تا مگر دانی
که هر چه هست چو بسیار گشت خوار شود
ز بس اقامت خورشید زرد روی رود
قیاس چون سفری کرد لعل کار شود؟
سپید پوش شود ماه وقت استقبال
در اجتماع ز زحمت سیاه سار شود
چرا عزیز و گرامی بود به اول ماه
از آنکه آخر مه یک دو شب شکار شود
نهال تا که بود بر درخت شاخ بود
چو شد جدا ز درختان میوه دار شود
در آفتاب اگر بیشتر نگاه کنند
روا بود که نظر بر دو دیده بار شود
چو بحر علمی و غواص چون شود به تو بحر
برای چونین درهای آبدار شود
چو در نیافت اگر بیشتر مقام کند
چو اهل دریا باشد که زرد و زار شود
تو آفتابی و سیاره محترق گردد
چو پیش خدمت آن شاه تاجدار شود
دل از جدائی در حال وصل می ترسد
به وصل گاه جدائی امیدوار شود
اگر خدای بخواهد عروس دولت تو
زطبع جلوه گرم خوب چون نگار شود
منم که باز همایون آشیان توام
وفای باز به پرواز آشکار شود
همیشه تا که به بستان درخت شاخ زند
چو شاخهاش گران گشت بردبار شود
درخت عمر تو سر سبز باد چندانی
که چار شاخش در عاقبت هزار شود
پناه خلق به خلق فراخ دست تو باد
که همچو خلق همی خلق تنگ بار شود