تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۰۲ - آمدن اندر با دیوته های هر سه لوک به مبارکبادی رام
چو رام از فتح لنکا دل بپرداخت
به مردی و جوانمردی قران ساخت
ز قتل راون اهل هر سه عالم
شکفته چون گل و گفتند با هم
که ما خود رام را چون بندگانیم
ز بس احسان او شرمندگانیم
برای شکر این احسان شتابیم
به خدمت تهنیت گویان شتابیم
پریزادان چو این مژده شنیدند
مبارکباد گویان در رسیدند
شه روحانیان با لشکر خویش
به خاک پاش سوده افسر خویش
تنش با صد هزاران چشم روشن
به رنگ آفتابی جامه بر تن
چو طاووس بهشتی نغز پیکر
سراپا دیده همچون باغ عنبر
چو سروی رسته ز آب زندگانی
دلی بارش همه جزع یمانی ۲
به شوق روی رام نیک کردار
همه تن دیده گشته آسمان وار
همه روحانیان هر سه عالم
به سجده چون ملایک پیش آدم
سراسر دست و بازو یش ستودند
ادب کرد ه، تواضع ها نمودند
به هر تعظیم هر کس شاد و خندان
نموده رام تعظیمش دو چندان
به هنگامی که رام نیک نیت
بدان روحانیان شد گرم صحبت
هنومان بود محرم آشکارا
به پیشش برد حور ماه سیما
به صد جان گرچه عاشق بود مشتاق
ندیده روی آن خورشید آفاق
دلش را کارگر شد تیغ غیرت
سراپا گشت غرق بحر حیرت
نه روی آنکه از چشمش براند
نه تاب آنکه بر بستر نشاند
کشاکش در امید و بیم افتاد
ز شرم خلق غیرت یافت امداد
سپاه رشک چیره گشت بر شوق
هزیمت یافت قلب لشکرش ذوق
اگرچه روز رام از غصه شد شب
نجنبانید هیچ از نیک و بد لب
برون روی حیا را داشتی پاس
درون هر موی وقف تیغ الماس
به ظاهر خویش را خرسند می داشت
به مژگان آب حیرت بند می داش ت
چو خوناب جگ ر در دل نگنجید
ز لب زهر و ز مژگان خون تراوید
که از چشم چنین کس دور بهتر
ز رویش دیده ام بی نور بهتر
پریزادان همه گفتند با رام
که بد کردی چرا دل زین دلارام
خدا شاهد زمین و آسمان هم
که در پاکیست سیتا عین مریم
گواه عصمت این حور ماییم
نه از روی ریا بهر خداییم
ملائک هم قسم ها یاد کردند
ز بند غم دلش آزاد کردند
شه روحانیان هم خورد سوگند
نشد زان لیک جان رام خرسند
ز حرف راستی می یافت آزار
چو از بیغاره گردد زهر افکار
ز غیرت فرق نتوانست کردن
ز پند دوستان ، طعنۀ دشمن
نکرده شاهدی خلق باور
به حق دلستان شد بدگمان تر
نهال دوستی از دل برون کند
کمی افزود ، از مهرش دو صد چند
بدل شد دوستی با دشمنی ها
به سیتا، رام کرده راونی ها
به خود کرده چو مجنونان حکایت
به دل از دلستان خود شکایت
که ترک عاشقی کرد م به دلدار
کنون پیشم چه او ، چه نقش دیوار
خمار غیرت دل گفت با من :
منوش این باده جامش نیز بشکن
که آب زندگی چون گشت یکدم
ننوشد گرچه میرد تشنه آدم
نشان پای سگ بر جا نماید
در آن منزل فرشته در نیاید
نکویی هاش بد شد جمله پیشم
ز داغ غیرت دل، سینه ریشم
همان خال سیه بر لب شکربار
کنون دارم کراهت زو مگس وار
همان زلفی که گردن بست زنار
کنون ببریده خواهم چون سر مار
نبینم آن رخ چون لالۀ باغ
که از غیرت دلم چون لاله شد داغ
مگر کاتش بیفروزم دو فرسنگ
رود در وی سه بار آن دلبر سنگ
مژه پر اشک و جان پر آب حیرت
صنم حیران ز رام غرق غیرت
سلامت گر بر آید پاک جانست
وگر سوزد ، سزای جرم آنست
به مردی و جوانمردی قران ساخت
ز قتل راون اهل هر سه عالم
شکفته چون گل و گفتند با هم
که ما خود رام را چون بندگانیم
ز بس احسان او شرمندگانیم
برای شکر این احسان شتابیم
به خدمت تهنیت گویان شتابیم
پریزادان چو این مژده شنیدند
مبارکباد گویان در رسیدند
شه روحانیان با لشکر خویش
به خاک پاش سوده افسر خویش
تنش با صد هزاران چشم روشن
به رنگ آفتابی جامه بر تن
چو طاووس بهشتی نغز پیکر
سراپا دیده همچون باغ عنبر
چو سروی رسته ز آب زندگانی
دلی بارش همه جزع یمانی ۲
به شوق روی رام نیک کردار
همه تن دیده گشته آسمان وار
همه روحانیان هر سه عالم
به سجده چون ملایک پیش آدم
سراسر دست و بازو یش ستودند
ادب کرد ه، تواضع ها نمودند
به هر تعظیم هر کس شاد و خندان
نموده رام تعظیمش دو چندان
به هنگامی که رام نیک نیت
بدان روحانیان شد گرم صحبت
هنومان بود محرم آشکارا
به پیشش برد حور ماه سیما
به صد جان گرچه عاشق بود مشتاق
ندیده روی آن خورشید آفاق
دلش را کارگر شد تیغ غیرت
سراپا گشت غرق بحر حیرت
نه روی آنکه از چشمش براند
نه تاب آنکه بر بستر نشاند
کشاکش در امید و بیم افتاد
ز شرم خلق غیرت یافت امداد
سپاه رشک چیره گشت بر شوق
هزیمت یافت قلب لشکرش ذوق
اگرچه روز رام از غصه شد شب
نجنبانید هیچ از نیک و بد لب
برون روی حیا را داشتی پاس
درون هر موی وقف تیغ الماس
به ظاهر خویش را خرسند می داشت
به مژگان آب حیرت بند می داش ت
چو خوناب جگ ر در دل نگنجید
ز لب زهر و ز مژگان خون تراوید
که از چشم چنین کس دور بهتر
ز رویش دیده ام بی نور بهتر
پریزادان همه گفتند با رام
که بد کردی چرا دل زین دلارام
خدا شاهد زمین و آسمان هم
که در پاکیست سیتا عین مریم
گواه عصمت این حور ماییم
نه از روی ریا بهر خداییم
ملائک هم قسم ها یاد کردند
ز بند غم دلش آزاد کردند
شه روحانیان هم خورد سوگند
نشد زان لیک جان رام خرسند
ز حرف راستی می یافت آزار
چو از بیغاره گردد زهر افکار
ز غیرت فرق نتوانست کردن
ز پند دوستان ، طعنۀ دشمن
نکرده شاهدی خلق باور
به حق دلستان شد بدگمان تر
نهال دوستی از دل برون کند
کمی افزود ، از مهرش دو صد چند
بدل شد دوستی با دشمنی ها
به سیتا، رام کرده راونی ها
به خود کرده چو مجنونان حکایت
به دل از دلستان خود شکایت
که ترک عاشقی کرد م به دلدار
کنون پیشم چه او ، چه نقش دیوار
خمار غیرت دل گفت با من :
منوش این باده جامش نیز بشکن
که آب زندگی چون گشت یکدم
ننوشد گرچه میرد تشنه آدم
نشان پای سگ بر جا نماید
در آن منزل فرشته در نیاید
نکویی هاش بد شد جمله پیشم
ز داغ غیرت دل، سینه ریشم
همان خال سیه بر لب شکربار
کنون دارم کراهت زو مگس وار
همان زلفی که گردن بست زنار
کنون ببریده خواهم چون سر مار
نبینم آن رخ چون لالۀ باغ
که از غیرت دلم چون لاله شد داغ
مگر کاتش بیفروزم دو فرسنگ
رود در وی سه بار آن دلبر سنگ
مژه پر اشک و جان پر آب حیرت
صنم حیران ز رام غرق غیرت
سلامت گر بر آید پاک جانست
وگر سوزد ، سزای جرم آنست
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۰۳ - در آتش انداختن رام سیتا را جهت امتحان پاکی او و سلامت بر آمدن او
کشید از دل بس آهی آتش اندود
زمین پر شعله کرده چرخ پر دود
نبود از شک تاب سینه سوزی
اجازت داد بر آتش فروزی
بس آن گه گفت عاشق دلستان را
که آتش می فروزم امتحان را
نه سیمابی که گردد قائم النار
ز سیم و زر بهایش هست بسیار
کسی کو را گزند از آتش آید
بجز آتش علاج او نشاید
چو جانم سوختی ز آتش میندیش
جزای سوزش من آمده پیش
در آتش رو به آیین سیاوش
برون کن از دلت کین سیاوش
به اطمینان دل در شعله کن جای
ز آتش آبروی خود بیفزای
به صدق پاکیت شا هد همین است
به زر آتش عیار و آتشین است
گل عشقم ز شبنم روی برتاب
ز جوی شعله باید خوردنت آب
به دم فرمان بران بر جای موعود
نمودند آتش نمرود موجود
لوای شعله چون آتش برافراخت
خلیل خویش را در آتش انداخت
به بحر آتش افکند آن گهر را
نهان کرده به برگ آن گلشکر را
زده بر شعله خود را آن جگرخون
طبرزد ۲ شد هم آغوش طبر خون
به آتش در شده دانی که چون شد
درون بیرون شد و بیرون درون شد
چو یاقوتی که گیرند امتحانش
نکرده آتش سوزان زیانش
به اذن عشق کرده جانفشانی
به آتش غسل آب زندگانی
در آتش پیکر آن سرو گلفام
خیالش بود گویی در دل رام
به دوزخ گشت جا چون آن صنم را
چمن شد شعله گلزار ارم را
در آتش جلوه کرد آن تازه شمشاد
ز حسنش آتشی در آتش افتاد
تقدم یافت آتش راحت جان
که در جسم لطیفش در شد آن جان
بر آب خضر آتش جست پیشی
به کوثر شعله ثابت کرد خویشی
چو عکس ساقی اندر ساغر مل
چو از خون سیاووشان دمد گل
ز تاب روی آن خورشید رخشان
شد آتش معدن لعل بدخشان
به سایه سرو سیمین لاله پرورد
سهیل اندر عقیقستان گذر کرد
به برج آتشین شد جای ناهید ۲
تو گویی عشق کرده جگ اسمید
به گردش گشت آتش همچو گرداب
شفق را هاله بر خود ساخت مهتاب
ز رنگ و روی نور نار پوشید
ز شعله کسوت گلنار پوشید
به لعل شب چراغ گوهر افشان
فلک ز آتش نموده درج مرجان
تجلّی کرد حسن آن پری وش
تنور حسن بر موسی زد آتش
شده شعله چو میغ آتش پرستَش
سمندر چون دل پروانه مستش
به شعله داد گنج روشنایی
شد آتش خازن نور خدایی
امانت ماند نور خویش و آن گاه
در آتش همچو نور خویش در ماه
به گیتی ساخت روشن عصمت خویش
به آتش شست داغ تهمت خویش
چو مشاطه بود عشق ستمگر
ز خون غازه ۳ دهد وز شعله زیور
به عصمت بس که بود آن مه یگانه
شهادت را زمان داده زبانه
چه حیرت گرچه آتش سوز پاکست
خلیل عشق را از وی چه باکست؟
از آن آتش چراغ عصمت افروخت
چو پروانه درون حاسدان سوخت
برون آمد سلامت آن سمن بر
به رنگ لاله آتش سرخ روتر
بر آمد ز آتش آب زندگانی
کزو برد از پری در پاک جانی
جهان بر عصمت او آفرین کرد
دل عاشق فدای عقل و دین کرد
چو ماه چارده را یافت فی الحال
فرامش کرد رنج چارده سال
نشاط دل پریشانی برون تافت
تو گویی جم نگین گم شده یافت
شد آخر مدت اخراج او هم
در آمد وقت تخت و تاج او هم
زمین پر شعله کرده چرخ پر دود
نبود از شک تاب سینه سوزی
اجازت داد بر آتش فروزی
بس آن گه گفت عاشق دلستان را
که آتش می فروزم امتحان را
نه سیمابی که گردد قائم النار
ز سیم و زر بهایش هست بسیار
کسی کو را گزند از آتش آید
بجز آتش علاج او نشاید
چو جانم سوختی ز آتش میندیش
جزای سوزش من آمده پیش
در آتش رو به آیین سیاوش
برون کن از دلت کین سیاوش
به اطمینان دل در شعله کن جای
ز آتش آبروی خود بیفزای
به صدق پاکیت شا هد همین است
به زر آتش عیار و آتشین است
گل عشقم ز شبنم روی برتاب
ز جوی شعله باید خوردنت آب
به دم فرمان بران بر جای موعود
نمودند آتش نمرود موجود
لوای شعله چون آتش برافراخت
خلیل خویش را در آتش انداخت
به بحر آتش افکند آن گهر را
نهان کرده به برگ آن گلشکر را
زده بر شعله خود را آن جگرخون
طبرزد ۲ شد هم آغوش طبر خون
به آتش در شده دانی که چون شد
درون بیرون شد و بیرون درون شد
چو یاقوتی که گیرند امتحانش
نکرده آتش سوزان زیانش
به اذن عشق کرده جانفشانی
به آتش غسل آب زندگانی
در آتش پیکر آن سرو گلفام
خیالش بود گویی در دل رام
به دوزخ گشت جا چون آن صنم را
چمن شد شعله گلزار ارم را
در آتش جلوه کرد آن تازه شمشاد
ز حسنش آتشی در آتش افتاد
تقدم یافت آتش راحت جان
که در جسم لطیفش در شد آن جان
بر آب خضر آتش جست پیشی
به کوثر شعله ثابت کرد خویشی
چو عکس ساقی اندر ساغر مل
چو از خون سیاووشان دمد گل
ز تاب روی آن خورشید رخشان
شد آتش معدن لعل بدخشان
به سایه سرو سیمین لاله پرورد
سهیل اندر عقیقستان گذر کرد
به برج آتشین شد جای ناهید ۲
تو گویی عشق کرده جگ اسمید
به گردش گشت آتش همچو گرداب
شفق را هاله بر خود ساخت مهتاب
ز رنگ و روی نور نار پوشید
ز شعله کسوت گلنار پوشید
به لعل شب چراغ گوهر افشان
فلک ز آتش نموده درج مرجان
تجلّی کرد حسن آن پری وش
تنور حسن بر موسی زد آتش
شده شعله چو میغ آتش پرستَش
سمندر چون دل پروانه مستش
به شعله داد گنج روشنایی
شد آتش خازن نور خدایی
امانت ماند نور خویش و آن گاه
در آتش همچو نور خویش در ماه
به گیتی ساخت روشن عصمت خویش
به آتش شست داغ تهمت خویش
چو مشاطه بود عشق ستمگر
ز خون غازه ۳ دهد وز شعله زیور
به عصمت بس که بود آن مه یگانه
شهادت را زمان داده زبانه
چه حیرت گرچه آتش سوز پاکست
خلیل عشق را از وی چه باکست؟
از آن آتش چراغ عصمت افروخت
چو پروانه درون حاسدان سوخت
برون آمد سلامت آن سمن بر
به رنگ لاله آتش سرخ روتر
بر آمد ز آتش آب زندگانی
کزو برد از پری در پاک جانی
جهان بر عصمت او آفرین کرد
دل عاشق فدای عقل و دین کرد
چو ماه چارده را یافت فی الحال
فرامش کرد رنج چارده سال
نشاط دل پریشانی برون تافت
تو گویی جم نگین گم شده یافت
شد آخر مدت اخراج او هم
در آمد وقت تخت و تاج او هم
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۰۴ - نشستن رام بر تخت پرّان و رخصت شدن از دریا و رفتن در شهر اَود
دلش عزم وطن کرد از سر و جان
وطن را دوست دارد اهل ایمان
ز راون بود تخت گوهرین ساز
که از افسون همی آمد به پرواز
نشسته بر سرِ آن تخت پران
پری در بر چو بلقیسِ سلیمان
دوان دیو و پری اندر عنانش
دد و دام زمین فرمان برانش
بدین شوکت روان شد تختش از جا
گذشت آنگه چو ابر از روی دریا
ز اقبالش چو دریا را خبر شد
دوان آمد به پایش، نی به سر شد
سخن از عرض حال خویش جنباند
شکایت بر زبان ماهیان خواند
ز پل چون از پل قرضم در آزار
سبک کن گردن عجزم ازین بار
چو بشنید آن جوانمرد از لبش عرض
ادای قرض او شد بر سرش فرض
ولیکن در جواب آن راست گفتار
نکو اندیشه ای کرده دگر بار
که چون آری کند ب ر پل شکستن
که باشد آن چنان دشوار بستن
که تا محشر بنای پایدارش
به عالم ماند از وی یادگارش
نبیند دیده تا زآن سان نشانش
ندارد گوش باور داستانش
نه چون گویندگان رد سؤال است
که اندر مذهب همت وبال است
برادر را به آخر داد فرمان
که نیمی از میانش ساخت ویران
وداع از شخص دریا شد دگر بار
علم زد بر هوا ابر گهر بار
دو ساعت در هوا تختش روان گشت
ز دریا و زکوه و دشت بگذشت
چو ماند از تختگاهش یکدو فرسنگ
فرود آورد تخت دانش آهنگ
به شهر اندر خبر شد مرد و زن را
که خور بیت الشرف کرده وطن را
وطن را دوست دارد اهل ایمان
ز راون بود تخت گوهرین ساز
که از افسون همی آمد به پرواز
نشسته بر سرِ آن تخت پران
پری در بر چو بلقیسِ سلیمان
دوان دیو و پری اندر عنانش
دد و دام زمین فرمان برانش
بدین شوکت روان شد تختش از جا
گذشت آنگه چو ابر از روی دریا
ز اقبالش چو دریا را خبر شد
دوان آمد به پایش، نی به سر شد
سخن از عرض حال خویش جنباند
شکایت بر زبان ماهیان خواند
ز پل چون از پل قرضم در آزار
سبک کن گردن عجزم ازین بار
چو بشنید آن جوانمرد از لبش عرض
ادای قرض او شد بر سرش فرض
ولیکن در جواب آن راست گفتار
نکو اندیشه ای کرده دگر بار
که چون آری کند ب ر پل شکستن
که باشد آن چنان دشوار بستن
که تا محشر بنای پایدارش
به عالم ماند از وی یادگارش
نبیند دیده تا زآن سان نشانش
ندارد گوش باور داستانش
نه چون گویندگان رد سؤال است
که اندر مذهب همت وبال است
برادر را به آخر داد فرمان
که نیمی از میانش ساخت ویران
وداع از شخص دریا شد دگر بار
علم زد بر هوا ابر گهر بار
دو ساعت در هوا تختش روان گشت
ز دریا و زکوه و دشت بگذشت
چو ماند از تختگاهش یکدو فرسنگ
فرود آورد تخت دانش آهنگ
به شهر اندر خبر شد مرد و زن را
که خور بیت الشرف کرده وطن را
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۰۵ - آمدن رام در شهر و دیدن برادران و شادی کردن رام و جلوس او بر تخت پدر خود
جهان بشکفت از شادی چو گلبن
به استقبال شد برت و سترگن
صلاح موی ژولیده به سر داد
پس آنگه تاج را بر فرق بنهاد
لباس فقر بیرون ساخت از تن
بدل کردند کسوت رام و لچمن
به شادی شد بدل غمهای دیرین
به شهر آیینه ها بستند آیین
بهار افکن رسید از راه بازار
همه شهر از بهارش گشت گلزار
عمارت را بهار نو در آمد
که سنگ و خشت را دیبا برآمد
به هر آیینه عکس رام و سیتا
نموده غیرت کاخ زلیخا
زیارت ک رد اول مادران را
خم افکند از ادب سرو روان را
چو مادر روی آن ابر حیا دید
صدف در یتیم خویش را دید
مژه از گریۀ شادی شدش تر
نثار نور دیده ساخت گوهر
به سیتا نیز شفقت کرد بسیار
کفش هم در فشان شد بهر ایثار
برهمن کرد خوش ساعت همان روز
که خوش باشد جلوس رام فیروز
ز مادر خواست رخصت پور دلکش
که برتخت پدر بنشیندش خوش
به صد خوشنودیش مادر رضا داد
دعا و رخصت از لب توأمان زاد
به رسم هندوان بر تخت بنشست
به دست عدل، پای فتنه بشکست
به داد و عدل ز انسان شد که باید
به لطف و خلق صد چندان که شاید
رعایا را چنان می داشت خرسند
که مادر بر ندارد ناز فرزند
سپاهی را برادر خوانده می خواند
فزون از بهر هر کس لطف می راند
چنان خوش داشت جان هر برادر
که صد بار از پدر شد مهربان تر
به خویشان چون نباشد لطف او بیش
که هر بیگانه را پنداش تی خویش
از آن با هم یکی شد عنصر چار
که جان عدل را شد جسم در کار
چو فارغ دل نشست از شغل شاهی
مسلم گشت بر وی کجکلاهی
وزیران را سپرده شغل هر کار
به قصد دلبر آمد مست دیدار
به استقبال شد برت و سترگن
صلاح موی ژولیده به سر داد
پس آنگه تاج را بر فرق بنهاد
لباس فقر بیرون ساخت از تن
بدل کردند کسوت رام و لچمن
به شادی شد بدل غمهای دیرین
به شهر آیینه ها بستند آیین
بهار افکن رسید از راه بازار
همه شهر از بهارش گشت گلزار
عمارت را بهار نو در آمد
که سنگ و خشت را دیبا برآمد
به هر آیینه عکس رام و سیتا
نموده غیرت کاخ زلیخا
زیارت ک رد اول مادران را
خم افکند از ادب سرو روان را
چو مادر روی آن ابر حیا دید
صدف در یتیم خویش را دید
مژه از گریۀ شادی شدش تر
نثار نور دیده ساخت گوهر
به سیتا نیز شفقت کرد بسیار
کفش هم در فشان شد بهر ایثار
برهمن کرد خوش ساعت همان روز
که خوش باشد جلوس رام فیروز
ز مادر خواست رخصت پور دلکش
که برتخت پدر بنشیندش خوش
به صد خوشنودیش مادر رضا داد
دعا و رخصت از لب توأمان زاد
به رسم هندوان بر تخت بنشست
به دست عدل، پای فتنه بشکست
به داد و عدل ز انسان شد که باید
به لطف و خلق صد چندان که شاید
رعایا را چنان می داشت خرسند
که مادر بر ندارد ناز فرزند
سپاهی را برادر خوانده می خواند
فزون از بهر هر کس لطف می راند
چنان خوش داشت جان هر برادر
که صد بار از پدر شد مهربان تر
به خویشان چون نباشد لطف او بیش
که هر بیگانه را پنداش تی خویش
از آن با هم یکی شد عنصر چار
که جان عدل را شد جسم در کار
چو فارغ دل نشست از شغل شاهی
مسلم گشت بر وی کجکلاهی
وزیران را سپرده شغل هر کار
به قصد دلبر آمد مست دیدار
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۰۶ - بیان صحبت شدن رام با سیتا
خوش آن هجران که از داغ جدایی
به دلها گرم سازد آشنایی
به گرمی شوق مشتاقان فزاید
پس آنگه روی دلداران نماید
که جز تشنه نداند لذت آب
به بیداری شناسی راحت خواب
که گر هجران نباشد روی چون بدر
بود در دیدة عشاق بی قدر
نشد کس عاشق مهر دل افروز
که بی منّت همی بینند هر روز
جهان را عید زان شد دیدن ماه
که پنهان می شود از دیده گه گاه
چو اکنون شرح ایام وصال اس ت
حدیث هجر گفتن پر ملال است
چو وصل آمد نزیبد قصهٔ هجر
چراغ شام بی نورست در فجر
نصیب رام شد چون دولت وصل
بدل شد محنتش با راحت وصل
غم دیرین ز دلها شد فراموش
نگنجیدند هر یک اندر آغوش
دو بیدل سینه ها بر هم نهادند
به داغ یک دگر مر هم نهادند
به شوق یکدگر اندر برش تنگ
کزان شد نرم جون موم آن دل تنگ
کنار اندر کنار و بوس در بوس
تمنا کند از دل بیخ افسوس
به یکدیگر دو سرو ناز مایل
به گردن دستها چون گل حمایل
به خودیک جان و یکدل شد دو دمساز
نمانده در میان گنجایش ناز
مهیا عیش خوش را جمله اسباب
سپند از سوختنها گشت نایا ب
بهم بنشسته دو زانو به زانو
بهم پیوسته دو ابرو به ابرو
ربودی بوسه زان خندان لب قند
که شیرین است بوس اندر شکرخند
به سودا بوسه می داد آن گل اندام
چو هندو سود را شکر دهد وام
به قصر اندر ز بس بوس شکر بار
نبات اندوده گشته بام و دیوار
ز رنگ و بوی آن ماه سمن بر
نه پژمردی به بر گلهای بستر
به شوق مهر روی آن دل افروز
ش کفتی نیم شب نیلوفر روز
جمال و دولت دیدار در بر
به گیتی کم کسی را شد میس ر
کسی را گر میس ر گشت این ذوق
فلک گرد سرش گردد به صد شوق
زهی بخت جوان رام آزاد
که با جانان خود، خوش زیستی شاد
به ذوق روی و موی آن دل افروز
به یادش نامدی اصلاً شب و روز
پری شد حامله چون غنچهٔ گل
چو آبستن به شادی ساغر مل
سهی سروی ز طوبی بارور گشت
کز آب زندگانی رشته تر گشت
ز فیض ابر نیسانی دلخواه
صدف شد گوهر خورشید را ماه
به دلها گرم سازد آشنایی
به گرمی شوق مشتاقان فزاید
پس آنگه روی دلداران نماید
که جز تشنه نداند لذت آب
به بیداری شناسی راحت خواب
که گر هجران نباشد روی چون بدر
بود در دیدة عشاق بی قدر
نشد کس عاشق مهر دل افروز
که بی منّت همی بینند هر روز
جهان را عید زان شد دیدن ماه
که پنهان می شود از دیده گه گاه
چو اکنون شرح ایام وصال اس ت
حدیث هجر گفتن پر ملال است
چو وصل آمد نزیبد قصهٔ هجر
چراغ شام بی نورست در فجر
نصیب رام شد چون دولت وصل
بدل شد محنتش با راحت وصل
غم دیرین ز دلها شد فراموش
نگنجیدند هر یک اندر آغوش
دو بیدل سینه ها بر هم نهادند
به داغ یک دگر مر هم نهادند
به شوق یکدگر اندر برش تنگ
کزان شد نرم جون موم آن دل تنگ
کنار اندر کنار و بوس در بوس
تمنا کند از دل بیخ افسوس
به یکدیگر دو سرو ناز مایل
به گردن دستها چون گل حمایل
به خودیک جان و یکدل شد دو دمساز
نمانده در میان گنجایش ناز
مهیا عیش خوش را جمله اسباب
سپند از سوختنها گشت نایا ب
بهم بنشسته دو زانو به زانو
بهم پیوسته دو ابرو به ابرو
ربودی بوسه زان خندان لب قند
که شیرین است بوس اندر شکرخند
به سودا بوسه می داد آن گل اندام
چو هندو سود را شکر دهد وام
به قصر اندر ز بس بوس شکر بار
نبات اندوده گشته بام و دیوار
ز رنگ و بوی آن ماه سمن بر
نه پژمردی به بر گلهای بستر
به شوق مهر روی آن دل افروز
ش کفتی نیم شب نیلوفر روز
جمال و دولت دیدار در بر
به گیتی کم کسی را شد میس ر
کسی را گر میس ر گشت این ذوق
فلک گرد سرش گردد به صد شوق
زهی بخت جوان رام آزاد
که با جانان خود، خوش زیستی شاد
به ذوق روی و موی آن دل افروز
به یادش نامدی اصلاً شب و روز
پری شد حامله چون غنچهٔ گل
چو آبستن به شادی ساغر مل
سهی سروی ز طوبی بارور گشت
کز آب زندگانی رشته تر گشت
ز فیض ابر نیسانی دلخواه
صدف شد گوهر خورشید را ماه
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۰۷ - حسد بردن خواهر رام بر سیتا و فریب دادن او سیتا را
شنیدم کز حسد با آن گل اندام
ز خردی بود دشمن خواهر رام
چو خار آمیخته دایم به گلبن
همی جستی به حرفش جای ناخن
زبان را داد روزی نرمی دل
به جان اظهار کرده گرمی دل
سخن از جا به جا جنباند با وی
حدیث شهر لنکا راند با وی
ز پرکاری به حور ساده دل گفت
که ای در حسن طاق و در وفا جفت !
شنیدم از عوام کوی و برزن
که ده سر بیست بازو داشت راون
دلم را اعتبار این سخن نیست
به ده سر در سه عالم هیچ تن نیست
تو او را دیده ای حور یگانه
بگو کین واقعه بوده است یا نه
صنم از ساده لوحیها به آن زن
بگفت آری چنین بود است راون
فریبش را دگر ره خصم پر کار
مکرر کرد پیشش حرف انکار
که اصلاَ نیست معقول این به دل نقل
بدینسان نقل باور کی کند عقل
محال عقل را بهتان شمارم
حدیثت نیز در خاطر نیارم
تو اندر قول خود هستی اگر راست
برین کاغذ که دادم بی کم و کاست
شبیه او به من بنویس و بنمای
و یا رنگ سخن زین پس میارای
ز غفلت بی تامل ماه در حال
به روی کاغذی بنگاشت تمثال
به نقشش بر کشیده آن وفا کیش
که از سر زنده کرده کشتهٔ خویش
به دستش داد آن کاغذ که می بین
ازین پس گو مکن انکار چندین
نه کاغذ در کفش آن حور زن داد
خط فتوای خون خویشتن داد
گرفته مدعی آن مدعا را
گرو کرده به دست خود جفا را
به نزد رام برد آن صورت دیو
به گوشش گفت پنهان گفتهٔ ریو
که سیتا صورت راون کشیده
به سوگش خون همی بارد ز دیده
پرستد روز و شب چون بت برهمن
بود ورد زبانش نام راون
تو او را پاک دامان می نهی نام
چه بی غیرت کسی ای بیخبر رام!
از آن صورت پرستی داغ شد رام
چو خصم بت پرستان ، اهل اسلام
به جوش آمد به دل کین مهر جو را
که بهر کشتنم جان داد او را
دمادم خون دل در جام می کرد
ولیکن شرم ننگ و نام می کرد
تامل را به دل شد کارفرما
نکرد آشفتگی چون خشم خود را
دلش داده شهادتها دمادم
که از تهمت چو جان پاکست مریم
کزینسان کار از سیتا نیاید
که مومن بت پرستی را نشاید
ولی غیرت رگ جانش بیفشرد
دلش را موکشان در موج خون برد
چنین تا مدتی می بود خاموش
بسی خوننابه می زد از دلش جوش
به حیرت بود کارش صب ح تا شام
دهان و دیده بست از خواب و آشام
ز غیرت خون دل می خورد هر دم
شبی صبرش شده بی طاقت از غم
ز خردی بود دشمن خواهر رام
چو خار آمیخته دایم به گلبن
همی جستی به حرفش جای ناخن
زبان را داد روزی نرمی دل
به جان اظهار کرده گرمی دل
سخن از جا به جا جنباند با وی
حدیث شهر لنکا راند با وی
ز پرکاری به حور ساده دل گفت
که ای در حسن طاق و در وفا جفت !
شنیدم از عوام کوی و برزن
که ده سر بیست بازو داشت راون
دلم را اعتبار این سخن نیست
به ده سر در سه عالم هیچ تن نیست
تو او را دیده ای حور یگانه
بگو کین واقعه بوده است یا نه
صنم از ساده لوحیها به آن زن
بگفت آری چنین بود است راون
فریبش را دگر ره خصم پر کار
مکرر کرد پیشش حرف انکار
که اصلاَ نیست معقول این به دل نقل
بدینسان نقل باور کی کند عقل
محال عقل را بهتان شمارم
حدیثت نیز در خاطر نیارم
تو اندر قول خود هستی اگر راست
برین کاغذ که دادم بی کم و کاست
شبیه او به من بنویس و بنمای
و یا رنگ سخن زین پس میارای
ز غفلت بی تامل ماه در حال
به روی کاغذی بنگاشت تمثال
به نقشش بر کشیده آن وفا کیش
که از سر زنده کرده کشتهٔ خویش
به دستش داد آن کاغذ که می بین
ازین پس گو مکن انکار چندین
نه کاغذ در کفش آن حور زن داد
خط فتوای خون خویشتن داد
گرفته مدعی آن مدعا را
گرو کرده به دست خود جفا را
به نزد رام برد آن صورت دیو
به گوشش گفت پنهان گفتهٔ ریو
که سیتا صورت راون کشیده
به سوگش خون همی بارد ز دیده
پرستد روز و شب چون بت برهمن
بود ورد زبانش نام راون
تو او را پاک دامان می نهی نام
چه بی غیرت کسی ای بیخبر رام!
از آن صورت پرستی داغ شد رام
چو خصم بت پرستان ، اهل اسلام
به جوش آمد به دل کین مهر جو را
که بهر کشتنم جان داد او را
دمادم خون دل در جام می کرد
ولیکن شرم ننگ و نام می کرد
تامل را به دل شد کارفرما
نکرد آشفتگی چون خشم خود را
دلش داده شهادتها دمادم
که از تهمت چو جان پاکست مریم
کزینسان کار از سیتا نیاید
که مومن بت پرستی را نشاید
ولی غیرت رگ جانش بیفشرد
دلش را موکشان در موج خون برد
چنین تا مدتی می بود خاموش
بسی خوننابه می زد از دلش جوش
به حیرت بود کارش صب ح تا شام
دهان و دیده بست از خواب و آشام
ز غیرت خون دل می خورد هر دم
شبی صبرش شده بی طاقت از غم
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۰۸ - در وصف شب تیره و جاسوسی گرفتن رام از افواه مردم شهر در باب پاکی سیتا
شبی تیره چو دود آه عشّاق
به هجر اندوده بام نیلگون طاق
شبی چون زنگیان آدمی خوار
سراپا زهر همچون سهمگین مار
شبی تاریک چون اسمان کافر
لباس راهبان افکنده در بر
شبی چون عاصی محشر سیه روی
شبی چون نامهٔ اعمال بدگوی
شب از ظلمت زده راه نظاره
تبه گشته درو درج س تاره
شبی ابر سیه بسته به زنجیر
چو زنگی غوطه زن در چشمهٔ قیر
ملال افزا چو رنگ رخت ماتم
عدو سیما تر از پیشانی غم
ز بس دیده درازی شب تار
غنوده خواب چشم نقش دیوار
رخ آیینهٔ مه وقف صد زنگ
به زلف شب خضاب ابر سیه رنگ
سیه دل گشته شام از کینهٔ صبح
نفس نامد برون از سینهٔ صبح
چو طفل کور دل گردون سبق خواند
ولی در سورة واللیل در ماند
اجابت شد دعای مرغ عیسی
برون نامد به معجز دست موسی
قوی دیدند مرغان کفر شب را
که از تکبیر بر بستند لب را
ز جنبش باد را پا ماند در گل
نفس راه دهان گم کرد در دل
هوا در چشم انجم کرد میلی
قفس شد زاغ ش ب را قرص نیلی
به نوعی عیش خواب از دست رفته
که دزد و پاسبان همخواب گشته
ز جاسوسی لبها گوش مایوس
چو شب گردان نظر در دیده محبوس
سیاهی کرد نور از دیده غار ت
چرا شد کُحل 2 شب دزد بصارت
شب از جادو گشاد آن سرمهٔ ناز
کزو کس را نبیند کس دگر باز
ز ظلم ظلمت شب خور به جان بود
مگر بخت سیاه بیدلان بود
سحر گشته عقیم از زادن خور
که از قطران شب زهدان شدش پر
جهان زیر نگین گشته سیاهی
کشید از ابر بر سر چتر شاهی
به حدی گشت گیتی ظلمت اندود
که نتوان فرق کرد از آتش و دود
گشاده شب دهان اژدهایی
فرو برده ز عالم روشنای ی
جهان تاری چو بخت تیره روزان
درونی شمع ن ی پروانه سوزان
ازان شد چون دل عاشق سیه فام
که فاسد گشت شب را خون اندام
سیاهی و درازی هیچ در هیچ
فرو نگذاشت از موی بتان پیچ
شکسته شب ز مستی سرمه دان را
حسد برده درون حاسدان را
چو هندو زن به ماتم سرگشاده
نشاط عالمی بر باد داده
گشاده آسمان ابر بلا بیز
ته برگستوان خنگ شب تیز
سیه رنگی شب تاریکی اندوز
چو افعی پوست افکنده همان روز
گلیم خرس شد ظلمت جهان را
که از بگذاشتن بگذاشت آن را
چو تابه تیره مانده قرصهٔ ماه
جهان زندانی آن در تک چاه
ز رفتن پای برجا مانده چون کوه
و زو سر زد هزاران کوه اندوه
خجل بر آسمان سیاره بی نور
چو بر نیلوفرستان فوج زنبور
ز مصحف آیت ستر زنان خواند
عروس صبح در پرده از آن ماند
به شب انگشت گر دوکان گشوده
نهاد انگشت بر هم توده توده
فلک چون نافهٔ تاتار مشکین
زمین چون دخمهٔ کفار بی دین
در آن تاریک شب رامِ نکو نام
ز حرف غیر آشفت آن دلار ام
به خلوت ره نداد آن شمع جان را
ز غم تاریک کرده خانمان را
هلال از نور آن شمع شب افروز
شده خود شمع و خود پروانهٔ سوز
چو در گرداب غیرت غرق در ماند
برادر را به خلو ت پیش خود خواند
که رشکم سوخت از پا ت ا به ناخن
برو در شهر همراه سترگن
شنو تا ذکر ما چون در جهان است
چه عنوان نام و ننگم بر زبانست
هم اکنون شو روان و پای در راه
به گوش هوش شو جاسوس افواه
نکونام است سیتا یا که بد نام
سزای آفرین یا وقف دشنام
هم آواز است خلق و هاتف غیب
هنرگوید هنر را ، عیب را عیب
همی گویند ز انسانی که بینند
که خلق و آینه با هم فریبند
به پیشم نقل کن پس بی کم و کاست
قسم دادم، نخواهی گفت جز راست
چو پیدا بشنوم راز نهان را
کنم فکری که باید کرد آن را
روان شد لچمن از پیشش سوی شهر
که از افواه بخشد گوش از بهر
به هجر اندوده بام نیلگون طاق
شبی چون زنگیان آدمی خوار
سراپا زهر همچون سهمگین مار
شبی تاریک چون اسمان کافر
لباس راهبان افکنده در بر
شبی چون عاصی محشر سیه روی
شبی چون نامهٔ اعمال بدگوی
شب از ظلمت زده راه نظاره
تبه گشته درو درج س تاره
شبی ابر سیه بسته به زنجیر
چو زنگی غوطه زن در چشمهٔ قیر
ملال افزا چو رنگ رخت ماتم
عدو سیما تر از پیشانی غم
ز بس دیده درازی شب تار
غنوده خواب چشم نقش دیوار
رخ آیینهٔ مه وقف صد زنگ
به زلف شب خضاب ابر سیه رنگ
سیه دل گشته شام از کینهٔ صبح
نفس نامد برون از سینهٔ صبح
چو طفل کور دل گردون سبق خواند
ولی در سورة واللیل در ماند
اجابت شد دعای مرغ عیسی
برون نامد به معجز دست موسی
قوی دیدند مرغان کفر شب را
که از تکبیر بر بستند لب را
ز جنبش باد را پا ماند در گل
نفس راه دهان گم کرد در دل
هوا در چشم انجم کرد میلی
قفس شد زاغ ش ب را قرص نیلی
به نوعی عیش خواب از دست رفته
که دزد و پاسبان همخواب گشته
ز جاسوسی لبها گوش مایوس
چو شب گردان نظر در دیده محبوس
سیاهی کرد نور از دیده غار ت
چرا شد کُحل 2 شب دزد بصارت
شب از جادو گشاد آن سرمهٔ ناز
کزو کس را نبیند کس دگر باز
ز ظلم ظلمت شب خور به جان بود
مگر بخت سیاه بیدلان بود
سحر گشته عقیم از زادن خور
که از قطران شب زهدان شدش پر
جهان زیر نگین گشته سیاهی
کشید از ابر بر سر چتر شاهی
به حدی گشت گیتی ظلمت اندود
که نتوان فرق کرد از آتش و دود
گشاده شب دهان اژدهایی
فرو برده ز عالم روشنای ی
جهان تاری چو بخت تیره روزان
درونی شمع ن ی پروانه سوزان
ازان شد چون دل عاشق سیه فام
که فاسد گشت شب را خون اندام
سیاهی و درازی هیچ در هیچ
فرو نگذاشت از موی بتان پیچ
شکسته شب ز مستی سرمه دان را
حسد برده درون حاسدان را
چو هندو زن به ماتم سرگشاده
نشاط عالمی بر باد داده
گشاده آسمان ابر بلا بیز
ته برگستوان خنگ شب تیز
سیه رنگی شب تاریکی اندوز
چو افعی پوست افکنده همان روز
گلیم خرس شد ظلمت جهان را
که از بگذاشتن بگذاشت آن را
چو تابه تیره مانده قرصهٔ ماه
جهان زندانی آن در تک چاه
ز رفتن پای برجا مانده چون کوه
و زو سر زد هزاران کوه اندوه
خجل بر آسمان سیاره بی نور
چو بر نیلوفرستان فوج زنبور
ز مصحف آیت ستر زنان خواند
عروس صبح در پرده از آن ماند
به شب انگشت گر دوکان گشوده
نهاد انگشت بر هم توده توده
فلک چون نافهٔ تاتار مشکین
زمین چون دخمهٔ کفار بی دین
در آن تاریک شب رامِ نکو نام
ز حرف غیر آشفت آن دلار ام
به خلوت ره نداد آن شمع جان را
ز غم تاریک کرده خانمان را
هلال از نور آن شمع شب افروز
شده خود شمع و خود پروانهٔ سوز
چو در گرداب غیرت غرق در ماند
برادر را به خلو ت پیش خود خواند
که رشکم سوخت از پا ت ا به ناخن
برو در شهر همراه سترگن
شنو تا ذکر ما چون در جهان است
چه عنوان نام و ننگم بر زبانست
هم اکنون شو روان و پای در راه
به گوش هوش شو جاسوس افواه
نکونام است سیتا یا که بد نام
سزای آفرین یا وقف دشنام
هم آواز است خلق و هاتف غیب
هنرگوید هنر را ، عیب را عیب
همی گویند ز انسانی که بینند
که خلق و آینه با هم فریبند
به پیشم نقل کن پس بی کم و کاست
قسم دادم، نخواهی گفت جز راست
چو پیدا بشنوم راز نهان را
کنم فکری که باید کرد آن را
روان شد لچمن از پیشش سوی شهر
که از افواه بخشد گوش از بهر
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۰۹ - رفتن لچمن در شهر بفرمودهٔ رام و دیدن او گازر را که با زن در جنگ بود و باز آمدن لچمن گفتن تمام ماجرا را
قضا را گازری با عقل و فرهنگ
در آن شب با زن خود بود در جنگ
صفا دل گا زری پاکیزه دامن
که شب را شسته کردی روز روشن
سیه نامه به دستش گر گذشتی
چنان شستی که کاغذ تر نگشتی
به علم شست و شو زانگونه آگاه
که بز دودی کلف از عارض ماه
ز جامه داغ می بردی کماهی
چو ایمان ازدل کافر سیاهی
ز داغ طعنه شسته کسوت ننگ
سر خذلان زده چون جامه بر سنگ
ز آلایش به هفتاد آب دریا
سه باره رخت ناموسش م طرا
زن آن مرد بوده چون پری پاک
به عصمت دامنش از هر تری پاک
شبی شد گفت و گو بین زن و شوی
در آن آزرده دل گشت آن بلاجوی
برون از خانه نزدیک پدر شد
به غم آن شب برو آنجا بسر شد
پدر بهر دوای جان پرورد
سحر دستش گرفت و بازش آورد
سپارش کرد دختر را به داماد
به شفقت چون پسر را پند می داد
که بی موجب مفرما کینه را کار
دل بیچاره را زین پس میازار
ولی داماد بی غیرت بر آشفت
جواب راستی با دخترش گفت
زن آن بهتر که بنشیند کر و کور
به کنج خانه همچون م رده در گور
زنی کز آستان بیرون نهد پای
بباید دف ن کردن زنده بر جای
چو از خانه برون رفتی شبانگاه
سیه روی چو شب با عارض ماه
چو بالین پدر کردی بهانه
چه دانم خود کجا خفتی شبانه؟
چو بنهادی ز خا نه پای بیرون
ترا در خانه ام جا نیست اکنون
برو هر جا که می خواهی به عالم
شوی کشته اگر دیگر زنی دم
برو تا مانَ دی ناموس نامم
نیم بی غیرت و رسوا چو رامم
که آن بی غیرت و نادان دگر بار
دوان از خانه بر دیو نگونسار
به خانه برد زن را بعد ششماه
به وی بنشست باری حسب دلخواه
چرا بی غیرتی را کار فرمود
نه آخر در جهان قحط زنان بود
چو لچمن گوش کرد آن حرف غیرت
به گوش رام گفت آن را ز حیرت
شنود و رام بر جا منفعل ماند
چه جای لچمن، از خود هم خجل ماند
شکسته بر دلش صد دشنهٔ تیز
نه دل دادش ولی بر تیغ خونریز
به لچمن گفت و برخایید ا نگشت
که نتوانستن از تیغ جفا کشت
که عاشق گرچه با جانان ستیزد
کجا آن زهره تا خونش بریزد
که معشوق ارچه باشد ر ند فاسق
به خون او نجنبد دست عاشق
ببر اندر بیابانش ازینجا
رها کن در دد و دامش به صحرا
غزال مشک را کن طعمهٔ شیر
که از دیدار او گشتم به جان سیر
در آن شب با زن خود بود در جنگ
صفا دل گا زری پاکیزه دامن
که شب را شسته کردی روز روشن
سیه نامه به دستش گر گذشتی
چنان شستی که کاغذ تر نگشتی
به علم شست و شو زانگونه آگاه
که بز دودی کلف از عارض ماه
ز جامه داغ می بردی کماهی
چو ایمان ازدل کافر سیاهی
ز داغ طعنه شسته کسوت ننگ
سر خذلان زده چون جامه بر سنگ
ز آلایش به هفتاد آب دریا
سه باره رخت ناموسش م طرا
زن آن مرد بوده چون پری پاک
به عصمت دامنش از هر تری پاک
شبی شد گفت و گو بین زن و شوی
در آن آزرده دل گشت آن بلاجوی
برون از خانه نزدیک پدر شد
به غم آن شب برو آنجا بسر شد
پدر بهر دوای جان پرورد
سحر دستش گرفت و بازش آورد
سپارش کرد دختر را به داماد
به شفقت چون پسر را پند می داد
که بی موجب مفرما کینه را کار
دل بیچاره را زین پس میازار
ولی داماد بی غیرت بر آشفت
جواب راستی با دخترش گفت
زن آن بهتر که بنشیند کر و کور
به کنج خانه همچون م رده در گور
زنی کز آستان بیرون نهد پای
بباید دف ن کردن زنده بر جای
چو از خانه برون رفتی شبانگاه
سیه روی چو شب با عارض ماه
چو بالین پدر کردی بهانه
چه دانم خود کجا خفتی شبانه؟
چو بنهادی ز خا نه پای بیرون
ترا در خانه ام جا نیست اکنون
برو هر جا که می خواهی به عالم
شوی کشته اگر دیگر زنی دم
برو تا مانَ دی ناموس نامم
نیم بی غیرت و رسوا چو رامم
که آن بی غیرت و نادان دگر بار
دوان از خانه بر دیو نگونسار
به خانه برد زن را بعد ششماه
به وی بنشست باری حسب دلخواه
چرا بی غیرتی را کار فرمود
نه آخر در جهان قحط زنان بود
چو لچمن گوش کرد آن حرف غیرت
به گوش رام گفت آن را ز حیرت
شنود و رام بر جا منفعل ماند
چه جای لچمن، از خود هم خجل ماند
شکسته بر دلش صد دشنهٔ تیز
نه دل دادش ولی بر تیغ خونریز
به لچمن گفت و برخایید ا نگشت
که نتوانستن از تیغ جفا کشت
که عاشق گرچه با جانان ستیزد
کجا آن زهره تا خونش بریزد
که معشوق ارچه باشد ر ند فاسق
به خون او نجنبد دست عاشق
ببر اندر بیابانش ازینجا
رها کن در دد و دامش به صحرا
غزال مشک را کن طعمهٔ شیر
که از دیدار او گشتم به جان سیر
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۱۰ - اخراج کردن رام سیتا را و رها کردن لچمن او را در بیابان
به سیتا گفت لچمن با دل تنگ
ببا با من به معبد بر لب گنگ
که هر کس غسل سازد اندر آبش
نجات آخرت بخشد ثوابش
کنون باید ره معبد سپردن
برای گنج شاید رنج بردن
سواره رت شده سیتای بیدل
ز روبه بازی بد خواه غافل
دوان اسبان رت را راند لچمن
بیابانگیر گشت از کوه و برزن
صنم شد تشنه در عین بیابان
به لچمن کرد ظاهر راز پنهان
زبس لب تشنگی گشت آن پری روی
چو مستسقی دمادم تشنگی گوی
ز چشم تنگدل لب خشک تر شد
چو حوض خشک خاک اندر جگر شد
برآورده زبان ط عنه بسیار
برون آمد زبان تشنه ناچار
که از بی آبیم جان بر لب آمد
یقین روز حیاتم را شب آمد
به لچمن گفت کو رام جگر تاب
که می آوردی از رنجم به چشم آب
ترا پروای سوز سینه ام نیست
غم لب تشنۀ دیرینه ام نیست
چو لچمن دید کان لب تشته درماند
ز رت زیر درختی برده بنشاند
برای آب خود چون مار بشتافت
به سی فرسنگ زانجا چشمه ای یافت
دوان کوزه ز آبش کرد لبریز
عنان داده سمند عزم را تیز
چو باز آورد لچمن کوزه آب
به زیر سایه مه را دید در خواب
به سرعت کوزه را بر شاخ بربست
به خوابش ماند او را، خود بدر جست
چکید از کوزه بر وی قطره آب
نگار تشنه لب برجست از خواب
ببا با من به معبد بر لب گنگ
که هر کس غسل سازد اندر آبش
نجات آخرت بخشد ثوابش
کنون باید ره معبد سپردن
برای گنج شاید رنج بردن
سواره رت شده سیتای بیدل
ز روبه بازی بد خواه غافل
دوان اسبان رت را راند لچمن
بیابانگیر گشت از کوه و برزن
صنم شد تشنه در عین بیابان
به لچمن کرد ظاهر راز پنهان
زبس لب تشنگی گشت آن پری روی
چو مستسقی دمادم تشنگی گوی
ز چشم تنگدل لب خشک تر شد
چو حوض خشک خاک اندر جگر شد
برآورده زبان ط عنه بسیار
برون آمد زبان تشنه ناچار
که از بی آبیم جان بر لب آمد
یقین روز حیاتم را شب آمد
به لچمن گفت کو رام جگر تاب
که می آوردی از رنجم به چشم آب
ترا پروای سوز سینه ام نیست
غم لب تشنۀ دیرینه ام نیست
چو لچمن دید کان لب تشته درماند
ز رت زیر درختی برده بنشاند
برای آب خود چون مار بشتافت
به سی فرسنگ زانجا چشمه ای یافت
دوان کوزه ز آبش کرد لبریز
عنان داده سمند عزم را تیز
چو باز آورد لچمن کوزه آب
به زیر سایه مه را دید در خواب
به سرعت کوزه را بر شاخ بربست
به خوابش ماند او را، خود بدر جست
چکید از کوزه بر وی قطره آب
نگار تشنه لب برجست از خواب
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۱۱ - حیران شدن سیتا در بیابان و سراسیمه شدن او و با گریه و زاری در آمدن
به تنهایی بت خونبار بگریست
برو برگ درختان زار بگریست
به خود گفت از کجا وحشت فزوده است
مگر خواب پریشانم نمود ه است
به حیرت ماند تنها در بیابان
سراسیمه شده هر سو شتابان
کسی جز کوزه کم دید آن غم اندود
ز رفتنها چو اشک خود نیاسود
سخنگویان به خویش آشفته می رفت
بیابان را به گیسو رفته می رفت
که راما رم شدی چون از دلارام
تو اسم بی مسمایی مگر رام
زبانم تهینت گوید جفا را
فغانم مرثیه گوید وفا را
ندیدم در وفایی ث انیش را
محبت قشقه کش پیشانیش را
شکایت ها که می کرد آن دلارام
مگرخود را یقین دانست بد رام
کنون راما اگر گردی تو خورشید
چو سایه مانی از خورشید نومید
نبینی عکس من ز آیینۀ آب
بپرهیزد خیالم از تو در خواب
که از غایب به دل کردی خطابی
که از جرمش به خود کردی عتابی
گرفته سخت دامان وفا را
که حاضر کن ضمانا خصم ما را
زبون گیری تو نیز ای عشق سرکش
که با رام آب و با ما هستی آتش
کشیدی از دلش پیش ذقن آه
که خوش بگریخت آن زندانی چاه
نگون آویخته زلف گره گیر
که دزدم را رها کردی ز زنجیر
شکایت را دمی ب ا چشم گریان
به وحش و طیر دارد جان بریان
پریزادم نیارم ز آدمی یاد
نهان بهتر پری از آدمیزاد
ز جور آدمی عزلت گزیده است
پری را چشم کس زان رو ندیده است
به تنهایی کنم خو ، همچو خورشید
نهان ما نم چو آب خضر جاوید
به صحرا خوش بسازم با دد و دام
نگیرم ز آدمی زین پس دگر نام
نمانده مردمی در نوع انسان
که بهتر ز آدمی غول بیابان
ز انسان هیچ کس بدتر ندیدم
که در نوع بشر جز شر ندیدم
زهی بدنفسی انسان پر فن
به بی موجب به هر حیوانست دشمن
اگر نامش بری اندر بیابان
زنند آتش وطن را بی زبانان
به کام اژدها رفتن به ناکام
به از پهلوی انسان کردن آرام
ز چشم ناز کو معزول باشد
که تا کی عشوه ام دلها خراشد
به معشوقی دگر با کس ننازم
به حسن خویشتن خود عشقبازم
به صحرا از رخ آن رشک گلزار
تجلّی زار گشته هر سر خار
نسیم ناز از هر جا وزیدی
کرشمه رست او عشوه دمیدی
به بویش دشت شد دکان عطار
نهالِ صندل و کافور اشجار
به هر وادی گذر آن سیمتن کرد
نسیم نو بهار آنجا وطن کرد
پریزادی شد از بخت پریشان
به خویشاوندی غول بیابان
دل و جان کرد وقف نامرادی
روان شد کوثر ثانی به وادی
ز جنگ شیر ببر مردم آزار
به صحرا آتش آهش نگهدار
به آتش خوش سرو کاری فتادش
جز اشک شور کس آبی ندادش
ز سوز دل به هر جا کرد فریاد
ز آهش در بیابان آتش افتاد
دل عاشق شده از خسته جانی
چو چشم دلبران از ناتوانی
بری از فتنه چشم فتنه سازش
کم آزاری گرفته شیوه نازش
کرشمه زان مژه مهجور مانده
شکر خند از دهانش دور مانده
چو آهو چشمش از سرمه رمیده
گرفته خوابگاهش آب دیده
دماغ آشفته ای زان زلف پرتاب
دلش بیمارتر زان چشم پر آب
شکسته رنگ سرخی لبانش
دل تنبول خون دور از دهانش
ز خاموشی او حیران تکلم
ز هجران لبش گریان تبس م
ز خونریزی کرشمه دست کوتاه
فریب عشوه دلها را نزد آه
به غم از چشم دل اشک نشان داد
پی نخجیر از خون یافت صی اد
به تنهایی دریده در بیابان
مغیلان دامن عشقش گریبان
به سختی در فتاد آن نازک اندام
کفیده نازنین پایش به هر گام
چو چشم خود شده بیما ر پریان
چو موی خود سراسیمه پریشان
ز نیش غم دلش چون پای افگار
حنا بند کف پایش به خون خار
تراوش کرد داغ دل به پهلو
گذشت آما س پایش تا به زانو
به خار افتاد کار و بارش انبای
که چون شبنم به روی گل بدش جای
سراپا آبله گشت از روانی
کف پایش چو آب زندگانی
برو برگ درختان زار بگریست
به خود گفت از کجا وحشت فزوده است
مگر خواب پریشانم نمود ه است
به حیرت ماند تنها در بیابان
سراسیمه شده هر سو شتابان
کسی جز کوزه کم دید آن غم اندود
ز رفتنها چو اشک خود نیاسود
سخنگویان به خویش آشفته می رفت
بیابان را به گیسو رفته می رفت
که راما رم شدی چون از دلارام
تو اسم بی مسمایی مگر رام
زبانم تهینت گوید جفا را
فغانم مرثیه گوید وفا را
ندیدم در وفایی ث انیش را
محبت قشقه کش پیشانیش را
شکایت ها که می کرد آن دلارام
مگرخود را یقین دانست بد رام
کنون راما اگر گردی تو خورشید
چو سایه مانی از خورشید نومید
نبینی عکس من ز آیینۀ آب
بپرهیزد خیالم از تو در خواب
که از غایب به دل کردی خطابی
که از جرمش به خود کردی عتابی
گرفته سخت دامان وفا را
که حاضر کن ضمانا خصم ما را
زبون گیری تو نیز ای عشق سرکش
که با رام آب و با ما هستی آتش
کشیدی از دلش پیش ذقن آه
که خوش بگریخت آن زندانی چاه
نگون آویخته زلف گره گیر
که دزدم را رها کردی ز زنجیر
شکایت را دمی ب ا چشم گریان
به وحش و طیر دارد جان بریان
پریزادم نیارم ز آدمی یاد
نهان بهتر پری از آدمیزاد
ز جور آدمی عزلت گزیده است
پری را چشم کس زان رو ندیده است
به تنهایی کنم خو ، همچو خورشید
نهان ما نم چو آب خضر جاوید
به صحرا خوش بسازم با دد و دام
نگیرم ز آدمی زین پس دگر نام
نمانده مردمی در نوع انسان
که بهتر ز آدمی غول بیابان
ز انسان هیچ کس بدتر ندیدم
که در نوع بشر جز شر ندیدم
زهی بدنفسی انسان پر فن
به بی موجب به هر حیوانست دشمن
اگر نامش بری اندر بیابان
زنند آتش وطن را بی زبانان
به کام اژدها رفتن به ناکام
به از پهلوی انسان کردن آرام
ز چشم ناز کو معزول باشد
که تا کی عشوه ام دلها خراشد
به معشوقی دگر با کس ننازم
به حسن خویشتن خود عشقبازم
به صحرا از رخ آن رشک گلزار
تجلّی زار گشته هر سر خار
نسیم ناز از هر جا وزیدی
کرشمه رست او عشوه دمیدی
به بویش دشت شد دکان عطار
نهالِ صندل و کافور اشجار
به هر وادی گذر آن سیمتن کرد
نسیم نو بهار آنجا وطن کرد
پریزادی شد از بخت پریشان
به خویشاوندی غول بیابان
دل و جان کرد وقف نامرادی
روان شد کوثر ثانی به وادی
ز جنگ شیر ببر مردم آزار
به صحرا آتش آهش نگهدار
به آتش خوش سرو کاری فتادش
جز اشک شور کس آبی ندادش
ز سوز دل به هر جا کرد فریاد
ز آهش در بیابان آتش افتاد
دل عاشق شده از خسته جانی
چو چشم دلبران از ناتوانی
بری از فتنه چشم فتنه سازش
کم آزاری گرفته شیوه نازش
کرشمه زان مژه مهجور مانده
شکر خند از دهانش دور مانده
چو آهو چشمش از سرمه رمیده
گرفته خوابگاهش آب دیده
دماغ آشفته ای زان زلف پرتاب
دلش بیمارتر زان چشم پر آب
شکسته رنگ سرخی لبانش
دل تنبول خون دور از دهانش
ز خاموشی او حیران تکلم
ز هجران لبش گریان تبس م
ز خونریزی کرشمه دست کوتاه
فریب عشوه دلها را نزد آه
به غم از چشم دل اشک نشان داد
پی نخجیر از خون یافت صی اد
به تنهایی دریده در بیابان
مغیلان دامن عشقش گریبان
به سختی در فتاد آن نازک اندام
کفیده نازنین پایش به هر گام
چو چشم خود شده بیما ر پریان
چو موی خود سراسیمه پریشان
ز نیش غم دلش چون پای افگار
حنا بند کف پایش به خون خار
تراوش کرد داغ دل به پهلو
گذشت آما س پایش تا به زانو
به خار افتاد کار و بارش انبای
که چون شبنم به روی گل بدش جای
سراپا آبله گشت از روانی
کف پایش چو آب زندگانی
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۱۲ - زاییدن سیتا پسر در خانۀ بالمیک زاهد
یکی زاهد در آنجا داشت ماوا
در آن قاف قناعت کرد عنقا
به حق مشغول مرد عزلت آهنگ
چو صندل سود پیشانی به هر سنگ
وجود پاکش از طاعت سرشته
عبادت قوت او همچون فرشته
رباضت بود کارش صبح تا شام
خجسته بالمیک زاهدش نام
صنم ناگاه نالان از سوی دشت
سراسیمه به طرف کوه بگذشت
ز آهش ناله کرده ک وهساران
اثر دارد فغان سوگواران
صنم را دید نالان زاهد کوه
به زیر کوه بر دل کوه اندوه
سخن پرسید زان حور غم اندیش
صنم برخواند محنت نامۀ خویش
ز شرح درد آن درماند درماند
به شفقت دختر خود خواند برخواند
تسلّی داده، جا در معبدش داد
به ذکر و طاعت حق کردش ارشاد
پری را دل ز عشق رام برکند
به ذکر و طاعت حق گشت خرسند
چو زاهد معتکف بود اندران دشت
چنین تا بر سرش نه ماه بگذشت
پسر زایید ماه حور عصمت
چو زاهد نیکنامی از مروت
صنم را دل به غربت زان پسر شاد
نیاوردی ز شادی وطن یاد
شدش مه دایه چون ابر بهاران
به کشت خویش کردی شیر باران
بهشتی باغ بود آن تازه گلزار
درو بایست جوی شیر ناچار
بجر پرور دنش کاری نکردی
نگهبان گشتی از هر گرم و سردی
سحر چون خاستی از بستر خواب
برای غسل کردن بر لب آب
به سرما طفل را با خود نبردی
به گهواره بدان عابد سپردی
در آن قاف قناعت کرد عنقا
به حق مشغول مرد عزلت آهنگ
چو صندل سود پیشانی به هر سنگ
وجود پاکش از طاعت سرشته
عبادت قوت او همچون فرشته
رباضت بود کارش صبح تا شام
خجسته بالمیک زاهدش نام
صنم ناگاه نالان از سوی دشت
سراسیمه به طرف کوه بگذشت
ز آهش ناله کرده ک وهساران
اثر دارد فغان سوگواران
صنم را دید نالان زاهد کوه
به زیر کوه بر دل کوه اندوه
سخن پرسید زان حور غم اندیش
صنم برخواند محنت نامۀ خویش
ز شرح درد آن درماند درماند
به شفقت دختر خود خواند برخواند
تسلّی داده، جا در معبدش داد
به ذکر و طاعت حق کردش ارشاد
پری را دل ز عشق رام برکند
به ذکر و طاعت حق گشت خرسند
چو زاهد معتکف بود اندران دشت
چنین تا بر سرش نه ماه بگذشت
پسر زایید ماه حور عصمت
چو زاهد نیکنامی از مروت
صنم را دل به غربت زان پسر شاد
نیاوردی ز شادی وطن یاد
شدش مه دایه چون ابر بهاران
به کشت خویش کردی شیر باران
بهشتی باغ بود آن تازه گلزار
درو بایست جوی شیر ناچار
بجر پرور دنش کاری نکردی
نگهبان گشتی از هر گرم و سردی
سحر چون خاستی از بستر خواب
برای غسل کردن بر لب آب
به سرما طفل را با خود نبردی
به گهواره بدان عابد سپردی
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۱۳ - پیدایش کش از کاه پشته به دعای عابد
سحرگاهی خلاف عادت آن ماه
پسر را نیز با خود برد همراه
نگشت آگه ز بردن مرد ساده
نظر بر حفظ گهواره نهاده
ز کودک یافته گهواره خالی
گریبان کرد زاهد پاره حالی
ز آزار دل فرزند خوانده
به حیرت غرق بر جا خشک مانده
ز تیر آه آن بیدل بترسید
چو بید از بند مرگ او بلرزید
گزید انگشت حی رانی به دندان
اثر دارد فغان دردمندان
به جای کودک اندر گاهواره
فراهم بست یکجا کاه پاره
به سجده سود گریان جبهه بر خاک
نیایش کرد پیش ا یزد پاک
که جان بخشا کریما کردگارا
به قدرت آدمی ساز این گیا را
ز سوز دل دعایش را اثر شد
خسِ چون مرغ عیسی جانور شد
قبول افتاد عجز پیر جانکاه
که طفل نازنین شد پاره کاه
چو دیده چشم زاهد روی مقصود
به شکر حق جبین بر خاک ره سود
ز بعد غسل چون سیتای بیدل
خود و فرزند باز آمد به منزل
به خانه جانب گهواره بشتافت
دران گهواره فرزند دگر یافت
از آن حیرت به خود گفت آن دل افروز
که چشمم گشت گویی حول امروز
به چشم آشفت کین جرم آمد از تو
که یک فرزند را بنماییم دو
صنم حیران ز قدرتهای یزدان
به زاهد باز گفت آن راز پنهان
جوابش داد پیر راست گفتار
که بر قادر نباشد هیچ دشوار
که از کاه آفریدست آدمی زاد
به عبرت بین یکی این سرو آزاد
مر این را نیز تو فرزند برخوان
از آن شفقت برین می کن دو چندان
شگفتی ماند زان خاطر صنم را
به سجده رفت شکرانه کرم را
نهاده نام آن لو، نام این کُش
صنم را خاطر دیدارشان خوش
به چهره آن دو طفل برگزیده
شبیه یکدکر همچون دو دیده
به چشم زاهد آن طفلان دلبند
عزیز جان چو فرزندان فرزند
به پیش زاهد آن طفلان جوان شد
به گرد قطب رمز فرقدان شد
به شفقت پروریدی آن یگانه
که خوش می آمد از طفلان ترانه
دو تا طوب ی نهال راحت انگیز
به آب زندگانی گشته نوخیز
دو نورس شاخسار ارجمندی
به بخت آموختند از قد بلندی
چو گشت از آب چشم سیرشان سیر
شدند از شیر شیرین نوجوان شیر
پی اوج آن دو ماه انجم افروز
ره یکساله طی کردند یک روز
به مهد اندر خطاب شان علف شد
خلف بد قطره زان در صدف شد
به کسب رشد می کردند بازی
به شاگردی همت سرفرازی
ز طفلی قد برنایی کشیدند
به سرحد جوانی در رسیدند
به زاهد هر دو بگرفتند الفت
که بردی از دل شان رنج و کلفت
پدر خواندندی ش هر دو برادر
چو طفلان دایه را دانند مادر
درایشان صحبت زاهد اثر کرد
به طاعت میل خاطر بیشتر کرد
دل هر یک بجز طاعت نمی خواست
شکی نبودکه صحبت را اثرهاست
پسر را نیز با خود برد همراه
نگشت آگه ز بردن مرد ساده
نظر بر حفظ گهواره نهاده
ز کودک یافته گهواره خالی
گریبان کرد زاهد پاره حالی
ز آزار دل فرزند خوانده
به حیرت غرق بر جا خشک مانده
ز تیر آه آن بیدل بترسید
چو بید از بند مرگ او بلرزید
گزید انگشت حی رانی به دندان
اثر دارد فغان دردمندان
به جای کودک اندر گاهواره
فراهم بست یکجا کاه پاره
به سجده سود گریان جبهه بر خاک
نیایش کرد پیش ا یزد پاک
که جان بخشا کریما کردگارا
به قدرت آدمی ساز این گیا را
ز سوز دل دعایش را اثر شد
خسِ چون مرغ عیسی جانور شد
قبول افتاد عجز پیر جانکاه
که طفل نازنین شد پاره کاه
چو دیده چشم زاهد روی مقصود
به شکر حق جبین بر خاک ره سود
ز بعد غسل چون سیتای بیدل
خود و فرزند باز آمد به منزل
به خانه جانب گهواره بشتافت
دران گهواره فرزند دگر یافت
از آن حیرت به خود گفت آن دل افروز
که چشمم گشت گویی حول امروز
به چشم آشفت کین جرم آمد از تو
که یک فرزند را بنماییم دو
صنم حیران ز قدرتهای یزدان
به زاهد باز گفت آن راز پنهان
جوابش داد پیر راست گفتار
که بر قادر نباشد هیچ دشوار
که از کاه آفریدست آدمی زاد
به عبرت بین یکی این سرو آزاد
مر این را نیز تو فرزند برخوان
از آن شفقت برین می کن دو چندان
شگفتی ماند زان خاطر صنم را
به سجده رفت شکرانه کرم را
نهاده نام آن لو، نام این کُش
صنم را خاطر دیدارشان خوش
به چهره آن دو طفل برگزیده
شبیه یکدکر همچون دو دیده
به چشم زاهد آن طفلان دلبند
عزیز جان چو فرزندان فرزند
به پیش زاهد آن طفلان جوان شد
به گرد قطب رمز فرقدان شد
به شفقت پروریدی آن یگانه
که خوش می آمد از طفلان ترانه
دو تا طوب ی نهال راحت انگیز
به آب زندگانی گشته نوخیز
دو نورس شاخسار ارجمندی
به بخت آموختند از قد بلندی
چو گشت از آب چشم سیرشان سیر
شدند از شیر شیرین نوجوان شیر
پی اوج آن دو ماه انجم افروز
ره یکساله طی کردند یک روز
به مهد اندر خطاب شان علف شد
خلف بد قطره زان در صدف شد
به کسب رشد می کردند بازی
به شاگردی همت سرفرازی
ز طفلی قد برنایی کشیدند
به سرحد جوانی در رسیدند
به زاهد هر دو بگرفتند الفت
که بردی از دل شان رنج و کلفت
پدر خواندندی ش هر دو برادر
چو طفلان دایه را دانند مادر
درایشان صحبت زاهد اثر کرد
به طاعت میل خاطر بیشتر کرد
دل هر یک بجز طاعت نمی خواست
شکی نبودکه صحبت را اثرهاست
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۱۴ - منع کردن زاهد لو و کش را از ریاضت بسیار و دادن او کمانها به دست ایشان و دعا کردن او در حق ایشان
که فرزندان ! شما شهزادگانید
چو من خود را ز درویشان ندانید
به جان بندید دل در افسر و تخت
که درویشی بود کار عجب سخت
نیارد کرد سوزن کار شمشیر
به کَه قانع چو آهوکی شود شیر
نه بازیچه است ترک نعمت و ناز
حواس از آرزوها داشتن باز
شکم را جای لقمه سنگ دادن
هوا را دل به نومیدی نهادن
ز روی نازنینان دیده بستن
ز موی مه جبینان دل شکستن
نظر در دیده جان در تن فشردن
که چون در زندگی بی مرگ مردن
شکستن خارها در چشم پرخواب
ز نغمه ریختن در گوش سیماب
دماغ از بوی گل آشفته ماندن
چمن زار هوس نشکفته ماندن
شما را حق جوانمرد آفریده است
برای تخت و افسر آفرید ه است
چو بی محنت نصیب کس شود گنج
چرا بیهوده باید بردنش رنج
دل طفلان به گفتن کرد ارشاد
به دست هر یکی ، تیر و کمان داد
که این فن بهتر از طاعت شماراست
ریاضت پیشگی زیبنده ماراست
سلاح زاهدان زهد و صلاح است
صلاح پادشاهان از سلاح است
بگیرید این کمانها را ز دستم
که پشت د شمنانتان بر شکستم
دعا کردم که از شست شما تیر
شود همچون دعایم آسمان گیر
خدنگ آن کم از تیر قضا نیست
که مر تیر دعایم را خطا نیست
قدم خم نه خم تان بس کمان است
که کحل از دیده، وسمه ز ابروان است
کمان بگرفته در پایش فتادند
چو ابرو بر سر دیده نهادند
کمان ابرو جوانان کمانها
چو چار ابرو نمایان بی گمانها
کمانها داد و دادش علم آن یاد
چو آدم را شده جبریل استاد
به تیر انداختن ممتاز گشتند
چو ترک غمزه حکم انداز گشتند
به شادی هر دو فارغ دل ز اندوه
همی گشتند صید افکن دران کوه
چو من خود را ز درویشان ندانید
به جان بندید دل در افسر و تخت
که درویشی بود کار عجب سخت
نیارد کرد سوزن کار شمشیر
به کَه قانع چو آهوکی شود شیر
نه بازیچه است ترک نعمت و ناز
حواس از آرزوها داشتن باز
شکم را جای لقمه سنگ دادن
هوا را دل به نومیدی نهادن
ز روی نازنینان دیده بستن
ز موی مه جبینان دل شکستن
نظر در دیده جان در تن فشردن
که چون در زندگی بی مرگ مردن
شکستن خارها در چشم پرخواب
ز نغمه ریختن در گوش سیماب
دماغ از بوی گل آشفته ماندن
چمن زار هوس نشکفته ماندن
شما را حق جوانمرد آفریده است
برای تخت و افسر آفرید ه است
چو بی محنت نصیب کس شود گنج
چرا بیهوده باید بردنش رنج
دل طفلان به گفتن کرد ارشاد
به دست هر یکی ، تیر و کمان داد
که این فن بهتر از طاعت شماراست
ریاضت پیشگی زیبنده ماراست
سلاح زاهدان زهد و صلاح است
صلاح پادشاهان از سلاح است
بگیرید این کمانها را ز دستم
که پشت د شمنانتان بر شکستم
دعا کردم که از شست شما تیر
شود همچون دعایم آسمان گیر
خدنگ آن کم از تیر قضا نیست
که مر تیر دعایم را خطا نیست
قدم خم نه خم تان بس کمان است
که کحل از دیده، وسمه ز ابروان است
کمان بگرفته در پایش فتادند
چو ابرو بر سر دیده نهادند
کمان ابرو جوانان کمانها
چو چار ابرو نمایان بی گمانها
کمانها داد و دادش علم آن یاد
چو آدم را شده جبریل استاد
به تیر انداختن ممتاز گشتند
چو ترک غمزه حکم انداز گشتند
به شادی هر دو فارغ دل ز اندوه
همی گشتند صید افکن دران کوه
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۱۵ - بیان فراق رام
چو رام غافل از سیتا جدا ماند
به پشت پای خود دولت ز در راند
خطا کرد و خطا کرد و خطا کرد
که بر معشوق خود عاشق جفا کرد
به کفر عشق شد منسوب عاشق
خجل از کرده خود چون منافق
چو کاری کرد چون ناکرد کاران
خزان آورد بر گل نو بهاران
پشیمان شد ز آزار آخر کار
ز آزارش دو چندان گشت آزار
ز دل بر کند بیخ شادمانی
چو هجران گشت خصم زندگانی
به راحت خوش نخورده یکدم آب
به کام دل نکرده یک مژه خواب
به هجر یار کرده عیش پدرود
ز غم در دل شبی اندیشه بنمود
که ضایع گشت عمر نازنینم
به جای مه بت دیگر گزینم
دگر معشوقۀ خویش ب ایدم خواست
که تنهایی مسلم مر خدا راست
اگر مه پاره سیتا رفت از دست
مرا امکان خورشید دگر هست
دگر ره کرد در دل فکر معقول
بیندیشید از معقول منقول
کزین اندیشه جانم را غرض چیست
پری جان بود مر جان را عوض کیست؟
چو بر سیتا اگر گیرم دگر زن
زمین و آسمان خندند بر من
اگر بی روی او بینم به گلزار
مژه در دیده من بشکند خار
چو از کوثر بدل خواهم شرابی
نشانم ذره جای آفتابی
براقی پی کنم در راهواری
کنم زان پس به میدان خرسواری
چه افزایم به دل آزار دیگر
بباید کرد فکر کار دیگر
کنونم آنچه در راه صوابست
همین اسمید جگ کار ثوابست
به پشت پای خود دولت ز در راند
خطا کرد و خطا کرد و خطا کرد
که بر معشوق خود عاشق جفا کرد
به کفر عشق شد منسوب عاشق
خجل از کرده خود چون منافق
چو کاری کرد چون ناکرد کاران
خزان آورد بر گل نو بهاران
پشیمان شد ز آزار آخر کار
ز آزارش دو چندان گشت آزار
ز دل بر کند بیخ شادمانی
چو هجران گشت خصم زندگانی
به راحت خوش نخورده یکدم آب
به کام دل نکرده یک مژه خواب
به هجر یار کرده عیش پدرود
ز غم در دل شبی اندیشه بنمود
که ضایع گشت عمر نازنینم
به جای مه بت دیگر گزینم
دگر معشوقۀ خویش ب ایدم خواست
که تنهایی مسلم مر خدا راست
اگر مه پاره سیتا رفت از دست
مرا امکان خورشید دگر هست
دگر ره کرد در دل فکر معقول
بیندیشید از معقول منقول
کزین اندیشه جانم را غرض چیست
پری جان بود مر جان را عوض کیست؟
چو بر سیتا اگر گیرم دگر زن
زمین و آسمان خندند بر من
اگر بی روی او بینم به گلزار
مژه در دیده من بشکند خار
چو از کوثر بدل خواهم شرابی
نشانم ذره جای آفتابی
براقی پی کنم در راهواری
کنم زان پس به میدان خرسواری
چه افزایم به دل آزار دیگر
بباید کرد فکر کار دیگر
کنونم آنچه در راه صوابست
همین اسمید جگ کار ثوابست
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۱۶ - بنیاد کردن جگ و رها کردن رام اسب جگ اسمید را به اطراف عالم
سحرگاه از شبستان همچو خورشید
برون آمد به نذر جگ اسمید
مهیا ساخت بهر جگ اسباب
به آتشخانه رفته تیز چوب آب
به لچمن رفت فرمان کای برادر
شود حاضر به جراران لشکر
که اسب جگ را سر می دهم من
نگهبانش که باشد غیر لچمن
به سر پویان شد آن جویای ناموس
به یک پا ایستاد اندر زمین بوس
سیه گوش اشهبی پوینده چون باد
به قانون جگ اسمید سرداد
روان خود در پی لشکر برادر
علم زن آتش از دنبال صرصر
جهان پیما تر از صیت جوانمرد
به چار اطراف عالم خوش گذر کرد
چو دیدند آن لوند باد پار را
ک ه بوده بستنش بیرون ز یارا
نبست آن باد پا را کس هراسان
که پای باد نتوان بست ن آسان
خصوصاً چون بود همراه آتش
نیاید سرکشی از هیچ سرکش
قد شاهان دو تا در پیش آن باد
چو باد آید شود خم سرو آزاد
به هر جا رفت باد و آذر او
شد آن کشور به جان فرمانبر او
همی شد اسبش از کشور به کشور
بدینسان هفت کشور شد مس خر
چو هفت اقلیم را طی کرد برگشت
به زیر کوه لوکش نیز بگذشت
ندادند از دلیری پشت را خم
چو عهد راستان بستند محکم
کمان زه کرد ترکشها گشادند
ببستند اسب در میدان ستادند
برون آمد به نذر جگ اسمید
مهیا ساخت بهر جگ اسباب
به آتشخانه رفته تیز چوب آب
به لچمن رفت فرمان کای برادر
شود حاضر به جراران لشکر
که اسب جگ را سر می دهم من
نگهبانش که باشد غیر لچمن
به سر پویان شد آن جویای ناموس
به یک پا ایستاد اندر زمین بوس
سیه گوش اشهبی پوینده چون باد
به قانون جگ اسمید سرداد
روان خود در پی لشکر برادر
علم زن آتش از دنبال صرصر
جهان پیما تر از صیت جوانمرد
به چار اطراف عالم خوش گذر کرد
چو دیدند آن لوند باد پار را
ک ه بوده بستنش بیرون ز یارا
نبست آن باد پا را کس هراسان
که پای باد نتوان بست ن آسان
خصوصاً چون بود همراه آتش
نیاید سرکشی از هیچ سرکش
قد شاهان دو تا در پیش آن باد
چو باد آید شود خم سرو آزاد
به هر جا رفت باد و آذر او
شد آن کشور به جان فرمانبر او
همی شد اسبش از کشور به کشور
بدینسان هفت کشور شد مس خر
چو هفت اقلیم را طی کرد برگشت
به زیر کوه لوکش نیز بگذشت
ندادند از دلیری پشت را خم
چو عهد راستان بستند محکم
کمان زه کرد ترکشها گشادند
ببستند اسب در میدان ستادند
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۱۷ - جنگ لچمن با لو و کش و خسته شدن لچمن به دست ایشان
ز شوخیهای آن دو طفل بی باک
برت برجست و لچمن شد غضبناک
هوا خواهان میدان را رضا داد
که گیرند آزمون را تیغ پولاد
به حکم آن دلیران بر دویدند
همه شمشیر شیرافکن کشیدند
دوان چون کنجه بازان جوان شیر
به یک سر ده گشاد اصناف شمشیر
دهل زن با نفیری گشت همپای
هم آوازه نفیرش شد دم نای
ز یکسو کوس کین آمد به فریاد
ز دیگر سو جوابش کوه می داد
ز باده نای زرین یافت امداد
فراوان آتش شمشیر پولاد
ز یکسو صد هزاران وز دگر سو
دو شیر یکدله شد روی ب ر رو
به سبقت پیشدستی خواست غازی
ز خود چون در روش اسبان تازی
نهادند از توکّل خود بر سر
ز همت جوشن افکندند در بر
چه در رزم و چه اندر عزم دیگر
که همت کار ساز آمد سراسر
به جان فرموده دادار پا دار
که بس اندک بس آمد بهر بسیار
کسی در آتش و آب ار بتازد
نسوزد بی قضا نی غرق سازد
چو پیش از مرگ هرگز کس نمیرد
ز دشمن دل زبونی چون پذیرد
چنین گویند کان طفلان نادان
پی ناموس بگذشتند از جان
به تن هر موی شان شد پنجۀ شیر
چو مهر از کین سراپا گشته شمش یر
دو تا پشت کمانها راست زو تیر
دعای بی ریایی بود تقدیر
به خونریزی جهان کش تیغ فولاد
به شاگردی غمزه به ز استاد
فنا را قاتل و مقتول یکسان
همه چون لشکر شطرنج بی جان
کمان خمپاره کرد و عطسه زن تیر
سنان مرثیه خوان و تیغ تکبیر
چو چشمان بتان آن دو کماندار
جهانی را به دم کشتند یکبار
به جان مشتاق کرد آن شیرافکن
به آهن چون به مغناطیس آهن
ز زخم تیر آن شیران ناورد
به میدان هیچ مردی تاب ناورد
سپاه رام فتح اندیشه بشکست
چو مو از شانه صد جا بیش بشکست
اگر چه کرد لچمن جنگ بسیار
به زخم تیر لو شد آخر افگار
ز بس زد تیر پیکان از جگر جوش
همه تن خون شد و افتاد بی هوش
خبر شد رام را کز زخم دشمن
به میدان خسته افتاده است لچمن
دو طفل زاهد اسب جگ بستند
به یک حمله سپه جمله شکستند
شگفتی ماند زان رام دلاور
که چون شد خسته از طفلان برادر
تو گویی ربع مسکون درنوردید
ز فرزاندان زاهد چون خطر دید
برت را با سترگن داد فرمان
که بشتابند با فوج فراوان
چو سربازان به مردی جان سپارند
زمیدان خسته لچمن را بیارند
سزای دشمنان زانسان نماید
که از وی مرگ را هم غیرت آید
برت با لشکر بیرون ز تعداد
به پا افتاد، پا در راه بنهاد
پری و آدمی، دیو و دد و دام
دوان همراهش از فرموده رام
قوی دل رام ز استعداد لشکر
که بنمودش فلک بازی دیگر
دگر در گوش آن آوازه آمد
که لشکر را شکست تازه آمد
برت هر چند سعی از حد فزون برد
همان شربت که لچمن خورد او خورد
بدینسان هر که او دیگر فرستاد
نکرده هیچ کار از پا در افتاد
مگر بود آنچنان آنجای ناساز
که هر کس رفتی آنجا، نامدی باز
به باقی ماندگان رام صف آرای
ضرورت دید خود جنبید از جای
برت برجست و لچمن شد غضبناک
هوا خواهان میدان را رضا داد
که گیرند آزمون را تیغ پولاد
به حکم آن دلیران بر دویدند
همه شمشیر شیرافکن کشیدند
دوان چون کنجه بازان جوان شیر
به یک سر ده گشاد اصناف شمشیر
دهل زن با نفیری گشت همپای
هم آوازه نفیرش شد دم نای
ز یکسو کوس کین آمد به فریاد
ز دیگر سو جوابش کوه می داد
ز باده نای زرین یافت امداد
فراوان آتش شمشیر پولاد
ز یکسو صد هزاران وز دگر سو
دو شیر یکدله شد روی ب ر رو
به سبقت پیشدستی خواست غازی
ز خود چون در روش اسبان تازی
نهادند از توکّل خود بر سر
ز همت جوشن افکندند در بر
چه در رزم و چه اندر عزم دیگر
که همت کار ساز آمد سراسر
به جان فرموده دادار پا دار
که بس اندک بس آمد بهر بسیار
کسی در آتش و آب ار بتازد
نسوزد بی قضا نی غرق سازد
چو پیش از مرگ هرگز کس نمیرد
ز دشمن دل زبونی چون پذیرد
چنین گویند کان طفلان نادان
پی ناموس بگذشتند از جان
به تن هر موی شان شد پنجۀ شیر
چو مهر از کین سراپا گشته شمش یر
دو تا پشت کمانها راست زو تیر
دعای بی ریایی بود تقدیر
به خونریزی جهان کش تیغ فولاد
به شاگردی غمزه به ز استاد
فنا را قاتل و مقتول یکسان
همه چون لشکر شطرنج بی جان
کمان خمپاره کرد و عطسه زن تیر
سنان مرثیه خوان و تیغ تکبیر
چو چشمان بتان آن دو کماندار
جهانی را به دم کشتند یکبار
به جان مشتاق کرد آن شیرافکن
به آهن چون به مغناطیس آهن
ز زخم تیر آن شیران ناورد
به میدان هیچ مردی تاب ناورد
سپاه رام فتح اندیشه بشکست
چو مو از شانه صد جا بیش بشکست
اگر چه کرد لچمن جنگ بسیار
به زخم تیر لو شد آخر افگار
ز بس زد تیر پیکان از جگر جوش
همه تن خون شد و افتاد بی هوش
خبر شد رام را کز زخم دشمن
به میدان خسته افتاده است لچمن
دو طفل زاهد اسب جگ بستند
به یک حمله سپه جمله شکستند
شگفتی ماند زان رام دلاور
که چون شد خسته از طفلان برادر
تو گویی ربع مسکون درنوردید
ز فرزاندان زاهد چون خطر دید
برت را با سترگن داد فرمان
که بشتابند با فوج فراوان
چو سربازان به مردی جان سپارند
زمیدان خسته لچمن را بیارند
سزای دشمنان زانسان نماید
که از وی مرگ را هم غیرت آید
برت با لشکر بیرون ز تعداد
به پا افتاد، پا در راه بنهاد
پری و آدمی، دیو و دد و دام
دوان همراهش از فرموده رام
قوی دل رام ز استعداد لشکر
که بنمودش فلک بازی دیگر
دگر در گوش آن آوازه آمد
که لشکر را شکست تازه آمد
برت هر چند سعی از حد فزون برد
همان شربت که لچمن خورد او خورد
بدینسان هر که او دیگر فرستاد
نکرده هیچ کار از پا در افتاد
مگر بود آنچنان آنجای ناساز
که هر کس رفتی آنجا، نامدی باز
به باقی ماندگان رام صف آرای
ضرورت دید خود جنبید از جای
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۱۸ - جنگ رام با لو و کش و خسته شدن رام از دست ایشان
ز جا شیری فلک فرسای جنبید
فلک حیران که کوه از جای جنبید
هژبر معرکه لنکا شکن رام
که از بیمش شود خون باده در جام
شکوه پادشاهی پیش رو کرد
دو اسبه تاخت بر رت بهر ناورد
به سبقت پیشدستی خواست در کار
به لوکش تیر باران کرد بسیار
حریفان مستعد جنگ بودند
ز میدان پیش تعظیمش نمودند
چو تیر انداخت از خجلت کمان را
روان برداشت شمشیر و سنان را
به غیرت گرچه تند و تیز آشفت
ولی تیغ و سنان کندی پذیرفت
سر نیزه به گاه حمله شد خم
لب تیغش ز پرّانی نزد دم
حسامش شد چو برگ بید چوبین
چو نیشکر شکسته نوک ژوپین
به رمحش طعنه گر شد موی بر تن
به تیغش خنده می زد تیغ سوسن
مزاج خون به خون گرم پیوست
دم شمشیر نوک نیزه اش بست
مگر شد مهر فرزندیش روشن
که گاهی زخم فرصت بردی آهن
ز دیگر سو پسر چون ناوک انداخت
پدر را خسته کرد و باز نشناخت
به زخم تیر لو شد رام افگار
دل عاشق چو از مژگان دلدار
نه لو بد رام را کو زخم کین زد
که تیر عشوه سیتا از کمین زد
به میدان ماند شخص رام خسته
گریزان گشت لشکر دل شکسته
پسر کشته پدر را بر نمی داشت
برادر را برادر خسته بگذاشت
سراسیمه ازو لشکر جدا شد
بدن خاکست ازو چون سر جدا شد
وزیده باد فتح آسمانی
کش و لو باغ باغ از شادمانی
ولی چون کوس کین آمد به فریاد
به گوش زاهد آن افتاد آواز
به حجره در نهاده گوش بر گوش
به حیرت می گزید انگشت افسوس
که اندر کوه باشد کارزاری
وگرنه چیست بانگ کوس باری ؟
چه نسبت جنگ را همسایۀ من
که خوش کردیم صلح کل به دشمن
نه من با کس، نه کس با من بداندیش
بجز خود را ندانم دشمن خویش
به من دشمن بغیر از نفس کس نیست
به جنگ من خود او را دسترس نیست
هم او را تا به خود بد خواه دیدیم
به شمشیر ریاضت سر بریدیم
مگر شد زنده نفس من دگر بار
که آمد بهر کین با من به پیکار
ازین آواز حیران با دل تنگ
که در کوهم که را با کیست این جنگ؟
روان شد تا بر آتش ریزد آبی
به صلح از جنگ بستاند ثوابی
پدر افتاده، فرزندان ستاده
تماشا دیده در حیرت فتاده
نکرده طعنه ناشایستگی شان
که می دانست نادانستگی شان
ز روی آن حقیقت پرده برداشت
ز گفتن گفتۀ ناگفته نگذاشت
نخستین کرد بر هر یک دعاها
پس آنگه گفت یک یک ماجراها
گرفته دست هر یک شد روانه
به میدان جانب رام یگانه
که عقل مصلحت دان چون گهر سفت
به اول جنگ آخر آشتی گفت
سوی رام آمد آن پیر نکوکار
مسیحا رفت بر بالین بیمار
زده آبی به روی رام آزاد
به هوش آمد چو مستان دیده بگشاد
به زخمش پیر دست مرحمت سود
نموده خستگی ها روی بهبود
بگفتا کیستی کز مهربانی
مرا بخشیدی از سر زندگانی
که شکر این چنین نعمت ندانم
به جان منت پذیرم تا توانم
به پاسخ زاهد فرخنده دیدار
همه سرّ نهفته کرد اظهار
کش و لو را به پای رام افکند
که ما را بخش جرم این دو فرزند
که نا دانسته شد در جنگ تقصیر
به حیرت ماند رام از گفتۀ پیر
شگفتی در شگفتی در فزودش
که در وهم و گمان این هم نبودش
گرفت اندر کنار و ماند حیران
به شفقت بوسه زد بر روی ایشان
دلش راز محبت کرد پیدا
نهان پرسید حال ماه سیتا
چو بشنید آن نوید شادمانی
که در کوه است جای لعل کانی
فزون شد آتش شوق جگرتاب
شتابان گشت چون تشنه سو ی آب
فلک حیران که کوه از جای جنبید
هژبر معرکه لنکا شکن رام
که از بیمش شود خون باده در جام
شکوه پادشاهی پیش رو کرد
دو اسبه تاخت بر رت بهر ناورد
به سبقت پیشدستی خواست در کار
به لوکش تیر باران کرد بسیار
حریفان مستعد جنگ بودند
ز میدان پیش تعظیمش نمودند
چو تیر انداخت از خجلت کمان را
روان برداشت شمشیر و سنان را
به غیرت گرچه تند و تیز آشفت
ولی تیغ و سنان کندی پذیرفت
سر نیزه به گاه حمله شد خم
لب تیغش ز پرّانی نزد دم
حسامش شد چو برگ بید چوبین
چو نیشکر شکسته نوک ژوپین
به رمحش طعنه گر شد موی بر تن
به تیغش خنده می زد تیغ سوسن
مزاج خون به خون گرم پیوست
دم شمشیر نوک نیزه اش بست
مگر شد مهر فرزندیش روشن
که گاهی زخم فرصت بردی آهن
ز دیگر سو پسر چون ناوک انداخت
پدر را خسته کرد و باز نشناخت
به زخم تیر لو شد رام افگار
دل عاشق چو از مژگان دلدار
نه لو بد رام را کو زخم کین زد
که تیر عشوه سیتا از کمین زد
به میدان ماند شخص رام خسته
گریزان گشت لشکر دل شکسته
پسر کشته پدر را بر نمی داشت
برادر را برادر خسته بگذاشت
سراسیمه ازو لشکر جدا شد
بدن خاکست ازو چون سر جدا شد
وزیده باد فتح آسمانی
کش و لو باغ باغ از شادمانی
ولی چون کوس کین آمد به فریاد
به گوش زاهد آن افتاد آواز
به حجره در نهاده گوش بر گوش
به حیرت می گزید انگشت افسوس
که اندر کوه باشد کارزاری
وگرنه چیست بانگ کوس باری ؟
چه نسبت جنگ را همسایۀ من
که خوش کردیم صلح کل به دشمن
نه من با کس، نه کس با من بداندیش
بجز خود را ندانم دشمن خویش
به من دشمن بغیر از نفس کس نیست
به جنگ من خود او را دسترس نیست
هم او را تا به خود بد خواه دیدیم
به شمشیر ریاضت سر بریدیم
مگر شد زنده نفس من دگر بار
که آمد بهر کین با من به پیکار
ازین آواز حیران با دل تنگ
که در کوهم که را با کیست این جنگ؟
روان شد تا بر آتش ریزد آبی
به صلح از جنگ بستاند ثوابی
پدر افتاده، فرزندان ستاده
تماشا دیده در حیرت فتاده
نکرده طعنه ناشایستگی شان
که می دانست نادانستگی شان
ز روی آن حقیقت پرده برداشت
ز گفتن گفتۀ ناگفته نگذاشت
نخستین کرد بر هر یک دعاها
پس آنگه گفت یک یک ماجراها
گرفته دست هر یک شد روانه
به میدان جانب رام یگانه
که عقل مصلحت دان چون گهر سفت
به اول جنگ آخر آشتی گفت
سوی رام آمد آن پیر نکوکار
مسیحا رفت بر بالین بیمار
زده آبی به روی رام آزاد
به هوش آمد چو مستان دیده بگشاد
به زخمش پیر دست مرحمت سود
نموده خستگی ها روی بهبود
بگفتا کیستی کز مهربانی
مرا بخشیدی از سر زندگانی
که شکر این چنین نعمت ندانم
به جان منت پذیرم تا توانم
به پاسخ زاهد فرخنده دیدار
همه سرّ نهفته کرد اظهار
کش و لو را به پای رام افکند
که ما را بخش جرم این دو فرزند
که نا دانسته شد در جنگ تقصیر
به حیرت ماند رام از گفتۀ پیر
شگفتی در شگفتی در فزودش
که در وهم و گمان این هم نبودش
گرفت اندر کنار و ماند حیران
به شفقت بوسه زد بر روی ایشان
دلش راز محبت کرد پیدا
نهان پرسید حال ماه سیتا
چو بشنید آن نوید شادمانی
که در کوه است جای لعل کانی
فزون شد آتش شوق جگرتاب
شتابان گشت چون تشنه سو ی آب
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۱۹ - آمدن رام پیش سیتا و در بستن سیتا بر رام و زاری شروع کردن رام
صنم را آگهی داد او از آن پیش
نموده حجره در بتخانۀ خویش
چو زاهد در درون حجره بنشست
از آزار درونی در برون بست
به کار خود چو رام این بستگی دید
برون در س تاد و زار نالید
به جای لب ببوسید آستانش
که خاکش بود شکر در دهانش
گرفته همچو زلفش حلقه بر در
دلش چون حلقه می پیچید در بر
چو می دانست خود حق جانب اوست
که از من دشمنی شد در حق دوست
به جرم خویشتن خود کرد اقرار
برای معذرت بگریست بسیار
که ها ها بر من بیدل ببخشای
گناه غیرتم را عف و فرمای
به جان ما مکن جورت زیاده
که هجرانت سزایم نیک داده
نکو دانی تو هم ای ماه پاره
که مردان را ز غیرت نیست چاره
ترا آزرده کردم بس گنه بود
ولیکن غیرتم این کار فرمود
صنم گفتا قسم خورده بر اینم
که من تا زنده ام، رویت نبینم
به خاک پای عشقم باد سوگند
که جز عشق از دلم نگشاد کس بند
اگر من زنده مانم یا نمانم
ازین قطع نظر کرده است جانم
نه رویت بینم و نی رو نمایم
روم در آب و در آتش در آیم
اگر صد ره کنی داودی آ هنگ
نخواهد نرم گشتن این دل سنگ
مده درد سرم دیگر به گفتار
شناسم نغمه ات از جنبش تار
مشو دشمن به کشتی کز مگس دوست
نخواهم پوستین بیرون مکن پوست
بسان آتشی سر تا قدم نور
ترا باید پرستیدن هم از دور
نمک بر زخم من سایی به دو دست
ز من حق نمک خواهی نمک هست
گل شادی ز گلزارت نه چینم
به نامت جان دهم رویت نبینم
بشویم دل ز نقشت گر توانم
به جان تو کنون در بند آنم
دگر گردم کتان بی ماه رویت
سرت گردم نگردم گرد کویت
خیالت را کنم پدرود چون خواب
بشویم جویبار دیده زان آب
به صد زاری کنون خواهم ز یزدان
دلم را چون دل او سنگ گردان
دلم آواره کرد این جان ناشاد
کز آواره شدی آواره بر باد
شکیبایی خدا را یاوری کن
چو غم خونم خورد غمخوارگی کن
دلی دارم چو عهد نو شکسته
مرا آن دل پریشان کرد و خسته
تو خورشیدی و روزم از تو شب شد
تو جانی وز تو جان من به لب شد
تویی هر چند آب زندگانی
منم آتش مرا لیکن زبانی
نبینم روی تو از جان مایی
مرا با جانست ترک آشنایی
اگر خواهد ترا جان، جان من نیست
از آنِ تست او هم زان من نیست
وگر خود را بینم بی تو بی تاب
ببرم خویش را از خویش چون آب
من از نام وفا بیزار گشتم
وفا دارم کزین سان خوار گشتم
به من گفتی وفا کمتر کند زن
چه جای گفتن است ای کمتر ا ز زن
اگر راما تویی مرد وفا دار
زنان را زین وفا ننگست صد بار
وفا از هر دو سو باید به هر حال
که نتواند پریدن مرغ یکبال
اگر چه کاه دل را کهربایی
ز بندت یافتم لیکن رهایی
من آهندل خلاص از هر کمندم
که ز استغنا به مغناطیس خندم
وگر ناید برون از دل کمندت
بسوزانم در آتش چون سپندت
چه پنداری دلم را نیست کینه
من آن دل را برو ن کردم ز سینه
اگر آرد نسیم از گلشنت بو
به زندانش کنم در حلقۀ مو
کنون تا کی فریب ای یار چالاک
گریبان دوختن دلها ز دل چاک
به پای من سر خاری که زد نیش
برآوردی و کردی سینه ام ریش
کسی کز روی او کردی عرق پاک
چرا خون ریختی بی جرم بر خاک
ز من بگذر مرا با خویش بگذار
مرا و خویش را دیگر میازار
مگو دیگر که با هم غمگساریم
ز یک آتش چو لاله داغداریم
نمک را چاشنی آری همانست
ولی چاک جگر غیر دهانست
به عشقم دیده راز دل کند فاش
نبودی این چنین بد خواه ای کاش
ز دیده بر دلم آفت رسیده
ازین رو می نبینم روی دیده
اگر عشق آیدم بهر مدارا
کنم جنگی به او هم آشکارا
اگر چشمم بگرید بهر دیدار
بگویم دور زین بازار می زار
نیارد تاب دردم سنگ خاره
شود الماس زین غم پاره پاره
چو تو کافردلی باید درین کار
که بردارد جفاهای ترا بار
نه آخر چون منی تو آدمیزاد
مکن بر چون خودی زین گونه بیداد
به ویرانه پرستی خانۀ یار
چو در خانه بود ساز ی گنه کار
منم کز آتش آه سحرگاه
به گردون بر بسوزم خرمن ماه
اگر شد کند شمش یر نگاهم
حذر فرض است نیز از تیر آهم
به کشتم شعله بارد ابر آزار
به بختم نیشکر زهر آورد بار
عنان دل نمانده خود به دستم
هلاک این دل دشمن پرستم
بر آن کس خنده دارد مرده در گور
که ساید سرمه بهر دیده کور
ز کوه آمد جواب لن ترانی ۲
دوچشمش چشمه گشته خونفشانی
نهاده چشم خود بر چشم روزن
نهان می دید حالش آن پری زن
نهان از گریۀ آن ابر آزار
همی زد خنده در دل رشک گلزار
تبسم می نهفت از چین ابرو
تغافل می نمود از هر خم مو
نموده حجره در بتخانۀ خویش
چو زاهد در درون حجره بنشست
از آزار درونی در برون بست
به کار خود چو رام این بستگی دید
برون در س تاد و زار نالید
به جای لب ببوسید آستانش
که خاکش بود شکر در دهانش
گرفته همچو زلفش حلقه بر در
دلش چون حلقه می پیچید در بر
چو می دانست خود حق جانب اوست
که از من دشمنی شد در حق دوست
به جرم خویشتن خود کرد اقرار
برای معذرت بگریست بسیار
که ها ها بر من بیدل ببخشای
گناه غیرتم را عف و فرمای
به جان ما مکن جورت زیاده
که هجرانت سزایم نیک داده
نکو دانی تو هم ای ماه پاره
که مردان را ز غیرت نیست چاره
ترا آزرده کردم بس گنه بود
ولیکن غیرتم این کار فرمود
صنم گفتا قسم خورده بر اینم
که من تا زنده ام، رویت نبینم
به خاک پای عشقم باد سوگند
که جز عشق از دلم نگشاد کس بند
اگر من زنده مانم یا نمانم
ازین قطع نظر کرده است جانم
نه رویت بینم و نی رو نمایم
روم در آب و در آتش در آیم
اگر صد ره کنی داودی آ هنگ
نخواهد نرم گشتن این دل سنگ
مده درد سرم دیگر به گفتار
شناسم نغمه ات از جنبش تار
مشو دشمن به کشتی کز مگس دوست
نخواهم پوستین بیرون مکن پوست
بسان آتشی سر تا قدم نور
ترا باید پرستیدن هم از دور
نمک بر زخم من سایی به دو دست
ز من حق نمک خواهی نمک هست
گل شادی ز گلزارت نه چینم
به نامت جان دهم رویت نبینم
بشویم دل ز نقشت گر توانم
به جان تو کنون در بند آنم
دگر گردم کتان بی ماه رویت
سرت گردم نگردم گرد کویت
خیالت را کنم پدرود چون خواب
بشویم جویبار دیده زان آب
به صد زاری کنون خواهم ز یزدان
دلم را چون دل او سنگ گردان
دلم آواره کرد این جان ناشاد
کز آواره شدی آواره بر باد
شکیبایی خدا را یاوری کن
چو غم خونم خورد غمخوارگی کن
دلی دارم چو عهد نو شکسته
مرا آن دل پریشان کرد و خسته
تو خورشیدی و روزم از تو شب شد
تو جانی وز تو جان من به لب شد
تویی هر چند آب زندگانی
منم آتش مرا لیکن زبانی
نبینم روی تو از جان مایی
مرا با جانست ترک آشنایی
اگر خواهد ترا جان، جان من نیست
از آنِ تست او هم زان من نیست
وگر خود را بینم بی تو بی تاب
ببرم خویش را از خویش چون آب
من از نام وفا بیزار گشتم
وفا دارم کزین سان خوار گشتم
به من گفتی وفا کمتر کند زن
چه جای گفتن است ای کمتر ا ز زن
اگر راما تویی مرد وفا دار
زنان را زین وفا ننگست صد بار
وفا از هر دو سو باید به هر حال
که نتواند پریدن مرغ یکبال
اگر چه کاه دل را کهربایی
ز بندت یافتم لیکن رهایی
من آهندل خلاص از هر کمندم
که ز استغنا به مغناطیس خندم
وگر ناید برون از دل کمندت
بسوزانم در آتش چون سپندت
چه پنداری دلم را نیست کینه
من آن دل را برو ن کردم ز سینه
اگر آرد نسیم از گلشنت بو
به زندانش کنم در حلقۀ مو
کنون تا کی فریب ای یار چالاک
گریبان دوختن دلها ز دل چاک
به پای من سر خاری که زد نیش
برآوردی و کردی سینه ام ریش
کسی کز روی او کردی عرق پاک
چرا خون ریختی بی جرم بر خاک
ز من بگذر مرا با خویش بگذار
مرا و خویش را دیگر میازار
مگو دیگر که با هم غمگساریم
ز یک آتش چو لاله داغداریم
نمک را چاشنی آری همانست
ولی چاک جگر غیر دهانست
به عشقم دیده راز دل کند فاش
نبودی این چنین بد خواه ای کاش
ز دیده بر دلم آفت رسیده
ازین رو می نبینم روی دیده
اگر عشق آیدم بهر مدارا
کنم جنگی به او هم آشکارا
اگر چشمم بگرید بهر دیدار
بگویم دور زین بازار می زار
نیارد تاب دردم سنگ خاره
شود الماس زین غم پاره پاره
چو تو کافردلی باید درین کار
که بردارد جفاهای ترا بار
نه آخر چون منی تو آدمیزاد
مکن بر چون خودی زین گونه بیداد
به ویرانه پرستی خانۀ یار
چو در خانه بود ساز ی گنه کار
منم کز آتش آه سحرگاه
به گردون بر بسوزم خرمن ماه
اگر شد کند شمش یر نگاهم
حذر فرض است نیز از تیر آهم
به کشتم شعله بارد ابر آزار
به بختم نیشکر زهر آورد بار
عنان دل نمانده خود به دستم
هلاک این دل دشمن پرستم
بر آن کس خنده دارد مرده در گور
که ساید سرمه بهر دیده کور
ز کوه آمد جواب لن ترانی ۲
دوچشمش چشمه گشته خونفشانی
نهاده چشم خود بر چشم روزن
نهان می دید حالش آن پری زن
نهان از گریۀ آن ابر آزار
همی زد خنده در دل رشک گلزار
تبسم می نهفت از چین ابرو
تغافل می نمود از هر خم مو
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۲۰ - آشتی افکندن زاهد میان رام و سیتا
دگر ره رام اندر زاری افتاد
به زاری گفت کای خور پریزاد
سخن شیرین کن از لعل شکربار
منوشان بی نمک اندر نمکسار
چو آن بی طاقتی ز اندازه بگذشت
فتاد آتش به جان زاهد دشت
به سیتا گفت ای فرزندخوانده !
حقم برگردنت وامی است مانده
ز بهر حق گذاری بر من امروز
ببخشا بر دل رام جگر سوز
برای خاطرم با این جوانمرد
بباید خواه ناخواه آشتی کرد
اگرچه رام سر تا پا گناه است
مبرا شو که اشکش عذر خواه است
به جان او مکن زین بیش آزار
نهانی بود پیش از وی گرفتار
وگر زین بیش آزارش نمایی
کنم بر تو دعای بی ریایی
که دل را گم کنی بازش نیابی
نماید آب حیوانت سرابی
پری هرچند ظاهر بود آزار
نهانی بود در دل زو گرفتار
درش بگشاد ره داده به گلشن
ز روی خود جهان را کرد روشن
رسید آن تشته لب بر چشمه نوش
ز شادی کرد استسقا فراموش
صنم گفتا دل آزار جفا کیش
چها محنت که دیدند از تو دلریش
نکو نبود دل آزاری نمودن
به معشوق این همه خواری نمودن
چه بود آن بی سبب رنجاندن کس
بفرما تا چه نام آن نهد کس
جوابش باز داد آن کان غیرت
که جوشید از دلم طوفان غیرت
خرد را کشتی تدبیر شد غرق
که نتوانست کرد از نیک و بد فرق
ز غیرت بود این جورِ روانم
که من هم نیز از دستش به جانم
هنوز آن غیرتم کان خصم جانست
بدین پاکی به تو بر، بدگمانست
نرفت از خاطرم آن خوی ناخوش
کمان کس ساخت از بند رسن کش
دلم داند که تو پاکی پری وار
و لیکن امتحان خواهم دگر بار
شنید و زهر خندید آن شکر خند
گشاد از لعل تعویذ زبان بند
چه گوید با چنین بهتان کس اندر
فلک شد پاره چون دور دروگر
ز گفت زاهدم از خس پسر شد
نه دختر را پسر ز آلت پدر شد
از آن تهمت که می کردی از آن پیش
شد آتش خوش گواه این دل ریش
فرشته آدمی دیو و پریزاد
قسمها خورد بهر عصتم باد
گواه خود کرا آرم دگر بار
به خواری زار نالم پیش دادار
که سازد این زمین سخت پاره
روم در وی ز تو گیرم کناره
همین گفت و دعا را دست برداشت
ز صدق دل دعای او اثر داشت
به زاری گفت کای خور پریزاد
سخن شیرین کن از لعل شکربار
منوشان بی نمک اندر نمکسار
چو آن بی طاقتی ز اندازه بگذشت
فتاد آتش به جان زاهد دشت
به سیتا گفت ای فرزندخوانده !
حقم برگردنت وامی است مانده
ز بهر حق گذاری بر من امروز
ببخشا بر دل رام جگر سوز
برای خاطرم با این جوانمرد
بباید خواه ناخواه آشتی کرد
اگرچه رام سر تا پا گناه است
مبرا شو که اشکش عذر خواه است
به جان او مکن زین بیش آزار
نهانی بود پیش از وی گرفتار
وگر زین بیش آزارش نمایی
کنم بر تو دعای بی ریایی
که دل را گم کنی بازش نیابی
نماید آب حیوانت سرابی
پری هرچند ظاهر بود آزار
نهانی بود در دل زو گرفتار
درش بگشاد ره داده به گلشن
ز روی خود جهان را کرد روشن
رسید آن تشته لب بر چشمه نوش
ز شادی کرد استسقا فراموش
صنم گفتا دل آزار جفا کیش
چها محنت که دیدند از تو دلریش
نکو نبود دل آزاری نمودن
به معشوق این همه خواری نمودن
چه بود آن بی سبب رنجاندن کس
بفرما تا چه نام آن نهد کس
جوابش باز داد آن کان غیرت
که جوشید از دلم طوفان غیرت
خرد را کشتی تدبیر شد غرق
که نتوانست کرد از نیک و بد فرق
ز غیرت بود این جورِ روانم
که من هم نیز از دستش به جانم
هنوز آن غیرتم کان خصم جانست
بدین پاکی به تو بر، بدگمانست
نرفت از خاطرم آن خوی ناخوش
کمان کس ساخت از بند رسن کش
دلم داند که تو پاکی پری وار
و لیکن امتحان خواهم دگر بار
شنید و زهر خندید آن شکر خند
گشاد از لعل تعویذ زبان بند
چه گوید با چنین بهتان کس اندر
فلک شد پاره چون دور دروگر
ز گفت زاهدم از خس پسر شد
نه دختر را پسر ز آلت پدر شد
از آن تهمت که می کردی از آن پیش
شد آتش خوش گواه این دل ریش
فرشته آدمی دیو و پریزاد
قسمها خورد بهر عصتم باد
گواه خود کرا آرم دگر بار
به خواری زار نالم پیش دادار
که سازد این زمین سخت پاره
روم در وی ز تو گیرم کناره
همین گفت و دعا را دست برداشت
ز صدق دل دعای او اثر داشت
ملا مسیح پانی پتی : رام و سیتا
بخش ۱۲۱ - فرو رفتن سیتا در زمین و همکلام بودن با رام
گریبان زمین شد ناگهان چاک
در آمد همچو جان در قالب خاک
فرو شد همچو تخم کشت در گل
نهان چون راز دانا ماند در دل
پری زاد پری پیکر پری وار
ز پیش دیده غا یب شد به یکبار
همه تن روح گشت آن جوهر پاک
به نقل روح شد در پیکر خاک
عیار جان گدازش داشت کامل
چو زر نابود اندر بوتۀ گل
مگر شخصی زمین تشنه شد و مرد
که آب زندگانی را فرو برد
صنم یوسف شکاف چاک شد چاه
به چاه افتاد یوسف آه صد آه
به کان خویش در شد لعل شب تاب
ز لعلش خاک تشنه گشت سیراب
به گل پوشیدن خود بود مشکل
نهان چون شد چنین خورشید در گل
شکسته خاطر آن پاره چون برق
به یکدم در زمین خشک شد غرق
حضیض ماه تا گاو زمین شد
به گاو آسمان زهره قرین شد
چو حور پردگی در پرده در شد
به پرده عالمی را پرده در شد
فشانده ماه خاک تیره بر سر
که زیر خاک شد خورشید خاور
غریو از خفتگان خاک برخاست
که بود از حق قیامت وعده راست
به خاک از سر به روز حشر یزدان
امانت ماند گنج آب حیوان
به اظهار عتاب پاک جانی
به سندان در شده الماس کانی
فرو شد در زمین حور شکر لب
چو ماه نخشب اندر چاه نخشب
ز رنگ و بوی او سرمایه اندوخت
زمین نق اشی و عطّ اری آموخت
کشد گلگونه زان بر عارض گل
معطر زان نماید زلف سنبل
فغان برداشت خور با سینه چاکی
وبال ماه شد در برج خاکی
قیامت شد به جان رام مشتاق
که مشرق گشت پیش شرق اشراق
هلال ابرسان ان در دمیدن
ز دیده شد نها ن در عین دیدن
صنم محمل سوی قعر زمین راند
ازو دنبالۀ کاکل برون ماند
به صید مرغ جام رام آزاد
فکنده دام پنهان گشت صی اد
ز مویش روز روشن شد شب فام
عجب روز سیاه افتاد بر رام
ره و رسم قدیم روزگار است
غروب خور، طلوع شام تار است
خَضر بی آب حیوان گشته ماهی
فتاد آشفته کارش با سیاهی
کشان دنبال زلف یار بگرفت
به روزن رفته نیم مار بگرفت
به دستش کاکل دلدار مانده
ز خانه گنج رفته مار مانده
گرفته رام موی دلربا را
که برهاند ز غرق آن آشنا را
صنم گفتا مکن دلسوزی زرق
که با غیرت کشیده گشته ام غرق
جوانمردا! ز بهر من مکش رنج
که گنجم من، به زیر خاک نه گنج
به صد زاری به جا عاشق فرو ماند
به فرق خویش آب از دیده می راند
چنین بارید باران سحابی
که زلف یار گشتش مار آبی
ز سر مژگانش، در یاس می سفت
گرفته مار زلف یار و می گفت
ز بس کاندر غم حسرت گرفتم
که تا زهراب شد مویت به دستم
غریقم چون تو ای مار گزیده
تو اندر خاک من در آب دیده
تو هم دانی غریقی تا نمیرد
به نومیدی گیاه آب گیرد
چه جای حیرتست ای عقل هشیار
کزین سان کارکرده عشق بسیار
در آمد همچو جان در قالب خاک
فرو شد همچو تخم کشت در گل
نهان چون راز دانا ماند در دل
پری زاد پری پیکر پری وار
ز پیش دیده غا یب شد به یکبار
همه تن روح گشت آن جوهر پاک
به نقل روح شد در پیکر خاک
عیار جان گدازش داشت کامل
چو زر نابود اندر بوتۀ گل
مگر شخصی زمین تشنه شد و مرد
که آب زندگانی را فرو برد
صنم یوسف شکاف چاک شد چاه
به چاه افتاد یوسف آه صد آه
به کان خویش در شد لعل شب تاب
ز لعلش خاک تشنه گشت سیراب
به گل پوشیدن خود بود مشکل
نهان چون شد چنین خورشید در گل
شکسته خاطر آن پاره چون برق
به یکدم در زمین خشک شد غرق
حضیض ماه تا گاو زمین شد
به گاو آسمان زهره قرین شد
چو حور پردگی در پرده در شد
به پرده عالمی را پرده در شد
فشانده ماه خاک تیره بر سر
که زیر خاک شد خورشید خاور
غریو از خفتگان خاک برخاست
که بود از حق قیامت وعده راست
به خاک از سر به روز حشر یزدان
امانت ماند گنج آب حیوان
به اظهار عتاب پاک جانی
به سندان در شده الماس کانی
فرو شد در زمین حور شکر لب
چو ماه نخشب اندر چاه نخشب
ز رنگ و بوی او سرمایه اندوخت
زمین نق اشی و عطّ اری آموخت
کشد گلگونه زان بر عارض گل
معطر زان نماید زلف سنبل
فغان برداشت خور با سینه چاکی
وبال ماه شد در برج خاکی
قیامت شد به جان رام مشتاق
که مشرق گشت پیش شرق اشراق
هلال ابرسان ان در دمیدن
ز دیده شد نها ن در عین دیدن
صنم محمل سوی قعر زمین راند
ازو دنبالۀ کاکل برون ماند
به صید مرغ جام رام آزاد
فکنده دام پنهان گشت صی اد
ز مویش روز روشن شد شب فام
عجب روز سیاه افتاد بر رام
ره و رسم قدیم روزگار است
غروب خور، طلوع شام تار است
خَضر بی آب حیوان گشته ماهی
فتاد آشفته کارش با سیاهی
کشان دنبال زلف یار بگرفت
به روزن رفته نیم مار بگرفت
به دستش کاکل دلدار مانده
ز خانه گنج رفته مار مانده
گرفته رام موی دلربا را
که برهاند ز غرق آن آشنا را
صنم گفتا مکن دلسوزی زرق
که با غیرت کشیده گشته ام غرق
جوانمردا! ز بهر من مکش رنج
که گنجم من، به زیر خاک نه گنج
به صد زاری به جا عاشق فرو ماند
به فرق خویش آب از دیده می راند
چنین بارید باران سحابی
که زلف یار گشتش مار آبی
ز سر مژگانش، در یاس می سفت
گرفته مار زلف یار و می گفت
ز بس کاندر غم حسرت گرفتم
که تا زهراب شد مویت به دستم
غریقم چون تو ای مار گزیده
تو اندر خاک من در آب دیده
تو هم دانی غریقی تا نمیرد
به نومیدی گیاه آب گیرد
چه جای حیرتست ای عقل هشیار
کزین سان کارکرده عشق بسیار