تعداد ۹۵۹۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۸۹ - ای مسیحای زمان ای که به اعجاز سخن
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۹۳ - مرتجلا در وصف مظفرالدین شاه هنگام شکار روباه گفته
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۰۰ - با تو ای چرخ زنم به نیرو گرچه
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۰۶ - بنده ام بنده ولی بیخردم
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۰۸ - در ستایش صدر اعظم
آنکه درگاهش با چرخ همی گوید
نه مرا مانی و نه با تو رقیبستم
که تو مطموره بیدادی و من دایم
ملجا خائف و ما و ای غریبستم
ای خداوند پی مدح تو در محضر
من یکی شاعر دانای لبیبستم
که گهر ریزم و از غالیه دان خیزم
مشک تر بیزم و با نفخه طبیبستم
همه دانند ز قحطانی و عدنانی
بعد اما بعد این بنده خطیبستم
گر ادیبم بممالک شمری شاید
که ممالک را من نیک ادیبستم
نه مرا مانی و نه با تو رقیبستم
که تو مطموره بیدادی و من دایم
ملجا خائف و ما و ای غریبستم
ای خداوند پی مدح تو در محضر
من یکی شاعر دانای لبیبستم
که گهر ریزم و از غالیه دان خیزم
مشک تر بیزم و با نفخه طبیبستم
همه دانند ز قحطانی و عدنانی
بعد اما بعد این بنده خطیبستم
گر ادیبم بممالک شمری شاید
که ممالک را من نیک ادیبستم
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۲۵ - داورا ای که بهنگام مدیحت بورق
داورا ای که بهنگام مدیحت بورق
بیزد از خامه مه و مهر و سهیل یمنم
تا بحدیکه همه مدعیان پندارند
مالک مرسله زهره و عقد پرنم
تو همه ماهی و خورشیدی و ابری و نسیم
من خزان دیده و پژمرده گلی در چمنم
آفتابی که بگردون شده تابنده توئی
سایه کافتد از آن، بر زبر خاک منم
خرد بودم من و دادیم بزرگی چندان
که نگنجد بتن ای خواجه دگر پیرهنم
پیرهن بر تن سهل است که از وجد و طرب
جای آنست که بیرون شود از پوست تنم
شیوه بوالحسنی داری وجود علوی
ویژه با من که ز نسل علی «ع » بوالحسنم
برگزیدی ز خردمندان در بارگهم
برکشیدی زسخن سنجان در انجمنم
کرمت ماء معین ریخت بجام هوسم
سخنت در ثمین داد بجای ثمنم
چون تو آوردی و اینجا تو نگهداشتیم
هم تو بردی بر شاهنشه با خویشتنم
می نترسم زبد چرخ و نباشم حیران
کانکه آورده مرا باز برد در وطنم
بیژن آسا ز چه غصه برون آرد باز
رستم فضل تو بی منت دلو و رسنم
تو پرستنده حقی و گر این بنده ترا
نپرستم ز سر صدق کم از برهمنم
ور ترا نیک پرستم همه دانند که من
بنده حقم و از جان عدوی اهرمنم
تو بنامیزد نقاد سخن باشی و من
نیست در مخزن دانش گهری جز سخنم
گر سخن راست سرودم دهنم شیرین کن
ورنه شاید که دو صد مشت زنی بر دهنم
بیزد از خامه مه و مهر و سهیل یمنم
تا بحدیکه همه مدعیان پندارند
مالک مرسله زهره و عقد پرنم
تو همه ماهی و خورشیدی و ابری و نسیم
من خزان دیده و پژمرده گلی در چمنم
آفتابی که بگردون شده تابنده توئی
سایه کافتد از آن، بر زبر خاک منم
خرد بودم من و دادیم بزرگی چندان
که نگنجد بتن ای خواجه دگر پیرهنم
پیرهن بر تن سهل است که از وجد و طرب
جای آنست که بیرون شود از پوست تنم
شیوه بوالحسنی داری وجود علوی
ویژه با من که ز نسل علی «ع » بوالحسنم
برگزیدی ز خردمندان در بارگهم
برکشیدی زسخن سنجان در انجمنم
کرمت ماء معین ریخت بجام هوسم
سخنت در ثمین داد بجای ثمنم
چون تو آوردی و اینجا تو نگهداشتیم
هم تو بردی بر شاهنشه با خویشتنم
می نترسم زبد چرخ و نباشم حیران
کانکه آورده مرا باز برد در وطنم
بیژن آسا ز چه غصه برون آرد باز
رستم فضل تو بی منت دلو و رسنم
تو پرستنده حقی و گر این بنده ترا
نپرستم ز سر صدق کم از برهمنم
ور ترا نیک پرستم همه دانند که من
بنده حقم و از جان عدوی اهرمنم
تو بنامیزد نقاد سخن باشی و من
نیست در مخزن دانش گهری جز سخنم
گر سخن راست سرودم دهنم شیرین کن
ورنه شاید که دو صد مشت زنی بر دهنم
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۲۸ - تاریخ وفات میرزا حسین خان مافی فرزند نظام السلطنه
آوخ از دور سپهر آه و افسوس و دریغ
کان مه روشن ماگشت بنهفته بمیغ
گوهری روشن و پاک شد نهان در دل خاک
در هنر فرد وحید در سخن سخت و بلیغ
تیغی از کلک زبان آخت بر خصم وطن
ای دریغا بنیام رفت آن آخته تیغ
چاره جز صبر نماند زانکه کس را نبود
با قضا دست ستیز از قدر پای گریغ
چون امیری زغمش آگهی یافت بدرد
بهر تاریخ نگاشت «آه و صد آه دریغ »
کان مه روشن ماگشت بنهفته بمیغ
گوهری روشن و پاک شد نهان در دل خاک
در هنر فرد وحید در سخن سخت و بلیغ
تیغی از کلک زبان آخت بر خصم وطن
ای دریغا بنیام رفت آن آخته تیغ
چاره جز صبر نماند زانکه کس را نبود
با قضا دست ستیز از قدر پای گریغ
چون امیری زغمش آگهی یافت بدرد
بهر تاریخ نگاشت «آه و صد آه دریغ »
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۳۸ - در علم کف شناسی
نام تلهای کواکب که بود در کف دست
گر ز ابهام شماری و به خنصر گروی
زهره و مشتری است و زحل و شمس آنگاه
تیر و مریخ و قمر نیک شناس ای اخوی
خط زهره است چو از شمس روی سوی زحل
خط مریخ چو از زهره به برجیس روی
خط قوس از متوازی بخط مریخ است
نام آن خط حیات است و بآن شاد شوی
از تل شمس عمودی که بپایان آمد
خط شمس است و شود فال تو زان نیک قوی
زیر تیر است بشکل افقی خط قران
قوس آن سوی قمر خط بداهت شنوی
از زحل خط عمودی سوی کف خط نصیب
هست تقدیر تو آسوده زبی یا بدوی
خط مایل زقرآن سوی کف از صحت دان
کهکشان از سوی مریخ بر آید بسوی
گر ز ابهام شماری و به خنصر گروی
زهره و مشتری است و زحل و شمس آنگاه
تیر و مریخ و قمر نیک شناس ای اخوی
خط زهره است چو از شمس روی سوی زحل
خط مریخ چو از زهره به برجیس روی
خط قوس از متوازی بخط مریخ است
نام آن خط حیات است و بآن شاد شوی
از تل شمس عمودی که بپایان آمد
خط شمس است و شود فال تو زان نیک قوی
زیر تیر است بشکل افقی خط قران
قوس آن سوی قمر خط بداهت شنوی
از زحل خط عمودی سوی کف خط نصیب
هست تقدیر تو آسوده زبی یا بدوی
خط مایل زقرآن سوی کف از صحت دان
کهکشان از سوی مریخ بر آید بسوی
ادیب الممالک : مثنویات
شمارهٔ ۲ - داستان کفش ابوالقاسم طنبوری بغدادی
مطرب عشق بگلبانگ طرب
خواند این نغمه بصد شور و شغب
که ابوالقاسم طنبور نواز
در عراق آمده از ملک حجاز
سالها ساکن بغداد شده
از غم حادثه آزاد شده
داشت در پای یکی پاافزار
زشت و سنگین و بد و ناهموار
هفت سال از پی هم کرده بپا
گشته در پای وی انگشت نما
با سر سوزن و با نوک درفش
دوخته رقعه بسی بر آن کفش
بسکه بر دوره آن پینه زده
وصله از پنبه و پشمینه زده
شده هر فردی از آن چون غاری
وزن هر یک بنظر خرواری
در مقام طرب و بزم سرود
کفش او مضحکه رندان بود
ظرفا کرده ورا ضرب مثل
گفته ذااثقل من صخر جبل
روزی از خانه ببازار شتاف
بود بیکار و پی کار شتافت
آن سبکپای بدین کفش گران
رفت در کارگه شیشه گران
آمد اندر بر او سمساری
کرد تعظیم چو خدمتکاری
گفت ای دوست خدا یار تو باد
بخت پیروز مددکار تو باد
از حلب آمده بازرگانی
یافته ثروت بی پایانی
با خود آورده ز کالای حلب
شیشهائی همه با نقش ذهب
رایگان باشد اگر بازخری
پس فروشی و از آن سود بری
زانکه امروز کساد آمده سوق
نیست این مسئله را کس مسبوق
روزکی چند چوزان درگذرد
مشتری از تو بتضعیف خرد
زین قبل بروی از افسانه سرود
تا ابوالقاسم ما کیسه گشود
شصت دینار زر سرخ شمرد
شیشه بگرفت و بحمال سپرد
قدمی چند چو زان ره پیمود
گذرش در صف عطاران بود
باز برخورد بسمسار دیگر
باری آمد به دلش بار دیگر
گفت سمسار بدو کای سره مرد
طالعت نو شد و بختت آورد
کامد اینک ز نصیبین بعراق
تاجری نامور از اهل وفاق
چند خروار گلاب آورده است
که ز رخسار گل آب آورده است
اگر آن را همگی بازخری
صفقة رایحة در کسیه بری
پس چندی بمکاس و بمکیس
دو برابر شودت مایه بکیس
قصه کوته که ابوالقاسم گول
تاه فی الغیل و غالته الغول
شصت دینار دگر زان زرناب
داد و در شیشه فرو ریخت گلاب
شاد و خرم سوی کاشانه شتاف
دلش از شوق چو اخگر می تافت
شیشها را همه اندر بن طاق
چید و آسوده برون شد زوثاق
رفت از آنجا سوی گرمابه فراز
که ز تن شوخ فرو شوید باز
دوستی در سر حمامش دید
مردمی کرد و ز حالش پرسید
پس نگاهی سوی پای افزارش
کرد و شد رنجه از آن دیدارش
گفت این کنده بپا از چه نهی
مگرت شد ز خرد مغز تهی
این نه کفش است که اندر همه حال
زاولانه است و چدار است و شکال
پنجه از بار گران رنجه مکن
خویش را بی سبب اشکنجه مکن
گر ز فقر است من اینک ز کرم
موزه نغز برای تو خرم
که از این بار گران باز رهی
کنده و چنبره برپا ننهی
چون ابوالقاسم از آن یار کهن
کرد در گوش بدین گونه سخن
گفت ای دوست ز جان بستم عهد
که کنم در پی فرمان تو جهد
این همی گفت و لباس از تن کند
خویش را در دل گرمابه فکند
سر و تن شست و برون آمد چست
بر سر جامه خود رفت نخست
پس قبا در تن و دستار بسر
هشت مردانه فرو بست کمر
موزه ای دید بسی تازه و نغز
همچو بادام برون آمده مغز
بگمانش که بود هدیه دوست
ارمغانی است که شایسته اوست
کرد در پای و روان گشت چو باد
موزه خویش در آنجا بنهاد
از قضا موزه قاضی بوده است
هدیه دوست گمان فرموده است
قاضی آمد بدر از گرمابه
همچو مرغی که بود در تابه
رخت پوشیده بخادم فرمود
که بنه کفش مرا اینک زود
خادم از چار طرف در نگریست
گفت اینجا اثر از کفش تو نیست
گفت قاضی بنگر از چپ و راست
کفش از غیر در اینجا برجاست؟
گفت خادم که بجا مانده فراز
کفش بوالقاسم طنبور نواز
قاضی از خشم بغرید چو شیر
گفت این سفله بمن گشته دلیر
مست بیرون شده از پرده همی
پای در کفش من آورده همی
نک دوچار غضبش باید کرد
بدرستی ادبش باید کرد
این همی گفت و فرستاد عوان
که بتازند بسرعت پی آن
رفت دژخیم و فراز آوردش
خسته و کوفته باز آوردش
گفت قاضی که بدین بوالعجبی
چیره دستی کنی و بی ادبی
تاکنون مطرب و قوال بدی
این زمان سارق و محتال شدی
حد سارق ز خدا قطع ید است
حیله گر در خور نفی بلد است
لیک تادیب ترا ای بدبخت
کفش پایت بسرت کوبم سخت
هفت سال آنچه کشیدی در پا
بر سرت نه که عزیز است ترا
هان بگیرید ز سر دستارش
سر بکوبید ز پای افزارش
تا دماغش شود از باد تهی
ناورد فکرتش این روسیهی
من چگویم که ابوالقاسم زار
تا چه اندازه کشید است آزار
خانه در دست عدو روفته شد
تن بزندان درو سرکوفته شد
مال بسیار بتاوان گناه
داده با حال پریشان و تباه
مدتی دیر بزندان مانده
دور از صحبت رندان مانده
پس ششماه شد آزاد از بند
همچو گرگ از تله آهو ز کمند
کفشها را زده در زیر بغل
زر سرخش شده زان سیم دغل
تند شد تا بکنار دجله
چون عروسی که رود در حجله
در کنار شط بغداد نشست
کفش در آب فکند از کف دست
گفت استودعک الله ای کفش
جاودان باش در این آب بنفش
نشوی خسته ز مهجوری ما
خوش بود دوستی و دوری ما
چون ابوالقاسم ز آنجا برگشت
هفته ای بیش از آن بر نگذشت
که یکی مردک صیاد ز کید
دام افکند در آب از پی صید
دید سنگین شده دامش چندان
که فتد شانه اش از بار گران
گفت بسم الله و از آب کشید
من چگویم که در آن دام چه دید
کانچه در پرده زنبوری بود
کفش بوالقاسم طنبوری بود
مرد صیاد ز بدبختی خویش
زد بسر کرد فغان از دل ریش
خواست از خشم در آب افکندش
غوطه ور در دل دریا کندش
عقل گفتش چکنی دست بدار
رحم بر خسته دل سوخته آر
کفش بوالقاسم مسکین است این
الذی المسه سبع سنین
هفت سال است که پوشیده بناز
رقعه بر رقعه بر او دوخته باز
بیقین یاوه شده است اندر آب
گشته بوالقاسم ازین غصه کباب
بهتر آنست که این پای افزار
برسانم بابوالقاسم زار
پس روان شد بدر خانه وی
دید بسته در کاشانه وی
هر طرف نیک نظر کرد درست
روزنی دید ز یک گوشه نخست
کفش را کرد از آنجا پرتاب
سوی ایوان و روان شد بشتاب
کفش بر طاق گلاب آمد راست
خرد گشتند همه بی کم و کاست
شیشهائی که پر از ماء الورد
همه بشکست و بپایان آورد
چون ابوالقاسم بیچاره رسید
جانب خانه و این حال بدید
زد بسر گفت مرا زین نعلین
هست تا روز ابد شیون و شین
آه از دست تو ای پای افزار
که همی داریم اندر آزار
چکنم کز تو خلاصی یابم
به که گویم بکجا بشتابم
تا شب از دیده گشودی رگ خون
چون شب آمد زسرا شد بیرون
حیلتی تازه برانگیخت که تا
ریش خود سازد از آن کفش رها
چاره آن دید که چاهی بکند
کفش را در دل آن دفن کند
نوز ناخوانده خروس سحری
ذکر دادار بتازی و دری
خویش و بیگانه و همسایه بخواب
خورده از ساغر مهتاب شراب
کوچه ای را تهی از مردم یافت
سیخ برداشت زمین را بشکافت
تا که در خاک کند موزه خود
برد از دل غم هر روزه خود
گشت همسایه بناگه بیدار
سوی کوچه نگریست از دیوار
بانک و فریاد برآورد و نفیر
کای عسس دزد شریر است بگیر
زین هیاهو عسس و شحنه ز کو
گرد گشتند بدور سر او
مردم از کوچه و همسایه ز بام
هر یکی رانده بر او صد دشنام
تنش از ضربت سیلی خستند
کله اش کوفته دستش بستند
اهرم اندر بغل و سیخ بدست
شد گرفتار چو ماهی در شست
محتسب گفت بسالار عسس
ببر این دزد دنی در محبس
سنگ بر خایه اش آویخته کن
بند بر پا نه و نی بر ناخن
در شکنجه کش و لت زن شاید
که ز انکار به اقرار آید
آنچه دزدی شده ز اموال کسان
بایدش داد بدست عسسان
الغرض مرشد طنبور زنان
شد گرفتار بلا نوحه کنان
پشتش از بار بلا سنگین شد
محبس شحنه از او رنگین شد
ماند ششماه تمام اندر بند
خسته و کوفته پژمان و نژند
روز و شب برشکمش چوب زدند
زر و سیمش بفراست ستدند
پس ششماه چو آزادی یافت
تشنه و گرسنه در خانه شتافت
چشمش افتاد بدان کفش زمخت
که بدی سخت و خشن چون کیمخت
گفت تا کی ز تو اندر تعبم
بخدا آمده جانم بلبم
سخره ام بر عقلا و سفها
چکنم کز تو کنم ریش رها
ساعتی سیل سرشک از مژه ریخت
پس از آن حیله دیگر انگیخت
کفش بگرفت و روان گشت چو باد
تا گذارش بسرائی افتاد
این سرا مطبخ بی برگان بود
مسکن تاجر و بازرگان بود
رفت ابوالقاسم از آنجا بدرون
همچو مردی که گرفتار جنون
پس پی تخلیه در مبرز تاخت
کفش را در چه مبرز انداخت
یکشب آسوده ببستر خسبید
خبر کفش ز جائی نشنید
بامدادان که بر این طاق بنفش
مهر زد بر سر مه زرین کفش
با دلی خسته برون شد ز سرا
دید بر خواسته بر در غوغا
ده عوان از دو طرف بیکم و کاست
حمله کردند بر او از چپ و راست
زان میان رندک بازاری مست
کفش آلوده ی او داشت بدست
کوفت بر فرق ابوالقاسم سخت
گند کرد ریشش و گفت ای بدبخت
این مداس تو جهان تنگ آورد
چه خرابی که درین ملک نکرد
بوالعجب دسته گلی داده بر آب
کوره مبرز خان کرده خراب
راه تنبوشه مبرز شده سد
صد مقنی نتوان کردن رد
ریخ بالا زده از چه بفضا
گند پیچیده در ایوان و سرا
لایق سبلت و ریشت برخیز
بی سخن بر در والی شو تیز
مخلص او را چو مقید کردند
مستقیما سوی محبس بردند
با چنین حال بد و روز سیاه
ماند در محبس والی ششماه
آخرالامر باحوال نژند
داد تاوان و رها شد از بند
رفت در خانه و نعلین را شست
بر سر بام سرا هشت درست
سگی اندر طمع طعمه ببام
بود اندر تک و پو ناهنگام
کفش را طعمه گمان کرد ز جوع
خواست ناگه کند از بام رجوع
بدهان برزد و با پوزه گرفت
جست ازین بام بدان بام شگفت
درگه جستن او بیماری
بود خفته به پس دیواری
کفش اندر سر بیمار افتاد
خرد شد مغزش و از کار افتاد
اقربایش بر قاضی رفتند
کفش بردند و ظلامت گفتند
دیه قتل نبشتند بر او
تهمت مظلمه هشتند بر او
شرطه ای آمد و دژخیم و عسس
باز بردند ورا در محبس
خانه اش یکسره غارت کردند
تن بزنجیر اسارت کردند
شد تهی کیسه ز قطمیر و نفیر
گشت مسکین و پریشان و فقیر
پس چندی که شد از بند رها
رفت از محبس والی بسرا
چشمش افتاد بر آن جفت نعال
که از او گشته پریشان احوال
دیرگاهی بخدا زونالید
پس یکی چاره ز نو بگسالید
رفت در محکمه قاضی شهر
گفت افسانه کفش و غم دهر
آنچه بگذشته بر سروعلن
راند در محضر قاضی بسخن
نه قماری زده ام با رندان
که شوم در خور بند و زندان
نک دو سال است که این کهنه مداس
حاصل عمر مرا گشته چو داس
اصلح الله امورک از مهر
بگشا بر رخ مهجوران چهر
شکوه دارم بدرت زین نعلین
که نصیبم شده ز او خف حنین
من از این کفش کنون بیزارم
که کساد است از او بازارم
تاکنون عاقله اش من بودم
پس مسئولیتش فرسودم
هم از امروز کنم استعفا
تاکه مسئول نباشم فردا
خود نیم ضامن جرمش زین پس
تاکنون هر چه کشیدستم بس
بین ما نافه تفریق نویس
که دگر هیچ ندارم در کیس
خنده زد قاضی و از همت خویش
مرهمی هشت ورا بر دل ریش
گفت تا چاره دردش سازند
کفشها را به تنور اندازند
گرچه این رشته دراز آوردم
مثلی بر تو فراز آوردم
ملک ایران که چو بیت الحزن است
جفت بوالقاسم طنبورزن است
کفش او حضرت شاهنشه ماست
طرفه کفشی که نداند چپ و راست
هر کجا بگذرد این کفش ز پی
می دود بهر بلای تن وی
تا در آتش کشد این خاک خراب
میرود گه بهوا گاه در آب
گاه در مبرز و گاه اندر بام
می زند لطمه بر این ملک مدام
می رسد از صف کرمانشاهان
در قطار وزراء ناگاهان
فتنه شرق و بلای غرب است
با عدو سلم و بیاران حرب است
ما از این کفش بدل بیزاریم
لیک هر دم غمی از نو داریم
قاضئی کو که علی نصب العین
حکم تفریق دهد فیمابین
خواند این نغمه بصد شور و شغب
که ابوالقاسم طنبور نواز
در عراق آمده از ملک حجاز
سالها ساکن بغداد شده
از غم حادثه آزاد شده
داشت در پای یکی پاافزار
زشت و سنگین و بد و ناهموار
هفت سال از پی هم کرده بپا
گشته در پای وی انگشت نما
با سر سوزن و با نوک درفش
دوخته رقعه بسی بر آن کفش
بسکه بر دوره آن پینه زده
وصله از پنبه و پشمینه زده
شده هر فردی از آن چون غاری
وزن هر یک بنظر خرواری
در مقام طرب و بزم سرود
کفش او مضحکه رندان بود
ظرفا کرده ورا ضرب مثل
گفته ذااثقل من صخر جبل
روزی از خانه ببازار شتاف
بود بیکار و پی کار شتافت
آن سبکپای بدین کفش گران
رفت در کارگه شیشه گران
آمد اندر بر او سمساری
کرد تعظیم چو خدمتکاری
گفت ای دوست خدا یار تو باد
بخت پیروز مددکار تو باد
از حلب آمده بازرگانی
یافته ثروت بی پایانی
با خود آورده ز کالای حلب
شیشهائی همه با نقش ذهب
رایگان باشد اگر بازخری
پس فروشی و از آن سود بری
زانکه امروز کساد آمده سوق
نیست این مسئله را کس مسبوق
روزکی چند چوزان درگذرد
مشتری از تو بتضعیف خرد
زین قبل بروی از افسانه سرود
تا ابوالقاسم ما کیسه گشود
شصت دینار زر سرخ شمرد
شیشه بگرفت و بحمال سپرد
قدمی چند چو زان ره پیمود
گذرش در صف عطاران بود
باز برخورد بسمسار دیگر
باری آمد به دلش بار دیگر
گفت سمسار بدو کای سره مرد
طالعت نو شد و بختت آورد
کامد اینک ز نصیبین بعراق
تاجری نامور از اهل وفاق
چند خروار گلاب آورده است
که ز رخسار گل آب آورده است
اگر آن را همگی بازخری
صفقة رایحة در کسیه بری
پس چندی بمکاس و بمکیس
دو برابر شودت مایه بکیس
قصه کوته که ابوالقاسم گول
تاه فی الغیل و غالته الغول
شصت دینار دگر زان زرناب
داد و در شیشه فرو ریخت گلاب
شاد و خرم سوی کاشانه شتاف
دلش از شوق چو اخگر می تافت
شیشها را همه اندر بن طاق
چید و آسوده برون شد زوثاق
رفت از آنجا سوی گرمابه فراز
که ز تن شوخ فرو شوید باز
دوستی در سر حمامش دید
مردمی کرد و ز حالش پرسید
پس نگاهی سوی پای افزارش
کرد و شد رنجه از آن دیدارش
گفت این کنده بپا از چه نهی
مگرت شد ز خرد مغز تهی
این نه کفش است که اندر همه حال
زاولانه است و چدار است و شکال
پنجه از بار گران رنجه مکن
خویش را بی سبب اشکنجه مکن
گر ز فقر است من اینک ز کرم
موزه نغز برای تو خرم
که از این بار گران باز رهی
کنده و چنبره برپا ننهی
چون ابوالقاسم از آن یار کهن
کرد در گوش بدین گونه سخن
گفت ای دوست ز جان بستم عهد
که کنم در پی فرمان تو جهد
این همی گفت و لباس از تن کند
خویش را در دل گرمابه فکند
سر و تن شست و برون آمد چست
بر سر جامه خود رفت نخست
پس قبا در تن و دستار بسر
هشت مردانه فرو بست کمر
موزه ای دید بسی تازه و نغز
همچو بادام برون آمده مغز
بگمانش که بود هدیه دوست
ارمغانی است که شایسته اوست
کرد در پای و روان گشت چو باد
موزه خویش در آنجا بنهاد
از قضا موزه قاضی بوده است
هدیه دوست گمان فرموده است
قاضی آمد بدر از گرمابه
همچو مرغی که بود در تابه
رخت پوشیده بخادم فرمود
که بنه کفش مرا اینک زود
خادم از چار طرف در نگریست
گفت اینجا اثر از کفش تو نیست
گفت قاضی بنگر از چپ و راست
کفش از غیر در اینجا برجاست؟
گفت خادم که بجا مانده فراز
کفش بوالقاسم طنبور نواز
قاضی از خشم بغرید چو شیر
گفت این سفله بمن گشته دلیر
مست بیرون شده از پرده همی
پای در کفش من آورده همی
نک دوچار غضبش باید کرد
بدرستی ادبش باید کرد
این همی گفت و فرستاد عوان
که بتازند بسرعت پی آن
رفت دژخیم و فراز آوردش
خسته و کوفته باز آوردش
گفت قاضی که بدین بوالعجبی
چیره دستی کنی و بی ادبی
تاکنون مطرب و قوال بدی
این زمان سارق و محتال شدی
حد سارق ز خدا قطع ید است
حیله گر در خور نفی بلد است
لیک تادیب ترا ای بدبخت
کفش پایت بسرت کوبم سخت
هفت سال آنچه کشیدی در پا
بر سرت نه که عزیز است ترا
هان بگیرید ز سر دستارش
سر بکوبید ز پای افزارش
تا دماغش شود از باد تهی
ناورد فکرتش این روسیهی
من چگویم که ابوالقاسم زار
تا چه اندازه کشید است آزار
خانه در دست عدو روفته شد
تن بزندان درو سرکوفته شد
مال بسیار بتاوان گناه
داده با حال پریشان و تباه
مدتی دیر بزندان مانده
دور از صحبت رندان مانده
پس ششماه شد آزاد از بند
همچو گرگ از تله آهو ز کمند
کفشها را زده در زیر بغل
زر سرخش شده زان سیم دغل
تند شد تا بکنار دجله
چون عروسی که رود در حجله
در کنار شط بغداد نشست
کفش در آب فکند از کف دست
گفت استودعک الله ای کفش
جاودان باش در این آب بنفش
نشوی خسته ز مهجوری ما
خوش بود دوستی و دوری ما
چون ابوالقاسم ز آنجا برگشت
هفته ای بیش از آن بر نگذشت
که یکی مردک صیاد ز کید
دام افکند در آب از پی صید
دید سنگین شده دامش چندان
که فتد شانه اش از بار گران
گفت بسم الله و از آب کشید
من چگویم که در آن دام چه دید
کانچه در پرده زنبوری بود
کفش بوالقاسم طنبوری بود
مرد صیاد ز بدبختی خویش
زد بسر کرد فغان از دل ریش
خواست از خشم در آب افکندش
غوطه ور در دل دریا کندش
عقل گفتش چکنی دست بدار
رحم بر خسته دل سوخته آر
کفش بوالقاسم مسکین است این
الذی المسه سبع سنین
هفت سال است که پوشیده بناز
رقعه بر رقعه بر او دوخته باز
بیقین یاوه شده است اندر آب
گشته بوالقاسم ازین غصه کباب
بهتر آنست که این پای افزار
برسانم بابوالقاسم زار
پس روان شد بدر خانه وی
دید بسته در کاشانه وی
هر طرف نیک نظر کرد درست
روزنی دید ز یک گوشه نخست
کفش را کرد از آنجا پرتاب
سوی ایوان و روان شد بشتاب
کفش بر طاق گلاب آمد راست
خرد گشتند همه بی کم و کاست
شیشهائی که پر از ماء الورد
همه بشکست و بپایان آورد
چون ابوالقاسم بیچاره رسید
جانب خانه و این حال بدید
زد بسر گفت مرا زین نعلین
هست تا روز ابد شیون و شین
آه از دست تو ای پای افزار
که همی داریم اندر آزار
چکنم کز تو خلاصی یابم
به که گویم بکجا بشتابم
تا شب از دیده گشودی رگ خون
چون شب آمد زسرا شد بیرون
حیلتی تازه برانگیخت که تا
ریش خود سازد از آن کفش رها
چاره آن دید که چاهی بکند
کفش را در دل آن دفن کند
نوز ناخوانده خروس سحری
ذکر دادار بتازی و دری
خویش و بیگانه و همسایه بخواب
خورده از ساغر مهتاب شراب
کوچه ای را تهی از مردم یافت
سیخ برداشت زمین را بشکافت
تا که در خاک کند موزه خود
برد از دل غم هر روزه خود
گشت همسایه بناگه بیدار
سوی کوچه نگریست از دیوار
بانک و فریاد برآورد و نفیر
کای عسس دزد شریر است بگیر
زین هیاهو عسس و شحنه ز کو
گرد گشتند بدور سر او
مردم از کوچه و همسایه ز بام
هر یکی رانده بر او صد دشنام
تنش از ضربت سیلی خستند
کله اش کوفته دستش بستند
اهرم اندر بغل و سیخ بدست
شد گرفتار چو ماهی در شست
محتسب گفت بسالار عسس
ببر این دزد دنی در محبس
سنگ بر خایه اش آویخته کن
بند بر پا نه و نی بر ناخن
در شکنجه کش و لت زن شاید
که ز انکار به اقرار آید
آنچه دزدی شده ز اموال کسان
بایدش داد بدست عسسان
الغرض مرشد طنبور زنان
شد گرفتار بلا نوحه کنان
پشتش از بار بلا سنگین شد
محبس شحنه از او رنگین شد
ماند ششماه تمام اندر بند
خسته و کوفته پژمان و نژند
روز و شب برشکمش چوب زدند
زر و سیمش بفراست ستدند
پس ششماه چو آزادی یافت
تشنه و گرسنه در خانه شتافت
چشمش افتاد بدان کفش زمخت
که بدی سخت و خشن چون کیمخت
گفت تا کی ز تو اندر تعبم
بخدا آمده جانم بلبم
سخره ام بر عقلا و سفها
چکنم کز تو کنم ریش رها
ساعتی سیل سرشک از مژه ریخت
پس از آن حیله دیگر انگیخت
کفش بگرفت و روان گشت چو باد
تا گذارش بسرائی افتاد
این سرا مطبخ بی برگان بود
مسکن تاجر و بازرگان بود
رفت ابوالقاسم از آنجا بدرون
همچو مردی که گرفتار جنون
پس پی تخلیه در مبرز تاخت
کفش را در چه مبرز انداخت
یکشب آسوده ببستر خسبید
خبر کفش ز جائی نشنید
بامدادان که بر این طاق بنفش
مهر زد بر سر مه زرین کفش
با دلی خسته برون شد ز سرا
دید بر خواسته بر در غوغا
ده عوان از دو طرف بیکم و کاست
حمله کردند بر او از چپ و راست
زان میان رندک بازاری مست
کفش آلوده ی او داشت بدست
کوفت بر فرق ابوالقاسم سخت
گند کرد ریشش و گفت ای بدبخت
این مداس تو جهان تنگ آورد
چه خرابی که درین ملک نکرد
بوالعجب دسته گلی داده بر آب
کوره مبرز خان کرده خراب
راه تنبوشه مبرز شده سد
صد مقنی نتوان کردن رد
ریخ بالا زده از چه بفضا
گند پیچیده در ایوان و سرا
لایق سبلت و ریشت برخیز
بی سخن بر در والی شو تیز
مخلص او را چو مقید کردند
مستقیما سوی محبس بردند
با چنین حال بد و روز سیاه
ماند در محبس والی ششماه
آخرالامر باحوال نژند
داد تاوان و رها شد از بند
رفت در خانه و نعلین را شست
بر سر بام سرا هشت درست
سگی اندر طمع طعمه ببام
بود اندر تک و پو ناهنگام
کفش را طعمه گمان کرد ز جوع
خواست ناگه کند از بام رجوع
بدهان برزد و با پوزه گرفت
جست ازین بام بدان بام شگفت
درگه جستن او بیماری
بود خفته به پس دیواری
کفش اندر سر بیمار افتاد
خرد شد مغزش و از کار افتاد
اقربایش بر قاضی رفتند
کفش بردند و ظلامت گفتند
دیه قتل نبشتند بر او
تهمت مظلمه هشتند بر او
شرطه ای آمد و دژخیم و عسس
باز بردند ورا در محبس
خانه اش یکسره غارت کردند
تن بزنجیر اسارت کردند
شد تهی کیسه ز قطمیر و نفیر
گشت مسکین و پریشان و فقیر
پس چندی که شد از بند رها
رفت از محبس والی بسرا
چشمش افتاد بر آن جفت نعال
که از او گشته پریشان احوال
دیرگاهی بخدا زونالید
پس یکی چاره ز نو بگسالید
رفت در محکمه قاضی شهر
گفت افسانه کفش و غم دهر
آنچه بگذشته بر سروعلن
راند در محضر قاضی بسخن
نه قماری زده ام با رندان
که شوم در خور بند و زندان
نک دو سال است که این کهنه مداس
حاصل عمر مرا گشته چو داس
اصلح الله امورک از مهر
بگشا بر رخ مهجوران چهر
شکوه دارم بدرت زین نعلین
که نصیبم شده ز او خف حنین
من از این کفش کنون بیزارم
که کساد است از او بازارم
تاکنون عاقله اش من بودم
پس مسئولیتش فرسودم
هم از امروز کنم استعفا
تاکه مسئول نباشم فردا
خود نیم ضامن جرمش زین پس
تاکنون هر چه کشیدستم بس
بین ما نافه تفریق نویس
که دگر هیچ ندارم در کیس
خنده زد قاضی و از همت خویش
مرهمی هشت ورا بر دل ریش
گفت تا چاره دردش سازند
کفشها را به تنور اندازند
گرچه این رشته دراز آوردم
مثلی بر تو فراز آوردم
ملک ایران که چو بیت الحزن است
جفت بوالقاسم طنبورزن است
کفش او حضرت شاهنشه ماست
طرفه کفشی که نداند چپ و راست
هر کجا بگذرد این کفش ز پی
می دود بهر بلای تن وی
تا در آتش کشد این خاک خراب
میرود گه بهوا گاه در آب
گاه در مبرز و گاه اندر بام
می زند لطمه بر این ملک مدام
می رسد از صف کرمانشاهان
در قطار وزراء ناگاهان
فتنه شرق و بلای غرب است
با عدو سلم و بیاران حرب است
ما از این کفش بدل بیزاریم
لیک هر دم غمی از نو داریم
قاضئی کو که علی نصب العین
حکم تفریق دهد فیمابین
ادیب الممالک : مثنویات
شماره ۲۵ - شاعری گفت که در راه حجاز
شاعری گفت که در راه حجاز
بودم از شوق حرم در تک و تاز
در دل بادیه اشتر راندم
وز دل پاک خدا را خواندم
گشتمی رهسپر خانه چو پیک
گفتمی خانه خدا را لبیک
خواندمی هر نفس از قول کمیت
بیت در منقبت اهل البیت
از جوانان عراقی با من
همسفر بود درین ره دو سه تن
باده پیما و غزل خوان و حریف
شوخ و شنگول و سبک روح و ظریف
زین حریفان وفا پیشه تنی
داشت دربار ز می چند منی
همرهانش ز فلان و بهمان
همه بودند مر او را مهمان
هر کجا بار فرود آوردند
روی سوی لهو سرود آوردند
باده نوشیده و سرمست شدند
سرگران گشته و از دست شدند
روزی اندر سرآبی در دشت
رخت هشته ز اشتر پی گشت
آمدند از فرس سیر فرود
رفت بر چرخ برین بانگ سرود
قریه ای بود به یک فرسنگی
مردمش جمله دلیر و جنگی
کارشان بود بآیین عرب
کشتن مردم و تاراج سلب
تاخته بر سر یکدیگر جیش
فرق ننهاده یمانی ز قریش
زالی از مردم آن ده بشتاب
بر سرچشمه روان شد پی آب
قدش از گردش گردون شده خم
روزگارش سیه و حال دژم
در جگر خون و برخ ریخته اشگ
در دل اندوه و بدوش اندر مشک
آمد اندر سر آن چشمه نشست
شست در آب روان صورت و دست
خار با سوزن مژگان از پای
کند و نالید بدرگاه خدای
دید جمعی ز جوانان عرب
بر سر چشمه مهیای طرب
گفتی اندر لب جوی و برکشت
سایه گسترده درخشان بهشت
رخت عیش و هوس افکنده در آب
شده از ساغر می مست و خراب
چون جوانی و غرور و مستی
داشت در خاطرشان همدستی
زال را دیده و از دیدن وی
جوش زد در سرشان ساغر می
روی کردند بدان زال نوان
کای بگلزار طرب سرو روان
تا جمال تو فروغ افکن شد
از فروغت دل ما روشن شد
گر چه ما بی سر و پائیم و گدا
سر نهادیم تو را بر کف پا
از فقیران گدا چهره مپوش
بنشین بذله بگو باده بنوش
زانکه ما یکسره مهمان توایم
میهمان نمک خوان توایم
میهمان هدیه یزدان بوده است
اکر موالضیف نبی فرموده است
الغرض با سخن شورانگیز
شعر شیرین محبت آمیز
آتش دیمه و برفاب تموز
نرم کردند دل سنگ عجوز
زال بیچاره ندانست که هست
سخره و مسخره مردم مست
زد در دولت دیرینه خویش
دور کرد از نظر آیینه خویش
سخن اهل ریا باور کرد
خنده ای برزد و بازی سر کرد
پهن شد بر سر کشت و لب جو
گفت کو دل که منستم دلجو
نوجوانی قدح از می پر کرد
گنج چه یاقوت روان از در کرد
به ادب بر کف پتیاره نهاد
گفتش این باده بخور نوشت باد
زال بگرفت و بپرسید که چیست
از چه رو نوشم و این ساقی کیست
پس بلا جرعه فرو ریخت بکام
طشت پرهیز درافکند از بام
بعد از آن دست سوی خوان آورد
لقمه ای چند زد از یخنی سرد
خوردنی دید فزون از شش و هفت
سوسمار و وزغ از یادش رفت
تا توانست بتعجیل و شتاب
خورد از آن قلیه و بریان کباب
ساخت در مائده جولان فرسش
باز شد زان می گلگون هوسش
آنقدر خورد که شد معده وی
سیر از قلیه و سیراب از می
با می کهنه چو ناهار شکست
شرم را رونق بازار شکست
دخت جمشید کیانی افکند
زال تازی را از بام بلند
چهره اش سرخ و برافروخته شد
خانمان خردش سوخته شد
آتش عشق زدش شعله بجان
شهوت طبع شد اندر هیجان
گفت با خنده و با عشوه و ناز
به حریفان محبت پرداز
این چه آب است که دور از همه چیز
هست سوزنده تر از آتش تیز
گفتش آن یک بود این باده ناب
دشمن شرم و خرد مایه خواب
نفس را خانه بر انداز ورع
طبع را سلسله جنبان طمع
گفت در شهر شما پرد گیان
هیچ نوشند از این قوت روان
بزم عشرت چو شود آماده
ماده را هست نصیب از باده
جمله گفتند بلی ماده و نر
همه گیرند از این بستان بر
چون در شیشه می بگشائیم
بزنان نیز قدح پیمائیم
چون عجوز این سخن آورد بگوش
خنده ای برزد و آمد به خروش
گفت یزنین برب العکبة
گر نهانشان کنی اندر جعبه
سر زن چون شود از مستی گرم
بدرد بر تن خود جامه شرم
زن میخواره جگرخواره شود
اهرمن سیرت و پتیاره شود
زانکه می دشمن شرم و خرد است
زن بی شرم و خرد دیو و دد است
مادرت چون می گلگون نوشد
پدرت گو قدح خون نوشد
باده اندر قدح ماده مریز
پنبه را دور کن از آتش تیز
بودم از شوق حرم در تک و تاز
در دل بادیه اشتر راندم
وز دل پاک خدا را خواندم
گشتمی رهسپر خانه چو پیک
گفتمی خانه خدا را لبیک
خواندمی هر نفس از قول کمیت
بیت در منقبت اهل البیت
از جوانان عراقی با من
همسفر بود درین ره دو سه تن
باده پیما و غزل خوان و حریف
شوخ و شنگول و سبک روح و ظریف
زین حریفان وفا پیشه تنی
داشت دربار ز می چند منی
همرهانش ز فلان و بهمان
همه بودند مر او را مهمان
هر کجا بار فرود آوردند
روی سوی لهو سرود آوردند
باده نوشیده و سرمست شدند
سرگران گشته و از دست شدند
روزی اندر سرآبی در دشت
رخت هشته ز اشتر پی گشت
آمدند از فرس سیر فرود
رفت بر چرخ برین بانگ سرود
قریه ای بود به یک فرسنگی
مردمش جمله دلیر و جنگی
کارشان بود بآیین عرب
کشتن مردم و تاراج سلب
تاخته بر سر یکدیگر جیش
فرق ننهاده یمانی ز قریش
زالی از مردم آن ده بشتاب
بر سرچشمه روان شد پی آب
قدش از گردش گردون شده خم
روزگارش سیه و حال دژم
در جگر خون و برخ ریخته اشگ
در دل اندوه و بدوش اندر مشک
آمد اندر سر آن چشمه نشست
شست در آب روان صورت و دست
خار با سوزن مژگان از پای
کند و نالید بدرگاه خدای
دید جمعی ز جوانان عرب
بر سر چشمه مهیای طرب
گفتی اندر لب جوی و برکشت
سایه گسترده درخشان بهشت
رخت عیش و هوس افکنده در آب
شده از ساغر می مست و خراب
چون جوانی و غرور و مستی
داشت در خاطرشان همدستی
زال را دیده و از دیدن وی
جوش زد در سرشان ساغر می
روی کردند بدان زال نوان
کای بگلزار طرب سرو روان
تا جمال تو فروغ افکن شد
از فروغت دل ما روشن شد
گر چه ما بی سر و پائیم و گدا
سر نهادیم تو را بر کف پا
از فقیران گدا چهره مپوش
بنشین بذله بگو باده بنوش
زانکه ما یکسره مهمان توایم
میهمان نمک خوان توایم
میهمان هدیه یزدان بوده است
اکر موالضیف نبی فرموده است
الغرض با سخن شورانگیز
شعر شیرین محبت آمیز
آتش دیمه و برفاب تموز
نرم کردند دل سنگ عجوز
زال بیچاره ندانست که هست
سخره و مسخره مردم مست
زد در دولت دیرینه خویش
دور کرد از نظر آیینه خویش
سخن اهل ریا باور کرد
خنده ای برزد و بازی سر کرد
پهن شد بر سر کشت و لب جو
گفت کو دل که منستم دلجو
نوجوانی قدح از می پر کرد
گنج چه یاقوت روان از در کرد
به ادب بر کف پتیاره نهاد
گفتش این باده بخور نوشت باد
زال بگرفت و بپرسید که چیست
از چه رو نوشم و این ساقی کیست
پس بلا جرعه فرو ریخت بکام
طشت پرهیز درافکند از بام
بعد از آن دست سوی خوان آورد
لقمه ای چند زد از یخنی سرد
خوردنی دید فزون از شش و هفت
سوسمار و وزغ از یادش رفت
تا توانست بتعجیل و شتاب
خورد از آن قلیه و بریان کباب
ساخت در مائده جولان فرسش
باز شد زان می گلگون هوسش
آنقدر خورد که شد معده وی
سیر از قلیه و سیراب از می
با می کهنه چو ناهار شکست
شرم را رونق بازار شکست
دخت جمشید کیانی افکند
زال تازی را از بام بلند
چهره اش سرخ و برافروخته شد
خانمان خردش سوخته شد
آتش عشق زدش شعله بجان
شهوت طبع شد اندر هیجان
گفت با خنده و با عشوه و ناز
به حریفان محبت پرداز
این چه آب است که دور از همه چیز
هست سوزنده تر از آتش تیز
گفتش آن یک بود این باده ناب
دشمن شرم و خرد مایه خواب
نفس را خانه بر انداز ورع
طبع را سلسله جنبان طمع
گفت در شهر شما پرد گیان
هیچ نوشند از این قوت روان
بزم عشرت چو شود آماده
ماده را هست نصیب از باده
جمله گفتند بلی ماده و نر
همه گیرند از این بستان بر
چون در شیشه می بگشائیم
بزنان نیز قدح پیمائیم
چون عجوز این سخن آورد بگوش
خنده ای برزد و آمد به خروش
گفت یزنین برب العکبة
گر نهانشان کنی اندر جعبه
سر زن چون شود از مستی گرم
بدرد بر تن خود جامه شرم
زن میخواره جگرخواره شود
اهرمن سیرت و پتیاره شود
زانکه می دشمن شرم و خرد است
زن بی شرم و خرد دیو و دد است
مادرت چون می گلگون نوشد
پدرت گو قدح خون نوشد
باده اندر قدح ماده مریز
پنبه را دور کن از آتش تیز
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۱۸ - در اسامی خمسه مسترقه بپارسی
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۱۹ - نامهای پنج دزدیده در اوستا
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۳۰ - فرجودهای پنجگانه اشوزرتشت
پنج «فرجود» پدید آمده ازشت زرتشت
که به پیغمبریش راست بود پنج گواه
آتش «آذربرزین » که همی سوخت بحود
«چوبدستی » که بدان کور برفتی در راه
«سرو کشمر» که چو بیخش بدل خاک نشاند
شد بسی کشن و تنومند پس از یک دو سه ماه
«بیست و یک در ز اوستا» که از آنان هر یک
هفت «پرگرد» بود روشن و نغز و دلخواه
«سدره و کشتی » کز بندگی و بهدینی
جامه ای بود نشانی بر مرد آگاه
که به پیغمبریش راست بود پنج گواه
آتش «آذربرزین » که همی سوخت بحود
«چوبدستی » که بدان کور برفتی در راه
«سرو کشمر» که چو بیخش بدل خاک نشاند
شد بسی کشن و تنومند پس از یک دو سه ماه
«بیست و یک در ز اوستا» که از آنان هر یک
هفت «پرگرد» بود روشن و نغز و دلخواه
«سدره و کشتی » کز بندگی و بهدینی
جامه ای بود نشانی بر مرد آگاه
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۳۳ - پایه آیین مازدیسی بر سه چیز است
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۴۵ - در شمار اعداد از یک تا کاترلیون
از یکی تا ده بگو آن، دو، تروا، کاتر، سنگ
سیزدهست، ویت نف، دگر دیز است در سر و علن
عشر ثانی انز، دوز است و تریز آنگه کاترز
گنزوسیزو دیزست و دیزویت و دیزنف دان وون
یازده دوازده سیزده چهارده
پانزده شانزده هفده هجده نوزده بیست
پس ترانت است و کارانت آنگاه سنکانت آمده
هم سواسانت و سواسان دیز شد با کاترون
سی چهل پنچاه
شصت هفتاد هشتاد
کاترون دیز است و سان و میل و میلیون آنگهی
هست بیلیون و ترلیون کاترلیون بی سخن
نود صد، هزار
سیزدهست، ویت نف، دگر دیز است در سر و علن
عشر ثانی انز، دوز است و تریز آنگه کاترز
گنزوسیزو دیزست و دیزویت و دیزنف دان وون
یازده دوازده سیزده چهارده
پانزده شانزده هفده هجده نوزده بیست
پس ترانت است و کارانت آنگاه سنکانت آمده
هم سواسانت و سواسان دیز شد با کاترون
سی چهل پنچاه
شصت هفتاد هشتاد
کاترون دیز است و سان و میل و میلیون آنگهی
هست بیلیون و ترلیون کاترلیون بی سخن
نود صد، هزار
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۴۷ - در شمار شهور شمسیه مطابق بروج منطقه
ادیب الممالک : اضافات
شماره ۸ - سی چهل سال از این پیش و یا برتر از این
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۵ - ترجمه اشعار تیمور
گفت تیمور که این ملک شود برهم و درهم
نو شود واقعه فاجعه قتل محرم
لشکر صبر گریزد که چنین خواسته ایزد
ملک ری جمله به یغما رود و کس نستیزد
نعره توپ وتفنگ از در و دیوار خروشد
بگریزد سر لشگر نتواند که بکوشد
غارت و قتل در آن ناحیه تا چند بماند
شاه ایران به کمند افتد و در بند بماند
پادشاهی است که شاهی نکند سالی و ماهی
هر گدائی شده در دوره او صدری و شاهی
ده نشینان جهان در طلب ملک جهانند
در پی تخت کیانند و ندانی که کیانند
رستخیزی است در آن روز بهر شهر و زمینی
هر کسی در پی تختی و کلاهی و نگینی
شاه از تخت فرود آید و دستور ز کرسی
ظلم چندانکه ببینی و ندانی ز که پرسی
هر زمان ناله آید ز دل سرور و سردار
شهرها یکسره ویرانه و سرها همه بر دار
سر و سردار گرفتار عذابند در ایران
شهر پاتخت ملک ناصردین شه شده ویران
ناصحا منع مکن از من و تیمور که مستیم
در شیون بگشودیم و لب از زمزمه بستیم
نو شود واقعه فاجعه قتل محرم
لشکر صبر گریزد که چنین خواسته ایزد
ملک ری جمله به یغما رود و کس نستیزد
نعره توپ وتفنگ از در و دیوار خروشد
بگریزد سر لشگر نتواند که بکوشد
غارت و قتل در آن ناحیه تا چند بماند
شاه ایران به کمند افتد و در بند بماند
پادشاهی است که شاهی نکند سالی و ماهی
هر گدائی شده در دوره او صدری و شاهی
ده نشینان جهان در طلب ملک جهانند
در پی تخت کیانند و ندانی که کیانند
رستخیزی است در آن روز بهر شهر و زمینی
هر کسی در پی تختی و کلاهی و نگینی
شاه از تخت فرود آید و دستور ز کرسی
ظلم چندانکه ببینی و ندانی ز که پرسی
هر زمان ناله آید ز دل سرور و سردار
شهرها یکسره ویرانه و سرها همه بر دار
سر و سردار گرفتار عذابند در ایران
شهر پاتخت ملک ناصردین شه شده ویران
ناصحا منع مکن از من و تیمور که مستیم
در شیون بگشودیم و لب از زمزمه بستیم
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۲۰ - ناتمام بخط ادیب الممالک
این خبر گفت یکی از اصحاب
که بدور عمر بن خطاب
روزی آن خواجه به همراهی بخت
برد در مسجد پیغمبر رخت
مسند فصل قضایا گسترد
باطل از خانه حق بیرون کرد
سوده در حضرتش اصحاب نبی
جهت بندگی از شیخ و صبی
انجمن گشته به گردش ز نیاز
همه اشیاخ و بزرگان حجاز
ناگه از خارج مسجد برخاست
شور و غوغا و فغان از چپ و راست
خلق نظاره غوغا گشته
حاضر از بهر تماشا گشته
دو جوان با رخ چون ماه منیر
نوجوان دیگری کرده اسیر
دستها در کمرش از دو طرف
وز پس و پیش گروهی زده صف
چون رسیدند بر آن دکه داد
بر شد از سینه ایشان فریاد
کای خداوند . . .
. . .
که بدور عمر بن خطاب
روزی آن خواجه به همراهی بخت
برد در مسجد پیغمبر رخت
مسند فصل قضایا گسترد
باطل از خانه حق بیرون کرد
سوده در حضرتش اصحاب نبی
جهت بندگی از شیخ و صبی
انجمن گشته به گردش ز نیاز
همه اشیاخ و بزرگان حجاز
ناگه از خارج مسجد برخاست
شور و غوغا و فغان از چپ و راست
خلق نظاره غوغا گشته
حاضر از بهر تماشا گشته
دو جوان با رخ چون ماه منیر
نوجوان دیگری کرده اسیر
دستها در کمرش از دو طرف
وز پس و پیش گروهی زده صف
چون رسیدند بر آن دکه داد
بر شد از سینه ایشان فریاد
کای خداوند . . .
. . .
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۱۷ - می رسانم به عز عرض حضور