تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۶۴ - ای روی تو ماه را شکست آورده
ای روی تو ماه را شکست آورده
و ای قد تو سرو را به پست آورده
دانم به سر کار تو در خواهد شد
این جان به خون دل به دست آورده
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۶۵ - می خورد به پاییز درخت از ژاله
می خورد به پاییز درخت از ژاله
شد مست و شکوفه می‌کند یک ساله
از بهر شکوفه کردنش بین که چمن
… هزار طشت لعل از لاله
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۶۷ - دلدار به من گفت که می بر کف نه
دلدار به من گفت که می بر کف نه
داد دل خود ز آب انگور بده
گفتم که به نقل ناز به یا شفتالو
سیب زنخش گفت که شفتالو
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۶۸ - تو مونس غم شبان تاریک نه‌ای
تو مونس غم شبان تاریک نه‌ای
یا چون تن من چو موی باریک نه‌ای
عاشق نه می .و به عشق نزدیک نه‌ای
تو قیمت عاشقان چه دانی که نه‌ای
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۶۹ - زلف و رخ خود به هم برابر کردی
زلف و رخ خود به هم برابر کردی
امروز خرابات منور کردی
شاد آمدی ای خسرو خوبان جهان
ای آنکه شرف بر خور خاور کردی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۷۰ - ای رشته چو قصد لعل کانی کردی
ای رشته چو قصد لعل کانی کردی
با مرکب بار هم‌عنانی کردی
در سوزن او عمر تو کوتاه چراست
نه غسل به آب زندگانی کردی؟
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۷۱ - خندان بدو رخ گل بدیع آوردی
خندان بدو رخ گل بدیع آوردی
واندر که دی فصل ربیع آوردی
چون دانستی که دل به گل می‌‌ندهم
رفتی و بنفشه را شفیع آوردی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۷۲ - هر گه که تو نعل اسب دیگران بندی
هر گه که تو نعل اسب دیگران بندی
داغی دگرم بر دل حیران بندی
قربان شومت پیش چو بر …
وز کیش بر آیم چو تو قربان بندی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۷۳ - مر موی تو را جه بودی بی آزاری
مر موی تو را جه بودی بی آزاری
برخاستن از سر چو تو دلداری
من بنده اگر موی شوم در غم تو
هرگز ز سر تو نخیزم باری
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۷۴ - چون اسب به میدان ضرب می‌نازی
چون اسب به میدان ضرب می‌نازی
از طبع لطیف سحرها می‌سازی
فرزین و شه و پیاده فیل و رخ و اسب
خوب و سره و طرفه و نوش می‌بازی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۷۵ - مضراب ز لف و نی ز قامت سازی
مضراب ز لف و نی ز قامت سازی
در شهر تو را رسد کبوتربازی
دل‌ها چو کبوترند در سینه تپان
تا تو نیِ وصل در کدام اندازی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۷۶ - گر زانکه چو خاک ره ستم‌کش باشی
گر زانکه چو خاک ره ستم‌کش باشی
چون باد همیشه در کشاکش باشی
زنهار ز دست ناکسان آب حیات
بر لب مچکان گرچه در آتش باشی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۷۷ - در سنگ اگر شوی چو نار ای ساقی
در سنگ اگر شوی چو نار ای ساقی
هم آب اجل کند گذاری ای ساقی
خاک است جهان صورت برآرای مطرب
باد است نفس باده بیار ای ساقی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۷۸ - گر من به مثل هزار جان داشتمی
گر من به مثل هزار جان داشتمی
در پیش تو جمله بر میان داشتمی
گفتی دل هجر هیچ داری گفتم
گر داشتمی دل دل آن داشتمی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۷۹ - از دیده اگر نه خون روان داشتمی
از دیده اگر نه خون روان داشتمی
رازت ز دل خسته نهان داشتمی
ور زانکه نبودی دم سرد و رخ زرد
رازت نه ز دل نهان ز جان داشتمی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۸۰ - ای تُنگ شکر چون دهن تنگت نی
ای تُنگ شکر چون دهن تنگت نی
رخسارهٔ گل چون رخ گلرنگت نی
از تیر مژه این دل صد پارهٔ من
میدوز و ز پاره دوختن ننگت نی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۸۱ - بس خون که بدان دو چشم خونخواره کنی
بس خون که بدان دو چشم خونخواره کنی
بس دل که بدان دو زلف آواره کنی
ایزد به دل تو رحمتی در فکناد
تا چارهٔ عاشقان بیچاره کنی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۸۲ - در وقت بهار جز لب جوی مجوی
در وقت بهار جز لب جوی مجوی
جز وصف رخ یار سمن‌روی مگوی
جز بادهٔ گلرنگ به شبگیر مگیر
جز زلف بتان عنبرین بوی مبوی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۸۳ - جسمی دارم دلی خراب اندر وی
جسمی دارم دلی خراب اندر وی
جانی دارم هزار تاب اندر وی
وز آرزوی تو دارم شب و روز
چشمی و هزار چشمه اندر وی
مهستی گنجوی : رباعیات
رباعی ۱۸۴ - تا کی به هوای دل چنین خوار شوی
تا کی به هوای دل چنین خوار شوی
در دست ستمگری گرفتار شوی
انگه دانی که دل چه کردست به تو
کز غفلت خواب عشق بیدار شوی