تعداد ۷۴ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : قصاید
شمارهٔ ۵ - چکامه
نظاره کن بدایع گردون را
تا پی بری صنایع بیچون را
تا بینی آن عجایب کز هر یک
کالیوه گشته مغز، فلاطون را
بنگر چگونه ساخته بی پرگار
نقاش صنع این همه برهون را
گر صانعش خدای نه، کی انباشت
از گوهر این سفاین مشحون را
از اندرون و بیرون چون پرداخت
این برکشیده طاق بی آهون را
در این مدارها که به اندازه
ترتیب داده مرکز و کانون را
در تار و پود دیبه زنگاری
کی برکشیده لؤلؤ مکنون را
جولاهه کی تواند با گوهر
دیبا همی ببافد اکسون را
ور گنبد است بی ستن و پایه
کی برفراشت گنبد وارون را
هرگز کسی به گنبد وارون دید
سیر رحی و گردش طاحون را
ترکی است آسمان که دگرگونه
دارد صباح و شام دگرگون را
گاه از فلق گذارد سیمین تاج
گاه از شفق عمامه گلگون را
گیرم که مدرک است همی گردون
ادراک بخش کبود گردون را
ای مانده چون جنین بدل گردون
چون پی بری حقایق بیرون را
دل از خرد به موجد کل بسته است
خاک فسرده و گل مسخون را
رستن ز خاک تیره کجا باشد
ترکیبی از عناصر معجون را
کی ره دهند در صف علیین
جسمی به بند سجین مسجون را
از علت العلل چه خبر باشد
معلول فوق و علت مادون را
مریخ اگر نشیند با ناهید
کی جای ریزد مرخون را
وان زهره گر فضایل برجیسی
داند کجا نوازد قانون را
تیر ار نیوشد از ماه افسانه
با خامه کی طرازد افسون را
کیوان به تیر اگر نگرد کمتر
چین افکند عذار شبه گون را
ماه ار ز نور خویش بدی تابان
هر ماهه نو نکردی عرجون را
ور مهر نور وجهه حق دیدی
نفروختی فروزان کانون را
ای خواجه زی خدای گرا وز خلق
زنجیر در گل دل مجذون را
دیان دین ترا طلبد زی او
بشتاب وهل جماعت مدیون را
جائی برو که بر در وی خورشید
خاضع شده است یوشع بن نون را
آنرا بجو که ز امرش او بارد
ماهی بکام پیکر ذوالنون را
گیرم که چهره زرد کنی چندانک
زرچوبه را بمانی و زریون را
زرچوبه چیست خود چه بود زریون
آنجا که بنگری زر مخزون را
زر نیز خود چه باشدی ای بازر
در خاک دیده پنهان قارون را
تا در درون دیده و دل داری
دیو پلید و اهرمن دون را
آلایشی است در تو که دامانت
خواهد پلیدکردن جیحون را
بشکن طلسم روح مکرم را
بگشای دیده آن دل مفتون را
آسوده کن خیال گرامی را
پاکیزه کن وثاق همایون را
بسیار خفته ماندی و نابینا
بیدار باشد و بینا اکنون را
گر رستمی بزور و فریدونی
بر خود مناز و منگر کایدون را
سیمرغ بود عاقله رستم را
بر مایه بود دایه فریدون را
رو سجده کن به بارگهی روشن
پس برفروز چهره گلگون را
رو تکیه کن به قائمه ای محکم
پس برفراز قامت موزون را
از گلرخان عصر عنب بستان
فرموش کن عصاره افیون را
بیراهه است و دیو و دده زنهار
بی رهنمای مسپر هامون را
دامان خاصه ای بکف آر آنگه
از کف بهل چرا و چه و چون را
هرگز کجا توانی قائم داشت
بی متکا عمود فر ستون را
در احتجاج خصم فرو ماندی
موسی اگر نبودی هارون را
بر صخره کی کنیسه بنا کردی
عیسی اگر نخواندی شمعون را
نوح این سخن به سام همی میگفت
روزی که ساخت سوق ثمانون را
کاین جان رهین حکمت و فضلستی
بستان بها و در ده مرهون را
هرگز مدار منت از این مردم
زیرا که خوار بینی ممنون را
این آز شوخکن کندت جامه
رو از قناعت آور صابون را
سوگند میخورم که در این گیتی
کس نیست رسته منت گردون را
جز خواجه من آنکه ندارد چرخ
از طوق طاعتش سر بیرون را
فرخ نظام سلطنه کز دانش
نگشوده نامه خواند مضمون را
من خواجگان شناخته ام افزون
اما از او نیافتم افزون را
خواندم کتاب دولت سامانی
و آل سبکتکین و فریقون را
یکتن نیافتم که همالستی
این صاحب خجسته میمون را
فضلش نوشته دفتر انگلیون
هم نامه های هرمس و سمنون را
کلکش که جاذبستی رحمت را
تیغش که نایبستی طاعون را
آلوده با عبیر طبرزد را
پالوده از حریر طبر خون را
ز انصاف بیمری که خداداد است
این مقتدر عمید همایون را
گر برخلاف مصلحتش قانون
اجراء شود گزیند قانون را
ای صیت احتشام تو بگرفته
در شش جهت جزیره مسکون را
عفوی است در سرشت تراکان عفو
بر عم خود نبودی مامون را
قدسی است در نهاد تراکان قدس
بی شک نبوده زاده مظعون را
جودی است در وجود تراکان جود
هرگز نبوده احمد طولون را
جودت کم از شمر شمرد مانا
چه زنده رود را و چه جیحون را
دست سحاب نزد کفت ماند
مصدوقه ثلث و تسعون را
عمر و زبیدی ار نگرد تیغت
صمصام را ببخشد و ذوالنون را
بن مقله بر بمقله کشد از جان
آن خامه سیاه شبه گون را
عبدالحمید یحیی آموزد
از سهم و قوس تو الف و نون را
با چون توئی قیاس کجا شاید
این خواجگان بی هنر دون را
دانا چگونه ماند نادان را
رایج کجا نماید مغبون را
رنگ گهر نه بینی خارا را
طعم رطب نباشد زیتون را
میرا به مدحتت صدف طبعم
زاد است این لئالی مکنون را
من نیستم ازان شعرا کایشان
قائد شوند زمره ی غاوون را
در مدح هر خسیس فرو خوانند
شعری دو نامناسب و موزون را
وز فرط بی تمیزی بر مردان
مدح آنچنان کنند که خاتون را
نه زان عروضیان که به هر رکنی
نسبت دهند مطوی و مخبون را
نه زان مرائیان که بر ایشان حق
فرموده والذین یرائون را
بل مادح تو باشم و نستانم
در درگه تو افسر ارغون را
از لب پدید آرم معجز را
وز خامه فاش سازم افسون را
پیش ترانه ی غزل نغزم
بونصر کی نوازد قانون را
روئینه شعر گویم در مدحت
روئین تن است زاده کتایون را
تا آب ماه بگذرد و ایلول
تشرین فراز بینی و کانون را
خواند دو جا فرشته یزدانی
دو سوره بر ز گفته بی چون را
بر طلعت تو سوره ی کوثر را
بر دشمن تو سوره ی ماعون را
تا پی بری صنایع بیچون را
تا بینی آن عجایب کز هر یک
کالیوه گشته مغز، فلاطون را
بنگر چگونه ساخته بی پرگار
نقاش صنع این همه برهون را
گر صانعش خدای نه، کی انباشت
از گوهر این سفاین مشحون را
از اندرون و بیرون چون پرداخت
این برکشیده طاق بی آهون را
در این مدارها که به اندازه
ترتیب داده مرکز و کانون را
در تار و پود دیبه زنگاری
کی برکشیده لؤلؤ مکنون را
جولاهه کی تواند با گوهر
دیبا همی ببافد اکسون را
ور گنبد است بی ستن و پایه
کی برفراشت گنبد وارون را
هرگز کسی به گنبد وارون دید
سیر رحی و گردش طاحون را
ترکی است آسمان که دگرگونه
دارد صباح و شام دگرگون را
گاه از فلق گذارد سیمین تاج
گاه از شفق عمامه گلگون را
گیرم که مدرک است همی گردون
ادراک بخش کبود گردون را
ای مانده چون جنین بدل گردون
چون پی بری حقایق بیرون را
دل از خرد به موجد کل بسته است
خاک فسرده و گل مسخون را
رستن ز خاک تیره کجا باشد
ترکیبی از عناصر معجون را
کی ره دهند در صف علیین
جسمی به بند سجین مسجون را
از علت العلل چه خبر باشد
معلول فوق و علت مادون را
مریخ اگر نشیند با ناهید
کی جای ریزد مرخون را
وان زهره گر فضایل برجیسی
داند کجا نوازد قانون را
تیر ار نیوشد از ماه افسانه
با خامه کی طرازد افسون را
کیوان به تیر اگر نگرد کمتر
چین افکند عذار شبه گون را
ماه ار ز نور خویش بدی تابان
هر ماهه نو نکردی عرجون را
ور مهر نور وجهه حق دیدی
نفروختی فروزان کانون را
ای خواجه زی خدای گرا وز خلق
زنجیر در گل دل مجذون را
دیان دین ترا طلبد زی او
بشتاب وهل جماعت مدیون را
جائی برو که بر در وی خورشید
خاضع شده است یوشع بن نون را
آنرا بجو که ز امرش او بارد
ماهی بکام پیکر ذوالنون را
گیرم که چهره زرد کنی چندانک
زرچوبه را بمانی و زریون را
زرچوبه چیست خود چه بود زریون
آنجا که بنگری زر مخزون را
زر نیز خود چه باشدی ای بازر
در خاک دیده پنهان قارون را
تا در درون دیده و دل داری
دیو پلید و اهرمن دون را
آلایشی است در تو که دامانت
خواهد پلیدکردن جیحون را
بشکن طلسم روح مکرم را
بگشای دیده آن دل مفتون را
آسوده کن خیال گرامی را
پاکیزه کن وثاق همایون را
بسیار خفته ماندی و نابینا
بیدار باشد و بینا اکنون را
گر رستمی بزور و فریدونی
بر خود مناز و منگر کایدون را
سیمرغ بود عاقله رستم را
بر مایه بود دایه فریدون را
رو سجده کن به بارگهی روشن
پس برفروز چهره گلگون را
رو تکیه کن به قائمه ای محکم
پس برفراز قامت موزون را
از گلرخان عصر عنب بستان
فرموش کن عصاره افیون را
بیراهه است و دیو و دده زنهار
بی رهنمای مسپر هامون را
دامان خاصه ای بکف آر آنگه
از کف بهل چرا و چه و چون را
هرگز کجا توانی قائم داشت
بی متکا عمود فر ستون را
در احتجاج خصم فرو ماندی
موسی اگر نبودی هارون را
بر صخره کی کنیسه بنا کردی
عیسی اگر نخواندی شمعون را
نوح این سخن به سام همی میگفت
روزی که ساخت سوق ثمانون را
کاین جان رهین حکمت و فضلستی
بستان بها و در ده مرهون را
هرگز مدار منت از این مردم
زیرا که خوار بینی ممنون را
این آز شوخکن کندت جامه
رو از قناعت آور صابون را
سوگند میخورم که در این گیتی
کس نیست رسته منت گردون را
جز خواجه من آنکه ندارد چرخ
از طوق طاعتش سر بیرون را
فرخ نظام سلطنه کز دانش
نگشوده نامه خواند مضمون را
من خواجگان شناخته ام افزون
اما از او نیافتم افزون را
خواندم کتاب دولت سامانی
و آل سبکتکین و فریقون را
یکتن نیافتم که همالستی
این صاحب خجسته میمون را
فضلش نوشته دفتر انگلیون
هم نامه های هرمس و سمنون را
کلکش که جاذبستی رحمت را
تیغش که نایبستی طاعون را
آلوده با عبیر طبرزد را
پالوده از حریر طبر خون را
ز انصاف بیمری که خداداد است
این مقتدر عمید همایون را
گر برخلاف مصلحتش قانون
اجراء شود گزیند قانون را
ای صیت احتشام تو بگرفته
در شش جهت جزیره مسکون را
عفوی است در سرشت تراکان عفو
بر عم خود نبودی مامون را
قدسی است در نهاد تراکان قدس
بی شک نبوده زاده مظعون را
جودی است در وجود تراکان جود
هرگز نبوده احمد طولون را
جودت کم از شمر شمرد مانا
چه زنده رود را و چه جیحون را
دست سحاب نزد کفت ماند
مصدوقه ثلث و تسعون را
عمر و زبیدی ار نگرد تیغت
صمصام را ببخشد و ذوالنون را
بن مقله بر بمقله کشد از جان
آن خامه سیاه شبه گون را
عبدالحمید یحیی آموزد
از سهم و قوس تو الف و نون را
با چون توئی قیاس کجا شاید
این خواجگان بی هنر دون را
دانا چگونه ماند نادان را
رایج کجا نماید مغبون را
رنگ گهر نه بینی خارا را
طعم رطب نباشد زیتون را
میرا به مدحتت صدف طبعم
زاد است این لئالی مکنون را
من نیستم ازان شعرا کایشان
قائد شوند زمره ی غاوون را
در مدح هر خسیس فرو خوانند
شعری دو نامناسب و موزون را
وز فرط بی تمیزی بر مردان
مدح آنچنان کنند که خاتون را
نه زان عروضیان که به هر رکنی
نسبت دهند مطوی و مخبون را
نه زان مرائیان که بر ایشان حق
فرموده والذین یرائون را
بل مادح تو باشم و نستانم
در درگه تو افسر ارغون را
از لب پدید آرم معجز را
وز خامه فاش سازم افسون را
پیش ترانه ی غزل نغزم
بونصر کی نوازد قانون را
روئینه شعر گویم در مدحت
روئین تن است زاده کتایون را
تا آب ماه بگذرد و ایلول
تشرین فراز بینی و کانون را
خواند دو جا فرشته یزدانی
دو سوره بر ز گفته بی چون را
بر طلعت تو سوره ی کوثر را
بر دشمن تو سوره ی ماعون را
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۰۴ - قطعه در خرابی مجلس ملی و نکوهش محمدعلی میرزا
آلوده شاه دامن خود با خون
اندود زر به چهره تابان مس
با گرگ یار شد به گله چوپان
با دزد دوست شد به سرا حارس
در گوش ما هنوز همی غرد
آواز توپ شاه که در مجلس
غرنده شد چو ابری کاندر باغ
بارد تگرگ بر سمن و نرگس
مجلس تهی شد از وکلا چو نانک
دیدی تهی ز سیم کف مفلس
زان نقرسی به ناله درآمد ملک
چون خسته ای که نالد از نقرس
شه خواست کند ریشه داد از بن
و ایزد نخواست رسم خرد دارس
آمد سپاه عدل خدای از راه
از فارس شد سوار فرس قارس
گردان کار دیده روشن رای
مردان راد با خرد با حس
گردند آنچه خواندی در تاریخ
از کار جنگ ««غیر اباداحس »»
تا عاقبت بخیل مجاهد شد
لطف خدای عزوجل مونس
مجلس گشوده گشت و جهان خندید
بر کار خصم بد گهر عابس
اندود زر به چهره تابان مس
با گرگ یار شد به گله چوپان
با دزد دوست شد به سرا حارس
در گوش ما هنوز همی غرد
آواز توپ شاه که در مجلس
غرنده شد چو ابری کاندر باغ
بارد تگرگ بر سمن و نرگس
مجلس تهی شد از وکلا چو نانک
دیدی تهی ز سیم کف مفلس
زان نقرسی به ناله درآمد ملک
چون خسته ای که نالد از نقرس
شه خواست کند ریشه داد از بن
و ایزد نخواست رسم خرد دارس
آمد سپاه عدل خدای از راه
از فارس شد سوار فرس قارس
گردان کار دیده روشن رای
مردان راد با خرد با حس
گردند آنچه خواندی در تاریخ
از کار جنگ ««غیر اباداحس »»
تا عاقبت بخیل مجاهد شد
لطف خدای عزوجل مونس
مجلس گشوده گشت و جهان خندید
بر کار خصم بد گهر عابس
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۶۹ - عاشق شدی عجوزه دنیا را
ادیب الممالک : اضافات
شمارهٔ ۲۴ - قصیده
ادیب الممالک : اضافات
شمارهٔ ۲۸ - مدیح
ادیب صابر : مقطعات
شماره ۸۶ - گر خدمتی نویسم و ننویسم
بلند اقبال : غزلیات
شماره ۲۵۶ - خیز ای نگار باده بیاور پیش
خیز ای نگار باده بیاور پیش
از شاه وشیخ وشحنه مکن تشویش
دردمرا به باده بکن درمان
مرهم مرا ز باده بنه بر ریش
شهد است اگر زجام تو نوشم سم
نوش است گر زدست تو بینم نیش
تریاق آید ار توچشانی زهر
جدوار آید ار تو خورانی بیش
بگذشته ام ز عشق رخت از جان
دل کنده ام ز دردغمت از خویش
هر کس ز عشق گشته بلند اقبال
یکسان به پیش اوست شه ودرویش
ا زعدل شاهزاده بترس ای شوخ
با ما جفا وجور مکن ز این بیش
شهزاده ای که آمده در عهدش
ا زکوه و دشت گرگ شبان برمیش
از شاه وشیخ وشحنه مکن تشویش
دردمرا به باده بکن درمان
مرهم مرا ز باده بنه بر ریش
شهد است اگر زجام تو نوشم سم
نوش است گر زدست تو بینم نیش
تریاق آید ار توچشانی زهر
جدوار آید ار تو خورانی بیش
بگذشته ام ز عشق رخت از جان
دل کنده ام ز دردغمت از خویش
هر کس ز عشق گشته بلند اقبال
یکسان به پیش اوست شه ودرویش
ا زعدل شاهزاده بترس ای شوخ
با ما جفا وجور مکن ز این بیش
شهزاده ای که آمده در عهدش
ا زکوه و دشت گرگ شبان برمیش
صابر همدانی : غزلیات
شماره ۴۰ - تا شد سرم ز آتش سودا گرم
تا شد سرم ز آتش سودا گرم
همواره باشدم دم گویا گرم
آنسر، که شور عشق و جنون دارد
کی می شود ز نشأه ی دنیا گرم؟
تا از شراب عشق توان شد مست
سر را مکن ز نشئه ی صهبا گرم
آخر فسرده میشود و تاریک
آندل که شد بساغر و مینا گرم
در حسن خلق و خدمت نیکان کوش
تا باشدت ز خون، رک و اعضا گرم
افسرده ات کند سخن نادان
دل را کن از مصاحب دانا گرم
فرصت اگر چه بهر چه تماشا نیست
کرد این جهان سرت بتماشا گرم
زین زندگی اگر نشدم دلسرد
پشتم بود ز همت والا گرم
فردا که حسن گل چمن آرا شد
گردد بنغمه بلبل شیدا گرم
توصیف زلف پرشکنت کردم
گردید بزم ما شب یلدا گرم
(صابر) بخانقاه طلب عمری است
هستیم از محبت مولا گرم
همواره باشدم دم گویا گرم
آنسر، که شور عشق و جنون دارد
کی می شود ز نشأه ی دنیا گرم؟
تا از شراب عشق توان شد مست
سر را مکن ز نشئه ی صهبا گرم
آخر فسرده میشود و تاریک
آندل که شد بساغر و مینا گرم
در حسن خلق و خدمت نیکان کوش
تا باشدت ز خون، رک و اعضا گرم
افسرده ات کند سخن نادان
دل را کن از مصاحب دانا گرم
فرصت اگر چه بهر چه تماشا نیست
کرد این جهان سرت بتماشا گرم
زین زندگی اگر نشدم دلسرد
پشتم بود ز همت والا گرم
فردا که حسن گل چمن آرا شد
گردد بنغمه بلبل شیدا گرم
توصیف زلف پرشکنت کردم
گردید بزم ما شب یلدا گرم
(صابر) بخانقاه طلب عمری است
هستیم از محبت مولا گرم
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۴۴ - در مدح گوید
ای بر تو ناروا بدکاران
بر تو روان دعای نکوکاران
بیدار بخت نیک ترا ناید
حاجت به پاسبانی بیداران
یزدانت کافرید نگه دارد
بی پاس و بی سپاس نگهداران
امروز در زمانه توئی مطلق
تیمار دار روز تیمار داران
با ما توئی بمصلحت عالم
از بهتری بسینه بیماران
الحق بزرگوار عطائی تو
زاینرو ببندگان و پرستاران
یک موی را که از سر تو ریزد
صد جان بهاست نزد خریداران
بر موی و بر تن تو بداندیشی
دیوانگان کنند نه هشیاران
دولت سرای عمر عزیزت را
هستند جاه و دولت معماران
معمار نیک نیک همی داند
ما کاریگران نیک ز بیکاران
گر برکنند دروی و نگذارند
خاصه فرو برنده دیواران
تو صاحبی و صاحب اقبالی
واعدات گشته صاحب ادباران
گشتند خصم جان تو مرمشتی
کم قیمتان و اندک مقداران
بر جان تو شده ستم اندیشان
بر جان خویش بوده ستمکاران
پنداشتند کار شود زین به
بیچارگان بعهده پنداران
زاری دهد خلاص گرفتاری
این طرفه زاری ز گرفتاران
با دولت تو سربسری جستند
. . . بگنج و جمله سنجاران
بر تو چگونه خیره شدندی پس
مشتی امیر کم شده هنجاران
کردند بر تو غدر و نشد رایج
وان غدر بازگشت به غداران
عیاری از گزاف همی جستند
تا یافتند ماتم عیاران
خونخوار خواستند شدند حاشا
خون ریخته شدند نه خونخواران
یزدان عزیز جان ترا روشن
دارد بسان سینه ابراران
بر تو خدای روشن گردانید
اسرار مکر کردن مکاران
بر تو بسی کرامت حق دیدند
روشن دلان و صاحب اسراران
در هر رهی که چاره نداند کس
یاد تو است چاره بی چاران
اقبال و بخت و دولت یارندت
بد را کجا هلند بتو یاران
از تو بدی نیامد و هم ناید
از بد شعار قوم جفاکاران
در شوره زار یأس فرو خشکید
تخم امید فرقه طراران
جبار دست دادت در گیتی
تا بشکنی تو گردن جباران
دست عنایت تو بیندازد
بار گران ز پشت گرانباران
تیمار و غم مبادت تا باشی
تیمار دار یافته تیماران
تا برشکستگی و نگونساریست
زلفین لاله عارض دلداران
بادا رخ مؤالف جاه تو
با آب و رنگ لاله بکهساران
اعدای تو چو زلف بتان بر رخ
درهم شکسته گان و نگونساران
آنان که رخ ز امر تو برتابند
موها شوند بر تنشان ماران
بر تو روان دعای نکوکاران
بیدار بخت نیک ترا ناید
حاجت به پاسبانی بیداران
یزدانت کافرید نگه دارد
بی پاس و بی سپاس نگهداران
امروز در زمانه توئی مطلق
تیمار دار روز تیمار داران
با ما توئی بمصلحت عالم
از بهتری بسینه بیماران
الحق بزرگوار عطائی تو
زاینرو ببندگان و پرستاران
یک موی را که از سر تو ریزد
صد جان بهاست نزد خریداران
بر موی و بر تن تو بداندیشی
دیوانگان کنند نه هشیاران
دولت سرای عمر عزیزت را
هستند جاه و دولت معماران
معمار نیک نیک همی داند
ما کاریگران نیک ز بیکاران
گر برکنند دروی و نگذارند
خاصه فرو برنده دیواران
تو صاحبی و صاحب اقبالی
واعدات گشته صاحب ادباران
گشتند خصم جان تو مرمشتی
کم قیمتان و اندک مقداران
بر جان تو شده ستم اندیشان
بر جان خویش بوده ستمکاران
پنداشتند کار شود زین به
بیچارگان بعهده پنداران
زاری دهد خلاص گرفتاری
این طرفه زاری ز گرفتاران
با دولت تو سربسری جستند
. . . بگنج و جمله سنجاران
بر تو چگونه خیره شدندی پس
مشتی امیر کم شده هنجاران
کردند بر تو غدر و نشد رایج
وان غدر بازگشت به غداران
عیاری از گزاف همی جستند
تا یافتند ماتم عیاران
خونخوار خواستند شدند حاشا
خون ریخته شدند نه خونخواران
یزدان عزیز جان ترا روشن
دارد بسان سینه ابراران
بر تو خدای روشن گردانید
اسرار مکر کردن مکاران
بر تو بسی کرامت حق دیدند
روشن دلان و صاحب اسراران
در هر رهی که چاره نداند کس
یاد تو است چاره بی چاران
اقبال و بخت و دولت یارندت
بد را کجا هلند بتو یاران
از تو بدی نیامد و هم ناید
از بد شعار قوم جفاکاران
در شوره زار یأس فرو خشکید
تخم امید فرقه طراران
جبار دست دادت در گیتی
تا بشکنی تو گردن جباران
دست عنایت تو بیندازد
بار گران ز پشت گرانباران
تیمار و غم مبادت تا باشی
تیمار دار یافته تیماران
تا برشکستگی و نگونساریست
زلفین لاله عارض دلداران
بادا رخ مؤالف جاه تو
با آب و رنگ لاله بکهساران
اعدای تو چو زلف بتان بر رخ
درهم شکسته گان و نگونساران
آنان که رخ ز امر تو برتابند
موها شوند بر تنشان ماران
سوزنی سمرقندی : قصاید
شمارهٔ ۱۳ - در هجا
کلاخ پاره غاره نمی ماند
نان درست و پاره نمی یابد
با پاره می خوهد که عمل گیرد
جز . . . ن پاره پاره نمی یابد
از پاره پارگی بعری آمد
کوکبک پیر باره نمی یابد
در آب یافت لخلخه عنبر
اکنون کلوخ پاره نمی یابد
شغل چغانیان را بی باره
یکبار دود و باره نمی یابد
در چرخ همچو چرخ بچنگالان
می کاود و حباره نمی یابد
با هیچ سلف و روشنئی خانه اش
انگشترین باره نمی یابد
دی اطلس و قصبت بتنیدندی
امروز بر دو شاره نمی یابد
بارش طعان بدی و لعان اکنون
پیروزک و بشاره نمی یابد
بی خانمان مرحول کلک شد
حالی سر مناره نمی یابد
هم طالع ستاره نحس خود
در آسمان ستاره نمی یابد
گر بره ای ز مشگ فرود آرد
خر دره در غراره نمی یابد
قادر بود بدرنه و سیرانه
وان سرو درنه داره نمی یابد
راضی بود بخس کشی گلخن
خس مانده و گواره نمی یابد
خود را همی خوهد که برآویزد
انبوهی نظاره نمی یابد
خواهد که خویشتن بکشد لیکن
با دوستی کناره نمی یابد
کرد اختیار بر زدن گردن
گردن زن خباره نمی یابد
یارب بدست مرگ از این غمها
چاره اش دهی که چاره نمی یابد
نان درست و پاره نمی یابد
با پاره می خوهد که عمل گیرد
جز . . . ن پاره پاره نمی یابد
از پاره پارگی بعری آمد
کوکبک پیر باره نمی یابد
در آب یافت لخلخه عنبر
اکنون کلوخ پاره نمی یابد
شغل چغانیان را بی باره
یکبار دود و باره نمی یابد
در چرخ همچو چرخ بچنگالان
می کاود و حباره نمی یابد
با هیچ سلف و روشنئی خانه اش
انگشترین باره نمی یابد
دی اطلس و قصبت بتنیدندی
امروز بر دو شاره نمی یابد
بارش طعان بدی و لعان اکنون
پیروزک و بشاره نمی یابد
بی خانمان مرحول کلک شد
حالی سر مناره نمی یابد
هم طالع ستاره نحس خود
در آسمان ستاره نمی یابد
گر بره ای ز مشگ فرود آرد
خر دره در غراره نمی یابد
قادر بود بدرنه و سیرانه
وان سرو درنه داره نمی یابد
راضی بود بخس کشی گلخن
خس مانده و گواره نمی یابد
خود را همی خوهد که برآویزد
انبوهی نظاره نمی یابد
خواهد که خویشتن بکشد لیکن
با دوستی کناره نمی یابد
کرد اختیار بر زدن گردن
گردن زن خباره نمی یابد
یارب بدست مرگ از این غمها
چاره اش دهی که چاره نمی یابد
سوزنی سمرقندی : غزلیات
شمارهٔ ۴۱ - پرسند از او که چند هجا گفتی
ای سید کتب خانه برآشفتی
تا ابلهی و بیخودی و خفتی
گفتم هجای (تو) چو گل غنچه
آنرا بیاد سبلت و بشکفتی
گشت آن شکوفه دست بدست از تو
کز خلق رنگ و بویشین ننهفتی
شطرنجی از هجای من آگه شد
تا خاک ره بکوی برون رفتی
آرام کی پذیرد تا محشر
آن کتب خانه را که برآشفتی
سهل است کتب خانه برآشفتن
کتبی بخانه بردی و خوش خفتی
بپذیر زخم مور هجای من
چون زخم مار را تو پذیرفتی
من باوی ار بهجو فتم، خیزم
تو پایدار باش که تا نفتی
گرچه نوردد او بهجای من
من در هجای او نکنم زفتی
باشد که علم هجو بکه افتد
او ما بقول کردن و من مفتی
یک هجو را هزار عوض گویم
پرسند از او که چند هجا گفتی
تا ابلهی و بیخودی و خفتی
گفتم هجای (تو) چو گل غنچه
آنرا بیاد سبلت و بشکفتی
گشت آن شکوفه دست بدست از تو
کز خلق رنگ و بویشین ننهفتی
شطرنجی از هجای من آگه شد
تا خاک ره بکوی برون رفتی
آرام کی پذیرد تا محشر
آن کتب خانه را که برآشفتی
سهل است کتب خانه برآشفتن
کتبی بخانه بردی و خوش خفتی
بپذیر زخم مور هجای من
چون زخم مار را تو پذیرفتی
من باوی ار بهجو فتم، خیزم
تو پایدار باش که تا نفتی
گرچه نوردد او بهجای من
من در هجای او نکنم زفتی
باشد که علم هجو بکه افتد
او ما بقول کردن و من مفتی
یک هجو را هزار عوض گویم
پرسند از او که چند هجا گفتی
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۱۶ - در استعطاء و طلب جامه و اسب وتقاضای مرخصی چند روزه است
ای آنکه جز به صدر تو نگرایم
الا نسیب مدح تو نسرایم
از چرخ تو است نجم شب افروزم
وز بحر تو است طبع گهر زایم
بی دوستیت سست شود دستم
بی پایه تو لنگ بود پایم
خرگه به عرش بربرم از همت
تا داده ای به خیمه درون جایم
از طبع بلبلان خوش آوازم
وز نظم طوطیان شکر خایم
گر شخص من به جامه بیارائی
من جان تو به نکته بیارایم
در دست غم فتاده ام از عمری
تا خیمه کسان تو می پایم
بر پرده رسوم تو بفتاده
از چنگ غم رها نشود نایم
هر چند کاب عاشق طبعم شد
با نان همی به کوشش برنایم
چون آتش تفکر خاکی را
آبی نماند باد چه پیمایم
دستار بر صلاح چو در بندم
شلوار بر فساد بنگشایم
گویند زن رها کن و فارغ شو
رایی مزن که نیست بدان رایم
چون با غلام خوی نکردستم
زن هشته گیر خواجه کرا گایم
بر جمله حدیث بده اسبم
تا خانه را ببینم و باز آیم
وان رسمکم که هست مکاء اکنون
تا در دعای خیر بی فزایم
الا نسیب مدح تو نسرایم
از چرخ تو است نجم شب افروزم
وز بحر تو است طبع گهر زایم
بی دوستیت سست شود دستم
بی پایه تو لنگ بود پایم
خرگه به عرش بربرم از همت
تا داده ای به خیمه درون جایم
از طبع بلبلان خوش آوازم
وز نظم طوطیان شکر خایم
گر شخص من به جامه بیارائی
من جان تو به نکته بیارایم
در دست غم فتاده ام از عمری
تا خیمه کسان تو می پایم
بر پرده رسوم تو بفتاده
از چنگ غم رها نشود نایم
هر چند کاب عاشق طبعم شد
با نان همی به کوشش برنایم
چون آتش تفکر خاکی را
آبی نماند باد چه پیمایم
دستار بر صلاح چو در بندم
شلوار بر فساد بنگشایم
گویند زن رها کن و فارغ شو
رایی مزن که نیست بدان رایم
چون با غلام خوی نکردستم
زن هشته گیر خواجه کرا گایم
بر جمله حدیث بده اسبم
تا خانه را ببینم و باز آیم
وان رسمکم که هست مکاء اکنون
تا در دعای خیر بی فزایم
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۳۷ - به شاهد لغت چاپلوس، بمعنی فریبنده
صفی علیشاه : قصاید
شماره ۲ - بر باد داد زلف مجعد را
بر باد داد زلف مجعد را
در بند کرد عقل مجرد را
گر پی بری بلعل روان بخشش
باور کنی حیات موبد را
دارد دهان و لیک نشان از وی
یابد کسی که هیچ کند خود را
هستش میان ز هستی گر یکمو
جوئی کناره یابی آن حد را
دو طرهاش بعین پریشانی
یکتاکند خیال مردد را
در پیرهن لطافت اندامش
باشد گواه روح مجسد را
زاهد بخواب بیند اگر رویش
بتخانه کرد خواهد معبد را
دو چشم او بفتنه گری ماند
مستان جنگجوی معربد را
برده بطبع گوهر یاقوتش
رنگ عقیق و رونق بسد را
دانی که خون ماست بجوش از چه
بینی اگر لطافت آن خد را
خیزد قیامت ار که بر افرازد
آن سرو قامت از طرفی قد را
روشن علامتی است رخش در زلف
بر غیبت و ظهور محمد را
قائم که حق ز دور نخستین کرد
دائر بوی ولایت احمد را
ظاهر بوحدتست اصلی شد
هر دوره تجلی ممتد را
یکتا بر حد تست نه آن یکتا
کاول بود هزار وده و صد را
آن واحدی کش اول و ثانی نیست
بل ثانی است اول بیعد را
ثانی نه آنکه بعد نخست آید
نبود نخست دوره سرمد را
هرگز جز او نبوده مدیری خوش
تا هست دور چرخ محدد را
هرگز نبوده جز ز خط سبزش
آرایش این رواق ز برجد را
بر طی و نشر نیست جز او حاکم
سطح زمان و کون ممدد را
بر قبض و بسط نیست جز او حاکم
عصر وجود و ملک مخلد را
در ساحت تصرف و تقدیرش
نبود تفاوت اقرب و ابعد را
نبود اگر ولایت ارشادش
روحالامین کند گم مرصد را
دور جهان بسلطنتش قائم
تا کی کند قیام مجدد را
تجدید در ظهور بود ورنه
تکرار نیست جلوه او احد را
روزیکه کس نبود شهادت گو
میداد حق بیاد وی اشهد را
تا آرد او بیاد بنی آدم
بر عهد خود لطیفه اعهد را
آن عهد بر قرار بود هر دور
تا مظهر اوست مالک ذوالید را
ابلیس ترک سجده آدم کرد
نشناخت زو چو خام امجد را
ز آنرو که بسته بوده بیا جو جان
اندیشه سکندریش سد را
دیو و دد آدمی نشود هر چند
آدم کند بقدرت حق دد را
از کلک صنع بر ورق هستی
بنگاشت نقش مقبل و مرتد را
اندر سرای کرد بجا تعیین
بئر عمیق و کاخ مشید را
آید بسی شکال که اندر اصل
علت جه بود اصل وافسد را
در مکتب حقایق چون او گفت
تشدید سخت گوی و بکش مدرا
شاگرد را چه جرم کشید اومد
یا سخت گفت حرف مشدد را
در پیش آفتاب به بینائی
نتوان گشود دیده مرمد را
در اصل چون صفا و کدورت بود
آئینه و سفال معقد را
جرم سفال چیست که ننماید
آئینه وار ابیض و اسود را
موی ار نداشتند چو لحیانی
تقصیر چیست کوسج و امرد را
خوب و بد از مهیت اشیاء شد
ره نیست آنکه خوب کند بد را
ماهیت مظنه بود بیشک
غیر از یقین شناسی گر حد را
بر قدر قابلیت در قسمت
داد او وجود اشقی و اسعد را
وضع جهان بوجه تناسب شد
بر جای پا نبود محل ید را
این جمله هست وهیچ نداند کس
جز ذات حق حقیقت و مقصد را
رمزیست در نهاد بنی آدم
کز وی توان شناختن ایزد را
آن قوه گر نبود کجا میکرد
بر عبد امر و نهی موکد را
دادت نشان بگنج وجود خود
تا وا رهی ز جوع و نهی کد را
جز این بعقل ناید کز حکمت
ایجاد کرد اشرف و انکدا را
گر فلسفی در این ره برهان گفت
نشناخته زموزه معضد را
آنجا که ره بغیر تحیر نیست
عقل افکند چگونه مسند را
نه عقل حاکم است نه علم اینجا
نه از جنین شناخت توان جد را
آگه نه زان توان بخبر گشتن
چند ار بهم نهند مجلد را
سقف از مطر پناه بود نه از مرگ
چون در رسد معبد و معتد را
عارف شناخت لیک بدان چشمی
کز عشق او ندیده دگر خود را
نامد خبر که حال صفی چون نشد
زان پس که یافت شاهد و مشهد را
در بند کرد عقل مجرد را
گر پی بری بلعل روان بخشش
باور کنی حیات موبد را
دارد دهان و لیک نشان از وی
یابد کسی که هیچ کند خود را
هستش میان ز هستی گر یکمو
جوئی کناره یابی آن حد را
دو طرهاش بعین پریشانی
یکتاکند خیال مردد را
در پیرهن لطافت اندامش
باشد گواه روح مجسد را
زاهد بخواب بیند اگر رویش
بتخانه کرد خواهد معبد را
دو چشم او بفتنه گری ماند
مستان جنگجوی معربد را
برده بطبع گوهر یاقوتش
رنگ عقیق و رونق بسد را
دانی که خون ماست بجوش از چه
بینی اگر لطافت آن خد را
خیزد قیامت ار که بر افرازد
آن سرو قامت از طرفی قد را
روشن علامتی است رخش در زلف
بر غیبت و ظهور محمد را
قائم که حق ز دور نخستین کرد
دائر بوی ولایت احمد را
ظاهر بوحدتست اصلی شد
هر دوره تجلی ممتد را
یکتا بر حد تست نه آن یکتا
کاول بود هزار وده و صد را
آن واحدی کش اول و ثانی نیست
بل ثانی است اول بیعد را
ثانی نه آنکه بعد نخست آید
نبود نخست دوره سرمد را
هرگز جز او نبوده مدیری خوش
تا هست دور چرخ محدد را
هرگز نبوده جز ز خط سبزش
آرایش این رواق ز برجد را
بر طی و نشر نیست جز او حاکم
سطح زمان و کون ممدد را
بر قبض و بسط نیست جز او حاکم
عصر وجود و ملک مخلد را
در ساحت تصرف و تقدیرش
نبود تفاوت اقرب و ابعد را
نبود اگر ولایت ارشادش
روحالامین کند گم مرصد را
دور جهان بسلطنتش قائم
تا کی کند قیام مجدد را
تجدید در ظهور بود ورنه
تکرار نیست جلوه او احد را
روزیکه کس نبود شهادت گو
میداد حق بیاد وی اشهد را
تا آرد او بیاد بنی آدم
بر عهد خود لطیفه اعهد را
آن عهد بر قرار بود هر دور
تا مظهر اوست مالک ذوالید را
ابلیس ترک سجده آدم کرد
نشناخت زو چو خام امجد را
ز آنرو که بسته بوده بیا جو جان
اندیشه سکندریش سد را
دیو و دد آدمی نشود هر چند
آدم کند بقدرت حق دد را
از کلک صنع بر ورق هستی
بنگاشت نقش مقبل و مرتد را
اندر سرای کرد بجا تعیین
بئر عمیق و کاخ مشید را
آید بسی شکال که اندر اصل
علت جه بود اصل وافسد را
در مکتب حقایق چون او گفت
تشدید سخت گوی و بکش مدرا
شاگرد را چه جرم کشید اومد
یا سخت گفت حرف مشدد را
در پیش آفتاب به بینائی
نتوان گشود دیده مرمد را
در اصل چون صفا و کدورت بود
آئینه و سفال معقد را
جرم سفال چیست که ننماید
آئینه وار ابیض و اسود را
موی ار نداشتند چو لحیانی
تقصیر چیست کوسج و امرد را
خوب و بد از مهیت اشیاء شد
ره نیست آنکه خوب کند بد را
ماهیت مظنه بود بیشک
غیر از یقین شناسی گر حد را
بر قدر قابلیت در قسمت
داد او وجود اشقی و اسعد را
وضع جهان بوجه تناسب شد
بر جای پا نبود محل ید را
این جمله هست وهیچ نداند کس
جز ذات حق حقیقت و مقصد را
رمزیست در نهاد بنی آدم
کز وی توان شناختن ایزد را
آن قوه گر نبود کجا میکرد
بر عبد امر و نهی موکد را
دادت نشان بگنج وجود خود
تا وا رهی ز جوع و نهی کد را
جز این بعقل ناید کز حکمت
ایجاد کرد اشرف و انکدا را
گر فلسفی در این ره برهان گفت
نشناخته زموزه معضد را
آنجا که ره بغیر تحیر نیست
عقل افکند چگونه مسند را
نه عقل حاکم است نه علم اینجا
نه از جنین شناخت توان جد را
آگه نه زان توان بخبر گشتن
چند ار بهم نهند مجلد را
سقف از مطر پناه بود نه از مرگ
چون در رسد معبد و معتد را
عارف شناخت لیک بدان چشمی
کز عشق او ندیده دگر خود را
نامد خبر که حال صفی چون نشد
زان پس که یافت شاهد و مشهد را