تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۲۵ - چو خاک تیره، مشو فرش در بیابانی
چو خاک تیره، مشو فرش در بیابانی
که گردباد چونی ریشه در زمین دارد!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۰ - مبند دل بعطای جهان، که چون شبنم
مبند دل بعطای جهان، که چون شبنم
هر آنچه شب دهدت، روز باز میگیرد!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳۵ - ز نانخورش بترشرویی زمانه بساز
ز نانخورش بترشرویی زمانه بساز
شکر بتلخی ممنون شدن نمی ارزد!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۵۴ - شب فراق تو، بر خود حساب روز کنم
شب فراق تو، بر خود حساب روز کنم
اگر سفیدیم از چشم انتظار دمد!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۶۹ - بآب تیغ تو، آب حیات میگویند
بآب تیغ تو، آب حیات میگویند
نگاه کن که چها از برات میگویند؟!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۷۰ - به پیش لعل لبت، وصف جان به شیرینی
به پیش لعل لبت، وصف جان به شیرینی
چنان بود که گیا را نبات میگویند!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۷۸ - اگر به دشت خرامد، سراب آب شود
اگر به دشت خرامد، سراب آب شود
اگر به باغ کند روی، گل گلاب شود
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۷۹ - ز گرم رویی حسن تو، سخت میترسم
ز گرم رویی حسن تو، سخت میترسم
که رفته رفته جمال تو آفتاب شود
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸۰ - نظر، ز سیر رخت، چشمه حیات شود
نظر، ز سیر رخت، چشمه حیات شود
دل، از خیال لبت، شیشه نبات شود
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸۵ - ز رخ چو بند نقابی ترا گشاده شود
ز رخ چو بند نقابی ترا گشاده شود
ز رنگ شرم تو آیینه جام باده شود
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸۸ - رسیده ضعف بجایی که همچو پنجه بط
رسیده ضعف بجایی که همچو پنجه بط
نگه ز پرده چشمم برون نمیآید
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹۶ - حضور میطلبی، دل به نیک و بد مگذار
حضور میطلبی، دل به نیک و بد مگذار
بملک و مال جهان غیر دست رد مگذار
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱۸ - دهد جدایی یاران رفته بر بادم
دهد جدایی یاران رفته بر بادم
اگر نه یاد سخنشان رسد بفریادم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۱۹ - فریب شکر الفت نمیخورم دیگر
فریب شکر الفت نمیخورم دیگر
که زهر فرقت احباب کرده استادم
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۲۷ - چنان از صحبت گردنکشان گریزانم
چنان از صحبت گردنکشان گریزانم
که همچو سیل گریزد ز کوه افغانم!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶۲ - برای یک لب نان دربدر چه میگردی؟
برای یک لب نان دربدر چه میگردی؟
تو راه درگه حق را مگر نمیدانی؟!
واعظ قزوینی : ابیات پراکنده
شماره ۲۶۸ - به دوست روی دو عالم تو آشنای که یی
به دوست روی دو عالم تو آشنای که یی
جهان گدای در اوست، تو گدای که یی؟!
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۹۰ - جز آفتاب تو و آن غنچه شراب آلود
جز آفتاب تو و آن غنچه شراب آلود
که دیده باده بی درد و آتش بی دود
فراز سرو تو یک نیزه آفتاب جمال
هزار کوکب بخت است و کوکب مسعود
سخن ز یوسف گل ران و داستان هزار
چه جای بزم سلیمان و نغمه داود
بیار منطق شیرین بتاب نافه زلف
بساز پرده بربط، بسوز مجمر عود
ترا میان و دهان هم نهفته هم پیداست
زهی شگفت که با هم شنید غیب و شهود
سر قدح بگشا در ببند بر مه و مهر
مخواه خوشتر از این از ستاره بست و گشود
بساط باغ شود دیده ای که روی تو دید
نشاط باده فزاید لبی که لعل تو سود
سوای سرخ گلت از فزایش خط سبز
به عمر در نشنیدم زیان فزاید سود
نه زان میان ودهان من شدم بباد که ریخت
به خاک این دو عدم خون صد هزار وجود
به خاکپای غلامانت ساید ار رخ زلف
سر ایاز ببرم به دامن محمود
جز آن دهان و دل و اشک چشم والیه نیست
ز لاله گر بدمد سنگ و قطره زاید رود
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱۴۷ - دل از لقای تو گفتم رسد به تمکینی
دل از لقای تو گفتم رسد به تمکینی
سپند بر سر آتش نیافت تسکینی
بریدم از همه یاران و نیست ای غم عشق
گریزم از تو که از دوستان دیرینی
مرا که صبح به مهرت ز شام تیره تر است
از آن چه سود که تو آفتاب پیشینی
چه جای باده تلخ است بی لب تو مرا
به حلق می نرود هرگز آب شیرینی
کنون که گشت نگارین زغنچه پنجه شاخ
بگیر جام بلور از کف نگارینی
به ناز خفته چه داند که در گریبانم
چه خارهاست ز پیراهن گل آگینی
ستاده خال به دریوزه پیش نوش لبش
به پیش دکه حلوائیان چو مسکینی
دل از رسیدن منزل من آن زمان کندم
که بار پیل نهادم به مور مسکینی
فقیه زد ره یغما به قید سبحه شید
زهی عجب که مگس کرده صید شاهینی
یغمای جندقی : غزلیات
شماره ۱۵۰ - مرنج زاهد اگر نیست گفتمت دینی
مرنج زاهد اگر نیست گفتمت دینی
بمال چشمی و بنگر هزار چندینی
چه جای باده تلخ است بی لب تو مرا
به کام می نرود هرگز آب شیرینی
نشاط بستر راحت به خواب خواهددید
سری که ساخت ز خاک در تو بالینی
به تیغ می زندم مرحبا که گفت که من
ز ذوق زخم ندارم مجال تحسینی
نبود تا خط و خال و رخت ندانستم
به روزگار شبی هست و ماه و پروینی
شهان به عرصه عشقند مات، اسب متاز
نه هر پیاده به بازیچه گشت فرزینی
من از رسیدن منزل دل آن زمان کندم
که بار پیل نهادم به مور مسکینی
رسید عمر به پایان و در غمش یغما
هنوز بر سر اندیشه نخستینی