تعداد ۹۶۸۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۹۱ - مولانا حافظ فرماید
مقام امن و می بیغش و رفیق شفیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
در جواب او
قبای ارمک و پیراهن کتان دقیق
اگر بود فرجی در برش زهی توفیق
بغیر صوف و سقرلاط اینهمه هیچست
هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
زرخت کهنه امید ثبات نو کردن
تصوریست که عقلش نمیکند تصدیق
بگاه جامه بریدن نشین بر خیاط
که وصله را بکمینند قاطعان طریق
چنان بحبر پر از موج سر فرو بردم
که عقل یافت تحیر در آنمقام عمیق
چه شیوه میکند از درج پر جواهر جیب
زعنبرینه لولوو دگمهای عمیق
اگر چه جامه روئی ندارم ایقاری
خوشست خاطرم از فکر اینخیال دقیق
گرت مدام میسر شود زهی توفیق
در جواب او
قبای ارمک و پیراهن کتان دقیق
اگر بود فرجی در برش زهی توفیق
بغیر صوف و سقرلاط اینهمه هیچست
هزار بار من این نکته کرده ام تحقیق
زرخت کهنه امید ثبات نو کردن
تصوریست که عقلش نمیکند تصدیق
بگاه جامه بریدن نشین بر خیاط
که وصله را بکمینند قاطعان طریق
چنان بحبر پر از موج سر فرو بردم
که عقل یافت تحیر در آنمقام عمیق
چه شیوه میکند از درج پر جواهر جیب
زعنبرینه لولوو دگمهای عمیق
اگر چه جامه روئی ندارم ایقاری
خوشست خاطرم از فکر اینخیال دقیق
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۹۴ - مولانا همام تبریزی فرماید
هوای یارو دیارم چو بگذرد بخیال
شود کناره ام از آب دیده مالامال
در جواب او
سر آمد ارچه که والای آل شد بمثال
ولی که تافته قرمزیست سید آل
رکیب دار امیر قطیفه آمد شرب
ازینسبب که بود انتساب او بدوال
زصوف اطلس اینرختخانه ام محروم
چو آنکسی که نرفته برو حرام و حلال
نیاورد چو کتان تاب ماه سالوی قرض
ولی بگردنش افتد بهاش تا سر سال
همانکه داد بزیلوچه صدر مسندوجاه
بکفش نیز حوالت نمود صف نعال
هر آن قماش که موصوف شد بپای انداز
بدست باش که آن هست سربسر پامال
پیش گفته قاری ز شعر بافنده
بگو ملاف که نارند پیش روسی شال
شود کناره ام از آب دیده مالامال
در جواب او
سر آمد ارچه که والای آل شد بمثال
ولی که تافته قرمزیست سید آل
رکیب دار امیر قطیفه آمد شرب
ازینسبب که بود انتساب او بدوال
زصوف اطلس اینرختخانه ام محروم
چو آنکسی که نرفته برو حرام و حلال
نیاورد چو کتان تاب ماه سالوی قرض
ولی بگردنش افتد بهاش تا سر سال
همانکه داد بزیلوچه صدر مسندوجاه
بکفش نیز حوالت نمود صف نعال
هر آن قماش که موصوف شد بپای انداز
بدست باش که آن هست سربسر پامال
پیش گفته قاری ز شعر بافنده
بگو ملاف که نارند پیش روسی شال
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۹۸ - وله قدس الله روحه
بچرخ میرسد از عشق تار قزآهم
زهجر جامه چو صابون در آب میکاهم
بماهتاب نپوشم کتان که میترسم
که چشم زخم رسد بر لباس از ماهم
گهی که جامه ببالای من برد خیاط
قدی دگر ز برای اضافه میخواهم
منی که دل ننهادم بشاهد بازار
فغان که بسته والا ببرد از راهم
زسرفرازی دستار بندقی چه عجب
بعقدش ار نرسیدست دست کوتاهم
نداشت مرتبه و قدر و پایه قاری
بوصف خیمه و خرگه بلند شد جاهم
نمیکنم چو گدایان همیشه مدح کدک
به ملکت سخن از وصف چارقب شاهم
زهجر جامه چو صابون در آب میکاهم
بماهتاب نپوشم کتان که میترسم
که چشم زخم رسد بر لباس از ماهم
گهی که جامه ببالای من برد خیاط
قدی دگر ز برای اضافه میخواهم
منی که دل ننهادم بشاهد بازار
فغان که بسته والا ببرد از راهم
زسرفرازی دستار بندقی چه عجب
بعقدش ار نرسیدست دست کوتاهم
نداشت مرتبه و قدر و پایه قاری
بوصف خیمه و خرگه بلند شد جاهم
نمیکنم چو گدایان همیشه مدح کدک
به ملکت سخن از وصف چارقب شاهم
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۱۰ - خواجه عماد فرماید
گدای حضرت اوباش و پادشاهی کن
مکن مخالفت او و هر چه خواهی کن
در جواب آن
گدای وصله خیاط باش و شاهی کن
بعاریت مستان رخت و هر چه خواهی کن
نوشته برزه مفتون معقلی خطیست
بجیب دلق که در این لباس شاهی کن
برین نهالی اطلس ببالش زرمهر
که گفت تکیه ده و خواب صبحگاهی کن
بدست صوفی صوف از محرمات همه
که منهیند برو توبه از مناهی کن
طمع بروی سفیدی کی و چشم آویز
چوروی بند شود جامه در سیاهی کن
گرت بود سرو پایی چنانچه دلخواه است
بپوش و سلطنت از ماه تا بماهی کن
که گفت مدحت والا بران مکن قاری
حدیث اطلس گلگون و حبرکاهی کن
مکن مخالفت او و هر چه خواهی کن
در جواب آن
گدای وصله خیاط باش و شاهی کن
بعاریت مستان رخت و هر چه خواهی کن
نوشته برزه مفتون معقلی خطیست
بجیب دلق که در این لباس شاهی کن
برین نهالی اطلس ببالش زرمهر
که گفت تکیه ده و خواب صبحگاهی کن
بدست صوفی صوف از محرمات همه
که منهیند برو توبه از مناهی کن
طمع بروی سفیدی کی و چشم آویز
چوروی بند شود جامه در سیاهی کن
گرت بود سرو پایی چنانچه دلخواه است
بپوش و سلطنت از ماه تا بماهی کن
که گفت مدحت والا بران مکن قاری
حدیث اطلس گلگون و حبرکاهی کن
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۱۵ - سلمان ساوجی فرماید
چو دیده در طلبت واجبست گردیدن
سرشک را بهمه جانبی دوانیدن
در جواب آن
ببر چو معجر روسی گرفت لرزیدن
عمامه خواست زعشقش بسر بگردیدن
بپوستین تن لرزان مابدی در یاب
زما بود همه لخشیدن از تو بخشیدن
زپیر خرقه شنیدم که هست راه نجات
چو پنبه آستر و روبهم رسانیدن
توان فروختن از بهر خوردنی دستار
ولی بسر که تواند مبار پیچیدن
زطبع من صفت گوی پیشواز طلب
که کار اوست درین باب در چکانیدن
مدر حصیر و چوزیلو بگوشه ساکن شو
بسان تکیه نمد چند هرزه گردیدن
زقرض هفته چو باید خریدن ارمک و صوف
بنزد قاری از ان به لباس پوشیدن
سرشک را بهمه جانبی دوانیدن
در جواب آن
ببر چو معجر روسی گرفت لرزیدن
عمامه خواست زعشقش بسر بگردیدن
بپوستین تن لرزان مابدی در یاب
زما بود همه لخشیدن از تو بخشیدن
زپیر خرقه شنیدم که هست راه نجات
چو پنبه آستر و روبهم رسانیدن
توان فروختن از بهر خوردنی دستار
ولی بسر که تواند مبار پیچیدن
زطبع من صفت گوی پیشواز طلب
که کار اوست درین باب در چکانیدن
مدر حصیر و چوزیلو بگوشه ساکن شو
بسان تکیه نمد چند هرزه گردیدن
زقرض هفته چو باید خریدن ارمک و صوف
بنزد قاری از ان به لباس پوشیدن
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۱ - من ابکار افکاره
خوشست جامه بریدن برون زاندازه
برآمدن زقدک پاره کردن آوازه
چه دلکشست بدامن سجیف و گنج درست
چه طرفه است بدان چاک جامه شیرازه
بترک طاقیه گفتم که برگ گل ماند
خیال گفت نگفتی سخن باندازه
چو تن بشوئی و بیرون خرامی از حمام
زرخت نو شودت در زمان روان تازه
گهی زچشمه سوزن برون رود رشته
گهی بدر نتوان شدن زدروازه
مکن زجامه والا رقم زمشک و عذاد
عروس خوب لقا را چه حاجت غازه
بیان حجله رخت زفاف کن قاری
که تا شوی به جهان زین بلند آوازه
برآمدن زقدک پاره کردن آوازه
چه دلکشست بدامن سجیف و گنج درست
چه طرفه است بدان چاک جامه شیرازه
بترک طاقیه گفتم که برگ گل ماند
خیال گفت نگفتی سخن باندازه
چو تن بشوئی و بیرون خرامی از حمام
زرخت نو شودت در زمان روان تازه
گهی زچشمه سوزن برون رود رشته
گهی بدر نتوان شدن زدروازه
مکن زجامه والا رقم زمشک و عذاد
عروس خوب لقا را چه حاجت غازه
بیان حجله رخت زفاف کن قاری
که تا شوی به جهان زین بلند آوازه
نظام قاری : غزلیات
شمارهٔ ۱۲۳ - شیخ سعدی فرماید
اگر بتحفه جانان هزار جان آری
محقرست نشاید که بر زبان آری
در جواب او
هزار وصف گلستان که در بیان آری
نه آنچنانکه زکمخا مرا نشان آری
حدیث شرب بر اطلس آنمثل دارد
که زر بکان بری و گل بگلستان آری
برشوه رخت بجائی بری اگر صدبار
محقرست نشاید که بر زبان آری
کجا چو شمسی و سالوی و ساغری کردند
سراید ارچه مه ومهر آسمان اری
گرت فتد گذر ای گلگنه سوی حمام
بجان فوطه که یاد از برهنگان آری
به از نفایس رختم نیابی ارصدره
سفر کنی و بضاعت زبحروکان آری
بیان نقش میان بند مصریت قاری
بگوید ارتو بشکرانه در میان آری
محقرست نشاید که بر زبان آری
در جواب او
هزار وصف گلستان که در بیان آری
نه آنچنانکه زکمخا مرا نشان آری
حدیث شرب بر اطلس آنمثل دارد
که زر بکان بری و گل بگلستان آری
برشوه رخت بجائی بری اگر صدبار
محقرست نشاید که بر زبان آری
کجا چو شمسی و سالوی و ساغری کردند
سراید ارچه مه ومهر آسمان اری
گرت فتد گذر ای گلگنه سوی حمام
بجان فوطه که یاد از برهنگان آری
به از نفایس رختم نیابی ارصدره
سفر کنی و بضاعت زبحروکان آری
بیان نقش میان بند مصریت قاری
بگوید ارتو بشکرانه در میان آری
نظام قاری : قطعات
شماره ۲ - میان شده و معجر خصومتی افتاد
نظام قاری : قطعات
شماره ۷ - چنین که دختر فکرم جهیز معنی یافت
نظام قاری : قطعات
شماره ۹ - گذشت موسم سرما و پوستین و نمد
نظام قاری : قطعات
شماره ۱۰ - گتاب البسه یکجا بنظم البسه ام
نظام قاری : قطعات
شماره ۱۶ - بفکر اطعمه و البسه من و بسحاق
نظام قاری : قطعات
شماره ۱۸ - شنیده ام که بدستار گیوه میگفت
نظام قاری : قطعات
شماره ۲۵ - مرا محبتت ای رخت تو بعیدی هست
نظام قاری : فردیات
شماره ۱ - من آنچه وصف لباسست با تو میگویم
نظام قاری : فردیات
شماره ۱۴ - خوش آمد این جهت از ریشه میان بندم
نظام قاری : فردیات
شماره ۲۵ - زگازری که ز سعدی همی رسد گازر
نظام قاری : فردیات
شماره ۳۹ - بگرد اطعمه بنویس نظم البسه ام
نظام قاری : فردیات
شماره ۴۰ - بزوده گفت ندانی که پر مرو باریک
نظام قاری : فردیات
شماره ۴۱ - کتاب البسه را گفت دوستی که به چند