تعداد ۱۲۸۲۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۵۴ - ترجمه گفتار شاهنشاه - برزو پورلهراسب
بی نصیب از آبرو باشد به گیتی
هر که او دینار یا درهم ندارد
و آنکه از فرزند بی بهره است بی شک
دیده روشن دل خرم ندارد
هرکه را نبود درین گیتی برادر
جان شاد و بازوی محکم ندارد
مرد را چون در شبستان زن نباشد
بهره از شادی درین عالم ندارد
لیک اگر اندیشه سازی نیک دانی
هرکه را این چار نبود غم ندارد
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۶۷ - در تقریظ طبع شاهنامه امیربهادری
شاه ایران را برای صید بنخجیر شرف
تیر سهم و کهکشان زه چرخ گردون قوس شد
از زلال کوثر جود شهی در جویبار
نامه ی فردوسی طوسی به از فردوس شد
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۶۸ - بحر رحمت آسمان مکرمت شه کامران
بحر رحمت آسمان مکرمت شه کامران
خسروی کز برق شمشیرش دل شیر آب شد
آب و نانی داد سگان ری از فضل خویش
تا گرسنه سیر و تشنه از کفش سیراب شد
اب او بی آبرویان را همی افزود آب
زانکه دخلش سر بسر در کیسه میراب شد
وجه نانی هم بداعی دادکان را ناظرش
خورد و چون قورباغه از تنبوشه در زیر آب شد
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۸۶ - به وزیر اوقاف وقت نگاشته است
کارهای مملکت از قاف تا قاف ای وزیر
جملگی اصلاح شد جز کار اوقاف ای وزیر
این چه تحقیق است کاندر وی همی باشد سبیل
نان مسکینان بسان باده صاف ای وزیر
قاتل فخر است و سلاخ شرف جلاد حق
عضو تحقیق تو یعنی فخرالاشراف ای وزیر
این چه دینست و چه آئین و چه قانون ای خدا
این چه عدلست و چه حکمست و چه انصاف ای وزیر
هر چه خواهم شکوه خود را سرایم برملا
فرصتم ندهد به گفتن آن دو سر قاف ای وزیر
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۱۴ - از خطای آسمان تنها نه آن بینی که خلق
از خطای آسمان تنها نه آن بینی که خلق
کاه را دادند بر سگ استخوان را بر الاغ
زانکه گر با چشم عبرت بنگری بس اعجبست
مشتری در چرخ قاضی بنده در ساوجبلاغ
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۲۰ - ای دبیر حضرت ای میری که ذکر خیر تو
ای دبیر حضرت ای میری که ذکر خیر تو
آشکارا نزد ترک و دیلم و تازی کنم
آن شنیدم کاین رهی دیری است کاندیدا شده
گر چنین باشد سزد شوخی و طنازی کنم
لفظ کاندیدا چو می باشد به معنی نامزد
این سؤال از حضرتت در نکته پردازی کنم
گر رهی را نامزد از بهر کاری کرده اند
کو عروس من که با او نامزد بازی کنم
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۳۱ - حامی دین پیمبر حاج زین العابدین
حامی دین پیمبر حاج زین العابدین
ریخت صهبای سعادت در ایاغ مردگان
مکتبی بهر زراعت ساخت در آن ناحیت
تا شود گیتی منور از چراغ مردگان
مردگان مردگان از این سعادت تن زدند
زانکه زور می فزون بود از دماغ مردگان
این زمان بیدار گشتندی و خواهند از هنر
طوطی و بلبل شود جغد و کلاغ مردگان
بار دیگر برگشودند آن در دولت که علم
آید از مغرب به مشرق در سراغ مردگان
افتتاح ثانوی را بنده مهمان بودمی
نزد آن والا گهر در باغ و راغ مردگان
بهر این تارخ جستم از امیری نکته ای
گفت تاریخش بجو از «باب باغ مردگان »
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۵۴ - من نه آن مرغم که صیاد در بندم کشد
من نه آن مرغم که صیاد در بندم کشد
در هوای دانه خالی و دام طره ای
نی کتانم کز فروغ خود بسوزاند تنم
بدری اندر چارده یا ماهی اندر غره ای
آفتابی بودم اندر آسمان اقتدار
تافت بدری تا به رقص آمد دلم چون ذره ای
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۵۶ - ای ز قسطنطین به دارالمک ایران تاخته
ای ز قسطنطین به دارالمک ایران تاخته
صیت دانش در صف کون و مکان انداخته
گه چو ابر اندر بهاران خیمه بر دریا زده
گه چو سیل از کوهساران سوی صحرا تاخته
در گلوی حق پرستان شهد رحمت ریخته
بر سر اعدای دین شمشیر عدوان آخته
شاد زی در پیشگاه شهریار حق شناس
ای به درگاه شهنشه سر ز پا نشناخته
تو بشه فرمان گذاری ما ترا فرمان پذیر
تو به دولت باخته دل ما ترا دلباخته
تابشی از برق تیغت خرمن مه سوخته
جنبشی از نوک کلکت کار عالم ساخته
آن یکی شمع کرامت در زمین افروخته
وان دگر چتر شهامت بر سپهر افراخته
عنقریبستی که بینم مر ترا ز اقبال شه
ساخته کار زمین زی آسمان پرداخته
تا تو از شادی چو کبکان در نشاط و خنده ای
دشمنت بادا ز غم کوکو زنان چون فاخته
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۱۶۰ - لراقمها ایضا شهر رجب ۱۳۲۳
ملک ایران در دو عهد از دست افغان شد خراب
نام افغان زین سبب در گوش ما شوم آمده
آن یکی در دولت مشئوم شه سلطان حسین
بس خرابیها ز افغان کاندرین بوم آمده
باز در عهد مظفر شه ز افغان شد چنانک
خوردنی زهر هلاهل شهد زقوم آمده
لیک فرق این دو افغان را که شد در این دو عهد
گویمت کاندر نظر پیدا و معلوم آمده
آن زمان از جنبش افغان ظالم شد خراب
این زمان از شورش افغان مظلوم آمده
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۷۷ - شاد زی ای شهریار قدر دان کز فضل تو
شاد زی ای شهریار قدر دان کز فضل تو
گشت بازار معارف گرم و پشت دین قوی
قطب عالم باش و خورشید جهان اندر زمین
همچو خط استوا آیین ملکت مستوی
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۷۸ - یا امین الحق کهف الخلق شمس المذهب
یا امین الحق کهف الخلق شمس المذهب
انت فی دیباجة العلیا طراز المذهب
عش حساما ماضیا فی الدین سیفا قاضیا
فی الوری یا حجة الاسلام یا عبدالنبی
ما همه طفل دبستانیم و تو شیخ طریق
ای که پیر عقل باشد در دبستانت صبی
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۱۸۶ - دادگر شاها پس از پنجاه سالی پادشاهی
دادگر شاها پس از پنجاه سالی پادشاهی
از سریر خود چرا بی موجبی کردی جدائی
شاه ما بودی نه بالله ماه ما بودی ازیرا
بی چراغت ملک ایران را نباشد روشنائی
چند کرت گرد گیتی گشتی و باز آمدی خوش
این سفر شاها کجا رفتی که دیگر می نیائی
می ندانم در کجا رفتی و چون آهنگ کردی
آنقدر دانم که اندر ظل عرش کبریائی
سایه حق بودی و اندر جوارش جا گرفتی
زانکه دایم سایه را با ذات باشد آشنائی
سالها خدمت به دین مصطفی کردی و اینک
در صف فردوس شادان از وجود مصطفائی
شهد می دانستمت ای نعمت دنیا ولیکن
آزمودم دیدمت یکسر شرنگ جان گزائی
ناصرالدین شه انارالله برهانه جهان را
کرد بدرود ای فلک با او نپائی با که پائی
دانم ای گل از فروغ ماه نو با آب و رنگی
دانم ای بلبل بشکر شاه نودستان سرائی
با همه پژمردگی ها کآمد از ایام بر تو
بار دیگر زین بهار ای باغ دولت با صفائی
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۰۳ - ای درخت سبز اگر روزی بدست باغبان
ای درخت سبز اگر روزی بدست باغبان
اره بیداد بینی سوی دست اره بین
گرنه دستش از تو بودی کی بر آوردی بعمد
از برای قطع پایت دست جور از آستین
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۱۹ - خسرو ایران خدیو شرق احمد شه که قدرش
خسرو ایران خدیو شرق احمد شه که قدرش
برتر از اورنگ و گاه و افسر مریخ باشد
عنقریب از همتش بینی درخت معرفت را
داد سایه جود گل دین میوه حکمت بیخ باشد
از معارف خیمه ای خواهد زدن در سطح گیتی
کش عدالت سقف و دانش بند و دولت میخ باشد
چون بسر هشت از عدالت تاج شه نوشیروان را
«تاج شه نوشیروان » بر جشن شه تاریخ باشد
ادیب الممالک : مقطعات
شمارهٔ ۲۲۹ - مطایبه
افضل الملک دروغی و ادیب زورکی
خان مصنوعی و مستوفی شلتاقی منم
وارث هر مرده از رندی و طراری منم
زائر هر سفره با جلدی و قبراقی منم
نی بتنها دعوی و کبر و دروغ آموختم
کاوستاد فن سالوسی و زراقی منم
از فضول و فضله جز من افعل التفضیل نیست
و آنکه نشناسد بگیتی فاضل از باقی منم
آنکه کوران و گدایان و غریبان را مدام
زخم سازد پاچه چون سگهای قشلاقی منم
آنکه دایم از نفیر ضرط رندان بربروت
چاشنی زد بر سبیل و پوز چخماقی منم
ادیب الممالک : مقطعات
شماره ۲۳۶ - بر نثار خاک راهت ای نگار سنگدل
بر نثار خاک راهت ای نگار سنگدل
چند چیز آورده ام کز نامشان هستم خجل
سکر از شکر شراب از شعر و مشک از نوک کلک
لؤلؤ از اشگ وزر از رخسار و لعل از خون دل
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۵ - بند پنجم
ای خطت چون تازه سنبل وی رخت چون تازه ورد
سنبل از رشک تو پیچان لاله از رنگ تو زرد
فاعلاتن فاعلاتن فاعلاتن فاعلات
از رمل این قطعه برخوان با نوای شاد ورد
اردکان قسمی از اشکال نجوم و خشم ارد
انعکاس و انده و طیب و سپهر و مهر گرد
میخ کردن سکه باشد گرد نامه نقش آن
جرمزه میدان سفرع کردن مسافر ره نورد
«کژف » قیر و زاک شب شربین همان قطران بود
هست دارو زرده زرچوبه منافق گوش زرد
مشتری برجیس دان مریخ شد رزبادراد
مانک ماه و زهره بیدخت است و هاله شادورد
لمس را میدان پساویدن پژوهش جستجو
تاخ ناف و صید کرد و درشکست او را شکرد
کاردالی طلع و تارونه غلاف طلع دان
بر شیان دارو عصا الراعی است یعنی سرخ مرد
تکمه دان اخگوژنه سنهار باشد زن پسر
گسسه خط مکتوب نامه فرو شوکت دارو برد
بایش ایجاب است و رانش سلب و جاور حال شد
جاوری تبدیل دان پر ماس لمس و پهنه لرد
رمز را پرخیده میدان واپرخیده صریح
همچنین جفت واجفت آمد بمعنی زوج و فرد
دوله برهون و منش طبع و دما باشد مزاج
سرمه دان حد و طرف اصل و تنه بیخ است و نرد
هم نماری دان اشارت هم ضمیر آمد کشاک
هم «درآمدجای » مصدر اسم نام و فعل کرد
نحل زیبود است و رسمو کارتن باشد رجال
با سعادت بختیار و با فتوت راد مرد
رهبر و فرنود و روشنگر همی باشد دلیل
پیچ و تاب و جنگ و مانند و نکو باشد نورد
هست هوتخشان کشاورز و بود ورزاو گاو
مرد روزستار صنعت پیشه و جنگی نبرد
اعتقاد آمد نمشته هم معاذالله ژکس
هست سوگیری حمایت مهر رخشان روزگرد
آنچه از گیسو نگیرد پیچ و خم فر خاک دان
و آنچه از اشجار در پیراستن برند گرد
شیم شیخ و خواجه ایشی بی بی و بانوستی
خلسه فرزنشاد باشد طاعن السن سالخورد
هست مزکت مسجد و شد سنجرستان خانقاه
هم کشت آمد کلیسا هم «تموزی خانه » غرد
پیشوارا مقتدادان مقتدی پی شو،پس ایست
پیره و پوران خلیفه مرغزار آمد جفرد
چار نادر چار عنصر هفت گردون هفت مام
چار آمیزه، طبایع هفت قراء هفت مرد
هم سه پور آمد موالید آخشیان چار ضد
قهری و قسری است شمپوری معاون پایمرد
شد بیوکانی طوی دغدو بیوک آمد عروس
مام زن خشتامن و وردک جهاز اورنگ جرد
چرخه دوراست و تسلسل زنخه و دشمیر ضد
ارمغان و تحفه نور اهان عراضه راهورد
دان پذیر اراهیولی ماهیت او چیزی است
زبده اروند است و میناگون سپهر لاژورد
هم سمیز آمد دعا چشمیده را منظوردان
لای و تاه رخت و خواب مخمل و بیری است پرد
هست پودات و سترسا آنچه بشناسی بحس
هم کسی باشد تعین همتراز و هم نبرد
فوطه را میدان بروفه هم دزک دستارچه
ضلع دنده گفت شانه مازه پشت و رنج و درد
هم کژه باشد لهاة و هست کوشک لوزتین
دژپه و دژپیهه دشپل ناملایم نانورد
صدقه ارزانش مسلم نیز ارزانی بود
بشم و ژاله شبنم و یخچه تگرگ و بر دع سرد
بش بود کشتی که اندر دیم زار آید ببار
کهپرک و غدو جوال کهکشان باشد الرد
«یتو» یعنی «لادبراین » را علیهذا شمر
رشت گچ آگور آجر کلس آهک سنگ برد
رشوه بدگند است و ریما هن بود خبث الحدید
پس خماهن دان حدید و مرد اشکمخواره ژرد
ذرع از تازی گز است از پارسی متراز فرنگ
ساژن از روسی بود وز انگلیسی هست یرد
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۱۰ - بند دهم
ای رخت چون ماه نخشب وی لبت لعل بدخش
از نگاهی عمر کاهی وز نگاهی روح بخش
فاعلاتن فاعلانن فاعلانن فاعلات
هست در بحر رمل این قطعه با تاب و درخش
باشد از الحان موسیقی نوای دیف رخش
سومین اقلیم و چارم آذرخش و باد رخش
دزدمه سیاره سبع و گزینش خاصیت
عاق، ز بهر ابلق و سد گیس و میمون عکس رخش
گردناسیخ تباهه وز تنور آمد بلسک
هست بلگن منجنیق و تیره و تاریک رخش
اسبها را دان همی شبدیز و گلگون و کهر
ابرش و بور و سمند است و کرنگ و خنک و رخش
آن لحاف کهنه پرپنبه را چبغوت دان
پوستین کهنه و رخت و لباس ژنده سخش
صمغ می باشد پنانک هم بناست، کندر است
مقل ارزق را خشل دان اوفه اسب است و خش
هست انجیدن حجامت حاجمش گرا بود
استره موسی شمر، لغزیدن پایست شخش
نسیه پستادست باشد نقد دستادست دان
دست پیمان مهر و پستادست میدان بهره بخش
فسق کشود، پلمه تهمت یلغدر بیدین و داد
هوش واژن، خلسه و ضایع زبون و سست پخش
ز چه، زن اندر نفاس و نیز دشتان حائض است
وحم را میدان کرایش قیمت هر چیز اخش
خط بطلان را شمر کشمیده، دستوری است اذن
انجمن محفل بود اورنگ تخت و صدر تخش
ارضه رشمیز است و سوسه کرم گندم خواره دان
کشکرک را مرغ عقعق دان درخت آویز جخش
غده دشپل باشد و خوکک خنازیز آمده است
سلعه کاید برون از زیر گردن هست چخش
کعب اشتا لنگ و پای افراز را پاچیله دان
ساغری کیمخت و چسته هم سرین باشد فرخش
توپ کشگنجیر و روئین دیگ و دیگ مبخراست
تیر چرخ آمد فشنگ و بمب و موشک تیر تخش
ادیب الممالک : فرهنگ پارسی
شمارهٔ ۱۲ - در بیان مراتب ترقی و تنزل روح به عقیده بعضی حکماء به اصطلاح عرب و عجم
ای شده جادوی بیهوشی ز هوشت سنگسار
ساخت در بحر رمل این قطعه را با چنگ سار
چون روانی از فرودین تن ببالاتن رود
در عرب نسخ است و در فرهنگ ما فرهنگسار
ور فرود آید روان مردم اندر جانور
نام تازی مسخ دارد نام فرسی ننگسار
ور روان مردم اندر رستنی پیکر رود
فسخ دان در تازی و در پارسی شد تنگسار
ور رود در بستنی رسخ است در لفظ عرب
لیک اندر پارسی گویند ساک و سنگسار
آن علامت ها که در ره بر سر فرسنگها
برنهند از سنگ و چوب و گل بود فرسنگسار
سنبل الطیب است آله تمر هندی انبله
بسدک، اکلیل الملک دان رجم باشد سنگسار