تعداد ۸۸۱۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸ - باز هر شب دل به تنگ از ناله ‌زار خودست
باز هر شب دل به تنگ از ناله ‌زار خودست
سینه‌ام درمانده آه شرربار خودست
دوستان بر بستر مرگم خراب افکند باز
نرگس مستی که خود پیوسته بیمار خودست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱ - گریه گردیده گدازست فصیحی گله چیست
گریه گردیده گدازست فصیحی گله چیست
کشتی نوح شکستن هنر طوفان است
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶ - بعد عمری که فصیحی شب وصلی رو داد
بعد عمری که فصیحی شب وصلی رو داد
مردم دیده ما در سفر دریا بود
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۹ - دهن زخم چو خندان شود افزون گردد
دهن زخم چو خندان شود افزون گردد
یک دم ار شاد نشینم جگرم خون گردد
قامتی دیده‌ام امروز که بی‌منت فکر
هر چه آید به زبانم همه موزون گردد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۱ - بال و پر سوز که تا قوت پروازی هست
بال و پر سوز که تا قوت پروازی هست
به مراد دل خود سیر قفس نتوان کرد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۳ - مصر عصمت چه دیاری‌ست که خوبان آنجا
مصر عصمت چه دیاری‌ست که خوبان آنجا
صورت خویش در آیینه کس نشناسند
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۴ - شوق دیدار تو چون چشم مرا باز کند
شوق دیدار تو چون چشم مرا باز کند
مژه پیش از نگهم سوی تو پرواز کند
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۷ - جذبه عشق بحدی‌ست میان من و یار
جذبه عشق بحدی‌ست میان من و یار
که اگر من نروم او به طلب می‌آید
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۸ - نقش پایی به سر کوی تو دیدم مردم
نقش پایی به سر کوی تو دیدم مردم
که چرا غیر من آنجا دگری می‌آید
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۵ - شب که غمهای تو را پرده‌نشین می‌کردم
شب که غمهای تو را پرده‌نشین می‌کردم
از تبسم لب زخمی نمکین می‌کردم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۶ - دوش تقلید جرس کردم و صد قافله سوخت
دوش تقلید جرس کردم و صد قافله سوخت
آه اگر ناله پریشان‌تر از این می‌کردم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۸ - من نه شایسته بسمل نه سزاوار قفس
من نه شایسته بسمل نه سزاوار قفس
به چه امید در این دام گرفتار شدم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۱ - نوبهارا به شمیم گل عیشم مفریب
نوبهارا به شمیم گل عیشم مفریب
که من این ناله زار از دل خرم دارم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۵ - تازه سازم روشن نامه طرازی پس از این
تازه سازم روشن نامه طرازی پس از این
ناله‌ای چند به هر سطر سیه‌پوش کنم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۷۹ - ای که درد دل خونین‌کفنی می‌شنوی
ای که درد دل خونین‌کفنی می‌شنوی
خبر از درد نداری سخنی می‌شنوی
غم رسوایی خود آن قدرم نیست که تو
طعن خلقی ز برای چو منی می‌شنوی
میرداماد : غزلیات
شماره ۲ - ای به درگاه تو از قدس روان قافله‌ها
ای به درگاه تو از قدس روان قافله‌ها
پیش طوف سر کوی تو خجل نافله‌ها
هرکجا شاکله فضل تو در ذکر آمد
غیر تشویر نشد شاکله شاکله‌ها
مشکل آید همی اسناد تولد به تو زانک
زادن مثل تو نشنید کس از حامله‌ها
مجد ذات تو به حدی که محال آید از آنک
مدرک کنه کمال تو شود عاقله‌ها
آنکه بی‌یار و مطیع است همین اشراق است
دیگران هرکه شنیدیم بود راحله‌ها
میرداماد : غزلیات
شماره ۳ - بر در دوست که قدر گهر پاک آنجا
بر در دوست که قدر گهر پاک آنجا
خاک باشد چه بود قیمت این خاک آنجا
بر سر کوی غم او چه جگرها چاک است
شرمم اید که برم پیرهن چاک آنجا
ای دل آسیمه سر از کوی بلا می آئی
مگرت بار نداد آن بت بیباک آنجا
بر در دوست شنیدم که دوا میبخشند
درد ما عرضه نما ای دل غمناک آنجا
مجلس یار مرا جان ملائک عود است
که بر آتش نهد ای دل خس وخاشاک آنجا
خاک میخانه شو اشراق که از همت عشق
برگ کاهی نبود خرمن افلاک آنجا
میرداماد : غزلیات
شماره ۱۱ - آنکه در آتش غم سوخت دل خام من است
آنکه در آتش غم سوخت دل خام من است
وآنکه او را غم کس نیست دلارام من است
توکه ته جرعه جام تو بود کوثر عشق
چه خبر داری ازین شعله که آشام من است
گرمی آتش دوزخ خوی خجلت ریزد
بی تو پیش تف این جرعه که در جام من است
چهره افروخته بادت که خوش افروخته ای
شعله ها در بن هر مو که بر اندام من است
ای که گوئی ز چه دل کعبه غم ساخته ای
چکنم طوف بلا گرد در و بام من است
به فسون لب پر شهد تو شیرین نشود
تلخی زهر جفای تو که در کام من است
خبر از عیش کسم نیست همی میدانم
کآتش دل می و غم نقل و بلا جام من است
دوست شد دشمن و این بوالعجبی نیست ز دوست
بوالعجب بخت بد تیره سرانجام من است
عنکبوت غمم اشراق خیال رخ اوست
هیچ دانی تو چه عنقاست که در دام من است
میرداماد : غزلیات
شماره ۱۴ - این زمینی ست که جولانگاه جانان بوده ست
این زمینی ست که جولانگاه جانان بوده ست
در تن از جلوه ی جانان منش جان بوده است
این زمینی ست که از نور جمال ورخ دوست
آفتابش خجل از ریگ بیابان بوده است
این مدینه ست همانا که حریم حرمش
کعبه ی حاجت این گنبد گردان بوده است
این زمینی ست که از غیرت خاک چمنش
آتش اندر جگر چشمه ی حیوان بوده است
این زمین داوری کشور امکان کرده ست
این زمین سجده گه روضه ی رضوان بوده است
بارها پیش درش چرخ برین برده نماز
بارها عقل کلش نایب و دربان بوده است
اندرین کوی گرد است که چون نور بصر
خانه افروز جلیدیه ی امکان بوده است
ابر تا بر سر او سایه فکن گشته زشرم
زیرسیلاب عرق غرقه ی طوفان بوده است
خجلت از ذره ی خاک حرمش برده سحاب
گر همه مهر و مهش قطره ی باران بوده است
میرداماد : غزلیات
شماره ۲۰ - کو سری کش سر فتراک تو یکچند نداشت
کو سری کش سر فتراک تو یکچند نداشت
یا دلی کش شکن زلف تو در بند نداشت
دلم از بهر تو پیوند دو عالم بگسست
سر موئی سر زلفت سر پیوند نداشت
جز ز جوی غم عشقت دل من آب نخورد
چکنم در دو جهان حسن تو مانند نداشت
همه بر ساده دلی های دلم می خندند
ای عجب شهد لبت هیچ شکر خندند نداشت
دامن دیده همی داشت ز نادانی دل
کز بهار همدان دامن الوند نداشت
دلم از دولت عشق تو سلیمانی کرد
قدر یک مورچه در کوی تو هرچند نداشت
گفته بودی بخدا خون دلت خواهم ریخت
خون افسرده من اینهمه سوگند نداشت
علم و فضل و شرف و قدر دو عالم اشراق
داشت این‌ها همه لیکن دل خرسند نداشت