تعداد ۸۸۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سیدای نسفی : شهر آشوب
شمارهٔ ۳۵۷ - می فروش
می فروش امرد ز مستی با من امشب یار شد
در درون خانه من آمد و هشیار شد
صغیر اصفهانی : ترکیبات
شمارهٔ ۳ - غدیریه در مدح غالب کل غالب حضرت علی بن ابیطالب علیه‌السلام
ساقی می‌ده مرا که از کتاب قویم
نموده‌ام استماع کریمه‌ئی از کریم
نبئی عبادی عنی انا الغفور الرحیم
از پس این استماع ز خوردن باده بیم
هذا شئی عجاب ذالک امر عظیم
ذالک امر عظم هذا شئی عجاب
من آزمودم جهان غمکده و غمسر است
بغم سرائی چنین نه غیر مستی رواست
هر آنچه آید بهست نیستیش انتهاست
بنای هستی همه در ره سیل فناست
ملک وجود مرا خرابی اندر قفاست
چه بهتر از اینکه خود سازمش از می‌خراب
خاصه که معمار صنع طرح نو انداخته
ساحت گلزار را رشگ جنان ساخته
لاله رخ افروخته سرو قد افراخته
کبک دری از دمن سوی چمن تاخته
غلغله بوالملیح زمزمه فاخته
کرده عیان در چمن شورش یوم‌الحساب
ای بغمت بیخبر دل ز نوید و وعید
عشق تو عشاق را سر خط هذا سعید
دلشدگان غمت چند ز قربت بعید
رخ بنما کین زمان روی بما کرده عید
عیدی فرخنده را آمده مبدء معید
که دروی از رخ فکند شاهد معنی نقاب
عیدی کش کبریا نعت پذیر آمده
عیدی کش مصطفی ز جان بشیر آمده
عیدی کش ناپدید شبه و نظیر آمده
از شرف اعیاد را فرد کبیر آمده
واضح گویم همان عیدغدیر آمده
که یافت در وی ظهور خلافت بو تراب
ساقی روزی چنین کش فرح و انبساط
گشته جهانرا محیط گشته جهانش محاط
عالم دارد سرور گیتی دارد نشاط
با چو منی یار شو در چمنی بر بساط
ساغر و پیمانه رابفکن و بی‌احتیاط
مرا ز خم غدیر خم‌خم پیما شراب
می از ولای شهی بده که جان مست اوست
هستی‌هستی همه ز هستی هست اوست
پای نهادن بعرش مرتبه پست اوست
کعبه صفت لامکان‌خانه در بست اوست
خواست بدانند خلق که چرخ در دست اوست
ز مغرب آورد باز بجای ظهر آفتاب
کرد به خم غدیر به امر رب جلیل
نزول با صد شعف نزد نبی جبرئیل
بعد درودش سرود کی بخلایق دلیل
صد چو منی بر درت کمینه عبد ذلیل
بایدت اینجا فرود آئی و پیش از رحیل
شاهد مقصود را ز چهره‌گیری نقاب
علی که بیمهر او نیست کسی حق‌پرست
علی که صبح ازل ترا به مسند نشست
علی که بیعت تو بست بروز الست
بیعت امت بوی بایدت امروز بست
بوسه زنندش بپای دست دهندش بدست
تا بجهند از صراط تا برهند از عذاب
شه به مقامی چنان برای امری چنین
ز مرکب پیلتن پیاده شد بر زمین
رایت رفعت فراشت زمین بعرش برین
پس ز جهاز شتر به امر سالار دین
منبری آراستند و ان شه شوکت قرین
گشت بمنبر خطیب برای نشر خطاب
از پی بذل گهر چو بحر در جوش شد
همهمه اتمام یافت غلغله خاموش شد
انجم سیار را سکون هم آغوش شد
از ملک اندر فلک ذکر فراموش شد
خور همه گردید چشم فلک همه گوش شد
تا چه تکلم کند حضرت ختمی مآب
گرفت دست خدا به دست دست خدا
گفت بخلق زمین خواند به اهل سما
هم به برون شد بشیر هم بدرون زد صلا
که بعد من نیست کس جز این علی پیشوا
وصی مطلق به من امیر کل بر شما
نموده خالق ز خلق ولی خود انتخاب
همین علی کافتاب ضو برد از رای او
از همه والاتر است همت والای او
بهر که مولا منم علی است مولای او
دوزخ و جنت بود بغض و تولای او
روز جزا میرسد به امر و ایمای او
عدوی او را عقاب محب او را ثواب
گفت ولی خود سران بدل نیندوختند
هر آنچه استاد گفت بخود نیاموختند
آتش حقد و حسد بجان بیفروختند
بسوختن ساختند بساختن سوختند
جمله چو خفاش کور دیده بهم دوختند
تا نشود چشمشان ز نور خور کامیاب
مطلع دیوان حق بسمله را با علی است
نقطهٔ فتح انتساب فوق فتحنا علی است
حلقه باب جنان زمزمه‌اش یا علی است
صغیر کی غم خورد یاور او تا علی است
سزد غم آنکس خورد که یارش الا علیست
چرا که دارد بدل امید آب از سراب
صغیر اصفهانی : ترکیبات
شمارهٔ ۱۳ - در مدح اعلیحضرت بقیه‌الله عجل‌الله تعالی فرجه
گل چو انوشیروان باز بر افروخت چهر
چمن شد از روشنی چو رای بوذرجمهر
معدلت اظهار کرد گردش وارون سپهر
مانی قدرت نگاشت نقش بدیعی ز مهر
در همه گل کشت شد تواتر ماه و مهر
برآمد از هر شجر شکوفه سیاره وار
بباغ غربال ابر لؤلؤ تر بیخته
خاک چمن سر بسر به عنبر آمیخته
لاله چو من داغ هجر بر جگر انگیخته
مگر که پیوند آن ز یار بگسیخته
باد صبا از ختن اگر نه بگریخته
از چه سبب بر مشام مشگ نماید نثار
گل ز درخشندگی سراج و هاج شد
زاغ عز ازیل وش از چمن اخراج شد
شاخ صنوبر ز نو مسکن دراج شد
سار انا الحق زنان بر سر هر کاج شد
باز مگر آسمان به فکر حلاج شد
دوباره منصور را مگر مکان شد بدار
ترک من ای مر مرا نداده از کام کام
وی الف قامتم کرده ز آلام لام
نبرده از من مگر بوقت دشنام نام
فکنده از گیسوان مرا بر اندام دام
مرغ دلم کرده‌ای خوش ای دلارام رام
ربوده‌ئی دل ز من گشته با غیار یار
بیا که زد لاله سر در چمن از ماء وطین
شد ز شقایق دمن رشگ بهشت برین
روح فزا میوزد بر لب ماء معین
نسیم گاه از یسار شمیم گاه از یمین
بکبک و بلبل مگر شادی و غم شد قرین
کان خندد قاه قاه وین نالد زار زار
بفرودین بوستان چون ارم آباد شد
به اردی اطفال باغ از رحم آزاد شد
پس الفت دایگان عیان ز خرداد شد
گه امر ارشادشان به تیر و مرداد شد
گاه بخورشید و ابر گه بمه و باد شد
تا همه را پرورید قدرت پروردگار
بعد ز مرد بباغ سیم و زر آورد شاخ
سیم و زر آمد پدید یا گهر آورد شاخ
گهر نمودار گشت یا ثمر آورد شاخ
ثمر پدیدار شد یا شکر آورد شاخ
راز نهان هرچه داشت در نظر آورد شاخ
بلی ندارد نهان راز کسی روزگار
درخت نارنج باز بباغ آورده بر
وز پی تاراج دل جلوه کند درنظر
یا پی چذب کلیم گشته فروزان شجر
یا نه کلیم است و دست ز جیب کرده بدر
یا که زبرجد فروش دارد گوئی ز زر
یا کره آفتاب سر زده از کوهسار
لیمو گوئی یکی حقه پر از شکر است
رنگ وی و طعم وی هر دو شگفت‌آور است
کان چورخ عاشقان ز هجر یار اصفر است
وین چو لب دلبران دلکش و جانپرور است
بعاشقی ماند این کانهمه خود دلبر است
یعنی از خود تهی است لیک پر است از نگار
سیب نموده عیان چهره چون آفتاب
یا که عروسی ز رخ فکنده یکسو نقاب
غرور حسنش همی منع کند از حجاب
یا نه که داماد راست کف بلورین خضاب
فتاده یا عاشقی ز پا بحال خراب
گرفته او را ببر دلبر گلگون عذار
تاک کهن سال بین چه خوش جوان آمده
خوشه انگور وی وقت روان آمده
تاک است انگور از آن باز عیان آمده
یا نه که پروین پدید در آسمان آمده
یا نه که صهبا فروش به بوستان آمده
وین بکفش شیشه‌هاست پرز می‌خوشگوار
مدتی امرود چشم به سیر بستان گشود
حال فواکه بدید و صف لطایف شنود
پخته شد و از همه‌گوی نکوئی ربود
روز بروزش همی لطف و حلاوت فزود
تا که بشه میوه‌گی زمانه وی را ستود
نسبت شاهی ورا ماند بنام استوار
گویی استاد صنع ساخته اندر چمن
گنبدی از به ولی زرد چو رخسار من
رایحه آن زند طعنه به مشگ ختن
ز اهل حبش چند تن گرفته در وی وطن
یا که بکوه اندرند فرقهٔی از اهرمن
یا نه بروم آمده است قافله زنگبار
طرفه بنائی عیان ز صنع معمار بین
خجسته شهری ز نار بر سر اشجار بین
بشیوه شهر لوط ورا نگونسار بین
دکه مرجان فروش جمله بازار بین
به دور هر دکه‌اش ز نقره دیوار بین
وز زر احمر نگروی را برج و حصار
این همه کاید پدید ز غیب نقش عجب
دانی در روزگار کیست بدانها سبب
صاحب عصر و زمان واسطه خلق و رب
یار و معین فرق پشت و پناه شعب
شبل علی ولی سبط رسول عرب
سر خدای احد خاتم هشت و چهار
آنکه نگردد فلک جز که بفرمان او
ماه کند کسب نور از رخ رخشان او
هست عطارد یکی طفل دبستان او
در دو جهان بر مدار دست ز دامان او
هرچه که خواهی بخواه از در احسان او
که در دو عالم بود بدست او اختیار
ای شه دنیا و دین ای خلف بوتراب
گرچه نهان کردهٔی روی به پشت حجاب
لیک ز لطف تواند خلق جهان کامیاب
چنانکه از پشت ابر فیض دهد آفتاب
صغیر مداح تست ای شه مالک رقاب
جز به تو در نشأتین نباشد امیدوار
صغیر اصفهانی : ترکیبات
شمارهٔ ۱۴ - در تهنیت عید مولود حضرت مولی الموالی علی علیه‌السلام
بفرودین شد چمن غیرت باغ بهشت
خرمی افراشت بازرایت برطرف کشت
طوبی قدا الا ساقی حوری سرشت
حالی نتوان ز کف کوزه می‌را بهشت
می‌ده کز خاک ما کوزه بسازند و خشت
گه بسرخم رویم گه بکف می‌فروش
کرده ورود بهار دهر کهن را جوان
غصه زدا شد زمین روح فزا شد زمان
بطرف هر کشتزار بصحن هر بوستان
جشنی باشد پدید بزمی باشد عیان
رودی دارد سرود تاری دارد فغان
نائی دارد نوا چنگی دارد خروش
وقت غنیمت شمار روی ز عشرت متاب
بملک جم دل منه بجام جم کن شراب
چه تختها شد نگون چه ملک‌ها شد خراب
چه روزها از فلک تافت همین آفتاب
بر سر کاووس و کی بر تن افراسیاب
بر حشم کیقباد بر خدم داریوش
غنچه لبا ای لبت کرده مرا می‌پرست
گل ز رخت منفعل سرو ز بالات پست
در خم زلفت چو من هرکه شود پای بست
دین و دل و عقل و هوش میرود او را ز دست
زانکه تو از کفر زلف زانکه تو از چشم مست
آفت دینی و دل رهزن عقلی و هوش
یارانی خود همین ورد زبانم تویی
نور دل آرام تن روح روانم تویی
صبر و قرار و شکیب تاب و توانم تویی
ماحصل زندگی سود و زیانم تویی
سخن کنم مختصر من تن و جانم تویی
نخواهیم گر هلاک روی خود از من مپوش
سروقدا خیز و جای جوی بر اطراف جو
بجام چون آفتاب بریز ای ماه رو
مئی که آتش زند بخرمن آرزو
مئی که مستند از آن شیشه و جام و سبو
مئی که هر گه رود مستی را در گلو
از همه ممکنات ندا برآید که نوش
مئی که یک قطره‌اش طعنه بقلزم زند
غمینی ار نوشدش کف بترنم زند
شعاعش از خم علم بچرخ هفتم زند
ز صافی و روشنی راه بر انجم زند
مئی که هر لحظه جوش آن می‌در خم زند
زمزمه یا علی برآید از خم بگوش
از آن میم مست کن ای برهت جان سبیل
تا که شوم مدح خوان بساقی سلسبیل
صهر رسول امم سر خدای جلیل
علی که ارزاق را آمده جودش کفیل
روز و شبان میرسد از آن خدا را وکیل
مائده جن و انس رزق طیور و وحوش
جان نبی نفس کل مطهر ذات احد
در ملل و در فرق در ازل و در ابد
او ناهی از صنم او داعی بر صمد
آنکه بوصفش شوم چون برقم مستعد
مداد غیبم بکلک همی نماید مدد
لسان قدسم بگوش همی رساند سروش
هو العلی العظیم هو السمیع البصیر
هو العزیز الحکیم هو اللطیف الخبیر
بکل شیئی علیم بکل شیئی قدیر
قربش میدان جنان بعدش میدان سعیر
گر بجنان مایلی دل زولایش مگیر
جزره عشقش مپوی جز پی قربش مکوش
خانه خدا گر نبود چه بود آخر سبب
که تافت در کعبه رخ چو خور بماه رجب
ظهور او کشف کرد هر آنچه بد محتجب
که را بود اینمقام جز آنشه ذو نسب
که بر شکست بتان نهد بفرمان رب
خواجه کونین را پای ز رفعت بدوش
چون زحلش بر در است خاک نشین مشتری
مریخش در رکاب همی کند لشگری
بشمس مر زهره را توان دهد برتری
عطاردش چون مه است در خط فرمانبری
شد از بخاری پدید سپهر نیلوفری
روز نخستین بزد بحر عطایش چو جوش
گر او نبودی نبود ز ما سواله اثر
نداشت هرگز وجود شیئی از خشک و تر
نه کوه بود و نه تل نه بحر بود و نه بر
نه لوح بدنی قلم نه شمس بدنی قمر
نه صبح بدنی مسانه شام بدنی سحر
نه هفته و ماه و سال نه دی نه فردا نه دوش
هر آنکه چون من بود ز جان غلام علی
دو گیتیش شامل است لطف مدام علی
میگذرد از صراط بلطف عام علی
بر لب کوثر خورد باده ز جام علی
کس ار بدوزخ دمد ز صدق نام علی
آتش آن را کند نسیم رحمت خموش
یا علی ای عقل کل واله و حیران تو
خیل رسل را بود چنگ بدامان تو
صغیر آنکو شده ز جان ثنا خوان تو
طبعش جوئی بود ز بحر احسان تو
که فیض از آن جاریست بهر محبان تو
چه بهر مدحت سرا چه بهر مدحت نیوش
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۹ - عشق تو با خاک ره ساخته یکسان مرا
عشق تو با خاک ره ساخته یکسان مرا
پای به سر نه کنون از ره احسان مرا
تا به هم آویخته باد صبا طره ات
کرده از این ماجرا سخت پریشان مرا
من بتو حیران و شد واله و حیران من
هر که بدید اینچنین واله و حیران مرا
هر چه که خواهی بکن هر چه که خواهی بگو
دادن فرمان تو را بردن فرمان مرا
کعبه من کوی تو قبله ام ابروی تو
غیر ولای تو کو مذهب و ایمان مرا
کافر عشق توام باک ندارم ز کس
گو که ندانند هم خلق مسلمان مرا
وصف جنان بر صغیر این همه واعظ مخوان
روضه رضوان ترا صحبت جانان مرا
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۴۵ - آنکه بهر جا عیان طلعت نیکوی اوست
آنکه بهر جا عیان طلعت نیکوی اوست
ای عجب از چشم خلق از چه نهان روی اوست
باز کنند آرزو تا سخنش بشنوند
آنکه سرای وجود پر ز هیاهوی اوست
غیر ز دیدار او باز ندارد مرا
چشم سرم سوی غیر چشم دلم سوی اوست
چارهٔ دیوانگی سلسله است و مرا
مایهٔ دیوانگی سلسلهٔ موی اوست
بزم مرا مشک و عود گر نبود گو مباش
مشگ من و عود من جعد سمن بوی اوست
قصه دراز است باز هر شب اگر چه ببزم
از سر شب تا بصبح صحبت گیسوی اوست
قصه مخوان زاهدا دوزخ و جنت تراست
دوزخ من خوی یار جنت من روی اوست
سروری عالمی، پادشه عشق راست
زانکه سر سروران خاک سر کوی اوست
از چه فکنده است شور در همه خلق جهان
گرنه قیامت صغیر قامت دلجوی اوست
صغیر اصفهانی : غزلیات
شماره ۳۶۵ - ای دل من مبتلا در خم گیسوی تو
ای دل من مبتلا در خم گیسوی تو
خون رود از دیده‌ام ز حسرت روی تو
ز کشتنم نیست غم ولی از آنم ملول
که میرسد زین عمل رنج ببازوی تو
نشسته‌ام منتظر بلکه صبا آورد
بخانهٔ من بمن ز کوی تو بوی تو
ز تیر مژگان تو دل ار برد جان چه سود
که بسته راه گریز خنجر ابروی تو
قامت دلجوی تو سرو خرامان من
سرو خرامان من قامت دلجوی تو
ز فرط رفعت یقین بچرخ پهلو زند
گر بنشیند صغیر دمی به پهلوی تو
صغیر اصفهانی : ماده تاریخ‌ها و قطعات مناسبتی
شمارهٔ ۸۱ - تاریخ
شیخ اسمعیل تاج الواعظین آنکسکه بود
بلبل آسا نغمه زن یکعمر در بستان دوست
عشق بی پایان اوبا دوست محکم بود و شد
شامل او در دو عالم لطف بی‌پایان دوست
نازم آن ثابت قدم عاشق که تیغ مرگ هم
دست او نتوان کند کوتاه از دامان دوست
ارجعی از دوست بشنید و بسوی او شتافت
دوست لذت میبرد از بردن فرمان دوست
بهر تاریخ وفاتش زد رقم کلک صغیر
کرد اسمعیل جان از جلوهٔی قربان دوست
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۱۸ - در مدح ابراهیم میرزا
عشق چنین بی‌نصیب، حسن چنین بی‌وفا
دل که و آرام چه، وصل کجا من کجا؟
غنچهٔ او تنگخو، عشوهٔ او پرفریب
غمزهٔ او جنگجو، وعدهٔ او بی‌وفا
مایهٔ نومیدی‌ام، باعث محرومی‌ام
گه ز غلوی غرور، گه ز هجوم حیا
می‌رمد آن مرغ رام، پیش من از مدّعی
تا نکنم اهتمام، در طلب مدّعا
سوزد دل بدگمان، تا زند آتش به جان
کرده به بیگانگان، صد نگه آشنا
بعد هزار اضطراب، چون به رهش می‌روم
می‌گذرد با رقیب، تا نروم از قفا
جانب او تا کسی، ننگرد از بیم جان
غمزهٔ او گو بریز، خون مرا بر ملا
من که ز کشتن چنین گشته‌ام آسوده‌دل
از طرف قاتل است، دعوی روز جزا
کشته جهانی ور از بیگنهی دم زند
خوبی او می‌کند، مدّعیان را گوا
باز به تقریب شرم، می‌فکند سر به پیش
بس که به زنجیر زلف، بسته دل مبتلا
طعنهٔ مردم بسی، می‌شنود بهر من
گرچه نگوید ز شرم، یافته‌ام از ادا
می‌رسی ای تیر یار در دلم از راه دور
غیر درین خانه نیست، در بگشا و درآ
ای که به زنجیر زلف، حسن جهانگیر تو
آهوی سر در کمند ساخته خورشید را
حال دل پر ملال، می‌کنی از من سوال
تا نکشی انفعال، بگذر ازین ماجرا
هیچکسی چون مرا، گر بکشی بی‌گناه
کس نتواند ز شرم، دم زدن از خونبها
ناوک بیداد تو، بس که فتد کارگر
صید ترا کمتر است، لذّت زخم جفا
چون به تکلّف نهی گوش به درد دلم
بس که شوم مضطرب، فوت شود مدّعا
میل کُشش گر کنی، شوق دم تیغ تو
شاید اگر جان دهد، مردهٔ صدساله را
حسن ترا همچو شمع، آتش و آب است جمع
شد سبب این، مگر معدلت میرزا؟
آنکه ز بس گسترد، خوان خلیل‌اللّهی
کرده برایش نزول، اسم خلیل از سما
عافیت شهر ازو، همچو دل از خرّمی
تربیت دهر ازو، همچو مس از کیمیا
دولت او چون نسیم، گر گذرد بر جحیم
بر سر آتش شود دود چو ظلّ هما
گر ز کمندش فتد، سایه برین صیدگاه
باد شود در کشش، چون نفس اژدها
پرتو اگر افکند مهر عتابش، سزد
گر بدمد از زمین، شعله به جای گیا
ذکر سراپرده‌اش، باد گر آرد به گوش
در حرم استماع، راه نیابد صدا
هشته اگر خامه را، بر ورق دفترش
گشته مثال نهال، قابل نشو و نما
همّت او پرتوی گر فکند بر جهان
باز رهد برگ کاه، از کشش کهربا
مطرب اگر ناگهان، یاد عتابش کند
سر زند از نی چو شمع، شعله به جای نوا
کرده نهیبش گذار، چون به سوی کارزار
گشته چو برگ چنار، پنجهٔ زورآزما
ای که جهان را اگر، قهر تو خواهد سراب
سر نزند بعد از این، خوی ز جبین حیا
مهر ضمیر ترا، گر گذر افتد به دل
نیست عجب گر ز آه، آینه یابد جلا
گر نظر کبریا، سوی نجوم افکنی
صورت افلاک را، آینه گردد سها
چون به زبان بگذرد، وصف دم تیغ تو
بگسلد از یکدگر، سلک حروف هجا
طبع تو چون می‌نهد، قاعدهٔ راستی
طوق جنون، می‌شود پیر خرد را عصا
گر گذرد سوی بحر، صاعقهٔ قهر تو
شعله به موج افکند، زودتر از بوریا
یک دم اگر در زمین، رای تو باشد دفین
خاک دهد بعد ازین، خاصیت توتیا
سر به گریبان آب، چون گهر آرد حباب
حلم تو گر چون سحاب، سایه کند بر هوا
طرح تواند فکند، حفظ تو از موج آب
در ره مرغابیان، دامگه ابتلا
چون به کلید سخا، گنج‌گشایی کنی
لاف اقامت زند، در دل خوبان وفا
جذبهٔ قدر تو برد، خضر فرومانده را
از سر چاه فنا، بر در دار بقا
باشد اگر فی‌المثل، جود تو روزی‌رسان
معدهٔ آتش کند از خس و خار امتلا
از چمن لطف تو، برگ برو گر نهند
می بچکد چون حیا، آب ز رنگ حنا
بر سر میدان کین، تیغ برآر و ببین
از دل سنگین خصم، جذبهٔ آهن‌ربا
دیده اگر پرتوی یافته از رای تو
ز آینهٔ آفتاب، دیده خیال سها
گر درِ اندیشه را، فتح تو گردد کلید
باز شود شخص را، عقده ز بند قبا
قهر تو همچون سموم، گر گذرد بر جهان
شاید اگر همچو دود در نظر آید ضیا
تنگ شود بر زمین، پیرهن آسمان
سوی زمین افکنی، گر نظر کبریا
ای که به دامان توست دست امیدم قوی
وی که به دوران توست پای مرادم روا
من به زبان‌آوری شهره و در حیرتم
تا به کدامین زبان، شکر تو آرم به جا
بادهٔ عشرت به جام، صحبت ساقی به کام
طایر مقصود رام، وحشی وصل آشنا
جام می خوشگوار، لعل می‌آلود یار
رنج تنم را علاج، درد دلم را دوا
مطرب غم داده است، تار تنم را به چنگ
طفل ستم کرده است، مرغ دلم را رها
در گذر آرزو، چشم امید مرا
داده غبار ستم، فایدهٔ توتیا
اختر بختم که بود، یوسف چاه وبال
چون علم فتح تو، گشته کنون عرش‌سا
از چه تراوش کند، خون ز سر انگشت مهر؟
گرنه به بختم گرفت، پنجهٔ زورآزما
من که چنین گشته‌ام، در قدمت سربلند
رو به کجا آورم، گر ز تو گردم جدا
روز قیامت ز خاک، سر به چه رو برکنم
گر نکنم این زمان، پیش تو جان را فدا
نیست عجب گر کنم، عمر به مدح تو صرف
غیر تو امروز کیست، قابل مدح و ثنا
تا شده‌ای مشتری،‌ گوهر نظم مرا
همچو صدف گشته پر، گوش جهان زین صدا
چون ز خواص و عوام، بر همه کس ظاهر است
با چو تو شاهنشهی، بندگی این گدا
دست مدار از دلم، تا نرود دل ز دست
پای مکش از سرم، تا که نیفتم ز پا
وقت عنایت مبین مرتبهٔ پست من
تو همه محض کرم، من همه عین خطا
از تو مرا چشم آن هست که با من کنی
همّت عالیّ تو آنچه کند اقتضا
میلی ازین درگذر، تا ز سر اعتقاد
لوح دعا را کنم ساده ز حرف ریا
تا که به لوح جهان، عقل نیابد نشان
از رقم انتها، بی‌قلم ابتدا
دولت پاینده و عقل سلیم تو باد
آخر بی‌ابتدا، اوّل بی‌انتها
میرزا قلی میلی مشهدی : قصاید
شمارهٔ ۲۲ - ممدوح شناخته نیست
غمکدهٔ چشم را، دیدهٔ گریان شکست
سست‌بنا‌خانه‌ام، از نم توفان شکست
در دم افغان مرا، خوی تو آمد به یاد
در دل آزرده‌ام، ناوک افغان شکست
سینهٔآزرده‌ام، بس که ز افغان پر است
نخل خدنگ ترا، غنچهٔ پیکان شکست
شد به ره آرزو، پای سلامت فگار
بس که ز سنگ بتان، شیشهٔ ایمان شکست
آنکه به باغ کرم، کی به دل خصم هم
خار تمنّا ازان گلبن احسان شکست
ژاله‌فشان ، ابر زد با کف تو لاف جود
برق زدش بر دهان، کش همه دندان شکست
کوه وقارش فکند سایه چو بر آسمان
گشت دو تا پشت قوس، کفّهٔ میزان شکست
ابر وقار ترا، سایه چو لنگر فکند
دُرج گهر چون حباب، در دل عمّان شکست
کاسته گردد چو بدر، بی‌سر و پا چون سپهر
هرکه به خوانت نمک خورد و نمکدان شکست
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۶ - گشت خداکارساز، عاشق جانباز را
گشت خداکارساز، عاشق جانباز را
کیست که بر هم زند،کار خداساز را
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۵ - دوش که در بزم عشق، توبه زاهد شکست
دوش که در بزم عشق، توبه زاهد شکست
کرد سپند شراب، سبحه صددانه را
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۸۷ - نقش خیالش نبرد، گرد کدورت ز دل
نقش خیالش نبرد، گرد کدورت ز دل
صورت شادی چه سود، کاخ غم اندود را
چرخ درآشوب دهر، تابع سرچشمه است
نهر چه صافی دهد، آب گل آلود را؟
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۱۳۳ - پر شده پیمانه ام، ظرف ندارد اجل
پر شده پیمانه ام، ظرف ندارد اجل
ورنه ز من می گرفت، در عوض جان، شراب
گر ز دو چشمت به هم،عشوه رسد، دور نیست
زان که به هم می دهند، باده پرستان شراب
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۲۷۵ - شادی بی غم مجوی، زان که طرب ساز دهر
شادی بی غم مجوی، زان که طرب ساز دهر
خنده به ساغر چو داد، گریه به مینا دهد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۳۱۸ - گر دهدم باغبان، یک گل ازین نه چمن
گر دهدم باغبان، یک گل ازین نه چمن
رنگ جدا، بو جدا، برگ جدا می دهد
فیض خداداد نظم، گشت به طغرا نصیب
کس نتواند گرفت، آنچه خدا می دهد
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۲۶ - از دهن اشتیاق، بوسه به پیمانه ریز
از دهن اشتیاق، بوسه به پیمانه ریز
گشت چو پیمانه پر، بر لب جانانه ریز
سبحه صد دانه ات، نیست ز تزویر پاک
جام ز ساقی بگیر، بر سر هر دانه ریز
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۳۲ - مایه آزار بود، صحبت ما با هوس
مایه آزار بود، صحبت ما با هوس
ما ز هوس واشدیم، وانشد از ما هوس
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۴۳ - از کف رغبت نداد، ساغر آیینه را
از کف رغبت نداد، ساغر آیینه را
تا گل مستی نچید از می دیدار خویش
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۴۴۸ - یار میان باز کرد، رو به کناری نشین
یار میان باز کرد، رو به کناری نشین
سیرت حیرت بیار، صورت دیوار باش
فتنه گر روزگار، گشته سحرخیز جنگ
شب چو رسد، همچو تیغ، خفته بیدار باش
به سان مهره شطرنج خانه گرد مباش
بتاب رخ ز کسان، در پی نبرد مباش