تعداد ۸۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجیرالدین بیلقانی : غزلیات
شماره ۲۹ - با سر زلف تو مرا کار به جایی نرسد
با سر زلف تو مرا کار به جایی نرسد
درد مرا گر تو تویی از تو دوایی نرسد
از تو هر آن روز که من گل به وفا می طلبم
شب نرسد تا به دلم خار جفایی نرسد
در غم آنم که شود عمر من از دست چو گل
وز چمن وصل توان مهر گیایی نرسد
نیست عجب گر نرسد گوهر وصل تو به من
ملک سلیمان چه عجب گر به گدایی نرسد
بر سر شاخی که ازو بوی وفای تو دمد
من نرسم که بر فلک بی سر و پایی نرسد
بی تو مجیرست و لبی مانده دعای تو درو
که دست او در غم تو جز به دعایی نرسد
درد مرا گر تو تویی از تو دوایی نرسد
از تو هر آن روز که من گل به وفا می طلبم
شب نرسد تا به دلم خار جفایی نرسد
در غم آنم که شود عمر من از دست چو گل
وز چمن وصل توان مهر گیایی نرسد
نیست عجب گر نرسد گوهر وصل تو به من
ملک سلیمان چه عجب گر به گدایی نرسد
بر سر شاخی که ازو بوی وفای تو دمد
من نرسم که بر فلک بی سر و پایی نرسد
بی تو مجیرست و لبی مانده دعای تو درو
که دست او در غم تو جز به دعایی نرسد
مجیرالدین بیلقانی : ملمعات
شماره ۳۵ - یا قمرا مقامرا ملکت قلب القمر
یا قمرا مقامرا ملکت قلب القمر
قم اسقنی الخمر فقد قام خطیب السحر
صبح رخ از پرده نمود ای بدو رخ رشگ پری
خیز و مکن وقت سحر همچو سحر پرده دری
واسق ثلثا صافیا مسلما عن کدر
من زر جون مزجت بما فیک العطر
بی خبرم کن به سه می تا مگر از بی خبری
هم من ازین غم برهم، هم تو ازین عشوه گری
وزد علیه قبلة وخذ بهذا القدر
فالعمر ظل زایل فلا تبق بالعمر
داد مجیر از لب خود بده که تا در نگری
عمر وی آید به فنا حسن تو گردد سپری
قم اسقنی الخمر فقد قام خطیب السحر
صبح رخ از پرده نمود ای بدو رخ رشگ پری
خیز و مکن وقت سحر همچو سحر پرده دری
واسق ثلثا صافیا مسلما عن کدر
من زر جون مزجت بما فیک العطر
بی خبرم کن به سه می تا مگر از بی خبری
هم من ازین غم برهم، هم تو ازین عشوه گری
وزد علیه قبلة وخذ بهذا القدر
فالعمر ظل زایل فلا تبق بالعمر
داد مجیر از لب خود بده که تا در نگری
عمر وی آید به فنا حسن تو گردد سپری
اثیر اخسیکتی : ترکیبات
شماره ۶ - ای دل بی رحم تو را، مایه ی شادی غم ما
ای دل بی رحم تو را، مایه ی شادی غم ما
این چه بلا بود قضا، من ز کجا نوز کجا
تا که ز من جور و جفا، شرم نداری ز خدا
اینت بلائی که توئی، یارب زنهار تورا
یا رب زنهار ز تو سخت بلائی که توئی
نگار جادو سخنی، سوار لشکرشکنی
آفت هر جان و تنی، فتنه دور ز منی
چون غمزه بر غمزه زنی، گشته بهم برفکنی
اینت بلائی که توئی، یا رب زنهار ز تو
یارب زنهار ز تو سخت بلائی که توئی
گرچه توئی سرو سهی، بچهره خورشید و مهی
چوپای در مهد نهی، ز دور نادیده رهی
دل بربائی ز رهی، برزنی و عشوه دهی
اینت بلائی که توئی، یارب زنهار ز تو
یارب زنهار ز تو سخت بلائی که توئی
برکنی از عشوه سرم، خون کنی از غم جگرم
شبی چو باران بگرم، ور نخرامی زدرم
غصه ز تو چند خورم، محنت تو چند برم
اینت بلائی که توئی، یارب زنهار ز تو
یارب زنهار ز تو سخت بلائی که توئی
شیفته زار توام، عاشق رخسار توام
گشته و بیمار توام، بدل گرفتار توام
بجان. خریدار توام، بیا. که در کار توام
اینت بلائی که توئی، یارب زنهار ز تو
یارب زنهار ز تو سخت بلائی که توئی
باشد شرمیت یقین، از من رنجور حزین
زغمزه بگشای کمین، مگر از این غمزه کین
اثیر خود را به از این، ز دوستداران بگزین
اینت بلائی که توئی، یارب زنهار زتو
یارب زنهار ز تو سخت بلائی که توئی
این چه بلا بود قضا، من ز کجا نوز کجا
تا که ز من جور و جفا، شرم نداری ز خدا
اینت بلائی که توئی، یارب زنهار تورا
یا رب زنهار ز تو سخت بلائی که توئی
نگار جادو سخنی، سوار لشکرشکنی
آفت هر جان و تنی، فتنه دور ز منی
چون غمزه بر غمزه زنی، گشته بهم برفکنی
اینت بلائی که توئی، یا رب زنهار ز تو
یارب زنهار ز تو سخت بلائی که توئی
گرچه توئی سرو سهی، بچهره خورشید و مهی
چوپای در مهد نهی، ز دور نادیده رهی
دل بربائی ز رهی، برزنی و عشوه دهی
اینت بلائی که توئی، یارب زنهار ز تو
یارب زنهار ز تو سخت بلائی که توئی
برکنی از عشوه سرم، خون کنی از غم جگرم
شبی چو باران بگرم، ور نخرامی زدرم
غصه ز تو چند خورم، محنت تو چند برم
اینت بلائی که توئی، یارب زنهار ز تو
یارب زنهار ز تو سخت بلائی که توئی
شیفته زار توام، عاشق رخسار توام
گشته و بیمار توام، بدل گرفتار توام
بجان. خریدار توام، بیا. که در کار توام
اینت بلائی که توئی، یارب زنهار ز تو
یارب زنهار ز تو سخت بلائی که توئی
باشد شرمیت یقین، از من رنجور حزین
زغمزه بگشای کمین، مگر از این غمزه کین
اثیر خود را به از این، ز دوستداران بگزین
اینت بلائی که توئی، یارب زنهار زتو
یارب زنهار ز تو سخت بلائی که توئی
ادیب الممالک : سرودهای وطنی
شمارهٔ ۴ - سرود وطنی
مال دنیی و مذهبی وطنی
من به عزتی به سکنی
اذا انتمی منتم الی احد
فانتی منتم الی وطنی
وطنی ما اصفاک وطنی ما احلاک ما احسنک ما ازینک
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
ای وطن نازنین و قصر کیان
قصر کیانی و رفته میان
طعمه گرگان شدی و شیر ژیان
گریه کنند از غم تو پردگیان
وطنی ما اصفاک وطنی ما احلاک ما احسنک ما ازینک
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
این انوشیروان حارسنا
این ابوذرجمهر سائسنا
و این اسفندیار فارسنا
زها به جیلنا و فارسنا
وطنی ما اصفاک وطنی ما احلاک ما احسنک ما ازینک
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
قدرت جمشید و کیقباد چه شد
حشمت فیروز و مهرداد چه شد
دولت شاهان پیشداد چه شد
رایت عدل و لوای داد چه شد
وطنی ما اصفاک وطنی ما احلاک ما احسنک ما ازینک
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
کلهموا قد مضوا و ما رجغوا
و بد دو الشمل بعد ما اجتمعوا
مضوا و با دوا و حبلهم قطعوا
و فی شراک الهلاک قدر قعوا
وطنی ما اصفاک وطنی ما احلاک ما احسنک ما ازینک
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
یک تن از آن خسروان نمانده بجا
جمله برفتند از این سپنج سرا
نیست کسی در زمانه حامی ما
جز نظر اهل بیت و فضل خدا
وطنی ما اصفاک وطنی ما احلاک ما احسنک ما ازینک
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
یا وطنی انت منتهی شرفی
فیک مآلی و فیک مختلفی
بطمع فیک العدو والاسفی
کعاویات طمعن بالحیف
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
سخره غول است رخش رستم تو
در کف دیو است خاتم جم تو
کلک ادیب الممالک از غم تو
کرده ورق را سواد اعظم تو
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
من به عزتی به سکنی
اذا انتمی منتم الی احد
فانتی منتم الی وطنی
وطنی ما اصفاک وطنی ما احلاک ما احسنک ما ازینک
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
ای وطن نازنین و قصر کیان
قصر کیانی و رفته میان
طعمه گرگان شدی و شیر ژیان
گریه کنند از غم تو پردگیان
وطنی ما اصفاک وطنی ما احلاک ما احسنک ما ازینک
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
این انوشیروان حارسنا
این ابوذرجمهر سائسنا
و این اسفندیار فارسنا
زها به جیلنا و فارسنا
وطنی ما اصفاک وطنی ما احلاک ما احسنک ما ازینک
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
قدرت جمشید و کیقباد چه شد
حشمت فیروز و مهرداد چه شد
دولت شاهان پیشداد چه شد
رایت عدل و لوای داد چه شد
وطنی ما اصفاک وطنی ما احلاک ما احسنک ما ازینک
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
کلهموا قد مضوا و ما رجغوا
و بد دو الشمل بعد ما اجتمعوا
مضوا و با دوا و حبلهم قطعوا
و فی شراک الهلاک قدر قعوا
وطنی ما اصفاک وطنی ما احلاک ما احسنک ما ازینک
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
یک تن از آن خسروان نمانده بجا
جمله برفتند از این سپنج سرا
نیست کسی در زمانه حامی ما
جز نظر اهل بیت و فضل خدا
وطنی ما اصفاک وطنی ما احلاک ما احسنک ما ازینک
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
یا وطنی انت منتهی شرفی
فیک مآلی و فیک مختلفی
بطمع فیک العدو والاسفی
کعاویات طمعن بالحیف
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
سخره غول است رخش رستم تو
در کف دیو است خاتم جم تو
کلک ادیب الممالک از غم تو
کرده ورق را سواد اعظم تو
انت حبیبی وطنی انت طبیبی وطنی
مشتاق اصفهانی : غزلیات
شماره ۱۸۴ - آن خط چون سبزه به بین آن رخ چون لاله نگر
آن خط چون سبزه به بین آن رخ چون لاله نگر
هاله نگر ماه ببین ماه ببین هاله نگر
ژاله فشان از عرق آن عارض چون لاله نگر
ژاله نگر لاله ببین لاله ببین ژاله نگر
رفت و کنون شام و سحر تا در او از دل من
آه پی آه روان ناله پی ناله نگر
گرشب غم زانچه کشم آگهیت نیست بیا
شمع صفت آه مرا اشک ز دنبال نگر
گریه من زهر چکان ناله من شعله فشان
ناله نگر گریه ببین گریه ببین ناله نگر
دوش گرفتم از لبت بوسی و امروز بیا
بر لبم از گرمی آن جوشش تبخاله نگر
هاله نگر ماه ببین ماه ببین هاله نگر
ژاله فشان از عرق آن عارض چون لاله نگر
ژاله نگر لاله ببین لاله ببین ژاله نگر
رفت و کنون شام و سحر تا در او از دل من
آه پی آه روان ناله پی ناله نگر
گرشب غم زانچه کشم آگهیت نیست بیا
شمع صفت آه مرا اشک ز دنبال نگر
گریه من زهر چکان ناله من شعله فشان
ناله نگر گریه ببین گریه ببین ناله نگر
دوش گرفتم از لبت بوسی و امروز بیا
بر لبم از گرمی آن جوشش تبخاله نگر
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۲۲ - تن همه زشتی و بدی یارجلاخذبیدی
تن همه زشتی و بدی یارجلاخذبیدی
جان همه دیوی و ددی یار جلاخذبیدی
از همه جا بیخبرم، عبرت اهل نظرم
لنگ و شل و کور و کرم یارجلاخذبیدی
بر در هر خانه و کو، در همه جا وز همه سو
از من دلخسته بگو یارجلاخذبیدی
کور منم، عور منم بیدل و بی زور منم
از ره حق دور منم یار جلاخذبیدی
مرد توئی مرد توئی، چاره هر درد توئی
قطب توئی فرد توئی یارجلاخذبیدی
مایه هر سور توئی،قائد هر کور توئی
خانه معمور توئی یار جلاخذ بیدی
سنگ توئی، جام توئی، ننگ توئی نام توئی
خاص توئی عام توئی یار جلاخذ بیدی
پخته توئی خام توئی، دانه توئی دام توئی
خانه توئی بام توئی یار جلاخذبیدی
سست و گران خیز شدم بیخود و ناچیز شدم
سخره هر حیز شدم یار جلاخذبیدی
پیر و فرومانده شدم، از همه در رانده شدم
خسته و درمانده شدم یارجلاخذبیدی
بر در مردان جهان، حلقه بزن نعره زنان
فاش بگو از دل و جان یار جلاخذبیدی
جان همه دیوی و ددی یار جلاخذبیدی
از همه جا بیخبرم، عبرت اهل نظرم
لنگ و شل و کور و کرم یارجلاخذبیدی
بر در هر خانه و کو، در همه جا وز همه سو
از من دلخسته بگو یارجلاخذبیدی
کور منم، عور منم بیدل و بی زور منم
از ره حق دور منم یار جلاخذبیدی
مرد توئی مرد توئی، چاره هر درد توئی
قطب توئی فرد توئی یارجلاخذبیدی
مایه هر سور توئی،قائد هر کور توئی
خانه معمور توئی یار جلاخذ بیدی
سنگ توئی، جام توئی، ننگ توئی نام توئی
خاص توئی عام توئی یار جلاخذ بیدی
پخته توئی خام توئی، دانه توئی دام توئی
خانه توئی بام توئی یار جلاخذبیدی
سست و گران خیز شدم بیخود و ناچیز شدم
سخره هر حیز شدم یار جلاخذبیدی
پیر و فرومانده شدم، از همه در رانده شدم
خسته و درمانده شدم یارجلاخذبیدی
بر در مردان جهان، حلقه بزن نعره زنان
فاش بگو از دل و جان یار جلاخذبیدی
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۳۷ - روی نیاورد به من یار که معیوب و بدم
روی نیاورد به من یار که معیوب و بدم
لیک شد از خنده او فاش که بس بیخردم
من شدم از خنده او واله و شرمنده او
دید چو شرم و غم من داد نمایش بخودم
تا نگرم پایه خود حاصل و سرمایه خود
تا بچه اندازه و حد گیج و کجم پست وردم
خویش چو دید بعیان تیره شد آئینه جان
تا بمقامی که روان گشت روان از جسدم
بیهده بنمود و دغل معرفت علم و عمل
گشت مساوی بمثل خصلت شفق و حسدم
آنهمه تحقیق و نظر معنی عرفان و اثر
حاصل صد عمر دگر از لبنم تا لحدم
جمله نمودم چو خسی پیشه و مور و مگسی
یا هوس بوالهوسی یا روش دیو و ددم
من بگمان کز همه رو گشتهام آئینه او
پشم شد و ریخت فرو چوب چو زد بر نمدم
تاخته ز افلاک برون باره و غافل زکمون
کاسترک نفس حرون کشته بزیر لگدم
گرمی من تابش من بده مه یخ و آتش من
آب شد اندر کش من تافت چو مهر اسدم
گفتمش ای سلسله مو حاصلم از سلسله کو
جز که بکار از همه شد عقده اندر عقدم
گفتم من نادرهام در ره معنی سرهام
بینش هر با صرهام دافع هر گون رمدم
چیست که در راه طلب چند زدم پی بادب
هر چه که رشتم بتعب پنبه شد اندر سبدم
گفت از این بیش دو صد هست در این مرحله سد
اینکه تو دیدی بعد دهست نهی از نودم
تا که بد آیین نشوی خود سرو خودبین نشوی
دور ز تمکین نشوی راه روی بر رشدم
زهد فروشی و فلان لایق شیخست و دکان
صوفی بینام و نشان چیست بحیلت سندم
نطق و سکوت و ادبت دانش و جهل و طلبت
خوب و بد روز و شبت بر همه نامعتمدم
ز انکه ز نفس است هو او ز پی شیدایست و ریا
عارف بیچون و چرا چون نبود نامعتمدم
شیخی و پیشی و سری نیست بجز بیخبری
زین همگی باش بری تا که بیابی مددم
مردی اگر پیش نه کم زکمی بیش نه
با احدی خویش نه یکدله دانی احدم
گشت صفی پی سپرش باز نیامد خبرش
میروم اندر اثرش تا خبری زو رسدم
لیک شد از خنده او فاش که بس بیخردم
من شدم از خنده او واله و شرمنده او
دید چو شرم و غم من داد نمایش بخودم
تا نگرم پایه خود حاصل و سرمایه خود
تا بچه اندازه و حد گیج و کجم پست وردم
خویش چو دید بعیان تیره شد آئینه جان
تا بمقامی که روان گشت روان از جسدم
بیهده بنمود و دغل معرفت علم و عمل
گشت مساوی بمثل خصلت شفق و حسدم
آنهمه تحقیق و نظر معنی عرفان و اثر
حاصل صد عمر دگر از لبنم تا لحدم
جمله نمودم چو خسی پیشه و مور و مگسی
یا هوس بوالهوسی یا روش دیو و ددم
من بگمان کز همه رو گشتهام آئینه او
پشم شد و ریخت فرو چوب چو زد بر نمدم
تاخته ز افلاک برون باره و غافل زکمون
کاسترک نفس حرون کشته بزیر لگدم
گرمی من تابش من بده مه یخ و آتش من
آب شد اندر کش من تافت چو مهر اسدم
گفتمش ای سلسله مو حاصلم از سلسله کو
جز که بکار از همه شد عقده اندر عقدم
گفتم من نادرهام در ره معنی سرهام
بینش هر با صرهام دافع هر گون رمدم
چیست که در راه طلب چند زدم پی بادب
هر چه که رشتم بتعب پنبه شد اندر سبدم
گفت از این بیش دو صد هست در این مرحله سد
اینکه تو دیدی بعد دهست نهی از نودم
تا که بد آیین نشوی خود سرو خودبین نشوی
دور ز تمکین نشوی راه روی بر رشدم
زهد فروشی و فلان لایق شیخست و دکان
صوفی بینام و نشان چیست بحیلت سندم
نطق و سکوت و ادبت دانش و جهل و طلبت
خوب و بد روز و شبت بر همه نامعتمدم
ز انکه ز نفس است هو او ز پی شیدایست و ریا
عارف بیچون و چرا چون نبود نامعتمدم
شیخی و پیشی و سری نیست بجز بیخبری
زین همگی باش بری تا که بیابی مددم
مردی اگر پیش نه کم زکمی بیش نه
با احدی خویش نه یکدله دانی احدم
گشت صفی پی سپرش باز نیامد خبرش
میروم اندر اثرش تا خبری زو رسدم