تعداد ۶۱۴۷ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۲۷ - در نصیحت نفس خود
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۲۸ - از لالابک تقاضایی کند
ای جهان را دفین به دست تو در
چون معادن هزار سرمایه
دولتت را دوام همخانه
مدتت را زمانه همسایه
گردن و گوش آفرینش را
رسمهای تو گشته پیرایه
جود را پروریده همت تو
راست چونان که طفل را دایه
ملکی در محاسن و اخلاق
زان نداری محاسن و خایه
آفتابی و در مراتب جاه
آفتابت فروترین پایه
چیست کز تابش تو در نورند
همه آفاق و بنده در سایه
چون معادن هزار سرمایه
دولتت را دوام همخانه
مدتت را زمانه همسایه
گردن و گوش آفرینش را
رسمهای تو گشته پیرایه
جود را پروریده همت تو
راست چونان که طفل را دایه
ملکی در محاسن و اخلاق
زان نداری محاسن و خایه
آفتابی و در مراتب جاه
آفتابت فروترین پایه
چیست کز تابش تو در نورند
همه آفاق و بنده در سایه
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۳۳ - در طلب جو
ای ز قدر تو آسمان در گو
آفتاب از تو در خجالت ضو
قدر و رای تو از ورای سپهر
آفتابی و آسمانی نو
دل و دست تو گاه فیض و سخا
برده از ابر و آفتاب گرو
بنده را صاحب استری دادست
استری ماه نعل و گردون دو
خلقت آسیاء کی دارد
صفت آسیای او بشنو
سنگ زیرین او همیشه روان
گو در او آب و باد هیچ مرو
ناو او از درون و او معکوس
دلو او از برون و او در گو
آسیابی چنین و باری نه
بیشبانروز آسیابان رو
انوری این همه مزیح ز چیست
چند ازین ترهات شو هاشو
خود به یک ره بگو که بیکارست
آس دندانش ز آس کردن جو
تا ترا جود صدر دولت و دین
برهاند ز انتظار درو
او تواند که کشت همت او
هیچ بیارتفاع نیست برو
آفتاب از تو در خجالت ضو
قدر و رای تو از ورای سپهر
آفتابی و آسمانی نو
دل و دست تو گاه فیض و سخا
برده از ابر و آفتاب گرو
بنده را صاحب استری دادست
استری ماه نعل و گردون دو
خلقت آسیاء کی دارد
صفت آسیای او بشنو
سنگ زیرین او همیشه روان
گو در او آب و باد هیچ مرو
ناو او از درون و او معکوس
دلو او از برون و او در گو
آسیابی چنین و باری نه
بیشبانروز آسیابان رو
انوری این همه مزیح ز چیست
چند ازین ترهات شو هاشو
خود به یک ره بگو که بیکارست
آس دندانش ز آس کردن جو
تا ترا جود صدر دولت و دین
برهاند ز انتظار درو
او تواند که کشت همت او
هیچ بیارتفاع نیست برو
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۳۷ - بزرگی به خانهٔ انوری رفت در تهنیت قدوم او گوید
مرحبا مرحبا درآی درآی
اثر خیر اثیر دین خدای
ای زمام قضا گرفته به دست
وی محیط فلک سپرده به پای
نه به از خدمت تو آلت جاه
نه به از همت تو مکنت جای
از نهیبت ستاره بیآرام
وز رکابت زمانه ناپروای
ای بر افلاک دست کرده به قدر
وی ز خورشید گوی برده به رای
به سر کوی بودهای که همی
به سجود اندر آمدست سرای
کای فلک با تو پست ره بگذار
وی جهان با تو خرد رخ بنمای
به کرم بر زمین من بخرام
به قدم در نهاد من بفزای
منزل ار در خور قدوم تو نیست
چه شود ساعتی به فضل به پای
تو همایی به فر و پر فکند
بر تر و خشک سایه پر همای
ای کمر بسته پیشت اختر سعد
اختر من تویی کمر بگشای
کردی آراسته سرای مرا
همچنین سال و مه همی آرای
چون رسم زحمتی همی آرم
چو رسی خدمتی همی فرمای
تا بود آسمان زمانهنورد
تا بود اختران فلکپیمای
باد عمر تو با زمانه قرین
باد قدر تو با فلک همتای
اثر خیر اثیر دین خدای
ای زمام قضا گرفته به دست
وی محیط فلک سپرده به پای
نه به از خدمت تو آلت جاه
نه به از همت تو مکنت جای
از نهیبت ستاره بیآرام
وز رکابت زمانه ناپروای
ای بر افلاک دست کرده به قدر
وی ز خورشید گوی برده به رای
به سر کوی بودهای که همی
به سجود اندر آمدست سرای
کای فلک با تو پست ره بگذار
وی جهان با تو خرد رخ بنمای
به کرم بر زمین من بخرام
به قدم در نهاد من بفزای
منزل ار در خور قدوم تو نیست
چه شود ساعتی به فضل به پای
تو همایی به فر و پر فکند
بر تر و خشک سایه پر همای
ای کمر بسته پیشت اختر سعد
اختر من تویی کمر بگشای
کردی آراسته سرای مرا
همچنین سال و مه همی آرای
چون رسم زحمتی همی آرم
چو رسی خدمتی همی فرمای
تا بود آسمان زمانهنورد
تا بود اختران فلکپیمای
باد عمر تو با زمانه قرین
باد قدر تو با فلک همتای
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۴۴ - در هجو کسی گفته
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۴۹ - در مدح امیر فخرالدین ابوالمفاخر آبی
ای به تدبیر قطب آن گردون
که ز تقدیر ساختست جدی
وی ز تشویر خاطرت خورشید
غوطها خورده در تموج خوی
هرچه مکنون خطهٔ اشیاست
همه با مکنت تو ادنی شییء
حکمت اندر نفاذ گشته چنان
که نگنجد در انقیادش کی
ظل جاهت از آن کشیدهترست
که کند دور روزگارش طی
سیر حکمت از آن سریعترست
که برد مسرع ضمیرش پی
گر تقلد کنی عمارت عصر
نشود هیچکس خراب از می
آدم از نسبت وجود تو یافت
اختصاص خلقته بیدی
چون عنان قلم روان کردی
آب گردد روان صاحب ری
چون رکاب کرم گران کردی
خاک بوسد عظام حاتم طی
قدرتت گفت روز عرض الست
چون جدا کرد اخطل از اخطی
کای علی خرج این حشم برگیست
همتت گفت قد ضمنت علی
دوش با آسمان همی گفتم
بر سبیل سؤال مطلب ای
که مدار حیات عالم کیست
روی سوی تو کرد و گفتا وی
گفتم این را دلیل باید گفت
هیچ دانی که می چه گویی هی
میر آبست و حق همی گوید
و من الماء کل شیء حی
تا که نی را چو سرو نیست قوام
در بهار و تموز و آذر و دی
باد پیشت جهان چو سرو به پای
پای تا سر کمر ببسته چو نی
پوست بر دشمنت کفن گشته
همچو بر کرم قز تراکم قی
که ز تقدیر ساختست جدی
وی ز تشویر خاطرت خورشید
غوطها خورده در تموج خوی
هرچه مکنون خطهٔ اشیاست
همه با مکنت تو ادنی شییء
حکمت اندر نفاذ گشته چنان
که نگنجد در انقیادش کی
ظل جاهت از آن کشیدهترست
که کند دور روزگارش طی
سیر حکمت از آن سریعترست
که برد مسرع ضمیرش پی
گر تقلد کنی عمارت عصر
نشود هیچکس خراب از می
آدم از نسبت وجود تو یافت
اختصاص خلقته بیدی
چون عنان قلم روان کردی
آب گردد روان صاحب ری
چون رکاب کرم گران کردی
خاک بوسد عظام حاتم طی
قدرتت گفت روز عرض الست
چون جدا کرد اخطل از اخطی
کای علی خرج این حشم برگیست
همتت گفت قد ضمنت علی
دوش با آسمان همی گفتم
بر سبیل سؤال مطلب ای
که مدار حیات عالم کیست
روی سوی تو کرد و گفتا وی
گفتم این را دلیل باید گفت
هیچ دانی که می چه گویی هی
میر آبست و حق همی گوید
و من الماء کل شیء حی
تا که نی را چو سرو نیست قوام
در بهار و تموز و آذر و دی
باد پیشت جهان چو سرو به پای
پای تا سر کمر ببسته چو نی
پوست بر دشمنت کفن گشته
همچو بر کرم قز تراکم قی
انوری : مقطعات
شماره ۴۵۲ - به خدایی که ذات بیچونش
انوری : مقطعات
شماره ۴۶۳ - نه تو آنی که دی دل تو نبود
انوری : مقطعات
شماره ۴۶۵ - صبر کن تا زمانه خو نشوی
انوری : مقطعات
شماره ۴۶۶ - ای سر از کبر بر فلک برده
ای سر از کبر بر فلک برده
گشته گردان چو انجم فلکی
به عقابی رسیده از مگسی
به سماکی رسیده از سمکی
بس بس اکنون که بیش از این نرسد
حاش لله دیو را ملکی
بر جهان خواجگی همی رانی
هنرت چه و نسبت تو به کی
نمک دیگ خواجگی جودست
نه بخیلی و خشم و بینمکی
ای که خرچنگ و خارپشتی تو
صدفی آید از تو نی فنکی
خواجه دانم که پیش جیش سخاش
موج دریا همی کند یزکی
باز اگر تو فقع خوری به مثل
چوبک کوزه فقع بمکی
از تو یک قطره خون به حیله چکد
دور از اینجا اگر ز هم بچکی
خواجه هستی چرا نیاموزی
خواجگی کردن از شهاب زکی
گشته گردان چو انجم فلکی
به عقابی رسیده از مگسی
به سماکی رسیده از سمکی
بس بس اکنون که بیش از این نرسد
حاش لله دیو را ملکی
بر جهان خواجگی همی رانی
هنرت چه و نسبت تو به کی
نمک دیگ خواجگی جودست
نه بخیلی و خشم و بینمکی
ای که خرچنگ و خارپشتی تو
صدفی آید از تو نی فنکی
خواجه دانم که پیش جیش سخاش
موج دریا همی کند یزکی
باز اگر تو فقع خوری به مثل
چوبک کوزه فقع بمکی
از تو یک قطره خون به حیله چکد
دور از اینجا اگر ز هم بچکی
خواجه هستی چرا نیاموزی
خواجگی کردن از شهاب زکی
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۶۷ - شراب خواهد
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۷۰ - قسمت در توبه و انابه
به خدایی که بازگشت بدوست
که مرا بازگشت نیست به می
مگر از بهر حفظ قوت و بس
فارغ از چنگ و نای و بربط و نی
نکنم خدمت و نگویم شعر
گر جهان پر شود ز حاتم طی
جز که پیروز شاه عادل را
آنکه پیروزیست راتب وی
دگر آن کز دروغ باشم دور
فیالمثل گر بود بادنی شیی
مگر اندر سه گونه حکم نجوم
چه بود پس کجا بود پس کی
نسگالم نفاق اگرچه جهان
پر شدست از سهیل تا به جدی
نه خیانت کنم نه اندیشم
انوری باش میچهگویی هی
خود کند هیچکس که دیده بود
از پس سور مهر ماتم دی
بد نگویم بگو چرا گویم
ممتلی را بود که افتد قی
چون من از هیچکس نباشم پر
اخطل آنجا همان بود کاخطی
نام کار دگر همی نبرم
که ندارند عاقلانش پی
که اگر گویم ار نه محفوظ است
عرق پاکم چنانکه نور از فی
دزد را نیک داند از کالا
پاسبان خلقته بیدی
ره ز نامرد گم شود بر مرد
ورنه پیدا شدست رشد از غی
خوار صحبت مباش تا باشی
صاحب صدهزار صاحب ری
قصه کوته شد آن کنم همه عمر
چونکه توفیق دادم ایزد حی
که اگر بر کفم نهی پس از آن
از ندامت رخم نیارد خوی
گر کنم خیره ارنه خود سوزم
گفتهاند آخرالدواء الکی
این همه گفتم و همی گفتند
غضب و شهوت از سلول و ابی
عهده بر کیست این دعاوی را
همتم گفت قد ضمنت علی
که مرا بازگشت نیست به می
مگر از بهر حفظ قوت و بس
فارغ از چنگ و نای و بربط و نی
نکنم خدمت و نگویم شعر
گر جهان پر شود ز حاتم طی
جز که پیروز شاه عادل را
آنکه پیروزیست راتب وی
دگر آن کز دروغ باشم دور
فیالمثل گر بود بادنی شیی
مگر اندر سه گونه حکم نجوم
چه بود پس کجا بود پس کی
نسگالم نفاق اگرچه جهان
پر شدست از سهیل تا به جدی
نه خیانت کنم نه اندیشم
انوری باش میچهگویی هی
خود کند هیچکس که دیده بود
از پس سور مهر ماتم دی
بد نگویم بگو چرا گویم
ممتلی را بود که افتد قی
چون من از هیچکس نباشم پر
اخطل آنجا همان بود کاخطی
نام کار دگر همی نبرم
که ندارند عاقلانش پی
که اگر گویم ار نه محفوظ است
عرق پاکم چنانکه نور از فی
دزد را نیک داند از کالا
پاسبان خلقته بیدی
ره ز نامرد گم شود بر مرد
ورنه پیدا شدست رشد از غی
خوار صحبت مباش تا باشی
صاحب صدهزار صاحب ری
قصه کوته شد آن کنم همه عمر
چونکه توفیق دادم ایزد حی
که اگر بر کفم نهی پس از آن
از ندامت رخم نیارد خوی
گر کنم خیره ارنه خود سوزم
گفتهاند آخرالدواء الکی
این همه گفتم و همی گفتند
غضب و شهوت از سلول و ابی
عهده بر کیست این دعاوی را
همتم گفت قد ضمنت علی
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۷۳ - نصیحت
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۸۳ - مطایبه
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۸۴ - در شکایت
انوری : مقطعات
شمارهٔ ۴۹۰ - در هجا
فخرالدین عراقی : مقطعات
شماره ۴ - گر چه بیماری ای نسیم سحر
گر چه بیماری ای نسیم سحر
خبر من به مولتان برسان
ورچه در خورد نیست خدمت من
به بزرگان خردهدان برسان
به زبانی که بیدلان گویند
سخن من بدان زبان برسان
خبر از حال من بدان دیده
صبح گاهی به گلستان برسان
نغمهٔ ارغنون نالهٔ من
بامدادان به ارغوان برسان
به جناب بزرگ قدوهٔ دین
بندگیهای بیکران برسان
ور ندانی که: من چه میگویم
یک به یک میکنم، بیان برسان
اشتیاقم به خدمتش چندانک
نتوان داد، شرح آن برسان
شکر احسان او ز من بشنو
پس بگوش جهانیان برسان
سوختم ز آتش جدایی او
دود سوزم به آسمان برسان
آن دم از من نماند جز نفسی
دادم اینک به تو روان، برسان
جان شیرینم اوست، میدانی
سخن من به گوش جان برسان
دل پاکش جنان پر طرب است
خبر من بدان جنان برسان
ور جوابی دهد تو را کرمش
به من شیفته روان برسان
به من دلشده، اگر بتوان
نامهٔ دوست مهربان برسان
بوستان دلم فراق بسوخت
هان، نسیمی به بوستان برسان
اثری از نسیم خاک درش
به من زار ناتوان برسان
هر سعادت، که نیست برتر از آن
یارب آن قدوه را بر آن برسان
بهر آن تربیت که دل خواهد
شادی آن به کاممان برسان
چون عراقی صد هزارت بنده
دوستدارانش چاکران برسان
خبر من به مولتان برسان
ورچه در خورد نیست خدمت من
به بزرگان خردهدان برسان
به زبانی که بیدلان گویند
سخن من بدان زبان برسان
خبر از حال من بدان دیده
صبح گاهی به گلستان برسان
نغمهٔ ارغنون نالهٔ من
بامدادان به ارغوان برسان
به جناب بزرگ قدوهٔ دین
بندگیهای بیکران برسان
ور ندانی که: من چه میگویم
یک به یک میکنم، بیان برسان
اشتیاقم به خدمتش چندانک
نتوان داد، شرح آن برسان
شکر احسان او ز من بشنو
پس بگوش جهانیان برسان
سوختم ز آتش جدایی او
دود سوزم به آسمان برسان
آن دم از من نماند جز نفسی
دادم اینک به تو روان، برسان
جان شیرینم اوست، میدانی
سخن من به گوش جان برسان
دل پاکش جنان پر طرب است
خبر من بدان جنان برسان
ور جوابی دهد تو را کرمش
به من شیفته روان برسان
به من دلشده، اگر بتوان
نامهٔ دوست مهربان برسان
بوستان دلم فراق بسوخت
هان، نسیمی به بوستان برسان
اثری از نسیم خاک درش
به من زار ناتوان برسان
هر سعادت، که نیست برتر از آن
یارب آن قدوه را بر آن برسان
بهر آن تربیت که دل خواهد
شادی آن به کاممان برسان
چون عراقی صد هزارت بنده
دوستدارانش چاکران برسان
فخرالدین عراقی : مقطعات
شماره ۸ - راحت دوستان عمادالدین
اوحدی مراغهای : غزلیات
غزل ۸۸۶ - ای نسیم سحر، چه میگویی؟
ای نسیم سحر، چه میگویی؟
از بت من خبر چه میگویی؟
به جز آن کم ز غم بخواهد کشت
چه شنیدی؟ دگر چه میگویی؟
میدهم در بهای وصلش جان
میبری، یا مبر، چه میگویی؟
با تو بار سفر دل من بود
چیست بار سفر؟ چه میگویی؟
من از آن لب سخن همی پرسم
تو حدیث شکر چه میگویی؟
گذری میکند بجانب من؟
یا ندارد گذر؟ چه میگویی؟
به جز احوال آن نگار مگوی
اوحدی را ز هر چه میگویی
از بت من خبر چه میگویی؟
به جز آن کم ز غم بخواهد کشت
چه شنیدی؟ دگر چه میگویی؟
میدهم در بهای وصلش جان
میبری، یا مبر، چه میگویی؟
با تو بار سفر دل من بود
چیست بار سفر؟ چه میگویی؟
من از آن لب سخن همی پرسم
تو حدیث شکر چه میگویی؟
گذری میکند بجانب من؟
یا ندارد گذر؟ چه میگویی؟
به جز احوال آن نگار مگوی
اوحدی را ز هر چه میگویی
خاقانی : قطعات
شماره ۳۶۲ - سعد و نحس شب سپید و سیاه
سعد و نحس شب سپید و سیاه
خاتم مقتفی نمیشاید
قرصهٔ مه کلیچهٔ سیم است
عقربش صیرفی نمیشاید
چون ولیعهد یوسف است امروز
خلق جز یوسفی نمیشاید
این رفیع پدر خر زن مزد
از پی مشرفی نمیشاید
در چنین تنگنای دار الضرب
زیر چنگی دفی نمیشاید
قاضی اسراف میکند در جور
این همه مسرفی نمیشاید
زی نبی رفت و برد نور نبی
نور دین منطفی نمیشاید
هست بغداد گرد کوه، در او
قاضیی فلسفی نمیشاید
بگذر از فلسفی که از پی خرج
شاید از فلس فی نمیشاید
این سمرقند نیست بغداد است
نقد او غدرفی نمیشاید
تا طرازد طراز سکهٔ ملک
خامهزن جز صفی نمیشاید
بهر آوردن عروس سبا
رای جز آصفی نمیشاید
هم صفی به که با سپاه کرم
بخل را همصفی نمیشاید
جملةالامر با خواص عمل
نام نامنصفی نمیشاید
خاتم مقتفی نمیشاید
قرصهٔ مه کلیچهٔ سیم است
عقربش صیرفی نمیشاید
چون ولیعهد یوسف است امروز
خلق جز یوسفی نمیشاید
این رفیع پدر خر زن مزد
از پی مشرفی نمیشاید
در چنین تنگنای دار الضرب
زیر چنگی دفی نمیشاید
قاضی اسراف میکند در جور
این همه مسرفی نمیشاید
زی نبی رفت و برد نور نبی
نور دین منطفی نمیشاید
هست بغداد گرد کوه، در او
قاضیی فلسفی نمیشاید
بگذر از فلسفی که از پی خرج
شاید از فلس فی نمیشاید
این سمرقند نیست بغداد است
نقد او غدرفی نمیشاید
تا طرازد طراز سکهٔ ملک
خامهزن جز صفی نمیشاید
بهر آوردن عروس سبا
رای جز آصفی نمیشاید
هم صفی به که با سپاه کرم
بخل را همصفی نمیشاید
جملةالامر با خواص عمل
نام نامنصفی نمیشاید