تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حزین لاهیجی : قطعات
شمارهٔ ۵۱ - تغزّل
بحری ست محیط غم که در خون
یازد نفس شناوران را
چون بیضه شکسته، صعوهٔ عشق
پرواز عقاب شهپران را
آن غنچه دهان که شرم لعلش
بر بسته زبان، سخنوران را
آورده به جوش خون حسرت
عنّاب تو بسته شکّران را
مژگان کجت لوای قامت
خم ساخته، تیغ جوهران را
بسته ست نگاهت از کسادی
بازارچه ٔ ستمگران را
خامش نشود زبان ز شکرت
چون خامه، بریده حنجران را
هر پارهٔ دل ز تاب مهرت
اخگر شده، سینه مجمران را
چون گل، زده چاک فرقت تو
جیب و بغل سمن بران را
صهبای حیات بخشد از نطق
یاقوت تو روح سروران را
یاد مژهٔ جگر فشارت
چنگال شکسته اژدران را
دست از دامان کبریایت
افتاده قصیر، قیصران را
حزین لاهیجی : غزلیات ناتمام
شماره ۱۰۷ - ایّام غمم، مرا بهار است
ایّام غمم، مرا بهار است
مژگان رگ ابر آبدار است
طرح عیشی چرا نریزم؟
دامان دلم پر از غبار است
حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۱ - مثنوی تذکرهٔ العاشقین
ساقی ز می موحّدانه
ظلمت بَرِ شرک، از میانه
با تیره دلان چو لمعهٔ نور
در نیم ‎شبان تجلّی طور
در ده که ز خود کرانه گیریم
بیخود، رَهِ آن یگانه گیریم
مطرب، دم دلکشی به نی کن
این تیره شب فراق طی کن
از صبح وصال، پرده برگیر
شام غم هجر، در سحر گیر
تا باز رهم ازین جدایی
گیرم سرکوی آشنایی
ساقی، قدحی می مغانه
سرجوش خم شرابخانه
در کام حزین تشنه لب کن
نذر دل آتشین نسب کن
تا رخت کشم به عالم آب
آسوده شوم ازین تب و تاب
مطرب، نفست جلای جانهاست
با مرده دلان دمت مسیحاست
تنگم چو خون مرده، در پوست
نشتر به رگ فسرده نیکوست
دل مرده، تن فسرده گور است
آواز نی تو، بانگ صور است
ساقی، قدحی که ناصبورم
صد مرحله از شکیب دورم
عشق است و هزار سوگواری
یک جان و هزار بی قراری
تا رام شود دل رمیده
با یار نشیند آرمیده
ای مطرب عاشقان، نوایی
آرام رمیده را، صلایی
کز فیض دمت سرور یابیم
ما تفرقگان، حضور یابیم
در رقص آییم، کف فشانان
بر نطع سپهر، پای کوبان
ساقی سر ماست، خاک نعلین
بردار غبار هستی از بین
تا آینه ام صفا پذیرد
عکس رخ دلربا پذیرد
گردید چو جلوه گاه دلدار
آیینه گذار و عکس مگذار
ای مطرب جان، رَهِ دگر گیر
یک ره ز ترانه پرده برگیر
دستان زنِ دل، شکسته بال است
مشتاق به ناله های حال است
کز ذوق سماع، پر برآرد
این کهنه قفس بجا گذارد
ساقی بده آن می مروّق
تا جان، کُند از قیود، مطلق
از خود بفشاند آب و گل را
بیند رخ آن بت چگل را
گردد ز شراب وصل مدهوش
از هر چه جز او، کند فراموش
مطرب، دل ما اسیر رنج است
مرغ سحری ترانه سنج است
بنشین و تو هم ترانه سر کن
افسانهٔ عاشقانه سر کن
تا راه دیار یار گیریم
از هر دو جهان کنار گیریم
ساقی می عاشقانه پیش آر
جان داروی جاودانه پیش آر
عشق است و هزار نامرادی
کالای وفاست در کسادی
تا نغمهٔ خوشدلی سراییم
یکدم با یار، خوش برآییم
مطرب، نی خوش نوا به دم گیر
گو آتشم از درون عَلم گیر
ازکف شده نقد عمر بیرون
آهنگ حُدی، بزن به قانون
باشد کم عمر رفته گیرم
تاوانش، ازین دو هفته گیرم
ساقی، بده آن می دلارا
کش طور خم است، رشک سینا
تا ساعتی از خودی رهاند
یکدم ما را ز ما ستاند
جان، مست لقای دوست گردد
باقی به بقای دوست گردد
ای مطرب عاشقان، سرودی
شاهنشه عشق را درودی
یاران قدیم را سلامی
مستان وصال را پیامی
کاین سوختهٔ تف جدایی
دارد نظر از شما، گدایی
ساقی، به چراغ مسجد و دیر
روشن نشود مرا رَهِ سیر
صعب است رَهِ خطیر هستی
گردد سپری، مگر به مستی
برق قدحی به راه من گیر
در شعله، شب سیاه من گیر
مطرب، چه فسرده ای، سرودی
برکُن ز خَسَم به شعله، دودی
سدکن ره ناله ای، خدا را
بی پرده کن، آتشین نوا را
کز گریه غبار دل نشانیم
بر چرخ سرآستین فشانیم
ساقی، می آفتاب وش کو؟
بر جبههٔ شعله، داغ کش کو؟
تاریک شبم فرو گرفته
مار سیهم،گلو گرفته
شمع ره کفر و دین برافروز
صبح شفقی جبین، برافروز
مطرب، نفسی برشته داری
دُردانه بسی به رشته داری
در جیب و کنار گوش ما کن
تاراج متاع هوش ما کن
مشکین نفسیّ و آتشین لعل
افکنده لبت در آتشم نعل
مطرب، دم جان فزات نازم
مستانه ترانه هات نازم
مگذار به حال خویش ما را
سر کن رَهِ دلکشی، خدا را
تا روز خیال رخ نماید
بختم به فلک رکاب ساید
رخش تک و پوی را کنم پی
آسوده کنم مقام در حی
ساقی، سر همّت تو گردم
پروانهٔ طلعت تو گردم
شیدی دو سه، صوفیانه بردار
این ما و من از میانه بردار
شمع رخت انجمن فروز است
پروانهٔ زهد و عقل سوز است
دیرینه گدای می پرستم
از ساغر می تهیست دستم
مطرب، نفسی به کار نی کن
جانی به تن نزار نی کن
دی ماه جهان، بهارم افسرد
دم سردی روزگارم افسرد
بنواز به بانگ آشنایی
در زن به دل، آتشین نوایی
ساقی، به صفای می پرستان
کز شرم برآ، به بزم مستان
می کن به قدح جبین گشاده
چون گل، کف نازنین گشاده
ما تشنه لب زلال فیضیم
دریوزه گر نوال فیضیم
ای مطرب عاشقان، خروشی
ای هاتف قدسیان، سروشی
خون در تن من فتاده از جوش
بردار ز راز عشق، سرپوش
بخراش به ناخنی رگِ چنگ
بگشا نَمِ خونم از دل تنگ
ساقی، گل و جوش نوبهار است
چون چرخ، زمین شفق نگار است
از صوت هزار، در چمنها
نسرین زده چاک، پیرهنها
مپسند مرا به دلق سالوس
مگذار به قید نام و ناموس
مطرب، ز خموشیت به رنجم
خون شد دل و جانِ نکته سنجم
سنجیده رهی به گوش ما زن
آتش به نهاد هوش ما زن
فریادرسی کجاست جز تو؟
عیسی نفسی کجاست جز تو؟
ساقی، به صفای طینت می
بزدا غم دل، به همّت می
مگذار درین خمار ما را
افسرده و سوگوار ما را
در ده قدحی به رغم اختر
روشنگر آفتاب انور
مطرب، به ترانه های دلکش
در خرمن کفر و دین زن آتش
آزردهٔ نیش و کفر و کیشم
آزاد کن از طلسم خویشم
هستی، غم و درد جان گزایی ست
این عمر، دراز اژدهایی ست
حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۲ - در مناجات باری تعالی عزّ اسمهُ
یا رب، به نشید سینه ریشان
یا رب به نیاز مهرکیشان
کز لطف دهی زبان گفتار
نطقی به ستایشت سزاوار
افسانه ای از مجاز خالی
پیرایهٔ نکته های حالی
بیداری بخش هر مغفّل
چون زلف سمنبران مسلسل
فکری به رسایی، آسمان سیر
آزاده ز آب و خاک این دیر
در صیدگه، سخن قوی دست
نگشاده به هر شکار دون، شست
صیدافکنیش به کلک چالاک
شیران حقایقش به فتراک
ای شعله زنِ کباب جانان
وی آب روان تشنه کامان
ناخن زنِ سینه های رنجور
الماس تراش زخم ناسور
زآنجا که مقام عاشقان است
بی دردی ما، به ما گران است
بخشای دلی، به درد، دمساز
صد چاک ز سینه بر رخش باز
سیلی خور عشق شورش انگیز
خوبان به جراحتش، نمک ریز
ناوک گَهِ غمزهٔ کماندار
پیکانش گشاده جا به سوفار
قهرش به مذاق جان، شکرخند
با جور تو، لطف آرزومند
زخمش همه خنده ریز چون گل
میدانگه صد سپه تغافل
از تیغ جفای عشق بسمل
سیلش به محیط گشته واصل
ای نور دل بلند بینان
وی شمع طراز شب نشینان
تاریک شبم، ببخش نوری
آشفته دلم، بده حضوری
آب وگل من سرشتهٔ توست
وین تخم امید، کشتهٔ توست
بر کِشت دل امیدواران
باران عطای خود بباران
بشنو خونین ترانه ام را
در خاک مسوز دانه ام را
باشد که ز آب و گل کشد سر
نعت شَهِ انبیا دهد بَر
حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۳ - نعت سرور انبیا فخر بنی آدم محمّد مصطفی(ص)
این ابر تری که خامه انگیخت
در جیب جهان دُر عدن ریخت
تا صور نیم نوا دمیده ست
رنگ از رخ آسمان پریده ست
کلکم به ترانه های حالی
گسترده نعیم لایزالی
دستان زنِ خامه ام به گلبنگ
رامشگر سدره را کند گنگ
آیینهٔ دل، کشم چو در بر
زنگ همه طوطیان کنم کر
خضر قلمم، درین سیاهی
پی برده به چشمهٔ الهی
آمیخته خامه ام ز عرفان
با آتش عشق، آب حیوان
کوثر نمی از دوات من برد
نیسان، گهر از فرات من برد
آید چو نیم به خوشخرامی
از پنجه، نی افکند نظامی
تا زخمهٔ من ترانه سنج است
یک تار گسسته، پنج گنج است
ریزد شکر از زبان کلکم
مصر سخن است از آن کلکم
بر قاهره قهرمانیم بین
اقبال جهان ستانیم بین
رمح قلمم به حکمرانی
خوابانده درفش کاویانی
آتش جهد از سر سنانم
خار است، فشردهٔ بنانم
کلکم به سخنوران امیر است
یک غاشیه کش مرا، جریر است
بر سر دارد سجل اذعان
فرمان بلاغتم ز عدنان
هر در که ز نطق سفته راندم
بر درگهِ مصطفی نشاندم
آن گوهر افسر نبوت
دریاکش لجّهٔ فتوّت
گوشی به دُر خوشاب من کرد
حسّان عجم خطاب من کرد
از فیض قبول آن مکرّم
شد ملک سخن مرا مسلّم
بی سکّهٔ من، که باد جاوید
رایج نشود طلای خورشید
من بنده، کمین غلام اویم
جمشیدم و مست جام اویم
بی آنکه تلاش فکر کاود
نقشی، ز دل و زبان تراود
در جوش بود شراب مهرش
یک خُمکده است نُه سپهرش
ای عرش جناب لامکان گرد
عالم افروز نور پرورد
معراج نخستت، آسمان است
معراج دگر، علوّشان است
روشن گهران آبنوسی
زبر قدمت، به خاک بوسی
چشمی که به درگهت بساید
عین الشّمسش خطاب شاید
مژگان که غبار درگهت رفت
نور دل و دیده اش توان گفت
جسمی که تو را به جانفشانی ست
تن نیست، که جان جاودانی ست
حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۴ - عرض زمین بوس به حضرت ختمی پناه علیه التّحیّه والثّناء
ای زادهٔ اوّلینِ قدرت
قدر تو ورای فهم و فکرت
آدم ز تو یافت سربلندی
نوح از تو، طراز ارجمندی
معمار حرمسرا، خلیلت
جان و دل قدسیان سبیلت
در طور، کلیم یک شبانت
کونین، نواله خوار خوانت
عیسی به بشارت تو دم زد
زان دم، به عطای جان رقم زد
خاتم تویی وتویی سلیمان
جبریل تو راست، هدهد از جان
کی در خور توست، عرش بلقیس
اول قدمت به عرش تقدیس
فرمانده ی وحش و طیر بودن
رخسار ددان به خاک سودن
سهل است، ولی به عرشِ رفعت
نتوان چو تو یافت، اوج عزت
ای صدرنشین بزم لولاک
در خاک مذلت تو افلاک
خرگه زده ای به بی نشانی
بیرون ز مکان لامکانی
گرم است ز بس به حق شتابت
ماندند ملایک از رکابت
نُه خنگ سپهر لاجوردی
از شوق تو گرم رهنوردی
در دایرهٔ سپهر مینا
باشد مَهِ نو، رکاب آسا
تا آنکه ز لطف فیض گستر
پای تو مگر درآورد سر
گرنه ز رخ تو نور می تافت
کی مشعل مهر، نور می یافت؟
طوبی بود از قد تو سایه
سدره، ز درت، نخست پایه
عزّت ز تو، زمرهٔ ملک را
رفعت ز تو، منبرفلک را
ای شمع طراز هفت قندیل
پروانگی تو کرده جبریل
پاس تو دریده کوس ناهید
چتر تو فراز فرق خورشید
نقش قدم تو، تاج عرش است
بر خاک رهِ تو، عرش فرش است
مسجود تویی و قبله آدم
در پیش تو، پشت راستان خم
مملوک صفت، سپهر اخضر
بسته ست حمایل از دو پیکر
تا بو که شود دخیل خیلت
بیند یک ره، به خویش میلت
شد قصر نبوّتت چو بنیاد
کسر، از تو به قصر کسری افتاد
چون بود به زیر سایه ات مهر
ننمود به خلق، سایه ات چهر
سرگشتگی فلک خوش از تو
نعل مه نو در آتش از تو
در دست تو سنگ، سبحه خوانی
با لعل تو نخل، نکته دانی
ای یثربیِ حجاز مطلع
وز حلّهٔ کبریات، برقع
زیبندهٔ قرب قاب قوسین
خاک رهت آبروی کونین
املاک، رهین بحر جودت
افلاک، طفیلی وجودت
کی نعت تو حدّ خاکیان است؟
زیب دم پاک قدسیان است
ما جسم دنی، تو جان پاکی
ما در سمک و تو بر سماکی
حرفی نتوان زدن سزایت
ای جان مقدسان فدایت
حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۵ - در منقبت شاه سوار عرصهٔ لافتی سلام اللّه علیه
بر تارک خصم شاه مردان
این خامه پلارکی است برّان
کلکی که به دستم استوار است
در دست علی چو ذوالفقار است
طغراکِش نامه ٔ فصاحت
لیلی وش حجلهٔ ملاحت
زو گشته سخن به نام و ناموس
هر صفحه ازوست، بال طاووس
با خسته دلان، دم مسیحاست
با لعبتیان عصای موساست
در جدول او، زلال نیل است
در دیدهٔ قبطیان چو میل است
دستان زن باستان فسانه
گویندهٔ باربد ترانه
ریزد، شکرین رطب ز نخلش
پرورده به شهد، امیر نحلش
یعسوب جهان، علیّ عالی
کز حق به دو عالم است والی
در پنجهٔ قهرِ شیرگیرش
گردون چه و کید گرگ پیرش؟
شاهنشه کشور امامت
پیرایهٔ مسند کرامت
تمثال نخست کلک تقدیر
نیکوتر ازو نیافت تصویر
همراز نبی زخامهٔ کن
گر گل دو بود، یکیست گلبن
مهر جم و نیر طلوعش
در سجدهٔ خاتم رکوعش
داراییِ کوی آب و گل چیست؟
در خورد سگانش، ملک دل نیست
مجنون رهش به طیّ منزل
بر بختی عقل، بسته محمل
نامش مفتاح قفل دلها
مهرش، گلریز آب و گلها
از جرم گران ندارم اندوه
پشتم ز ولای اوست بر کوه
فردا هم ازین نهفته مأوای
کز خواب گران هوش فرسای
بیدارکنند، دیدهٔ بخت
در ظلّ لوای او کشم رخت
سر، ناصیه سای خاک پایش
جان زنده مباد بی ولایش
بر جبههٔ هرکه داغ او نیست
روشن رهش از چراغ او نیست
او داند و بخت خوابناکش
در روزن دیده باد خاکش
بگذار حزین، فسانهٔ خویش
وین باربدی ترانهٔ خویش
کلکت نبود سزای حمدش
بگذار ز کف لوای حمدش
این پرده سرود خسروی نیست
ای بی ادب، این سبک روی چیست؟
جایی که سخن نه در حساب است
خاموش که خامشی صواب است
حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۶ - در مدح جدّش شیخ زاهد گیلانی سروده است
کو دل که رهِ مدیح پویم؟
یارای زبان کجا که گویم؟
حرفی ز ثنای شیخ ملّت
برهان طریقت و شریعت
نتوان نخل مدیح بستن
خاموش نمی توان نشستن
تمکینی ازو کنم تمنّا
تا پای سخن نلغزد از جا
خاموشیِ لب، شکیب خواهد
گل نغمهٔ عندلیب خواهد
دل داد به مدح نطق رایان
بر باد سوار شد سلیمان
پرورده، وفا گرای باشد
فرزند، پدر ستای باشد
خاص آن پدری که نوع انسان
با بوالبشرش بود ثناخوان
بیند چو دل از ثناگرانم
بوسد به لبِ ادب زبانم
یکتا گهر محیط عرفان
والا پدر تمام مردان
مفتاح خزاین معارف
مخصوص جزایل عواطف
از پایهٔ رفعتش چه پرسی؟
دم می نزنم ز عرش و کرسی
آن شیفتهٔ جمال بی چون
آیینهٔ حق، درون و بیرون
دریاکش فیض صبحگاهی
مفتون کرشمهٔ الهی
فیروز لوای آسمان تخت
فرخنده همای دولت و بخت
سلطان حق و دو عالمش دل
لوح الله و اسم اعظمش دل
پا بر پی مصطفی نهاده
چون سایهٔ مصطفی فتاده
در حلقهٔ ذکر اوست سرمست
از منطقه چرخ، سبحه در دست
زان تیغ که ادرا جهاد اکبر
تنهای هوس فتاده بی سر
فرزین کنِ نقش بی نیازان
شش ضربه دِه تمام بازان
فیّاض محاضرات تقدیس
کشّاف مذاکرات ادریس
تاج سر ملت است و دین هم
سرزنده ازوست، آن و این هم
ابراهیم دوم به همّت
دریوزه گر، ادهمش ز فطرت
آن زاهد از خودی مصفّا
فیروز نصیب قسط اوفا
خورشید چو خاتمش به فرمان
در دایرهاش فلک شکوهان
آن دیدهٔ روشنان ابداع
صیقل گر زنگ لوح انواع
گشتند چو جانیان مرتد
غارتگر ملت محمّد
از شرع نبی ز گردش هور
سر ماند عیان و عین مستور
این نخل ز باد فتنه شد سُست
از هر طرفی پناه می جست
چون دید ز فتنه عرصه را تنگ
در ذیل ولایتش بزد چنگ
طوبی خمیده کرد قد راست
شاخ و بر او جهان بیاراست
احیاکن دین مصطفی اوست
سالار سپاه اصفیا اوست
گیلان ز لقای او منور
گیلان چه؟ که چشم هفت کشور
خاک ره اوست تاج اشراف
جولانگه اوست قاف تا قاف
چون موج خطر، گرفت بالا
افشاند سر آستین به دریا
آرام گرفت بحر پرشور
او قاهر و روزگار مقهور
احصا نتوانمش کرامات
بالله صدق است این نه طامات
زان شب که ز فرش بسته او رخت
بیدار نگشته دیدهء بخت
آن خسرو آفتاب خرگاه
شب کرد دراز و روز کوتاه
روشن گهرانش اندرین جمع
دادند فروغ بزم چون شمع
بودند جهان فروز چون بدر
گشتند نهان چو لیلهٔ القدر
امروز منم از آن نیاکان
آلوده ای از نژاد پاکان
وامانده چو نقش پای در راه
خاکستر آتش گذرگاه
خود رفته و بر امیدواران
فیضش باقی ست روزگاران
شد لنگر تربتش ز افضال
آسودگی زمین ز زلزال
ای پایه فزای ارجمندی
درگاه تو برتر از بلندی
ای کعبه پناه دیر هادم
بر سدّه توست سدره خادم
ای روضهٔ تو حصار ایمان
بر مرکز تو مدار ایمان
درگاه تو را، ز زایران است
زان آبله پای، آسمان است
بال ملک است، بسترآرا
جنّت وطنان روضه ات را
روز است خلیع و شب سیه پی
غمّازی ازین، سیاهی از وی
در زاویهٔ تو، روز و شب نیست
در روضه جنّت این عجب نیست
آن خلوتیان برگزیده
در سلک مجرّدان جریده
مخصوص نعیمهای مشکور
فیروز به جدّ و جهد موفور
خدّام تو سروران معنی
فربه کن لاغران معنی
حیران همه در ارادت تو
در سلسله سعادت تو
برخاسته است و هست مکشوف
از دامن تو هزار معروف
گردیدهٔ مهر و مه شود کور
گیرد ز چراغ روضه ات نور
جاروب درت چو گشت دسته
چوگان غرور، شد شکسته
تلقین ز تو یافته ست ماناک
دلهای مسبّحان افلاک
کز غفلتشان فتور نبود
در طاعتشان قصور نبود
دل گر شود از خیالت آگاه
عقلت نبرد به خلوتش راه
از عالمیان تویی سرافراز
زیبد به نیاز عالمت ناز
نور ازلی به دلفروزی
نیران غضبی به خصم سوزی
ریزی گه جور کندن از بیخ
در جوی مجرّه خون مریخ
شاهان ز تو یافت فرقشان تاج
پوشیده ز خلعت تو دیباج
غازان چو جبین به پای تو سود
زین غازه جمال دولت افزود
بر ابر به تشنگان هستی
کرده کف تو چو پیش دستی
ای جان ز تو، جسم زاکیان را
ایمان به تو تازه، خاکیان را
من بنده رهی، ز خانه زادان
دارم دلکی به مدح شادان
خاموشی من زبان گویاست
گوهر، وصّاف ابر و دریاست
بزم صله ات یکی ست با فرض
همچون صلهٔ رحم، تو را فرض
کان، از کرم تو کاف بگرفت
فای شرف تو قاف بگرفت
باشد کرم تو در شماره
از کان افزون سه چار پاره
کردند ز طبع صافی من
آیینهٔ دأب خانه روشن
گر چه به ره اوفتاده ام سُست
سنگینی استخوانم از توست
بر خاطر خلق اگر گرانم
ناکس سبک است بر زبانم
شعرم شعریست خصم دیوان
کلکم علم جهان خدیوان
یاد تو دل مرا تسلیست
آرامش موسی از تجلّی ست
چون شبنم و لاله، اشک بی تاب
بر آتش سینه می زند آب
از نسبت توست چون کریمان
آزادیم از در لئیمان
حرمان زدهام ز طوف خاکت
خواهم مددی ز روح پاکت
حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۷ - دربارهٔ پدر دانشمند خود سروده است
آذین چو کلام کلک بندد
تا در عدن به سلک بندد
دامان نفس، غبار دل روفت
چون نوبت نطق، کوس را کوفت
طغراکش همّت سرافراز
عنوان صحیفه کرد آغاز
از نام بلند مطلع نور
بر لوح کهن کتاب مسطور
والا پدر من است و استاد
اورنگ نشین ملک ارشاد
دریاکش لجۤهٔ فتوت
سرمایهٔ مردی و مروّت
عیسی نفس معارف اندیش
خورشید افاضتِ ملک کیش
نیرو ده خسروان معنی
جان سخن و روان معنی
آن فارس فکرت فلک سیر
دانای رموز منطق الطّیر
آن مردم چشم رهنمایی
سر حلقهٔ بینش آزمایی
سرمایه دِهِ گهرفروشان
دریاکش بزم باده نوشان
حلامه رسد؟! بنای گیتی
خورشید بلند رای گیتی
پرگار نِهِ رواق گردون
بیجاده دِهِ نطاق گردون
بوطالب هاشمی چو بگذشت
بوطالب زاهدی عیان گشت
او نصرت احمد آنچنان کرد
این خدمت ملّتش به جان کرد
خمخانه کش شراب دانش
سرچشمه گشای آب دانش
ای خاتمهٔ خردپژوهان
سرخیل محمّدی شکوهان
مهر از تو به پرتو اکتسابی
زو ذرگی، از تو آفتابی
فیض سحری به من دمیدی
صبحم ز شب سیه بریدی
رفتیّ و گذاشتی نژندم
از ناله چو نای بندبندم
بی عزّ عنایتت فقیرم
بی سایهٔ تو یتیم میرم
از مرکز خاکدان برونی
چون مردمی از جهان برونی
رفتی تو و پای سعی خفتم
تایخ وفات 《 خضر 》 گفتم
افزون بود از حد تناهی
بر روح تو رحمت الهی
از کوثر رحمتی قدح نوش
این سوخته را مکن فراموش
این خامه که ترجمان معنی ست
وصاف خدایگان معنی ست
سلطان محققان عالم
استاد افاضل معظّم
برهان الحق و الحقیقت
سلطان الشّرع و الطّریقت
چون بحر، محیط خوشدم، دل
در مدحت حجه الافاضل
آن خاتم مبران صادق
برهان حقیقت الحقایق
شهر دل و شهریار حکمت
اورنگ نشین اوج رفعت
خورشید هنر، حکیم مطلق
علّامهٔ دهر، حجهٔ الحق
حلال رموز باستانی
مفتاح کنوز آسمانی
او صادق و من به مدح صادق
تنها به ستایش، اوست لایق
ای مجمل ما ز تو مفصّل
صبح دومی و عقل اول
ای خضر سبکروان مینو
مشایی موکبت ارسطو
ای چشم و چراغ آفرینش
عین الشرف و سواد بینش
نطقم که چو آب زندگانی ست
وین سینه که مخزن معانی است
این خاطر روشن گهر سنج
این حربه سنان شایگان گنج
یک رشحه ز بحر بی کران است
از تربیت خدایگان است
نتوانم ادای حق نعمت
بر خاک تو بارد ابر رحمت
حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۸ - اندرز به شاه صفوی
ای وارث کشور سلیمان
خورشید چو خاتمت به فرمان
ای روشنی چهار اقلیم
از توست فروغ تخت و دیهیم
اقبال ز توست، عرش معراج
شاهی ز تو یافت، دُرّهٔ التّاج
دارم دو سه حرف بخردانه
گر تو نشماریش فسانه
هرچند مجال حرف تنگ است
معنی دریا و ظرف تنگ است
سرمایهٔ دل زیان ندارد
لیک ار شنوی زبان ندارد
تلخ است حدیث راستگویان
این زهر به کام، شهد گردان
اول سخنی که دارم این است
هش دار که مهر دهر، کین است
غره مشو از فراخ دستی
رنج است گران خمار مستی
غافل منشین درین گذرگاه
غفلت چاه است و آگهی راه
زلف املت که پیچ پیچ است
مفتون نشوی به او که هیچ است
از دفتر دهر سست پیمان
افسانه ی باستان فروخوان
عبرتکدهٔ جهان نظرکن
سودای هوا ز سر بدر کن
خاکی که قدم زنی بر آن چُست
فرق پدران رفتهٔ توست
پیش تو برین سریر و خرگاه
بنگر به نشست و خاست ناگاه
بر تخت شهی فراغتت چیست؟
دانی که مکان هشتهٔ کیست
پیش از تو، گروه سرفرازان
بودند به تاج و تخت نازان
پیش از تو،درین بساط نیرنگ
بستند کمر به خسروی، تنگ
بستند و گشاد، آسمان چُست
دربست و گشاد، نوبت توست
ای خفته بمال چشم و برخیز
کایّام زند به باره، مهمیز
آسایش عمر، بی درنگ است
بشتاب که وقت کار تنگ است
امروز وسیلهٔ امانی
مردم رمه اند و تو شبانی
نیک و بد کار خویش دریاب
عیب است به چشم پاسبان خواب
آگاه نشین و با خدا باش
آمادهٔ پرسش جزا باش
عمری که دو اسبه ره سپار است
خودگو، که به وی چه اعتبار است؟
از عدل اگر توانی امروز
زاد سفر از جهان بیندوز
نیک و بد اگر کنون گذاراست
پاداش عمل ولی خدا راست
گر کرده ثواب و گر گناه است
اندوختهٔ تو، زاد راه است
نیکیّ تو است نوش، یا نیش
هان تا نکنی زیان، بیاندیش
حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۹ - تمثیل
ز استاد، که باد روح او شاد
زیبا مثلی مرا بود یاد
روشن گهرانه، راز می گفت
در سلک فسانه، این گهر سفت
کز خانهٔ کدخدای دهقان
بگریخت بُزی، فراز ایوان
می گشت فراز بام نخجیر
گرگی به گذاره بود، در زیر
بُز دید چو گرگ را به ناکام
بگشاد زبان به طعن و دشنام
چون دید به حال ناگزیرش
افسوس شمرد، تا به دیرش
گرگ از سرِ وقت، گفت کای شوخ
بیداد منت مباد منسوخ
این عربده نیست از زبانت
دشنام به من دهد مکانت
بُز را نرسد به گرگ، دشنام
این طعن و سخط به ماست از بام
زین گونه، درین زمانهٔ دون
افسوس خسان بود ز گردون
هر گوشه، سپهر سفله پرور
بوزینه و بُز نموده سرور
حیزانِ زمانه را به میدان
کرده ست حریف شیرمردان
زین بُز فرمان نبود تشویر
گر بود مجال حملهٔ شیر
بز بر سر بام جا گرفته
خوش عرصه ز دست ما گرفته
تا کی به جهان، جگر توان خورد؟
فریاد ز چرخ ناجوانمرد
هر خیره سری، به کام دارد
یک بزچه؟ که صد به بام دارد
حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۱۰ - در مخاطبهٔ نفس و خاتمهٔ کتاب گوید
دریاب حزین، که در چه کاری
روی دل خویش با که داری
چل سال ز عمر بی وفا رفت
تن ماند ز جنبش و قوا رفت
بگذشت بهار زندگانی
برخاست نسیم مهرگانی
افسرد، گل نشاط در سر
زین شاخ نه برگ ماند و نه بر
قد، روی نهاده در خمیدن
تنگ آمده گوش از شنیدن
نور نظرت غبارناک است
چشم تو، چو دام زیر خاک است
از موی تو گشته تیرگی دور
بر مشک نشسته، گرد کافور
شب رفت، بس است آرمیدن
هین نیر شیب در دمیدن
بردار سری ز خواب غفلت
بگذار ز کف شراب غفلت
جنبید ز جای مرغ و ماهی
برخیز ز خواب صبحگاهی
خوابت، طرّار چشم بندی ست
در پیش گریوه بلندی ست
مگذار که بینشت رباید
بشتاب که ره به منزل آید
برخیز که عمر رفت در خواب
این یک نفسی که مانده دریاب
بگذار حدیث و لب فروبند
خاموش نشین، فسانه تا چند؟
آخر نه درای کاروانی
تا کی چو درای در فغانی؟
طنبور تنت گسسته تار است
مضراب، به دست رعشه دار است
نی در رگ ترهات بشکن
بفکن قلم و دوات بشکن
بنشین و به اشک عذرخواهی
از چهره ى جان بشو سیاهی
غافل منشین گرت بود هش
دیویست زمانه آدمی کش
دم را به شمردگی برآور
عمر تو دمیست، خوش سرآور
بر عرش زدی لوای خامه
زین نامهٔ عنبرین شمامه
با کلک تو جان جاودانی ست
سرچشمهٔ آب زندگانیست
ماهی پیکر تپد بر آذر
در خاک ز حسرتش سکندر
چون خضر، خجسته طالعی کو؟
تا تر سازد لبی ازین جو
در قصر سخن نبود رونق
رونق ز تو یافت، این خُوَرنَق
پیچیده به چرخ، بانگ کوست
ناهید دهد به خامه، بوست
بر نقد سخن، ز خوش نوایی
زد کلک تو سکّهٔ روایی
با زر چه کند حسود حامل
کاسد نشود عیار کامل
نازم این نقد موهبی را
کاشکسته درست مغربی را
بادا به فلک چو مهر تابان
پیوسته، جهان فروز و رخشان
از اوج شرف، مباد افولش
بخشد دل مقبلان قبولش
حزین لاهیجی : تذکرة العاشقین
بخش ۱۱ - مناجان
ای بر رخ عالمی درت باز
انجام مرا رسان به آغاز
سیلی خور هجر جان گزایم
دریاب چه شد که تا برآیم کذا
پروردهٔ توست، خار و سنبل
خس تن نزند که نیستم گل
چونان که گل از تو، خار از توست
دی هم ز تو، نوبهار از توست
بی قدری ذرّه نیست نومید
از پرتو التفات خورشید
گر عزت گل گیا ندارد
...گری جدا ندارد
دریای محیط اگر شگرف است
با قطره،که را مجال حرف است؟
گر رد کنیم چه حیله کوشم؟
بار خود را کجا فروشم؟
پیدا ز عدم جهان کنی تو
هر چیز که خواهی آن کنی تو
سرچشمهٔ هستی از تو جاری ست
امر تو به کاینات ساریست
یک نقش تو گر فرشته خو شد
بد نیز طفیلی نکو شد
این جمله ز کلک توست بارز
نقّاش قدیر و نقش عاجز
بر خوان کریم اگر طفیلیست
با مهمانان تفاوتش نیست
از درگه رحمت کریمان
خالی نرودکف لئیمان
خاص آنکه امید بسته باشد
عمری به طمع نشسته باشد
دانی منم آن گدای آزی
دست اَمَلَم به این درازی
غیر از در تو دری ندارم
دریاب که دیگری ندارم
مهمان طفیلی کریمم
پروردهٔ نعمت قدیمم
دانم بودت زیاده افضال
با پیرگدای مضطرب حال
ای بار خدای بنده پرور
استاده گدای پیربر در
او روی فغان و زاریش نیست
یارای سخن گزاریش نیست
تسکین ضعیف نالیش کن
رحمی به شکسته بالیش کن
دریاب حزین بی نوا را
محروم مکن کهن گدا را
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۶۵ - فریاد که آتش نهانم
فریاد که آتش نهانم
افتاد به مغز استخوانم
سوز دل و آتش درونم
افکنده شرر به خانمانم
چون زورق اگر روم به دریا
هست آتش و آه بادبانم
چون آتش اوفتاده در آب
آوازۀ مرگ شده فغانم
گنج غم تو به سینه دارم
شد خانۀ دل خراب از آنم
گر بحر غم تو بیکران است
من ماهی بحر بیکرانم
خون جگر است و پارۀ دل
بر سفرۀ عشق آب و نانم
کاهیده ز بسکه پیر گردون
از درد و بلا تن جوانم
مانند کمان شکسته مشتی
بی پاره و خرد استخوانم
بازا نفسی که بی تو چون نی
در سینه گره شده فغانم
تا کی خس و خار آشیانه
مهجور کند ز گلستانم
وقت است که برق خانمان سوز
آید به طواف آشیانم
غبار همدانی : غزلیات
شماره ۷۶ - ای مزرع مهر تو دل من
ای مزرع مهر تو دل من
وی تخم غم تو در گِل من
یک عمر ز کشت و کار این دشت
شد تخم غم تو حاصل من
بس غوطه زدم به بحر حیرت
تا کوی تو گشت ساحل من
از داغ دلم نگردی آگه
تا لاله بروید از گل من
از جنبش تیغ ابروانت
خون می جهد از مفاصل من
پروانه جان فشانیم ده
ای روی تو شمع محفل من
باری به جمال خویش بنگر
چون بگذری از مقابل من
ای یک گره از شکنج زلفت
حلّال هزار مشکل من
دیوانه شوم اگر نباشد
زلف سهیت سلاسل من
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱ - خورشید رخت چو گشت پیدا
خورشید رخت چو گشت پیدا
ذرّات دو کَون شد هویدا
مهر رخ تو چو سایه انداخت
زان سایه پدید گشت اشیاء
هر ذرّه ز نور مهر رویت
خورشید صفت شد آشکارا
هم ذرّه به مهر گشت موجود
هم مهر به ذرّه گشت پیدا
دریای وجود موج زن شد
موجی بفکند سوی صحرا
آن موج فرو شد و بر آمد
در کسوت و صورتی دلارا
بر رسته بنفشۀ معانی
چون خطّ خوش نگار رعنا
بشکفته شقایق حقایق
بنموده هزار سرو بالا
این جمله چو بود عین آن موج
و آن موج چه بود عین دریا
هر جزو که هست عین کلّست
پس کلّ باشد سراسر اجزا
اجزا چه بود مظاهر کلّ
اشیاء چه بود ظلال اسماء
اسماء چه بود ظهور خورشید
خورشید جمال ذات والا
صحرا چه بود زمین امکان
کانست کتاب حقتعالی
ای مغربی این حدیث بگذار
سرّ دو جهان مکن هویدا
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۶ - ای روی تو مهر و کَون ذرات
ای روی تو مهر و کَون ذرات
ذات تو برون ز نفی و اثبات
ذرّات کجا رسند در مهر
ذرات کجا و مهر هیهات
اسماء و صفات کَون هر یک
در ذات تو اند محو لذّات
نی اسم و نه نعت بود آنجا
نه رسم و نه شکل و وضع همتات
چون خاست ظهور از مظاهر
اسما و صفات را کمالات
موجود شدند بهر این کار
ارضین و عناصر و سماوات
مسطور معین و مبین
شد برورق وجود آیات
از روی نگار و از قوابل
دیدیم عیان بی محادات
یک معنی و صد هزار صورت
یک صورت و صد هزار مرآت
مصباح رخ تو را نگارا
کَونین زجاجه است مشکوات
مهر تو به مغربی عیان شد
با آنکه عیان از اوست ذرّات
شمس مغربی : غزلیات
شماره ۱۹ - ای از دو جهان نهان عیان کیست
ای از دو جهان نهان عیان کیست
وی عین عیان پس این نهان کیست
آن کس که به صد هزار صورت
هر لحظه همی شود عیان کیست
وانکس که به صد هزار جلوه
بنمود جمال هر زمان کیست
گویی که نماهنم از دو عالم
پیدا شده در یکان یکان کیست
گفتم که همیشه من خموشم
گویا شده پس به هر زبان کیست
گفتی که ز جسم و جان برونم
پوشیده لباس جسم و جان کیست
گفتی که نه اینم و نه آنم
پس آنکه بود همین هم آن کیست
ای آنکه گرفته کرانه
باللّه درین میان کیست
آن کس که همی کند تجلی
از حسن و جمال دلبران کیست
وانکس که نمود خود را
وآشوب فکنده در جهان کیست
ای آنکه تو مانده در کمالی
ناکرده یقین که در کمان کیست
از دیده ی مغربی نهان شو
وز دیده ی او ببین عیان کیست
شمس مغربی : ترجیعات
شماره ۲ - ای هستی کاینات از کی
ای هستی کاینات از کی
در جنب تو کائنات لاشئ
در راه تو موضع قدم نیست
زانسوی تو کس نمیبرد پی
محوند در آفتاب ذاتت
هم حکمت و هم ظلام و هم فی
یکره نگذشت دل بکویش
تا بی‌سرو پا نگشت صد پی
وقت است که آن بهار شادی
مارا برهاند از غم دی
شد وقت که هر دلی فسرده
از گرمی مهر او کند خوی
ای ساقی باقی که هستی
هم ساغر و حریف و هم می
عالم همه در سماع و رقصند
از قول خوش تو بس دف و نی
عمریست که میرسد ندائی
از غیب بگوش جان پیاپی
کای مفلس بینوای ناچیز
در تست نهفته بیتو و وی
گنجی که طلسم اوست عالم
ذاتی که صفات اوست آدم
عالم که نمایش سرابست
بر بحر محیط حق حبابست
آن نقش حباب بر سر آب
از سر چو برفت بادش آبست
حرفی ز کتاب اوست عالم
تا ظن نبری که او کتاب است
از صورت نقشهای امواج
پیوسته محیط در حجابست
رخساره جانفزای جانان
از پرتو خویش در نقابست
پنهانی آفتاب دانم
از فرط ظهور آفتاب است
ما مست و خراب چشم یاریم
نی مستی ما از این شرابست
این بحر ز جنبشی که دارد
در جوش و خروش و اضطراب است
دل بر سر اوست همچو کشتی
پیوسته از آن در انقلاب است
مراست دل خراب آنهم
مستور درین دل خراب است
گنجی که طلسم اوست عالم
ذاتی که صفات اوست آدم
خورشید بر اوج آسمان شد
ذرّات جهان از او عیان شد
افکند ز نور خویش تابی
برجان و جهان و جهان و جان شد
سلطان ممالک دو عالم
با لشکر خویشتن روان شد
از شهر ولایت خود آمد
آن شاه بدینجهان جهان شد
آندر یتیم و گوهر پاک
سرمایه وصل بحر و کان شد
آنکس که بذات بی‌نشان بود
از روی صفات ما نشان شد
با آنکه یگانه است دائم
دیدی که چنان یکان یکان شد
پیدا بوجود آن و این گشت
ظاهر بظهور این و آن گشت
ظاهر تر از این نمیتوان بود
پیدا تر از این نمیتوان بود
پوشیده لباس جسم و جانرا
در کسوت جسم و جان نهان شد
گنجی که طلسم اوست عالم
ذاتیکه صفات اوست آدم
گنجی است نهاده در دل دل
دردیست فتاده در گل دل
حسنی است که گشته است ظاهر
در شکل خوش و شمایل دل
آن مهر سپهر لایزالی است
در برج زوال و منزل دل
شد مملکت وجود معمور
از عدل بلیک همائل دل
این کار قوی مبارک افتاد
از بهر غلام مقبل دل
چون بحر حقیقت الحقایق
پیوسته به بحر کامل دل
بحریست کنون دلم که هرگز
کس می‌نرسد بساحل دل
چون بود ز‌نقش غیر خالی
این مظهر پاک قابل دل
زان نقش و نگار گشت پیدا
در آینه مقابل دل
عمریست که گشته است مخفی
در سینه جان واصل دل
گنجی که طلسم اوست عالم
ذاتی که صفات اوست آدم
ای مهر تو مهر خاتم جان
وی زندگی از تو دردم جان
بیتو نفسی نمیتوان زد
ای همدم جسم و همدم جان
برخانه جسم و خلوت دل
میمون ز تو بوده مقدم جان
دل شاد بروی تو چنان است
کاو را نبود دمی غم جان
از بحر محیط تو نشنید
بر گلشن جسم شبنم جان
ای صورت معنی دو عالم
وی اخمد روح و آدم جان
بگرفت ولایت سویدا
سلطان سواد اعظم جان
ناگه سفری فتاده مارا
از عالم تن به عالم جان
پیدا شد ازین سپس جهانی
بیرون ز جهان خرم جان
دیدیم در آن جهان بیچون
عریان ز لباس معلم جان
گنجی که طلسم اوست عالم
ذاتی که صفات اوست آدم
برخیز و بیا بعالم جان
برهان نفسی دل از غم جان
ای همدم نفس بود عمری
یک لحظه نبوده همدم جان
ای از دم سرد نفس مرده
کی زنده شوی تو از دم جان
گنجی است نهاده بر جواهر
مخفی بطلسم محکم جان
ره برده بگنج هرکه دانست
اسرار و رموز مبهم جان
سلطان سرای هر دو عالم
پوشیده لباس معلم جان
با لشکر خود سوی جهان شد
در کسوت خوب آدم جان
سلطانی خویش کرده پیدا
در عالم جسم و عالم جان
ای جان تو جان جان هر تن
وی جسم تو اسم اعظمدجان
پیداست بنقش عیسی دل
مخفی است بشکل آدم جان
گنجی که طلسم اوست عالم
ذاتی که صفات اوست آدم
ای سایه حضرت اللهی
وی مایه ملک پادشاهی
در ملک تو کمترین غلامی
از ماه گرفته تا بماهی
تو پادشهی جهان سپاهت
با آنکه تو فارغ از سپاهی
جاهیکه تراست کس ندارد
با آنکه نه مفتخر بجاهی
شد صدر جهان ترا مسلم
زانرو که سرای پیشگاهی
بر وحدت آفتاب ذاتت
هر ذرّه همیدهد گواهی
بر ذات تو مطلع نگردید
در هر دو جهان کسی کما هی
عالم بتو روشن است چون تو
بر چرخ جلال مهر و ماهی
ای مردم چشم هردو عالم
وی نور سفیدی و سیاهی
در ظاهر و باطنت نهان است
گنجیکه دراوست هرچه خواهی
گنجی که طلسم اوست عالم
ذاتی که صفات اوست آدم
ای زبده مجمل و مفصل
وی در تو مفصلات مجمل
با مهر تو کائنات ذرّه
با بحر تو کائنات منهل
در عین تو آخری و ظاهر
در علم تو باطنی و اول
آیات جمال دلربایی
در شان تو گشته است منزل
تو آینه جهان نمایی
در تست همه جهان ممثل
از طالع سعد اختر تو
تقویم زمانه شد مجدل
جز صورت و معنیت نیاید
در دیده هرکه نیست احول
بر ظاهر و باطن دو عالم
از جانب حق توئی موکل
ای حل زتو مشکلات عالم
وی مشکل جملگان برت حل
در ذات و صفات تست مخفی
وانگاه بشکل تو مشکل
گنجی که طلسم اوست عالم
ذاتی که صفات اوست عالم
ای گشته بجسم و جان مقید
برخیزد و زهردو شود مجرّد
وی مانده ز جنت حقایق
دور از پی جنت مخلد
در دوزخی و بهشت خواهی
ماندن ز برای شهوت خود
این جهان کهن نه لایق تست
درباز و بدو مشو مقید
تا از بر دوست هر زمانی
جانی دگرت رسد مجدد
در فاتحه کی رسد کسی کاو
نگذشته بعمر خود ز ابجد
بی رسم شو از برای ذاتی
کاو هست بری زرسم و ز حدّ
آن ذات که نور او بسیط است
وان نور که ظل اوست ممتد
ای قاصد مقصد حقیقی
گر زانکه تراست عزم مقصد
تائید طلب کن اندر این راه
زانکس که بحق شود موید
هرگز نرسی بدان‌حقیقت
الّا به شریعت محمّد
آن شرع که او بتو نماید
در ذات و صفات پاک احمد
گنجی که طلسم اوست عالم
ذاتی که صفات اوست عالم
ای چشم و چراغ و قره العین
وی زبده و مقتدای کونین
هم ذات و صفات را تو مظهر
هم غیر بتو عیان و هم عین
یک نقطه میان عین و غین است
آنست میان هردو مابین
تو نقطه عین محو گردان
تا غین همان زمان شود عین
هر چند که نیست غیر نقطه
در کسوت عین و صورت عین
آنجا که مقر ذات نقطه است
نی کیف بدیده است نی عین
بر عین وجود نقطه آمد
اشکال وجود حرفها غین
ز اشکال میان نقطه و حرف
صد بودن پدید گشت و صد عین
آن غین ز پیش عین بردار
پس بیشک و بیحجاب و بی رین
بگشای دو چشم تا ببینی
چون صاحب سرّ قاب قوسین
گنجی که طلسم اوست عالم
ذاتی که صفات اوست آدم
ای یار کهن حکایت نو
از مغربی ضعیف بشنو
خورشید چو گشت طالع انداخت
بر ظلمت کاینات پرتو
آن سایه که نام اوست عالم
خورشید وجود راست پیرو
زانرو که نور گفت با او
تو در پی من همیشه میدو
دور از پی من مباش یکدم
هر جا که روم تو نیز میرو
وز صورت من مباش غافل
زان سان که منم تو هم چنان شو
چون نیست مرا دمی غنودن
ای سایه من تو نیز مغنو
من خسرو و کیقباد ملکم
تو سایه کیقباد و خسرو
از خرمن نور هستی من
آید اگرت بچنگ یک جو
بینی ز فروغ و تابش او
برتر ز جهان کهنه و نو
گنجی که طلسم اوست عالم
ذاتی که صفات اوست آدم
نیر تبریزی : غزلیات
شماره ۳۱ - نوش لب یار نیم خند است
نوش لب یار نیم خند است
دوشان دلان بهار قند است
عاشق چکند که دل نبازد
کان کودک شوخ دلپسند است
بی خود زقفای تو نپویم
یک گردن و صد هزار بند است
جانهای بلب رسیده داند
در کشور حسن بوسه چند است
کوتاه کنم حدیث زلفت
تا چشم همیرود کمند است
تیری و دو صد شانه در پیش
نازی و دو صد نیازمند است
آهسته رو ای شه سواران
صد قافله دل پی سمند است
سروار بتو سر فرو نیارد
پیداست که قامتش بلند است
سیلاب ز سرگذشت و نه نشست
آتش که بجان مستمند است
دردا که طبیب را خبر نیست
زنیدرد که بر تن نژند است