تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظام قاری : قطعات
شماره ۶ - فارغی ای جیب اطلس کز برت کیف عبیر
فارغی ای جیب اطلس کز برت کیف عبیر
ناکه انگیز دغباری چون زمیدان گرد کرد
ار خشم رخت زنان میبرد در تالان مغل
و ز سر غیرت نظر در بقچه اش میکرد کرد
هر توانگر کوشکم بگزید بر سنجاب دی
چون بمرد آن پنبه دزد پاچه در نامرد مرد
جبه از پنبه و صوف و سقرلاط و برک
هر که دارد در زمستان جان ز دست برد
دل زرخت زخم خورده داشت خود دردی کهن
در لباسم باز روغن ریخت با آن درد درد
ناکه انگیز دغباری چون زمیدان گرد کرد
ار خشم رخت زنان میبرد در تالان مغل
و ز سر غیرت نظر در بقچه اش میکرد کرد
هر توانگر کوشکم بگزید بر سنجاب دی
چون بمرد آن پنبه دزد پاچه در نامرد مرد
جبه از پنبه و صوف و سقرلاط و برک
هر که دارد در زمستان جان ز دست برد
دل زرخت زخم خورده داشت خود دردی کهن
در لباسم باز روغن ریخت با آن درد درد
نظام قاری : قطعات
شماره ۸ - در مزاد رخت دلالان منادی میرنند
در مزاد رخت دلالان منادی میرنند
بشنوید ای تاجران صوف و دیبا بشنوید
پیشوازی نرمدست از بقچه غایب شده
تا نپوشانید این حق و بباطل مگروید
آسیتنی پهن و برهاتنک و دامانی فراخ
زر بسی پنهان بجیبش غافل از وی نغنوید
آستر والا فراویزش خشیشی دگمه در
تیر گرزو چاک پس دارد بر و واقف شوید
هر که میآرد نشان او را کله واری رسد
جامه پوشانرا کنید آگاه حالی زین نوید
ارغوانی روی او بطانه اش گلگون بود
گربیا بندش بجامه خانه قاری دوید
هان میفتید از بر این قصه تا کهنه شود
ورنه هر ساعت بدیوان در عقوبات نوید
بشنوید ای تاجران صوف و دیبا بشنوید
پیشوازی نرمدست از بقچه غایب شده
تا نپوشانید این حق و بباطل مگروید
آسیتنی پهن و برهاتنک و دامانی فراخ
زر بسی پنهان بجیبش غافل از وی نغنوید
آستر والا فراویزش خشیشی دگمه در
تیر گرزو چاک پس دارد بر و واقف شوید
هر که میآرد نشان او را کله واری رسد
جامه پوشانرا کنید آگاه حالی زین نوید
ارغوانی روی او بطانه اش گلگون بود
گربیا بندش بجامه خانه قاری دوید
هان میفتید از بر این قصه تا کهنه شود
ورنه هر ساعت بدیوان در عقوبات نوید
نظام قاری : قطعات
شماره ۱۳ - در جهان هر خلعتی زیبنده شخصی را بود
نظام قاری : فردیات
شماره ۱۷ - آستین را از نمد میبر بسرمی نه چو تاج
نظام قاری : فردیات
شماره ۲۹ - جبه پر پنبه تابستان چو پوشم عیب نیست
نظام قاری : فردیات
شماره ۳۳ - کودک درزی که داری چشمه سوزن دهان
نظام قاری : فردیات
شماره ۳۶ - گرد دستار دمشقی کرد اگر دانسته
نظام قاری : فردیات
شماره ۵۱ - ای که خواهی با وجود من کنی بافندگی
میرزا حبیب خراسانی : قصاید
شماره ۳ - شیخ و سالوسم ولی ساغر کشی کار من است
شیخ و سالوسم ولی ساغر کشی کار من است
صد هزاران فتنه در هر پیچ دستار من است
هر کجا ترکی قدح کش هر کجا شوخی ظریف
در همه شهر از بتان از جان و دل یار من است
من سخن دانم نه شعر و شاعری کار من است
موسی جانم که سحر و ساحری عار من است
من درخت حکمتم رسته ز خاک جنتم
غرس دست وحدتم عالم برو بار من است
بوحنیفه در اصول و شافعی اندر فروع
بوعلی در فسلفه شاگرد تکرار من است
هم فلاطون هم ارسطو هم ابقراط حکیم
وقت تدقیق و تامل نقش دیوار من است
ثقب لؤلؤ میکنم هر شب به الماس نظر
شب چه گردد تیره وقت روز و بازار من است
آنکه ننموده است دست انس و جانش طمث و لمس
در حقیقت حاصل افکار ابکار من است
گر بمیرم جان من باقیست در جسم سخن
کانتشار روح در آیات و آثار من است
آب حیوانست جاری از ینابیع قلم
یا مضامین حکم در طی اشعار من است
غصن نطق است و بدیهه خاطر و رشح قلم
آنکه چون آب روان جاری زانهار من است
نقض و ابرام مسائل حل اشکال علوم
سر بسر مستدرک از اقرار و انکار من است
رند و زاهد شیخ و صوفی مسلم و ترسا و گبر
هر که بینی عاشق گفتار و کردار من است
نی بتقلیدات عادی بل بتحقیق نظر
دین پاک احمد مختار مختار من است
دارم از هر مذهبی بالجمله نیکو اطلاع
لیکم آیین مذهب اسلاف احرار من است
صد هزاران فتنه در هر پیچ دستار من است
هر کجا ترکی قدح کش هر کجا شوخی ظریف
در همه شهر از بتان از جان و دل یار من است
من سخن دانم نه شعر و شاعری کار من است
موسی جانم که سحر و ساحری عار من است
من درخت حکمتم رسته ز خاک جنتم
غرس دست وحدتم عالم برو بار من است
بوحنیفه در اصول و شافعی اندر فروع
بوعلی در فسلفه شاگرد تکرار من است
هم فلاطون هم ارسطو هم ابقراط حکیم
وقت تدقیق و تامل نقش دیوار من است
ثقب لؤلؤ میکنم هر شب به الماس نظر
شب چه گردد تیره وقت روز و بازار من است
آنکه ننموده است دست انس و جانش طمث و لمس
در حقیقت حاصل افکار ابکار من است
گر بمیرم جان من باقیست در جسم سخن
کانتشار روح در آیات و آثار من است
آب حیوانست جاری از ینابیع قلم
یا مضامین حکم در طی اشعار من است
غصن نطق است و بدیهه خاطر و رشح قلم
آنکه چون آب روان جاری زانهار من است
نقض و ابرام مسائل حل اشکال علوم
سر بسر مستدرک از اقرار و انکار من است
رند و زاهد شیخ و صوفی مسلم و ترسا و گبر
هر که بینی عاشق گفتار و کردار من است
نی بتقلیدات عادی بل بتحقیق نظر
دین پاک احمد مختار مختار من است
دارم از هر مذهبی بالجمله نیکو اطلاع
لیکم آیین مذهب اسلاف احرار من است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳ - جوهر قدسی، نهفته رخ در آب و گل چرا
جوهر قدسی، نهفته رخ در آب و گل چرا
مرغ روحانی، به تیغ دیو و دد بسمل چرا
قلب مومن عرش رحمن است و منزلگاه حق
خیل شیطان را بناحق ره در این منزل چرا
محفل قدس و مقام انس و مرآت شهود
صورت وهم و هوارا جادر این محفل چرا
تکیه زن بر مسند جم ناسزوار اهرمن
جلوه گر در صورت حق معنی باطل چرا
چون بامر حق بود ادبار و اقبال عقول
آن یکی مدبر چرا وان دیگری مقبل چرا
آشنایان معانی غرقه در دریا و ما
مانده از صورت پرستی بر لب ساحل چرا
شیخ را از گفتگو چون مطلبی حاصل نشد
دعوی بیهوده و تطویل لاطائل چرا
ناقصی کامل نگشت و سالکی واصل نشد
حرف بیمعنی چرا تکرار بیحاصل چرا
مرغ روحانی، به تیغ دیو و دد بسمل چرا
قلب مومن عرش رحمن است و منزلگاه حق
خیل شیطان را بناحق ره در این منزل چرا
محفل قدس و مقام انس و مرآت شهود
صورت وهم و هوارا جادر این محفل چرا
تکیه زن بر مسند جم ناسزوار اهرمن
جلوه گر در صورت حق معنی باطل چرا
چون بامر حق بود ادبار و اقبال عقول
آن یکی مدبر چرا وان دیگری مقبل چرا
آشنایان معانی غرقه در دریا و ما
مانده از صورت پرستی بر لب ساحل چرا
شیخ را از گفتگو چون مطلبی حاصل نشد
دعوی بیهوده و تطویل لاطائل چرا
ناقصی کامل نگشت و سالکی واصل نشد
حرف بیمعنی چرا تکرار بیحاصل چرا
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۵ - سالها بر کف گرفتم سبحه ی صد دانه را
سالها بر کف گرفتم سبحه ی صد دانه را
تا ببندم زین فسون پای دل دیوانه را
سبحه ی صد دانه چون کار مرا آسان نکرد
کرد باید جستجو آن گوهر یک دانه را
سخت سست و ناتوان گشتم مگر نیرو دهد
قوت بازوی مردان همت مردانه را
برفروز از می چراغی، من ز مسجد نیمه شب
آمدم بیرون و گم کردم ره میخانه را
ساقی از درد قدح ما را نصیبی بخش نیز
چون رسد نوبت به پایان گردش پیمانه را
ما گدایان را طفیل خویش از این خوان کرم
قسمتی ده، میشناسی گر تو صاحبخانه را
کعبه را بتخانه کردم من، تو ای دست خدا
آستینی برفشان و کعبه کن بتخانه را
واعظا افسانه کمتر گو که من از دایه نیز
در زمان کودکی بشنیدم این افسانه را
تا ببندم زین فسون پای دل دیوانه را
سبحه ی صد دانه چون کار مرا آسان نکرد
کرد باید جستجو آن گوهر یک دانه را
سخت سست و ناتوان گشتم مگر نیرو دهد
قوت بازوی مردان همت مردانه را
برفروز از می چراغی، من ز مسجد نیمه شب
آمدم بیرون و گم کردم ره میخانه را
ساقی از درد قدح ما را نصیبی بخش نیز
چون رسد نوبت به پایان گردش پیمانه را
ما گدایان را طفیل خویش از این خوان کرم
قسمتی ده، میشناسی گر تو صاحبخانه را
کعبه را بتخانه کردم من، تو ای دست خدا
آستینی برفشان و کعبه کن بتخانه را
واعظا افسانه کمتر گو که من از دایه نیز
در زمان کودکی بشنیدم این افسانه را
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۰ - روز و شب در حسرت و اندوه تیماری چرا
روز و شب در حسرت و اندوه تیماری چرا
وز غم و فکر ریاست سخت بیماری چرا
روز و شب در فکر گرد آوردن خیل مرید
همچنین دل خسته و رنجوری و زاری چرا
چون مسلمانی به معنی عین بی آزاری است
شیخ الاسلاما تو چند بن مردم آزاری چرا
بندگی بیزاری از خلق است ای شیخ کبیر
بنده ی خلقی و از حق سخت بیزاری چرا
از خدا کردی فراموش ای فقیه ذوفنون
روز و شب در فکر درس و بحث و تکراری چرا
شب حریف باده نوش و صبح شیخ خرقه پوش
شیخنا بالله چنین وارونه کرداری چرا
صبحدم در خدمت سالوس و تزویر و ریا
نیمه شب با لعبت کشمیر و فرخاری چرا
روز روشن در صف اهل تقدس پیشوا
شام تاری بر در دکان خماری چرا
وز غم و فکر ریاست سخت بیماری چرا
روز و شب در فکر گرد آوردن خیل مرید
همچنین دل خسته و رنجوری و زاری چرا
چون مسلمانی به معنی عین بی آزاری است
شیخ الاسلاما تو چند بن مردم آزاری چرا
بندگی بیزاری از خلق است ای شیخ کبیر
بنده ی خلقی و از حق سخت بیزاری چرا
از خدا کردی فراموش ای فقیه ذوفنون
روز و شب در فکر درس و بحث و تکراری چرا
شب حریف باده نوش و صبح شیخ خرقه پوش
شیخنا بالله چنین وارونه کرداری چرا
صبحدم در خدمت سالوس و تزویر و ریا
نیمه شب با لعبت کشمیر و فرخاری چرا
روز روشن در صف اهل تقدس پیشوا
شام تاری بر در دکان خماری چرا
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۱۴ - شیخنا تا کی گرانتر میکنی عمامه را
شیخنا تا کی گرانتر میکنی عمامه را
تا کنی هنگام دعوت گرمتر هنگامه را
رشته ی تحت الحنک بر چین که وقت صید نیست
در ره خاصان منه ای شیخ دام عامه را
صید عنقا می نشاید کرد با بال مگس
دانش آموزی نیارد مکتبی علامه را
افکنی در پیش و پس تا کی به صید خرمگس
ان کبیر الهامه را وان قصیر القامه را
تامی آلوده نگردد دامنت، چون بگذری
در خرابات مغان ای شیخ برچین جامه را
میکنی تفسیر قرآن با همه زرق و نفاق
تا به کی زحمت دهی این آسمانی نامه را
تا کنی هنگام دعوت گرمتر هنگامه را
رشته ی تحت الحنک بر چین که وقت صید نیست
در ره خاصان منه ای شیخ دام عامه را
صید عنقا می نشاید کرد با بال مگس
دانش آموزی نیارد مکتبی علامه را
افکنی در پیش و پس تا کی به صید خرمگس
ان کبیر الهامه را وان قصیر القامه را
تامی آلوده نگردد دامنت، چون بگذری
در خرابات مغان ای شیخ برچین جامه را
میکنی تفسیر قرآن با همه زرق و نفاق
تا به کی زحمت دهی این آسمانی نامه را
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۲۹ - من خرابم شش جهت آباد باشد یا خراب
من خرابم شش جهت آباد باشد یا خراب
آرد گشتم من بگردد یا نگردد آسیاب
خواهم ایچشم جهان بین از تو یک دریا سرشک
تا بشویم هر چه خواندم از همه علم و کتاب
بوالعجب خوابی که میدانم بخوابستم ولی
ره به بیداری نیارم بردن از این طرفه خواب
چون نپردازم حساب خویشتن با خویشتن
من که می بینم بچشم خویشتن یوم الحساب
داوری دارم بسی با خویش ای داود وقت
داوری کن چون ترا داده است حق فصل الخطاب
خویش را از خویش بشکن تا شوی ای قطره بحر
از تهی مغزی چرائی باد در سر چون حباب
آرد گشتم من بگردد یا نگردد آسیاب
خواهم ایچشم جهان بین از تو یک دریا سرشک
تا بشویم هر چه خواندم از همه علم و کتاب
بوالعجب خوابی که میدانم بخوابستم ولی
ره به بیداری نیارم بردن از این طرفه خواب
چون نپردازم حساب خویشتن با خویشتن
من که می بینم بچشم خویشتن یوم الحساب
داوری دارم بسی با خویش ای داود وقت
داوری کن چون ترا داده است حق فصل الخطاب
خویش را از خویش بشکن تا شوی ای قطره بحر
از تهی مغزی چرائی باد در سر چون حباب
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۳ - ایکه گوئی شاه خوبانرا وفائی نیست، هست
ایکه گوئی شاه خوبانرا وفائی نیست، هست
ویکه گوئی درد هجران را دوائی نیست، هست
ایکه گوئی خضر و اسکندر همه افسانه بود
در جهان سرچشمه آب بقائی نیست، هست
اینهمه رخشنده گوهر از کجا گردد پدید
در جهان گوئی اگر بحر صفائی نیست، هست
بس گهر شد سنگ و زر شد خاک و تن شد جان پاک
شمس معنی را مگو نور و ضیائی نیست، هست
بس فقیر آمد توانگر بس گدا شد پادشاه
شاه جانها رامگو جودو عطائی نیست، هست
دوش در گوش دلم گفتا سروش ای دل مگو
شاه را چشم عنایت با گدائی نیست، هست
گر تو زر صافی بیغش ندیدی در جهان
از ره باطل چه گوئی کیمیائی نیست، هست
این شهیدان را که اندر زیر تیغش بسملند
از لب لعلش مفرما خون بهائی نیست، هست
ویکه گوئی درد هجران را دوائی نیست، هست
ایکه گوئی خضر و اسکندر همه افسانه بود
در جهان سرچشمه آب بقائی نیست، هست
اینهمه رخشنده گوهر از کجا گردد پدید
در جهان گوئی اگر بحر صفائی نیست، هست
بس گهر شد سنگ و زر شد خاک و تن شد جان پاک
شمس معنی را مگو نور و ضیائی نیست، هست
بس فقیر آمد توانگر بس گدا شد پادشاه
شاه جانها رامگو جودو عطائی نیست، هست
دوش در گوش دلم گفتا سروش ای دل مگو
شاه را چشم عنایت با گدائی نیست، هست
گر تو زر صافی بیغش ندیدی در جهان
از ره باطل چه گوئی کیمیائی نیست، هست
این شهیدان را که اندر زیر تیغش بسملند
از لب لعلش مفرما خون بهائی نیست، هست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۵ - بندگی در کوی عشق از پادشاهی خوش تر است
بندگی در کوی عشق از پادشاهی خوش تر است
بستگی صدره در این دام از رهایی خوش تر است
تجربتها کردم از روی حقیقت چند بار
دلق درویشی ز تاج پادشاهی خوش تر است
یک نظر در باده صافی کن و در جام می
تا ببینی بیخودی از خودنمایی خوش تر است
ذوق شبهای دراز و ناله های جانگداز
گر چشی، دانی که از شاهی گدایی خوش تر است
دست و پا فرسودن است این سعی باحکم قضا
بسته تقدیر را بی دست و پایی خوش تر است
این جهان و زادگانش هر چه دیدم بی وفا است
لاجرم با بی وفایان بی وفایی خوش تر است
بستگی صدره در این دام از رهایی خوش تر است
تجربتها کردم از روی حقیقت چند بار
دلق درویشی ز تاج پادشاهی خوش تر است
یک نظر در باده صافی کن و در جام می
تا ببینی بیخودی از خودنمایی خوش تر است
ذوق شبهای دراز و ناله های جانگداز
گر چشی، دانی که از شاهی گدایی خوش تر است
دست و پا فرسودن است این سعی باحکم قضا
بسته تقدیر را بی دست و پایی خوش تر است
این جهان و زادگانش هر چه دیدم بی وفا است
لاجرم با بی وفایان بی وفایی خوش تر است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۳۶ - نیمه رفت از شب اکنون هیچ کس بیدار نیست
نیمه رفت از شب اکنون هیچ کس بیدار نیست
فرصتی بهتر مرا زین نیمه از دیدار نیست
گفت سیاحی که من دیدم همه روی زمین
گوشه ی امنی به جز در خانه ی خمار نیست
گر دیاری هست ویران است غیر از کوی یار
ورنه در دار جهان دیدم یکی دیار نیست
حائل و دیوار بسیار است اندر شهر تن
لیک در شهر دل و جان حائل و دیوار نیست
در فنای خویشتن کس را نمی باید دلیل
خانه را اندر خرابی حاجت معمار نیست
دل به در بردن ز دست دوست بس مشکل بود
لیک جان دادن به پای او بسی دشوار نیست
دیدم اندر دیر و مسجد صحبت شیخ و کشیش
جز متاع خود فروشی بر سر بازار نیست
پیر میخوران همه رفتار و گفتارش یکی است
گر موافق شیخ را کردار با گفتار نیست
فرصتی بهتر مرا زین نیمه از دیدار نیست
گفت سیاحی که من دیدم همه روی زمین
گوشه ی امنی به جز در خانه ی خمار نیست
گر دیاری هست ویران است غیر از کوی یار
ورنه در دار جهان دیدم یکی دیار نیست
حائل و دیوار بسیار است اندر شهر تن
لیک در شهر دل و جان حائل و دیوار نیست
در فنای خویشتن کس را نمی باید دلیل
خانه را اندر خرابی حاجت معمار نیست
دل به در بردن ز دست دوست بس مشکل بود
لیک جان دادن به پای او بسی دشوار نیست
دیدم اندر دیر و مسجد صحبت شیخ و کشیش
جز متاع خود فروشی بر سر بازار نیست
پیر میخوران همه رفتار و گفتارش یکی است
گر موافق شیخ را کردار با گفتار نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۴۷ - چهر حق را جلوه اندر کعبه و میخانه نیست
چهر حق را جلوه اندر کعبه و میخانه نیست
گر بود جز در دلی آشفته و دیوانه نیست
ورد صبح و شام زاهد را اثر نبود اگر
هست تاثیری بجز در ناله مستانه نیست
بر در شاهان چه پوئی؟ از گدایان جو مراد
گنج از آبادی چه جوئی؟ جز که در ویرانه نیست
قاف عنقا را همه افسانه و هم و خیال
چند گوئی؟ گفته دانشوران افسانه نیست
یاوه پوئی تابکی از بهر راحت در جهان
راحتی گر هست جز در ساحت میخانه نیست
درد اگر داری برو گام از پی مردان بزن
توشه این ره بجز یک همت مردانه نیست
گر بود جز در دلی آشفته و دیوانه نیست
ورد صبح و شام زاهد را اثر نبود اگر
هست تاثیری بجز در ناله مستانه نیست
بر در شاهان چه پوئی؟ از گدایان جو مراد
گنج از آبادی چه جوئی؟ جز که در ویرانه نیست
قاف عنقا را همه افسانه و هم و خیال
چند گوئی؟ گفته دانشوران افسانه نیست
یاوه پوئی تابکی از بهر راحت در جهان
راحتی گر هست جز در ساحت میخانه نیست
درد اگر داری برو گام از پی مردان بزن
توشه این ره بجز یک همت مردانه نیست
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۵۰ - دوش با یک جام می ساقی خرابم کرده است
دوش با یک جام می ساقی خرابم کرده است
نیز آباد از یکی جام شرابم کرده است
در حساب عاقلان از من بود دیوانه تر
پیر دانشمند، اگر عاقل خطابم کرده است
پوستها از سر کشیدستم چو گردون روز حشر
دست قدرت تا چنین لب لبابم کرده است
موج این دریای هستی صد هزاران بار بیش
قطره ام کرده است و باز از نو حبابم کرده است
صد هزاران سبحه و پیمانه از آب و گلم
کرده افزون بار دیگر خاک و آبم کرده است
هدهد جانم که از تخت سلیمان غائبم
صحبت ناجنس را سجن عذابم کرده است
باز سلطانم که در ویرانه جغد آمدم
آتش هجز از غم و حسرت کبابم کرده است
یک کتابی باده ام پیمود پیر میفروش
در حقیقت واقف از سر کتابم کرده است
شاهم و شهزاده، لیکم جادو و افسون دیو
در طلسم افکند وز غفلت بخوابم کرده است
میکنم از نو بنا دیری بکوی میفروش
شیخ و زاهد چون ز مسجد ردبابم کرده است
نیز آباد از یکی جام شرابم کرده است
در حساب عاقلان از من بود دیوانه تر
پیر دانشمند، اگر عاقل خطابم کرده است
پوستها از سر کشیدستم چو گردون روز حشر
دست قدرت تا چنین لب لبابم کرده است
موج این دریای هستی صد هزاران بار بیش
قطره ام کرده است و باز از نو حبابم کرده است
صد هزاران سبحه و پیمانه از آب و گلم
کرده افزون بار دیگر خاک و آبم کرده است
هدهد جانم که از تخت سلیمان غائبم
صحبت ناجنس را سجن عذابم کرده است
باز سلطانم که در ویرانه جغد آمدم
آتش هجز از غم و حسرت کبابم کرده است
یک کتابی باده ام پیمود پیر میفروش
در حقیقت واقف از سر کتابم کرده است
شاهم و شهزاده، لیکم جادو و افسون دیو
در طلسم افکند وز غفلت بخوابم کرده است
میکنم از نو بنا دیری بکوی میفروش
شیخ و زاهد چون ز مسجد ردبابم کرده است
میرزا حبیب خراسانی : غزلیات
شماره ۶۱ - شیخ و زاهد دوش اگر منع از شرابم کرده است
شیخ و زاهد دوش اگر منع از شرابم کرده است
ساقی از یک جام می امشب خرابم کرده است
راست گفته است، از حدیث راست رنجیدن خطا است
شیخنا زندیق و ملحد، گر خطابم کرده است
گر مرا رسوای عالم کرد عشقش باک نیست
دامنی تر بوده ام بر آفتابم کرده است
عقل و دانش را نثار راه مجنون کرده ام
از سگان کوی لیلی چون حسابم کرده است
صحبت شیخ ایمنم کرد از عذاب روز حشر
حق چو در دنیا بدین دوزخ عذابم کرده است
نیست بر حکم حق ای زاهد سزاوار اعتراض
در خرابات مغان گر فتح بابم کرده است
مینهد هر شب سبو پیر خراباتم بدوش
بهر این خدمت ز رندان انتخابم کرده است
از حرم گر سوی دیرم برد پیر میفروش
ره نمائی از خطا سوی صوابم کرده است
ساقی از یک جام می امشب خرابم کرده است
راست گفته است، از حدیث راست رنجیدن خطا است
شیخنا زندیق و ملحد، گر خطابم کرده است
گر مرا رسوای عالم کرد عشقش باک نیست
دامنی تر بوده ام بر آفتابم کرده است
عقل و دانش را نثار راه مجنون کرده ام
از سگان کوی لیلی چون حسابم کرده است
صحبت شیخ ایمنم کرد از عذاب روز حشر
حق چو در دنیا بدین دوزخ عذابم کرده است
نیست بر حکم حق ای زاهد سزاوار اعتراض
در خرابات مغان گر فتح بابم کرده است
مینهد هر شب سبو پیر خراباتم بدوش
بهر این خدمت ز رندان انتخابم کرده است
از حرم گر سوی دیرم برد پیر میفروش
ره نمائی از خطا سوی صوابم کرده است