تعداد ۱۳۳۰۹ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۳۴ - ماده تاریخ بنای قصر
فصیحی هروی : قطعات
شمارهٔ ۳۵ - ماده تاریخ شهادت عرب
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳ - به داغی بستم آیین طراوت لالهزاری را
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۸ - غم عشقت به عالم درنگنجد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۲ - از آن ترسم که فردای قیامت
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۳ - نخستم بند بردارید از پا چون بسوزیدم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۴ - لبی کز نازکی بار تبسم بر نمیتابد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۰ - چمن پیرای صبحم کیمیای خار و خس دارم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶۹ - ز ما یوسف پرستیدن ادب نیست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۸۰ - حدیث شوخ لعلت نازک افگارش کنم ترسم
میرداماد : غزلیات
شماره ۲۵ - مپرس از من که خون دل شبت از دیده چون آید
مپرس از من که خون دل شبت از دیده چون آید
چه خون دل همه شب ریشه جانم برون آید
بدوز آخر به پیکان دیده ام تا کی توان دیدن
که هر سب صد بلا زین رخنه محنت برون آید
عزیز من شکر خواب صبوحی کرده کی داند
که بر بیدار غم پاسی شب از سالی فزون آید
به سر سودای خام ای دل که باور میکند کاکنون
به دام عنکبوت بخت ما عنقا درون آید
در این شبهای بیداری چنان نازک دلم از غم
که کاهی بر دل من همچو کوه بیستون آید
بیا تا آتش اندر خرمن سحر و فسون افتد
چو چشمت بهر جانم بر سر کار فسون آید
چو باران بارد از چشم همه شب شعله آتش
در این آتش بگو تا کی زمن صبر و سکون آید
غلط کردم ره کوی تو مهمان بلا گشتم
مبادا بخت بد یارب کسی رارهنمون آید
بجای اشک چشمم ریزه الماس می بارد
که آن پیکان مباد از دیده ام روزی برون آید
مگر اشراق را در کار این سودا زبون دیدم
زبون باشد بلی کاری که از بخت زبون آید
چه خون دل همه شب ریشه جانم برون آید
بدوز آخر به پیکان دیده ام تا کی توان دیدن
که هر سب صد بلا زین رخنه محنت برون آید
عزیز من شکر خواب صبوحی کرده کی داند
که بر بیدار غم پاسی شب از سالی فزون آید
به سر سودای خام ای دل که باور میکند کاکنون
به دام عنکبوت بخت ما عنقا درون آید
در این شبهای بیداری چنان نازک دلم از غم
که کاهی بر دل من همچو کوه بیستون آید
بیا تا آتش اندر خرمن سحر و فسون افتد
چو چشمت بهر جانم بر سر کار فسون آید
چو باران بارد از چشم همه شب شعله آتش
در این آتش بگو تا کی زمن صبر و سکون آید
غلط کردم ره کوی تو مهمان بلا گشتم
مبادا بخت بد یارب کسی رارهنمون آید
بجای اشک چشمم ریزه الماس می بارد
که آن پیکان مباد از دیده ام روزی برون آید
مگر اشراق را در کار این سودا زبون دیدم
زبون باشد بلی کاری که از بخت زبون آید
میرداماد : غزلیات
شماره ۲۶ - مگر با هر گیاهی یا گلی کز خاک میروید
مگر با هر گیاهی یا گلی کز خاک میروید
بلایی یا غمی بهر من غمناک میروید
نمیدانم چه طالع دارم این کز گلستان عشق
همه خلق جهان را گل مرا خاشاک میروید
بیا ای آنکه حسرت میبری بر کشت امیدم
تماشا کن که برق شعله چون از خاک میروید
مکن دعوی عشق ای آنکه چاک سینه میدوزی
که این تخم بلا از سینههای چاک میروید
وفاداری طمع اشراق از هرکس نمیدانی
که این داروی نایاب از نهاد پاک میروید
بلایی یا غمی بهر من غمناک میروید
نمیدانم چه طالع دارم این کز گلستان عشق
همه خلق جهان را گل مرا خاشاک میروید
بیا ای آنکه حسرت میبری بر کشت امیدم
تماشا کن که برق شعله چون از خاک میروید
مکن دعوی عشق ای آنکه چاک سینه میدوزی
که این تخم بلا از سینههای چاک میروید
وفاداری طمع اشراق از هرکس نمیدانی
که این داروی نایاب از نهاد پاک میروید
میرداماد : غزلیات
شماره ۲۸ - هنوز از نالهام بنیادِ جان نابود میگردد
هنوز از نالهام بنیادِ جان نابود میگردد
هنوز از آه من شبها جهان پُر دود میگردد
هنوز از بس هجوم درد و غم در سینه تنگم
همه شب تا سحر راه نفس مسدود میگردد
بلای عشق طرح دوستی افکند و میدانم
که آخر دشمن این جانِ غمفرسود میگردد
ز غمزه چند بر هستی ما ناوک زنی؟ رحمی!
که این صحرا پُر از پیکانِ زهرآلود میگردد
نگویم دل در این ویرانه تن دشمنی دارم
که هر روزم از آن بنیاد جان نابود میگردد
به دردی سر به سر کردی دو عالم شادباش ای دل
که در سودای عشق آخر زیانها سود میگردد
ز زلف خویش زنجیری بیا بر گردن شب نِهْ
که باز امشب به رغم من فلک خوشرود میگردد
به طنز اشراق را گویی که خوشنودی ز ما یا نه
بلی از چون تو خونخواری کسی خشنود میگردد؟
هنوز از آه من شبها جهان پُر دود میگردد
هنوز از بس هجوم درد و غم در سینه تنگم
همه شب تا سحر راه نفس مسدود میگردد
بلای عشق طرح دوستی افکند و میدانم
که آخر دشمن این جانِ غمفرسود میگردد
ز غمزه چند بر هستی ما ناوک زنی؟ رحمی!
که این صحرا پُر از پیکانِ زهرآلود میگردد
نگویم دل در این ویرانه تن دشمنی دارم
که هر روزم از آن بنیاد جان نابود میگردد
به دردی سر به سر کردی دو عالم شادباش ای دل
که در سودای عشق آخر زیانها سود میگردد
ز زلف خویش زنجیری بیا بر گردن شب نِهْ
که باز امشب به رغم من فلک خوشرود میگردد
به طنز اشراق را گویی که خوشنودی ز ما یا نه
بلی از چون تو خونخواری کسی خشنود میگردد؟
میرداماد : غزلیات
شماره ۲۹ - نمیدانم چه سازم باز در بازیست چوگانش
نمیدانم چه سازم باز در بازیست چوگانش
سری هر روز می بایست سازم گوی میدانش
بیا ایدل به درد عاشقی بفروش عالم را
زیانی گر کنی بر جان من بنویس تاوانش
به غارت رفت صبر این وصل را هجران مکن یارب
که جانم بر نمی آید دگر با درد هجرانش
بیا ای آنکه معذورم نمیداری تماشاکن
دراین رخنه که بر جان من است از نوک مژگانش
ز خاک من بجای سبزه پیکان بلا روید
ز بس ناوک که بر من زد به غمزه چشم فتانش
به صید جان من آن شهسوار آمد خجل گشتم
که جز صیدی چنین لاغر نکردم هیچ قربانش
سری کش داس چرخ از ملک تن خواهد درود آخر
همان بهتر که اندازم خود اندر پای یکرانش
مپرس از من که ابر عشق چون بارید بر کشتت
چه میدانم همه پیکان آتش بود بارانش
دلم را امشب اندر میزبانی غمت دیدم
چو خاشاکی که گردد دوزخ سوزنده مهمانش
گشودی بر دل اشراق دیگر شست کین آری
کمش بود اینهمه ناوک که پنهان بود در جانش
سری هر روز می بایست سازم گوی میدانش
بیا ایدل به درد عاشقی بفروش عالم را
زیانی گر کنی بر جان من بنویس تاوانش
به غارت رفت صبر این وصل را هجران مکن یارب
که جانم بر نمی آید دگر با درد هجرانش
بیا ای آنکه معذورم نمیداری تماشاکن
دراین رخنه که بر جان من است از نوک مژگانش
ز خاک من بجای سبزه پیکان بلا روید
ز بس ناوک که بر من زد به غمزه چشم فتانش
به صید جان من آن شهسوار آمد خجل گشتم
که جز صیدی چنین لاغر نکردم هیچ قربانش
سری کش داس چرخ از ملک تن خواهد درود آخر
همان بهتر که اندازم خود اندر پای یکرانش
مپرس از من که ابر عشق چون بارید بر کشتت
چه میدانم همه پیکان آتش بود بارانش
دلم را امشب اندر میزبانی غمت دیدم
چو خاشاکی که گردد دوزخ سوزنده مهمانش
گشودی بر دل اشراق دیگر شست کین آری
کمش بود اینهمه ناوک که پنهان بود در جانش
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۳۲ - به حرف آید گر او با من دهم جان را به آوازش
به حرف آید گر او با من دهم جان را به آوازش
ز دستم ور کشد دامن بگیرم آستین بازش
کندگر پست چون خاکم نشینم باز در راهش
فزون شد گر بکم جانم فزون از جان خرم نازش
بود دل بهر آن در برکه باشد دست پروردش
بود جان بهر آن در تن که گردد پای اندازش
نهان میکرد دل رازی که بود آن غمزه را با من
بزانو اشک خونین گفت و شد با آه غمازش
گشاید پرده از رازم اگر پنهان کم مهرش
بریزد چشم خون دل اگر افشا کند رازش
خیالم بست بر یک نقطه خال عافیت سوزش
خرابم کرد بر یک شیوه چشم خانه پردازش
بهشیاری نیارد تاب در زنجیر زلفش کس
مگر دیوانه بود این دل که عمری گشت دمسازش
دلم زان طره بر بازیچه باشد گر هوا گیرد
چو گنجشکی که زیر بال شاهین است پروازش
عجب نبود ز عشق این گر چه عقل افسانه پندارد
سپردم جان بان لعلی که احیا بود اعجازش
خبر نامد ز شهر عشق کاحوال صفی چون شد
ز حیرانی نداند هم خود او انجام و آغازش
ز دستم ور کشد دامن بگیرم آستین بازش
کندگر پست چون خاکم نشینم باز در راهش
فزون شد گر بکم جانم فزون از جان خرم نازش
بود دل بهر آن در برکه باشد دست پروردش
بود جان بهر آن در تن که گردد پای اندازش
نهان میکرد دل رازی که بود آن غمزه را با من
بزانو اشک خونین گفت و شد با آه غمازش
گشاید پرده از رازم اگر پنهان کم مهرش
بریزد چشم خون دل اگر افشا کند رازش
خیالم بست بر یک نقطه خال عافیت سوزش
خرابم کرد بر یک شیوه چشم خانه پردازش
بهشیاری نیارد تاب در زنجیر زلفش کس
مگر دیوانه بود این دل که عمری گشت دمسازش
دلم زان طره بر بازیچه باشد گر هوا گیرد
چو گنجشکی که زیر بال شاهین است پروازش
عجب نبود ز عشق این گر چه عقل افسانه پندارد
سپردم جان بان لعلی که احیا بود اعجازش
خبر نامد ز شهر عشق کاحوال صفی چون شد
ز حیرانی نداند هم خود او انجام و آغازش
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۳۸ - مگر بهر سفر برسته محمل باز جانام
مگر بهر سفر برسته محمل باز جانام
که از تن میرود دنبال آن محمل نشین جانم
مکن بر من ملامت گر ز چشم موج خون خیزد
که اندر بحر هجرانست هر دم خوف طوفانم
عجب نبود اگر پیراهن طاقت قبا گردد
بود هر لحظه چون بر دست انبوهی گریبانم
امان ندهد مرا غم آنقدر کز دل کشم آهی
مجال از چشم سوزن تنگتر گردیده میدانم
مگر میرفتش از خاطر هوای ماه کنعانی
چنین میدید در بینالحزن گر پیر کنعانم
شب اندر خواب میگفتم سخن با زلف مشکینش
سیهروزیست تعبیرش که مو بر مو پریشانم
ندادم هیچ مجنونی سراغ از خیمه لیلی
فزون گشت ار چه گام اندر ره از ریگ بیابانم
از آن خال سیه خاطر نشد ز اندیشهام خالی
که هندوی خود آئین خواهد از کف برد ایمانم
خط نو رسته باشد بر کمال حسن او آیت
خوش از بستان روح افزایش آید بوی ریحانم
کجا من ترک میگویم که هوشم میرود از سر
یکی کاید بگوش از کوی عشق آواز مستانم
خرابی از خراباتی شدن میگفت و میدیدم
که از سر رفته رفته میرود سودای سامانم
بیادم یاد او نگذاشت حرفی ور گهر خواهی
بدامن بر چو گردد موج زن دریای عمانم
خموشی شرط عشق آمد نه من گویم که در مستی
ندانم کیست میگوید سخن زین رمز حیرانم
صفی را عشق و رندی سرنوشت افتاد در قسمت
چه باک ار بینمازی گوید آلوده است دامانم
که از تن میرود دنبال آن محمل نشین جانم
مکن بر من ملامت گر ز چشم موج خون خیزد
که اندر بحر هجرانست هر دم خوف طوفانم
عجب نبود اگر پیراهن طاقت قبا گردد
بود هر لحظه چون بر دست انبوهی گریبانم
امان ندهد مرا غم آنقدر کز دل کشم آهی
مجال از چشم سوزن تنگتر گردیده میدانم
مگر میرفتش از خاطر هوای ماه کنعانی
چنین میدید در بینالحزن گر پیر کنعانم
شب اندر خواب میگفتم سخن با زلف مشکینش
سیهروزیست تعبیرش که مو بر مو پریشانم
ندادم هیچ مجنونی سراغ از خیمه لیلی
فزون گشت ار چه گام اندر ره از ریگ بیابانم
از آن خال سیه خاطر نشد ز اندیشهام خالی
که هندوی خود آئین خواهد از کف برد ایمانم
خط نو رسته باشد بر کمال حسن او آیت
خوش از بستان روح افزایش آید بوی ریحانم
کجا من ترک میگویم که هوشم میرود از سر
یکی کاید بگوش از کوی عشق آواز مستانم
خرابی از خراباتی شدن میگفت و میدیدم
که از سر رفته رفته میرود سودای سامانم
بیادم یاد او نگذاشت حرفی ور گهر خواهی
بدامن بر چو گردد موج زن دریای عمانم
خموشی شرط عشق آمد نه من گویم که در مستی
ندانم کیست میگوید سخن زین رمز حیرانم
صفی را عشق و رندی سرنوشت افتاد در قسمت
چه باک ار بینمازی گوید آلوده است دامانم
صفی علیشاه : غزلیات
شماره ۴۴ - من اندر خرقه دوش از سوز می غرق عرق گشتم
من اندر خرقه دوش از سوز می غرق عرق گشتم
همی با حق حق نزدیک و دور از ما خلق گشتم
ببرد اندر مقام قاب قوسینم عروق جان
جوار دوست را واصلتر از حد صدق گشتم
عجب سری ز جان دیدم که بر حل معمائی
کتاب روح میکردم ورق ناگه ورق گشتم
در او دیدم جمال یار و چون بشکافتم جانرا
نه تنها فالقالنور آمدم ربالفلق گشتم
عبث رحمتعلی نفکند در مرآت دل پرتو
چو بودم غرق عصیان رحمتش را مستحق گشتم
همی با حق حق نزدیک و دور از ما خلق گشتم
ببرد اندر مقام قاب قوسینم عروق جان
جوار دوست را واصلتر از حد صدق گشتم
عجب سری ز جان دیدم که بر حل معمائی
کتاب روح میکردم ورق ناگه ورق گشتم
در او دیدم جمال یار و چون بشکافتم جانرا
نه تنها فالقالنور آمدم ربالفلق گشتم
عبث رحمتعلی نفکند در مرآت دل پرتو
چو بودم غرق عصیان رحمتش را مستحق گشتم
صفی علیشاه : قصاید
شماره ۱ - دلا دیدی که در درماندگی ها
دلا دیدی که در درماندگی ها
نبودت ملجائی جز آل طاها
ز پا صد بار افتادی و دستت
علی بگرفت و اولادش بهرجا
یکی بر بند بار از ملک هستی
یکی بردار بند از نطق گویا
بشهری رو کز او روزیست اعیان
ز بحری کو کز او موجی است اسما
بپرس از غیبیان اسرار ایجاد
بجو از ماهیان احوال دریا
که با معلول ربطش چیست علت
که بی ما را چه نسبت بود با ما
چه آبی بود آن آبی که فرمود
جعلنا کل شئی حی من الما
اگر مقصود این آب است و آتش
حیات ما نبود از آب تنها
نمود ایجاد ما از چاره عنصر
ز اصل و امتزاج هفت آبا
صفی آمد بمیدان معارف
تو هم بگشای گوش از بهر اصغا
کنم تفسیر آب آفرینش
که چون جاری شد اندر جوی اشیا
بود آن آب اصل فاطمیت
که از وی آدم و عالم شد احیا
نبود ار او مقید را بمطلق
نبد ربطی اگر دانی معما
نه احمد با علی گشتی پسر عم
نه ممکن میشد از واجب هویدا
نبوت مر مقید راست مأخذ
ولایت مر مجرد راست مبدا
وجود مطلقی را با مقید
یکی بایست ربطی در تقاضا
علی گنجینه اسرار مطلق
محمد مظهر اسماء حسنی
علی مطلق زهر اسم و زهر رسم
ز احمد گشت اسم و رسم برپا
میانشان واسطه نفس بتولی
که بر تقیید و اطلاقست دارا
علی از حرف و تعریفست بیرون
ز احمد حرف و تعرفیست انشا
بکابین بتول آن هشت نهری
که آمد چار پنهان چار پیدا
چهار انهار جاری در بهشت است
چهار دیگر اندر دار دنیا
چنین گفتند بهر فهم خلقان
وگرنه بود مطلب غیر از اینها
ز من بشنو کنون تفسیر هر یک
گرت باشد دل و جانی مزکی
غنیمت دان و دریاب آنچه گویم
که شد خاص صفی و عرفان مولا
خوری بعد از صفی افسوس و اندوه
که دیگر نشنوی از کس تو معنی
کنون بشنو که پیر عشقم از غیب
سخنها میکند بر نطق القا
چو شد مواج بحر لایزالی
که گردد کنز مخفی آشکارا
تجلی کرد بر ذات خود از خود
نمایان گشت در مرآت اسما
بچشم عشق در آئینه ذات
نمود آن حسن ذاتی را تماشا
محسن خود تبارک گفت و احسنت
ستودش بسکه نیکو و دید و زیبا
به آن نطقی در خود بود خاموش
تکلم کرد و با خود گشت گویا
که ای در حسن و نیکویی و خوبی
حبیب من چه پنهان و چه پیدا
سرا خالیست از بیگانه با یار
تکلم کن که گویائی و دانا
میانت بستم ای انسان کامل
بیانت دادم ای سلطان بطحا
منم طلسم و گنجم احمد
تو خود اسمی و خود عین مسمی
من آن ذاتم که بیرون ز هر شرط
نه مطلق نه مقید نه معلا
توئی آن مظهر بی اسم مطلق
که مشروطی بشرط لا الا
ببستم عقد مهر خویش با تو
که هر شیئت شود زان عقد شیدا
کنم خلقی و زان عهد مبارک
نهم در هر سر از عشق تو سودا
بکابین محبت هر چه مار است
در این مخزن کنم بذلی تو یکجا
کنم درها رحمت را همه باز
ترا در دوره انا فتحا
نمائیم رایتت را ظل ممدود
که باشد ماسوی را جمله سکنا
بشوئیم هر چه خواهی رخت عصیان
به آب رحمتت بهر تسلی
خود آیم با لباس مرتضائی
به همراه تو از خلوت بصحرا
شوم یار تو در کل نوائب
کنم صافت ره از خاشاک اعدا
تمام آفرینش را تصدق
کنم در حسنت اندر عقد زهرا
از آن الطافت بیچون و چگونه
عرق ننشسته از شرمش بسیما
بنطق آمد ز تعلیم خدائی
که ای ذاتت زهر وصفی مبرا
نه کس زاد از تو نه زادی تو از کس
برای از زوج و ترکیبی و آرا
مبرائی ز عنوان و عوارض
معرائی زتولید وتقاضا
ز وصل و نسل موضوئی و مطلق
ز جفت مثل بیرونی و بالا
به هست خویش دیمومی و دائم
بذات خویش قیومی و برپا
نه با قدس تو زیبد زن نه فرزند
نه در بود توأم شاید نه اما
زهر عیبی و هر نقصی مقدس
زهر حمدی وهر نعتی معرا
منم در ظل ذاتت عبد مملوک
کلمال رب نداند عبداصلا
مرا اندیشه لا و نعم نیست
بعبد آن کن که میزیبد ز مولی
زهی حسن و زهی عقل و زهی شرم
چین کردش بذات خود شناسا
سخن ز اصل حیات ما سوی بود
که با زهرا چه نسبت دارد اینجا
به آب احیای نفس ما خلق کرد
کنون بر ضبط معنی شو مهیا
خود انهار وجودی این چهارند
که موجودات را هستند مبنی
یکی تعبیر از ذات وجود است
که از شرست و بیشرطی مبرا
هوبت خواند او رامرد عارف
مر این در اصطلاح ماست مجری
وجود ثانوی در حد شرط است
که از احمد شود تعبیر و ز اسما
بتعبیر دگر باشد نبوت
بتعبیر دگر عقل دلا را
بود این رتبه رایکروی بر ذات
که خوانندش ولایت اهل ایما
روا باشد مرا ور اشرط اطلاق
بود ثابت بوصفش معنی لا
احد خوانند گاهش اهل تحقیق
بیک تعبیر دیگر نقطه با
بود اینجا مقام لی مع الله
علی را اندر این وادیست مأوا
ز من باز از مقام واحدیت
یکی بشنو گرت ذوقیست احلی
وجود اینجا بود بر شرط تقیید
که تعبیر از رسالت شد در اخفا
از اینجا ز آیت خیرالنسائی
معین گشت ماهیات اشیا
ز عرش و فرش و افلاک و عناصر
ز اعراض و جواهر جای برجا
مراد از چار جو این چار رتبه است
که شد مهر بتول پاک عذرا
ز فیض او بهم گشتند مربوط
وجودی چندی چون عقد ثریا
میان حسن و عشق او بود لال
که عالم گشت از او پرشور و سودا
یکی تاویل دیگر بشنو از من
که گویم با تو بی فکر و مدارا
ز جوی زنجبیل و نهر کوثر
ز کافور ز تسنیم مصفا
که بد کابین آن نور مطهر
که شد مهر بتول آن در بیضا
بود تسنیم آیات نبوت
که امکان را نمود اوست مبنی
ز کوثر قصد ما باشد ولایت
که اشیاء را بود سر سویدا
مراد از زنجبیل آن جذب عشقست
کزان هر جز و بر کل است پویا
اگر گرمی نبود از عشق برتن
بهم کی مختلط میگشت اعضا
ز کافورم غرض سکن مزاج است
که تسکین زان برودت یافت اجزا
نبود ار این برودت گرمی عشق
جهان را سوخت یکدم بیمحابا
ازین گرمی و سردی یافت تعدیل
مزاج ممکنات از دون و والا
ظهور آن چهار اندر طبیعت
بود این باد و خاک و آتش و ما
نشان از چار عنصر چیست در تن
دم و بلغم دگر سودا و صفرا
غرض شد ز آب اکرام بتولی
تمام انفس و آفاق احیا
ز جذب جلوه خیرالنسا بود
قبول صورت ار کردی هیولا
کشیدم پرده گر اسرار دانی
ز سر فاطمه، ام ابیها
نبود ار جذبه او آمدی کی
دل آدم بجوش از مهر حوا
بر این لب تشنگان بحر عصیان
همه ابر عطای اوست سقا
الا ای مصطفی را یار و همدم
الا ای مرتضا را کفو یکتا
بفرق حیدری تاج ولایت
بدوش مصطفی تشریف عظمی
بجودی ما سوی را اصل و مایه
بفضلی بوالبشر را ام و آبا
معین انبیائی در توسل
دلیل اولیائی در تولا
بامداد تو شد هر مشکلی حل
ز اکرام تو هر دردی مداوا
بود نامت کلید قفل حاجات
بود صدقت شفیع حشر کبری
نمایشهای ذاتی را تو مرآت
تجلیهای باری ار تو مجلی
ز لغزش ذیل پاکت حصن مریم
زاعداد ذکر نامت حرز عیسی
کند در کعبه تسبیح تو مسلم
برد در دیر تعظیم تو ترسا
دلت گنجینه عشق الهی
رخت مرآت حسن حقتعالی
حقایق را حواست لوح محفوظ
معانی ار بیانت کلک اعلی
دعای مستجابت حکم سرمد
ولای مستطابت خیر عقبی
دری از باغ توحید تو جنت
بری از نخل احسان تو طوبی
برایت اتصال امر ثانی
بعزمت اتکال عقل اولی
ولایت کرد آدم را مکرم
نوایت ساخت عالم را مکفی
ز هر چیزی بود مدح تو اقدم
ز هر فضلی بود مهر تو اولی
قضای حق بمهر تست جاری
بحکم حق رضای تست امضا
شد از ضوئت مخلع چرخ اطلس
شد از نقشست مرصع تل غبرا
شدند ارواح از بود تو موجود
شدند اشباح از وجود تو پیدا
بهر کامی بقدر قابلیت
فتاد آب حیاتت بس گوارا
زهر نقصی تو معصوم و تو عاصم
ز هر نوری تو اجلائی تو ابهی
تجلی کرد بر موسی بن لاوی
حق از نور علی در طور سینا
دگر ره خواست سیر ذات اقدس
شد او یعنی ز دیدار تو جویا
بر او آمد جواب لن ترانی
مکن یعنی فزونی در تمنا
تو موسائی و در حد خود اکرم
نه سلمانی و نه این دورمنا
خود این دوران نه دور کشف ذاتیست
مکن بازا سراغ از قاف عنقا
چه فضل از آنکه حیدر یار احمد
چه قدر از آنکه هارون پشت موسی
شود تا جان سبطی از غم آزاد
شود تا فضل سبطین تو افشا
یکی روی ترا چشم خدابین
یکی فعل ترا دست توانا
بآن دستی مشاکل را تو حلال
بآن چشمی حقایق را تو بینا
بآن چشمت بپوش از عیب ما چشم
که ستاری و غفاری و اتقی
بآن دستت بگیر افتاده را دست
که بیدستیم و بیحالیم و بیپا
اگر بخشی مرا جرمم محقق
اگر پوشی مرا عیبم هویدا
یکی جرم من و ظل تو امروز
یکی دست من و ذیل تو فردا
دو صد بارم رهاندی از مهالک
رهان بازم نگردی خسته از اعطا
اگر دستم بگیری در شدائد
عجب نبود تو بینائی من اعمی
تو مقصودی ز الفاظ و عبارات
نه این نظم مسجع یا مقفا
مکرر شد در این نظم ار قوافی
مکرر بود هم لطف تو با ما
مکرر دادی از خوفم رهائی
مکرر دارم از عفوت تمنا
نباشد حرفی از نعت تو خارج
قوافی گر الف باشد و گر یا
خداوندا بزهر او به سبطین
بسجاد باولاد و به ابنا
همه عیبم به ستاری بپوشان
همه جرمم به غفاری ببخشا
نبودت ملجائی جز آل طاها
ز پا صد بار افتادی و دستت
علی بگرفت و اولادش بهرجا
یکی بر بند بار از ملک هستی
یکی بردار بند از نطق گویا
بشهری رو کز او روزیست اعیان
ز بحری کو کز او موجی است اسما
بپرس از غیبیان اسرار ایجاد
بجو از ماهیان احوال دریا
که با معلول ربطش چیست علت
که بی ما را چه نسبت بود با ما
چه آبی بود آن آبی که فرمود
جعلنا کل شئی حی من الما
اگر مقصود این آب است و آتش
حیات ما نبود از آب تنها
نمود ایجاد ما از چاره عنصر
ز اصل و امتزاج هفت آبا
صفی آمد بمیدان معارف
تو هم بگشای گوش از بهر اصغا
کنم تفسیر آب آفرینش
که چون جاری شد اندر جوی اشیا
بود آن آب اصل فاطمیت
که از وی آدم و عالم شد احیا
نبود ار او مقید را بمطلق
نبد ربطی اگر دانی معما
نه احمد با علی گشتی پسر عم
نه ممکن میشد از واجب هویدا
نبوت مر مقید راست مأخذ
ولایت مر مجرد راست مبدا
وجود مطلقی را با مقید
یکی بایست ربطی در تقاضا
علی گنجینه اسرار مطلق
محمد مظهر اسماء حسنی
علی مطلق زهر اسم و زهر رسم
ز احمد گشت اسم و رسم برپا
میانشان واسطه نفس بتولی
که بر تقیید و اطلاقست دارا
علی از حرف و تعریفست بیرون
ز احمد حرف و تعرفیست انشا
بکابین بتول آن هشت نهری
که آمد چار پنهان چار پیدا
چهار انهار جاری در بهشت است
چهار دیگر اندر دار دنیا
چنین گفتند بهر فهم خلقان
وگرنه بود مطلب غیر از اینها
ز من بشنو کنون تفسیر هر یک
گرت باشد دل و جانی مزکی
غنیمت دان و دریاب آنچه گویم
که شد خاص صفی و عرفان مولا
خوری بعد از صفی افسوس و اندوه
که دیگر نشنوی از کس تو معنی
کنون بشنو که پیر عشقم از غیب
سخنها میکند بر نطق القا
چو شد مواج بحر لایزالی
که گردد کنز مخفی آشکارا
تجلی کرد بر ذات خود از خود
نمایان گشت در مرآت اسما
بچشم عشق در آئینه ذات
نمود آن حسن ذاتی را تماشا
محسن خود تبارک گفت و احسنت
ستودش بسکه نیکو و دید و زیبا
به آن نطقی در خود بود خاموش
تکلم کرد و با خود گشت گویا
که ای در حسن و نیکویی و خوبی
حبیب من چه پنهان و چه پیدا
سرا خالیست از بیگانه با یار
تکلم کن که گویائی و دانا
میانت بستم ای انسان کامل
بیانت دادم ای سلطان بطحا
منم طلسم و گنجم احمد
تو خود اسمی و خود عین مسمی
من آن ذاتم که بیرون ز هر شرط
نه مطلق نه مقید نه معلا
توئی آن مظهر بی اسم مطلق
که مشروطی بشرط لا الا
ببستم عقد مهر خویش با تو
که هر شیئت شود زان عقد شیدا
کنم خلقی و زان عهد مبارک
نهم در هر سر از عشق تو سودا
بکابین محبت هر چه مار است
در این مخزن کنم بذلی تو یکجا
کنم درها رحمت را همه باز
ترا در دوره انا فتحا
نمائیم رایتت را ظل ممدود
که باشد ماسوی را جمله سکنا
بشوئیم هر چه خواهی رخت عصیان
به آب رحمتت بهر تسلی
خود آیم با لباس مرتضائی
به همراه تو از خلوت بصحرا
شوم یار تو در کل نوائب
کنم صافت ره از خاشاک اعدا
تمام آفرینش را تصدق
کنم در حسنت اندر عقد زهرا
از آن الطافت بیچون و چگونه
عرق ننشسته از شرمش بسیما
بنطق آمد ز تعلیم خدائی
که ای ذاتت زهر وصفی مبرا
نه کس زاد از تو نه زادی تو از کس
برای از زوج و ترکیبی و آرا
مبرائی ز عنوان و عوارض
معرائی زتولید وتقاضا
ز وصل و نسل موضوئی و مطلق
ز جفت مثل بیرونی و بالا
به هست خویش دیمومی و دائم
بذات خویش قیومی و برپا
نه با قدس تو زیبد زن نه فرزند
نه در بود توأم شاید نه اما
زهر عیبی و هر نقصی مقدس
زهر حمدی وهر نعتی معرا
منم در ظل ذاتت عبد مملوک
کلمال رب نداند عبداصلا
مرا اندیشه لا و نعم نیست
بعبد آن کن که میزیبد ز مولی
زهی حسن و زهی عقل و زهی شرم
چین کردش بذات خود شناسا
سخن ز اصل حیات ما سوی بود
که با زهرا چه نسبت دارد اینجا
به آب احیای نفس ما خلق کرد
کنون بر ضبط معنی شو مهیا
خود انهار وجودی این چهارند
که موجودات را هستند مبنی
یکی تعبیر از ذات وجود است
که از شرست و بیشرطی مبرا
هوبت خواند او رامرد عارف
مر این در اصطلاح ماست مجری
وجود ثانوی در حد شرط است
که از احمد شود تعبیر و ز اسما
بتعبیر دگر باشد نبوت
بتعبیر دگر عقل دلا را
بود این رتبه رایکروی بر ذات
که خوانندش ولایت اهل ایما
روا باشد مرا ور اشرط اطلاق
بود ثابت بوصفش معنی لا
احد خوانند گاهش اهل تحقیق
بیک تعبیر دیگر نقطه با
بود اینجا مقام لی مع الله
علی را اندر این وادیست مأوا
ز من باز از مقام واحدیت
یکی بشنو گرت ذوقیست احلی
وجود اینجا بود بر شرط تقیید
که تعبیر از رسالت شد در اخفا
از اینجا ز آیت خیرالنسائی
معین گشت ماهیات اشیا
ز عرش و فرش و افلاک و عناصر
ز اعراض و جواهر جای برجا
مراد از چار جو این چار رتبه است
که شد مهر بتول پاک عذرا
ز فیض او بهم گشتند مربوط
وجودی چندی چون عقد ثریا
میان حسن و عشق او بود لال
که عالم گشت از او پرشور و سودا
یکی تاویل دیگر بشنو از من
که گویم با تو بی فکر و مدارا
ز جوی زنجبیل و نهر کوثر
ز کافور ز تسنیم مصفا
که بد کابین آن نور مطهر
که شد مهر بتول آن در بیضا
بود تسنیم آیات نبوت
که امکان را نمود اوست مبنی
ز کوثر قصد ما باشد ولایت
که اشیاء را بود سر سویدا
مراد از زنجبیل آن جذب عشقست
کزان هر جز و بر کل است پویا
اگر گرمی نبود از عشق برتن
بهم کی مختلط میگشت اعضا
ز کافورم غرض سکن مزاج است
که تسکین زان برودت یافت اجزا
نبود ار این برودت گرمی عشق
جهان را سوخت یکدم بیمحابا
ازین گرمی و سردی یافت تعدیل
مزاج ممکنات از دون و والا
ظهور آن چهار اندر طبیعت
بود این باد و خاک و آتش و ما
نشان از چار عنصر چیست در تن
دم و بلغم دگر سودا و صفرا
غرض شد ز آب اکرام بتولی
تمام انفس و آفاق احیا
ز جذب جلوه خیرالنسا بود
قبول صورت ار کردی هیولا
کشیدم پرده گر اسرار دانی
ز سر فاطمه، ام ابیها
نبود ار جذبه او آمدی کی
دل آدم بجوش از مهر حوا
بر این لب تشنگان بحر عصیان
همه ابر عطای اوست سقا
الا ای مصطفی را یار و همدم
الا ای مرتضا را کفو یکتا
بفرق حیدری تاج ولایت
بدوش مصطفی تشریف عظمی
بجودی ما سوی را اصل و مایه
بفضلی بوالبشر را ام و آبا
معین انبیائی در توسل
دلیل اولیائی در تولا
بامداد تو شد هر مشکلی حل
ز اکرام تو هر دردی مداوا
بود نامت کلید قفل حاجات
بود صدقت شفیع حشر کبری
نمایشهای ذاتی را تو مرآت
تجلیهای باری ار تو مجلی
ز لغزش ذیل پاکت حصن مریم
زاعداد ذکر نامت حرز عیسی
کند در کعبه تسبیح تو مسلم
برد در دیر تعظیم تو ترسا
دلت گنجینه عشق الهی
رخت مرآت حسن حقتعالی
حقایق را حواست لوح محفوظ
معانی ار بیانت کلک اعلی
دعای مستجابت حکم سرمد
ولای مستطابت خیر عقبی
دری از باغ توحید تو جنت
بری از نخل احسان تو طوبی
برایت اتصال امر ثانی
بعزمت اتکال عقل اولی
ولایت کرد آدم را مکرم
نوایت ساخت عالم را مکفی
ز هر چیزی بود مدح تو اقدم
ز هر فضلی بود مهر تو اولی
قضای حق بمهر تست جاری
بحکم حق رضای تست امضا
شد از ضوئت مخلع چرخ اطلس
شد از نقشست مرصع تل غبرا
شدند ارواح از بود تو موجود
شدند اشباح از وجود تو پیدا
بهر کامی بقدر قابلیت
فتاد آب حیاتت بس گوارا
زهر نقصی تو معصوم و تو عاصم
ز هر نوری تو اجلائی تو ابهی
تجلی کرد بر موسی بن لاوی
حق از نور علی در طور سینا
دگر ره خواست سیر ذات اقدس
شد او یعنی ز دیدار تو جویا
بر او آمد جواب لن ترانی
مکن یعنی فزونی در تمنا
تو موسائی و در حد خود اکرم
نه سلمانی و نه این دورمنا
خود این دوران نه دور کشف ذاتیست
مکن بازا سراغ از قاف عنقا
چه فضل از آنکه حیدر یار احمد
چه قدر از آنکه هارون پشت موسی
شود تا جان سبطی از غم آزاد
شود تا فضل سبطین تو افشا
یکی روی ترا چشم خدابین
یکی فعل ترا دست توانا
بآن دستی مشاکل را تو حلال
بآن چشمی حقایق را تو بینا
بآن چشمت بپوش از عیب ما چشم
که ستاری و غفاری و اتقی
بآن دستت بگیر افتاده را دست
که بیدستیم و بیحالیم و بیپا
اگر بخشی مرا جرمم محقق
اگر پوشی مرا عیبم هویدا
یکی جرم من و ظل تو امروز
یکی دست من و ذیل تو فردا
دو صد بارم رهاندی از مهالک
رهان بازم نگردی خسته از اعطا
اگر دستم بگیری در شدائد
عجب نبود تو بینائی من اعمی
تو مقصودی ز الفاظ و عبارات
نه این نظم مسجع یا مقفا
مکرر شد در این نظم ار قوافی
مکرر بود هم لطف تو با ما
مکرر دادی از خوفم رهائی
مکرر دارم از عفوت تمنا
نباشد حرفی از نعت تو خارج
قوافی گر الف باشد و گر یا
خداوندا بزهر او به سبطین
بسجاد باولاد و به ابنا
همه عیبم به ستاری بپوشان
همه جرمم به غفاری ببخشا
صفی علیشاه : قصاید
شماره ۱۱ - جهل بر هم کتاب عقل و دفترای طولانی
جهل بر هم کتاب عقل و دفترای طولانی
که نفزایند از آنها جز که برخامی و نادانی
دلیل فلسفی نامد بکار اثبات واجب را
که ذاتش برتر است از وهم و تخییلات امکانی
نداند عقل کنه آنچه مشهود است اندر حس
چه جای عیب لم یدرک که در ذاتست وحدانی
قدیم لا زمان آید نه در اندیشه حادث
که در جزو زمانی شد عیان از غیب اعیانی
خرد را دانی از مخلوق اول کی رسد هرگز
بکنه هستئی کو عالی است از اول و ثانی
فرو بردیم سر چندانکه در دیوان حکمتها
نبد جز مشت اوراقی بود هر چند برهانی
ز اخبار و اصولت حجت از ظن است ور قطعی
چه شد حاصل ترا جز ریب تاریکی و حیرانی
بکار زاهد و صوفی مباش از شرع و فقر ایمن
نه در خشکی بود فضلی نه در آلوده دامانی
تصوف سیر منزلهای نفس است ارنه غافل
که درهر منزلی تا جمع حق گردد ز خود فانی
در این صوفی و شأن جنگ یهودان بود و عشق نان
نه هیچ از ائتلاف نفس و هیچ از سیر نفسانی
اگر صوفی روش خواهی بشهر روح جو سامان
که بینی در گهی را ماجا اشیاء روحانی
سمی حضرت سجاد حاجی میرزا کوچک
کز آن هیکل هویدا شد تمام آن ذات فردانی
بسی گویند انسانرا فضلیت چیست بر اشیاء
گر او را دیده باشی واقفی از فضل انسانی
ابا کرد آسمان حمل امانت را ونک بیند
که مشت استخوانی حمل آن سازد بآسانی
بسی شیطان بود نادم ز ترک سجده آدم
که دید آنروز خاک و بیند اینک نور یزدانی
مسمی را زاسم ار چند نشناسند لیک او را
تو از رحمتعلیشاهی نیوشی وصف سبحانی
ولی کآئینه روی حق آمد چون صفی الحق
بر او بگشوده گشت ابواب رحمتهای رحمانی
که نفزایند از آنها جز که برخامی و نادانی
دلیل فلسفی نامد بکار اثبات واجب را
که ذاتش برتر است از وهم و تخییلات امکانی
نداند عقل کنه آنچه مشهود است اندر حس
چه جای عیب لم یدرک که در ذاتست وحدانی
قدیم لا زمان آید نه در اندیشه حادث
که در جزو زمانی شد عیان از غیب اعیانی
خرد را دانی از مخلوق اول کی رسد هرگز
بکنه هستئی کو عالی است از اول و ثانی
فرو بردیم سر چندانکه در دیوان حکمتها
نبد جز مشت اوراقی بود هر چند برهانی
ز اخبار و اصولت حجت از ظن است ور قطعی
چه شد حاصل ترا جز ریب تاریکی و حیرانی
بکار زاهد و صوفی مباش از شرع و فقر ایمن
نه در خشکی بود فضلی نه در آلوده دامانی
تصوف سیر منزلهای نفس است ارنه غافل
که درهر منزلی تا جمع حق گردد ز خود فانی
در این صوفی و شأن جنگ یهودان بود و عشق نان
نه هیچ از ائتلاف نفس و هیچ از سیر نفسانی
اگر صوفی روش خواهی بشهر روح جو سامان
که بینی در گهی را ماجا اشیاء روحانی
سمی حضرت سجاد حاجی میرزا کوچک
کز آن هیکل هویدا شد تمام آن ذات فردانی
بسی گویند انسانرا فضلیت چیست بر اشیاء
گر او را دیده باشی واقفی از فضل انسانی
ابا کرد آسمان حمل امانت را ونک بیند
که مشت استخوانی حمل آن سازد بآسانی
بسی شیطان بود نادم ز ترک سجده آدم
که دید آنروز خاک و بیند اینک نور یزدانی
مسمی را زاسم ار چند نشناسند لیک او را
تو از رحمتعلیشاهی نیوشی وصف سبحانی
ولی کآئینه روی حق آمد چون صفی الحق
بر او بگشوده گشت ابواب رحمتهای رحمانی
صفی علیشاه : متفرقات
شماره ۱۰ - سراغت دارم دارم ای ماه یگانه