تعداد ۱۲۶۲۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۳۵ - تا تو رفتی، زندگی رفت از برم، بازآ که من
تا تو رفتی، زندگی رفت از برم، بازآ که من
چون چراغ مرده ام در انتظار زندگی
محنتم افکنده از پا، ورنه بی تکلیف مرگ
همچو راحت می گریزم از دیار زندگی
چون نباشم در خزان زندگی بی شاخ و برگ؟
من که بی برگی کشیدم در بهار زندگی
این تن فرسوده من، بس که ناشایسته است
نی به کار مرگ می آید، نه کار زندگی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۴۱ - یک سخن نشنیدم ای گل از دهان نازکت
یک سخن نشنیدم ای گل از دهان نازکت
با لب خندان، تلاش بی زبانی تا به کی؟
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۴۳ - قطره پیمایی ست کار ساقی بزم فلک
قطره پیمایی ست کار ساقی بزم فلک
خشک می گردد ایاغش، تا لبی تر می کنی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۵۳ - بس که گشته شیوه اسلامیان حق دشمنی
بس که گشته شیوه اسلامیان حق دشمنی
حق گریزد از مسلمان در پناه ارمنی
دختر رز، گر نسازد با هوسناکان جام
می شود در مذهب مفتی، سیاست کردنی
قاضی ما بس که شد در رشوه خواریها دلیر
می شمارد تیغ را از رشوه های خوردنی
مشعل زرین توقع دارد از من میر شب
گر بود از شمع آهی کلبه ام را روشنی
چون بماند سنگ درکشمیر بربالای سنگ؟
خاک این ملک از ستم شد همچو آتش رفتنی
هر مسلمانی که نعمت پرور این باغ بود
شد ز دست هندوی حاکم، فقیر گلخنی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۵۴ - ای که گویی فیض دارد سرزمین مصر و شام
ای که گویی فیض دارد سرزمین مصر و شام
هرچه می گویی تو از فیض سحرگاهی بگوی
خضر، یک کس را به راه کعبه دل سر نداد
راه اصلی را به آن استاد گمراهی بگوی
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۵۶ - هر دو بی مثلیم در هنگامه ناز و نیاز
هر دو بی مثلیم در هنگامه ناز و نیاز
من برای دادن دل، تو برای دلبری
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۵۹ - سنگباران کرد شبنم بی رخ او باغ را
سنگباران کرد شبنم بی رخ او باغ را
ورنه کی می بود رنگ از روی گلها رفتنی؟
سختی کنج وطن از راحت غربت به است
کی شرر گردد به پای خود ز خارا رفتنی؟
طغرای مشهدی : ابیات برگزیده از غزلیات
شماره ۷۶۳ - کهنه شد گلشن، ز جوی شیشه آبی نوش کن
کهنه شد گلشن، ز جوی شیشه آبی نوش کن
تا ز رخسارت شود پیدا، گلستان نویی
طغرای مشهدی : قصاید و مقطعات
شماره ۴ - بخت باید مرد را در هند پر دیو و پری
بخت باید مرد را در هند پر دیو و پری
بخت اگر آید به سر، موری سلیمانی کند
زور طالع بین که مفلوکی ز اهل مدرسه
حکمرانی بر سپاه شاه کیهانی کند
میر شمشیر است ملایی که از بهر نمود
بر میان چون ترکشی بندد، قلمدانی کند
مشق تیراندازی و اسب عراقی تاختن
خان ما، بعد از خطاب خانخانانی کند
لشکر خود را کند استاده با تیر و تفنگ
عید قربان، گوسفندی را چو قربانی کند
بس که نامردی بود کارش به میدان وغا
می گریزد از زنی، گر حیز ترسانی کند
در سواری تا نیفتد بر زمین از پشت اسب
قاش زین را با دو دست خود نگهبانی کند
بر سردفتر چو بنشیند به انداز حساب
فرد را فریادی از تحریر نادانی کند
گر سخن در مجلس شه بگذرد از کیقباد
نقل عالمگیری اشعار خاقانی کند
آنچه بر هر کودکی روشن بود چون آفتاب
سر به گوش شه گذارد، عرض پنهانی کند
شاه اگر پرسد که اصل ناقه صالح چه بود
از خری، تعریف ذات گاو پالانی کند
قاضی دهلی چو گیرد رشوه بیجا ز خلق
بهر تنبیهش ستم بر شیخ ملتانی کند
غیر سرنای گلویش ساز دیگر کوک نیست
از نی انبان شکم چون بادپرانی کند
سوی بینی می برد از دست نافهمیدگی
در دهان خود گر انگشت پشیمانی کند
وقت آن آمد که گر رختی بدوزد بهر خود
از فلاکت، بند تنبان را گریبانی کند
طغرای مشهدی : متفرقات
شماره ۳ - عمر ما چون دیده نرگس به حیرانی گذشت
عمر ما چون دیده نرگس به حیرانی گذشت
روزگار ما چو سنبل در پریشانی گذشت
طغرای مشهدی : متفرقات
شماره ۶ - شب فغانم گوشمال چرخ بی بنیاد داد
شب فغانم گوشمال چرخ بی بنیاد داد
کهکشان را همچو کاه کهنه ای برباد داد
طغرای مشهدی : متفرقات
شماره ۲۰ - همچو ساغر دلخوشی در سینه محزون نماند
همچو ساغر دلخوشی در سینه محزون نماند
در تنم از گریه آخر همچو مینا خون نماند
طغرای مشهدی : متفرقات
شماره ۲۲ - میکشان در بزم وصلت باده چون قسمت کنند
میکشان در بزم وصلت باده چون قسمت کنند
کاسه چشم مرا پیمانه حسرت کنند
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۶ - سرمه کوری کشیدم دیده تحقیق را
سرمه کوری کشیدم دیده تحقیق را
تا نبینم در لباس صدق هر زندیق را
عاقبت از راه گمراهی برد سوی خودم
آن که نپسندید بر من منت توفیق را
تشنه‌تر گشتم ز خون دل همانا شوق دوست
چون سراب از تشنگی پر کرد این ابریق را
از دیار عقل بیرون رو که در بازار او
صیقلی زنگی شکست آیینه تصدیق را
عشق را نازم که چون با بی‌نیازی می‌کشد
باده زندیق سازد خون صد صدیق را
آبروی این ریاکاران فصیحی وه که کرد
غرق دریای خجالت کشتی توفیق را
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۸ - باز عشق آمد که آراید گلستان مرا
باز عشق آمد که آراید گلستان مرا
سازد از خون جگر شاداب بستان مرا
باز عشق آمد که از فیض نشاط گریه‌ای
چون کنار گل کند پرخنده دامان مرا
باز عشق آمد که دربستان کفر زلف دوست
شبنم رخساره گل سازد ایمان مرا
باز عشق آمد که از هر دورباش غمزه‌ای
بشکند در دیده من نوک مژگان مرا
باز عشق آمد که ناخن بررگ جانم زند
زیور گوش ملایک سازد افغان مرا
باز عشق آمد که اندازد به رغم عافیت
در کف صد چاک هر تار گریبان مرا
باز عشق آمد که از ذوق سرشک افشانیی
دیده یعقوب سازد داغ حرمان مرا
باز عشق آمد که مهمان خدنگ ناز دوست
پرسد از هر دل که بیند خانه جان مرا
باز عشق آمد که در بازار حسن خودفروش
بر سر مژگان گشاید بار سامان مرا
باز عشق آمد که خنداند ز فیض جلوه‌ای
چون لب زخم شهیدان چشم گریان مرا
باز عشق آمد که از زیر گلیم عافیت
آورد بیرون فصیحی طبل پنهان مرا
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۱۸ - باز دل در موج تبخال از تب حرمان کیست
باز دل در موج تبخال از تب حرمان کیست
لخت لختش در خروش از شعله هجران کیست
جان ما خود بال افشان از پی محمل برفت
یا‌رب این مسکین که می‌سوزد فراقش جان کیست
سرگران گر بر مزار کشتگان بگذشت دوست
بر لب زخم شهیدان نوحه پس قربان کیست
دست ما از دیده در هجران فزون بگریستی
گر بدانستی که مسکین دور از دامان کیست
سال‌ها شد کز فراق ما فصیحی پاک سوخت
این نگاه خونچکان از دیده گریان کیست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۳۰ - کی ز ماتمخانه ما دود افغان برنخاست
کی ز ماتمخانه ما دود افغان برنخاست
کی غم از بالین ما با چشم گریان برنخاست
در زمین سیل‌خیز دیده گریان ما
کی نشست اشکی که چون برخاست طوفان برنخاست
صد نسیم آمد ز مصر و بوی پیراهن رساند
ناتوانی بین که گردی زین بیابان برنخاست
من ندانم بود چشم خون‌فشانی یا نبود
این قدر دانم که این طوفان ز دامان برنخاست
ذوق بی‌سامانیم هر چند بر بالین نشست
این سر آشفته‌بخت از خواب سامان برنخاست
یک جهان زخم از دم تیغ تو بر هر مو شکفت
از سر جان کشته تیغ تو آسان برنخاست
شکر فیض نوبهار غم فصیحی چون کنم
کز گلم یک لاله بی چاک گریبان برنخاست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۳۴ - باز جانم دوزخ آشام از غم غمخوار تست
باز جانم دوزخ آشام از غم غمخوار تست
دیده‌ام دریای خون از حسرت دیدار تست
کعبه را گراد سر بتخانه آرد در طواف
کاروان‌سالار کفر ار حلقه زنار تست
سالها بر حال زار خویش خون باید گریست
زنده‌ای را کش هوای نشئنه‌ی دیدار تست
خون شدی ای جان غم فرسوده از رشک و هنوز
عالمی در حسرت این غمزه خونخوار تست
غیر سرخوش از می وصل و فصیحی سرگران
ای مروت ای محبت دشمنی‌ها کار تست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۳۸ - ما غریبان را ز ناکامی کنار جان پرست
ما غریبان را ز ناکامی کنار جان پرست
دیده از خون جگر لبریز و دل ز افغان پرست
ره نمی یابد اجل هم بر سر بالین ما
بس که ماتمخانه ما از غم هجران پرست
نیستم آگه که بر دل ناوک شوقم که زد
لیک می‌بینم که بازم سینه از پیکان پرست
بر سر کویت شهیدان خاک گشتند و هنوز
همچنان از خون دلشان دیده و دامان پرست
های‌های گریه‌ام را خنده پندارند خلق
باوجود آن کز اشکم دامن دوران پرست
پارسا دامن‌گشان گو مگذر اندر کوی دوست
ز آن که از خون شهیدان خاک این میدان پرست
ای فصیحی درد می‌خواهند در بازار عشق
ورنه جیب قدسیان هم از در ایمان پرست
فصیحی هروی : غزلیات
شماره ۵۸ - نوبهاران از در این باغ و بستان بازگشت
نوبهاران از در این باغ و بستان بازگشت
خنده نومید از لب گلهای خندان بازگشت
وای بر یعقوب ما کز بعد چندین انتظار
کاروان مصر از نزدیک کنعان بازگشت
هر نگه کز موجه خون جگر بیرون فتاد
بی‌جمال دوست سوی چشم گریان باز گشت
بی تو هر شب را به عمری دل به روز آورده بود
بخت برگردید و آن شبهای هجران بازگشت
شمع‌سان گویی فصیحی شد کفن پیراهنم
ز‌‌ آنکه خورشید امشبم دست از گریبان بازگشت