تعداد ۹۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۳۱ - مگذار که عشقت را هر مختصر اندیشد
مگذار که عشقت را هر مختصر اندیشد
یک گام نهد در ره صدبار براندیشد
جایی که ز مژگانت زوبین بلا بارد
عاشق نبود آنکس کانجا سپر اندیشد
دل وصلت لب جوید وانگاه ز جان ترسد
پروانه رخت بیند وانگه ز پر اندیشد
وصلت به تمنایی حاصل نشود کس را
کی طعم شکر یابد آنکو شکر اندیشد
جایی که سراندازی ای شمع نکورویان
سر سوخته به چون شمع آنکو ز سر اندیشد
در خون کشم آن دل را کو از سر نااهلی
جز پیش تو جان دادن چیزی دگر اندیشد
امید مجیر از تو بیش از نظری نبود
خود زهره نمی داد کان یک نظر اندیشد
یک گام نهد در ره صدبار براندیشد
جایی که ز مژگانت زوبین بلا بارد
عاشق نبود آنکس کانجا سپر اندیشد
دل وصلت لب جوید وانگاه ز جان ترسد
پروانه رخت بیند وانگه ز پر اندیشد
وصلت به تمنایی حاصل نشود کس را
کی طعم شکر یابد آنکو شکر اندیشد
جایی که سراندازی ای شمع نکورویان
سر سوخته به چون شمع آنکو ز سر اندیشد
در خون کشم آن دل را کو از سر نااهلی
جز پیش تو جان دادن چیزی دگر اندیشد
امید مجیر از تو بیش از نظری نبود
خود زهره نمی داد کان یک نظر اندیشد
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۶۰ - ای عارض چون روزت روزم به شب آورده
ای عارض چون روزت روزم به شب آورده
وی غمزه جانسوزت جانم به لب آورده
جزعت به جگر خواری دل برده به صد زاری
لعلت به شکر باری شکلی عجب آورده
مهر تب صد غمگین داده ز لب شیرین
وز بهر من مسکین زان مهر تب آورده
دریاب که هم روزی بودم ز سر سوزی
با چون تو جگر دوزی روزی به شب آورده
هم سروی و هم بلبل هم سوسنی و هم گل
ای بر سمن از سنبل شور و شغب آورده
شد حال مجیر از غم بر دف زده در عالم
تو از غم او هر دم چون می طرب آورده
وی غمزه جانسوزت جانم به لب آورده
جزعت به جگر خواری دل برده به صد زاری
لعلت به شکر باری شکلی عجب آورده
مهر تب صد غمگین داده ز لب شیرین
وز بهر من مسکین زان مهر تب آورده
دریاب که هم روزی بودم ز سر سوزی
با چون تو جگر دوزی روزی به شب آورده
هم سروی و هم بلبل هم سوسنی و هم گل
ای بر سمن از سنبل شور و شغب آورده
شد حال مجیر از غم بر دف زده در عالم
تو از غم او هر دم چون می طرب آورده
فلکی شروانی : غزلیات
شماره ۵ - جانان نکند هرگز، هرگز نکند جانان
فلکی شروانی : قطعات
شمارهٔ ۸ - آغاز بداندیشی، فرجام گرفتاری
فلکی شروانی : قطعات
شمارهٔ ۹ - قطعه
شاها همه شاهان را شاهی به هنرمندی
بنیاد شهنشاهی محکم تو درافکندی
هر جا که تو کوشیدی، خصمان قوی دیدی
بیخ همه ببریدی تخم همه برکندی
بس دشمن پر دستان، کز تیغ تو شد بیجان
بس لشگر بی پایان، کز هم تو پراکندی
نصرت ز تو پیدا شد، ملک از تو مهیا شد
الحق به تو زیبا شد، شاهی و خداوندی
اصل تو بدایع را، چون چرخ طبایع را
اجرام و طلایع را، شاهی تو نه فرزندی
رنج آید و مسکینی، کاری که تو نگزینی
کفر آرد و بی دینی، چیزی که تو نپسندی
چون طبع تو را آخر، در طبع نشد ظاهر
زین رتبت و این خاطر شد حاصل خرسندی
بنیاد شهنشاهی محکم تو درافکندی
هر جا که تو کوشیدی، خصمان قوی دیدی
بیخ همه ببریدی تخم همه برکندی
بس دشمن پر دستان، کز تیغ تو شد بیجان
بس لشگر بی پایان، کز هم تو پراکندی
نصرت ز تو پیدا شد، ملک از تو مهیا شد
الحق به تو زیبا شد، شاهی و خداوندی
اصل تو بدایع را، چون چرخ طبایع را
اجرام و طلایع را، شاهی تو نه فرزندی
رنج آید و مسکینی، کاری که تو نگزینی
کفر آرد و بی دینی، چیزی که تو نپسندی
چون طبع تو را آخر، در طبع نشد ظاهر
زین رتبت و این خاطر شد حاصل خرسندی
اثیر اخسیکتی : قصاید
شمارهٔ ۶۰ - توصیف جشن و تعریف شهرود و رباب و مدح فخرالدین عربشاه
ای بزم جهان آرا، ای جشن جنان پیکر
در رشک رخت حورا در رشک، میت کوثر
از ابروی ایوانت برماه زده کله
وز چهره دیوارت در خلد گشاده در
بر شمسه ی شنکرفی، رانده شکنت زنکار
بر زورق زنگاری، کشته شرفت لنگر
از امن حریم تو، بر قد جهان جوشن
و ز جاه رواق تو، بر تارک مه مغفر
هر گرد که از صحنت فراش برون رفته
مشک کله حورا، کحل بصر اختر
شهرود و صدای تو چون ساز دهد پرده
از پرده برون آرد، صد زهره ی با مزمر
می باز چند مهره، از شرفه تو گیتی
تا مهره صفت بسته است بر فتنه ره ششدر
از دست نهاد تو، انگشت کزان جنت
خاصه که شدی اکنون حوراکده دیگر
گردان قدح باده، با ماه چگل زاده
وز روی چو گل داده، تشریف مه انور
نقد طرب آورده، بیرون زنهانخانه
آن پیر خمیده قد، در دست شکنجه گر
وان کودک مستسقی، بر بستر پهلو سیم
از زخمه مهرافزا، در طبع زده آذر
فرزند ربانی را، مالیده پدر کوشی
کزناله در افکنده صبح دف نه چنبر
بر روی کف دستش پیچیده سررک ها
و ادواج کلوخارش لرزان زتف نشتر
و آن زنگی و ده دیده، نالان شده دزدیده
و آن موی میان بسته، در ماتم هجرسر
قوال خوش آوازش، با نغمه عاشق کش
هم زلف و رخی لایق، هم ساق و سمن، درخور
صد ز قه جان پرور، افتاده بیک ساعت
منقار صراحی را، در حوصله ساغر
نوشان قدح باده، دست شه آزاده
در مسند دین داده، داد قلم و خنجر
دارای سپهر ایوان، دریای سحاب احسان
کز تیغ دهد فرمان، بر ملک زمین یکسر
فخرالدین فخرالحق، کاندوخت از او مطلق
بازار ولی رونق، گردار عدو کیفر
چندانکه گل و ماه است، دانند در افواه است
کامروز عربشاه است پشت کمرو افسر
شد پای و سر فتنه، چون دست یکی دارند
آن خنجر ملک آرای و این خامه دین پرور
رنگ جگر خصمش، بر تیغ وی است، آری
از آب کند بالین، دایم سر نیلوفر
بر چار سوی عنصر، خوان سخن مهمان
دستی قلبی دارد، نعمت ده مدحت خر
گر سوی چمن تابد یک روز عنان لطفش
هم خنده زند غنچه هم غمزه کند عبهر
آن هیکل نصرت بین بر، باره کیتی بر
این شیر ممالک گیر و آن دیو ملائک پر
تا نسخه کند عالم تاریخ کمال او
بر ماه کند پرگار، از مهر کشد مسطر
ای کارگه بزمت، زانو زده با جنت
وی بارگه عدلت، پهلو زده با محشر
در رنگ خلاف تو، رخساره بیفروزد
آئینه مشرق را، بی صیقل روشنکر
گردد فلک پنجم با هیبت کلک تو
بنهاده ز کف خنجر، بر کرده بسر چادر
در روم سفر کرده، آوازه ی قهر او
تا قصر بهشت آسا. زندان شده برقیصر
ای خصم ز تیغ تو، دستان زده با بهمن
وی بزم ز لطف تو، بستان شده بر آذر
برد از قدمت تزئین ایوان نصیرالدین
تا بست بدان تمکین زین برفلک محور
مجلس ز تو گلشن شد، مسند بتو روشن شد
صدر، از تو مزین شد، ایشاه جهان داور
چون چرخ بنور مه، چون بخت بروی شه
چون باغ بجودنم چون کان بوجود زر
مجلس چو دلت خرم، عالم ز رخت گلشن
چون دشمن دولت غم، آواره بهر کشور
دانی که جهان خس یکتا نشود با کس
غمخوار حسودت بس، تو عیش کن و می خور
خنجر کش و نام آور، دشمن کش و دین گستر
رادی کن و شادی خور، خرم زی و جا نپرور
در رشک رخت حورا در رشک، میت کوثر
از ابروی ایوانت برماه زده کله
وز چهره دیوارت در خلد گشاده در
بر شمسه ی شنکرفی، رانده شکنت زنکار
بر زورق زنگاری، کشته شرفت لنگر
از امن حریم تو، بر قد جهان جوشن
و ز جاه رواق تو، بر تارک مه مغفر
هر گرد که از صحنت فراش برون رفته
مشک کله حورا، کحل بصر اختر
شهرود و صدای تو چون ساز دهد پرده
از پرده برون آرد، صد زهره ی با مزمر
می باز چند مهره، از شرفه تو گیتی
تا مهره صفت بسته است بر فتنه ره ششدر
از دست نهاد تو، انگشت کزان جنت
خاصه که شدی اکنون حوراکده دیگر
گردان قدح باده، با ماه چگل زاده
وز روی چو گل داده، تشریف مه انور
نقد طرب آورده، بیرون زنهانخانه
آن پیر خمیده قد، در دست شکنجه گر
وان کودک مستسقی، بر بستر پهلو سیم
از زخمه مهرافزا، در طبع زده آذر
فرزند ربانی را، مالیده پدر کوشی
کزناله در افکنده صبح دف نه چنبر
بر روی کف دستش پیچیده سررک ها
و ادواج کلوخارش لرزان زتف نشتر
و آن زنگی و ده دیده، نالان شده دزدیده
و آن موی میان بسته، در ماتم هجرسر
قوال خوش آوازش، با نغمه عاشق کش
هم زلف و رخی لایق، هم ساق و سمن، درخور
صد ز قه جان پرور، افتاده بیک ساعت
منقار صراحی را، در حوصله ساغر
نوشان قدح باده، دست شه آزاده
در مسند دین داده، داد قلم و خنجر
دارای سپهر ایوان، دریای سحاب احسان
کز تیغ دهد فرمان، بر ملک زمین یکسر
فخرالدین فخرالحق، کاندوخت از او مطلق
بازار ولی رونق، گردار عدو کیفر
چندانکه گل و ماه است، دانند در افواه است
کامروز عربشاه است پشت کمرو افسر
شد پای و سر فتنه، چون دست یکی دارند
آن خنجر ملک آرای و این خامه دین پرور
رنگ جگر خصمش، بر تیغ وی است، آری
از آب کند بالین، دایم سر نیلوفر
بر چار سوی عنصر، خوان سخن مهمان
دستی قلبی دارد، نعمت ده مدحت خر
گر سوی چمن تابد یک روز عنان لطفش
هم خنده زند غنچه هم غمزه کند عبهر
آن هیکل نصرت بین بر، باره کیتی بر
این شیر ممالک گیر و آن دیو ملائک پر
تا نسخه کند عالم تاریخ کمال او
بر ماه کند پرگار، از مهر کشد مسطر
ای کارگه بزمت، زانو زده با جنت
وی بارگه عدلت، پهلو زده با محشر
در رنگ خلاف تو، رخساره بیفروزد
آئینه مشرق را، بی صیقل روشنکر
گردد فلک پنجم با هیبت کلک تو
بنهاده ز کف خنجر، بر کرده بسر چادر
در روم سفر کرده، آوازه ی قهر او
تا قصر بهشت آسا. زندان شده برقیصر
ای خصم ز تیغ تو، دستان زده با بهمن
وی بزم ز لطف تو، بستان شده بر آذر
برد از قدمت تزئین ایوان نصیرالدین
تا بست بدان تمکین زین برفلک محور
مجلس ز تو گلشن شد، مسند بتو روشن شد
صدر، از تو مزین شد، ایشاه جهان داور
چون چرخ بنور مه، چون بخت بروی شه
چون باغ بجودنم چون کان بوجود زر
مجلس چو دلت خرم، عالم ز رخت گلشن
چون دشمن دولت غم، آواره بهر کشور
دانی که جهان خس یکتا نشود با کس
غمخوار حسودت بس، تو عیش کن و می خور
خنجر کش و نام آور، دشمن کش و دین گستر
رادی کن و شادی خور، خرم زی و جا نپرور
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۴۳ - از غایت حسن تو و زغیرت چشم خود
اثیر اخسیکتی : قطعات
شماره ۵۸ - ز انبوهی جان و دل و ز کوکبه حسنت
اثیر اخسیکتی : مفردات
شماره ۱۷ - سوزی است مرا در دل اما نه چنان سوزی
فضولی : غزلیات
شماره ۱۸۰ - بی وجه نمی گریم گریه سببی دارد
بی وجه نمی گریم گریه سببی دارد
بر حال دلم گریان حال عجبی دارد
آن شوخ کمان ابرو با من نزند حرفی
افکند بابرو چین گویا غضبی دارد
تا زنده بود هرگز از جان نکشد منت
هرکس که بدل ذوقی از نوش لبی دارد
جنت طلبد زاهد ما روضه کویت را
از بخت بقدر خود هرکس طلبی دارد
از حال دلم بی خود ای شمع چه می پرسی
دور از مه رخسارت روزی چو شبی دارد
پا کرده ز سر آید هر دم بسر کویت
طفلست در اشکم اما ادبی دارد
خوانند فضولی را گه عاشق و گه عارف
مشهور جهانست او هر جا لقبی دارد
بر حال دلم گریان حال عجبی دارد
آن شوخ کمان ابرو با من نزند حرفی
افکند بابرو چین گویا غضبی دارد
تا زنده بود هرگز از جان نکشد منت
هرکس که بدل ذوقی از نوش لبی دارد
جنت طلبد زاهد ما روضه کویت را
از بخت بقدر خود هرکس طلبی دارد
از حال دلم بی خود ای شمع چه می پرسی
دور از مه رخسارت روزی چو شبی دارد
پا کرده ز سر آید هر دم بسر کویت
طفلست در اشکم اما ادبی دارد
خوانند فضولی را گه عاشق و گه عارف
مشهور جهانست او هر جا لقبی دارد
نسیمی : غزلیات
شماره ۱۲۹ - حق بین نظری باید تا روی مرا بیند
حق بین نظری باید تا روی مرا بیند
چشمی که بود خودبین، کی روی خدا بیند
دل آینه او شد کو تشنه دیداری
تا همچو کلیم الله بر طور لقا بیند
از مشرق دیدارش آن را که بود دیده
انوار تجلی را پیوسته چو ما بیند
آنرا که چو ما سینه صافی شد از آلایش
در جام دل از مهرش چون صبح صفا بیند
وصف رخ چون ماهت «الله جمیل » آمد
هر مرده در این معنی این نکته کجا بیند
شرح ید بیضا را موسی صفتی باید
کو حیه تسعی را در دست عصا بیند
چون سنبل پرچینش با برگ گل و نسرین
محرم نتواند شد چشمی که خطا بیند
چون جور پریرویان مهر است و وفاداری
خرم دل آن عاشق کز یار جفا بیند
جان در طلب وصلش خواهد که کند فریاد
بو کز لب او هردم صدگونه شفا بیند
هست از کرم درمان، محروم ابودردا
کو درد دل خود را غیر از تو دوا بیند
ای چشم نسیمی را از روی تو بینایی
او را که تو منظوری غیر از تو که را بیند
چشمی که بود خودبین، کی روی خدا بیند
دل آینه او شد کو تشنه دیداری
تا همچو کلیم الله بر طور لقا بیند
از مشرق دیدارش آن را که بود دیده
انوار تجلی را پیوسته چو ما بیند
آنرا که چو ما سینه صافی شد از آلایش
در جام دل از مهرش چون صبح صفا بیند
وصف رخ چون ماهت «الله جمیل » آمد
هر مرده در این معنی این نکته کجا بیند
شرح ید بیضا را موسی صفتی باید
کو حیه تسعی را در دست عصا بیند
چون سنبل پرچینش با برگ گل و نسرین
محرم نتواند شد چشمی که خطا بیند
چون جور پریرویان مهر است و وفاداری
خرم دل آن عاشق کز یار جفا بیند
جان در طلب وصلش خواهد که کند فریاد
بو کز لب او هردم صدگونه شفا بیند
هست از کرم درمان، محروم ابودردا
کو درد دل خود را غیر از تو دوا بیند
ای چشم نسیمی را از روی تو بینایی
او را که تو منظوری غیر از تو که را بیند
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۴۴ - در عشق تو ای مهرو! عاشق چو منی کوکو؟
در عشق تو ای مهرو! عاشق چو منی کوکو؟
تا بر سر ویرانها چون کوف زند «کو کو»
سوزد به غمت، سازد، در راه تو جان بازد
وانگه نظر اندازد بر روی تو از شش سو
ای غیرت ماه و خور، بردار نقاب از رخ
تا پیش مه رویت بر خاک نهد مه رو
تا بر اثر پایت مالم رخ و پیشانی
افتاده چو خورشیدم بر خاک سر هر کو
در دور سر زلفت کی امن و امان باشد
چون دزد دل و جان شد آن دل سیه هندو
پرنور کنم چون مه از مهر دو عالم را
از زلف تو گر روزی افتد به کفم یک مو
ای بخت من از چشمت با دولت بیداران
صد رحمت حق هردم بر غمزه آن جادو
ای در طلب وصلت چون چرخ به سر گردان
هم عابد «یاهو» زن، هم زاهد «یا من هو»
چشم تو دل عارف گیرد چو به صید آید
هی هی که چه فتان است آن شیر شکار آهو
ای روی ترش صوفی مفروش به ما سرکه
کز یاد لبش ما را پر شد ز عسل کندو
ای بر سر سجاده تسبیح کنان بشنو
فریاد اناالحق ها در حلقه آن گیسو
معراج نسیمی شد قوسین دو ابرویت
ای شمع شب اسرا، وی بدر هلال ابرو
تا بر سر ویرانها چون کوف زند «کو کو»
سوزد به غمت، سازد، در راه تو جان بازد
وانگه نظر اندازد بر روی تو از شش سو
ای غیرت ماه و خور، بردار نقاب از رخ
تا پیش مه رویت بر خاک نهد مه رو
تا بر اثر پایت مالم رخ و پیشانی
افتاده چو خورشیدم بر خاک سر هر کو
در دور سر زلفت کی امن و امان باشد
چون دزد دل و جان شد آن دل سیه هندو
پرنور کنم چون مه از مهر دو عالم را
از زلف تو گر روزی افتد به کفم یک مو
ای بخت من از چشمت با دولت بیداران
صد رحمت حق هردم بر غمزه آن جادو
ای در طلب وصلت چون چرخ به سر گردان
هم عابد «یاهو» زن، هم زاهد «یا من هو»
چشم تو دل عارف گیرد چو به صید آید
هی هی که چه فتان است آن شیر شکار آهو
ای روی ترش صوفی مفروش به ما سرکه
کز یاد لبش ما را پر شد ز عسل کندو
ای بر سر سجاده تسبیح کنان بشنو
فریاد اناالحق ها در حلقه آن گیسو
معراج نسیمی شد قوسین دو ابرویت
ای شمع شب اسرا، وی بدر هلال ابرو
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۴۶ - با غیر مگو حالم، کاغیار نداند به
با غیر مگو حالم، کاغیار نداند به
پروانه آن شمعم، گر نار نداند به
از جام می باقی، یعنی لب آن ساقی
مستم، اگر این معنی هشیار نداند به
با غیر نمی گویم سر سخن عشقت
گر شرح رموز غیب اغیار نداند به
سهل است سر خود را بر دار زدن، لیکن
اسرار سر عارف گر دار نداند به
هست از کرم حسنت محروم رقیب، آری
گر لطف دم عیسی مردار نداند به
در صومعه با صوفی در کار درا گویی
ای زاهد! اگر عاشق این کار نداند به
با روی گل خندان، بلبل نظری دارد
این مژده نازک را، گر خار نداند به
در مصطبه معنی بی صورت سالوسی
وا یافته ام گنجی گر مار نداند به
اشعار نسیمی را صد معجزه هست، آری
گر سر ید بیضا سحار نداند به
پروانه آن شمعم، گر نار نداند به
از جام می باقی، یعنی لب آن ساقی
مستم، اگر این معنی هشیار نداند به
با غیر نمی گویم سر سخن عشقت
گر شرح رموز غیب اغیار نداند به
سهل است سر خود را بر دار زدن، لیکن
اسرار سر عارف گر دار نداند به
هست از کرم حسنت محروم رقیب، آری
گر لطف دم عیسی مردار نداند به
در صومعه با صوفی در کار درا گویی
ای زاهد! اگر عاشق این کار نداند به
با روی گل خندان، بلبل نظری دارد
این مژده نازک را، گر خار نداند به
در مصطبه معنی بی صورت سالوسی
وا یافته ام گنجی گر مار نداند به
اشعار نسیمی را صد معجزه هست، آری
گر سر ید بیضا سحار نداند به
نسیمی : غزلیات
شماره ۲۷۱ - ای بر دل پردردم هردم ز تو آزاری
ای بر دل پردردم هردم ز تو آزاری
کی بود و کجا باشد مثل تو دل آزاری
ای جور و جفا کارت، تا کی کشم آزارت
جز جور و جفا با من، هرگز نکنی کاری
ریزی به جفا خونم، آنگاه کنی پرسش
مثل تو کجا باشد در هر دو جهان یاری
بر بوی گل وصلت ای غنچه لب بسته!
تا کی شکنی هردم در پای دلم خاری؟
بی دانش و دین و دل باد، ای بت سیمین بر
جانی که نمی خواهد از زلف تو زناری
ای از نظرم پنهان روی تو، نه پنهان به
از دیده هر بلبل چون روی تو گلزاری
درد تو به هر ساعت داغی نهدم بر دل
ای شعله زنان از تو در هر جگری ناری
در محنت و غم صابر، در جور و جفا کامل
کو خسته دلی چون من یا همچو تو دلداری؟
گفتی نظر اندازم بر زاری زار خود
ای دلبر عاشق کش! کو همچو من زاری؟
در عشق رخت تا چند، ای ماه وفا پیشه!
صدگونه جفا باشد بر من ز هر اغیاری
گاهی جگرم سوزی، گه خون دلم ریزی
چند از تو شوم هردم آویخته بر داری
صد باره دل ریشم کردی به جفا پرخون
وز روی وفا او را ننواخته ای باری
محنت زده ای چون من در عشق تو کم دیدم
با آنکه چو من داری محنت زده بسیاری
در سینه نسیمی را اسرار تو می جوشد
کو همنفس صادق یا محرم اسراری؟
کی بود و کجا باشد مثل تو دل آزاری
ای جور و جفا کارت، تا کی کشم آزارت
جز جور و جفا با من، هرگز نکنی کاری
ریزی به جفا خونم، آنگاه کنی پرسش
مثل تو کجا باشد در هر دو جهان یاری
بر بوی گل وصلت ای غنچه لب بسته!
تا کی شکنی هردم در پای دلم خاری؟
بی دانش و دین و دل باد، ای بت سیمین بر
جانی که نمی خواهد از زلف تو زناری
ای از نظرم پنهان روی تو، نه پنهان به
از دیده هر بلبل چون روی تو گلزاری
درد تو به هر ساعت داغی نهدم بر دل
ای شعله زنان از تو در هر جگری ناری
در محنت و غم صابر، در جور و جفا کامل
کو خسته دلی چون من یا همچو تو دلداری؟
گفتی نظر اندازم بر زاری زار خود
ای دلبر عاشق کش! کو همچو من زاری؟
در عشق رخت تا چند، ای ماه وفا پیشه!
صدگونه جفا باشد بر من ز هر اغیاری
گاهی جگرم سوزی، گه خون دلم ریزی
چند از تو شوم هردم آویخته بر داری
صد باره دل ریشم کردی به جفا پرخون
وز روی وفا او را ننواخته ای باری
محنت زده ای چون من در عشق تو کم دیدم
با آنکه چو من داری محنت زده بسیاری
در سینه نسیمی را اسرار تو می جوشد
کو همنفس صادق یا محرم اسراری؟
ادیب الممالک : قصاید
شماره ۱۴۴ - ماه رمضان بنهفت آن چهره نورانی
ماه رمضان بنهفت آن چهره نورانی
عید رمضان آمد بافره یزدانی
آواز جرس برخواست از قافله طاعت
وین قافله را توحید کرده است شتربانی
این قافله محفوظ است از نعمت جاویدان
وین بادیه محفوظ است از غول بیابانی
این قافله در گیتی مهمان خدا بودند
اینک به سرای خویش آیند ز مهمانی
مهمان خدا هرگز نه گرسنه نه تشنه است
سیراب ز بی آبی است سیر است ز بی نانی
مهمان خدا را دل شد گرسنه طاعت
لب تشنه گذر سازد از چشمه حیوانی
مهمان خدا باشند این قوم که در گیتی
سامان شهی دارند در بی سر و سامانی
چندی بک یاالله گفتند بدرد و آه
سودند بر آن درگاه رخساره و پیشانی
یک چند دگر حق را در خویش همی دیدند
گفتند که سبحانی ما اعظم سلطانی
در پرده درون رفتند وز خویش برون رفتند
کم پرس که چون رفتند من دانم و تو دانی
کشت عمل ما را هنگام درو آمد
داس مه نو بنگر در مزرع انسانی
رو تخم عبادت پاش وز اشک بصر تر کن
کز کشت نیابی بر گر تخم نیفشانی
آن را که شود در کشت شیطان بکشاورزی
و آن را که رود در باغ دجال به رزبانی
روزیکه کند دهقان انبار پر از حاصل
او را نبود محصول جز آه و پشیمانی
سرمایه نیاوردی سود از که طمع داری
در کار نکوشیدی اجرت ز چه بستانی
مزد تو چه خواهد داد مستوفی علم حق
آنجا که کند در حشر کیالی و وزانی
گیرم که دهندت مزد بی کوشش و بی زحمت
خود شرم نمی داری از اجرت مجانی
تن در طلب شادی است جان در پی آزادی است
این طالب آبادی است آن مایل ویرانی
آبادی اگر خواهی تو بنده این جسمی
ویرانی اگر جوئی تو زنده ای آن جانی
گر خانه بپردازی موسائی و هارونی
ور صرح برافرازی فرعونی و هامانی
آوخ که پس از یکماه سعی و عمل و طاعت
شد مجمع تقوی را آغاز پریشانی
آیین مسلمانی شد با رمضان توأم
کردند سفر با هم از عالم جسمانی
آیینه تقوی شد از سنگ شقاوت خرد
وز تاب و صفا افتاد آیین مسلمانی
خاموش شد آن واعظ در معبد اسلامی
سر جوش زد آن صهبا اند خم نصرانی
شیخی که شب دوشین در کعبه امامت داشت
امروز کمر بسته است در دیر برهبانی
دی بست کف کفران در سلسله غفران
و اینک دف خذلان راست در سلسله جنبانی
بوسد بت صقلابی نوشد می عنابی
کای زاهد محرابی کوثر به تو ارزانی
آنان که به وتر و شفع جستند ز یزدان نفع
کردند ز خاطر دفع اندیشه شیطانی
اینک شده از غفلت در بارگه شهوت
آسوده و بی زحمت سرگرم تن آسانی
از خمر جنون سرمست با نفس حرون همدست
در خاک مذلت پست در کوی هوس فانی
از ذکر خدا تارک آن مشرکه با مشرک
در جهل و عمی سالک آن زانیه بازانی
چون خرقه سالوسان آلوده به صهبا شد
وز پرده برون افتاد راز دل پنهانی
ما از در دین جوئیم اکسیر سعادت را
نز دانش افرنجی وز حکمت یونانی
فرمان بر یزدانیم مدحتگر خاقانیم
وز گفته قلم رانیم برنامه خاقانی
دانی ملک ما کیست آن مالک ملک جان
کویش فلک اول رویش قمر ثانی
شهزاده دانا آن کز فضل و هنر بنوشت
منشور جهانگیری توقیع جهانبانی
با دولت محمودی با شوکت مسعودی
با حشمت داودی با ملک سلیمانی
در مرتبه عالی با چرخ برین تالی
در ملک کرم والی بر کاخ همم بانی
ای موسی طور حق ای مشعل نور حق
ای مست حضور حق در خلوت روحانی
در این گله چوپانی با معجزه موسی
کلکت ید بیضا کرد شمشیر تو ثعبانی
گر زان که رسالت را احمد نبدی خاتم
پیغمبریت دادی حق از پی چوپانی
خواهم ز خدا آسان گردد بتو هر مشکل
کز مهر تو هر مشکل گیرد ره آسانی
با رایت رخشنده با چهر درخشنده
با دو کف بخشنده جاوید بجامانی
از تو کرم و بخشش از من عمل و کوشش
از تو هنر و دانش وز بنده ثناخوانی
تا بخت فراهم کرد مدح تو امیری را
گردونش همی خواند استاد فراهانی
عید رمضان آمد بافره یزدانی
آواز جرس برخواست از قافله طاعت
وین قافله را توحید کرده است شتربانی
این قافله محفوظ است از نعمت جاویدان
وین بادیه محفوظ است از غول بیابانی
این قافله در گیتی مهمان خدا بودند
اینک به سرای خویش آیند ز مهمانی
مهمان خدا هرگز نه گرسنه نه تشنه است
سیراب ز بی آبی است سیر است ز بی نانی
مهمان خدا را دل شد گرسنه طاعت
لب تشنه گذر سازد از چشمه حیوانی
مهمان خدا باشند این قوم که در گیتی
سامان شهی دارند در بی سر و سامانی
چندی بک یاالله گفتند بدرد و آه
سودند بر آن درگاه رخساره و پیشانی
یک چند دگر حق را در خویش همی دیدند
گفتند که سبحانی ما اعظم سلطانی
در پرده درون رفتند وز خویش برون رفتند
کم پرس که چون رفتند من دانم و تو دانی
کشت عمل ما را هنگام درو آمد
داس مه نو بنگر در مزرع انسانی
رو تخم عبادت پاش وز اشک بصر تر کن
کز کشت نیابی بر گر تخم نیفشانی
آن را که شود در کشت شیطان بکشاورزی
و آن را که رود در باغ دجال به رزبانی
روزیکه کند دهقان انبار پر از حاصل
او را نبود محصول جز آه و پشیمانی
سرمایه نیاوردی سود از که طمع داری
در کار نکوشیدی اجرت ز چه بستانی
مزد تو چه خواهد داد مستوفی علم حق
آنجا که کند در حشر کیالی و وزانی
گیرم که دهندت مزد بی کوشش و بی زحمت
خود شرم نمی داری از اجرت مجانی
تن در طلب شادی است جان در پی آزادی است
این طالب آبادی است آن مایل ویرانی
آبادی اگر خواهی تو بنده این جسمی
ویرانی اگر جوئی تو زنده ای آن جانی
گر خانه بپردازی موسائی و هارونی
ور صرح برافرازی فرعونی و هامانی
آوخ که پس از یکماه سعی و عمل و طاعت
شد مجمع تقوی را آغاز پریشانی
آیین مسلمانی شد با رمضان توأم
کردند سفر با هم از عالم جسمانی
آیینه تقوی شد از سنگ شقاوت خرد
وز تاب و صفا افتاد آیین مسلمانی
خاموش شد آن واعظ در معبد اسلامی
سر جوش زد آن صهبا اند خم نصرانی
شیخی که شب دوشین در کعبه امامت داشت
امروز کمر بسته است در دیر برهبانی
دی بست کف کفران در سلسله غفران
و اینک دف خذلان راست در سلسله جنبانی
بوسد بت صقلابی نوشد می عنابی
کای زاهد محرابی کوثر به تو ارزانی
آنان که به وتر و شفع جستند ز یزدان نفع
کردند ز خاطر دفع اندیشه شیطانی
اینک شده از غفلت در بارگه شهوت
آسوده و بی زحمت سرگرم تن آسانی
از خمر جنون سرمست با نفس حرون همدست
در خاک مذلت پست در کوی هوس فانی
از ذکر خدا تارک آن مشرکه با مشرک
در جهل و عمی سالک آن زانیه بازانی
چون خرقه سالوسان آلوده به صهبا شد
وز پرده برون افتاد راز دل پنهانی
ما از در دین جوئیم اکسیر سعادت را
نز دانش افرنجی وز حکمت یونانی
فرمان بر یزدانیم مدحتگر خاقانیم
وز گفته قلم رانیم برنامه خاقانی
دانی ملک ما کیست آن مالک ملک جان
کویش فلک اول رویش قمر ثانی
شهزاده دانا آن کز فضل و هنر بنوشت
منشور جهانگیری توقیع جهانبانی
با دولت محمودی با شوکت مسعودی
با حشمت داودی با ملک سلیمانی
در مرتبه عالی با چرخ برین تالی
در ملک کرم والی بر کاخ همم بانی
ای موسی طور حق ای مشعل نور حق
ای مست حضور حق در خلوت روحانی
در این گله چوپانی با معجزه موسی
کلکت ید بیضا کرد شمشیر تو ثعبانی
گر زان که رسالت را احمد نبدی خاتم
پیغمبریت دادی حق از پی چوپانی
خواهم ز خدا آسان گردد بتو هر مشکل
کز مهر تو هر مشکل گیرد ره آسانی
با رایت رخشنده با چهر درخشنده
با دو کف بخشنده جاوید بجامانی
از تو کرم و بخشش از من عمل و کوشش
از تو هنر و دانش وز بنده ثناخوانی
تا بخت فراهم کرد مدح تو امیری را
گردونش همی خواند استاد فراهانی
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۹۸ - یک سوزن و یک سنجاق بودند بسوزندان
یک سوزن و یک سنجاق بودند بسوزندان
مانند دو تن عیار افتاده بیک زندان
سنجاق بسوزن گفت کار تو در اینجا چیست
وز بهر چه خسبیدی اندر دل سوزاندن
سوزن بجوابش گفت ای بی هنر سوری
من خادم خاتونم سرخیل هنرمندان
دندانه من تیز است زین روی مرا بی بی
بنشاند در این خانه مزد هنر دندان
سنجاق بگفتش رو، کز روزن زیرین است
پیوسته ترا روزی بی ضامن و پایندان
دجال صفت یک چشم افسار نگون از پشم
دندانه زنی با خشم زانگشتره بر سندان
گفتا چکنی منعم کز خدمت کدبانو
چنانکه بلابینم هم شادم و هم خندان
بنگر تو بعیب خویش ای کله کلان کز جهل
هم عبرت خویشانی هم حیرت پیوندان
زآنرو که شوی در کار کوژ و کژ و خمیده
چون سیخ کباب مست اندر شب برغندان
ناگاه عجوز آمد سنجاق برون آورد
تا وصله کند با وی رخت تن فرزندان
هنگفت بد آن جامه خمیده شد آن سنجاق
چون در دل کج طبعان اندرز خردمندان
سنجاق بخاک افکند برداشت یکی سوزن
کاندر نظرش سنجاق باقدر نبد چندان
از غلظت آن جامه بشکست سر سوزن
چون بیل کشاورزان در موسم یخ بندان
سوزن بزمین افتاد غلطید بر سنجاق
سنجاق بتعظیمش برجست چو اسپندان
آهسته بگوشش گفت مائیم دو فرمان بر
کز بی هنری خواریم در چشم خداوندان
بدبختی خود را من از چشم تو می دانم
بدبختی خود را تو نیز از قبل من دان
هنگام هنر بودیم با خویش عدو اینک
از بی هنری هستیم ضرب المثل رندان
مانند دو تن عیار افتاده بیک زندان
سنجاق بسوزن گفت کار تو در اینجا چیست
وز بهر چه خسبیدی اندر دل سوزاندن
سوزن بجوابش گفت ای بی هنر سوری
من خادم خاتونم سرخیل هنرمندان
دندانه من تیز است زین روی مرا بی بی
بنشاند در این خانه مزد هنر دندان
سنجاق بگفتش رو، کز روزن زیرین است
پیوسته ترا روزی بی ضامن و پایندان
دجال صفت یک چشم افسار نگون از پشم
دندانه زنی با خشم زانگشتره بر سندان
گفتا چکنی منعم کز خدمت کدبانو
چنانکه بلابینم هم شادم و هم خندان
بنگر تو بعیب خویش ای کله کلان کز جهل
هم عبرت خویشانی هم حیرت پیوندان
زآنرو که شوی در کار کوژ و کژ و خمیده
چون سیخ کباب مست اندر شب برغندان
ناگاه عجوز آمد سنجاق برون آورد
تا وصله کند با وی رخت تن فرزندان
هنگفت بد آن جامه خمیده شد آن سنجاق
چون در دل کج طبعان اندرز خردمندان
سنجاق بخاک افکند برداشت یکی سوزن
کاندر نظرش سنجاق باقدر نبد چندان
از غلظت آن جامه بشکست سر سوزن
چون بیل کشاورزان در موسم یخ بندان
سوزن بزمین افتاد غلطید بر سنجاق
سنجاق بتعظیمش برجست چو اسپندان
آهسته بگوشش گفت مائیم دو فرمان بر
کز بی هنری خواریم در چشم خداوندان
بدبختی خود را من از چشم تو می دانم
بدبختی خود را تو نیز از قبل من دان
هنگام هنر بودیم با خویش عدو اینک
از بی هنری هستیم ضرب المثل رندان
ادیب الممالک : غزلیات
شماره ۱۱۱ - ای تاجر بی ثروت سوداگر بی مایه
ای تاجر بی ثروت سوداگر بی مایه
ایوان تو بی دیوار بستان تو بی سایه
بستان ترا پژمان هم سوسن و هم سنبل
ایوان ترا ویران هم پیکر و هم پایه
در بوته غمازان بگداخته همچون زر
در بزم شش اندازان درباخته سرمایه
انده بتو وابسته از باب الی المحراب
نکبت بتو پیوسته از بدو الی الغایه
بدنامی و ننگت را آورده ملک سوره
بدبختی و نحسترا بر خوانده فلک آیه
بابات بخون غلطید از کینه این عمو
مادرت زبون گردید از فتنه این دایه
این دایی و این عمو خستند روانت را
تا کرد تنت را قوت بن جعده و بن دایه
بر مادر مسکینت از دیده بخاک افشان
خونی که فریدون ریخت از کشتن برمایه
کشتید اتابک را بی جرم و گمان کردید
کو باغ نیاکان را داده است بهمسایه
دیدی که برادرهات اینروضه دلکش را
دادند بهمسایه با زینت و پیرایه
ایوان تو بی دیوار بستان تو بی سایه
بستان ترا پژمان هم سوسن و هم سنبل
ایوان ترا ویران هم پیکر و هم پایه
در بوته غمازان بگداخته همچون زر
در بزم شش اندازان درباخته سرمایه
انده بتو وابسته از باب الی المحراب
نکبت بتو پیوسته از بدو الی الغایه
بدنامی و ننگت را آورده ملک سوره
بدبختی و نحسترا بر خوانده فلک آیه
بابات بخون غلطید از کینه این عمو
مادرت زبون گردید از فتنه این دایه
این دایی و این عمو خستند روانت را
تا کرد تنت را قوت بن جعده و بن دایه
بر مادر مسکینت از دیده بخاک افشان
خونی که فریدون ریخت از کشتن برمایه
کشتید اتابک را بی جرم و گمان کردید
کو باغ نیاکان را داده است بهمسایه
دیدی که برادرهات اینروضه دلکش را
دادند بهمسایه با زینت و پیرایه
ادیب الممالک : ترکیبات
شمارهٔ ۲ - حشرات الارض بهارستان
هنگام بهار آمدن هان ای حشرات الارض
از لانه برون آیید افزوده به طول و عرض
سازید ز یکدیگر نیش و دم و دندان قرض
و آزار خلایق را دانید همیدون فرض
وقت است که هر موری سیمرغ نشان گردد
وز باد بهاری مست چون باده کشان گردد
وقت است که بندد زین دجال به جساسه
کژدم به کشیک آید در خانه ی چلپاسه
مسکین کشفان را سر بیرون شود از کاسه
زنبور نر و ماده چون جعفر و عباسه
باشند به صحرا یا گردند به خلوت جفت
نازند به یکدیگر عشقی که نشاید گفت
کن نوک سنان را تیز ای عقرب جراره
زهر از بن دندان ریز ای افعی خونخواره
از باد صبا بگریز ای پشه بیچاره
وز گربه همی پرهیز ای موش ستمکاره
ای خرمگس عیار بر گو به ملخ لبیک
هان ای شپش خونخوار کن همنفسی با کیک
ای رشک بزن خیمه در زیر سبیل و ریش
در طره کدبانو زیر بغل درویش
هان ای کنه لاغر بین چشم به راه خویش
موی سگ و بال مرغ کرک بز و پشم میش
ای کارتنه بر تن تاری دو چو جولاهه
وز طاق به گنبد کش صد پرده ز بیراهه
هان ای عجل بیمار بگریز ز بوی مشک
کز بهر زکام تو خر خانه پر است از پشک
در ریش امام شهر سجاده فکن ای رشک
ای مار بیا در بام تا صید کنی گنجشگ
ای شب پره جولان زن ای سرسره غوغاکن
ای خرچسنه بنشین هنگامه تماشا کن
ای عمه رتیلا خیز با چستی و چالاکی
کن پنجه خود را تیز چون قیچی دلاکی
در زیر نمد تا چند ای جوجه خر خاکی
ور می پلکی با خویش چون مردم تریاکی
گرنه صدفی باری همجنس خراطین شو
ور نه ملکی آخر در جرگ شیاطین شو
ای جانور شش پا شادی که رئیسی تو
فرمان ده امت را خود نفس نفیسی تو
با میر ندیمی تو با خواجه انیسی تو
منشورنگاری تو توقیع نویسی تو
زین روی خلایق را خون میمکی از شریان
لخت جگر درویش شد ز آتشن تو بریان
در مسند دستوری صدرالوزرائی تو
هنگام سلحشوری شیخ الامرائی تو
در ژاپن و منچوری مجدالسفرائی تو
در فضل به مشهوری تاج الشعرائی تو
هستی همه چیز اما در دیده من هیچی
چون طره مهرویان چین و شکن و پیچی
ای آنکه بزعم خویش تو دلبر و طنازی
با بلبل و با طوطی همراز و هم آوازی
بی آلت طیاره در چرخ به پروازی
بالله نه تو طاوسی والله نه تو شهبازی
زودا که از آن بالا وارونه فرود افتی
بیدار شود زاهد هشیار شود مفتی
ای جانوران آفاق پر همهمه می بینم
وز شور شما گیتی در زمزمه می بینم
در هر گذریتان گرد همچون رمه می بینم
وز نیش شما خسته جان همه می بینم
خانه ز شما دربست قلعه ز شما ششدانگ
اندوخته در صندوق سرمایه نهان در بانگ
تا چند همی تازد اندر طلب توشه
خرچنگ به فواره قورباغه به تنبوشه
رشمیز به تیر سقف سن در شکم خوشه
موشان ز پی دزدی زان گوشه بدین گوشه
این آب نخواهد بود پیوسته روان در جو
این سرو نخواهد ماند همواره جوان در کو
تا از نفس دی مه بر روی زمین یخ بود
سوراخ شما تاریک چون وادی دوزخ بود
ارواح شما حیران در عالم برزخ بود
از جان شما تا تن هفتاد و دو فرسخ بود
امروز تفضل کرد آن مالک یوم الدین
شد قالبتان زنده از نفخه فروردین
دیروز کجا بودید امروز کجا هستید
از کام که دلشادید از جام که سرمستید
بر بام که دستک زن در دام که پابستید
هر چند بزعم خود عیار و زبردستید
همواره شما را زور در پنجه و ساعد نیست
بالله دو سه روزی بیش اقبال مساعد نیست
فرداست که بگریزید در است خر و استر
وز باد خزان گردید همچون تل خاکستر
چسبد علق اندر آب بر خایه بیدستر
واندر شرج پیلان پشه فکند بستر
آن مورچه پر دار از طاق و طرنب افتد
بالنده ز بالیدن جنبنده ز جنب افتد
دیشب ننه مولودی با مادر معصومه
گفتا که در این ویران هنگام سحر بومه
از بس که مرضها را افزون شده جرثومه
میگفت و دعا میکرد بر امت مرحومه
کای دافع هر میکروب کن چاره این میکرب
کو دیده نخواهد شد بی آلت میکرسکوب
از لانه برون آیید افزوده به طول و عرض
سازید ز یکدیگر نیش و دم و دندان قرض
و آزار خلایق را دانید همیدون فرض
وقت است که هر موری سیمرغ نشان گردد
وز باد بهاری مست چون باده کشان گردد
وقت است که بندد زین دجال به جساسه
کژدم به کشیک آید در خانه ی چلپاسه
مسکین کشفان را سر بیرون شود از کاسه
زنبور نر و ماده چون جعفر و عباسه
باشند به صحرا یا گردند به خلوت جفت
نازند به یکدیگر عشقی که نشاید گفت
کن نوک سنان را تیز ای عقرب جراره
زهر از بن دندان ریز ای افعی خونخواره
از باد صبا بگریز ای پشه بیچاره
وز گربه همی پرهیز ای موش ستمکاره
ای خرمگس عیار بر گو به ملخ لبیک
هان ای شپش خونخوار کن همنفسی با کیک
ای رشک بزن خیمه در زیر سبیل و ریش
در طره کدبانو زیر بغل درویش
هان ای کنه لاغر بین چشم به راه خویش
موی سگ و بال مرغ کرک بز و پشم میش
ای کارتنه بر تن تاری دو چو جولاهه
وز طاق به گنبد کش صد پرده ز بیراهه
هان ای عجل بیمار بگریز ز بوی مشک
کز بهر زکام تو خر خانه پر است از پشک
در ریش امام شهر سجاده فکن ای رشک
ای مار بیا در بام تا صید کنی گنجشگ
ای شب پره جولان زن ای سرسره غوغاکن
ای خرچسنه بنشین هنگامه تماشا کن
ای عمه رتیلا خیز با چستی و چالاکی
کن پنجه خود را تیز چون قیچی دلاکی
در زیر نمد تا چند ای جوجه خر خاکی
ور می پلکی با خویش چون مردم تریاکی
گرنه صدفی باری همجنس خراطین شو
ور نه ملکی آخر در جرگ شیاطین شو
ای جانور شش پا شادی که رئیسی تو
فرمان ده امت را خود نفس نفیسی تو
با میر ندیمی تو با خواجه انیسی تو
منشورنگاری تو توقیع نویسی تو
زین روی خلایق را خون میمکی از شریان
لخت جگر درویش شد ز آتشن تو بریان
در مسند دستوری صدرالوزرائی تو
هنگام سلحشوری شیخ الامرائی تو
در ژاپن و منچوری مجدالسفرائی تو
در فضل به مشهوری تاج الشعرائی تو
هستی همه چیز اما در دیده من هیچی
چون طره مهرویان چین و شکن و پیچی
ای آنکه بزعم خویش تو دلبر و طنازی
با بلبل و با طوطی همراز و هم آوازی
بی آلت طیاره در چرخ به پروازی
بالله نه تو طاوسی والله نه تو شهبازی
زودا که از آن بالا وارونه فرود افتی
بیدار شود زاهد هشیار شود مفتی
ای جانوران آفاق پر همهمه می بینم
وز شور شما گیتی در زمزمه می بینم
در هر گذریتان گرد همچون رمه می بینم
وز نیش شما خسته جان همه می بینم
خانه ز شما دربست قلعه ز شما ششدانگ
اندوخته در صندوق سرمایه نهان در بانگ
تا چند همی تازد اندر طلب توشه
خرچنگ به فواره قورباغه به تنبوشه
رشمیز به تیر سقف سن در شکم خوشه
موشان ز پی دزدی زان گوشه بدین گوشه
این آب نخواهد بود پیوسته روان در جو
این سرو نخواهد ماند همواره جوان در کو
تا از نفس دی مه بر روی زمین یخ بود
سوراخ شما تاریک چون وادی دوزخ بود
ارواح شما حیران در عالم برزخ بود
از جان شما تا تن هفتاد و دو فرسخ بود
امروز تفضل کرد آن مالک یوم الدین
شد قالبتان زنده از نفخه فروردین
دیروز کجا بودید امروز کجا هستید
از کام که دلشادید از جام که سرمستید
بر بام که دستک زن در دام که پابستید
هر چند بزعم خود عیار و زبردستید
همواره شما را زور در پنجه و ساعد نیست
بالله دو سه روزی بیش اقبال مساعد نیست
فرداست که بگریزید در است خر و استر
وز باد خزان گردید همچون تل خاکستر
چسبد علق اندر آب بر خایه بیدستر
واندر شرج پیلان پشه فکند بستر
آن مورچه پر دار از طاق و طرنب افتد
بالنده ز بالیدن جنبنده ز جنب افتد
دیشب ننه مولودی با مادر معصومه
گفتا که در این ویران هنگام سحر بومه
از بس که مرضها را افزون شده جرثومه
میگفت و دعا میکرد بر امت مرحومه
کای دافع هر میکروب کن چاره این میکرب
کو دیده نخواهد شد بی آلت میکرسکوب
ادیب الممالک : سرودهای وطنی
شمارهٔ ۲ - سرود غم
ای کاخ بهارستان سقفت ز چه وارون شد
ای رشک نگارستان خاکت ز چه پرخون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
عیسای خرد بردار، شد از ستم اشرار
موسای عدالت خوار، از دولت قارون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
تو بارگه دادی، کی در خور بیدادی
چون کار تو آزادی افکار تو قانون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
آوخ که ز استبداد قانون تو شد برباد
تقدیر چنین افتاد اوضاع دگرگون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
از حیله بدنامان شد چاک ترا دامان
وز گریه ناکامان دامان تو جیحون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
محبوب تو شیدا گشت بدخواه تو رسوا گشت
بستان تو صحرا گشت گلزار تو هامون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
تو کاخ طرب بودی گلزار ادب بودی
تو باغ رطب بودی شهدت ز چه افیون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
شمع تو چرا مرده است شاخت ز چه افسرده است
برگت ز چه پژمرده است بیدت ز چه مجنون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
در ماتم تو خورشید در مرثیه با ناهید
کز خون شهیدان بید همرنگ طبر خون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
خاکت شده خون اندود آبت شده زهرآلود
وز توپ شربنل دود بر گنبد گردون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
هرکس سوی مهرت تاخت رایت به سپهر افراخت
و آنکس به تو تیر انداخت مستوجب طاعون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
توپی که ستمکاران بستند بر این ایوان
بر چشم انوشروان در قلب فریدون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
از عشق تو مستم من وز غیر تو رستم من
مشروطه پرستم من قلبم به تو مفتون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
ای قصر سلیمانی از بهر چه ویرانی
ای ملت ایرانی بختت ز چه وارون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
با آن همه استادی در مهلکه افتادی
سررشته آزادی از دست تو بیرون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
دانای سیاسی کو قانون اساسی کو
آن قدرشناسی کو و آن عقل و هنر چون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
آن مجلس کمسیون و آن لایحه و قانون
از کجروی گردون افسانه و افسون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
ای رشک نگارستان خاکت ز چه پرخون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
عیسای خرد بردار، شد از ستم اشرار
موسای عدالت خوار، از دولت قارون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
تو بارگه دادی، کی در خور بیدادی
چون کار تو آزادی افکار تو قانون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
آوخ که ز استبداد قانون تو شد برباد
تقدیر چنین افتاد اوضاع دگرگون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
از حیله بدنامان شد چاک ترا دامان
وز گریه ناکامان دامان تو جیحون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
محبوب تو شیدا گشت بدخواه تو رسوا گشت
بستان تو صحرا گشت گلزار تو هامون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
تو کاخ طرب بودی گلزار ادب بودی
تو باغ رطب بودی شهدت ز چه افیون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
شمع تو چرا مرده است شاخت ز چه افسرده است
برگت ز چه پژمرده است بیدت ز چه مجنون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
در ماتم تو خورشید در مرثیه با ناهید
کز خون شهیدان بید همرنگ طبر خون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
خاکت شده خون اندود آبت شده زهرآلود
وز توپ شربنل دود بر گنبد گردون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
هرکس سوی مهرت تاخت رایت به سپهر افراخت
و آنکس به تو تیر انداخت مستوجب طاعون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
توپی که ستمکاران بستند بر این ایوان
بر چشم انوشروان در قلب فریدون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
از عشق تو مستم من وز غیر تو رستم من
مشروطه پرستم من قلبم به تو مفتون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
ای قصر سلیمانی از بهر چه ویرانی
ای ملت ایرانی بختت ز چه وارون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
با آن همه استادی در مهلکه افتادی
سررشته آزادی از دست تو بیرون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
دانای سیاسی کو قانون اساسی کو
آن قدرشناسی کو و آن عقل و هنر چون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
آن مجلس کمسیون و آن لایحه و قانون
از کجروی گردون افسانه و افسون شد
آوخ دریغا دریغ شد ماه ما زیر میغ
ادیب الممالک : مفردات
شماره ۳ - این رشته بی پیوند هر چند که یک تار است