تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۳۴ - آمد آن حور و دست من بربست
آمد آن حور و دست من بربست
زده استادوار نیش به دست
زنخ او به دست بگرفتم
چون رگ دست من ز نیش بخست
گفت هشیار باش و آهسته
دست هر جا مزن چون مردم مست
گفتمش گر به دست بگرفتم
زنخ سادهٔ تو عذرم هست
زان که هنگام رگ زدن شرطست
گوی سیمین گرفتن اندر دست
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۳۵ - آمد آن رگ زن مسیح پرست
آمد آن رگ زن مسیح پرست
تیغ الماس گون گرفته به دست
کرسی افگند و بر نشست بر او
بازوی خواجهٔ عمید ببست
نیش درماند و گفت: «عز علی»
این چنین دست را نیابد خست
سر فرو برد و بوسه‌ای دادش
خون ببارید از دو دیده به طشت
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۳۸ - ای شده پیر و عاجز و فرتوت
ای شده پیر و عاجز و فرتوت
مانده در کار خویشتن مبهوت
داده عمر عزیز خویش به باد
شده راضی ز عیش خویش به قوت
متردد میان جبر و قدر
غافل از عین عزت جبروت
ملکوت جهان نخست بدان
پس خبر ده ز مالک ملکوت
مگذر از حکم «آیةالکرسی»
سنگ بفگن چو یافتی یاقوت
آل موسی و آل هارون را
چون ز لاهوت دان جدا ناسوت
نشنیدی که چون نهان گردد
سر حق با سکینه در تابوت
جز سنایی که داند این حکمت
با چنین حکمت سخن مسکوت
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۴۰ - ای دل نیک مذهب و منهاج
ای دل نیک مذهب و منهاج
به تو اسرار هر دلی محتاج
بر فلکها به کشف ماه ترا
از حقیقت منازل و ابراج
مبطلم گشت از حقیقت حق
در ظهور نمایش معراج
متواریست وقت شاد مباش
ایمن از قبض و مکر و استدراج
بر گذرگاه باز روز شکار
آمن از قبض کی بود دراج
روز روشن منورست ولیک
در پی اوست ظلمت شب داج
یاد کن ای سنایی از اول
گر چه بر بد ترا نهاد مزاج
آخر تست جیفهٔ مطروح
اول تست نطفهٔ امشاج
گر هوایی مطهری ز صفات
ور خرابی مسلمی ز خراج
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۴۳ - بی‌طمع باش اگر همی خواهی
بی‌طمع باش اگر همی خواهی
تا نیفتی ز پایهٔ امجاد
زان که چون مرغ دشتی ز ره طمع
کرد آهنگ دانهٔ صیاد
ناشده حلق او چو حلقهٔ دام
همچو حرف طمع شدش ابعاد
که مصاریع گنج خانهٔ فضل
در کف مالکست یا حماد
راه رو تا به عقل بشناسی
خاک زرگر ز خانهٔ حداد
گر نخواهی ز نرگس و لاله
چهره گه زرد و گه سیه چو مداد
در جهان همچو سوسن عاشق
چهره زیبنده باش و طبع آزاد
زندگی ضعف یک دو روزهٔ تو
آتش فتنه در جهان افتاد
تا ابد بیش ذات پاک ترا
از جهان هیچ کار بد مرساد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۴۵ - گر چه شمشیر حیدر کرار
گر چه شمشیر حیدر کرار
کافران کشت و قلعه‌ها بگشاد
تا سه تا نان نداد در حق او
هفده آیت خدای نفرستاد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۴۶ - من نگویم که قاسم‌الارزاق
من نگویم که قاسم‌الارزاق
نعمت داده از تو بستاناد
بلکه گویم که هیچ بخرد را
حاجتومند تو نگرداناد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۵۱ - ای که از بهر خدمت در تو
ای که از بهر خدمت در تو
بست دولت میان و کام گذارد
پیش از آن کم زمانه آش کند
فضل کن سیدی فرست آن آرد
هر که از دیدن تو خرم نیست
باد در گوش گیر و در دل کارد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۵۳ - چون ز بد گوی من سخن شنوی
چون ز بد گوی من سخن شنوی
بر تو تهمت نهم ز روی خرد
گویم ار تو نبودیی خرسند
او مرا پیش تو نگفتی بد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۵۵ - صدر اسلام زنده گشت و نمرد
صدر اسلام زنده گشت و نمرد
گر چه صورت به خاک تیره سپرد
در جهان بزرگ ساخت مکان
هم بخردان گذاشت عالم خرد
پس تو گویی که مرثیت گویش
زنده را مرثیت که یارد برد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۵۷ - در مدح مسعود سعد سلمان: ای عمیدی که باز غزنین را
ای عمیدی که باز غزنین را
سیرت و صورتت چو بستان کرد
باز عکس جمال گلفامت
حجرهٔ دیده را گلستان کرد
باز نطق زبان در بارت
صدف عقل را در افشان کرد
خاطر دوربین روشن تو
عیب را پیش عقل عنوان کرد
خاطر دور یاب کندورت
عفو را بارگیر عصیان کرد
آنچه در طبع خلق خلق تو کرد
بر چمن ابرهای نیسان کرد
و آنچه در گوش شاه شعرت خواند
در صدف قطره‌های باران کرد
چون بدید این رهی که گفتهٔ تو
کافران را همی مسلمان کرد
کرد شعر جمیل تو جمله
چون نبی را گزیده عثمان کرد
چون ولوع جهان به شعر تو دید
عقل او گرد طبع جولان کرد
شعرها را به جمله در دیوان
چون فراهم نهاد دیوان کرد
دفتر خویش را ز نقش حروف
قایل عقل و قابل جان کرد
تا چو دریای موج‌زن سخنت
در جهان در و گوهر ارزان کرد
چون یکی درج ساخت پر گوهر
عجز دزدان برو نگهبان کرد
طاهر این حال پیش خواجه بگفت
خواجه یک نکته گفت و برهان کرد
گفت آری سنایی از سر جهل
با نبی جمع ژاژطیان کرد
در و خرمهره در یکی رشته
جمع کرد آنگهی پریشان کرد
دیو را با فرشته در یک جای
چون همه ابلهان به زندان کرد
خواجه طاهر چو این بگفت رهیت
خجلی شد که وصف نتوان کرد
لیک معذور دار از آنک مرا
معجز شعرهات حیران کرد
زانک بهر جواز شعر ترا
شعر هر شاعری که دستان کرد
بهر عشق پدید کردن خویش
خویشتن در میانه پنهان کرد
من چه دانم که از برای فروخت
آنک خود را نظیر حسان کرد
پس چو شعری بگفت و نیک آمد
داغ مسعود سعد سلمان کرد
شعر چون در تو حسود ترا
جگر و دل چو لعل و مرجان کرد
رو که در لفظ عاملان فلک
مر ترا جمع فضل وحدان کرد
سخن عذب سهل ممتنعت
بر همه شعر خواندن آسان کرد
هر ثنایی که گفتی اندر خلق
خلق و اقبال تو ترا آن کرد
چه دعا گویمت که خود هنرت
مر ترا پیشوای دو جهان کرد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۶۲ - در جواب هجای یکی از معاندان
سرخ گویی همیشه غر باشد
شبه از لعل پاکتر باشد
این چنین ژاژ نزد هر عاقل
سخنی سخت مختصر باشد
لعل مصنوع آفتاب بود
شیشه مصنوع شیشه‌گر باشد
سرخ اگر نیست پس بر هر عقل
سخن مرتضا دگر باشد
چون به یک جای رسته سرخ و سیاه
سرخ پیوسته بر زبر باشد
من چه گویم که خود به هر مکتب
کودکان را ازین خبر باشد
چون که سرخ‌ست اصل عمر به دوست
جایش اندر دل و جگر باشد
چون سیه گشت هم درین دو مکان
اصل دیوانگی و شر باشد
زیر لعلست لاله را سیهی
دودکی خوشتر از شرر باشد
علم صبح سرخ آمد از آنک
بر سپاه شبش ظفر باشد
سیهی بی‌نهاد و بی‌معنی
زان ز تو خلق بر حذر باشد
نزد ما این چنین سیه که تویی
مرد نبود که ... خر باشد
روز کزین فعل زشت روز قضا
نامت از تو سیاه‌تر باشد
پشک چون تو بود چو خشک شود
مشک چون من بود چو تر باشد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۶۳ - هیچ کس نیست کز برای سه دال
هیچ کس نیست کز برای سه دال
چون سکندر سفرپرست نشد
پایها سست کرد و از کوشش
دولت و دین و دل به دست نشد
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۶۴ - از جواب و سوال ما دانی
از جواب و سوال ما دانی
شاید ار زیر کی فرو ماند
گرد گفت محال را چه عجب
کاینهٔ عقل را بپوشاند
زان که خورشید را ز بینش چشم
ذره‌ای ابر تیره گرداند
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۶۶ - خواجگانی که اندرین حضرت
خواجگانی که اندرین حضرت
خویشتن محتشم همی دارند
آن نکوتر که خادمان نخرند
حرم اندرحرم همی دارند
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۶۷ - دل منه با زنان از آنکه زنان
دل منه با زنان از آنکه زنان
مرد را کوزهٔ فقع سازند
تا بود پر زنند بوسه بر آن
چون تهی شد ز دست بندازند
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۶۸ - خادمان را ز بهر آن بخرند
خادمان را ز بهر آن بخرند
تا به رخسارشان فرو نگرند
«لا الی هولاء» نه مرد و نه زن
بین ذالک نه ماده و نه نرند
جای ایشان شدست هند و عجم
لاجرم هر دو جا به دردسرند
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۶۹ - منشین با بدان که صحبت بد
منشین با بدان که صحبت بد
گر چه پاکی ترا پلید کند
آفتاب ار چه روشن‌ست او را
پاره‌ای ابر ناپدید کند
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۷۰ - دوستی گفت صبر کن زیراک
دوستی گفت صبر کن زیراک
صبر کار تو خوب زود کند
آب رفته به جوی باز آید
کارها به از آنکه بود کند
گفتم ار آب رفته باز آید
ماهی مرده را چه سود کند
سنایی غزنوی : قصاید و قطعات
شماره ۷۱ - ای سنایی کسی به جد و به جهد
ای سنایی کسی به جد و به جهد
سر گری را سخن‌سرای کند
یا کسی در هوا به زور و به قهر
پشه را با شه یا همای کند
من چو چنگش به چنگ و طرفه‌تر آنک
او ز من ناله همچو نای کند
باز رفتن بر اشترست ولیک
نالهٔ بیهده درای کند
نه شکرخای نیست در عالم
که کسی یار چرم خای کند
لاجرم دل بسوخت گر او را
دل همی نام دلربای کند
کافر ار سوخته شود چه عجب
چون همی نام بت خدای کند
پس چو دون پروریست پیشهٔ او
ز چه رو او سوی تو رای کند
کانچه خلقان به زیر پای کنند
او همی بر کنار جای کند
کی سر صحبت سران دارد
آنکه پیوسته کار پای کند