تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۴۴ - در دهر مرا جز تو دل‌افروز مباد
در دهر مرا جز تو دل‌افروز مباد
بر لعل لبت زمانه فیروز مباد
و آن شب که مرا تو در کناری یا رب
تا صبح قیامت نشود روز مباد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۴۵ - بی یاد تو در تنم نفس پیکان باد
بی یاد تو در تنم نفس پیکان باد
دل زنده باندهت چو تن بیجان باد
گر در تن من بهیج نوعی شادیست
الا به غمت پوست برو زندان باد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۴۶ - گر ملک تو مصر و روم و چین خواهد بود
گر ملک تو مصر و روم و چین خواهد بود
آفاق تو را زین نگین خواهد بود
خوش باش که عاقبت نصیب من و تو
ده گز کفن و سه گز زمین خواهد بود
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۴۷ - ای باد که جان فدای پیغام تو باد
ای باد که جان فدای پیغام تو باد
گر برگذری به کوی آن حورنژاد
گو در سر راه مهستی را دیدم
کز آرزوی تو جان شیرین می‌داد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۴۸ - چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاد
چشمم چو بر آن عارض گلگون افتاد
دل نیز ز ره دیده بیرون افتاد
این گفت منم عاشق و آن گفت منم
فی‌الجمله میان چشم و دل خون افتاد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۴۹ - کردی به سخن پریرم از هجر آزاد
کردی به سخن پریرم از هجر آزاد
بر وعدهٔ بوسه دی دلم کردی شاد
گر ز آنچه پریر گفته‌ای ناری یاد
باری سخنان دینه بر یادت باد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۰ - ز اندیشهٔ این دلم به خون می‌گردد
ز اندیشهٔ این دلم به خون می‌گردد
کاخر کار من و تو چون می‌گردد
تا چند به من لطف تو می‌گردد کم
تا کی به تو مهر من فزون می‌گردد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۱ - غم با لطف تو شادمانی گردد
غم با لطف تو شادمانی گردد
عمر از نظر تو جاودانی گردد
گر باد به دوزخ برد از کوی تو خاک
آتش همه آب زندگانی گردد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۲ - مشکی که ز چین ختن آهو دارد
مشکی که ز چین ختن آهو دارد
از چینِ سرِ زلف تو آهو دارد
آن کس که شبی با غم تو یار بشد
تا وقت سحر ناله و آهو دارد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۳ - جانانه هر آن کس که دی خوش دارد
جانانه هر آن کس که دی خوش دارد
جان .... بی‌دلان مشوش دارد
زنهار ز آه من بیندیش که آن
دوری‌ست که زیر دامن آتش دارد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۴ - جان در ره عاشقی خطر باید کرد
جان در ره عاشقی خطر باید کرد
آسوده دلی زیر و زبر باید کرد
وانگه ز وصال باز نادیده اثر
با درد دل از جهان گذر باید کرد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۵ - شاها فلکت اسب سعادت زین کرد
شاها فلکت اسب سعادت زین کرد
وز جملهٔ خسروان تو را تحسین کرد
تا در حرکت سمند زرین نعلت
بر گل ننهد پای زمین سیمین کرد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۶ - قصه چه کنم که اشتیاق تو چه کرد
قصه چه کنم که اشتیاق تو چه کرد
با من دل پر زرق و نفاق تو چه کرد
چون زلف دراز تو شبی می‌باید
تا با تو بگویم که فراق تو چه کرد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۷ - بگذشت پریر باز به سر لاله و درد
بگذشت پریر باز به سر لاله و درد
دی خاک چمن سنبل تر بار آورد
امروز خور آب شادمانی زیراک
فردا همی آتش غم باید خورد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۸ - هر کارد که از کشتهٔ خود برگیرد
هر کارد که از کشتهٔ خود برگیرد
و اندر لب و دندان چو شکر گیرد
گر باز نهد بر گلوی کشتهٔ خود
از ذوق لبش زندگی از سر گیرد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۵۹ - آن یار کله‌دوز چه شیرین دوزد
آن یار کله‌دوز چه شیرین دوزد
انواع کلاه از در تحسین دوزد
هر روز کلاه اطلس لعلی را
از گنبد سیمین‌زِهِ زرین دوزد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۶۰ - چشم ترکت چون مست برمی‌خیزد
چشم ترکت چون مست برمی‌خیزد
شور از می و می‌پرست برمی‌خیزد
زلفت چو به رقص در میان می‌آید
صد فتنه به یک نشست بر‌می‌خیزد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۶۱ - چون زور کمان در بر و دوش تو رسد
چون زور کمان در بر و دوش تو رسد
تیرش به لب چشمهٔ نوش تو رسد
گوئی زهش از حدیث من تافته‌اند
زیرا که به صد حیله به گوش تو رسد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۶۲ - شاها ز منت مدح و ثنا بس باشد
شاها ز منت مدح و ثنا بس باشد
وز پیرزنی تو را دعا بس باشد
گر گاو نیم شاخ نه در خورد منست
ور گاو شدم شاخ دو تا بس باشد
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۶۳ - سرمایهٔ روزگارم از دست بشد
سرمایهٔ روزگارم از دست بشد
یعنی سر زلف یارم از دست بشد
بر دست حنا نهادم از بهر نگار
در خواب شدم نگارم از دست بشد