تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
جیحون یزدی : قصاید
شمارهٔ ۱۰۴ - تغزلی است دراستقبال حکیم عنصری
ایکه نرخ بوسه ات بر ما بنقد جان کنی
جان گران شد یا که خواهی بوسه را ارزان کنی
ظلم برکتان کند مه لیکن ای نازک بدن
تو همان ماهی که بر خود ظلم از کتان کنی
تا کی از چوگان زلف وگوی سیمین ذقن
همچو طفلم فتنه بر این گوی و آن چوگان کنی
گه از آن گو خم نمائی قامتم چوگان صفت
گه بدین چوگان مرا چون گوی سرگردان کنی
چند برقصدم خدنگ رشک رانی ازکمان
پس بکام غیر ایما زابروی و مژگان کنی
گه بعشوه زآن خدنگم گوش مالی چون کمان
گه بغمزه زاین کمانم کارصد پیکان کنی
وقتی اربنمائی از دندان و لب مرجان و در
خواهی ازحسرت لبم را رنجه از دندان کنی
گه از آن مرجانم از چشم افکنی در خوشاب
گه از این درم بدل خونابه چون مرجان کنی
ای بهارستان عاشق ایکه با آن چهر و چشم
محفلم از لاله و نرگس بهارستان کنی
گه از آن نرگس چو لاله سازیم دل داغدار
گه بر این لاله چو دیده نرگسم حیران کنی
جان گران شد یا که خواهی بوسه را ارزان کنی
ظلم برکتان کند مه لیکن ای نازک بدن
تو همان ماهی که بر خود ظلم از کتان کنی
تا کی از چوگان زلف وگوی سیمین ذقن
همچو طفلم فتنه بر این گوی و آن چوگان کنی
گه از آن گو خم نمائی قامتم چوگان صفت
گه بدین چوگان مرا چون گوی سرگردان کنی
چند برقصدم خدنگ رشک رانی ازکمان
پس بکام غیر ایما زابروی و مژگان کنی
گه بعشوه زآن خدنگم گوش مالی چون کمان
گه بغمزه زاین کمانم کارصد پیکان کنی
وقتی اربنمائی از دندان و لب مرجان و در
خواهی ازحسرت لبم را رنجه از دندان کنی
گه از آن مرجانم از چشم افکنی در خوشاب
گه از این درم بدل خونابه چون مرجان کنی
ای بهارستان عاشق ایکه با آن چهر و چشم
محفلم از لاله و نرگس بهارستان کنی
گه از آن نرگس چو لاله سازیم دل داغدار
گه بر این لاله چو دیده نرگسم حیران کنی
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۲ - وله
اینکه با چهر تو چون سحر مبین است آفتاب
در پناه خال هندویت مکین است آفتاب
زلف زنار ترا بسته بچین است آفتاب
ازلبت همسایه باروح الامین است آفتاب
یا که مرآت رخ جان آفرین است آفتاب
ای میانت درکمر همچون زیان اندر بسود
وان کمرگر ازمیانت کاست برحسنت فزود
صولجان زلفت ازخورگوی زیبائی ربود
گوئی از عشق مه روی تو بر چرخ کبود
عاشقی رخ زرد و خاکسترنشین است آفتاب
هجر زلف پرده سازت شد چو دلرا پرده سوز
رفت عمری بس دراز و من گرفتارم هنوز
تا خطت ننگیخته خرمن زشب برگرد روز
دارم از ماهیت خورشکی ایمه رخ فروز
وآنکه استدلال کن کزما وطین است آفتاب
زاهدی کز چشم شوخت رمزی از مستی شنفت
با مژه خام ره میخانه را از وجد رفت
ایکمانکش طاق ابرویت بتیر غمزه جفت
دوش خواندم آفتابت عقل روشن رای گفت
کی چو آنمه سست مهر و سخت کین است آفتاب
تانه گرد راهت اندر دامنی منزل کند
هرکجا خاکیست چشمم زاشک حسرت گل کند
کو مرا بختی که بر سوی منت مایل کند
رخ بزلفت زابروان و مژه صید دل کند
وه که با تیر و کمان اندرکمین است آفتاب
ایکه مه بهر نثارت جان نهاده برطبق
گل به پیش چهر تو پیچده ازخجلت ورق
آب با اندام تو نتواند از صافی نطق
چون به می خوردن نشینی وز رخت خیزد عرق
هر دمت ازخرمن مه خوشه چین است آفتاب
ای روان افزا تکلم از لب چون قند تو
صد چو شیرین کوهکن از شور شکر خند تو
قصه ماه و قصب با عاشقان پیوند تو
آفتاب انوری لیکن کجا مانند تو
با قد سرو و رخ چون یاسمین است آفتاب
راستی زلف کجت نامد اگر دزدی دغل
پس چرا زان پاک رخ خورشید دارد در بغل
گرچه روی تو چو خورشید است درخوبی مثل
زآفتابت به نشاید خواند زیرا کز ازل
سایه پرورد خداوندی امین است آفتاب
آنکه در اخلاف آدم تا فلک دارد بیاد
خردسالی با خرد اینگونه از مادر نزاد
همچو بخت خود جوان اما بهر پیر اوستاد
ماه اقران ملجا ایران امین الملک راد
کز قبولش درکواکب بیقرین است آفتاب
شه بدین نوخیزی افزود ازسترگان جرگهش
زانکه توام زاده ای با بخت خود داند شهش
شه پرستیدن طریقش پارسائی شیمه اش
زاشتیاق سجده افلاک رفعت درگهش
پای تا سر روی و سر تا پا جبین است آفتاب
گرنه سطح کاخ او را پاسبانست آسمان
پس چرا از کهکشان بسته میانست آسمان
هر کجا قدر وی آنجا بی نشانست آسمان
آسمانش خوان اگر رکن زانست آسمان
آفتابش دان اگر قطب زمین است آفتاب
گرچه درعالم از او هر گوشه ملک معظمی است
لیک در ذاتش زدانش طرح دیگر عالمی است
زیر ظل رایتش هر دیو از حشمت جمی است
حلقه گردون بر انگشت جلالش خاتمی است
کز ازل آن طرفه خاتم را نگین است آفتاب
چون به کاری از رجال اقدام بر تدبیر شد
هر چه او فرمود تاج تارک تقدیر شد
تیر دوراندیش عزمش را قضا نخجیر شد
همچو کیهان سیر رایش ازچه عالمگیر شد
گرنه با آب ضمیر وی عجین است آفتاب
ایکه جز در فرض نتوان دید تمثال ترا
در شهود ازغیب فرآید همی فال ترا
ملک و ملت را زمام اندر کف اجلال ترا
خنگ صرصر پوی شهلان کوب اقبال ترا
چرخ زین شمسه ای قرپوس زین است آفتاب
از فروزان اختر تو کامگار است آسمان
وز طربزا دوره ات در افتخار است آسمان
صدره اندر چنگ یک حکمت دچار است آسمان
یسر افزا موکبت را در یسار است آسمان
یمن بخشا کوکبت را در یمین است آفتاب
اطلس گردون خیام شوکتت را دامنی است
آسمان انجم از زر نوالت مخزنی است
خلد و نیران مهر و قهرت را کهین پاداشنی است
ابلق چرخت در اصطبل غلامان توسنی است
کش ز بدو ماسوی داغ سرین است آفتاب
فراکلیل تو را با فرقدانست اقتران
فتح را برجنبش کلکت زجانست ارمغان
از وجودت بر روان کن فکانست امتنان
عیسی جاه تو را برآستانست آسمان
موسی جود تو را درآستین است آفتاب
با سفیران تو مه گم گشته پیکی راه جوی
نزد بوابت زحل دون پایه ای زارذال کوی
با ضمیرت آفتاب افسرده ای بیهوده پوی
باورش گر نیست بارای تو گردد روبروی
چند گویم آنچنان یا این چنین است آفتاب
داورا یکره گرم مهر تو نفزودی شعف
کین هفت اختر هزاران باره ام کردی تلف
زیبدار صد گونه جیحون را برافزائی شرف
شمس شیر رایتت راشش جهت اندر کنف
تا ممکن برسپهر چارمین است آفتاب
در پناه خال هندویت مکین است آفتاب
زلف زنار ترا بسته بچین است آفتاب
ازلبت همسایه باروح الامین است آفتاب
یا که مرآت رخ جان آفرین است آفتاب
ای میانت درکمر همچون زیان اندر بسود
وان کمرگر ازمیانت کاست برحسنت فزود
صولجان زلفت ازخورگوی زیبائی ربود
گوئی از عشق مه روی تو بر چرخ کبود
عاشقی رخ زرد و خاکسترنشین است آفتاب
هجر زلف پرده سازت شد چو دلرا پرده سوز
رفت عمری بس دراز و من گرفتارم هنوز
تا خطت ننگیخته خرمن زشب برگرد روز
دارم از ماهیت خورشکی ایمه رخ فروز
وآنکه استدلال کن کزما وطین است آفتاب
زاهدی کز چشم شوخت رمزی از مستی شنفت
با مژه خام ره میخانه را از وجد رفت
ایکمانکش طاق ابرویت بتیر غمزه جفت
دوش خواندم آفتابت عقل روشن رای گفت
کی چو آنمه سست مهر و سخت کین است آفتاب
تانه گرد راهت اندر دامنی منزل کند
هرکجا خاکیست چشمم زاشک حسرت گل کند
کو مرا بختی که بر سوی منت مایل کند
رخ بزلفت زابروان و مژه صید دل کند
وه که با تیر و کمان اندرکمین است آفتاب
ایکه مه بهر نثارت جان نهاده برطبق
گل به پیش چهر تو پیچده ازخجلت ورق
آب با اندام تو نتواند از صافی نطق
چون به می خوردن نشینی وز رخت خیزد عرق
هر دمت ازخرمن مه خوشه چین است آفتاب
ای روان افزا تکلم از لب چون قند تو
صد چو شیرین کوهکن از شور شکر خند تو
قصه ماه و قصب با عاشقان پیوند تو
آفتاب انوری لیکن کجا مانند تو
با قد سرو و رخ چون یاسمین است آفتاب
راستی زلف کجت نامد اگر دزدی دغل
پس چرا زان پاک رخ خورشید دارد در بغل
گرچه روی تو چو خورشید است درخوبی مثل
زآفتابت به نشاید خواند زیرا کز ازل
سایه پرورد خداوندی امین است آفتاب
آنکه در اخلاف آدم تا فلک دارد بیاد
خردسالی با خرد اینگونه از مادر نزاد
همچو بخت خود جوان اما بهر پیر اوستاد
ماه اقران ملجا ایران امین الملک راد
کز قبولش درکواکب بیقرین است آفتاب
شه بدین نوخیزی افزود ازسترگان جرگهش
زانکه توام زاده ای با بخت خود داند شهش
شه پرستیدن طریقش پارسائی شیمه اش
زاشتیاق سجده افلاک رفعت درگهش
پای تا سر روی و سر تا پا جبین است آفتاب
گرنه سطح کاخ او را پاسبانست آسمان
پس چرا از کهکشان بسته میانست آسمان
هر کجا قدر وی آنجا بی نشانست آسمان
آسمانش خوان اگر رکن زانست آسمان
آفتابش دان اگر قطب زمین است آفتاب
گرچه درعالم از او هر گوشه ملک معظمی است
لیک در ذاتش زدانش طرح دیگر عالمی است
زیر ظل رایتش هر دیو از حشمت جمی است
حلقه گردون بر انگشت جلالش خاتمی است
کز ازل آن طرفه خاتم را نگین است آفتاب
چون به کاری از رجال اقدام بر تدبیر شد
هر چه او فرمود تاج تارک تقدیر شد
تیر دوراندیش عزمش را قضا نخجیر شد
همچو کیهان سیر رایش ازچه عالمگیر شد
گرنه با آب ضمیر وی عجین است آفتاب
ایکه جز در فرض نتوان دید تمثال ترا
در شهود ازغیب فرآید همی فال ترا
ملک و ملت را زمام اندر کف اجلال ترا
خنگ صرصر پوی شهلان کوب اقبال ترا
چرخ زین شمسه ای قرپوس زین است آفتاب
از فروزان اختر تو کامگار است آسمان
وز طربزا دوره ات در افتخار است آسمان
صدره اندر چنگ یک حکمت دچار است آسمان
یسر افزا موکبت را در یسار است آسمان
یمن بخشا کوکبت را در یمین است آفتاب
اطلس گردون خیام شوکتت را دامنی است
آسمان انجم از زر نوالت مخزنی است
خلد و نیران مهر و قهرت را کهین پاداشنی است
ابلق چرخت در اصطبل غلامان توسنی است
کش ز بدو ماسوی داغ سرین است آفتاب
فراکلیل تو را با فرقدانست اقتران
فتح را برجنبش کلکت زجانست ارمغان
از وجودت بر روان کن فکانست امتنان
عیسی جاه تو را برآستانست آسمان
موسی جود تو را درآستین است آفتاب
با سفیران تو مه گم گشته پیکی راه جوی
نزد بوابت زحل دون پایه ای زارذال کوی
با ضمیرت آفتاب افسرده ای بیهوده پوی
باورش گر نیست بارای تو گردد روبروی
چند گویم آنچنان یا این چنین است آفتاب
داورا یکره گرم مهر تو نفزودی شعف
کین هفت اختر هزاران باره ام کردی تلف
زیبدار صد گونه جیحون را برافزائی شرف
شمس شیر رایتت راشش جهت اندر کنف
تا ممکن برسپهر چارمین است آفتاب
جیحون یزدی : مسمطات
شمارهٔ ۱۳ - وله
حبذا اردوی شه کآرد سپهرش التجا
شمس را باشد قباب خیمهایش پیشوا
منتظم خیلی چو انجم در خیامی چرخ سا
گر صدا خیزد زگردون زان خیم خیزد صدا
ور خلل افتد در انجم بنگری زایشان خلل
کرده نعمای بهشت از بارگاه شه ظهور
آب گردان گرد خرگاهش چو تسنیم و طهور
خلدوش با هر خوشی نزدیک و از هر رنج دور
عیش موجود اندر او چون در ارم غلمان و حور
طیش معدوم اندر او چون در حرم لات و هبل
بند زر از خسروی خرگه بمیخ آهنا
همچو اژدرها که بر پیچد بگرد بهمنا
نی مجسم رای سام از کله روئین تنا
یا سر زلف منیژه حلقه زن بر بیژنا
یا کمند رستمی بر گردن کاموس یل
گرد اردو و از قراولهای شه مریخ گاه
نگذرد آنجا زبیم از وهم اگر افتد کلاه
آسمانرا بی اجازت بر امیری نیست راه
هرشبی گردد زمین چون چرخ پر خورشید و ماه
بس شود اطراف هر مخیم مشاعل مشتعل
زیر حبل چادرشه کهکشان را ضیف بین
در عمادش وضع محور را زکم وکیف بین
فتنه را کالا در آن مامن بمیل و حیف بین
نزهت اردی باردو در شتا و صیف بین
هان باردو رو زاردی خواهی ارنعم البدل
از سراپرده زمین چون آسمان پر دایره
دایره خط نقطه لب ماهی بهر یک نادره
میر هر خرگاه را روشن زبدری باصره
شب بوجد از بره آهو روز از آهو بره
صبح درفکر غزال و شام در فکر غزل
شاه فرماید چو عزم صید را بر خوش فرض
پر کند سهمش جهانی را زطول و عمق و عرض
پیل مست از دیده موران مفر خواهد بقرض
لنگ گردد پای در تحت الثری ازگاو ارض
تنگ گردد جای در فوق الثریا برحمل
خسرو صاحبقران روی ظفر پشت جنود
ناصرالدین شاه غازی مظهر غیب و شهود
حد انسان سد امکان صرف دل عین خلود
جان دانش کان بینش فصل جود اصل وجود
نور مطلق ظل حق ماه ملل شاه دول
نی کند تقدیر با تدبیر او چون و چرا
نی بود اوهام چون احکام او گردون گرا
نزد رایش نسبت اشراق برخور افترا
منظر لاهوترا زیبنده تختش ماورا
محضر ناسوترا فرخنده بختش ماحصل
ای شه میکال جان ای خسرو جبریل تن
وی سرافیلت بشیپور معسکر مفتتن
بردم تیغ تو عزرائیل را حب الوطن
نوک تیرک معنی الموت یاتی بغته
جان خصمت صورت قد غره طول الامل
شمس را باشد قباب خیمهایش پیشوا
منتظم خیلی چو انجم در خیامی چرخ سا
گر صدا خیزد زگردون زان خیم خیزد صدا
ور خلل افتد در انجم بنگری زایشان خلل
کرده نعمای بهشت از بارگاه شه ظهور
آب گردان گرد خرگاهش چو تسنیم و طهور
خلدوش با هر خوشی نزدیک و از هر رنج دور
عیش موجود اندر او چون در ارم غلمان و حور
طیش معدوم اندر او چون در حرم لات و هبل
بند زر از خسروی خرگه بمیخ آهنا
همچو اژدرها که بر پیچد بگرد بهمنا
نی مجسم رای سام از کله روئین تنا
یا سر زلف منیژه حلقه زن بر بیژنا
یا کمند رستمی بر گردن کاموس یل
گرد اردو و از قراولهای شه مریخ گاه
نگذرد آنجا زبیم از وهم اگر افتد کلاه
آسمانرا بی اجازت بر امیری نیست راه
هرشبی گردد زمین چون چرخ پر خورشید و ماه
بس شود اطراف هر مخیم مشاعل مشتعل
زیر حبل چادرشه کهکشان را ضیف بین
در عمادش وضع محور را زکم وکیف بین
فتنه را کالا در آن مامن بمیل و حیف بین
نزهت اردی باردو در شتا و صیف بین
هان باردو رو زاردی خواهی ارنعم البدل
از سراپرده زمین چون آسمان پر دایره
دایره خط نقطه لب ماهی بهر یک نادره
میر هر خرگاه را روشن زبدری باصره
شب بوجد از بره آهو روز از آهو بره
صبح درفکر غزال و شام در فکر غزل
شاه فرماید چو عزم صید را بر خوش فرض
پر کند سهمش جهانی را زطول و عمق و عرض
پیل مست از دیده موران مفر خواهد بقرض
لنگ گردد پای در تحت الثری ازگاو ارض
تنگ گردد جای در فوق الثریا برحمل
خسرو صاحبقران روی ظفر پشت جنود
ناصرالدین شاه غازی مظهر غیب و شهود
حد انسان سد امکان صرف دل عین خلود
جان دانش کان بینش فصل جود اصل وجود
نور مطلق ظل حق ماه ملل شاه دول
نی کند تقدیر با تدبیر او چون و چرا
نی بود اوهام چون احکام او گردون گرا
نزد رایش نسبت اشراق برخور افترا
منظر لاهوترا زیبنده تختش ماورا
محضر ناسوترا فرخنده بختش ماحصل
ای شه میکال جان ای خسرو جبریل تن
وی سرافیلت بشیپور معسکر مفتتن
بردم تیغ تو عزرائیل را حب الوطن
نوک تیرک معنی الموت یاتی بغته
جان خصمت صورت قد غره طول الامل
جیحون یزدی : ترکیبات
شمارهٔ ۱ - وله
طلعت میراست این در خلعت شاه جلیل
یا ممکن گشته درگلشن براهیم خلیل
این امیر ماست در تشریف شاهی جلوه گر
یا بچرخ اطلس اندر جای کرده جبریل
وه از این خلعت که هست از یمن دو دست ملک
ایمنش بحر محیط و ایسرش دریای نیل
شمس نور شمسه اش را از ازل آمد رهین
چرخ عطف دامنش را تا ابد باشد دخیل
هشته در هر تار و پودش صولت چنگال شیر
خفته در هرآستینش سطوت خرطوم پیل
هم موافق زو ببالا هم منافق زو بشیب
هم موالف زو عزیز و هم مخالف زو ذلیل
دوش گشتم تهنیت جوکش شوم تبریک کو
چرخ ناگه ساختم زین شعر ترا زخود وکیل
راست بین تن پوش خسرو و میرکج دینهم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
خوب رخ طبال فوجاهین دهل را چوب زن
بر دهل زین جشن خوش هم چو بزن هم خوب زن
دوست غالب از طرب بین خصم مغلوب ازکرب
پس بشادی کوس را زین غالب و مغلوب زن
هر چه در هرفوج سربازان یوسف منظر است
منتخب ساز وصفی چون زاده یغوب زن
خورد ما را کرم غم تا شاه را نوشد کرم
حالی اندر چشمه می غوطه چون ایوب زن
گرز گردون کوب میناگرد گیتی روب غم
گرد گیتی روب را با گرز گردون کوب زن
حالیا کآشوب در شهر ازخوشی زین جشن خاست
زین چکامه نیز نیز تو آهنگ شهر آشوب زن
راست بین تن پوش خسرو میرکج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
باز ساقی را بکف هم نور بین هم ناربین
وز خط و زلفش برخ هم مور بین هم مار بین
در سپهر جام چون خورشید می آید بموج
از حبابش هر طرف ثابت نگر سیار بین
در میان باده خوران برکنار مطربان
ارغنون بین رود بین طنبور بین مزمار بین
چون بچشم پرفسون ساقی قدح آرد برون
فتنه را رفته بخواب و بخت را بیدار بین
توپ تندر بانگ اژدر دم چو آید در نفیر
مرزدوده سقف گردونرا ز دودش تار بین
چون مهینه میر برکاخ سلام آرد جلوس
ریخته زین نظم نزدش لؤلؤ شهوار بین
راست بین تن پوش خسرو و میرکج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
داوری کش ماسوی منت بمولائی کشد
چرخ شیب قصر او خجلت زبالائی کشد
بسکه محکم بسته سد عدل را نشگفت اگر
ازسکندر انتقام خون دارائی کشد
چرخ پیر از عشق او مشهورعالم شد بلی
عشق پیران چون بجنبد سربر سوالی کشد
هرچه کار ملکتش انجم بهمراهی کنند
هر چه بار شوکتش گردون بتنهائی کشد
از قدومش ازض را آن مایه حاصل شدکه چرخ
خاکش اندر چشم اختر بهر بینائی کشد
هر سحر خورشید از این ترجیح جیحونی بمهر
در بساط وی سماط از در دریائی کشد
راست بین تن پوش خسرو و میرکج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
ای ترا هردم زشه تشریف و اکرامی دگر
چرخ در ایثار اقدامت با قدامی دگر
تو بچشم مملکت دیگر جمی دربطش و بخش
وین سپهر و مهرت از جان تختی و جامی دگر
تاکه جست از خضر تو خاتم دولت شرف
می نماند آفاق راز افلاک ابهامی دگر
قلب قدوسی نژادت گاه قبض و بسط ملک
هر زمان یابد زروح القدس الهامی دگر
تالوا و مسندت شد فخر عرش و ذحرفرش
یافته اجرام و ارکان سیر و آرامی دگر
گر کند اجرام و ارکان برخلافت امتزاج
قدرتت بخشد بکون ارکان و اجرامی دگر
تا که عالم بر نظامست آسمان هر بامداد
گویدت زینسان درود از طبع نظامی دگر
راست بین تن پوش خسرو و میرکج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
داورا ای کز تو راحت گشت یکسر رنج من
وه از این همت که از روی رنج من شد گنج من
چون نسازم زیور زانو بتان سیم ساق
کز نوالت شد فرو درسیم تا آرنج من
چون بر اسب پیلتن بیدق جهانم سوی لعب
گر وزیر شه بود مات آید از شطرنج من
گشتم آخر زاهتمام چون تو خوارزمی لسان
بنده نجم الدین کبری یزدهم ارگنج من
چون کنم شکر تو کاندر قحط سال مردمی
شد بدل برنشئه می سکر بزر البنج من
تادمد یاقوت شمس از زمردین کان افق
رخشدت دری چنین زافکار گوهرسنج من
راست بین تن پوش خسرو میر کج دینهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
یا ممکن گشته درگلشن براهیم خلیل
این امیر ماست در تشریف شاهی جلوه گر
یا بچرخ اطلس اندر جای کرده جبریل
وه از این خلعت که هست از یمن دو دست ملک
ایمنش بحر محیط و ایسرش دریای نیل
شمس نور شمسه اش را از ازل آمد رهین
چرخ عطف دامنش را تا ابد باشد دخیل
هشته در هر تار و پودش صولت چنگال شیر
خفته در هرآستینش سطوت خرطوم پیل
هم موافق زو ببالا هم منافق زو بشیب
هم موالف زو عزیز و هم مخالف زو ذلیل
دوش گشتم تهنیت جوکش شوم تبریک کو
چرخ ناگه ساختم زین شعر ترا زخود وکیل
راست بین تن پوش خسرو و میرکج دینهم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
خوب رخ طبال فوجاهین دهل را چوب زن
بر دهل زین جشن خوش هم چو بزن هم خوب زن
دوست غالب از طرب بین خصم مغلوب ازکرب
پس بشادی کوس را زین غالب و مغلوب زن
هر چه در هرفوج سربازان یوسف منظر است
منتخب ساز وصفی چون زاده یغوب زن
خورد ما را کرم غم تا شاه را نوشد کرم
حالی اندر چشمه می غوطه چون ایوب زن
گرز گردون کوب میناگرد گیتی روب غم
گرد گیتی روب را با گرز گردون کوب زن
حالیا کآشوب در شهر ازخوشی زین جشن خاست
زین چکامه نیز نیز تو آهنگ شهر آشوب زن
راست بین تن پوش خسرو میرکج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
باز ساقی را بکف هم نور بین هم ناربین
وز خط و زلفش برخ هم مور بین هم مار بین
در سپهر جام چون خورشید می آید بموج
از حبابش هر طرف ثابت نگر سیار بین
در میان باده خوران برکنار مطربان
ارغنون بین رود بین طنبور بین مزمار بین
چون بچشم پرفسون ساقی قدح آرد برون
فتنه را رفته بخواب و بخت را بیدار بین
توپ تندر بانگ اژدر دم چو آید در نفیر
مرزدوده سقف گردونرا ز دودش تار بین
چون مهینه میر برکاخ سلام آرد جلوس
ریخته زین نظم نزدش لؤلؤ شهوار بین
راست بین تن پوش خسرو و میرکج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
داوری کش ماسوی منت بمولائی کشد
چرخ شیب قصر او خجلت زبالائی کشد
بسکه محکم بسته سد عدل را نشگفت اگر
ازسکندر انتقام خون دارائی کشد
چرخ پیر از عشق او مشهورعالم شد بلی
عشق پیران چون بجنبد سربر سوالی کشد
هرچه کار ملکتش انجم بهمراهی کنند
هر چه بار شوکتش گردون بتنهائی کشد
از قدومش ازض را آن مایه حاصل شدکه چرخ
خاکش اندر چشم اختر بهر بینائی کشد
هر سحر خورشید از این ترجیح جیحونی بمهر
در بساط وی سماط از در دریائی کشد
راست بین تن پوش خسرو و میرکج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
ای ترا هردم زشه تشریف و اکرامی دگر
چرخ در ایثار اقدامت با قدامی دگر
تو بچشم مملکت دیگر جمی دربطش و بخش
وین سپهر و مهرت از جان تختی و جامی دگر
تاکه جست از خضر تو خاتم دولت شرف
می نماند آفاق راز افلاک ابهامی دگر
قلب قدوسی نژادت گاه قبض و بسط ملک
هر زمان یابد زروح القدس الهامی دگر
تالوا و مسندت شد فخر عرش و ذحرفرش
یافته اجرام و ارکان سیر و آرامی دگر
گر کند اجرام و ارکان برخلافت امتزاج
قدرتت بخشد بکون ارکان و اجرامی دگر
تا که عالم بر نظامست آسمان هر بامداد
گویدت زینسان درود از طبع نظامی دگر
راست بین تن پوش خسرو و میرکج دیهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
داورا ای کز تو راحت گشت یکسر رنج من
وه از این همت که از روی رنج من شد گنج من
چون نسازم زیور زانو بتان سیم ساق
کز نوالت شد فرو درسیم تا آرنج من
چون بر اسب پیلتن بیدق جهانم سوی لعب
گر وزیر شه بود مات آید از شطرنج من
گشتم آخر زاهتمام چون تو خوارزمی لسان
بنده نجم الدین کبری یزدهم ارگنج من
چون کنم شکر تو کاندر قحط سال مردمی
شد بدل برنشئه می سکر بزر البنج من
تادمد یاقوت شمس از زمردین کان افق
رخشدت دری چنین زافکار گوهرسنج من
راست بین تن پوش خسرو میر کج دینهیم را
گر ندیدی در لباس کعبه ابراهیم را
جیحون یزدی : ترکیبات
شمارهٔ ۲ - وله
باز از تشریف ظل شه جهان پرنور شد
میر موسای کلیم و یزد کوه طورشد
از غو کوس طرب وزجلوه شاهی سلب
گوش و چشم حاسد این کرآمد و آن کور شد
از صفاهان خاست تا عشاق شه را این نوا
زانبساطش یزد پر آهنگ نیشابور شد
تا که زین چینی پرند آراست اندام امیر
کاخ را جام شراب از کله فغفور شد
زین ستبرق سار جامه شاه طوبی له که باز
مملکت فردوس و می تسنیم و ساقی حورشد
باشهی تشریف مانا شکر آبی داشت غم
کز صفاهان هرچه آن نزدیک گشت این دور شد
خلعتی کش چرخ اطلس عطف دامانست و بس
جان شه را جسم و جسم میر را جانست و بس
ای پسر امروز به از باده خوردن کارنیست
اوفتادن مست در هنگام شادی عارنیست
شاید ار پوشیده ماند مستی رندان شهر
کز فرح در کعبه و بتخانه کس هشیار نیست
چند گوئی گاه مستی بخشمت بوس وکنار
کازآمودم مرترا کردار چون گفتار نیست
ها مگو هر چیز را کز چاره برنائی بلی
مرد نبود هر که با گفتار او کردار نیست
یار مست و تار اندر دست و خوبان می پرست
تار روز آنکش چو ما امروز تار و یار نیست
کم شمر دشوار با همچون منی آمیختن
کا نچه را آسان شماری اولش دشوار نیست
خود کدامین سرو کاندر نزد قدت پست نی
یا کدامین گل که اندر پیش چهرت خار نیست
سرو با قدت بگل خواهد فرو رفتن زرشک
گل زچهرت جامه رنگین سازد از خونین سرشک
باز فرش از عرش در بزم ای بت فرزانه کن
وز عصاره شمس می از ماه نو پیمانه کن
زین کیانی خلعت شه بابتی خاقان نژاد
جام جمشیدی ستان و عشرتی شاهانه کن
حالیا از یمن این پیک شرف کآمد زشاه
می بجام جمشیدی آشنا خون دردل پیمانه کن
چشم خواب آلود بنما فتنه را بیدار ساز
زلف عتبر فام بگشا عقل را دیوانه کن
روز مردم تار خواهی چشمکانرا سرمه کش
کارما آشفته جوئی گیسوانرا شانه کن
میر را جشنی است دلکش باده نوش و پس بشکر
بزم را از شعر من پر شکر شکرانه کن
میر صرصر عزم و شهلای حزم والا منزلت
کامد از تیغ کج او راست کار سلطنت
آنکه تیرش سینه مریخ را آماج کرد
خاک غبر ار اسم خنگش بگردون تاج کرد
تابه نزد ظل شه بربست جوزاوش کمر
ارخورش دیهیم لعل از چرخ تخت عاج کرد
کلک او در نثر آب از ابر گوهر بار برد
طبع او در نظم کار لجه مواج کرد
درزمان او منجم جز بکام او نیافت
زاقتران اختران هرچند استخراج کرد
فرخا دور غنابخشش که اهل فتنه را
گرچه قرص مهر بد برنان شب محتاج کرد
راد ابراهیم آذر تیغ کز طبع نبیل
خلق را خان خلیل و شاه را جان جلیل
ایکه تیغ دال قدت گردن از قاف افکند
گرز را سهم تونون از دامن کاف افکند
مظهر ذات ملک آمد صفات تو بلی
مهر عکس خویش اندر آینه صاف افکند
نی شگفت ازچرخ اطلس زاشتیاق کاخ تو
برغلط خود را بصحن بوریا باف افکند
گرتو گردی جلوه گر انسان کت ایزد آفرید
آدمی بار امانت آسمان ناف افکند
زآسمان اقبال بارد از زمین نصرت دهد
هر کجا معمار عدلت طرح انصاف افکند
رایت ار موجود خواهد آنچه را معدوم شد
نطفه سان اسلاف را در صلب اخلاف افکند
تا ابد بزم تو از تشریف شه پر نور باد
نیکخواه و خصمت آن مختار رو این مجبور باد
میر موسای کلیم و یزد کوه طورشد
از غو کوس طرب وزجلوه شاهی سلب
گوش و چشم حاسد این کرآمد و آن کور شد
از صفاهان خاست تا عشاق شه را این نوا
زانبساطش یزد پر آهنگ نیشابور شد
تا که زین چینی پرند آراست اندام امیر
کاخ را جام شراب از کله فغفور شد
زین ستبرق سار جامه شاه طوبی له که باز
مملکت فردوس و می تسنیم و ساقی حورشد
باشهی تشریف مانا شکر آبی داشت غم
کز صفاهان هرچه آن نزدیک گشت این دور شد
خلعتی کش چرخ اطلس عطف دامانست و بس
جان شه را جسم و جسم میر را جانست و بس
ای پسر امروز به از باده خوردن کارنیست
اوفتادن مست در هنگام شادی عارنیست
شاید ار پوشیده ماند مستی رندان شهر
کز فرح در کعبه و بتخانه کس هشیار نیست
چند گوئی گاه مستی بخشمت بوس وکنار
کازآمودم مرترا کردار چون گفتار نیست
ها مگو هر چیز را کز چاره برنائی بلی
مرد نبود هر که با گفتار او کردار نیست
یار مست و تار اندر دست و خوبان می پرست
تار روز آنکش چو ما امروز تار و یار نیست
کم شمر دشوار با همچون منی آمیختن
کا نچه را آسان شماری اولش دشوار نیست
خود کدامین سرو کاندر نزد قدت پست نی
یا کدامین گل که اندر پیش چهرت خار نیست
سرو با قدت بگل خواهد فرو رفتن زرشک
گل زچهرت جامه رنگین سازد از خونین سرشک
باز فرش از عرش در بزم ای بت فرزانه کن
وز عصاره شمس می از ماه نو پیمانه کن
زین کیانی خلعت شه بابتی خاقان نژاد
جام جمشیدی ستان و عشرتی شاهانه کن
حالیا از یمن این پیک شرف کآمد زشاه
می بجام جمشیدی آشنا خون دردل پیمانه کن
چشم خواب آلود بنما فتنه را بیدار ساز
زلف عتبر فام بگشا عقل را دیوانه کن
روز مردم تار خواهی چشمکانرا سرمه کش
کارما آشفته جوئی گیسوانرا شانه کن
میر را جشنی است دلکش باده نوش و پس بشکر
بزم را از شعر من پر شکر شکرانه کن
میر صرصر عزم و شهلای حزم والا منزلت
کامد از تیغ کج او راست کار سلطنت
آنکه تیرش سینه مریخ را آماج کرد
خاک غبر ار اسم خنگش بگردون تاج کرد
تابه نزد ظل شه بربست جوزاوش کمر
ارخورش دیهیم لعل از چرخ تخت عاج کرد
کلک او در نثر آب از ابر گوهر بار برد
طبع او در نظم کار لجه مواج کرد
درزمان او منجم جز بکام او نیافت
زاقتران اختران هرچند استخراج کرد
فرخا دور غنابخشش که اهل فتنه را
گرچه قرص مهر بد برنان شب محتاج کرد
راد ابراهیم آذر تیغ کز طبع نبیل
خلق را خان خلیل و شاه را جان جلیل
ایکه تیغ دال قدت گردن از قاف افکند
گرز را سهم تونون از دامن کاف افکند
مظهر ذات ملک آمد صفات تو بلی
مهر عکس خویش اندر آینه صاف افکند
نی شگفت ازچرخ اطلس زاشتیاق کاخ تو
برغلط خود را بصحن بوریا باف افکند
گرتو گردی جلوه گر انسان کت ایزد آفرید
آدمی بار امانت آسمان ناف افکند
زآسمان اقبال بارد از زمین نصرت دهد
هر کجا معمار عدلت طرح انصاف افکند
رایت ار موجود خواهد آنچه را معدوم شد
نطفه سان اسلاف را در صلب اخلاف افکند
تا ابد بزم تو از تشریف شه پر نور باد
نیکخواه و خصمت آن مختار رو این مجبور باد
جیحون یزدی : قطعات
شماره ۱ - ای امیر آخور مهینه پور محسن شه حسین
ای امیر آخور مهینه پور محسن شه حسین
کز فر خلق حسن برمه زدی خرگاه را
گر نبودی بهر تقبیل تراب درگهت
در هیولی کس ندیدی صورت اشفاه را
برتو یک مه پیش اندر دو چکامه در سه روز
کردم ایثار از در مدحم صد و پنجاه را
وز پس آن نیز گاهی سوی کاخت آمدم
خالی از آن وارث اکیل دیدم گاه را
من نگویم طفره است استغفر الله العظیم
طبع تو نشناخته از جود کوه وکاه را
پاره از بی مبالاتیست برخی هم زشغل
زآن سبب نی یاد ما آن خاطر آگاه را
لیکن این اطوار نبود خوب از ابناملوک
به کز ایشان خلق دریا بند قد روجاه را
نیست این عمر آنقدرکز انتظار یک صله
بگذرانی هفته و ایام و سال و ماه را
گر تو با انسان خصوصا چون منی این سان کنی
پس دهد صبری خداوند اسبهای شاه را
کز فر خلق حسن برمه زدی خرگاه را
گر نبودی بهر تقبیل تراب درگهت
در هیولی کس ندیدی صورت اشفاه را
برتو یک مه پیش اندر دو چکامه در سه روز
کردم ایثار از در مدحم صد و پنجاه را
وز پس آن نیز گاهی سوی کاخت آمدم
خالی از آن وارث اکیل دیدم گاه را
من نگویم طفره است استغفر الله العظیم
طبع تو نشناخته از جود کوه وکاه را
پاره از بی مبالاتیست برخی هم زشغل
زآن سبب نی یاد ما آن خاطر آگاه را
لیکن این اطوار نبود خوب از ابناملوک
به کز ایشان خلق دریا بند قد روجاه را
نیست این عمر آنقدرکز انتظار یک صله
بگذرانی هفته و ایام و سال و ماه را
گر تو با انسان خصوصا چون منی این سان کنی
پس دهد صبری خداوند اسبهای شاه را
جیحون یزدی : قطعات
شماره ۶ - داورا من سال قحطی را بمرز اصفهان
داورا من سال قحطی را بمرز اصفهان
کودکی دیدم بره کز ضعف دل شیون کند
موی رشکین روی و چرکین جسم پرچیم جان حزین
گفتی الحال این وجود اندر عدم مسکن کند
رحمتم برزحمتش آمد بمنزل بردمش
تا که هم نانی خورد هم جو بر توسن کند
آنقدر عاری بد اندر خادمی کاندر چراغ
می ندانستی که باید آب یاروغن کند
شب چو دیدی باده مینوشم زمن پرسید چیست
آدمی تحصیل این از بحر یا معدن کند
چونکه میکعثم بپا اندر کنار من بخواب
گفت خواجه خواهدم ای وای آبستن کند
همچنان پنداشتی ازسمادکی که مردرا
با پسر امکان ندارد آنچه را بازن کند
من چو دیدم امرد است و چشم او برویش نکوست
شد صلاحم اینکه نوشلوار وپیراهن کند
مختصر حمام رفت از آب خواب آمد برون
لازم آمد کو تصرف زایسر و ایمن کند
تربیت کردم پیش دادم ببرخواباندمش
تا کنون کز چهر حمرا بزم را گلشن کند
کرد و صد مهمانم آمد خدمت هریک زمهر
برطریق احسن و بروجه مستحسن کند
کشته سهراب اقتداری کز مهابت درنبرد
تنک بر رستم جهانرا چون چه بیژن کند
از لبانش داغ اندرسینه مرجان نهد
وزشمیم طره اش خون دردلادن کند
چون برقص آید فشاند زلف وکف برکف زند
ازگل و از مشک جیب وکاخ من خرمن کند
چونکه می خواهم زوی پا بوسه خیزد درادب
روی زانویم نشیند دست درگردن کند
باری اندر چند روز قبل کاین مداح تو
سفت در مدحت دری کابصار را روشن کند
تو بهر مصرع مرا بس آفرین کردی بطبع
خواست شخصم ز افتخار ازقرص خور گر زن کند
زآستانت شاد رفتم جانب سامان خویش
گفتم آنمه را مهیا راح مرد افکن کند
گفت نبود باده و چیزی زنقد و جنس ده
تابکی خمار اندر نسیه لاولن کند
گفتمش زر نیست لیک ازآفرین خروارهاست
کان زمانها فارغم از مدح هر کودن کند
هرچه میخواهی ببر بازار و نقل و می بیار
تا دمی آسوده ام از اختر ریمن کند
گفت بخ بر عقل جیحون ابچرخ سفله خو
کاین چنین شیاد را استاد در هرفن کند
کر هزارت آفرین باشد بوقت احتیاج
از برای مرغ دل کی کاریک ارزن کند
گفتمش این آفرینها زاعتضاد الدوله است
کش مژه در رزم فعل نیزه قارن کند
گفت کو از شاه باشد آفرین لفظی نکوست
گاه معنی روز زرش زار و مستهجن کند
من چو بینم راست گوید او وکج دانم رهی
ایکه جودت حرص را پر از غنا دامن کند
یا بگیر این آفرینها را و دیگر لفظ گویی
کش بجای زر قبول آن شوخ سیمین تن کند
یارزم بخشا که ترسم از غضب این روزها
آنچه شبها من باو میکردم اوبا من کند
کودکی دیدم بره کز ضعف دل شیون کند
موی رشکین روی و چرکین جسم پرچیم جان حزین
گفتی الحال این وجود اندر عدم مسکن کند
رحمتم برزحمتش آمد بمنزل بردمش
تا که هم نانی خورد هم جو بر توسن کند
آنقدر عاری بد اندر خادمی کاندر چراغ
می ندانستی که باید آب یاروغن کند
شب چو دیدی باده مینوشم زمن پرسید چیست
آدمی تحصیل این از بحر یا معدن کند
چونکه میکعثم بپا اندر کنار من بخواب
گفت خواجه خواهدم ای وای آبستن کند
همچنان پنداشتی ازسمادکی که مردرا
با پسر امکان ندارد آنچه را بازن کند
من چو دیدم امرد است و چشم او برویش نکوست
شد صلاحم اینکه نوشلوار وپیراهن کند
مختصر حمام رفت از آب خواب آمد برون
لازم آمد کو تصرف زایسر و ایمن کند
تربیت کردم پیش دادم ببرخواباندمش
تا کنون کز چهر حمرا بزم را گلشن کند
کرد و صد مهمانم آمد خدمت هریک زمهر
برطریق احسن و بروجه مستحسن کند
کشته سهراب اقتداری کز مهابت درنبرد
تنک بر رستم جهانرا چون چه بیژن کند
از لبانش داغ اندرسینه مرجان نهد
وزشمیم طره اش خون دردلادن کند
چون برقص آید فشاند زلف وکف برکف زند
ازگل و از مشک جیب وکاخ من خرمن کند
چونکه می خواهم زوی پا بوسه خیزد درادب
روی زانویم نشیند دست درگردن کند
باری اندر چند روز قبل کاین مداح تو
سفت در مدحت دری کابصار را روشن کند
تو بهر مصرع مرا بس آفرین کردی بطبع
خواست شخصم ز افتخار ازقرص خور گر زن کند
زآستانت شاد رفتم جانب سامان خویش
گفتم آنمه را مهیا راح مرد افکن کند
گفت نبود باده و چیزی زنقد و جنس ده
تابکی خمار اندر نسیه لاولن کند
گفتمش زر نیست لیک ازآفرین خروارهاست
کان زمانها فارغم از مدح هر کودن کند
هرچه میخواهی ببر بازار و نقل و می بیار
تا دمی آسوده ام از اختر ریمن کند
گفت بخ بر عقل جیحون ابچرخ سفله خو
کاین چنین شیاد را استاد در هرفن کند
کر هزارت آفرین باشد بوقت احتیاج
از برای مرغ دل کی کاریک ارزن کند
گفتمش این آفرینها زاعتضاد الدوله است
کش مژه در رزم فعل نیزه قارن کند
گفت کو از شاه باشد آفرین لفظی نکوست
گاه معنی روز زرش زار و مستهجن کند
من چو بینم راست گوید او وکج دانم رهی
ایکه جودت حرص را پر از غنا دامن کند
یا بگیر این آفرینها را و دیگر لفظ گویی
کش بجای زر قبول آن شوخ سیمین تن کند
یارزم بخشا که ترسم از غضب این روزها
آنچه شبها من باو میکردم اوبا من کند
جیحون یزدی : قطعات
شماره ۸ - ای شهنشاهی که از یمن ثنای ذات تو
ای شهنشاهی که از یمن ثنای ذات تو
درسخاو درسخن زامثال و اقران برترم
از طفیل مدح خسرو وکش بقای خضر باد
با صمیری صاف تر زآئینه اسکندرم
بیست سالست اینکه درصد دفترت گفتم مدیح
لیکن ازگنجو رشه نی نام دریک دفترم
یا ملک را سیم وز ریش از کفاف ملک نیست
یا که من نزد ملک بیقدر چون سیم و زرم
نی ملک با کان وگوهر دشمنی دارد بطبع
زان مرا راند همی کز طبع کان گوهرم
لیک اگر یکقطره درجیحون چکد ازجود شاه
بنگری کز در بیضا رشک بحر اخضرم
ثلث نواب ار بدین مداح بوابت رسد
ربع مسکون تنگ گردد ازشرف برپیکرم
حالی ای سلطان جم اورنگ فرما همتی
تاکه باج از تاج کی گیرد شکوه افسرم
تا به کی پیچم ز غم کآخر چرا در هر دیار
مردم از شه میخورند و بنده از خود میخورم
درسخاو درسخن زامثال و اقران برترم
از طفیل مدح خسرو وکش بقای خضر باد
با صمیری صاف تر زآئینه اسکندرم
بیست سالست اینکه درصد دفترت گفتم مدیح
لیکن ازگنجو رشه نی نام دریک دفترم
یا ملک را سیم وز ریش از کفاف ملک نیست
یا که من نزد ملک بیقدر چون سیم و زرم
نی ملک با کان وگوهر دشمنی دارد بطبع
زان مرا راند همی کز طبع کان گوهرم
لیک اگر یکقطره درجیحون چکد ازجود شاه
بنگری کز در بیضا رشک بحر اخضرم
ثلث نواب ار بدین مداح بوابت رسد
ربع مسکون تنگ گردد ازشرف برپیکرم
حالی ای سلطان جم اورنگ فرما همتی
تاکه باج از تاج کی گیرد شکوه افسرم
تا به کی پیچم ز غم کآخر چرا در هر دیار
مردم از شه میخورند و بنده از خود میخورم
جیحون یزدی : قطعات
شماره ۹ - ای مهین والاگهر والی که ما از همتت
ای مهین والاگهر والی که ما از همتت
فارغ از اندیشه و آسوده از دریوزهایم
دقتی کردم چو یاقوتی مفرخ گوش دار
تا بدانی در چه فن زین گنبد پیروزهایم
در جهان از دو محمد دین ایزد شد قوی
کز وجود این دو اندر نعمت هرروزهایم
آن یکی پیغمبر یزدان و این والی یزد
وز پی تقلیدشان ما فرقه دلسوزهایم
زان عربها را شرف وز این عجمها را شعف
زین و آن ما پر نموده زآب رحمت کوزهایم
لیکن این شیر عجم برعکس آن میر عرب
بدعتی انگیخت کز وی ریگ غم در موزهایم
در زمان آن محمد روزه گر در روز بود
در زمان این محمد ما به شب هم روزهایم
فارغ از اندیشه و آسوده از دریوزهایم
دقتی کردم چو یاقوتی مفرخ گوش دار
تا بدانی در چه فن زین گنبد پیروزهایم
در جهان از دو محمد دین ایزد شد قوی
کز وجود این دو اندر نعمت هرروزهایم
آن یکی پیغمبر یزدان و این والی یزد
وز پی تقلیدشان ما فرقه دلسوزهایم
زان عربها را شرف وز این عجمها را شعف
زین و آن ما پر نموده زآب رحمت کوزهایم
لیکن این شیر عجم برعکس آن میر عرب
بدعتی انگیخت کز وی ریگ غم در موزهایم
در زمان آن محمد روزه گر در روز بود
در زمان این محمد ما به شب هم روزهایم
جیحون یزدی : قطعات
شماره ۱۰ - ای خداوند فتن ران فطن از تو چنان
ای خداوند فتن ران فطن از تو چنان
کز تو دارد رستگاری خاطر مفتون من
وی ترا رتبت از آن افزون که جادو و فکرتم
گنج و صفت را تواندگنج در مضمون من
پیش اوج طبع دریا موج لؤلؤ فوج تو
استقامت نیست اندرگفته موزون من
روزگار میرود از عمرکزبی شفتی
خود نمیپرسی زکس آیا چه شد جیحون من
بنده نیز از دور چرخ و جور دهر و طور خلق
عزلتی بگزیدم وزو خوش دل محزون من
بختم اندر وهن و رختم رهن و تختم بی سرود
با چه رو در همگنان برجا بود قانون من
زین فسانه درگذر شلوارکی دارم بپای
کاندراسش برده ازسر هوش پر افسون من
هرکجا بنشینم از بس رخنه برخیزد ازو
سربر آرد از شکافی خرزه ملعون من
گوئی از سوراخ بیحد پوست تخت کاوه است
وان ذکر چوب علم وین خایه افریدون من
یا برات قطعه ماهوت نیلی لطف کن
تا رهد از تیره بختی ذوق روز افزون من
یا به شکر آنکه صد شلوار بیشت داده بخت
خود بکن شلوارت از پای و بکن در کون من
کز تو دارد رستگاری خاطر مفتون من
وی ترا رتبت از آن افزون که جادو و فکرتم
گنج و صفت را تواندگنج در مضمون من
پیش اوج طبع دریا موج لؤلؤ فوج تو
استقامت نیست اندرگفته موزون من
روزگار میرود از عمرکزبی شفتی
خود نمیپرسی زکس آیا چه شد جیحون من
بنده نیز از دور چرخ و جور دهر و طور خلق
عزلتی بگزیدم وزو خوش دل محزون من
بختم اندر وهن و رختم رهن و تختم بی سرود
با چه رو در همگنان برجا بود قانون من
زین فسانه درگذر شلوارکی دارم بپای
کاندراسش برده ازسر هوش پر افسون من
هرکجا بنشینم از بس رخنه برخیزد ازو
سربر آرد از شکافی خرزه ملعون من
گوئی از سوراخ بیحد پوست تخت کاوه است
وان ذکر چوب علم وین خایه افریدون من
یا برات قطعه ماهوت نیلی لطف کن
تا رهد از تیره بختی ذوق روز افزون من
یا به شکر آنکه صد شلوار بیشت داده بخت
خود بکن شلوارت از پای و بکن در کون من
جیحون یزدی : قطعات
شماره ۱۵ - ای مهینه داوری کت شش جهه فراش وار
ای مهینه داوری کت شش جهه فراش وار
قبه از هفت اختر و خرگه زنه گردون کنند
وی مسیحافر که با گرد رهت یونانیان
خنده برکحل الجواهرهای افلاطون کنند
عزم حزم نافذت در انقباض و انبساط
بحر را مانند کوه وکوه را ماهون کنند
هر که از بداختری کین تو ورزد در ضمیر
نه فلک از... وارون کنند
بنده جیحونرا بدانسان چرک گردیده است رخت
که نشاید پاکش از صد دجله و جیحون کنند
تا دو صد فرسنگ لیلی سازد از مجنون فرار
وصله ازان اگر برپیکر مجنون کنند
هر کسم بیند نهانی گوید ایکاش اهل شهر
بهر دفع نکبت این مردود را بیرون کنند
نه مرا آن طلعت زیبا که رندان بهر فسق
خلعت دیبا دهند و هرشب ...ـون کنند
نه دراین صحراست بازاری که وقت احتیاج
یارهی را مغتنم سازند یا مغبون کنند
یا بده فرمان غلامی را که گوید اهل ملک
باکلوخ و سنگ رجم این تن ملعون کنند
یا بفرما تا ستاره رخ کنیزان حرم
رو سپیدم چون قمر از قرصه صابون کنند
قبه از هفت اختر و خرگه زنه گردون کنند
وی مسیحافر که با گرد رهت یونانیان
خنده برکحل الجواهرهای افلاطون کنند
عزم حزم نافذت در انقباض و انبساط
بحر را مانند کوه وکوه را ماهون کنند
هر که از بداختری کین تو ورزد در ضمیر
نه فلک از... وارون کنند
بنده جیحونرا بدانسان چرک گردیده است رخت
که نشاید پاکش از صد دجله و جیحون کنند
تا دو صد فرسنگ لیلی سازد از مجنون فرار
وصله ازان اگر برپیکر مجنون کنند
هر کسم بیند نهانی گوید ایکاش اهل شهر
بهر دفع نکبت این مردود را بیرون کنند
نه مرا آن طلعت زیبا که رندان بهر فسق
خلعت دیبا دهند و هرشب ...ـون کنند
نه دراین صحراست بازاری که وقت احتیاج
یارهی را مغتنم سازند یا مغبون کنند
یا بده فرمان غلامی را که گوید اهل ملک
باکلوخ و سنگ رجم این تن ملعون کنند
یا بفرما تا ستاره رخ کنیزان حرم
رو سپیدم چون قمر از قرصه صابون کنند
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۳۳ - در مدح و اظهار خلوص و عرض صمیمیت
ای بزرگ ملک و دین از حشمت درگاه تو
یافت استم نام و خواهم بعد از این نان یافتن
از همه عالم رهی را انس با آن مجلس است
کز تو شاید انس جان از انس و ز جان یافتن
هست مداحت چو من لیکن چو تو ممدوح نیست
گرچه بتوان یافت چون من چون تو نتوان یافتن
ترک ممدوحان کنم با تو که شرط حکمت است
ملک دیوان کندن از ملک سلیمان یافتن
هرکجا تو رفت خواهی بنده اندر خدمت است
با روانی دردیاب از بهر درمان یافتن
تا نپنداری که پای از امر تو بیرون نهم
هست فرمانم تو را تا وقت فرمان یافتن
یافت استم نام و خواهم بعد از این نان یافتن
از همه عالم رهی را انس با آن مجلس است
کز تو شاید انس جان از انس و ز جان یافتن
هست مداحت چو من لیکن چو تو ممدوح نیست
گرچه بتوان یافت چون من چون تو نتوان یافتن
ترک ممدوحان کنم با تو که شرط حکمت است
ملک دیوان کندن از ملک سلیمان یافتن
هرکجا تو رفت خواهی بنده اندر خدمت است
با روانی دردیاب از بهر درمان یافتن
تا نپنداری که پای از امر تو بیرون نهم
هست فرمانم تو را تا وقت فرمان یافتن
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۶۲ - در غزل است
رنگ گل گوبی ز خون عندلیب آمیختست
عندلیب از عشق گل نالان به حلق آویختست
بوستان در دولت گل گرد گلبن شاهوار
تاج یاقوتین ز تخت زمردین انگیختست
گل به گلبن بر درفشان با کلاه لعل فام
راست گوئی بر قبای آبگون می ریختست
از گیاه و مرغ ماو یار ما کمتر نه ایم
کاین درو آویختست و او ز ما بگریختست
گرچه آموزم فراوانش نیاموزد همی
وان گل ناموخته با عندلیب آمیختست
گر ز ما بگریختست آن دلنواز ما چرا
خویشتن را عشق او یک باره در ما بیختست
زاتش عشق ای قوامی آبروی خود مبر
کانکه پیمود است باد او خاک بر خود بیختست
عندلیب از عشق گل نالان به حلق آویختست
بوستان در دولت گل گرد گلبن شاهوار
تاج یاقوتین ز تخت زمردین انگیختست
گل به گلبن بر درفشان با کلاه لعل فام
راست گوئی بر قبای آبگون می ریختست
از گیاه و مرغ ماو یار ما کمتر نه ایم
کاین درو آویختست و او ز ما بگریختست
گرچه آموزم فراوانش نیاموزد همی
وان گل ناموخته با عندلیب آمیختست
گر ز ما بگریختست آن دلنواز ما چرا
خویشتن را عشق او یک باره در ما بیختست
زاتش عشق ای قوامی آبروی خود مبر
کانکه پیمود است باد او خاک بر خود بیختست
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۹۳ - در غزل است
عاشق خوش طبع با معشوق شیرین خوش خورد
بی دلی باید که تا با دلبری دلکش خورد
جام زرین بر نشاط درج یاقوتین دهد
تیر مشکین از کمان خوب عنبر فش خورد
باده چون آب و آتش دلبری چون ماه و مهر
خوش مبادا هر که را این باشد و ناخوش خورد
بی دلی باید که با دلبر به هجران و وصال
نعره ها بی هش زند اندوهها بی غش خورد
در حضر اسباب و آلت درین کنجی نهد
در سفر واندر حضر او بر سر مفرش خورد
از پی آن تا نرنجد دست جانان از کمان
ناوک عاشق فریب از گوشه ترکش خورد
هرکه او عاشق شود ناچار شد آتش پرست
هر که با ترکش بود لابد غم ابرش خورد
آتش عشق بتان گر خورد مال عاشقان
نیست طرفه گو بخور کالای گبر آتش خورد
شربت جانان قوامی با قوام عاشقی
گر یکی گیرد دو جوید ور سه باید شش خورد
بی دلی باید که تا با دلبری دلکش خورد
جام زرین بر نشاط درج یاقوتین دهد
تیر مشکین از کمان خوب عنبر فش خورد
باده چون آب و آتش دلبری چون ماه و مهر
خوش مبادا هر که را این باشد و ناخوش خورد
بی دلی باید که با دلبر به هجران و وصال
نعره ها بی هش زند اندوهها بی غش خورد
در حضر اسباب و آلت درین کنجی نهد
در سفر واندر حضر او بر سر مفرش خورد
از پی آن تا نرنجد دست جانان از کمان
ناوک عاشق فریب از گوشه ترکش خورد
هرکه او عاشق شود ناچار شد آتش پرست
هر که با ترکش بود لابد غم ابرش خورد
آتش عشق بتان گر خورد مال عاشقان
نیست طرفه گو بخور کالای گبر آتش خورد
شربت جانان قوامی با قوام عاشقی
گر یکی گیرد دو جوید ور سه باید شش خورد
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۹۶ - در مدح عمادالدین ابومحمد حسن بن محمد بن احمداسترآبادی قاضی ری گوید
ای که در دنیا همه جدی و در دین سرسری
چون شود دنیا میسر دین نباشد بر سری
اهل دنیا ز اهل دین دورند و این اولیتر است
باکسان هرگز مبادا ناکسان را داوری
مرد دین پرور نداند ساخت با دنیاپرست
وین تعجب نیست خود با دیو کی سازد پری!
ای ز غفلت دور گشته شرم دار از خویشتن
هیچ می دانی که از عصیان به گرداب اندری
گر جوان اومید پیری را همی حجت کند
پس تو ای پیر ضغیف آخر چه حجت آوری
دل سیه گشتی ز غفلت تا شدستی سرسپید
روز کافوری به آید چون شود شب عنبری
تیزدندانی ز خشم و هیچ نندیشی ز مرگ
کندکن دندان بنه گردن مکن گنداوری
مرگ زلزالت بس ار قاف بقا را قوتی
مرگ تحسیرت بس ار سیمرغ دولت را پری
شیرمردان کز حمیت گرد زن گشته نیند
دختران عمرشان را مرگ بستد دختری
گر تو را در نرد محشر مهره های شبهت است
کعبتین مرگ چون مالی کزین در ششدری
ای شده اختر طلب بگذر ز اختر حق طلب
زانکه از حق یافته بداختران نیک اختری
زافرینشها اگر چه چرخ و اختر برترند
گر بدانی قدر خود دانی کز ایشان برتری
گر به طالع درخداوندی دهد اخترشناس
اختری را کو ز نور شمس خواهد یاوری
کی خداوندی کند در طالع اختر مر تو را
چون کند در طبخ کردن آفتابت چاکری
مشتری نزد تو سعد است ارنه نزدیک خرد
چه چراغی زابگینه چه ز گردون مشتری
ای نهاده مشتری را نام سعد این فتنه چیست
کت خدای آسمان چون خود نهاده مشتری
کشتی دل را ز ایمان بادبانی برفراز
تا درین دریای زرین موج مسکین لنگری
از ره انصاف در دنیا به حق نزدیک باش
تا نبینی در جهنم دور باش از آذری
گرتو دانا بودئی بودی تو همچو خارخسگ
هم ز نادانی است رخسارت چو گلبرگ طری
عاقلان گریان ز عقل و جاهلان خندان ز جهل
عاشقان را بی دلی به نیکوان را دلبری
هرکجا باشی خداوند جهان را بنده باش
خواه رومی باش و خوه چینی و خواهی خاوری
آفریننده دو عالم را یکی باشد ولیک
آتش الله خواند و این ایزد و آن تنگری
گفتم اندر جستن آب حیات معرفت
در میان ظلمت اندیشه خضری دیگری
چون تفحص کردم احوال تو را از حرص و حقد
عالمی یأجوج دل در صورت اسکندری
عوج شهوت را غذائی عادتن را لذتی
عید دل را انبه عود هوی را مجمری
چون توانی تاخت اسب عقل در میدان که تو
زیر مهد شهوت اندر بسته همچون استری
در معاصی همچو مردی در نشاط عشرتی
در عبادت چون زنی رنجورتن بر بستری
از برون با نوش قندی وز درون با زهرنی
ای به خلقت با شکونه بوالعجب نی شکری
آنگهی گوئی که جلاب وفا را شکرم
نیستی آگه که فصاد جفا را نشتری
تو مسلمانی به اسم و نامسلمانی به فعل
گر مسلمانی چنین باشد عفاالله کافری
گر مسلمان نیستی گبری مورز آئین شرع
ور سلیمان نیستی دیوی مدار انگشتری
از ریا گریان و نالان چون تو بگزاری نماز
در اجابت گوید ایزد زار نال و خون گری
با دلی کژ همچو چنگی با دمی نالان چو نای
پس به محراب اندرون زاهد نه ای خنیاگری
در یکی ماتم سرا بنشسته ای خندان و خوش
همچنین سر در نهاده عاقبت را ننگری
در فلک بنگر که تا چون در قبای نیلئی
در زمین بنگر که تا چون بر سر خاکستری
گوئی از دعوی که در مردی به از شیر نرم
هیچ مردی را به مرد از دست و بازو نشمری
نفس تو آبستن است از گونه گونه آرزو
پس مرا برگوی آبستن چرائی گر نری
آدمی روی اژدهائی زانکه از آز و نیاز
هفت سرداری ب فعل ارچه به خلقت یک سری
هر زمان گوئی که اندر کسب کان گوهرم
همچنین است ای پسر کانی ولی بدگوهری
کهرباروی و عقیقین اشک از آنی کز هوس
با بلورین دست و سیمین ساق و زرین ساغری
همچو زن در انده زن سست رای و کژروی
همچو زر ز اندیشه زر زرد روی و لاغری
سغبه گیرد روزگارت چون گرفتی رنگ او
پای بند گاو را گوساله سازد سامری
نیست باکت زان صراطی کز برش چون پی نهی
از قدم گوئی مگر بر نوک بران خنجری
آن گنهکاری مخروان کنون نفت سپید
بر پل آتش ندانم روز حق چون بگذری
هرکه روشن دل بود یک باره ایزد را بود
کی تواند بود کار کاردانان سرسری
بازکن دیده موحد وار در عالم نگر
کت کند در راه صنع ایزد تعالی رهبری
بامداد از هودج زرین چو بگشاید عروس
روی بند لاجورد از روی چرخ چنبری
شامگاه آرند نخاسان گردونی به عرض
صد هزاران گلرخ اندر جامه نیلوفری
عالمی آراسته حکمش به انواع حکم
همچو رنگین نقشها بر جامه های ششتری
این همه صنع الهی بر تو همچون محضری است
محضرش برخوان مکن با محضرش بدمحضری
کار شهرستان آبادان جاویدان بساز
تا درین ربع خراب سهمناک منکری
ناجوانمردا بهشتی را به ایمانی بخر
تا چو زینجا رخت بربندی برانی یک سری
جاه بخشی ملک داری سرکشی فرمان دهی
راز گوئی ناز جوئی خوش خوری جان پروری
این همه نعمت که الله راست در دارالثواب
از برای توست اگر اینجا خری آنجا خوری
آن سخن نشنیده ای کان مرد حلواساز را
مشتری گفتا که حلواها خورم گفت ار خری
ای قوامی چون معانی شد عماد لفظ تو
جهد آن کن تا به نزدیک عمادالدین بری
آن عمادالدین حق أقضی القضاة شرق و غرب
کش رسد بر مهتران دین و دولت مهتری
پادشاه شرع و ملت خواجه درگاه و دین
کاسمان را نیست در پهلوی او پهناوری
اوست بر جای رسول و هر که ورزد خدمتش
در ره اسلام سلمانی کند یا بوذری
کی کند بدخواه با تأیید بختش همدمی
چون کند عصفور با عنقای مغرب همبری
فضل حکم کس بود با فضل او گاه عیار
چون درمهای بد و دینارهای جعفری
شمس را گوید زحل بر کوه حلمش لاله ای
زهره را گوید قمر در باغ علمش عبهری
ای که در ملت سپاه دین حق را خسروی
وی که در دولت سرهفتم فلک را افسری
همچو خاک از حلم جان جاودانی را تنی
همچو آب از علم شاخ زندگانی رابری
روز و شب در کار دینی سال و مه در شغل شرع
از زبان و از قلم جان هزاران جانوری
دفتر فتوی نویسی خامه حجت زنی
جامه اسلام دوزی پرده بدعت دری
از فصاحتهات پنداری که در تذکیر تو
جبرئیلت مقرئی کرد است و عرشت منبری
مفتی دین خدای و داور خلق جهان
حجت سلطان وقت و نایب پیغمبری
چون قلم برداشتی پیدا شد اندر عهد تو
از سرکلک حسن برهان تیغ حیدری
نعمتی داری بقائی دستگیری دولتی
کارپرداز«ی» الهی پای مردی سنجری
عندلیبان فصاحت را به باغ آن محبرت
همچو طاوسان خرد دادست نیکو منظری
خصم را با تو به یک جا کی بود هم صحبتی
روز و شب را کی بود در خانه هم خواهری
هفت کشور هشت گشت است و همه عالم رهی
فاضلان یکباره اذناب و تو در ده ده سری
خسرو «هر» هفت چرخ است آفتاب نوربخش
گرچه بر چرخ چهارم باشدش رامشگری
مفتی هر هفت کشور پس تو باشی بر زمین
از برای آنکه در خط چهارم کشوری
شکرایزد را که فرزندان تو همچون تواند
زانکه ایشان در پاکند و تو بحر اخضری
سرور دین شد نظام الدین به همزادی تو را
هرکه همزاد سران شد زیبد او را سروری
از نظام و از ظهیر و شمس و بدر و نجم و نور
ساخت شش جوهر خرد تاباشی آن را جوهری
نه نه شش جوهر نه اند ایشان که شش سیاره اند
آسمانی را که از رفعت تو شمس انوری
بر سپهر دین تو بادی مهر و ایشان مر تو را
تیر و ناهید و زحل بهرام و ماه و مشتری
گرچه شمس الدین از این عقد سلامت غائب است
خواهمش کردن نثار این در الفاظ دری
در خراسان شمس دین از بهر چه چندین بماند
آری آری شمس آنجائی بود نه ایدری
شمس تو گر لشگری شد غم مخور که این طرفه نیست
تا کواکب هست لشکر شمس باشد لشکری
تا نه بس مدت به کام دوستان اومید دار
از خراسانت خور آید ای که غمخوار خوری
ای که در دارالکتب برآسمان علم محض
در بر لوح و قلم روحانیان را حق تری
سالها بگذشت تا نامد قوامی پیش تو
کوه دولت کرده بودم خالی از کبک دری
یا نفس حقا کزین خدمت دلم نستد برات
عاقلان دانند کز اسلام نتوان شد بری
خاطر من بیش از این شایسته خدمت نبود
بود در پرده عروس شعرم از بی زیوری
روزگاری در شود ناچار که آموزد به طبع
خاطر نقاش دست از چین دل صورتگری
شادمان باش ای قوامی کز همه عالم توئی
نانبائی کو ز نان جوید همی نام آوری
دست فکر تو به بازار دل از دکان طبع
پخت نان شاعری را در تنور ساحری
گندم و نان تو و نان آژن نظم تراست
زهره کرداری و مه جرمی و پروین پیکری
آمدی از نان به حکمت رفتی از حکمت بنان
رو که پختی شاعری از نان و نان از شاعری
تا تو را هر مشتری باشند محمودی دگر
گنده گرداند به دوکان تو اندر عنصری
تا ز روی عقل باشد در شمار بحر و بر
در جهان چندانکه مقدور است خشکی و تری
نعمت دنیا شما را باد روزی خشک و تر
تا دعا گویانتان باشند بحری و بری
چون شود دنیا میسر دین نباشد بر سری
اهل دنیا ز اهل دین دورند و این اولیتر است
باکسان هرگز مبادا ناکسان را داوری
مرد دین پرور نداند ساخت با دنیاپرست
وین تعجب نیست خود با دیو کی سازد پری!
ای ز غفلت دور گشته شرم دار از خویشتن
هیچ می دانی که از عصیان به گرداب اندری
گر جوان اومید پیری را همی حجت کند
پس تو ای پیر ضغیف آخر چه حجت آوری
دل سیه گشتی ز غفلت تا شدستی سرسپید
روز کافوری به آید چون شود شب عنبری
تیزدندانی ز خشم و هیچ نندیشی ز مرگ
کندکن دندان بنه گردن مکن گنداوری
مرگ زلزالت بس ار قاف بقا را قوتی
مرگ تحسیرت بس ار سیمرغ دولت را پری
شیرمردان کز حمیت گرد زن گشته نیند
دختران عمرشان را مرگ بستد دختری
گر تو را در نرد محشر مهره های شبهت است
کعبتین مرگ چون مالی کزین در ششدری
ای شده اختر طلب بگذر ز اختر حق طلب
زانکه از حق یافته بداختران نیک اختری
زافرینشها اگر چه چرخ و اختر برترند
گر بدانی قدر خود دانی کز ایشان برتری
گر به طالع درخداوندی دهد اخترشناس
اختری را کو ز نور شمس خواهد یاوری
کی خداوندی کند در طالع اختر مر تو را
چون کند در طبخ کردن آفتابت چاکری
مشتری نزد تو سعد است ارنه نزدیک خرد
چه چراغی زابگینه چه ز گردون مشتری
ای نهاده مشتری را نام سعد این فتنه چیست
کت خدای آسمان چون خود نهاده مشتری
کشتی دل را ز ایمان بادبانی برفراز
تا درین دریای زرین موج مسکین لنگری
از ره انصاف در دنیا به حق نزدیک باش
تا نبینی در جهنم دور باش از آذری
گرتو دانا بودئی بودی تو همچو خارخسگ
هم ز نادانی است رخسارت چو گلبرگ طری
عاقلان گریان ز عقل و جاهلان خندان ز جهل
عاشقان را بی دلی به نیکوان را دلبری
هرکجا باشی خداوند جهان را بنده باش
خواه رومی باش و خوه چینی و خواهی خاوری
آفریننده دو عالم را یکی باشد ولیک
آتش الله خواند و این ایزد و آن تنگری
گفتم اندر جستن آب حیات معرفت
در میان ظلمت اندیشه خضری دیگری
چون تفحص کردم احوال تو را از حرص و حقد
عالمی یأجوج دل در صورت اسکندری
عوج شهوت را غذائی عادتن را لذتی
عید دل را انبه عود هوی را مجمری
چون توانی تاخت اسب عقل در میدان که تو
زیر مهد شهوت اندر بسته همچون استری
در معاصی همچو مردی در نشاط عشرتی
در عبادت چون زنی رنجورتن بر بستری
از برون با نوش قندی وز درون با زهرنی
ای به خلقت با شکونه بوالعجب نی شکری
آنگهی گوئی که جلاب وفا را شکرم
نیستی آگه که فصاد جفا را نشتری
تو مسلمانی به اسم و نامسلمانی به فعل
گر مسلمانی چنین باشد عفاالله کافری
گر مسلمان نیستی گبری مورز آئین شرع
ور سلیمان نیستی دیوی مدار انگشتری
از ریا گریان و نالان چون تو بگزاری نماز
در اجابت گوید ایزد زار نال و خون گری
با دلی کژ همچو چنگی با دمی نالان چو نای
پس به محراب اندرون زاهد نه ای خنیاگری
در یکی ماتم سرا بنشسته ای خندان و خوش
همچنین سر در نهاده عاقبت را ننگری
در فلک بنگر که تا چون در قبای نیلئی
در زمین بنگر که تا چون بر سر خاکستری
گوئی از دعوی که در مردی به از شیر نرم
هیچ مردی را به مرد از دست و بازو نشمری
نفس تو آبستن است از گونه گونه آرزو
پس مرا برگوی آبستن چرائی گر نری
آدمی روی اژدهائی زانکه از آز و نیاز
هفت سرداری ب فعل ارچه به خلقت یک سری
هر زمان گوئی که اندر کسب کان گوهرم
همچنین است ای پسر کانی ولی بدگوهری
کهرباروی و عقیقین اشک از آنی کز هوس
با بلورین دست و سیمین ساق و زرین ساغری
همچو زن در انده زن سست رای و کژروی
همچو زر ز اندیشه زر زرد روی و لاغری
سغبه گیرد روزگارت چون گرفتی رنگ او
پای بند گاو را گوساله سازد سامری
نیست باکت زان صراطی کز برش چون پی نهی
از قدم گوئی مگر بر نوک بران خنجری
آن گنهکاری مخروان کنون نفت سپید
بر پل آتش ندانم روز حق چون بگذری
هرکه روشن دل بود یک باره ایزد را بود
کی تواند بود کار کاردانان سرسری
بازکن دیده موحد وار در عالم نگر
کت کند در راه صنع ایزد تعالی رهبری
بامداد از هودج زرین چو بگشاید عروس
روی بند لاجورد از روی چرخ چنبری
شامگاه آرند نخاسان گردونی به عرض
صد هزاران گلرخ اندر جامه نیلوفری
عالمی آراسته حکمش به انواع حکم
همچو رنگین نقشها بر جامه های ششتری
این همه صنع الهی بر تو همچون محضری است
محضرش برخوان مکن با محضرش بدمحضری
کار شهرستان آبادان جاویدان بساز
تا درین ربع خراب سهمناک منکری
ناجوانمردا بهشتی را به ایمانی بخر
تا چو زینجا رخت بربندی برانی یک سری
جاه بخشی ملک داری سرکشی فرمان دهی
راز گوئی ناز جوئی خوش خوری جان پروری
این همه نعمت که الله راست در دارالثواب
از برای توست اگر اینجا خری آنجا خوری
آن سخن نشنیده ای کان مرد حلواساز را
مشتری گفتا که حلواها خورم گفت ار خری
ای قوامی چون معانی شد عماد لفظ تو
جهد آن کن تا به نزدیک عمادالدین بری
آن عمادالدین حق أقضی القضاة شرق و غرب
کش رسد بر مهتران دین و دولت مهتری
پادشاه شرع و ملت خواجه درگاه و دین
کاسمان را نیست در پهلوی او پهناوری
اوست بر جای رسول و هر که ورزد خدمتش
در ره اسلام سلمانی کند یا بوذری
کی کند بدخواه با تأیید بختش همدمی
چون کند عصفور با عنقای مغرب همبری
فضل حکم کس بود با فضل او گاه عیار
چون درمهای بد و دینارهای جعفری
شمس را گوید زحل بر کوه حلمش لاله ای
زهره را گوید قمر در باغ علمش عبهری
ای که در ملت سپاه دین حق را خسروی
وی که در دولت سرهفتم فلک را افسری
همچو خاک از حلم جان جاودانی را تنی
همچو آب از علم شاخ زندگانی رابری
روز و شب در کار دینی سال و مه در شغل شرع
از زبان و از قلم جان هزاران جانوری
دفتر فتوی نویسی خامه حجت زنی
جامه اسلام دوزی پرده بدعت دری
از فصاحتهات پنداری که در تذکیر تو
جبرئیلت مقرئی کرد است و عرشت منبری
مفتی دین خدای و داور خلق جهان
حجت سلطان وقت و نایب پیغمبری
چون قلم برداشتی پیدا شد اندر عهد تو
از سرکلک حسن برهان تیغ حیدری
نعمتی داری بقائی دستگیری دولتی
کارپرداز«ی» الهی پای مردی سنجری
عندلیبان فصاحت را به باغ آن محبرت
همچو طاوسان خرد دادست نیکو منظری
خصم را با تو به یک جا کی بود هم صحبتی
روز و شب را کی بود در خانه هم خواهری
هفت کشور هشت گشت است و همه عالم رهی
فاضلان یکباره اذناب و تو در ده ده سری
خسرو «هر» هفت چرخ است آفتاب نوربخش
گرچه بر چرخ چهارم باشدش رامشگری
مفتی هر هفت کشور پس تو باشی بر زمین
از برای آنکه در خط چهارم کشوری
شکرایزد را که فرزندان تو همچون تواند
زانکه ایشان در پاکند و تو بحر اخضری
سرور دین شد نظام الدین به همزادی تو را
هرکه همزاد سران شد زیبد او را سروری
از نظام و از ظهیر و شمس و بدر و نجم و نور
ساخت شش جوهر خرد تاباشی آن را جوهری
نه نه شش جوهر نه اند ایشان که شش سیاره اند
آسمانی را که از رفعت تو شمس انوری
بر سپهر دین تو بادی مهر و ایشان مر تو را
تیر و ناهید و زحل بهرام و ماه و مشتری
گرچه شمس الدین از این عقد سلامت غائب است
خواهمش کردن نثار این در الفاظ دری
در خراسان شمس دین از بهر چه چندین بماند
آری آری شمس آنجائی بود نه ایدری
شمس تو گر لشگری شد غم مخور که این طرفه نیست
تا کواکب هست لشکر شمس باشد لشکری
تا نه بس مدت به کام دوستان اومید دار
از خراسانت خور آید ای که غمخوار خوری
ای که در دارالکتب برآسمان علم محض
در بر لوح و قلم روحانیان را حق تری
سالها بگذشت تا نامد قوامی پیش تو
کوه دولت کرده بودم خالی از کبک دری
یا نفس حقا کزین خدمت دلم نستد برات
عاقلان دانند کز اسلام نتوان شد بری
خاطر من بیش از این شایسته خدمت نبود
بود در پرده عروس شعرم از بی زیوری
روزگاری در شود ناچار که آموزد به طبع
خاطر نقاش دست از چین دل صورتگری
شادمان باش ای قوامی کز همه عالم توئی
نانبائی کو ز نان جوید همی نام آوری
دست فکر تو به بازار دل از دکان طبع
پخت نان شاعری را در تنور ساحری
گندم و نان تو و نان آژن نظم تراست
زهره کرداری و مه جرمی و پروین پیکری
آمدی از نان به حکمت رفتی از حکمت بنان
رو که پختی شاعری از نان و نان از شاعری
تا تو را هر مشتری باشند محمودی دگر
گنده گرداند به دوکان تو اندر عنصری
تا ز روی عقل باشد در شمار بحر و بر
در جهان چندانکه مقدور است خشکی و تری
نعمت دنیا شما را باد روزی خشک و تر
تا دعا گویانتان باشند بحری و بری
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۱۰۲ - در موعظت و نصیحت و دعوت به زهد در دنیا و رغبت به آخرت گوید
ای شده عمر تو ضایع در تمنای محال
تا نگردانی نیت بر تو نگردانند حال
حال گردان ایزدست احوال دان ایزدپرست
کی جلالت یابد آن کو نیست مرد ذوالجلال
پادشاهی کز کمال قدرت و حکمت نمود
علم بی نقصان او در آفرینشها کمال
عزش از تخت ازل تاج ابد آویخته
در سرای لم یزل بر بارگاه لایزال
عدل او در مصلحت بینی منزه ز انتقام
ذات او در مملکت داری مبرا ز انتقال
لوح علمش بی تغیر عرش عزش بی ستون
نور ذاتش بی فنا خورشید ملکش بی زوال
ای ز فرمانش گریزان نعمتش را ناشکور
چشم بند عقل بفکن تا نیابی گوشمال
روزها خدمت کنی در بارگاه ناکسان
یک شبی خلوت گزین یک دم برین درگه بنال
مرد را دل برگشاید جستن توحید حق
شاخ را گل بشکفاند جستن باد شمال
دل به ایمان کن قوی در راه طاعت نه قدم
سغبه زهد و ورع شو دور باش از قیل و قال
دل چو ایمان خانه شد توحید باشد کدخدای
آسمان چون قلعه شد خورشید باشد کوتوال
دل مبند ای بی خرد در عالم پرشعبده
تا نباشی سرفرازان خرد را پایمال
شب چو هند و ساحری بینی همی گر شامگاه
از شبه گون پرده در چشم تو بنماید خیال
روز چون مشاطه چابک به گاه صبحدم
کش عروس از لاژوردین کله بنماید جمال
چندخواهی کردن اندر دشت فانی کشت و ورز
هیچ ننشانی همی در باغ باقی یک نهال
دانه عمر تو را منقارها بگشاده اند
زین معلق مرغزار آبگون مرغان لال
چون سگان به چه پرور چند خواهی ساخت جای
اندرین دلگیر ساخت گلخن بسیار سال
حور دیداری به صورت،غول کرداری به فعل
از برون بس با جمالی، وز درون بس بانکال
از شراب جهل مستی و از خمار آز پست
قرعه طاعت بگردان کت نیاید خوب فال
فال گیری می مخور باری که زشت آید ز عقل
قرعه گردان بر یمین و جرعه ریزان بر شمال
صحبت حورات باید دور بفکن سیم و زر
گر همی مهمان کنی بر چین زره سنگ و سفال
گرد جاه و مال کمتر گرد از آن معنی که هست
جاه در دنیا حسرت، مال در عقبی و بال
از عقوبتهای جاه و مال تو فردا ترا
چاه تیره به ز جاه و مار افعی به ز مال
با بدان پیوسته از نیکان گسسته ای عجب
با ملایک در فراقی با شیاطین در وصال
دیو اگر دیده نه ای من رایگان بنمایمت
یک زمان اندیشه کن زان نفس زشت بدفعال
دیو را خواهی ببین کردار مرد بدسرشت
ور فرشته خواهی اینک مردم نیکو خصال
ای به دنبال هوی شهوت پرست و آزورز
در ضلالت گشته غولان بیابان را همال
در هوس عمری بسر بردی چه مردی باشد این
روزگار خویشتن را خرج کردن بر محال
علم دین آموز و فضل اندوز تا مردم شوی
بیهده تا کی کنی چون دام و دد جنگ و جدال
مرد بس مسکین بود کورا نباشد علم و فضل
مرغ بس عاجز بود کورا نباشد پر و بال
چند پوئی بر در باطل به راه حق در آی
مانده ای بی ظل ایزد در بیابان ضلال
حق پرستی کن که معلوم است کاندر هیچ وقت
هیچ ناورد است بر سر مردم باطل سکال
مال با شبهت خوری گوئی حلال و طیب است
زانکه داری از ره تأویل در فتوی مجال
مال دنیا هست مردار و تو از بیچارگان
پس هم از بیچارگی مردار شد برتو حلال
بازماندستی ز طاعت از پی فرزند و زن
پس همی سوزی به غم تا از کجا سازی منال
این یکی من با توام گرچه نشاید این به عذر
شیر مردان جهان را بشکند رنج عیال
جان تو حمال غم زان شد که بهر هوی
خویشتن را هم به دست خویش کردی در جوال
برگ «و» ساز راه کن پیرا که وقت رفتن است
مرد عقبی شو مکن با اهل دنیا اتصال
گرچه پیری برگ مرگت نیست معذوری بلی
آدمی را ای شگفت از عمر کی خیزد ملال
این که هفتاد سالست هفتصد گیر ای عجب
عاقبت هم بفکنند این تازی اسبانت نعال
عمر بیهوده چه سود ای پیر بی حاصل بگوی
جز گنه حاصل چه کردستی درین هفتاد سال
هیچ شرمت نیست در دیده بگفت عمر و زید
هیچ دردت نیست اندر دل به مرگ عم و خال
کی شود خود سینه های تیره گون روشن ز پند
کی پذیرد رویهای زنگیان خوبی ز خال
پادشاه و پاسبان و شیرمرد و پیرزن
در در مرگند وقت عاجزی بر یک مثال
تیغ جان آهنج عزرائیل چون عکس افکند
پیش زخم او یکی دان پیر زال و پور زال
ترسکار از خشم حق باش و به عفوش دار امید
کرده در خوف و رجادل چون الف قامت چو دال
رحمت او باسیه رویان عصیان طرفه نیست
رانکه باشد چاه تاری منبع آب زلال
ای قوامی تاقیامت ماند نامت درجهان
زهد و توحید تو شد سرمایه جاه و جلال
شاعر نان پز توئی کرده خمیر از طبع خویش
قوت بهتر شاعر از دو کان تو نان رذال
چون تنور وآتش تو کی بود چرخ و نجوم
یا چونان و کلبتینت کی بود بدر و هلال
جرم خورشید از برای نان تو گشت است قرص
چون کنندش منکسف باشد تنورت را ز گال
آورند از بیشه اندیشه سیمرغان عقل
در تنور خاطرت هیزم به منقار مقال
ای که دانی قدر نان من به نزدیک من ای
بر دری دیگر چه حاجت باشدت کردن سؤال
از دکان عقل ما هر روز برنامی نه نان
تا نباشی در صف جهل از رجال لارجال
تا نگردانی نیت بر تو نگردانند حال
حال گردان ایزدست احوال دان ایزدپرست
کی جلالت یابد آن کو نیست مرد ذوالجلال
پادشاهی کز کمال قدرت و حکمت نمود
علم بی نقصان او در آفرینشها کمال
عزش از تخت ازل تاج ابد آویخته
در سرای لم یزل بر بارگاه لایزال
عدل او در مصلحت بینی منزه ز انتقام
ذات او در مملکت داری مبرا ز انتقال
لوح علمش بی تغیر عرش عزش بی ستون
نور ذاتش بی فنا خورشید ملکش بی زوال
ای ز فرمانش گریزان نعمتش را ناشکور
چشم بند عقل بفکن تا نیابی گوشمال
روزها خدمت کنی در بارگاه ناکسان
یک شبی خلوت گزین یک دم برین درگه بنال
مرد را دل برگشاید جستن توحید حق
شاخ را گل بشکفاند جستن باد شمال
دل به ایمان کن قوی در راه طاعت نه قدم
سغبه زهد و ورع شو دور باش از قیل و قال
دل چو ایمان خانه شد توحید باشد کدخدای
آسمان چون قلعه شد خورشید باشد کوتوال
دل مبند ای بی خرد در عالم پرشعبده
تا نباشی سرفرازان خرد را پایمال
شب چو هند و ساحری بینی همی گر شامگاه
از شبه گون پرده در چشم تو بنماید خیال
روز چون مشاطه چابک به گاه صبحدم
کش عروس از لاژوردین کله بنماید جمال
چندخواهی کردن اندر دشت فانی کشت و ورز
هیچ ننشانی همی در باغ باقی یک نهال
دانه عمر تو را منقارها بگشاده اند
زین معلق مرغزار آبگون مرغان لال
چون سگان به چه پرور چند خواهی ساخت جای
اندرین دلگیر ساخت گلخن بسیار سال
حور دیداری به صورت،غول کرداری به فعل
از برون بس با جمالی، وز درون بس بانکال
از شراب جهل مستی و از خمار آز پست
قرعه طاعت بگردان کت نیاید خوب فال
فال گیری می مخور باری که زشت آید ز عقل
قرعه گردان بر یمین و جرعه ریزان بر شمال
صحبت حورات باید دور بفکن سیم و زر
گر همی مهمان کنی بر چین زره سنگ و سفال
گرد جاه و مال کمتر گرد از آن معنی که هست
جاه در دنیا حسرت، مال در عقبی و بال
از عقوبتهای جاه و مال تو فردا ترا
چاه تیره به ز جاه و مار افعی به ز مال
با بدان پیوسته از نیکان گسسته ای عجب
با ملایک در فراقی با شیاطین در وصال
دیو اگر دیده نه ای من رایگان بنمایمت
یک زمان اندیشه کن زان نفس زشت بدفعال
دیو را خواهی ببین کردار مرد بدسرشت
ور فرشته خواهی اینک مردم نیکو خصال
ای به دنبال هوی شهوت پرست و آزورز
در ضلالت گشته غولان بیابان را همال
در هوس عمری بسر بردی چه مردی باشد این
روزگار خویشتن را خرج کردن بر محال
علم دین آموز و فضل اندوز تا مردم شوی
بیهده تا کی کنی چون دام و دد جنگ و جدال
مرد بس مسکین بود کورا نباشد علم و فضل
مرغ بس عاجز بود کورا نباشد پر و بال
چند پوئی بر در باطل به راه حق در آی
مانده ای بی ظل ایزد در بیابان ضلال
حق پرستی کن که معلوم است کاندر هیچ وقت
هیچ ناورد است بر سر مردم باطل سکال
مال با شبهت خوری گوئی حلال و طیب است
زانکه داری از ره تأویل در فتوی مجال
مال دنیا هست مردار و تو از بیچارگان
پس هم از بیچارگی مردار شد برتو حلال
بازماندستی ز طاعت از پی فرزند و زن
پس همی سوزی به غم تا از کجا سازی منال
این یکی من با توام گرچه نشاید این به عذر
شیر مردان جهان را بشکند رنج عیال
جان تو حمال غم زان شد که بهر هوی
خویشتن را هم به دست خویش کردی در جوال
برگ «و» ساز راه کن پیرا که وقت رفتن است
مرد عقبی شو مکن با اهل دنیا اتصال
گرچه پیری برگ مرگت نیست معذوری بلی
آدمی را ای شگفت از عمر کی خیزد ملال
این که هفتاد سالست هفتصد گیر ای عجب
عاقبت هم بفکنند این تازی اسبانت نعال
عمر بیهوده چه سود ای پیر بی حاصل بگوی
جز گنه حاصل چه کردستی درین هفتاد سال
هیچ شرمت نیست در دیده بگفت عمر و زید
هیچ دردت نیست اندر دل به مرگ عم و خال
کی شود خود سینه های تیره گون روشن ز پند
کی پذیرد رویهای زنگیان خوبی ز خال
پادشاه و پاسبان و شیرمرد و پیرزن
در در مرگند وقت عاجزی بر یک مثال
تیغ جان آهنج عزرائیل چون عکس افکند
پیش زخم او یکی دان پیر زال و پور زال
ترسکار از خشم حق باش و به عفوش دار امید
کرده در خوف و رجادل چون الف قامت چو دال
رحمت او باسیه رویان عصیان طرفه نیست
رانکه باشد چاه تاری منبع آب زلال
ای قوامی تاقیامت ماند نامت درجهان
زهد و توحید تو شد سرمایه جاه و جلال
شاعر نان پز توئی کرده خمیر از طبع خویش
قوت بهتر شاعر از دو کان تو نان رذال
چون تنور وآتش تو کی بود چرخ و نجوم
یا چونان و کلبتینت کی بود بدر و هلال
جرم خورشید از برای نان تو گشت است قرص
چون کنندش منکسف باشد تنورت را ز گال
آورند از بیشه اندیشه سیمرغان عقل
در تنور خاطرت هیزم به منقار مقال
ای که دانی قدر نان من به نزدیک من ای
بر دری دیگر چه حاجت باشدت کردن سؤال
از دکان عقل ما هر روز برنامی نه نان
تا نباشی در صف جهل از رجال لارجال
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۱۰۶ - در منقبت امیرالمؤمنین علی علیه السلام و عدل خدای تعالی و مدح سید فخرالدین و پدر او سید شمس الدین که هر دو رئیس شیعه در ری بوده اند گوید
مرتضی باید که بعد از مصطفی فرمان دهد
تابدین در علم دارووار او درمان دهد
هرکه منبر جز علی را سازد او باشد چو آن
کس که مصحف را به دست کودک نادان دهد
هرکه دین آور بود در حق به حق پرور شود
هرکه دریا بر شود کشتی به کشتیبان دهد
ای که اندر دین علی را باز پس داری همی
این چنین رخصت بدستت دیو پردستان دهد
من نگویم مرتضی را تو نمی دانی امام
که این زیادت بر تو بستن علم را نقصان دهد
مرتضی کز پیش بوبکر و عمر باشد به علم
کی روا داری که فرمان از پس «عقمان» دهد
یار اهل البیت حق باش و بدان غره مشو
گر به باطل یاری امروزت همی سلطان دهد
یاری سلطان یک روزه ندارد قیمتی
یاری آن یاری است کان سلطان جاویدان دهد
گر همی دانی که نوشروان ز عدل ایوان فراشت
عدل کن تا در بهشت ایزد تو را ایوان دهد
ظلم بر یزدان همی بندی روا داری چرا
ظلم تو یزدان کند عدل تو نوشروان دهد
خیره بدها کردن و آنگاه بستن بر خدای
اینت نازیبا غروری کز هوی شیطان دهد
کمترازکبری چه باید بودکو گوید همی
راهها شیطان زند توفیقها یزدان دهد
گر به سامانی در ایمان پس مدان ایمان عطا
زانکه عشوه خویشتن را مرد بی سامان دهد
خود به قول تو نشاید خواند مؤمن بنده را
چون بود مؤمن کسی کورا خدای ایمان دهد
بنده را گوئی عطای داده بستاند خدای
تاش در دوزخ شراب درد بی پایان دهد
مدخلی باشد که داده باز بستاند عطا
حق به ما حاشا و کلا گر عطا زین سان دهد
طاعت و عصیان بنده کی کند سود و زیان
چون نداند کش ملک توفیق یا خذلان دهد
دل همی سوزد به زاهد بر درین مذهب مرا
تاچرا در صومعه بیهوده مسکین جان دهد
ای برادر زین تعصب دور شو تا کردگار
روز حق ز ابر کرم کشت تو را باران دهد
تاکی اندر بغض حیدر هر زمان شیطان جهل
در سرای دل به ایوان تو شاد روان دهد
غصه جان است نادان را علی که اندر مثل
«درد جاهل علم باشد رنج خر پالان دهد»
هرچه اندازی به دنیا بازیابی روز حشر
هرچه کاری در زمستان بربه تابستان دهد
هرزمان گوئی به سخره مهدیت را گو بیای
تا جهان را گاه عدل ارایش بستان دهد
معتقد باید که حال مهدیش باور کند
مرد چون یعقوب کوتایوسفش هجران دهد
هرکه دارد حب مهدی را ند در مهدی رسید
مالش فرعونیان هم موسی عمران دهد
نرم گردن باش حق را تا میان ما و تو
شاخ ایمان سایه بخشد باغ دین ریحان دهد
در سؤال من ترش روئی مکن که اندر بهار
گل جواب عندلیب از باغها خندان دهد
گفت سلمان مصطفی راکه ایزد اندر عهد تو
مرتضی را چون رسولان معجزالوان دهد
گه چو آدم در بهشت حضرتت معصوم وار
مالش ابلیس کفر از عیبها عریان دهد
گه چو نوح از کشتی عصمت به تیغ آب رنگ
دشمنان را هم ز خون دشمنان طوفان دهد
گه چو ابراهیم فرزند هوی را پیش عقل
از برای قرب ایزد فتوی قربان دهد
گه چو خضر از ظلمت دنیا به اهل شرع و دین
علمهای سودمندش چشمه حیوان دهد
گاه چون موسی به صف جنگ فرعونان کفر
مر نهنگ آهنین را قوت ثعبان دهد
گه چو عیسی در دیار روم رهبانان جهل
مردگان شبهه را جان از دم برهان دهد
گه سلیمان وار بر مرغان و دیوان حسد
در صفا از خاتم عهد و وفا فرمان دهد
گه چو یوسف در چه گیتی ز رغم گرگ حرص
ازپی اسلام تن در خدمت اخوان دهد
گه چو یونس از عبادتها ز پیش کردگار
روح را در بطن حوت بحر تن زندان دهد
همچو سلمان گو فضیلتهای میرمؤمنین
تا جهاندارت درج چون بوذر و سلمان دهد
آن امام نص معصوم آنکه زیرساق عرش
بوسه بر تعلین قدر او همی کیوان دهد
حامل تنزیل قرآن حافظ شرع رسول
کش به فضل اندر گوائی آیت قرآن دهد
درسخا و فضل و فرهنگ و شجاعت چون علی
کو سواری کاسب جدو جهد را جولان دهد
علم گوید، زهد ورزد، سرپذیرد، سرنهد
تیغ بخشد درقه پاشد جان فشاند، نان دهد
ای قوامی شعر رنگین از بهار طبع تو است
نقش زیبا راچنین چشم از نگارستان دهد
آفرین برطبع خوبت کز صدفهای خرد
همچو بحر علم فخرالدین گهر آسان دهد
صدر عالی قدر فخرالدین که گاه مرتبه
رشوت جاه رفیعش گنبد گردان دهد
مفخر سادات هفت اقلیم شمس الدین که شمس
نامه اقبال او رابوسه برعنوان دهد
یافت تشریفی ز همنامیش در تدویر شمس
جمله اجرام فلک را روشنائی زان دهد
سیدی صدری بزرگی سروری نیک اختری
کو زباد نعل اسب افلاک را دوران دهد
دولتش را بی وفائی حیلت حاسد کند
بوستان را بینوائی باد مهریگان دهد
هرکه غمگین خواهدش بی شک هم او غمگین شود
هرکه کاری بد کند لابد هم او تاوان دهد
هست حضرتها بسی لیکن شرف اینجا بود
هست دریاها بسی لیکن گهر عمان دهد
ای که چوگان مرادت را زمین گوئی شود
وای که گوی دولتت را آسمان چوگان دهد
در خم چوگان جاهت گرچه گوی است آسمان
باش تا چون گوی و چوگان دولتت میدان دهد
چرخ را گیتی ز پیش تیر عزمت روز و شب
لاژوردین جوشن و پیروزه گون خفتان دهد
میغ را گردون به جنگ خصمت از باران وبرف
تیغ زراندود و تیر سیمگون پیکان دهد
از غرائب زان بیان مدح تو شاعرکند
کز عجائب خودنشان بحر بازرگان دهد
کشت دشمن را جهان زان توبری ء الساحه ای
شربتش را رنج تن گر چرخ و گر ارکان دهد
رنجه دل کردت عدو تا جان او رنجور شد
این قدر داند که چون مهمان خورد مهمان دهد
نعمت بدخواه ناپاینده زان شد کایدری است
بی مدد باشد بلی نرگس که نرگسدان دهد
دولتی داری خدائی همچنین پاینده باد
دون ازآن که اینجا فلان را از هوس بهمان دهد
بخشش مخلوق کی چون خلعت خالق بود
همچنان بی حس که او تنگان بباتنگان دهد
هرکه این خدمت به دیگر خدمتی بدهد بود
همچنان بی حس که او تنگان بباتنگان دهد
صدر چون تو مادر ملت نه از بطن آورد
شیر مقبل دایه دولت نه از پستان دهد
مصطفی خلقی به خلقت مرتضی واری به شکل
چون صدف یک رنگ باشد در همه یکسان دهد
هم رئیس شیعتی هم سید سادات عصر
دولت از جاهت همی سرمایه اعیان دهد
هم سیادت هم ریاست هم سیاست زیبدت
این چنین فضل و شرف حنان دهد منان دهد
ای که اندر ری صبای سایه اقبال تو
رازیان را چون درختان خلعت نیسان دهد
تو محمد نسبتی آمد قوامی تا ز خود
دایه احسانت او را پایه حسان دهد
شاعران آیند هر وقتی قوامی گه گهی
دردسر گر کم دهد چاکر نه از عصیان دهد
آنکه شیرآرد ز بیشه پای او سنگی بود
آن سبک دستی کند کو گربه ازانبان دهد
شاعر نان پز به جز من کیست کو ممدوح را
از معانی گندم آرد و ز عبارت نان دهد
حکمتش سرمایه باشد دولتش یاری کند
فکرتش مزدور بخشد خاطرش دو کان دهد
ماه چون سنگی شود مهتاب از اوویزان چو آرد
که آسیابان سپهر از عقربش قبان دهد
آفتایش در تنور افروختن آتش برد
آسمانش در ترازو داشتن میزان دهد
طبعش ازوهم و خیال و حفظ و فکرت نان نظم
نیک ورزد، پاک دارد، خوش پزد، ارزان دهد
نه چنان ارزان به یک باره که باشد رایگان
کان که نان شعرخواهد گندم احسان دهد
تا ز روی عقل باشد جاهل و بیدادگر
آنکه داد شهر آباد از ده ویران دهد
بدسگالت در دهی ویران به حالی زار باد
تا تو را دولت هزاران شهر آبادان دهد
هر سعادت که آسمان خویشانت را داد از درج
دان که فرزند عزیزت رابه صد چندان دهد
تابدین در علم دارووار او درمان دهد
هرکه منبر جز علی را سازد او باشد چو آن
کس که مصحف را به دست کودک نادان دهد
هرکه دین آور بود در حق به حق پرور شود
هرکه دریا بر شود کشتی به کشتیبان دهد
ای که اندر دین علی را باز پس داری همی
این چنین رخصت بدستت دیو پردستان دهد
من نگویم مرتضی را تو نمی دانی امام
که این زیادت بر تو بستن علم را نقصان دهد
مرتضی کز پیش بوبکر و عمر باشد به علم
کی روا داری که فرمان از پس «عقمان» دهد
یار اهل البیت حق باش و بدان غره مشو
گر به باطل یاری امروزت همی سلطان دهد
یاری سلطان یک روزه ندارد قیمتی
یاری آن یاری است کان سلطان جاویدان دهد
گر همی دانی که نوشروان ز عدل ایوان فراشت
عدل کن تا در بهشت ایزد تو را ایوان دهد
ظلم بر یزدان همی بندی روا داری چرا
ظلم تو یزدان کند عدل تو نوشروان دهد
خیره بدها کردن و آنگاه بستن بر خدای
اینت نازیبا غروری کز هوی شیطان دهد
کمترازکبری چه باید بودکو گوید همی
راهها شیطان زند توفیقها یزدان دهد
گر به سامانی در ایمان پس مدان ایمان عطا
زانکه عشوه خویشتن را مرد بی سامان دهد
خود به قول تو نشاید خواند مؤمن بنده را
چون بود مؤمن کسی کورا خدای ایمان دهد
بنده را گوئی عطای داده بستاند خدای
تاش در دوزخ شراب درد بی پایان دهد
مدخلی باشد که داده باز بستاند عطا
حق به ما حاشا و کلا گر عطا زین سان دهد
طاعت و عصیان بنده کی کند سود و زیان
چون نداند کش ملک توفیق یا خذلان دهد
دل همی سوزد به زاهد بر درین مذهب مرا
تاچرا در صومعه بیهوده مسکین جان دهد
ای برادر زین تعصب دور شو تا کردگار
روز حق ز ابر کرم کشت تو را باران دهد
تاکی اندر بغض حیدر هر زمان شیطان جهل
در سرای دل به ایوان تو شاد روان دهد
غصه جان است نادان را علی که اندر مثل
«درد جاهل علم باشد رنج خر پالان دهد»
هرچه اندازی به دنیا بازیابی روز حشر
هرچه کاری در زمستان بربه تابستان دهد
هرزمان گوئی به سخره مهدیت را گو بیای
تا جهان را گاه عدل ارایش بستان دهد
معتقد باید که حال مهدیش باور کند
مرد چون یعقوب کوتایوسفش هجران دهد
هرکه دارد حب مهدی را ند در مهدی رسید
مالش فرعونیان هم موسی عمران دهد
نرم گردن باش حق را تا میان ما و تو
شاخ ایمان سایه بخشد باغ دین ریحان دهد
در سؤال من ترش روئی مکن که اندر بهار
گل جواب عندلیب از باغها خندان دهد
گفت سلمان مصطفی راکه ایزد اندر عهد تو
مرتضی را چون رسولان معجزالوان دهد
گه چو آدم در بهشت حضرتت معصوم وار
مالش ابلیس کفر از عیبها عریان دهد
گه چو نوح از کشتی عصمت به تیغ آب رنگ
دشمنان را هم ز خون دشمنان طوفان دهد
گه چو ابراهیم فرزند هوی را پیش عقل
از برای قرب ایزد فتوی قربان دهد
گه چو خضر از ظلمت دنیا به اهل شرع و دین
علمهای سودمندش چشمه حیوان دهد
گاه چون موسی به صف جنگ فرعونان کفر
مر نهنگ آهنین را قوت ثعبان دهد
گه چو عیسی در دیار روم رهبانان جهل
مردگان شبهه را جان از دم برهان دهد
گه سلیمان وار بر مرغان و دیوان حسد
در صفا از خاتم عهد و وفا فرمان دهد
گه چو یوسف در چه گیتی ز رغم گرگ حرص
ازپی اسلام تن در خدمت اخوان دهد
گه چو یونس از عبادتها ز پیش کردگار
روح را در بطن حوت بحر تن زندان دهد
همچو سلمان گو فضیلتهای میرمؤمنین
تا جهاندارت درج چون بوذر و سلمان دهد
آن امام نص معصوم آنکه زیرساق عرش
بوسه بر تعلین قدر او همی کیوان دهد
حامل تنزیل قرآن حافظ شرع رسول
کش به فضل اندر گوائی آیت قرآن دهد
درسخا و فضل و فرهنگ و شجاعت چون علی
کو سواری کاسب جدو جهد را جولان دهد
علم گوید، زهد ورزد، سرپذیرد، سرنهد
تیغ بخشد درقه پاشد جان فشاند، نان دهد
ای قوامی شعر رنگین از بهار طبع تو است
نقش زیبا راچنین چشم از نگارستان دهد
آفرین برطبع خوبت کز صدفهای خرد
همچو بحر علم فخرالدین گهر آسان دهد
صدر عالی قدر فخرالدین که گاه مرتبه
رشوت جاه رفیعش گنبد گردان دهد
مفخر سادات هفت اقلیم شمس الدین که شمس
نامه اقبال او رابوسه برعنوان دهد
یافت تشریفی ز همنامیش در تدویر شمس
جمله اجرام فلک را روشنائی زان دهد
سیدی صدری بزرگی سروری نیک اختری
کو زباد نعل اسب افلاک را دوران دهد
دولتش را بی وفائی حیلت حاسد کند
بوستان را بینوائی باد مهریگان دهد
هرکه غمگین خواهدش بی شک هم او غمگین شود
هرکه کاری بد کند لابد هم او تاوان دهد
هست حضرتها بسی لیکن شرف اینجا بود
هست دریاها بسی لیکن گهر عمان دهد
ای که چوگان مرادت را زمین گوئی شود
وای که گوی دولتت را آسمان چوگان دهد
در خم چوگان جاهت گرچه گوی است آسمان
باش تا چون گوی و چوگان دولتت میدان دهد
چرخ را گیتی ز پیش تیر عزمت روز و شب
لاژوردین جوشن و پیروزه گون خفتان دهد
میغ را گردون به جنگ خصمت از باران وبرف
تیغ زراندود و تیر سیمگون پیکان دهد
از غرائب زان بیان مدح تو شاعرکند
کز عجائب خودنشان بحر بازرگان دهد
کشت دشمن را جهان زان توبری ء الساحه ای
شربتش را رنج تن گر چرخ و گر ارکان دهد
رنجه دل کردت عدو تا جان او رنجور شد
این قدر داند که چون مهمان خورد مهمان دهد
نعمت بدخواه ناپاینده زان شد کایدری است
بی مدد باشد بلی نرگس که نرگسدان دهد
دولتی داری خدائی همچنین پاینده باد
دون ازآن که اینجا فلان را از هوس بهمان دهد
بخشش مخلوق کی چون خلعت خالق بود
همچنان بی حس که او تنگان بباتنگان دهد
هرکه این خدمت به دیگر خدمتی بدهد بود
همچنان بی حس که او تنگان بباتنگان دهد
صدر چون تو مادر ملت نه از بطن آورد
شیر مقبل دایه دولت نه از پستان دهد
مصطفی خلقی به خلقت مرتضی واری به شکل
چون صدف یک رنگ باشد در همه یکسان دهد
هم رئیس شیعتی هم سید سادات عصر
دولت از جاهت همی سرمایه اعیان دهد
هم سیادت هم ریاست هم سیاست زیبدت
این چنین فضل و شرف حنان دهد منان دهد
ای که اندر ری صبای سایه اقبال تو
رازیان را چون درختان خلعت نیسان دهد
تو محمد نسبتی آمد قوامی تا ز خود
دایه احسانت او را پایه حسان دهد
شاعران آیند هر وقتی قوامی گه گهی
دردسر گر کم دهد چاکر نه از عصیان دهد
آنکه شیرآرد ز بیشه پای او سنگی بود
آن سبک دستی کند کو گربه ازانبان دهد
شاعر نان پز به جز من کیست کو ممدوح را
از معانی گندم آرد و ز عبارت نان دهد
حکمتش سرمایه باشد دولتش یاری کند
فکرتش مزدور بخشد خاطرش دو کان دهد
ماه چون سنگی شود مهتاب از اوویزان چو آرد
که آسیابان سپهر از عقربش قبان دهد
آفتایش در تنور افروختن آتش برد
آسمانش در ترازو داشتن میزان دهد
طبعش ازوهم و خیال و حفظ و فکرت نان نظم
نیک ورزد، پاک دارد، خوش پزد، ارزان دهد
نه چنان ارزان به یک باره که باشد رایگان
کان که نان شعرخواهد گندم احسان دهد
تا ز روی عقل باشد جاهل و بیدادگر
آنکه داد شهر آباد از ده ویران دهد
بدسگالت در دهی ویران به حالی زار باد
تا تو را دولت هزاران شهر آبادان دهد
هر سعادت که آسمان خویشانت را داد از درج
دان که فرزند عزیزت رابه صد چندان دهد
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۱۰۸ - در موعظت و نصیحت و ترغیب به اختیار آخرت بردنیا گوید
عمرها کوتاه گشتست ای عزیزان زینهار
حسبة لله که پیش از مرگ دریابید کار
روزگار از دست ضایع گشت بردارید پای
کاروان شهر بیرون رفت بربندید بار
تاکی از غفلت به دست قهر ذوالقرنین دهر
خویشتن را در سد دنیا پیختن یأجوج وار
شغل دنیا نیست آخر همچو کار آخرت
کی بود ناز شب خلوت چو سهم روز بار
یادتان ناید همی امسال از آنجا تا چه رفت
با عزیزانی که اینجا با شما بودند پار
جانهاتان سوخت است و طبعهاتان ساخت است
با سپهر تنگ خوی و اختر ناسازگار
نامه های حشرتان را ظلم و رشوت عجم و نقط
جامه های جانتان را ترس و شهوت پود و تار
عقلها در مغزتان بنیادهای پرخلل
جهل ها در پیشتان دیوارهای استوار
روز و شب را عمر می دانید و هیچ آگه نه اید
کز در مرگ شما این حاجب است آن پرده دار
از برون با تو سپیداست از درون باتو سیاه
کس نشان ندهد درون بیرون تو را از لیل و نهار
صید گاه آز گشت این جایگاه رام و دد
مردمان بیکار و از دیوان بدو در پیشکار
چرخ شد بی آفتاب و مملکت بی پادشاه
روی هامون بی مدر اجرام گردون بی مدار
بر سپهر حکمت از اجرام تنها شد بروج
در جهان همت از دیار خالی شد دیار
حکمت لقمان هبا شد همت مردان هدر
عالمی ویران در و نه نان ده و نه نامدار
یافه گشته روزگار و رنجها ضایع شده
نیست حاصل کار ما را وای رنج روزگار
تخم در شوره فشانده خشت در دریا زده
گشته سرگردان خلایق زیر این گردان حصار
ای شیاطین را ز تو شکر و ملایک را گله
دوستان را کوه انده دشمنان را یار غار
پشت کرده بر صراط و دوزخ و ایمن شده
زان ره باریک و تیز زان چه تاریک و تار
گرتو را شکی بود تا چون برانگیزد به حشر
صوراسرافیل خلقان را بامر کردگار
بنگر اینجا تا بهاران چون دم باد صبا
زنده انگیزد ز خاک مرده اسرافیل وار
راه نیکان گیر تا گیری همه ملک بهشت
با بدان منشین و دوزخ را بدیشان واگذار
گرتو خواهی کز فراموشان نباشی روز حشر
جهد آن کن کز تو جز نیکی نماند یادگار
ور تو می کوشی که فردا سرخ رو آئی چو سیب
اشک را در دیده همچون دانه کن در جرم نار
ورترا باید که بوسی چشم چون بادام حور
پس مچین انگور عشق از خوشه زلفین یار
صاحب ملک و عقاری دان که روز رستخیز
به کند مالک عقاب صاحب ملک و عقار
نفس تو گردد شریف ار دانش آموزد ز عقل
زانکه موسی را ز علم خضر بود است افتخار
جان صافی به پذیرد صورت سر خرد
گوش غمگین به نیوشد ناله بیمارزار
ای برادر خوش بود بازارگانی با خدای
بار دربند از ره دل تا در داراقرار
گر درین حضرت تجارت آرزو باشد ترا
رستی از رنج بیابان ها و از موج بحار
ار هزارت را صد و صد را ده و ده را یکی است
وین یکی را ده بود ده را صد و صد را هزار
با خدای اسمان باش از ره بیم وامید
خشم او را ترسناک و عفو او را خواستار
عفو او از دود آب آرد چو باران از سحاب
خشم او از آب دود آرد چو از دریا بخار
رحمت ایزد دهد آب نشاط از چاه غم
عکس خورشید آورد زر عزیز از خاک خوار
ای بسا فرق جهانداران که بی گردن شداست
زافت این برگشیده گنبد گوهرنگار
تامرید نور شمع او نباشی رانکه هست
پیر صوفی جامه زاهد کش زنهارخوار
آنکه بر گردون نهادی مسند عزو شرف
گشت زیر خاک شخصش عیبه عیب و عوار
وانکه کرد از تیغ سربی تن همی چون خربزه
کرد شمشیر اجل او را دو نیمه چون خیار
هرکه آمد در جهان از بهر مرگ آمد پدید
هرکه باشد جانور ناچار باشد جان سپار
نعزیت ما را ز پیش دور آدم داشتند
جامه نیلی از آن دارد فلک چون سوگوار
ای درون تو تماشاگاه دیوان هوی
تانشد در تو نهان ابلیس کی گشت آشکار
تونه آن دیوی که از «لاحول » باکی باشدت
دیو مردم چهره آدم تن ابلیس کار
هرکجا دیویست از دستت به زنهار آمد است
دیو کی پای تو دارد الله الله زینهار
وعظ با تو چه که خود برتو نجنبد هیچ موی
گربهشتت بر یمین دارند و دوزخ بر یسار
تن جحیم آلود کردی دل به جنت بر منه
تو کجا خود مرد آن جائی هم اینجا پی فشار
دشمن تو هم توئی وین غایت نازیرکی است
خویشتن را هم به دست خویش کردن سنگسار
راحت دنیات را رنج قیامت در قفاست
هیچ اندوهی مخور با هم بود خرما و خار
ازره طاعت سوی درگه جمازه راست کن
چند درعصیان دوان بگسسته چون اشتر مهار
جوشن عصیان به تیر توبه گردد ریزریز
جامه نوگل به دست باد باشد پاره پار
رحمت ایزد بدو جهان در نثار جان توست
در ره جان آفرین چون بندگان کن جان نثار
از جهان باکی نباشد مرد را از راستی
از خزان آفت نیاید سرو را بر جویبار
یاوری ده مستحق را تا بماند دولتت
هرکه یار حق بود باشد بدو جهان بختیار
ایزدت لوح گناهان بسترد از پیش رو
چون قلم گریان و نالان باشی و زرد و نزار
چشم گریان به طاعت تا دلت روشن شود
هرکجا باران بود ناچار بنشیند غبار
دست پرتسبیح کن زیرا که بی تسبیح دست
از در آتش بود ماننده شاخ چنار
بردباری کن که اندر صحن بستان بهشت
شاخ طوبی را ز بهر بردباران است بار
بردباران رابه جان خدمت کند ازبهر آنک
سجده گاه اهل طاعت گشت خاک بردبار
آه نیکان نیک باشد خاصه در وقت سحر
بانگ مرغان خوب باشد خاصه در فصل بهار
ای قوامی کار و باری داری اندر موعظه
نانبای شعر پرورکی بود بی کار و بار
آسمان دکان، تنورت خاطر و، مزدور طبع
شد دکانت نه، تنورت هفت، مزدورت چهار
قحط نان و نام باشد گر نباشد شعر تو
شهرها آشوب گیرد چون نماند شهریار
در دکان جان بود نانت نه در بازار جسم
در بن دریا بود گوهر نه بر دریا کنار
مالهای مالداران کی بود چون نان تو
نان تو ماند به جای و مال گردد تار و مار
مالداران را سنائی وارگوید پند تو
«ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار»
حسبة لله که پیش از مرگ دریابید کار
روزگار از دست ضایع گشت بردارید پای
کاروان شهر بیرون رفت بربندید بار
تاکی از غفلت به دست قهر ذوالقرنین دهر
خویشتن را در سد دنیا پیختن یأجوج وار
شغل دنیا نیست آخر همچو کار آخرت
کی بود ناز شب خلوت چو سهم روز بار
یادتان ناید همی امسال از آنجا تا چه رفت
با عزیزانی که اینجا با شما بودند پار
جانهاتان سوخت است و طبعهاتان ساخت است
با سپهر تنگ خوی و اختر ناسازگار
نامه های حشرتان را ظلم و رشوت عجم و نقط
جامه های جانتان را ترس و شهوت پود و تار
عقلها در مغزتان بنیادهای پرخلل
جهل ها در پیشتان دیوارهای استوار
روز و شب را عمر می دانید و هیچ آگه نه اید
کز در مرگ شما این حاجب است آن پرده دار
از برون با تو سپیداست از درون باتو سیاه
کس نشان ندهد درون بیرون تو را از لیل و نهار
صید گاه آز گشت این جایگاه رام و دد
مردمان بیکار و از دیوان بدو در پیشکار
چرخ شد بی آفتاب و مملکت بی پادشاه
روی هامون بی مدر اجرام گردون بی مدار
بر سپهر حکمت از اجرام تنها شد بروج
در جهان همت از دیار خالی شد دیار
حکمت لقمان هبا شد همت مردان هدر
عالمی ویران در و نه نان ده و نه نامدار
یافه گشته روزگار و رنجها ضایع شده
نیست حاصل کار ما را وای رنج روزگار
تخم در شوره فشانده خشت در دریا زده
گشته سرگردان خلایق زیر این گردان حصار
ای شیاطین را ز تو شکر و ملایک را گله
دوستان را کوه انده دشمنان را یار غار
پشت کرده بر صراط و دوزخ و ایمن شده
زان ره باریک و تیز زان چه تاریک و تار
گرتو را شکی بود تا چون برانگیزد به حشر
صوراسرافیل خلقان را بامر کردگار
بنگر اینجا تا بهاران چون دم باد صبا
زنده انگیزد ز خاک مرده اسرافیل وار
راه نیکان گیر تا گیری همه ملک بهشت
با بدان منشین و دوزخ را بدیشان واگذار
گرتو خواهی کز فراموشان نباشی روز حشر
جهد آن کن کز تو جز نیکی نماند یادگار
ور تو می کوشی که فردا سرخ رو آئی چو سیب
اشک را در دیده همچون دانه کن در جرم نار
ورترا باید که بوسی چشم چون بادام حور
پس مچین انگور عشق از خوشه زلفین یار
صاحب ملک و عقاری دان که روز رستخیز
به کند مالک عقاب صاحب ملک و عقار
نفس تو گردد شریف ار دانش آموزد ز عقل
زانکه موسی را ز علم خضر بود است افتخار
جان صافی به پذیرد صورت سر خرد
گوش غمگین به نیوشد ناله بیمارزار
ای برادر خوش بود بازارگانی با خدای
بار دربند از ره دل تا در داراقرار
گر درین حضرت تجارت آرزو باشد ترا
رستی از رنج بیابان ها و از موج بحار
ار هزارت را صد و صد را ده و ده را یکی است
وین یکی را ده بود ده را صد و صد را هزار
با خدای اسمان باش از ره بیم وامید
خشم او را ترسناک و عفو او را خواستار
عفو او از دود آب آرد چو باران از سحاب
خشم او از آب دود آرد چو از دریا بخار
رحمت ایزد دهد آب نشاط از چاه غم
عکس خورشید آورد زر عزیز از خاک خوار
ای بسا فرق جهانداران که بی گردن شداست
زافت این برگشیده گنبد گوهرنگار
تامرید نور شمع او نباشی رانکه هست
پیر صوفی جامه زاهد کش زنهارخوار
آنکه بر گردون نهادی مسند عزو شرف
گشت زیر خاک شخصش عیبه عیب و عوار
وانکه کرد از تیغ سربی تن همی چون خربزه
کرد شمشیر اجل او را دو نیمه چون خیار
هرکه آمد در جهان از بهر مرگ آمد پدید
هرکه باشد جانور ناچار باشد جان سپار
نعزیت ما را ز پیش دور آدم داشتند
جامه نیلی از آن دارد فلک چون سوگوار
ای درون تو تماشاگاه دیوان هوی
تانشد در تو نهان ابلیس کی گشت آشکار
تونه آن دیوی که از «لاحول » باکی باشدت
دیو مردم چهره آدم تن ابلیس کار
هرکجا دیویست از دستت به زنهار آمد است
دیو کی پای تو دارد الله الله زینهار
وعظ با تو چه که خود برتو نجنبد هیچ موی
گربهشتت بر یمین دارند و دوزخ بر یسار
تن جحیم آلود کردی دل به جنت بر منه
تو کجا خود مرد آن جائی هم اینجا پی فشار
دشمن تو هم توئی وین غایت نازیرکی است
خویشتن را هم به دست خویش کردن سنگسار
راحت دنیات را رنج قیامت در قفاست
هیچ اندوهی مخور با هم بود خرما و خار
ازره طاعت سوی درگه جمازه راست کن
چند درعصیان دوان بگسسته چون اشتر مهار
جوشن عصیان به تیر توبه گردد ریزریز
جامه نوگل به دست باد باشد پاره پار
رحمت ایزد بدو جهان در نثار جان توست
در ره جان آفرین چون بندگان کن جان نثار
از جهان باکی نباشد مرد را از راستی
از خزان آفت نیاید سرو را بر جویبار
یاوری ده مستحق را تا بماند دولتت
هرکه یار حق بود باشد بدو جهان بختیار
ایزدت لوح گناهان بسترد از پیش رو
چون قلم گریان و نالان باشی و زرد و نزار
چشم گریان به طاعت تا دلت روشن شود
هرکجا باران بود ناچار بنشیند غبار
دست پرتسبیح کن زیرا که بی تسبیح دست
از در آتش بود ماننده شاخ چنار
بردباری کن که اندر صحن بستان بهشت
شاخ طوبی را ز بهر بردباران است بار
بردباران رابه جان خدمت کند ازبهر آنک
سجده گاه اهل طاعت گشت خاک بردبار
آه نیکان نیک باشد خاصه در وقت سحر
بانگ مرغان خوب باشد خاصه در فصل بهار
ای قوامی کار و باری داری اندر موعظه
نانبای شعر پرورکی بود بی کار و بار
آسمان دکان، تنورت خاطر و، مزدور طبع
شد دکانت نه، تنورت هفت، مزدورت چهار
قحط نان و نام باشد گر نباشد شعر تو
شهرها آشوب گیرد چون نماند شهریار
در دکان جان بود نانت نه در بازار جسم
در بن دریا بود گوهر نه بر دریا کنار
مالهای مالداران کی بود چون نان تو
نان تو ماند به جای و مال گردد تار و مار
مالداران را سنائی وارگوید پند تو
«ای خداوندان مال الاعتبار الاعتبار»
قوامی رازی : دیوان اشعار
شمارهٔ ۱۱۲ - در موعظت و نصیحت و حقانیت مذهب اثنا عشری گوید
تا کی از هزل و هوس دنبال شیطان داشتن
اعتقاد اهرمن در حق یزدان داشتن
در وفای فتنه گوش عافیت برپیختن
در هوای نفس چشم عقل حیران داشتن
از عمارت کردن بیهوده در کوی هوس
خانه شهوت به شه دیوار شیطان داشتن
خویشتن را با می و معشوق در ایوان باغ
چون گل خندان و چون سرو خرامان داشتن
تا کی آخر در شکر خواب غرور روزگار
این کمین گاه شیاطین را شبستان داشتن
مهربای مهر کنج عقل کن تا چند از این
خشم در دل چون سگ اندر کنج کهدان داشتن
از پی آزار خلق اندر ره آز و نیاز
چون سباع از خشم و کینه چنگ و دندان داشتن
مهر دنیا برکن از دل گر تو را دین آرزوست
خود دو ضد در یک قفس دانی که نتوان داشتن
دنیی و عقبی همی خواهی که اقطاعت شود
ناید از شاهی چو تو توران و ایران داشتن
ای که گوئی با وجود من به میدان نبرد
شهسواران را مسلم نیست چوگان داشتن
بس که بر دشت قیامت خواهدت کردار بد
راست همچون گوی سرگردان به میدان داشتن
گر بری فرمان یزدان کی بود حاجت تو را
هر دم از درگاه سلطان گوش فرمان داشتن
اندران ساعت که سلطان از تو عاجزتر بود
سودکی دارد تو را فرمان سلطان داشتن
چه به دنیا بر غرور کردن اعتماد
چه به گلخن تکیه بر دیوار ویران داشتن
جاودان اندر جهنم رنجها باید کشید
زین دو روزه در جهان خود را تن آسان داشتن
گر بگشتی زنده خواجه ایمن استی از عذاب
گر بمردی باز رستی خر ز پالان داشتن
هم ز کردار بد تو است اینکه مالک را به حشر
در سقر باید شرار نار رخشان داشتن
گر نبودی آن همه بی رسمی فرعون شوم
کف موسی را نبودی رسم ثعبان داشتن
زان به نیکی نیستت میلی که مایل بوده ای
سامری در طاعت موسی عمران داشتن
از تلطف جاه یابی وز تکبر چاهسار
از خرد زیباست این گم کردن و آن داشتن
از تلطف سنت موسی و هارون به بود
کز تکبر مذهب فرعون و هامان داشتن
آن مکن کز چاه دنیا چون برآئی بایدت
خویشتن را جاودان زندان نیران داشتن
پند دانا گیر زیرا کار نادانا بود
یوسف ازچه برگشیدن پس به زندان داشتن
گر مسلمانی مسلم کی شود هرگز تو را
عزم و قصد جان و مال هر مسلمان داشتن
در گنه کردن خرد خصم و هوی یار تو شد
تا چه بینی عاقبت زین درد و درمان داشتن
با خرد باش ارچه خصم توست زیرا گفته اند
«خصم دانا بهتر است از یار نادان داشتن »
جان اسیر عشق جانان کردن از تاریکی است
دل براومید وصال و بیم هجران داشتن
گربمردی می روی دانی که از روی خرد
شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن
ای بسا از بیم لرزان گشته چون بید اندر آب
روز حشر از یار چون سرو خرامان داشتن
رفته ای در گلخن شهوت چو سگ تا بایدت
از پی شیر غضب پستان فراوان داشتن
گرد بستان خرد لختی تماشا کن چو مرغ
کوز بستان گشت و ایمن شد ز پستان داشتن
راه و رسم آن جهانی گیر و این گیتی مدار
که گل سوری به از خار مغیلان داشتن
هرکه ادنی مایه عقلی دارد او از ابلهی است
در زیادت کردن زر دین به نقصان داشتن
تا کی ای بازارگان هرزه رو با خویشتن
برگ و ساز راه عمان و بدخشان داشتن
چون نداند کرد دفع مرگ تو آخر چه نفع
جان رنجور تو را زین در و مرجان داشتن
با ملک بازارگانی کن که خواهی در بهشت
هر یکی را تا ابد ده باره چندان داشتن
از سرشک دیده بر عذر گناهان درفشان
تا نباید منت از دریای عمان داشتن
از رفیقان بدآموزت همی باید برید
وانگهی کار دو گیتی را به سامان داشتن
از رفیقان به دار بینی جهنم طرفه نیست
زانکه یوسف چاه دید از بهر اخوان داشتن
زیر ایوان فلک باشی ضرورت باشدت
هر زمان از دست کیوان بانگ و افغان داشتن
در سرای باقی افکن رخت جان کانجا توان
نور کیوان آب حیوان خاک ایوان داشتن
میزبانیهای رضوانی به خلد اندر تو را
گر چو ابراهیم خو داری به مهمان داشتن
آوری عید بزرگ از قربت ایزد به دست
گرچو اسماعیل خواهی پای قربان داشتن
چون سلیمان گر نداری خاتم اندر ملک دین
خاتم دین بایدت خود را چو سلمان داشتن
بنده را مفخر بود توفیق طاعت یافتن
باد را واجب کند تخت سلیمان داشتن
پیرگشتی و هنوزت نیست از رفتن خبر
چیست این آخر نخواهی جاودان جان داشتن
آرزومند است مرگ اندر جهان جان تو را
چند خواهی پشه ای را در بیابان داشتن
ازپس هفتاد سال ای پیر تدبیر تو چیست
جز به تقصیر گذشته دل پشیمان داشتن
پای در مسجد نهادن دست در طاعت زدن
لب پر از تسبیح کردن دل به فرمان داشتن
روی زرد و آه سرد و دل پر «از» اندوه و درد
جان غریوان سینه بریان دیده گریان داشتن
آشکارا بودی ار بودی تو را زهد و ورع
کی توان ای د«و»ست عشق و مشک پنهان داشتن
از دل پاکیزه شاید علم دین آموختن
در سبوی خضر باید آب حیوان داشتن
قاعده است اندر ره دین مرد را عیاروار
نیزه حجت گرفتن تیغ برهان داشتن
نیزه و تیغت همی باید زد اندر راه دین
تو عصاور گوه خواهی چون لت انبان داشتن
با سلیحی در قیامت شو که ره ناایمن است
شخص عریان چون توان در تیرباران داشتن
باگشاد ناوک اندازان روز رستخیز
از عمل باید زره وز علم و خفتان داشتن
بی عمل رفتن به محشر آنچنان دان کز قیاس
عورتی را بر ملای خلق عریان داشتن
هان و هان ای بنده تا عاصی نباشی در خدای
با چنین سلطان که یارد رای عصیان داشتن
با گناهان از نهیب خشم او ایمن مباش
کز دعای نوح باید چشم طوفان داشتن
گرد بهمان و فلان کم گرد چون باید تو را
وقت حاجت قصه برحنان و منان داشتن
چند باایزد تعالی مکر و دستان ساختن
چند با ابلیس ملعون عهد و پیمان داشتن
دست برخاطر نه اکنون چون نداری پای او
طاقت سندان کجا خواهد سپندان داشتن
ملت احمد طلب بی شرع او عالم مخواه
زانکه کار هرزه باشد بی گهر کان داشتن
بی محمد شغل امت نیست دین آراستن
بی سلیمان کار دیوان نیست دیوان داشتن
بعد از احمد دامن مهر علی در پای کش
زانکه بس ناخوش بود بی سرگریبان داشتن
وز پس او یازده سید که ما را واجب است
اعتماد عقبی و دنیا بر ایشان داشتن
حب اهل البیت اصحاب آن چنان دارم به طبع
کم به تیغ از دوستیشان باز نتوان داشتن
مهر جان و عقل چون مهر ابوبکر و عمر
لیک نتوانم علی را بعد عثمان داشتن
ای قوامی زین سخنها کان گوهر گشته ای
گرچه کارت پیش از این بودست دکان داشتن
نانبائی که این چنین نانها پزد او را سزد
در ده هفتم فلک کیوان دهقان داشتن
خاطر تیز تو را باشد سپهر و آفتاب
فارغ است از آسیای و آسیابان داشتن
از خمیر فکرت توست این که داند روزگار
ماه را چون چرخ همچون گرده بر خوان داشتن
بخ بخ آن کو مشتری باشد چو تو خباز را
کز تو خواهد جاودان هم نام و هم نان داشتن
اعتقاد اهرمن در حق یزدان داشتن
در وفای فتنه گوش عافیت برپیختن
در هوای نفس چشم عقل حیران داشتن
از عمارت کردن بیهوده در کوی هوس
خانه شهوت به شه دیوار شیطان داشتن
خویشتن را با می و معشوق در ایوان باغ
چون گل خندان و چون سرو خرامان داشتن
تا کی آخر در شکر خواب غرور روزگار
این کمین گاه شیاطین را شبستان داشتن
مهربای مهر کنج عقل کن تا چند از این
خشم در دل چون سگ اندر کنج کهدان داشتن
از پی آزار خلق اندر ره آز و نیاز
چون سباع از خشم و کینه چنگ و دندان داشتن
مهر دنیا برکن از دل گر تو را دین آرزوست
خود دو ضد در یک قفس دانی که نتوان داشتن
دنیی و عقبی همی خواهی که اقطاعت شود
ناید از شاهی چو تو توران و ایران داشتن
ای که گوئی با وجود من به میدان نبرد
شهسواران را مسلم نیست چوگان داشتن
بس که بر دشت قیامت خواهدت کردار بد
راست همچون گوی سرگردان به میدان داشتن
گر بری فرمان یزدان کی بود حاجت تو را
هر دم از درگاه سلطان گوش فرمان داشتن
اندران ساعت که سلطان از تو عاجزتر بود
سودکی دارد تو را فرمان سلطان داشتن
چه به دنیا بر غرور کردن اعتماد
چه به گلخن تکیه بر دیوار ویران داشتن
جاودان اندر جهنم رنجها باید کشید
زین دو روزه در جهان خود را تن آسان داشتن
گر بگشتی زنده خواجه ایمن استی از عذاب
گر بمردی باز رستی خر ز پالان داشتن
هم ز کردار بد تو است اینکه مالک را به حشر
در سقر باید شرار نار رخشان داشتن
گر نبودی آن همه بی رسمی فرعون شوم
کف موسی را نبودی رسم ثعبان داشتن
زان به نیکی نیستت میلی که مایل بوده ای
سامری در طاعت موسی عمران داشتن
از تلطف جاه یابی وز تکبر چاهسار
از خرد زیباست این گم کردن و آن داشتن
از تلطف سنت موسی و هارون به بود
کز تکبر مذهب فرعون و هامان داشتن
آن مکن کز چاه دنیا چون برآئی بایدت
خویشتن را جاودان زندان نیران داشتن
پند دانا گیر زیرا کار نادانا بود
یوسف ازچه برگشیدن پس به زندان داشتن
گر مسلمانی مسلم کی شود هرگز تو را
عزم و قصد جان و مال هر مسلمان داشتن
در گنه کردن خرد خصم و هوی یار تو شد
تا چه بینی عاقبت زین درد و درمان داشتن
با خرد باش ارچه خصم توست زیرا گفته اند
«خصم دانا بهتر است از یار نادان داشتن »
جان اسیر عشق جانان کردن از تاریکی است
دل براومید وصال و بیم هجران داشتن
گربمردی می روی دانی که از روی خرد
شرط مردان نیست در دل عشق جانان داشتن
ای بسا از بیم لرزان گشته چون بید اندر آب
روز حشر از یار چون سرو خرامان داشتن
رفته ای در گلخن شهوت چو سگ تا بایدت
از پی شیر غضب پستان فراوان داشتن
گرد بستان خرد لختی تماشا کن چو مرغ
کوز بستان گشت و ایمن شد ز پستان داشتن
راه و رسم آن جهانی گیر و این گیتی مدار
که گل سوری به از خار مغیلان داشتن
هرکه ادنی مایه عقلی دارد او از ابلهی است
در زیادت کردن زر دین به نقصان داشتن
تا کی ای بازارگان هرزه رو با خویشتن
برگ و ساز راه عمان و بدخشان داشتن
چون نداند کرد دفع مرگ تو آخر چه نفع
جان رنجور تو را زین در و مرجان داشتن
با ملک بازارگانی کن که خواهی در بهشت
هر یکی را تا ابد ده باره چندان داشتن
از سرشک دیده بر عذر گناهان درفشان
تا نباید منت از دریای عمان داشتن
از رفیقان بدآموزت همی باید برید
وانگهی کار دو گیتی را به سامان داشتن
از رفیقان به دار بینی جهنم طرفه نیست
زانکه یوسف چاه دید از بهر اخوان داشتن
زیر ایوان فلک باشی ضرورت باشدت
هر زمان از دست کیوان بانگ و افغان داشتن
در سرای باقی افکن رخت جان کانجا توان
نور کیوان آب حیوان خاک ایوان داشتن
میزبانیهای رضوانی به خلد اندر تو را
گر چو ابراهیم خو داری به مهمان داشتن
آوری عید بزرگ از قربت ایزد به دست
گرچو اسماعیل خواهی پای قربان داشتن
چون سلیمان گر نداری خاتم اندر ملک دین
خاتم دین بایدت خود را چو سلمان داشتن
بنده را مفخر بود توفیق طاعت یافتن
باد را واجب کند تخت سلیمان داشتن
پیرگشتی و هنوزت نیست از رفتن خبر
چیست این آخر نخواهی جاودان جان داشتن
آرزومند است مرگ اندر جهان جان تو را
چند خواهی پشه ای را در بیابان داشتن
ازپس هفتاد سال ای پیر تدبیر تو چیست
جز به تقصیر گذشته دل پشیمان داشتن
پای در مسجد نهادن دست در طاعت زدن
لب پر از تسبیح کردن دل به فرمان داشتن
روی زرد و آه سرد و دل پر «از» اندوه و درد
جان غریوان سینه بریان دیده گریان داشتن
آشکارا بودی ار بودی تو را زهد و ورع
کی توان ای د«و»ست عشق و مشک پنهان داشتن
از دل پاکیزه شاید علم دین آموختن
در سبوی خضر باید آب حیوان داشتن
قاعده است اندر ره دین مرد را عیاروار
نیزه حجت گرفتن تیغ برهان داشتن
نیزه و تیغت همی باید زد اندر راه دین
تو عصاور گوه خواهی چون لت انبان داشتن
با سلیحی در قیامت شو که ره ناایمن است
شخص عریان چون توان در تیرباران داشتن
باگشاد ناوک اندازان روز رستخیز
از عمل باید زره وز علم و خفتان داشتن
بی عمل رفتن به محشر آنچنان دان کز قیاس
عورتی را بر ملای خلق عریان داشتن
هان و هان ای بنده تا عاصی نباشی در خدای
با چنین سلطان که یارد رای عصیان داشتن
با گناهان از نهیب خشم او ایمن مباش
کز دعای نوح باید چشم طوفان داشتن
گرد بهمان و فلان کم گرد چون باید تو را
وقت حاجت قصه برحنان و منان داشتن
چند باایزد تعالی مکر و دستان ساختن
چند با ابلیس ملعون عهد و پیمان داشتن
دست برخاطر نه اکنون چون نداری پای او
طاقت سندان کجا خواهد سپندان داشتن
ملت احمد طلب بی شرع او عالم مخواه
زانکه کار هرزه باشد بی گهر کان داشتن
بی محمد شغل امت نیست دین آراستن
بی سلیمان کار دیوان نیست دیوان داشتن
بعد از احمد دامن مهر علی در پای کش
زانکه بس ناخوش بود بی سرگریبان داشتن
وز پس او یازده سید که ما را واجب است
اعتماد عقبی و دنیا بر ایشان داشتن
حب اهل البیت اصحاب آن چنان دارم به طبع
کم به تیغ از دوستیشان باز نتوان داشتن
مهر جان و عقل چون مهر ابوبکر و عمر
لیک نتوانم علی را بعد عثمان داشتن
ای قوامی زین سخنها کان گوهر گشته ای
گرچه کارت پیش از این بودست دکان داشتن
نانبائی که این چنین نانها پزد او را سزد
در ده هفتم فلک کیوان دهقان داشتن
خاطر تیز تو را باشد سپهر و آفتاب
فارغ است از آسیای و آسیابان داشتن
از خمیر فکرت توست این که داند روزگار
ماه را چون چرخ همچون گرده بر خوان داشتن
بخ بخ آن کو مشتری باشد چو تو خباز را
کز تو خواهد جاودان هم نام و هم نان داشتن
لبیبی : ابیات پراکنده در لغت نامه اسدی و مجمع الفرس سروری و فرهنگ جهانگیری و رشیدی
شمارهٔ ۳۵ - به شاهد لغت پدندر، بمعنی دوست