تعداد ۶۹۶۵ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عبید زاکانی : عشاقنامه
بخش ۲۴ - در صفت وصال
چنین زیبا نگاری دلستانی
به رعنائی و خوبی داستانی
چنان بر عاشق خود مهربان بود
که گوئی عاشق جان و جهان بود
نبودی با منش جز مهربانی
ندیدیم جز از او شیرین زبانی
مدامم خرمی دمساز بودی
به رویش چشم جانم باز بودی
به دل گفتم که ای مدهوش بیمار
غمش را در میان جان نگهدار
کزین خوشتر کسی دلبر نیابد
به خوبی کس از این بهتر نیابد
بهم خوش بود ما را روزگاری
به وصلش داشتم خوش کار و باری
سعادت یار و بختم همنشین بود
زمان در حکم و اقبالم قرین بود
ز طالع خرم و دلشاد بودم
ز بند هر غمی آزاد بودم
جهان محکوم و دولت یاورم بود
فلک مامور و اختر چاکرم بود
کنون زان عیش جز خون در دلم نیست
در آن شادی به جز غم حاصلم نیست
تنی خسته دلی غمناک دارم
به دستی باد و دستی خاک دارم
به رعنائی و خوبی داستانی
چنان بر عاشق خود مهربان بود
که گوئی عاشق جان و جهان بود
نبودی با منش جز مهربانی
ندیدیم جز از او شیرین زبانی
مدامم خرمی دمساز بودی
به رویش چشم جانم باز بودی
به دل گفتم که ای مدهوش بیمار
غمش را در میان جان نگهدار
کزین خوشتر کسی دلبر نیابد
به خوبی کس از این بهتر نیابد
بهم خوش بود ما را روزگاری
به وصلش داشتم خوش کار و باری
سعادت یار و بختم همنشین بود
زمان در حکم و اقبالم قرین بود
ز طالع خرم و دلشاد بودم
ز بند هر غمی آزاد بودم
جهان محکوم و دولت یاورم بود
فلک مامور و اختر چاکرم بود
کنون زان عیش جز خون در دلم نیست
در آن شادی به جز غم حاصلم نیست
تنی خسته دلی غمناک دارم
به دستی باد و دستی خاک دارم
عبید زاکانی : عشاقنامه
بخش ۲۵ - در صفت حال
دلا تا چند از این صورت پرستی
قدم بر فرق هستی زن که رستی
غم هر بوده و نابوده تا چند
حکایت گفتن بیهوده تا چند
چو رندان خیز و چابک دستیی کن
ز جام نیستی سر مستیی کن
رها کن عقل و رو دیوانه میگرد
چو مستان بر در میخانه میگرد
که از میخانه یابی روشنائی
کنی با پاکبازان آشنائی
دم از غم زن اگر شادیت باید
خرابی جو گر آبادیت باید
مزن چون نار در خون جگر جوش
بهی خواهی چو به پشمینه میپوش
وگر خواهی ز محنت رستگاری
بکمتر زان قناعت کن که داری
سریر سلطنت بی داوری نیست
غم صاحب کلاهی سرسری نیست
برو چشم هوس را میل درکش
پس آنگه خرقه را در نیل درکش
طمع گستاخ شد بانگی بر او زن
هوس را نیز سنگی در سبو زن
از آن ترسم که چون میبایدت مرد
تو آری گرد و دیگر کس کند خورد
اگر روحت ز آلایش سلیم است
رسیدن در صراط المستقیم است
وگر در چاه نفس افتی به خواری
تو معذوری که بینائی نداری
در این منزل که هم راهست و هم چاه
علایق هر یکی غولی است بگریز
چو مردان بارهٔ دولت برانگیز
به افسون خواندن از این غول بگریز
چو طاووس سرابستان جانی
چو باز آشیان لامکانی
از این بیغولهٔ غولان چه خواهی
نه جغدی خانه در ویران چه خواهی
در این کشتی که نامش زندگانیست
نفس را پیشه در وی بادبانیست
نشاید خفت فارغ در شکر خواب
فتاده کشتی از ساحل به گرداب
در این گرداب نتوان آرمیدن
بباید رخت بر هامون کشیدن
از این دریا مشو یک لحظه ایمن
منت خود این همی گویم ولیکن
بدین ملاحی و این ناخدائی
از این گرداب کی خواهی رهائی
به بادی بشکند بازار دنیا
به کاری مینیاید کار دنیا
نه جای تست زین دل گوشه بردار
رهت پیشست رو ره توشه بردار
ترا جای دگر آرامگاهی است
وز این سازندهتر آب و گیاهی است
در آنجا بینوایانرا بود کار
در آن کشور گدایانرا بود کار
در او درمان فروشان درد خواهند
تنی باریک و روئی زرد خواهند
ندارد سرکشی آنجا روائی
به کاری ناید آنجا پادشائی
بر این عرصه مشو کژرو چو فرزین
دغا باز است گردون مهره برچین
ادای بد مکن با قول کج بار
که آرد بدادائی مفلسی بار
اگر خوش عیشی و گر مستمندی
در این ده روزه کاینجا پای بندی
چو عنقا گوشهٔ عزلت نگهدار
مرو بر سفرهٔ مردم مگس وار
تردد در میان خلق کم کن
چو مردان روی بر دیوار غم کن
نمیبینی کمان چون گوشه گیر است
بر او آوازهٔ زه ناگزیر است
مجرد باش و بر ریش جهان خند
ز مردم بگسل و بر مردمان خند
مکن زن هر زمان جنگی میندوز
ز بهر شهوتی ننگی میندوز
که از بیغیرتی به پارسائی
بدیوثی نیرزد کدخدائی
علائق بر سر خاکت نشاند
مجرد شو که تجریدت رهاند
غنیمت مرد را بیآب و رنگی است
خوشی در عالم بینام و ننگی است
خراب آباد دنیا غم نیرزد
همه سورش بیک ماتم نیرزد
در این صحرای بیپایان چه پوئی
غنیمت زین ره ویران چه جوئی
از این منزل که ما در پیش داریم
دلی خسته روانی ریش داریم
بیابانی است کو سامان ندارد
رهی دارد که آن پایان ندارد
بدین ره رفتنت کاری است مشکل
نه مقصودت نه مقصد هست حاصل
در این ویرانه گر صد گنج داری
وزین کاشانه گر صد رنج داری
گرت کیخسرو جمشید نامست
ورت خلق جهان یکسر غلامست
به وقت کوچ همراهی نیابی
ز کوهی پرهٔ کاهی نیابی
چه خوش میگوید این معنی نظامی
به رغبت بشنو ای جان گرامی
« که مال و ملک و فرزند و زن و زور
همه هستند با تو تا لب گور »
» روند این همرهان چالاک با تو
نیاید هیچکس در خاک با تو »
کجا آن کو از این ماتم نگرید
کدامین سنگدل زین غم نگرید
در این بستان گل و نرگس که بوئی
همان سرو و همان سنبل که جوئی
دلم میگردد از گفتن پریشان
ولی چون بنگری هریک از ایشان
رخ خوبی و چشم دلستانیست
قد شوخی و زلف نوجوانیست
از این منزل هرآنکو بر نشیند
کسش دیگر در این منزل نبیند
به وقت خود چو مردان کار دریاب
مشو غافل که این گردنده دولاب
ندارد کار جز نیرنگ سازی
فغان زین حقه و زین حقه بازی
یکی از مؤبدی پرسید در راز
ز جور چرخ و از انجام و آغاز
جوابش داد از احوال این دیر
که دایم میکند گرد زمین سیر
حقیقت کس نشانی باز ندهد
کسی نیز از فلک آواز ندهد
اگر چه سست مهری زود سیر است
چنین در دور تا دیده است دیر است
در این پرده خرد را نیست راهی
ندارد دانش آنجا دستگاهی
بدین چشمه که نورت میفزاید
بدین ایوان که دورت مینماید
به پای جسم چون شاید رسیدن
به بال روح میباید پریدن
طلسمی این چنین از دور دیدن
کجا شاید در احکامش رسیدن
از او جز دور سامانی نبینی
تر آن به که خاموشی گزینی
نصیحت گر ز مؤبد گوش داریم
همان بهتر که لب خاموش داریم
بجز توفیق یاری نیست اینجا
بجز تسلیم کاری نیست اینجا
جهانرا بیثباتی رسم و دین است
همیشه عادت دنیا چنین است
کسی آغاز و انجامش نداند
همان بهتر که کس نامش نداند
خود این احوال ما گر گوش داری
نبینی روی کس گر هوش داری
نیازی عشق و دل در کس نبندی
دگر چون ابلهان بر خود نخندی
عبید از کار دنیا دل بپرداز
دگر ره بر سر افسانه شو باز
قدم بر فرق هستی زن که رستی
غم هر بوده و نابوده تا چند
حکایت گفتن بیهوده تا چند
چو رندان خیز و چابک دستیی کن
ز جام نیستی سر مستیی کن
رها کن عقل و رو دیوانه میگرد
چو مستان بر در میخانه میگرد
که از میخانه یابی روشنائی
کنی با پاکبازان آشنائی
دم از غم زن اگر شادیت باید
خرابی جو گر آبادیت باید
مزن چون نار در خون جگر جوش
بهی خواهی چو به پشمینه میپوش
وگر خواهی ز محنت رستگاری
بکمتر زان قناعت کن که داری
سریر سلطنت بی داوری نیست
غم صاحب کلاهی سرسری نیست
برو چشم هوس را میل درکش
پس آنگه خرقه را در نیل درکش
طمع گستاخ شد بانگی بر او زن
هوس را نیز سنگی در سبو زن
از آن ترسم که چون میبایدت مرد
تو آری گرد و دیگر کس کند خورد
اگر روحت ز آلایش سلیم است
رسیدن در صراط المستقیم است
وگر در چاه نفس افتی به خواری
تو معذوری که بینائی نداری
در این منزل که هم راهست و هم چاه
علایق هر یکی غولی است بگریز
چو مردان بارهٔ دولت برانگیز
به افسون خواندن از این غول بگریز
چو طاووس سرابستان جانی
چو باز آشیان لامکانی
از این بیغولهٔ غولان چه خواهی
نه جغدی خانه در ویران چه خواهی
در این کشتی که نامش زندگانیست
نفس را پیشه در وی بادبانیست
نشاید خفت فارغ در شکر خواب
فتاده کشتی از ساحل به گرداب
در این گرداب نتوان آرمیدن
بباید رخت بر هامون کشیدن
از این دریا مشو یک لحظه ایمن
منت خود این همی گویم ولیکن
بدین ملاحی و این ناخدائی
از این گرداب کی خواهی رهائی
به بادی بشکند بازار دنیا
به کاری مینیاید کار دنیا
نه جای تست زین دل گوشه بردار
رهت پیشست رو ره توشه بردار
ترا جای دگر آرامگاهی است
وز این سازندهتر آب و گیاهی است
در آنجا بینوایانرا بود کار
در آن کشور گدایانرا بود کار
در او درمان فروشان درد خواهند
تنی باریک و روئی زرد خواهند
ندارد سرکشی آنجا روائی
به کاری ناید آنجا پادشائی
بر این عرصه مشو کژرو چو فرزین
دغا باز است گردون مهره برچین
ادای بد مکن با قول کج بار
که آرد بدادائی مفلسی بار
اگر خوش عیشی و گر مستمندی
در این ده روزه کاینجا پای بندی
چو عنقا گوشهٔ عزلت نگهدار
مرو بر سفرهٔ مردم مگس وار
تردد در میان خلق کم کن
چو مردان روی بر دیوار غم کن
نمیبینی کمان چون گوشه گیر است
بر او آوازهٔ زه ناگزیر است
مجرد باش و بر ریش جهان خند
ز مردم بگسل و بر مردمان خند
مکن زن هر زمان جنگی میندوز
ز بهر شهوتی ننگی میندوز
که از بیغیرتی به پارسائی
بدیوثی نیرزد کدخدائی
علائق بر سر خاکت نشاند
مجرد شو که تجریدت رهاند
غنیمت مرد را بیآب و رنگی است
خوشی در عالم بینام و ننگی است
خراب آباد دنیا غم نیرزد
همه سورش بیک ماتم نیرزد
در این صحرای بیپایان چه پوئی
غنیمت زین ره ویران چه جوئی
از این منزل که ما در پیش داریم
دلی خسته روانی ریش داریم
بیابانی است کو سامان ندارد
رهی دارد که آن پایان ندارد
بدین ره رفتنت کاری است مشکل
نه مقصودت نه مقصد هست حاصل
در این ویرانه گر صد گنج داری
وزین کاشانه گر صد رنج داری
گرت کیخسرو جمشید نامست
ورت خلق جهان یکسر غلامست
به وقت کوچ همراهی نیابی
ز کوهی پرهٔ کاهی نیابی
چه خوش میگوید این معنی نظامی
به رغبت بشنو ای جان گرامی
« که مال و ملک و فرزند و زن و زور
همه هستند با تو تا لب گور »
» روند این همرهان چالاک با تو
نیاید هیچکس در خاک با تو »
کجا آن کو از این ماتم نگرید
کدامین سنگدل زین غم نگرید
در این بستان گل و نرگس که بوئی
همان سرو و همان سنبل که جوئی
دلم میگردد از گفتن پریشان
ولی چون بنگری هریک از ایشان
رخ خوبی و چشم دلستانیست
قد شوخی و زلف نوجوانیست
از این منزل هرآنکو بر نشیند
کسش دیگر در این منزل نبیند
به وقت خود چو مردان کار دریاب
مشو غافل که این گردنده دولاب
ندارد کار جز نیرنگ سازی
فغان زین حقه و زین حقه بازی
یکی از مؤبدی پرسید در راز
ز جور چرخ و از انجام و آغاز
جوابش داد از احوال این دیر
که دایم میکند گرد زمین سیر
حقیقت کس نشانی باز ندهد
کسی نیز از فلک آواز ندهد
اگر چه سست مهری زود سیر است
چنین در دور تا دیده است دیر است
در این پرده خرد را نیست راهی
ندارد دانش آنجا دستگاهی
بدین چشمه که نورت میفزاید
بدین ایوان که دورت مینماید
به پای جسم چون شاید رسیدن
به بال روح میباید پریدن
طلسمی این چنین از دور دیدن
کجا شاید در احکامش رسیدن
از او جز دور سامانی نبینی
تر آن به که خاموشی گزینی
نصیحت گر ز مؤبد گوش داریم
همان بهتر که لب خاموش داریم
بجز توفیق یاری نیست اینجا
بجز تسلیم کاری نیست اینجا
جهانرا بیثباتی رسم و دین است
همیشه عادت دنیا چنین است
کسی آغاز و انجامش نداند
همان بهتر که کس نامش نداند
خود این احوال ما گر گوش داری
نبینی روی کس گر هوش داری
نیازی عشق و دل در کس نبندی
دگر چون ابلهان بر خود نخندی
عبید از کار دنیا دل بپرداز
دگر ره بر سر افسانه شو باز
عبید زاکانی : عشاقنامه
بخش ۲۶ - در زوال وصال و شب فراق
من اندر عیش و بختم در کمین بود
چه شاید کرد چون طالع چنین بود
زناگه بخت وارون بر سرم تاخت
از آن خوش زندگانی دورم انداخت
ز هر سو دشمنانم را خبر شد
حدیث ما به هر جائی سمر شد
جهانی را از آن آگاه کردند
ز وصلش دست ما کوتاه کردند
چو خصمان را از این معنی خبر شد
حکایت بعد از این نوع دگر شد
در این معنی بسی تقریر کردند
به آخر دست این تدبیر کردند
که اینجا بودنش کاری است دشوار
بباید رفتنش زین ملک ناچار
بر این اندیشه یکسر دل نهادند
بر او زین قصه رمزی برگشادند
چو بشنید این سخن خورشید خوبان
ز رفتن شد تنش چون بید لرزان
گل اندامم درون پردهٔ راز
چو غنچه تنگ خوئی کرده آغاز
نفیر و ناله و شیون برآورد
خروش از جان مرد و زن برآورد
فغان بر گنبد گردان رسانید
صدای ناله بر کیوان رسانید
ز هر نوعی بسی در رفع کوشید
غریمش هر سخن کو گفت نشنید
کز اینجا طاقت دوری ندارم
چنین از عقل دستوری ندارم
به پشت بادپائی بر نشاندش
ز آب دیده در آذر نشاندش
براهش با پری همداستان کرد
پریوارش ز چشم من نهان کرد
چه شاید کرد چون طالع چنین بود
زناگه بخت وارون بر سرم تاخت
از آن خوش زندگانی دورم انداخت
ز هر سو دشمنانم را خبر شد
حدیث ما به هر جائی سمر شد
جهانی را از آن آگاه کردند
ز وصلش دست ما کوتاه کردند
چو خصمان را از این معنی خبر شد
حکایت بعد از این نوع دگر شد
در این معنی بسی تقریر کردند
به آخر دست این تدبیر کردند
که اینجا بودنش کاری است دشوار
بباید رفتنش زین ملک ناچار
بر این اندیشه یکسر دل نهادند
بر او زین قصه رمزی برگشادند
چو بشنید این سخن خورشید خوبان
ز رفتن شد تنش چون بید لرزان
گل اندامم درون پردهٔ راز
چو غنچه تنگ خوئی کرده آغاز
نفیر و ناله و شیون برآورد
خروش از جان مرد و زن برآورد
فغان بر گنبد گردان رسانید
صدای ناله بر کیوان رسانید
ز هر نوعی بسی در رفع کوشید
غریمش هر سخن کو گفت نشنید
کز اینجا طاقت دوری ندارم
چنین از عقل دستوری ندارم
به پشت بادپائی بر نشاندش
ز آب دیده در آذر نشاندش
براهش با پری همداستان کرد
پریوارش ز چشم من نهان کرد
عبید زاکانی : عشاقنامه
بخش ۲۷ - آگاه شدن عاشق از حال معشوق
چو این ناخوش خبر در گوشم آمد
به صد زاری دل اندر جوشم آمد
جهان آن عیش شیرینم بشورید
مرا زان ماه مهر افروز ببرید
ز درد دوریش دیوانه گشتم
ز هوش و خواب و خور بیگانه گشتم
چو بر جانم فراقش تاختن کرد
مرا شوریدهٔ هر انجمن کرد
دلم را نوبت شادی سرآمد
غمش نوبت زنان از در درآمد
فراقش ناگهانم مبتلی کرد
غمش پیراهن صبرم قبا کرد
تنم در غصهٔ هجران بفرسود
دلم خون گشت و از دیده بپالود
پدر کز من روانش باد پر نور
مرا پیرانه پندی داد مشهور
که در دل آتش سودا میفروز
ز حسن دلفروزان دیده بر دوز
مکن با دلبران پیوند یاری
مکن با جان خود زنهارخواری
من نادان چو پندش داشتم خوار
از آن گشتم بدین خواری گرفتار
ز جور دور گردان چند نالم
چنین تا کی بود آشفته حالم
مسلمانان ملامت کم کنیدم
خدا را چارهای همدم کنیدم
نه درد دل توانم گفت با کس
نه راه از پیش میدانم نه از پس
ندارم طاقت دوری ندارم
ندارم برگ مهجوری ندارم
تنی دارم ز دل در خون نشسته
ز موج اشگ در جیحون نشسته
دلی دارم در او غم توی در توی
روان خونابه از وی جوی در جوی
روانی ناوک غم درنشانده
وجودی در عدم راهی نمانده
غم از این خستهٔ تنها چه خواهی
ز من دلدادهٔ شیدا چه خواهی
دلم سیر آمد از جان و جوانی
خدایا چارهٔ کارم تو دانی
چو یاد آید مرا زان عیش شیرین
فرو بارد ز چشمم عقد پروین
چنان از شوق او افغان برآرم
که دود از گنبد گردان برآرم
گهی از دست دل در خون نشینم
گهی از دیده در جیحون نشینم
گهی بر حال زار خود بگریم
گهی بر روزگار خود بگریم
گهی از سوز جان افغان برآرم
نفیر از درد بیدرمان برآرم
به زاری جوی خون از دیده رانم
بوصف الحال خود این شعر خوانم
به صد زاری دل اندر جوشم آمد
جهان آن عیش شیرینم بشورید
مرا زان ماه مهر افروز ببرید
ز درد دوریش دیوانه گشتم
ز هوش و خواب و خور بیگانه گشتم
چو بر جانم فراقش تاختن کرد
مرا شوریدهٔ هر انجمن کرد
دلم را نوبت شادی سرآمد
غمش نوبت زنان از در درآمد
فراقش ناگهانم مبتلی کرد
غمش پیراهن صبرم قبا کرد
تنم در غصهٔ هجران بفرسود
دلم خون گشت و از دیده بپالود
پدر کز من روانش باد پر نور
مرا پیرانه پندی داد مشهور
که در دل آتش سودا میفروز
ز حسن دلفروزان دیده بر دوز
مکن با دلبران پیوند یاری
مکن با جان خود زنهارخواری
من نادان چو پندش داشتم خوار
از آن گشتم بدین خواری گرفتار
ز جور دور گردان چند نالم
چنین تا کی بود آشفته حالم
مسلمانان ملامت کم کنیدم
خدا را چارهای همدم کنیدم
نه درد دل توانم گفت با کس
نه راه از پیش میدانم نه از پس
ندارم طاقت دوری ندارم
ندارم برگ مهجوری ندارم
تنی دارم ز دل در خون نشسته
ز موج اشگ در جیحون نشسته
دلی دارم در او غم توی در توی
روان خونابه از وی جوی در جوی
روانی ناوک غم درنشانده
وجودی در عدم راهی نمانده
غم از این خستهٔ تنها چه خواهی
ز من دلدادهٔ شیدا چه خواهی
دلم سیر آمد از جان و جوانی
خدایا چارهٔ کارم تو دانی
چو یاد آید مرا زان عیش شیرین
فرو بارد ز چشمم عقد پروین
چنان از شوق او افغان برآرم
که دود از گنبد گردان برآرم
گهی از دست دل در خون نشینم
گهی از دیده در جیحون نشینم
گهی بر حال زار خود بگریم
گهی بر روزگار خود بگریم
گهی از سوز جان افغان برآرم
نفیر از درد بیدرمان برآرم
به زاری جوی خون از دیده رانم
بوصف الحال خود این شعر خوانم
عبید زاکانی : عشاقنامه
بخش ۲۸ - غزل همام
خیالی بود و خوابی وصل یاران
شب مهتاب و فصل نوبهاران
میان باغ و یار سرو بالا
خرامان بر کنار جویباران
چمن میشد ز عکس عارض او
منور چون دل پرهیزکاران
سر زلفش زباد نوبهاری
چو احوال پریشان روزگاران
برفت آن نوبهار حسن و بگذاشت
دل و چشمم میان برق و باران
خداوندا هنوزم هست امید
بده کام دل امیدواران
همام از نوبهار و سبزه و گل
نمییابد صفا بیروی یاران
وهاران ده جانان دیر خوش نی
اوی امان مه دل با مه و هاران
شب مهتاب و فصل نوبهاران
میان باغ و یار سرو بالا
خرامان بر کنار جویباران
چمن میشد ز عکس عارض او
منور چون دل پرهیزکاران
سر زلفش زباد نوبهاری
چو احوال پریشان روزگاران
برفت آن نوبهار حسن و بگذاشت
دل و چشمم میان برق و باران
خداوندا هنوزم هست امید
بده کام دل امیدواران
همام از نوبهار و سبزه و گل
نمییابد صفا بیروی یاران
وهاران ده جانان دیر خوش نی
اوی امان مه دل با مه و هاران
عبید زاکانی : عشاقنامه
بخش ۲۹ - تمامی سخن
عبید زاکانی : عشاقنامه
بخش ۳۰ - در خواب دیدن عاشق معشوق را
شبی چون شام در فریاد و زاری
به صبح آوردم اندر نوحه کاری
صباحی ناگهانم خواب بربود
زمانی جانم از زاری بیاسود
خرامان آمد اندر خواب نوشین
خیال آن سهی سروم به بالین
مرا دید اوفتاده زار و مدهوش
ز تاب آتش دل سینه پرجوش
در آب دیدهٔ خود غرق گشته
جگر در تاب و دود از سر گذشته
به جان مجروح و تن بیمار و دل ریش
به کام دشمنان افتاده بی خویش
ز مژگان اشک خونین بر زمین ریخت
ز روی مهربانی در من آویخت
به من میگفت کای خو کرده با من
بسی در وصل جان پرورده با من
تو آن در عشق رویم داستانی
تو آن بگزیده یار مهربانی
که بی من یکدم آرامت نبودی
بجز وصلم دگر کامت نبودی
کنون چون بیمراد از حس تقدیر
فتادی در چنین هجران دلگیر
در این سرگشتگی چونست حالت
نمیگیرد ز عمر خود ملالت
مرا تا از تو دورم نیست آرام
جدا ماندم بصد ناکامی از کام
خیالی گشتهام در آرزویت
به جان آمد دلم در جستجویت
پریشانحال چون زلف بتانم
چو چشم مست خوبان ناتوانم
نماند از سرو قدم جز خیالی
نماند از ماه رویم جز هلالی
تنم از زندگانی بهرهور نیست
تو را از حال زار من خبر نیست
چو از بوی خیالش جان خبر یافت
ز بیهوشی زمانی روی برتافت
تصور شد دلم را کاین وصال است
چه دانستم که در خوابم خیال است
شدم تا قصهٔ خود عرضه دارم
یکایک زخم هجران برشمارم
درآمد صالح شوریده در کار
شدم از سؤ بخت خفته بیدار
چو خالی دیدم از دلبر شبستان
برآمد از دل پر دردم افغان
دل مجروح زارم زارتر شد
درون خستهام بیمارتر شد
غم هجران بدو ناگفته ماندم
چو زلفش زین سبب آشفته ماندم
خروشی از من محزون برآمد
نفیرم از دل پر خون برآمد
بجز باد صبا یاری ندیدم
وز او به هیچ غمخواری ندیدم
که راز دل بجانانم رساند
ز دید دل به درمانم رساند
پس از نالیدن و فریاد و زاری
بدو گفتم ز روی بیقراری
به صبح آوردم اندر نوحه کاری
صباحی ناگهانم خواب بربود
زمانی جانم از زاری بیاسود
خرامان آمد اندر خواب نوشین
خیال آن سهی سروم به بالین
مرا دید اوفتاده زار و مدهوش
ز تاب آتش دل سینه پرجوش
در آب دیدهٔ خود غرق گشته
جگر در تاب و دود از سر گذشته
به جان مجروح و تن بیمار و دل ریش
به کام دشمنان افتاده بی خویش
ز مژگان اشک خونین بر زمین ریخت
ز روی مهربانی در من آویخت
به من میگفت کای خو کرده با من
بسی در وصل جان پرورده با من
تو آن در عشق رویم داستانی
تو آن بگزیده یار مهربانی
که بی من یکدم آرامت نبودی
بجز وصلم دگر کامت نبودی
کنون چون بیمراد از حس تقدیر
فتادی در چنین هجران دلگیر
در این سرگشتگی چونست حالت
نمیگیرد ز عمر خود ملالت
مرا تا از تو دورم نیست آرام
جدا ماندم بصد ناکامی از کام
خیالی گشتهام در آرزویت
به جان آمد دلم در جستجویت
پریشانحال چون زلف بتانم
چو چشم مست خوبان ناتوانم
نماند از سرو قدم جز خیالی
نماند از ماه رویم جز هلالی
تنم از زندگانی بهرهور نیست
تو را از حال زار من خبر نیست
چو از بوی خیالش جان خبر یافت
ز بیهوشی زمانی روی برتافت
تصور شد دلم را کاین وصال است
چه دانستم که در خوابم خیال است
شدم تا قصهٔ خود عرضه دارم
یکایک زخم هجران برشمارم
درآمد صالح شوریده در کار
شدم از سؤ بخت خفته بیدار
چو خالی دیدم از دلبر شبستان
برآمد از دل پر دردم افغان
دل مجروح زارم زارتر شد
درون خستهام بیمارتر شد
غم هجران بدو ناگفته ماندم
چو زلفش زین سبب آشفته ماندم
خروشی از من محزون برآمد
نفیرم از دل پر خون برآمد
بجز باد صبا یاری ندیدم
وز او به هیچ غمخواری ندیدم
که راز دل بجانانم رساند
ز دید دل به درمانم رساند
پس از نالیدن و فریاد و زاری
بدو گفتم ز روی بیقراری
عبید زاکانی : عشاقنامه
بخش ۳۱ - پیغام فرستادن عاشق بمعشوق
الا ای باد عنبر بوی مشکین
ندیم و مونس عشاق مسکین
شفا و راحت هر دردمندی
دوا و چارهٔ هر مستمندی
علاج سینهٔ دل خستگانی
مداوای به غم پیوستگانی
تو آری نامه از یاران به یاران
تو سازی مرهم امیدواران
انیس خاطر بیچارگانی
مفرح نامهٔ آوارگانی
حدیث درد دلها با تو گویند
کلید شادمانی از تو جویند
ز روی مردمی وز راه یاری
دمی بازم رهان زین نوحهکاری
سحرگاهی گذاری کن به جائی
به کوی مهربانی آشنائی
بدان منزل که شیرین جانم آنجاست
دوای درد بیدرمانم آنجاست
بدان رشگ بهشت جاودانی
که مسکن دارد آن جان جوانی
قدم بر آستان دلستان نه
ز خاکش دیدهٔ جان را جلا ده
به آزرم از جمالش پرده بردار
بنه در پیش او بر خاک رخسار
سلام و بندگیهای فراوان
از این مسکین بدان خورشید خوبان
سلامی کز نسیمش جان فزاید
سلامی کز دمش دل برگشاید
سلامی طیرهٔ مشگ تتاری
سلامی رشگ گلبرگ بهاری
سلامی جانفزا چون وصل جانان
سلامی خوش چو خوی مهربانان
سلامی کز وجودش عشق زاید
ز سر تا پای او بوی دل آید
رسان ای خوش نسیم نوبهاری
حدیثم عرضه دار از روی یاری
بگو میگوید آن سرگشتهٔ تو
اسیر عشق و هجران گشتهٔ تو
ز سودای غمت دیوانه گشتم
به عشقت در جهان افسانه گشتم
دلارام ودل و جانم تو بودی
مراد از کفر و ایمانم تو بودی
وصالت همدم و همراز من بود
خیالت روز و شب دمساز من بود
به وصلت سال و مه در کامرانی
همیکردم به عشرت زندگانی
چنان در وصل تو خو کرده بودم
چنان مهرت به جان پرورده بودم
که گر یک لحظه بیرویت گذشتی
جهان برچشم من تاریک گشتی
به صد زاری برفتی هوشم از هوش
تنم در تاب رفتی سینه در جوش
کنون شد مدتی تا دورم از تو
بدل خسته به تن رنجورم از تو
برفتی و مرا تنها بماندی
چو مجنون بر سر راهم نشاندی
دلم در آتش سوزان فکندی
مرا در غصهٔ هجران فکندی
نهادی داغ هجران بر دل ریش
گرفتی چون دل ریشم سر خویش
تو آنجا خرم و شادان نشسته
من اینجا در غم از جان دست شسته
تو آنجا در نشاط و شادمانی
به عزت میگذاری زندگانی
من اینجا دیده بر راهت نهاده
به پیغام تو گوش جان گشاده
کجائی ای مداوای دل من
بیا بگشای از دل مشگل من
کجات آن هر زمان از دلنوازی
کجات آن در وفا گردن فرازی
کنون عمریست ای سرو قبا پوش
که رفتی و مرا کردی فراموش
نمیگوئی مرا بیچارهای هست
ز ملک عافیت آوارهای هست
اسیری دردمندی مهربانی
غریبی بیدلی بیخانمانی
ز خویش و آشنا بیگانه گشته
ز سودای غمم دیوانه گشته
نمیگوئی که روزی آرمش یاد
کنم جانش ز بند محنت آزاد
بدو از لطف پیغامی فرستم
به درمانده دلش کامی فرستم
دل درماندگانرا بردی از هوش
به آخر دستشان کردی فراموش
ز راه و رسم دلداری نباشد
فرامشکاری از یاری نباشد
بمردم نازنینا در فراقت
به جان آمد دلم در اشتیاقت
بمردم یاد کن وز غم بیندیش
مرا مپسند در هجران از این بیش
نگارینا به حق دوستداری
دلاراما به حق جانسپاری
به حق صحبت دیرینهٔ ما
به حق یوسف و حزن زلیخا
به آب دیدهٔ من در فراقت
به آه و نالهٔ من ز اشتیاقت
که پیمان مشکن و عهدم نگه دار
مخور بر جان من زنهار زنهار
چنان کن ای برخ خورشید خاور
که تا در زندگی یکبار دیگر
سعادت باز بر من رو نماید
در اقبال بر من برگشاید
به چشم خویشتن رویت ببینم
به کام خویشتن پیشت نشینم
بیابم از فراقت رستگاری
نباید بردت از من شرمساری
صبا از روی لطف و راه یاری
چو پیغامم سراسر عرضه داری
بخواه از لعل نوشینش جوابی
بجوی شادیم باز آر آبی
زمانی باز گرد و زود بشتاب
مرا یکبار دیگر زنده دریاب
به پیغامش روانم تازه گردان
ز بویش مغز جانم تازه گردان
تو تا باز آئیم ای باد شبگیر
دمت دلبند و جانبخش و جهانگیر
من مسکین سر گردان بییار
به عادت شیون آغازم دگر بار
ز روی بیدلی و بیقراری
همی مویم همی گویم به زاری
ندیم و مونس عشاق مسکین
شفا و راحت هر دردمندی
دوا و چارهٔ هر مستمندی
علاج سینهٔ دل خستگانی
مداوای به غم پیوستگانی
تو آری نامه از یاران به یاران
تو سازی مرهم امیدواران
انیس خاطر بیچارگانی
مفرح نامهٔ آوارگانی
حدیث درد دلها با تو گویند
کلید شادمانی از تو جویند
ز روی مردمی وز راه یاری
دمی بازم رهان زین نوحهکاری
سحرگاهی گذاری کن به جائی
به کوی مهربانی آشنائی
بدان منزل که شیرین جانم آنجاست
دوای درد بیدرمانم آنجاست
بدان رشگ بهشت جاودانی
که مسکن دارد آن جان جوانی
قدم بر آستان دلستان نه
ز خاکش دیدهٔ جان را جلا ده
به آزرم از جمالش پرده بردار
بنه در پیش او بر خاک رخسار
سلام و بندگیهای فراوان
از این مسکین بدان خورشید خوبان
سلامی کز نسیمش جان فزاید
سلامی کز دمش دل برگشاید
سلامی طیرهٔ مشگ تتاری
سلامی رشگ گلبرگ بهاری
سلامی جانفزا چون وصل جانان
سلامی خوش چو خوی مهربانان
سلامی کز وجودش عشق زاید
ز سر تا پای او بوی دل آید
رسان ای خوش نسیم نوبهاری
حدیثم عرضه دار از روی یاری
بگو میگوید آن سرگشتهٔ تو
اسیر عشق و هجران گشتهٔ تو
ز سودای غمت دیوانه گشتم
به عشقت در جهان افسانه گشتم
دلارام ودل و جانم تو بودی
مراد از کفر و ایمانم تو بودی
وصالت همدم و همراز من بود
خیالت روز و شب دمساز من بود
به وصلت سال و مه در کامرانی
همیکردم به عشرت زندگانی
چنان در وصل تو خو کرده بودم
چنان مهرت به جان پرورده بودم
که گر یک لحظه بیرویت گذشتی
جهان برچشم من تاریک گشتی
به صد زاری برفتی هوشم از هوش
تنم در تاب رفتی سینه در جوش
کنون شد مدتی تا دورم از تو
بدل خسته به تن رنجورم از تو
برفتی و مرا تنها بماندی
چو مجنون بر سر راهم نشاندی
دلم در آتش سوزان فکندی
مرا در غصهٔ هجران فکندی
نهادی داغ هجران بر دل ریش
گرفتی چون دل ریشم سر خویش
تو آنجا خرم و شادان نشسته
من اینجا در غم از جان دست شسته
تو آنجا در نشاط و شادمانی
به عزت میگذاری زندگانی
من اینجا دیده بر راهت نهاده
به پیغام تو گوش جان گشاده
کجائی ای مداوای دل من
بیا بگشای از دل مشگل من
کجات آن هر زمان از دلنوازی
کجات آن در وفا گردن فرازی
کنون عمریست ای سرو قبا پوش
که رفتی و مرا کردی فراموش
نمیگوئی مرا بیچارهای هست
ز ملک عافیت آوارهای هست
اسیری دردمندی مهربانی
غریبی بیدلی بیخانمانی
ز خویش و آشنا بیگانه گشته
ز سودای غمم دیوانه گشته
نمیگوئی که روزی آرمش یاد
کنم جانش ز بند محنت آزاد
بدو از لطف پیغامی فرستم
به درمانده دلش کامی فرستم
دل درماندگانرا بردی از هوش
به آخر دستشان کردی فراموش
ز راه و رسم دلداری نباشد
فرامشکاری از یاری نباشد
بمردم نازنینا در فراقت
به جان آمد دلم در اشتیاقت
بمردم یاد کن وز غم بیندیش
مرا مپسند در هجران از این بیش
نگارینا به حق دوستداری
دلاراما به حق جانسپاری
به حق صحبت دیرینهٔ ما
به حق یوسف و حزن زلیخا
به آب دیدهٔ من در فراقت
به آه و نالهٔ من ز اشتیاقت
که پیمان مشکن و عهدم نگه دار
مخور بر جان من زنهار زنهار
چنان کن ای برخ خورشید خاور
که تا در زندگی یکبار دیگر
سعادت باز بر من رو نماید
در اقبال بر من برگشاید
به چشم خویشتن رویت ببینم
به کام خویشتن پیشت نشینم
بیابم از فراقت رستگاری
نباید بردت از من شرمساری
صبا از روی لطف و راه یاری
چو پیغامم سراسر عرضه داری
بخواه از لعل نوشینش جوابی
بجوی شادیم باز آر آبی
زمانی باز گرد و زود بشتاب
مرا یکبار دیگر زنده دریاب
به پیغامش روانم تازه گردان
ز بویش مغز جانم تازه گردان
تو تا باز آئیم ای باد شبگیر
دمت دلبند و جانبخش و جهانگیر
من مسکین سر گردان بییار
به عادت شیون آغازم دگر بار
ز روی بیدلی و بیقراری
همی مویم همی گویم به زاری
عبید زاکانی : عشاقنامه
بخش ۳۲ - مناجات
چه کم گردد خدایا از خدائیت
چه نقصان آید اندر پادشائیت
که گر بیچارهای کامی بیابد
دلافگاری دلارامی بیابد
خداوندا اگر چه دورم از یار
از او ببریدهام امید یکبار
و گرچه روزگارم زو جدا کرد
فراقش جامهٔ صبرم قبا کرد
قضا دستم ز وصلش کرد کوتاه
قدر ببرید ناگاهم ز دلخواه
ز من دور اوفتاد آن جان شیرین
فراق آمد نصیبم زان نگارین
زمانه خاطر ناشاد خواهد
وصال از دست مشکل داد خواهد
به تاثیر اختران بر باد دادند
ز ما هر یک به اقلیمی فتادند
به ناکامی شدیم از یکدگر دور
به عشق اندر جهان گشتیم مشهور
امید از وصل جانان برنگیرم
مگر کز غصهٔ هجران بمیرم
به فضلت همچنان امیدوارم
که امیدم نهی اندر کنارم
الها پادشاها بینیازا
خداوندا کریما کار سازا
به صدق سینهٔ پاکان راهت
به شوق عاشقان بارگاهت
به شب نالیدن پا در کمندان
به آه سوزناک مستمندان
به حق صبر بیپایان ایوب
به آب چشم خون افشان یعقوب
به حق ره نوردان طریقت
به حق نیک مردان حقیقت
که بر جان من مسکین ببخشای
در رحمت بر این بیچاره بگشای
بده کام دل شوریدهٔ من
رسان با من بت بگزیدهٔ من
مرا زین بیشتر در هجر مپسند
به فضل خود برآور پایم از بند
بر احوال تباهم رحمت آور
به آه صبحگاهم رحمت آور
کرم کن بر من بیچاره گشته
چنین گرد جهان آواره گشته
ازین پس درد بر دردم میفزای
به سوی وصل یارم راه بنمای
دل ریش عبید از غم جدا کن
به فضل خویشتن کامش روا کن
خداوندا به حق پاکبازان
به سوز سینهٔ صاحب نیازان
که هرجا هست چون من مبتلائی
گرفتار کمند دلربائی
دل افکاری اسیری عشق بازی
به کوی عاشقی گردن فرازی
ز عقل و عاقبت بیگانه گشته
به سودای بتی دیوانه گشته
بده مقصود جان مستمندش
بکن داروی ریش دردمندش
چو من کس را مکن در عشق بیمار
به حق احمد معصوم مختار
چه نقصان آید اندر پادشائیت
که گر بیچارهای کامی بیابد
دلافگاری دلارامی بیابد
خداوندا اگر چه دورم از یار
از او ببریدهام امید یکبار
و گرچه روزگارم زو جدا کرد
فراقش جامهٔ صبرم قبا کرد
قضا دستم ز وصلش کرد کوتاه
قدر ببرید ناگاهم ز دلخواه
ز من دور اوفتاد آن جان شیرین
فراق آمد نصیبم زان نگارین
زمانه خاطر ناشاد خواهد
وصال از دست مشکل داد خواهد
به تاثیر اختران بر باد دادند
ز ما هر یک به اقلیمی فتادند
به ناکامی شدیم از یکدگر دور
به عشق اندر جهان گشتیم مشهور
امید از وصل جانان برنگیرم
مگر کز غصهٔ هجران بمیرم
به فضلت همچنان امیدوارم
که امیدم نهی اندر کنارم
الها پادشاها بینیازا
خداوندا کریما کار سازا
به صدق سینهٔ پاکان راهت
به شوق عاشقان بارگاهت
به شب نالیدن پا در کمندان
به آه سوزناک مستمندان
به حق صبر بیپایان ایوب
به آب چشم خون افشان یعقوب
به حق ره نوردان طریقت
به حق نیک مردان حقیقت
که بر جان من مسکین ببخشای
در رحمت بر این بیچاره بگشای
بده کام دل شوریدهٔ من
رسان با من بت بگزیدهٔ من
مرا زین بیشتر در هجر مپسند
به فضل خود برآور پایم از بند
بر احوال تباهم رحمت آور
به آه صبحگاهم رحمت آور
کرم کن بر من بیچاره گشته
چنین گرد جهان آواره گشته
ازین پس درد بر دردم میفزای
به سوی وصل یارم راه بنمای
دل ریش عبید از غم جدا کن
به فضل خویشتن کامش روا کن
خداوندا به حق پاکبازان
به سوز سینهٔ صاحب نیازان
که هرجا هست چون من مبتلائی
گرفتار کمند دلربائی
دل افکاری اسیری عشق بازی
به کوی عاشقی گردن فرازی
ز عقل و عاقبت بیگانه گشته
به سودای بتی دیوانه گشته
بده مقصود جان مستمندش
بکن داروی ریش دردمندش
چو من کس را مکن در عشق بیمار
به حق احمد معصوم مختار
عبید زاکانی : عشاقنامه
بخش ۳۳ - در خاتمهٔ کتاب
به بهتر طالع و فرخندهتر فال
دوم روز رجب در نون الف ذال
به نظم آوردم این درد دل ریش
به هر کس باز گفتم قصهٔ خویش
دو هفته هفتصد بکر از عماری
برآوردم چو خاطر کرد یاری
غرض آن بود کین ابیات دلسوز
کند صاحبدلی بر من دعائی
ببخشد حق بر این دلسوزی من
بود کان ماه گردد روزی من
سخن سازان که دل پرنور دارند
غم دیوانه را معذور دارند
حدیثم چون ندارد رنگ و بوئی
که خواهد کرد او را جستجوئی
ز ما دانا دلان معنی نجویند
دماغ آشفتگان آشفته گویند
کنون وقت است اگر کوتاه گیرم
سوی خاموش گشتن راه گیرم
کسی را پای دل در گل مبادا
چنین کار کسی مشکل بادا
دوم روز رجب در نون الف ذال
به نظم آوردم این درد دل ریش
به هر کس باز گفتم قصهٔ خویش
دو هفته هفتصد بکر از عماری
برآوردم چو خاطر کرد یاری
غرض آن بود کین ابیات دلسوز
کند صاحبدلی بر من دعائی
ببخشد حق بر این دلسوزی من
بود کان ماه گردد روزی من
سخن سازان که دل پرنور دارند
غم دیوانه را معذور دارند
حدیثم چون ندارد رنگ و بوئی
که خواهد کرد او را جستجوئی
ز ما دانا دلان معنی نجویند
دماغ آشفتگان آشفته گویند
کنون وقت است اگر کوتاه گیرم
سوی خاموش گشتن راه گیرم
کسی را پای دل در گل مبادا
چنین کار کسی مشکل بادا
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۶۵ - بمن فی العشق مات و حی فیه
سر نامه به نام آن خداوند
که دلها را به خوبان داد پیوند
ز عشق آراست لوح آب و گل را
بدان جان، زندگی بخشید دل را
ز زلف و رخ، بتان را روز و شب داد
وزان نظاره جانها را طرب داد
قلم را داد سودای الهی
که بنوشت این سپیدی و سیاهی
بتان چین و خوبان طرازی
پدید آورد بهر عشق بازی
کرشمه داد چشم نیکوان را
شکار شیر فرمود آهوان را
مسلسل کرد زلف ماهرویان
مشوش روزگار مهر جویان
ز هی نقاش صورت های زیبا
که پشت خاک ازو شد روی دیبا
نمک بخش دهنهای شکر خند
حلاوت پرور لبهای چون قند
بیاراید به مروارید گل پوش
عروسان چمن را گردن و گوش
نهد در صبح مهری کاندر افلاک
به رسم عاشقان دامن کند چاک
ز هستی هر چه دارد صورت بود
ز سر عشق کرد آن جمله موجود
بادم داد شمع و روشنائی
نهاد ابلیس را داغ جدائی
چو بر نوح از تف غیرت زند برق
به طوفان مردم چشمش کند غرق
به نوری بخشد ابراهیم را راه
که در چشمش نیاید انجم و ماه
چو خواهد عین یعقوب از پسر نور
ز عینش قرة العینش کند دور
کند بر موسی آن راز آشکارا
که تاب آن نیارد کوه خارا
چو تاب مهر بر روح الله افشاند
ز مهر و دوستی جان خودش خواند
چو مهرش زد به زلف مصطفی دست
چنان صد جان به تار موی اوبست
جمالی داد احمد را بدرگاه
که چاک افتاد زان در سینهٔ ماه
به یارنش هم ز دل چاشنی داد
ز سوز، آن شمعها را روشنی داد
بامت هم رسید آن شعلهٔ شوق
که چون پروانه جان دادند از آن ذوق
همو راند ز در نامقبلان را
همو خواند بخود صاحب دلان را
گهی بخشد جنیدی را کلاهی
که تنها ز اهل دل باشد سپاهی
گهی با شبلی آن همت کند ضم
که صید خویش نپسندد دو عالم
گهی در پیش شاد روان اسرار
نماید جلوهٔ منصور برادر
همو داند که این راز نهان چیست
چه داند مردم گم گشته، کان چیست؟
شناسای ضمیر راز دانان
مراد سینههای پاک جانان
ز لیلی او به دفتر زد رقم را
همو پرداخت از مجنون قلم را
چنان بخشد به خسرو شربت کام
که از شیرین و شکر خوش کند کام
کند فرهاد را روزی چنان تنگ
که میرد، سنگ بر دل، در دل سنگ
نه جرمی دارد آن کو کام کم یافت
نه کاری بیش کرد آن کین کرم یافت
نوشته بر سر ما یفعل الله
چرا و چون کجا گنجد درین راه
هر آنچه او کرد گر خوب است و گر زشت
خردمند آن همه جز خوب ننوشت
ازو دان هر چه هست ار هست ور نیست
که هست و نیست «کن» جزوی دگر نیست
بهر کس نعمت شایان سپرده
خرد را گنج بی پایان سپرده
پس آنگه عشق را کرده اشارت
که اندر گنج عقل افگنده غارت
ز گنج عقل «خسرو» را خبر نیست
درو جز عاشقی عیبی دگر نیست
که دلها را به خوبان داد پیوند
ز عشق آراست لوح آب و گل را
بدان جان، زندگی بخشید دل را
ز زلف و رخ، بتان را روز و شب داد
وزان نظاره جانها را طرب داد
قلم را داد سودای الهی
که بنوشت این سپیدی و سیاهی
بتان چین و خوبان طرازی
پدید آورد بهر عشق بازی
کرشمه داد چشم نیکوان را
شکار شیر فرمود آهوان را
مسلسل کرد زلف ماهرویان
مشوش روزگار مهر جویان
ز هی نقاش صورت های زیبا
که پشت خاک ازو شد روی دیبا
نمک بخش دهنهای شکر خند
حلاوت پرور لبهای چون قند
بیاراید به مروارید گل پوش
عروسان چمن را گردن و گوش
نهد در صبح مهری کاندر افلاک
به رسم عاشقان دامن کند چاک
ز هستی هر چه دارد صورت بود
ز سر عشق کرد آن جمله موجود
بادم داد شمع و روشنائی
نهاد ابلیس را داغ جدائی
چو بر نوح از تف غیرت زند برق
به طوفان مردم چشمش کند غرق
به نوری بخشد ابراهیم را راه
که در چشمش نیاید انجم و ماه
چو خواهد عین یعقوب از پسر نور
ز عینش قرة العینش کند دور
کند بر موسی آن راز آشکارا
که تاب آن نیارد کوه خارا
چو تاب مهر بر روح الله افشاند
ز مهر و دوستی جان خودش خواند
چو مهرش زد به زلف مصطفی دست
چنان صد جان به تار موی اوبست
جمالی داد احمد را بدرگاه
که چاک افتاد زان در سینهٔ ماه
به یارنش هم ز دل چاشنی داد
ز سوز، آن شمعها را روشنی داد
بامت هم رسید آن شعلهٔ شوق
که چون پروانه جان دادند از آن ذوق
همو راند ز در نامقبلان را
همو خواند بخود صاحب دلان را
گهی بخشد جنیدی را کلاهی
که تنها ز اهل دل باشد سپاهی
گهی با شبلی آن همت کند ضم
که صید خویش نپسندد دو عالم
گهی در پیش شاد روان اسرار
نماید جلوهٔ منصور برادر
همو داند که این راز نهان چیست
چه داند مردم گم گشته، کان چیست؟
شناسای ضمیر راز دانان
مراد سینههای پاک جانان
ز لیلی او به دفتر زد رقم را
همو پرداخت از مجنون قلم را
چنان بخشد به خسرو شربت کام
که از شیرین و شکر خوش کند کام
کند فرهاد را روزی چنان تنگ
که میرد، سنگ بر دل، در دل سنگ
نه جرمی دارد آن کو کام کم یافت
نه کاری بیش کرد آن کین کرم یافت
نوشته بر سر ما یفعل الله
چرا و چون کجا گنجد درین راه
هر آنچه او کرد گر خوب است و گر زشت
خردمند آن همه جز خوب ننوشت
ازو دان هر چه هست ار هست ور نیست
که هست و نیست «کن» جزوی دگر نیست
بهر کس نعمت شایان سپرده
خرد را گنج بی پایان سپرده
پس آنگه عشق را کرده اشارت
که اندر گنج عقل افگنده غارت
ز گنج عقل «خسرو» را خبر نیست
درو جز عاشقی عیبی دگر نیست
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۶۶ - نیازمندی در حضرت بی نیازی که دماغ مختل بندگان را از گلشن یحبهم و یحبونه بوی بخشیده
خداوندا چو جان دادی دلم بخش
دل عاشق، نه جان عاقلم بخش
درونی ده که بیرون نبود از درد
به بیرون و درون نبود ز تو فرد
چنان دارم که تا پاینده باشم
نه از جان بلکه از دل زنده باشم
چنان شو جانب خود رهنمایم
که از خود بگسلم سوی تو آیم
چنان کن خانهٔ طینت خرابم
که از هر سو در آید آفتابم
چنان نه یاد خود اندر ضمیرم
که با یاد تو میرم، چون بمیرم
چنان بنیاد عشق افگن درین دل
که روید جاودانی سبزه زین گل
چنانم خوان سوی خویش از همه سو
که رویم در تو باشد از همه روی
چنانم ده می پی در پی عشق
که فردا مست خیزم از می عشق
گرفتارم به دست نفس خود رای
به رحمت بر گرفتاری ببخشای
به نور دل چنان کن زنده جانم
که بعد از مردگی هم زنده مانم
ز نفس تیره کیشم، کش به یک بار
پس آنگه سوی خویشم کش به یک بار
گدائی را چنان ده بار درگاه
کزان درگه نداند سوی خود راه
مرا در شعلههای شوق خود نه
چو خاکستر شوم بر باد در ده
نسیمی نام زد فرما ز سویت
که بیهوش ابد گردم به بویت
بدان زنده دلان کاندر تف و تاب
نخفتند از غمت، تا آخرین خواب
که چون آید زمان خفتنم تنگ
به بیداری در دم تو کن آهنگ
پس از خوابی که بیداری نیابم
چو بیداری دهی فردا ز خوابم
گشاده کن چنان چشم امیدم
که بخت آرد ز دیدارت نویدم
حیاتی ده مرا در جستجویت
که میرم، تا زیم، در آرزویت
بدان مقصود خواهش بخش راهم
که از تو جز تو مقصودی نخواهم
ز همت نردبانی نه درین خاک
که بتوانم شدن بر بام افلاک
امیدی ده که ره سویت نماید
کلیدی ده که در سویت گشاید
چو دادی از پی طاعت وجودم
به طاعت بخش توفیق سجودم
به کاری رهنمونی کن دلم را
که نسپارد به شیطان حاصلم را
مرا با زندگانی بخش یاری
که تا جان دادنم دل زنده داری
بده با آشنائی آب خوردم
که من زان آشنائی زنده گردم
مبر نزدیک شانم در غم و سور
که دور از من بوند چون توئی دور
نماز من، کزو رویم به پستی است
برون طاعت، درون صورت پرستی است
نیازی ده ز ملک بی نیازی
کزان گردد نماز من نمازی
بهر چه آید درونم دار خرسند
برون هم، زیور خرسندیم بند
چو راه دور نزدیک است پیشم
چنان دار از کرم نزدیک خویشم
که از خود دور صد فرسنگ باشم
به یادت بی دل و بی سنگ باشم
چوره پیش است، زاد منزلم ده
چو جان خواهی ستد، باری دلم ده
چو خواهد خفت، لابد، نفس باطل
پس از بیداریش خسپان تهٔ گل
چو خاکم بر سر افتد در ته خاک
تو کن، بر خاکساری، رحمت ای پاک
دل عاشق، نه جان عاقلم بخش
درونی ده که بیرون نبود از درد
به بیرون و درون نبود ز تو فرد
چنان دارم که تا پاینده باشم
نه از جان بلکه از دل زنده باشم
چنان شو جانب خود رهنمایم
که از خود بگسلم سوی تو آیم
چنان کن خانهٔ طینت خرابم
که از هر سو در آید آفتابم
چنان نه یاد خود اندر ضمیرم
که با یاد تو میرم، چون بمیرم
چنان بنیاد عشق افگن درین دل
که روید جاودانی سبزه زین گل
چنانم خوان سوی خویش از همه سو
که رویم در تو باشد از همه روی
چنانم ده می پی در پی عشق
که فردا مست خیزم از می عشق
گرفتارم به دست نفس خود رای
به رحمت بر گرفتاری ببخشای
به نور دل چنان کن زنده جانم
که بعد از مردگی هم زنده مانم
ز نفس تیره کیشم، کش به یک بار
پس آنگه سوی خویشم کش به یک بار
گدائی را چنان ده بار درگاه
کزان درگه نداند سوی خود راه
مرا در شعلههای شوق خود نه
چو خاکستر شوم بر باد در ده
نسیمی نام زد فرما ز سویت
که بیهوش ابد گردم به بویت
بدان زنده دلان کاندر تف و تاب
نخفتند از غمت، تا آخرین خواب
که چون آید زمان خفتنم تنگ
به بیداری در دم تو کن آهنگ
پس از خوابی که بیداری نیابم
چو بیداری دهی فردا ز خوابم
گشاده کن چنان چشم امیدم
که بخت آرد ز دیدارت نویدم
حیاتی ده مرا در جستجویت
که میرم، تا زیم، در آرزویت
بدان مقصود خواهش بخش راهم
که از تو جز تو مقصودی نخواهم
ز همت نردبانی نه درین خاک
که بتوانم شدن بر بام افلاک
امیدی ده که ره سویت نماید
کلیدی ده که در سویت گشاید
چو دادی از پی طاعت وجودم
به طاعت بخش توفیق سجودم
به کاری رهنمونی کن دلم را
که نسپارد به شیطان حاصلم را
مرا با زندگانی بخش یاری
که تا جان دادنم دل زنده داری
بده با آشنائی آب خوردم
که من زان آشنائی زنده گردم
مبر نزدیک شانم در غم و سور
که دور از من بوند چون توئی دور
نماز من، کزو رویم به پستی است
برون طاعت، درون صورت پرستی است
نیازی ده ز ملک بی نیازی
کزان گردد نماز من نمازی
بهر چه آید درونم دار خرسند
برون هم، زیور خرسندیم بند
چو راه دور نزدیک است پیشم
چنان دار از کرم نزدیک خویشم
که از خود دور صد فرسنگ باشم
به یادت بی دل و بی سنگ باشم
چوره پیش است، زاد منزلم ده
چو جان خواهی ستد، باری دلم ده
چو خواهد خفت، لابد، نفس باطل
پس از بیداریش خسپان تهٔ گل
چو خاکم بر سر افتد در ته خاک
تو کن، بر خاکساری، رحمت ای پاک
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۶۷ - نعت کامل جمالی که سر ناخنی از حسنش یک بدر را دو هلال گردانید، صلی الله علیه و آله و سلم
محمد کایت نورست رویش
سواد روشن و اللیل، مویش
گرامی نازنین حضرت پاک
کزو نازند هم انجم هم افلاک
چو نور پاکش اول مشعل افروخت
مه و خورشید شمع خویش از آن سوخت
هم از معشوق و عاشق نیست تمییز
محب صانع و محبوب او نیز
به قلب عرش گشته مسند آر ای
به عرش قلب رایت کرده بر پای
بشر دری دریای وجودش
جهان یک قطره از باران جودش
زهی امی، نظر بر لوح بازش
قلم سر گشته در سودای رازش
حریم الله ز محمودی مقامش
ید الله دستگاه احترامش
گهی همخوان مسکینان به قوتی
گهی مهمان بغار عنکبوتی
به عون امت مسکین و محتاج
شفاعت را به بالا کرده معراج
سواد روشن و اللیل، مویش
گرامی نازنین حضرت پاک
کزو نازند هم انجم هم افلاک
چو نور پاکش اول مشعل افروخت
مه و خورشید شمع خویش از آن سوخت
هم از معشوق و عاشق نیست تمییز
محب صانع و محبوب او نیز
به قلب عرش گشته مسند آر ای
به عرش قلب رایت کرده بر پای
بشر دری دریای وجودش
جهان یک قطره از باران جودش
زهی امی، نظر بر لوح بازش
قلم سر گشته در سودای رازش
حریم الله ز محمودی مقامش
ید الله دستگاه احترامش
گهی همخوان مسکینان به قوتی
گهی مهمان بغار عنکبوتی
به عون امت مسکین و محتاج
شفاعت را به بالا کرده معراج
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۶۸ - صفت معراج صاحبدلی، که از دو نون قاب قوسین، یک دائره میم محبت بنگاشت
شبی همچون سواد چشم پاکان
نهفته رو، ز چشم خوابناکان
ز نور او کینه پرتوی بدر
ز قدر او نموداری شب قدر
فلک مه را بسی دندانه کرده
وزان گیسوی شب را شانه کرده
مهش در چشم نیکان ریخته تاب
فگنده چشم بد را پردهٔ خواب
چو زینسان زیوری بستند شب را
به احمد جبرئیل آمد طلب را
نویدش داد کای سلطان عشاق
به عزم عرش والا، قم علی الساق
براقی پیشکش کردش فلک گام
که وهم از وی به حجت تگ کند وام
دو گامی زین جهان تا آن جهانش
دو جولان از مکان تا لا مکانش
سیه چتر از شب معراج بازش
ز «سبحان الذی اسری» طرازش
نخست اسپش به سیر فکرت آسا
شد از بیت الحرم در بیت اقصا
سبک، گنبد به گنبد شد روانه
ز بیتی تا به بیتی، خانه خانه
گذشت از هفت سیاره به یک دم
ز دوشش برج بلکه از شش جهت هم
ره از صف ملائک گشته صف صف
هم از رف برگذشت و هم ز رفرف
بسدره ماند هم پرواز والا
وز آنجا رفت بالا مرغ بالا
رسید آنجا که نتوان گفت جائی
هوائی در گرفتش بی هوائی
در آمد خازنی از وحدت آباد
جهت را شش خزینه داد بر باد
جهت چون پرده برد از پیش دیدار
جمالی بی جهات آمد پدیدار
چو هستی نیست گشت از هست بی نیست
عیان شد هستی ای کوهست معنیست
لقائی دید کانجا دیده شد گم
نه دیده بل همه هستی مردم
در آن حضرت چو خواهش را محل دید
همه مشکل به کار خویش حل دید
گروه خویش را فریاد رس گشت
گران بار عنایت باز پس گشت
از آن بخشش که دامانش گران کرد
ره آوردی به مسکینان روان کرد
به یک قطره ز دریای الهی
فرو شست از همه امت سیاهی
هزاران شکر یزدان را که ما را
سبرد آن فرخ ابر با حیا را
که چون خورشید حشر آید به گرما
از آن بی سایه باشد سایه بر ما
خطابش سکه بر دینار خور زد
قمر را مهر و انشق القمر زد
سریر شرع، تخت پائدارش
به تختش چار عمده چار یارش
از آن هر چار ایمان سخت بنیاد
چنان کز چار عنصر آدمی زاد
ابوبکر اول آن هم منزل غار
که دوم جای پیغمبر شدش یار
عمر دوم، که بستد جان ز فرزند
که زنده کرد از آن عدل خداوند
سوم عثمان، دو صبح صدق را مهر
که گشت از مهر قرآن روشنش چهر
چهارم حیدر آن در هر هنر فرد
فقیه و عالم و مرد و جوان مرد
دگر یاران که سیارات نوراند
امم را پیشوای راه دوراند
ز ما بادا درود بی کرانه
فراوان خاک بوس چاکرانه
نخست اندر جناب مصفائی
کزو دارد دل ما روشنائی
پس اندر خدمت آن پاک جانان
که بودند آن ملک را هم عنانان
مبادا جان ما بی یادشان شاد!
همیشه یادشان در جان ما باد!
نهفته رو، ز چشم خوابناکان
ز نور او کینه پرتوی بدر
ز قدر او نموداری شب قدر
فلک مه را بسی دندانه کرده
وزان گیسوی شب را شانه کرده
مهش در چشم نیکان ریخته تاب
فگنده چشم بد را پردهٔ خواب
چو زینسان زیوری بستند شب را
به احمد جبرئیل آمد طلب را
نویدش داد کای سلطان عشاق
به عزم عرش والا، قم علی الساق
براقی پیشکش کردش فلک گام
که وهم از وی به حجت تگ کند وام
دو گامی زین جهان تا آن جهانش
دو جولان از مکان تا لا مکانش
سیه چتر از شب معراج بازش
ز «سبحان الذی اسری» طرازش
نخست اسپش به سیر فکرت آسا
شد از بیت الحرم در بیت اقصا
سبک، گنبد به گنبد شد روانه
ز بیتی تا به بیتی، خانه خانه
گذشت از هفت سیاره به یک دم
ز دوشش برج بلکه از شش جهت هم
ره از صف ملائک گشته صف صف
هم از رف برگذشت و هم ز رفرف
بسدره ماند هم پرواز والا
وز آنجا رفت بالا مرغ بالا
رسید آنجا که نتوان گفت جائی
هوائی در گرفتش بی هوائی
در آمد خازنی از وحدت آباد
جهت را شش خزینه داد بر باد
جهت چون پرده برد از پیش دیدار
جمالی بی جهات آمد پدیدار
چو هستی نیست گشت از هست بی نیست
عیان شد هستی ای کوهست معنیست
لقائی دید کانجا دیده شد گم
نه دیده بل همه هستی مردم
در آن حضرت چو خواهش را محل دید
همه مشکل به کار خویش حل دید
گروه خویش را فریاد رس گشت
گران بار عنایت باز پس گشت
از آن بخشش که دامانش گران کرد
ره آوردی به مسکینان روان کرد
به یک قطره ز دریای الهی
فرو شست از همه امت سیاهی
هزاران شکر یزدان را که ما را
سبرد آن فرخ ابر با حیا را
که چون خورشید حشر آید به گرما
از آن بی سایه باشد سایه بر ما
خطابش سکه بر دینار خور زد
قمر را مهر و انشق القمر زد
سریر شرع، تخت پائدارش
به تختش چار عمده چار یارش
از آن هر چار ایمان سخت بنیاد
چنان کز چار عنصر آدمی زاد
ابوبکر اول آن هم منزل غار
که دوم جای پیغمبر شدش یار
عمر دوم، که بستد جان ز فرزند
که زنده کرد از آن عدل خداوند
سوم عثمان، دو صبح صدق را مهر
که گشت از مهر قرآن روشنش چهر
چهارم حیدر آن در هر هنر فرد
فقیه و عالم و مرد و جوان مرد
دگر یاران که سیارات نوراند
امم را پیشوای راه دوراند
ز ما بادا درود بی کرانه
فراوان خاک بوس چاکرانه
نخست اندر جناب مصفائی
کزو دارد دل ما روشنائی
پس اندر خدمت آن پاک جانان
که بودند آن ملک را هم عنانان
مبادا جان ما بی یادشان شاد!
همیشه یادشان در جان ما باد!
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۶۹ - مدح شیخی در آئینهٔ صفا مثالی است از ذات محمد مصطفی با لعین نه بلعکس
پس از دیباچهٔ نعت رسالت
ز ذکر پیر به باشد مقالت
نظام الدین حق فرخنده نامی
که دین حق گرفت از وی نظامی
خطابش راست دو نقطه فرو خوان
نشان نقطهای انبیاء دان
حدیثش چون خبر در امر و در نهی
به یک پایه فرود از پایهٔ وحی
سریر آرای فقر از صف ابرار
سریر مصطفی را عمدهٔ کار
ضمیرش محرم دیرینهٔ عشق
نیاز خازن گنجینهٔ عشق
دلش کز شوق دارد در دو داغی
رواق قدس را روشن چراغی
کسی کو صوف او در بر گرفته
قضا از وی قلم را بر گرفته
خدایا آن گزیده بندهٔ خاص
که هست الحمد لله جفت اخلاص
به قربت، هم نشین مصطفی باد
در آن قرب، ایستادش بهر ما باد
ز ذکر پیر به باشد مقالت
نظام الدین حق فرخنده نامی
که دین حق گرفت از وی نظامی
خطابش راست دو نقطه فرو خوان
نشان نقطهای انبیاء دان
حدیثش چون خبر در امر و در نهی
به یک پایه فرود از پایهٔ وحی
سریر آرای فقر از صف ابرار
سریر مصطفی را عمدهٔ کار
ضمیرش محرم دیرینهٔ عشق
نیاز خازن گنجینهٔ عشق
دلش کز شوق دارد در دو داغی
رواق قدس را روشن چراغی
کسی کو صوف او در بر گرفته
قضا از وی قلم را بر گرفته
خدایا آن گزیده بندهٔ خاص
که هست الحمد لله جفت اخلاص
به قربت، هم نشین مصطفی باد
در آن قرب، ایستادش بهر ما باد
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۷۰ - ستایش خلیفهٔ شائیسته علاء الدین محمد ثبته الله تعالی علی دین محمد مصطفی صلی الله علیه و سلم
علای دیدن و دنیا، شاه والا
به قدرت نائب ایزد تعالی
محمد شه که صد چون کسری و جم
ز میم نام او پوشیده خاتم
چو جنبد لشکرش بر سطح هامون
رود در قعر دریا ربع مسکون
چو راند تیغ در صفهای انبوه
سر کوه افگند در دامن کوه
ز عهدش عامه در شادی و دستان
چنانکه از جمعه طفلان دبستان
زمانه تا بود ، دوران او باد
سراسر دور در فرمان او باد
به قدرت نائب ایزد تعالی
محمد شه که صد چون کسری و جم
ز میم نام او پوشیده خاتم
چو جنبد لشکرش بر سطح هامون
رود در قعر دریا ربع مسکون
چو راند تیغ در صفهای انبوه
سر کوه افگند در دامن کوه
ز عهدش عامه در شادی و دستان
چنانکه از جمعه طفلان دبستان
زمانه تا بود ، دوران او باد
سراسر دور در فرمان او باد
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۷۱ - عرض صحیفهٔ طولانی نصیحت، پیش ضمیر ملهم سلطان، که نسخهایست صحیح از لوح محفوظ حفظ الله تعالی عن التلویح السو
گرفتن سهل باشد، این جهان را
کلید آن جهان، باید شهان را
مکن بس بر همین کز تیغ و از رای
همه دنیا گرفتی، شسته بر جای
به همت آسمان را قلعه کن باز
به ملک خشکی و تری مکن ناز
بکن کاری همین جا تا توانی
که آنجا هم، چو اینجا، ملک رانی
مسلم بایدت گر پادشاهی
بباید کردن از دلها گدائی
دعا زین به نمیدانم به جایت
که از دلها حشم بخشد خدایت
مکن تیغ سیاست را چنان تیز
که چون آتش، نداند کرد پرهیز
شه آن به کاو عمل چون آب راند
که هم جان بخشد و، هم جان ستاند
کسی کاو مملکت را بد سگال است
بکش، کان خون، بی حرمت حلال است
به کار دیگران، بر شعله زن آب
خرد بیدار دار و تیغ در خواب
چو هستندت همه پائین پرستان
زبر دستی مکن بر زیر دستان
رهت چون رفت خلق از دیده در پیش
رهٔ خود را تو روب از دیدهٔ خویش
به چندین، مشعل امشب کار ره کن
ره ظلمات فردا را نگه کن
ازینجا بر چراغی گر توانی
که تا آنجا به تاریکی نمانی
چراغی نی که باد از وی برد نور
چراغی کان نمیرد از دم صور
مشو مغرور این مشتی خیالات
که در پیش تو میآید به حالات
جهان خوابیست پیش چشم بیدار
به خوابی دل نه بندد مرد هوشیار
تو یک ذره غباری از زمینی
که اندر خواب خود را کوه بینی
چو بر تو دست تقدیر آورد زور
کنی روشن که جمشیدی و یامور
بخواب اندر مگر موشی شتر شد
ز پری تنش دل نیز پر شد
ز خواب خوش بر آمد شاد گشته
همی شد سو به سو پر باد گشته
بنا گاه اشتری باری برو ریخت
ز صد من یک جو آزاری برو ریخت
ته آن بار مسکین موش درماند
به مسکینی جمازه در عدم راند
خوش است این خوابهائی خوش به تعبیر
اگر بر عکس ننمایند تأثیر
چو بازیچه است ملک سست بنیاد
بدین بازیچه چون طفلان مشو شاد
نمیگویم که ترک خسروی کن،
رهٔ کم توشگان را پیروی کن،
تو کی این پای ره پیمای داری
که زنجیر زر اندر پای داری
تواین ره کی روی کز ناز و تمکین
زنی ده گام بر یک خشت زرین
به دل اصحاب دل را آشنا باش
درون درویش و بیرون پادشاه باش
به شاهی سهل باشد ملک را نی
به ملک بندگی رس گر توانی
نه اندک، کارها بسیار کردی
ولی بهر دل خود کارکردی
کنون کار از پی آن کن که هر بار
دهد در کار اندک، مزد بسیار
چو توقیعی که اندر پادشاهی است
خلافت نامهٔ ملک خدائی است
ستون ملک نبود پایهٔ تخت
نه چوب چتر باشد عمدهٔ بخت
بسی دیدم کمرهای کریمان
همه در یتیمش از یتیمان
جفای خلق پیش شاه گویند
جفا چون شه کند، داد از که جویند؟
نه هر فرقی سزای تاج شاهی است
نه هر سر لایق صاحب کلاهی است
همه باشند بهر تاج محتاج
یکی را زانهمه روزی شود تاج
فلک هر لحظه میدوزد کلاهی
کزان تاجی نهد بر فرق شاهی
کسی را تاج زر بر سر دهد زیب
که ناید بر ضعیف از تختش آسیب
رساند از کف خود جمله را بهر
کز آن پروردهٔ راحت شود دهر
غم عالم چنان باشد به جانش
که باشد عالمی غم بهر آنش
جهانداری به از عالم ستانی
که از خورشید ناید سائبانی
رعیت چون خلل یابد ز بنیاد
کجا ماند بنای دولت آباد
رعیت مایهٔ بنیاد مال است
زمال اسباب ملک آماده حال ست
چو تیشه بشکند از راندن سخت
نه کرسی ساختن بتوان و نی تخت
کسی کاز بهر تو صد رنج ورزد،
ز تو آخر به یک راحت خیزد؟
نه شه را از گل دیگر سرشتند
نه نعمت زان او تنها نوشتند
چو ماهم گوهریم از یک خزانه،
چرا گنجد تفاوت در میانه ؟؟
کند شیر، ار بخوردن، بخل گرگی
برو تهمت بود نام بزرگی!
درخت ار سایه نبود بر زمینش
چرا خلقی بود سایه نشینش
بداد دست ده، تا صد شود شاد
به دست داد ماند کشور آباد
کند ابری که دایم سایهبانی
به از باران که باشد ناگهانی
فروخوان نامهٔ مظلوم زان پیش
که بینی رو سیه زو نامهٔ خویش
سپید است ار چه ایوان شهنشاه
سیه گردد ز دود تیرهٔ آه
عنان شاه گر بر آسمان است
دعا را دست بالاتر از آن است
ته غار اژدهای با چنان زور
شود مسکین چو در چشمش خزد مور
توان بی توانان هست چندان
که پیچد سخت دست زورمندان
پگه خیز است خورشید سمائی
که دارد عالمی زو روشنائی
چو سلطان بندگی را پیش گیرد
خدا آن بندگی زو درپذیرد
وگر شد رسم شاهان جام گلگون
به اندازه نه از اندازه بیرون
مبین یک جرعه در طاس شرابی
که طوفان است از بهر خرابی
سرود و لهو هم باید به مقدار
که چون بسیار شد، عکس آورد بار
نشاید تا بدان حد نغمه و نای
که پای تخت هم بر خیزد از جای
کلید آن جهان، باید شهان را
مکن بس بر همین کز تیغ و از رای
همه دنیا گرفتی، شسته بر جای
به همت آسمان را قلعه کن باز
به ملک خشکی و تری مکن ناز
بکن کاری همین جا تا توانی
که آنجا هم، چو اینجا، ملک رانی
مسلم بایدت گر پادشاهی
بباید کردن از دلها گدائی
دعا زین به نمیدانم به جایت
که از دلها حشم بخشد خدایت
مکن تیغ سیاست را چنان تیز
که چون آتش، نداند کرد پرهیز
شه آن به کاو عمل چون آب راند
که هم جان بخشد و، هم جان ستاند
کسی کاو مملکت را بد سگال است
بکش، کان خون، بی حرمت حلال است
به کار دیگران، بر شعله زن آب
خرد بیدار دار و تیغ در خواب
چو هستندت همه پائین پرستان
زبر دستی مکن بر زیر دستان
رهت چون رفت خلق از دیده در پیش
رهٔ خود را تو روب از دیدهٔ خویش
به چندین، مشعل امشب کار ره کن
ره ظلمات فردا را نگه کن
ازینجا بر چراغی گر توانی
که تا آنجا به تاریکی نمانی
چراغی نی که باد از وی برد نور
چراغی کان نمیرد از دم صور
مشو مغرور این مشتی خیالات
که در پیش تو میآید به حالات
جهان خوابیست پیش چشم بیدار
به خوابی دل نه بندد مرد هوشیار
تو یک ذره غباری از زمینی
که اندر خواب خود را کوه بینی
چو بر تو دست تقدیر آورد زور
کنی روشن که جمشیدی و یامور
بخواب اندر مگر موشی شتر شد
ز پری تنش دل نیز پر شد
ز خواب خوش بر آمد شاد گشته
همی شد سو به سو پر باد گشته
بنا گاه اشتری باری برو ریخت
ز صد من یک جو آزاری برو ریخت
ته آن بار مسکین موش درماند
به مسکینی جمازه در عدم راند
خوش است این خوابهائی خوش به تعبیر
اگر بر عکس ننمایند تأثیر
چو بازیچه است ملک سست بنیاد
بدین بازیچه چون طفلان مشو شاد
نمیگویم که ترک خسروی کن،
رهٔ کم توشگان را پیروی کن،
تو کی این پای ره پیمای داری
که زنجیر زر اندر پای داری
تواین ره کی روی کز ناز و تمکین
زنی ده گام بر یک خشت زرین
به دل اصحاب دل را آشنا باش
درون درویش و بیرون پادشاه باش
به شاهی سهل باشد ملک را نی
به ملک بندگی رس گر توانی
نه اندک، کارها بسیار کردی
ولی بهر دل خود کارکردی
کنون کار از پی آن کن که هر بار
دهد در کار اندک، مزد بسیار
چو توقیعی که اندر پادشاهی است
خلافت نامهٔ ملک خدائی است
ستون ملک نبود پایهٔ تخت
نه چوب چتر باشد عمدهٔ بخت
بسی دیدم کمرهای کریمان
همه در یتیمش از یتیمان
جفای خلق پیش شاه گویند
جفا چون شه کند، داد از که جویند؟
نه هر فرقی سزای تاج شاهی است
نه هر سر لایق صاحب کلاهی است
همه باشند بهر تاج محتاج
یکی را زانهمه روزی شود تاج
فلک هر لحظه میدوزد کلاهی
کزان تاجی نهد بر فرق شاهی
کسی را تاج زر بر سر دهد زیب
که ناید بر ضعیف از تختش آسیب
رساند از کف خود جمله را بهر
کز آن پروردهٔ راحت شود دهر
غم عالم چنان باشد به جانش
که باشد عالمی غم بهر آنش
جهانداری به از عالم ستانی
که از خورشید ناید سائبانی
رعیت چون خلل یابد ز بنیاد
کجا ماند بنای دولت آباد
رعیت مایهٔ بنیاد مال است
زمال اسباب ملک آماده حال ست
چو تیشه بشکند از راندن سخت
نه کرسی ساختن بتوان و نی تخت
کسی کاز بهر تو صد رنج ورزد،
ز تو آخر به یک راحت خیزد؟
نه شه را از گل دیگر سرشتند
نه نعمت زان او تنها نوشتند
چو ماهم گوهریم از یک خزانه،
چرا گنجد تفاوت در میانه ؟؟
کند شیر، ار بخوردن، بخل گرگی
برو تهمت بود نام بزرگی!
درخت ار سایه نبود بر زمینش
چرا خلقی بود سایه نشینش
بداد دست ده، تا صد شود شاد
به دست داد ماند کشور آباد
کند ابری که دایم سایهبانی
به از باران که باشد ناگهانی
فروخوان نامهٔ مظلوم زان پیش
که بینی رو سیه زو نامهٔ خویش
سپید است ار چه ایوان شهنشاه
سیه گردد ز دود تیرهٔ آه
عنان شاه گر بر آسمان است
دعا را دست بالاتر از آن است
ته غار اژدهای با چنان زور
شود مسکین چو در چشمش خزد مور
توان بی توانان هست چندان
که پیچد سخت دست زورمندان
پگه خیز است خورشید سمائی
که دارد عالمی زو روشنائی
چو سلطان بندگی را پیش گیرد
خدا آن بندگی زو درپذیرد
وگر شد رسم شاهان جام گلگون
به اندازه نه از اندازه بیرون
مبین یک جرعه در طاس شرابی
که طوفان است از بهر خرابی
سرود و لهو هم باید به مقدار
که چون بسیار شد، عکس آورد بار
نشاید تا بدان حد نغمه و نای
که پای تخت هم بر خیزد از جای
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۷۲ - سرگذشت
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۷۳ - در سبب نظم این جواهر که زمرد وصف خضر خان واسطهٔ عقد اوست
مبارک بامدادی کاختر روز
شد از نور مبارک گیتی افروز
رسید اقبال پیشانی گشاده
کله بالای پیشانی نهاده
دلم را گفت کاحسنت ای جوان بخت
که بر گردون زدی اندیشه را تخت
بشارت میدهم کز پردهٔ راز
دری کرده ست دولت بهر تو راز
خضر دی مژدهٔ دادست جا نی
خضر خان را به آب زند گانی
چنین دانم که آن گویندهٔ چست
توئی وان آب حیوان گفتهٔ تست
مرا کاقبال خواند این مژده در گوش
ز شادی پای خود کردم فراموش
رسیدم تا بدان گلشن که جستم
چو گل بر چشمهٔ امید رستم
معلا حضرتی دیدم فلک سای
ملک صف بسته و انجم صف آرای
مرا، با آن شکوه پادشاهی
به پرسش داد مزد نیک خواهی
عزیزم داشت همچون جم نگین را
تواضع کرد چون گردون زمین را
نخستم گفت، خسرو، تا ندانی
که در من رسم کبر است این معانی
چو سلک بندگی یکسانست از غیب
من ار برتر نهم خود را، زهی عیب!
مرا در سر ز سودای جوانی
خیالی هست زآنگونه که دانی
من آن خضرم که آب خضر دارم
ولیکن آب خوش خوردن نیارم
اگر چه عالم است این دل درین گل
دو عالم غم کجا گنجد درین دل
چو غم را جا نماند اندر دل تنگ
به چهره نقش بستم ز اشک گلرنگ
ز تو خواهم که این افسانهٔ راز
که کرد، از رخنهای سینه، در باز
چنان سنجی ز بهر این دل تنگ
که در میزان دلها کم شود سنگ
دل مرده حیات از سر پذیرد
وگر کس زنده دل باشد، بمیرد!
بود گاه غم و اندیشته یاری
مرا و عالمی را غمگساری
بفرمود آنگهی کان نامهٔ درد
نهانی محرمی سوی من آورد
چو در چشم آمد آن دود جگر تاب
گشاد از دیدهٔ من در زمان آب
سبک زان قرةالعین جهاندار
پذیرفتم بچشم و دیده این کار
شدم بس سر بلند از خدمت پست
نمودم رجعت آن دیباچه بر دست
چو آن را دیده شد آغاز و انجام
به هندی بود در وی بیشتر نام
بسی ننمود در اندیشه زیبا
که پیوندم پلاسی را به دیبا
ولیکن چون ضروری بود پیوند
ضرورت عیب کی گیرد خردمند
غلط کردم گر از دانش زنی دم
نه لفظ هندیست از پارسی کم
بجز تازی، که میر هرز بانست
که بر جمله زبانها کامرانست
دگر غالب زبانها، در ری و روم
کم از هندیست، شد اندیشهٔ معلوم
زبان هند هم تازی مثال است
که آمیزش در انجا کم مجال است
کسی کز گنگ هندوستان بود دور
ز نیل و دجله لافد، هست معذور
چو در چین دید بلبل بوستان را
چه داند طوطی هندوستان را؟
خراسانی که هندی گیردش گول
خسی باشد به نزدش برگ تنبول
شناسد آنکه مرد زندگانی است
که ذوق برگ خائی ذوق جانی است
درین شرح و بیان کابیست دررو
کسی باور کند گفتار خسرو،
که دانا باشد و منصف بهر چیز
زمین ها یک به یک دیده به تمییز
سخن کز هندو از روم افتدش پیش
سوی انصاف گیرد، نی سوی خویش
ز بیانصاف نتوان یافت این کام
که عمیا، بصره را به گوید از شام
دگر کس سوی خود گردد جهت گیر
بهد کم نغزک ما را ز انجیر
بهشتی فرض کن هندوستان را
کز آنجا نسبت است این بوستان را
و گر نه آدم و طاوس ز آنجای،
کجا اینجا شدندی منزل آرای؟
پریشان چند موج انداز گردم
کنون در جوی اصلی باز گردم
«دول رانی» که هست اندر زمانه
ز طاوسان هندوستان یگانه
به رسم هندوی از مام و بابش
در اول بود «دیودی» خطابش
بنام آن پری چون دیو ره داشت
فسون بنده از دیوش نگهداشت
یکی علت درو افگندم از کار
که «دیول» را «دول» کردم به هنجار
دول چون جمع دولتهاست در سمع
درین نام است دولتها بسی جمع
چورانی بود صاحب دولت و کام
دول رانی مرکب کردمش نام
چو نام خان، بنام دوست ضم شد
فلک در ظل این هر دو علم شد
خطاب این کتاب عاشقی بهر
«دول رانی خضر خان» ماند در دهر
مبارک نقش این حرف ورق مال
بدو معنی مبارک میکند فال
یکی هست آنکه اندر کامرانی
خضر خانا، تو دولتها برانی !!
دگر چون «لیلی و مجنون» به ترتیب
«دول رانی خضر خان» کرد ترکیب
چو بود این نام محتاج بیانی
بیان کردن نمیدارد زیانی
چو لؤلؤ باشد اندر گوش ماهی
سرش را باز کن گر دید خواهی
اگر چه مغز بادام است بس نغز
بباید پوست کندن تا دهد مغز
شد از نور مبارک گیتی افروز
رسید اقبال پیشانی گشاده
کله بالای پیشانی نهاده
دلم را گفت کاحسنت ای جوان بخت
که بر گردون زدی اندیشه را تخت
بشارت میدهم کز پردهٔ راز
دری کرده ست دولت بهر تو راز
خضر دی مژدهٔ دادست جا نی
خضر خان را به آب زند گانی
چنین دانم که آن گویندهٔ چست
توئی وان آب حیوان گفتهٔ تست
مرا کاقبال خواند این مژده در گوش
ز شادی پای خود کردم فراموش
رسیدم تا بدان گلشن که جستم
چو گل بر چشمهٔ امید رستم
معلا حضرتی دیدم فلک سای
ملک صف بسته و انجم صف آرای
مرا، با آن شکوه پادشاهی
به پرسش داد مزد نیک خواهی
عزیزم داشت همچون جم نگین را
تواضع کرد چون گردون زمین را
نخستم گفت، خسرو، تا ندانی
که در من رسم کبر است این معانی
چو سلک بندگی یکسانست از غیب
من ار برتر نهم خود را، زهی عیب!
مرا در سر ز سودای جوانی
خیالی هست زآنگونه که دانی
من آن خضرم که آب خضر دارم
ولیکن آب خوش خوردن نیارم
اگر چه عالم است این دل درین گل
دو عالم غم کجا گنجد درین دل
چو غم را جا نماند اندر دل تنگ
به چهره نقش بستم ز اشک گلرنگ
ز تو خواهم که این افسانهٔ راز
که کرد، از رخنهای سینه، در باز
چنان سنجی ز بهر این دل تنگ
که در میزان دلها کم شود سنگ
دل مرده حیات از سر پذیرد
وگر کس زنده دل باشد، بمیرد!
بود گاه غم و اندیشته یاری
مرا و عالمی را غمگساری
بفرمود آنگهی کان نامهٔ درد
نهانی محرمی سوی من آورد
چو در چشم آمد آن دود جگر تاب
گشاد از دیدهٔ من در زمان آب
سبک زان قرةالعین جهاندار
پذیرفتم بچشم و دیده این کار
شدم بس سر بلند از خدمت پست
نمودم رجعت آن دیباچه بر دست
چو آن را دیده شد آغاز و انجام
به هندی بود در وی بیشتر نام
بسی ننمود در اندیشه زیبا
که پیوندم پلاسی را به دیبا
ولیکن چون ضروری بود پیوند
ضرورت عیب کی گیرد خردمند
غلط کردم گر از دانش زنی دم
نه لفظ هندیست از پارسی کم
بجز تازی، که میر هرز بانست
که بر جمله زبانها کامرانست
دگر غالب زبانها، در ری و روم
کم از هندیست، شد اندیشهٔ معلوم
زبان هند هم تازی مثال است
که آمیزش در انجا کم مجال است
کسی کز گنگ هندوستان بود دور
ز نیل و دجله لافد، هست معذور
چو در چین دید بلبل بوستان را
چه داند طوطی هندوستان را؟
خراسانی که هندی گیردش گول
خسی باشد به نزدش برگ تنبول
شناسد آنکه مرد زندگانی است
که ذوق برگ خائی ذوق جانی است
درین شرح و بیان کابیست دررو
کسی باور کند گفتار خسرو،
که دانا باشد و منصف بهر چیز
زمین ها یک به یک دیده به تمییز
سخن کز هندو از روم افتدش پیش
سوی انصاف گیرد، نی سوی خویش
ز بیانصاف نتوان یافت این کام
که عمیا، بصره را به گوید از شام
دگر کس سوی خود گردد جهت گیر
بهد کم نغزک ما را ز انجیر
بهشتی فرض کن هندوستان را
کز آنجا نسبت است این بوستان را
و گر نه آدم و طاوس ز آنجای،
کجا اینجا شدندی منزل آرای؟
پریشان چند موج انداز گردم
کنون در جوی اصلی باز گردم
«دول رانی» که هست اندر زمانه
ز طاوسان هندوستان یگانه
به رسم هندوی از مام و بابش
در اول بود «دیودی» خطابش
بنام آن پری چون دیو ره داشت
فسون بنده از دیوش نگهداشت
یکی علت درو افگندم از کار
که «دیول» را «دول» کردم به هنجار
دول چون جمع دولتهاست در سمع
درین نام است دولتها بسی جمع
چورانی بود صاحب دولت و کام
دول رانی مرکب کردمش نام
چو نام خان، بنام دوست ضم شد
فلک در ظل این هر دو علم شد
خطاب این کتاب عاشقی بهر
«دول رانی خضر خان» ماند در دهر
مبارک نقش این حرف ورق مال
بدو معنی مبارک میکند فال
یکی هست آنکه اندر کامرانی
خضر خانا، تو دولتها برانی !!
دگر چون «لیلی و مجنون» به ترتیب
«دول رانی خضر خان» کرد ترکیب
چو بود این نام محتاج بیانی
بیان کردن نمیدارد زیانی
چو لؤلؤ باشد اندر گوش ماهی
سرش را باز کن گر دید خواهی
اگر چه مغز بادام است بس نغز
بباید پوست کندن تا دهد مغز
امیرخسرو دهلوی : مثنویات
شمارهٔ ۷۴ - قلم زدن نخست در شرح تیغ زدن جمهور سلاطین ماضیهٔ دهلی
خوشا هندوستان و رونق دین
شریعت را کمال عز و تمکین
بدین عزت شده اسلام منصور
بدان خواری سران کفر مقهور
بذمه گر نبودی رخصت شرع
نماندی نام هندو ز اصل تا فرع
ز غزنین تا لب دریا درین باب
همه اسلام بینی بر یکی آب
چنین گوید خبر دانندهٔ حال
کز آن میمون خبر میمون شدش فال
که از غزنه چو بیرون کرد صمصام
معزالدین محمد گوهر سام
از آن سلطان غازی بیمدارا
به هندوستان شد اسلام آشکارا
سریر دهلی از وی یافت بنیاد
که بنیاد سریرش تا ابد باد
چو بود است اعتقادی در نهادش
قوی ماند این بنا چون اعتقادش
چنان کو ز آهن شمشیر شاهی
ز دود از روی هندوستان سیاهی
ز یزدان با هزاران دل فروزی
جزای این عمل باداش روزی!
هر آنچه آن شاه غازی کرد بنیاد
ز قطب الدین سلطان گشت آباد
زهی بنده که از یک حکم محذوم
همایون کرد ز اسلام این کهن بوم
ز شمشیری که زد بر رای قنوج
در آبش غرقه کرد از آتشین موج
فگند از آب گنگش جامه در نیل
گرفت از وی هزار و چارصد فیل
چنان قطبی چو در مغرب سرامد
ز مشرق چتر شمسالدین برآمد
تف تیغش چنان گشت آسمانگیر
که همچون صبح دم شد جهانگیر
چو ذوالقرنین تا یک قرن کامل
نتاج فتح زاد از تیغ حامل
زحد «مالوه» تا عرصهٔ سند
نمودار غزای اوست در هند
چو رفت آن شمس روشن در سیاهی
برآمد اختر فیروز شاهی
به بخشش خلق عالم را رهی کرد
همه گنجینهٔ شمسی تهی کرد
چو ششماهی در آن دولت بسر برد
چو طفل هشت ماهه دولتش مرد
از آن پس چون پسر کم بود شایان
به دختر گشت رای نیک رایان
رضیه دختری مرضیه سیرت
سریر آراست، از جای سریرت
مهی چند آفتابش بود در میغ
چو برق، از پرده میزد پر توتیغ
چو تیغ اندر نیام از کار میماند
فراوان فتنه بی آزار میماند
برید از صدمهٔ شاهی نقابش
ز پرده روی بنمود آفتابش
چنان میراند زور مادهٔ شیران
که حامل میشدند از وی دلیران
سه سالی کش قوی بد پنجه و مشت
کسی بر حرف او ننهاد انگشت
چهارم چون ز کار او ورق گشت
برو هم خامهٔ تقدیر بگذشت
روان شد زان پس از حکم الهی
نگین سکهٔ بهرام شاهی
سه سال او نیز اندر عشرت و جام
نشاطی راند چون پیشینه بهرام
برو هم کرد بهرام فلک زور
شد آن بهرام نیز اندر دل گور
از آن پس بر فراز تخت مقصود
سعادت داد هفت اختر به مسعود
دو سه سالی دگر از دولت و بخت
علائی داشت از وی مسند و تخت
چو آن گلهای کم عمر از چمن جست
جوان سروی به بالین گاه بنشست
به محمودی شه روی زمین گشت
به گیتی ناصر دنیا و دین گشت
به سال بیست ز اوج پایهٔ خویش
جهان میداشت اندر سایهٔ خویش
عجب مهدی همه در کامرانی
بهر خانه نشاط و شادمانی
نه کس دادی کمند کینه را تاب
نه کس دیدی خیال فتنه در خواب
مسلمان چیره دست و هندوان رام
ندانستی کس از جنس مغل نام
شهی در ذاتش از یزدان شکوهی
هم از سنگ و هم از گوهر چو کوهی
خود از مستغرق کار الهی
به امرش بندگان در کار شاهی
چنین تا دور او هم بر سر آمد
جهان را نوبتی دیگر درآمد
الغ خانی کش آن محمود والا
به خویشی کرده بودش کار بالا
ز بهر عون مظلومان دل تنگ
غیاث الدین و دنیا شد بر او رنگ
شهی بود او که بخشایش و زور
خرام پیل نپسندید بر مور
در ایامش مغل ره یافت این سوی
به تاراج بضاعت گشت ره جوی
شد آن خورشید روشن نیز مستور
به برج خاک شد از بیت معمور
پس از وی پور پور وی به شادی
برامد بر سریر کیقبادی
ز سر نو کرد اکلیل شهان را
معز الدین و دنیا شد جهان را
سه سالی سکهٔ او نیز در ضرب
رواجی داشت اندر شرق تا غرب
چو او هم رخش عشرت را عنان داد
بدو هم چرخ دور همگنان داد
به هر پیمانه پر می ریختی در
هم آخر خفت چون پیمانه شد پر
دو ماهی داد پس چون صورت خواب
چراغ کیقبادی شمس دین تاب
هنوز آن صبح بود اندر تبا شیر
که شیرش واگرفت این دایهٔ پیر
چو بود این طفل در کار جهان خام
جهان بر پخته کاری یافت آرام
به فیروزی درین فیروزهگون مهد
سر فیروز شه شد سرور عهد
ز بهر خطبهٔ صدق و صوابش
جلال الدین و دنیا شد خطابش
شریعت را کمال عز و تمکین
بدین عزت شده اسلام منصور
بدان خواری سران کفر مقهور
بذمه گر نبودی رخصت شرع
نماندی نام هندو ز اصل تا فرع
ز غزنین تا لب دریا درین باب
همه اسلام بینی بر یکی آب
چنین گوید خبر دانندهٔ حال
کز آن میمون خبر میمون شدش فال
که از غزنه چو بیرون کرد صمصام
معزالدین محمد گوهر سام
از آن سلطان غازی بیمدارا
به هندوستان شد اسلام آشکارا
سریر دهلی از وی یافت بنیاد
که بنیاد سریرش تا ابد باد
چو بود است اعتقادی در نهادش
قوی ماند این بنا چون اعتقادش
چنان کو ز آهن شمشیر شاهی
ز دود از روی هندوستان سیاهی
ز یزدان با هزاران دل فروزی
جزای این عمل باداش روزی!
هر آنچه آن شاه غازی کرد بنیاد
ز قطب الدین سلطان گشت آباد
زهی بنده که از یک حکم محذوم
همایون کرد ز اسلام این کهن بوم
ز شمشیری که زد بر رای قنوج
در آبش غرقه کرد از آتشین موج
فگند از آب گنگش جامه در نیل
گرفت از وی هزار و چارصد فیل
چنان قطبی چو در مغرب سرامد
ز مشرق چتر شمسالدین برآمد
تف تیغش چنان گشت آسمانگیر
که همچون صبح دم شد جهانگیر
چو ذوالقرنین تا یک قرن کامل
نتاج فتح زاد از تیغ حامل
زحد «مالوه» تا عرصهٔ سند
نمودار غزای اوست در هند
چو رفت آن شمس روشن در سیاهی
برآمد اختر فیروز شاهی
به بخشش خلق عالم را رهی کرد
همه گنجینهٔ شمسی تهی کرد
چو ششماهی در آن دولت بسر برد
چو طفل هشت ماهه دولتش مرد
از آن پس چون پسر کم بود شایان
به دختر گشت رای نیک رایان
رضیه دختری مرضیه سیرت
سریر آراست، از جای سریرت
مهی چند آفتابش بود در میغ
چو برق، از پرده میزد پر توتیغ
چو تیغ اندر نیام از کار میماند
فراوان فتنه بی آزار میماند
برید از صدمهٔ شاهی نقابش
ز پرده روی بنمود آفتابش
چنان میراند زور مادهٔ شیران
که حامل میشدند از وی دلیران
سه سالی کش قوی بد پنجه و مشت
کسی بر حرف او ننهاد انگشت
چهارم چون ز کار او ورق گشت
برو هم خامهٔ تقدیر بگذشت
روان شد زان پس از حکم الهی
نگین سکهٔ بهرام شاهی
سه سال او نیز اندر عشرت و جام
نشاطی راند چون پیشینه بهرام
برو هم کرد بهرام فلک زور
شد آن بهرام نیز اندر دل گور
از آن پس بر فراز تخت مقصود
سعادت داد هفت اختر به مسعود
دو سه سالی دگر از دولت و بخت
علائی داشت از وی مسند و تخت
چو آن گلهای کم عمر از چمن جست
جوان سروی به بالین گاه بنشست
به محمودی شه روی زمین گشت
به گیتی ناصر دنیا و دین گشت
به سال بیست ز اوج پایهٔ خویش
جهان میداشت اندر سایهٔ خویش
عجب مهدی همه در کامرانی
بهر خانه نشاط و شادمانی
نه کس دادی کمند کینه را تاب
نه کس دیدی خیال فتنه در خواب
مسلمان چیره دست و هندوان رام
ندانستی کس از جنس مغل نام
شهی در ذاتش از یزدان شکوهی
هم از سنگ و هم از گوهر چو کوهی
خود از مستغرق کار الهی
به امرش بندگان در کار شاهی
چنین تا دور او هم بر سر آمد
جهان را نوبتی دیگر درآمد
الغ خانی کش آن محمود والا
به خویشی کرده بودش کار بالا
ز بهر عون مظلومان دل تنگ
غیاث الدین و دنیا شد بر او رنگ
شهی بود او که بخشایش و زور
خرام پیل نپسندید بر مور
در ایامش مغل ره یافت این سوی
به تاراج بضاعت گشت ره جوی
شد آن خورشید روشن نیز مستور
به برج خاک شد از بیت معمور
پس از وی پور پور وی به شادی
برامد بر سریر کیقبادی
ز سر نو کرد اکلیل شهان را
معز الدین و دنیا شد جهان را
سه سالی سکهٔ او نیز در ضرب
رواجی داشت اندر شرق تا غرب
چو او هم رخش عشرت را عنان داد
بدو هم چرخ دور همگنان داد
به هر پیمانه پر می ریختی در
هم آخر خفت چون پیمانه شد پر
دو ماهی داد پس چون صورت خواب
چراغ کیقبادی شمس دین تاب
هنوز آن صبح بود اندر تبا شیر
که شیرش واگرفت این دایهٔ پیر
چو بود این طفل در کار جهان خام
جهان بر پخته کاری یافت آرام
به فیروزی درین فیروزهگون مهد
سر فیروز شه شد سرور عهد
ز بهر خطبهٔ صدق و صوابش
جلال الدین و دنیا شد خطابش