تعداد ۸۷۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۴۱ - داستان مبد صاحب نظر
مؤبدی از کشور هندوستان
رهگذری کرد سوی بوستان
مرحله‌ای دید منقش رباط
مملکتی یافت مزور بساط
غنچه به خون بسته چو گردون کمر
لاله کم عمر ز خود بی‌خبر
از چمن انگیخته گل رنگ رنگ
وز شکر آمیخته می تنگ تنگ
گل چو سپر خسته پیکان خویش
بید به لرزه شده بر جان خویش
زلف بنفشه رسن گردنش
دیده نرگس درم دامنش
لاله گهر سوده و فیروزه گل
یک نفسه لاله و یک روزه گل
مهلت کس تا نفسی بیش نه
کس نفسی عاقبت اندیش نه
پیر چو زان روضه مینو گذشت
بعد مهی چند بدان سو گذشت
زان گل و بلبل که در آن باغ دید
ناله مشتی زغن و زاغ دید
دوزخی افتاد بجای بهشت
قیصر آن قصر شده در کنشت
سبزه به تحلیل به خاری شده
دسته گل پشته خاری شده
پیر در آن تیز روان بنگریست
بر همه خندید و به خود برگریست
گفت بهنگام نمایندگی
هیچ ندارد سر پایندگی
هر چه سر از خاکی و آبی کشد
عاقبتش سر به خرابی کشد
به ز خرابی چو دگر کوی نیست
جز بخرابی شدنم روی نیست
چون نظر از بینش توفیق ساخت
عارف خود گشت و خدا را شناخت
صیرفی گوهر آن راز شد
تا به عدم سوی گهر باز شد
ای که مسلمانی و گبریت نیست
چشمه‌ای و قطره ابریت نیست
کمتر ازان موبد هندو مباش
ترک جهانگوی و جهان‌گو مباش
چند چو گل خیره‌سری ساختن
سر به کلاه و کمر افراختن
خیز و رها کن کمر گل ز دست
کو کمر خویش به خون تو بست
هست کلاه و کمر آفات عشق
هر دو گروه کن به خرابات عشق
گه کلهت خواجگی گل دهد
گه کمرت بندگی دل دهد
کوش کزین خواجه غلامی رهی
یا چو نظامی ز نظامی رهی
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۴۲ - مقالت دوازدهم در وداع منزل خاک
خیز ووداعی بکن ایام را
از پس دامن فکن این دام را
مملکتی بهتر ازین ساز کن
خوشتر ازین حجره دری باز کن
چون دل و چشمت به ره آورد سر
ناله و اشکی به ره آورد بر
تا به یکی نم که برین گل زنی
لاف ولی نعمتی دل زنی
گر شتری رقص کن اندر رحیل
ورنه میفکن دبه در پای پیل
چونکه ترا محرم یک موی نیست
جز به عدم رای زدن روی نیست
طبع نوازان و ظریفان شدند
با که نشینی که حریفان شدند
گرچه بسی طبع لطیفی کند
با تن تنها که حریفی کند
به که بجوید دل پرهیزناک
روشنی آب درین تیره خاک
تا نرسد تفرقه راه پیش
تفرقه کن حاصل معلوم خویش
رخت رها کن که گران رو کسی
کز سبکی زود به منزل رسی
بر فلک آی ار طلب دل کنی
تا تو درین خاک چه حاصل کنی
چون شده‌ای بسته این دامگاه
رخنه کنش تا به در افتی به راه
کاین خط پیوسته بهم در چو میم
ره ندهد تا نکنندش دو نیم
زخمه گه چرخ منقط مباش
از خط این دایره در خط مباش
گر ز خط روز و شب افزون شوی
از خط این دایره بیرون شوی
تا نکنی جای قدم استوار
پای منه در طلب هیچکار
در همه کاری که گرائی نخست
رخنه بیرون شدنش کن درست
شرط بود دیده به ره داشتن
خویشتن از چاه نگهداشتن
رخنه کن این خانه سیلاب ریز
تا بودت فرصت راه گریز
روبه یک فن نفس سگ شنید
خانه دو سوراخ به واجب گزید
واگهیش نه که شود راه گیر
دوده این گنبد روباه گیر
این چه نشاطست کزو خوشدلی
غافلی از خود که ز خود غافلی
عهد چنان شد که درین تنگنای
تنگدل آیی و شوی باز جای
گر شکنی عهد الهی کنون
جان تو از عهده کی آید برون
راه چنان رو که ز جان دیده‌ای
بر دو جهان زن که جهان دیده‌ای
زیر مبین تا نشوی پایه ترس
پس منگر تا نشوی سایه ترس
توشه ز دین بر که عمارت کمست
آب ز چشم آر که ره بی نمست
هم به صدف ده گهر پاک را
با زره و با زرهان خاک را
دور فلک چون تو بسی یار کشت
دست قوی‌تر ز تو بسیار کشت
بوالعجبی ساز درین دشمنی
تاش زمانی به زمین افکنی
او که درین پایه هنر پیشه نیست
از سپر و تیغ وی اندیشه نیست
مار مخوان کاین رسن پیچ پیچ
با کشش عشق تو هیچست هیچ
در غم این شیشه چه باید نشست
کش بیکی باد توانی شکست
سیم کشان کاتش زر کشته‌اند
دشمن خود را به شکر کشته‌اند
تا بتوان از دل دانش فروز
دشمن خود را به گلی کش چو روز
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۴۳ - داستان دو حکیم متنازع
با دو حکیم از سر همخانگی
شد سخنی چند ز بیگانگی
لاف منی بود و توی برنتافت
ملک یکی بود و دوی برنتافت
حق دو نشاید که یکی بشنوند
سر دو نباید که یکی بدروند
جای دو شمشیر نیامی که دید
بزم دو جمشید مقامی که دید
در طمع آن بود دو فرزانه را
کز دو یکی خاص کند خانه را
چون عصبیت کمر کین گرفت
خانه ز پرداختن آیین گرفت
هر دو به شبگیر نوائی زدند
خانه فروشانه طلائی زدند
کز سر ناساختگی بگذرند
ساخته خویش دو شربت خورند
تا که درین پایه قوی‌دل‌ترست
شربت زهر که هلاهل‌ترست
ملک دو حکمت به یکی فن دهند
جان دو صورت به یک تن دهند
خصم نخستین قدری زهر ساخت
کز عفتی سنگ سیه را گداخت
داد بدو کین می جان‌پرورست
زهر مدانش که به از شکرست
شربت او را ستد آن شیر مرد
زهر به یاد شکر آسان بخورد
نوش گیا پخت و بدو درنشست
رهگذر زهر به تریاک بست
سوخت چو پروانه و پر باز یافت
شمع صفت باز به مجلس شتافت
از چمن باغ یکی گل بچید
خواند فسونی و بر آن گل دمید
داد به دشمن ز پی قهر او
آن گل پر کار تر از زهر او
دشمن از آن گل که فسونخوان بداد
ترس بر او چیره شد و جان بداد
آن بعلاج از تن خود زهر برد
وین به یکی گل ز توهم بمرد
هر گل رنگین که به باغ زمیست
قطره‌ای از خون دل آدمیست
باغ زمانه که بهارش توئی
خانه غم دان که نگارش توئی
سنگ درین خاک مطبق نشان
خاک برین آب معلق نشان
بگذر ازین آب و خیالات او
بر پر ازین خاک و خرابات او
بر مه و خورشید میاور وقوف
مه خور و خورشید شکن چون کسوف
کین مه زرین که درین خرگهست
غول ره عشق خلیل اللهست
روز ترا صبح جگرسوز کرد
چرخت از آن روز بدین روز کرد
گر دل خورشید فروز آوری
روزی از اینروز به روز آوری
اشک فشان نا به گلاب امید
بستری این لوح سیاه و سفید
تا چو عمل سنج سلامت شوی
چرب ترازوی قیامت شوی
دین که قوی دارد بازوت را
راست کند عدل ترازوت را
هیچ هنرپیشه آزاد مرد
در غم دنیا غم دنیا نخورد
چونکه به دنیاست تمنا ترا
دین به نظامی ده و دنیا ترا
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۴۴ - مقالت سیزدهم در نکوهش جهان
پیری عالم نگر و تنگیش
تا نفریبی به جوان رنگیش
بر کف این پیر که برنا وشست
دسته گل مینگری واتشست
چشمه سرابست فریبش مخور
قبله صلیبست نمازش مبر
زین همه گل بر سر خاری نه‌ای
گر همه مستند تو باری نه‌ای
چون ببری زانچه طمع کرده‌ای
آن بری از خانه که آورده‌ای
چون بنه در بحر قیامت برند
بی درمان جان به سلامت برند
خواه بنه مایه و خواهی به باز
کانچه دهند از تو ستانند باز
خانه داد و ستدست این جهان
کاین بدهد حالی بستاند آن
گرچه یکی کرم بریش گرست
باز یکی کرم بریشم خورست
شمع کن این زرد گل جعفری
تا چو چراغ از گل خود برخوری
تن بشکن نه دریئی گو مباش
زر بفکن شش سریئی گو مباش
پای کرم بر سر زر نه نه دست
تات نخوانند چو گل زرپرست
زر که بر او سکه مقصود نیست
آن زر و زرنیخ به نسبت یکیست
دوستی زر چو به سان زرست
در دم طاوس همان پیکرست
سکه زر چون که به آهن برند
پادشهان بیشتر آهنگرند
ساخت ازو همت قارون کلاه
از سر آن رخنه فروشد به چاه
بار توشد تاش سر تست جای
بارگیت شد چو نهی زیر پای
دادن زر گر همه جان دادنست
ناستدن بهتر از آن دادنست
در ستدن حرص جهانت دهد
در شدن آسایش جانت دهد
آنکه ستانی و بیفشانیش
بهتر از آن نیست که نستانیش
زر چو نهی روغن صفرا گرست
چونبخوری میوه صفرا برست
زر که ز مشرق به در افشانده‌اند
بیخبران مغربیش خوانده‌اند
مغرب و آن قوم سخا دشمنند
مشرق و اهلش به سخا روشنند
هرچه دهد مشرقی صبح بام
مغربی شام ستاند به وام
والی جان همه کانها زرست
نایب دست همه مرغان پرست
آن زر رومی که به سنگ دمشق
راست برآید به ترازوی عشق
گرچه فروزنده و زیبنده است
خاک برو کن که فریبنده است
کیست که این دزد کلاهش نبرد
وافت این غول ز راهش نبرد
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۴۵ - داستان حاجی و صوفی
کعبه روی عزم ره آغاز کرد
قاعده کعبه روان ساز کرد
زآنچه فزون از غرض کار داشت
مبلغ یک بدره دینار داشت
گفت فلان صوفی آزاد مرد
کاستن از عالم کوتاه گرد
در دلم آید که دیانت در اوست
در کس اگر نیست امانت در اوست
رفت و نهانیش فرا خانه برد
بدرهٔ دینار به صوفی سپرد
گفت نگه دار در این پرده راز
تا چو من آیم به من آریش باز
خواجه ره بادیه را درگرفت
شیخ زر عاریه را برگرفت
یارب و زنهار که خود چند بود
تا دل درویش در آن بند بود
گفت به زر کار خود آراستم
یافتم آن گنج که می‌خواستم
زود خورم تا نکند بستگی
آنچه خدا داد به آهستگی
باز گشاد از گره آن بند را
داد طرب داد شبی چند را
جملهٔ آن زر که بر خویش داشت
بذل شکم کرد و شکم پیش داشت
دست بدان حقه دینار کرد
زلف بتان حلقه زنار کرد
خرقهٔ شیخانه شده شاخ شاخ
تنگدلی مانده و عذری فراخ
صید چنان خورد که داغش نماند
روغنی از بهر چراغش نماند
حاجی ما چون ز سفر گشت باز
کرد بران هندوی خود ترکتاز
گفت بیاور به من ای تیزهوش
گفت چه؟ گفتا زر، گفتا خموش
در کرم آویز و رها کن لجاج
از ده ویران که ستاند خراج
صرف شد آن بدره هوا در هوا
مفلس و بدره ز کجا تا کجا
غارتی از ترک نبرده‌ست کس
رخت به هندو نسپرده‌ست کس
رکنی تو رکن دلم را شکست
خردم از آن خرده که بر من نشست
مال به صد خنده به تاراج داد
رفت و به صد گریه به پا ایستاد
گفت کرم کن که پشیمان شدیم
کافر بودیم و مسلمان شدیم
طبع جهان از خلل آبستن است
گر خللی رفت خطا بر من است
تا کرمش گفت به صد رستخیز
خیز که درویش بپای است خیز
سیم خدا چون به خدا بازگشت
سیم کشی کرد و ازاو درگذشت
ناصح خود شد که بدین در مپیچ
هیچ ندارد چه ستانم ز هیچ
زو چه ستانم که جوی نیستش
جز گرویدن گروی نیستش
آنچه از آن مال درین صوفی است
میم مطوق الف کوفی است
گفت نخواهی که وبالت کنم
وانچه حرام است حلالت کنم
دست بدار ای چو فلک زرق ساز
زآستن کوته و دست دراز
هیچ دل از حرص و حسد پاک نیست
معتمدی بر سر این خاک نیست
دین سره نقدیست به شیطان مده
یارهٔ فغفور به سگبان مده
گر دهی ای خواجه غرامت تراست
مایه ز مفلس نتوان باز خواست
منزل عیب است هنر توشه رو
دامن دین گیر و فرا گوشه رو
چرخ نه بر بی‌درمان می‌زند
قافلهٔ محتشمان می‌زند
شحنه این راه چو غارتگر است
مفلسی از محتشمی بهتر است
دیدم از آنجا که جهان بینی است
کآفت زنبور ز شیرینی است
شیر مگر تلخ بدان گشت خود
کز پس مرگش نخورد دام و دد
شمع ز برخاستنی وا نشست
مه ز تمامی طلبیدن شکست
باد که با خاک به گرگ آشتیست
ایمن از این راه ز ناداشتیست
مرغ شمر را مگر آگاهی است
کآفت ماهی درم ماهی است
زر که ترازوی نیاز تو شد
فاتحهٔ پنج نماز تو شد
پاک نگردی ز ره این نیاز
تا چو نظامی نشوی پاکباز
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۴۶ - مقالت چهاردهم در نکوهش غفلت
ای شده خشنود به یکبارگی
چون خر و گاوی به علف‌خوارگی
فارغ ازین مرکز خورشید گرد
غافل از این دایره لاجورد
از پی صاحب خبرانست کار
بی‌خبرانرا چه غم از روزگار
بر سر کار آی چرا خفته‌ای
کار چنان کن که پذیرفته‌ای
مست چه خسبی که کمین کرده‌اند
کارشناسان نه چنین کرده‌اند
برنگر این پشته غم پیش بین
درنگر و عاجزی خویش بین
عقل تو پیریست فراموش کار
تا ز تو یاد آرد یادش بیار
گر شرف عقل نبودی ترا
نام که بردی که ستودی ترا
عقل مسیحاست ازو سر مکش
گرنه خری خر به وحل درمکش
یا بره عقل برو نور گیر
یا ز درش دامن خود دور گیر
مست مکن عقل ادب ساز را
طعمه گنجشک مکن باز را
می که حلال آمده در هر مقام
دشمنی عقل تو کردش حرام
می که بود کاب تو در جام اوست
عقل شد آن چشمه که جان نام اوست
گرچه می اندوه جهان را برد
آن مخور ای خواجه که آنرا برد
می نمکی دان جگر آمیخته
بر جگر بی نمکان ریخته
گر خبرت باید چیزی مخور
کز همه چیزیت کند بی‌خبر
بی‌خبر آن مرد که چیزی چشید
کش قلم بی‌خری درکشید
میل کش چشم خیالات شو
کند نه پای خرابات شو
ای چو الف عاشق بالای خویش
الف تو با وحشت سودای خویش
گر الفی مرغ پر افکنده باش
ورنه چو بی حرف سرافکنده باش
چوف الف آراسته مجلسی
هیچ نداری چو الف مفلسی
خار نه‌ای کاوج گرائی کنی
به که چو گل بی سر و پائی کنی
طفل نه‌ای پای به بازی مکش
عمر نه‌ای سر به درازی مکش
روز به آخر شد و خورشید دور
سایه شود بیش چو کم گشت نور
روز شنیدم چو به پایان شود
سایه هر چیز دو چندان شود
سایه پرستی چه کنی همچو باغ
سایه شکن باش چو نور چراغ
گر تو ز خود سایه توانی پرید
عیب تو چون سایه شود ناپدید
سایه نشینی نه فن هر کسست
سایه نشین چشمه حیوان بسست
ای زبر و زیر سر و پای تو
زیر و زبرتر ز فلک رای تو
صبح بدان میدهدت طشت زر
تا تو ز خود دست بشوئی مگر
چونکه درین طشت شوی جامی شوی
آب ز سرچشمه خورشید جوی
قرصه خورشید که صابون تست
شوخگن از جامه پر خون تست
از بس آتش که طبیعت فشاند
در جگر عمر تو آبی نماند
گر تنت از چرک غرض پاک نیست
زرنه همه سرخ بود باک نیست
گر سخن از پاکی عنصر شود
معده دوزخ ز کجا پر شود
گرچه ترازو شده‌ای راست کار
راستی دل به ترازو گمار
هر جو و هر حبه که بازوی تو
کم کند از کیل و ترازوی تو
هست یکایک همه بر جای خویش
روز پسین جمله بیارند پیش
با تو نمایند نهانیت را
کم دهی و بیش ستانیت را
خود مکن این تیغ ترازو روان
گرنه فزون میده و کم میستان
گل ز کژی خار در آغوش یافت
نیشکر از راستی آن نوش تافت
راستی آنجا که علم برزند
یاری حق دست به هم بر زند
از کجی افتی به کم و کاستی
از همه غم رستی اگر راستی
زاتش تنها نه که از گرم و سرد
راستی مرد بود درع مرد
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۴۷ - داستان پادشاه ظالم با مرد راستگوی
پادشهی بود رعیت شکن
وز سر حجت شده حجاج فن
هرچه به تاریک شب از صبح زاد
بر در او درج شدی بامداد
رفت یکی پیش ملک صبحگاه
راز گشاینده‌تر از صبح و ماه
از قمر اندوخته شب بازیی
وز سحر آموخته غمازیی
گفت فلان پیر ترا در نهفت
خیره کش و ظالم و خونریز گفت
شد ملک از گفتن او خشمناک
گفت هم اکنون کنم او را هلاک
نطع بگسترد و بر او ریگ ریخت
دیو ز دیوانگیش میگریخت
شد ببر پیر جوانی چو باد
گفت ملک بر تو جنایت نهاد
پیشتر از خواندن آن دیو رای
خیز و بشو تاش بیاری بجای
پیر وضو کرد و کفن برگرفت
پیش ملک رفت و سخن درگرفت
دست بهم سود شه تیز رای
وز سر کین دید سوی پشت پای
گفت شنیدم که سخن رانده‌ای
کینه کش و خیره کشم خوانده‌ای
آگهی از ملک سلیمانیم
دیو ستمگاره چرا خوانیم
پیر بدو گفت نه من خفته‌ام
زانچه تو گفتی بترت گفته‌ام
پیر و جوان بر خطر از کار تو
شهر و ده آزرده ز پیکار تو
منکه چنین عیب شمار توأم
در بد و نیک آینه‌دار توأم
راستیم بین و به من دار هش
گرنه چنینست بدارم بکش
پیر چو بر راستی اقرار کرد
راستیش در دل شه کار کرد
چون ملک از راستیش پیش دید
راستی او کژی خویش دید
گفت حنوط و کفنش برکشید
غالیه و خلعت ما درکشید
از سر بیدادگری گشت باز
دادگری گشت رعیت نواز
راستی خویش نهان کس نکرد
در سخن راست زیان کس نکرد
راستی آور که شوی رستگار
راستی از تو ظفر از کردگار
گر سخن راست بود جمله در
تلخ بود تلخ که الحق مر
چون به سخن راستی آری بجای
ناصر گفتار تو باشد خدای
طبع نظامی و دلش راستند
کارش ازین راستی آراستند
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۴۸ - مقالت پانزدهم در نکوهش رشگبران
هر نفس این پرده چابک رقیب
بازین از پرده برآرد غریب
نطع پر از زخمه و رقاص نه
بحر پر از گوهر و غواص نه
از درم و دولت و از تاج و تیغ
نیست دریغ ار تو نخواهی دریغ
گر رسدت دل به دم جبرئیل
نیست قضا ممسک و قدرت بخیل
زان بنه چندانکه بری دیگرست
دخل وی از خرج تو افزون‌ترست
پای درین ره نه و رفتار بین
حلقه این در زن و گفتار بین
سنگش یاقوت و گیا کیمیاست
گر نشناسی تو غرامت کراست
دست تصرف قلم اینجا شکست
کین همه اسرار درین پرده هست
هردم از این باغ بری میرسد
نغزتر از نغزتری میرسد
رشته جانها که درین گوهرست
مرسله از مرسله زیباترست
راه روان کز پس یکدیگرند
طایفه از طایفه زیرک‌ترند
عقل شرف جز به معانی نداد
قدر به پیری و جوانی نداد
سنگ شنیدم که چو گردد کهن
لعل شود مختلفست این سخن
هرچه کهن‌تر بترند این گروه
هیچ نه جز بانگ چو بانوی کوه
آنکه ترا دیده بود شیرخوار
شیر تو زهریش بود ناگوار
در کهن انصاف توان کم بود
پیر هواخواه جوان کم بود
گل که نو آمد همه راحت دروست
خار کهن شد که جراحت دروست
از نوی انگور بود توتیا
وز کهنی مار شود اژدها
عقل که شد کاسه سر جای او
مغز کهن نیست پذیرای او
آنکه رصد نامه اختر گرفت
حکم ز تقویم کهن برگرفت
پیر سگانی که چو شیر ابخرند
گرگ صفت ناف غزالان درند
گر کنم اندیشه ز گرگان پیر
یوسفیم بین و به من برمگیر
زخم تنک زخمه پیران خوشست
آب جوانی چه کنم کاتشست
گرچه جوانی همه فرزانگیست
هم نه یکی شاخ ز دیوانگیست؟
یاسمنی چند که بیدی کنند
دعوی هندو به سپیدی کنند
منکه چو گل گنج فشانی کنم
دعوی پیری به جوانی کنم
خود منشی کار خلق کردنست
خصمی خود یاری حق کردنست
آن مه نو را که تو دیدی هلال
بدر نهش نام چو گیرد کمال
نخل چو بر پایه بالا رسد
دست چنان کش که به خرما رسد
دانه که طرحست فرا گوشه‌ای
دانه مخوانش چو شود خوشه‌ای
حوضه که دریا شود از آب جوی
تا بهمان چشم نبینی دروی
شب چو ببست آنهمه چشم از سحر
روز درو دید به چشمی دگر
دشمنی دانا که پی جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود
نی منگر کز چه گیا میرسد
در شکرش بین که کجا میرسد
دل به هنر ده نه به دعوی پرست
صید هنر باش به هرجا که هست
آب صدف گرچه فراوان بود
در ز یکی قطره باران بود
بسکه بباید دل و جان تافتن
تا گهری تاج نشان یافتن
هر علمی را که قضا نو کند
حفظ تو باید که روا رو کند
بر نشکستند هنوز این رباط
در ننوشتند هنوز این بساط
محتسب صنع مشو زینهار
تا نخوری دره ابلیس‌وار
هرکه نه بر حکم وی اقرار کرد
چرخ سرش در سر انکار کرد
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۴۹ - داستان ملکزاده جوان با دشمنان پیر
قصد شنیدم که در اقصای مرو
بود ملکزاده جوانی چو سرو
مضطرب از دولتیان دیار
ملک بر او شیفته چون روزگار
تازگیش را کهنان در ستیز
پر خطر او زان خطر نیم خیز
یک شب ازان فتنه پر اندیشه خفت
دید که پیریش در آن خواب گفت
کای مه نو برج کهن را بکن
وای گل نو شاخ کهن را بزن
تا به تو بر ملک مقرر شود
عیش تو از خوی تو خوشتر شود
شه چو سر از خواب گرانبر گرفت
آندو سه تن را ز میان برگرفت
تازه بنا کرد و کهن درنوشت
ملک بر آن تازه ملک تازه گشت
رخنه کن ملک سرافکنده به
لشگر بد عهد پراکنده به
سر نکشد شاخ تو از سرو بن
تا نزنی گردن شاخ کهن
تا نشود بسته لب جویبار
پنجه دعوی نگشاید چنار
تا نکنی رهگذر چشمه پاک
آب نزاید ز دل و چشم خاک
با تو برون از تو برون پروریست
گوش ترا نیک نصیحت گریست
یک نفس آن تیغ برآر از غلاف
چند غلافش کنی ای بر خلاف
آن نفس از حقه این خاک نیست
این حق آن هم نفس پاک نیست
پیش چنین کس همگی پیش کش
نام کرم بر همه خویش کش
دولتیان کاب و درم یافتند
دولت باقی ز کرم یافتند
تخم کرم کشت سلامت بود
چون برسد برگ قیامت بود
یارت ازان گنج که احسان تست
نقد نظامی سره کن کان تست
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۵۰ - مقالت شانزدهم در چابک روی
ای بنسیمی علم افراخته
پیش غباری علم انداخته
ده نه و دروازه دهقان زده
ملک نه و تخت سلیمان زده
تیغ نه‌ای زخم بی اندازه چیست
کوس نه‌ای اینهمه آوازه چیست
چون دهن تیغ درم ریز باش
چون شکم کوس تهی خیز باش
میکشدت دیو نه افکنده
دست مده مرده نه زنده
پیش مغی پشت صلیبی مکن
دعوی شمشیر خطیبی مکن
خطبه دولت به فصیحی رسد
عطسه آدم به مسیحی رسد
هرکه چو پروانه دمی خوش زند
یک تنه بر لشگر آتش زند
یکدو نفس خوش زن و جانی بگیر
خرقه درانداز و جهانی بگیر
بخشش تو چرب ربائی که هست
نیست فدائی به جدائی که هست
شیر شو از گربه مطبخ مترس
طلق شو از آتش دوزخ مترس
گر دغلی باش بر آتش حلال
ور زر و یاقوتی از آتش منال
چند غرور ای دغل خاکدان
چند منی ای دو سه من استخوان
پیشتر از ما دگران بوده‌اند
کز طلب جاه نیاسوده‌اند
حاصل آن جاه ببین تا چه بود
سود بد اما بزیان شد چه سود
گر تو زمین ریزه چو خورشید و ماه
پای نهی بر فلک از قدر و جاه
گرچه ازان دایره دیر اوفتی
چونکه زمینی نه به زیر اوفتی ؟
تا سر خود را نبری طره‌وار
پای درین طره منه زینهار
مرغ نه‌ای بر نتوانی پرید
تا نکنی جان نتوانی رسد
با فلک از راه شگرفی درای
تات شگرفانه درافتد به پای
باده تو خوردی گنه زهر چیست
جرم تو کردی خلل دهر چیست
دهر نکوهی مکن ای نیک‌مرد
دهر بجای من و تو بد نکرد
جهد بسی کرد و شگرفی بسی
تا کند از ما به تکلیف کسی
چون من و تو هیچ کسان دهیم
بیهده بر دهر چه تاوان نهیم
تا نبود جوهر لعل آبدار
مهر قبولش ننهد شهریار
سنگ بسی در طرف عالمست
آنچه ازو لعل شود آن کمست
خار و سمن هردو بنسبت گیاست
این خسک دیده و آن توتیاست
گرچه نیابد مدد از آب جوی
از گل اصلی نرود رنگ و بوی
آب گرفتم لطف افزون کند
خار و خسک را به سمن چون کند
گرنه بدین قاعده بودی قرار
قلب شدی قاعده روزگار
کار به دولت نه به تدبیر ماست
تا به جهان دولت روزی کراست
مرد ز بیدولتی افتد به خاک
دولتیان را به جهان در چه باک
زنده بود طالع دولت پرست
بنده دولت شو هرجا که هست
ملک به دولت نه مجازی دهند
دولت کس را نه به بازی دهند
گرد سر دولتیان چرخ ساز
تا شوی از چرخ زدن بی‌نیاز
با دو سه کم زن مشو آرام گیر
مقبل ایام شو و نام گیر
بختور از طالع جوزا برآی
جوز شکن آنگه و بخت آزمای
گر در دولت زنی افتاده شو
از گره کار جهان ساده شو
ساده دلست آب که دلخوش رسید
وز گرهی عود بر آتش رسید
پیرو دل باش و مده دل به کس
خود تن تو زحمت راه تو بس
چند زنی دست به شاخ دگر
که مرا دولت ازین بیشتر
جمله عالم تو گرفتی رواست
چون بگذاری طلبیدن چراست
حرص بهل کو ره طاعت زند
گردن حرص تو قناعت زند
مرکز این گنبد فیروزه رنگ
بر تو فراخست و بر اندیشه تنگ
یا مکن اندیشه به جنگ آورش
یا به یک اندیشه به تنگ آورش
معرفتی در گل آدم نماند
اهل دلی در همه عالم نماند
در دو هنر نامه این نه دبیر
نیست یکی صورت معنی‌پذیر
دوستی از دشمن معنی مجوی
آب حیات از دم افعی مجوی
دشمن دانا که غم جان بود
بهتر از آن دوست که نادان بود
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۵۱ - داستان کودک مجروح
کودکی از جمله آزادگان
رفت برون با دو سه همزادگان
پایش ازان پویه درآمد ز دست
مهر دل و مهره پشتش شکست
شد نفس آن دو سه همسال او
تنگ‌تر از حادثه حال او
آنکه ورا دوسترین بود گفت
در بن چاهیش بباید نهفت
تا نشود راز چو روز آشکار
تا نشویم از پدرش شرمسار
عاقبت اندیش‌ترین کودکی
دشمن او بود در ایشان یکی
گفت همانا که در این همرهان
صورت این حال نماند نهان
چونکه مرا زین همه دشمن نهند
تهمت این واقعه بر من نهند
زی پدرش رفت وخبردار کرد
تا پدرش چاره آن کار کرد
هرکه در او جوهر دانایی است
بر همه چیزیش توانایی است
بند فلک را که تواند گشاد؟
آنکه بر او پای تواند نهاد
چون ز کم و بیش فلک درگذشت
کار نظامی ز فلک برگذشت
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۵۲ - مقالت هفدهم در پرستش و تجرید
ای ز خدا غافل و از خویشتن
در غم جان مانده و در رنج تن
این من و من گو که درین قالبست
هیچ مگو جنبش او تا لبست
چون خم گردون به جهان در مپیچ
آنچه نه آن تو به آن در مپیچ
زور جهان بیش ز بازوی تست
سنگ وی افزون ز ترازوی تست
قوت کوهی ز غباری مخواه
آتش دیگی ز شراری مخواه
هر کمری کان به رضا بسته شد
از کمر خدمت تن رسته شد
حرص رباخواره ز محرومیست
تاج رضا بر سر محکومیست
کیسه برانند درین رهگذر
هرکه تهی کیسه‌تر آسوده‌تر
محتشمی درد سری می‌پذیر
ورنه برو دامن افلاس گیر
کوسه کم ریش دلی داشت تنگ
ریش کشان دید دو کس را به جنگ
گفت رخم گرچه زبانی فشست
ایمنم از ریش کشان هم خوشست
مصلت کار در آن دیده‌اند
کز تو خر و بار تو ببریده‌اند
تا تو چو عیسی به در دل رسی
بی خر و بی بار به منزل رسی
ممنی اندیشه‌گیری مکن
در تنکی کوش و ستبری مکن
موج هلاکست سبکتر شتاب
جان ببر و بار درافکن به آب
به که تهی مغز و خراب ایستی
تا چو کدو بر سر آب ایستی
قدر به بی‌خوردی و خوابی درست
گنج بزرگی به خرابی درست
مرده مردار نه‌ای چون زغن
زاغ شو و پای به خون در مزن
گر تن بیخون شده‌ای چون نگار
ایمنی از زحمت مردار خوار
خون جگری دان بشرابی شده
آتشی از شرم به آبی شده
تا قدری قوت خون بشکنی
ضربت آهن خوری ار آهنی
خو مبر از خوردن بیکبارگی
خرده نگهدار بکم خوارگی
شیر ز کم خوردن خود سرکشست
خیره خوری قاعده آتشست
روز بیک قرصه چو خرسند گشت
روشنی چشم خردمند گشت
شب که صبوحی نه به هنگام کرد
خون ز یادش سیه‌اندام کرد
عقل ز بسیار خوری کم شود
دل چو سپر غم سپر غم شود
عقل تو جانیست که جسمش توئی
جان تو گنجی که طلسمش توئی
کی دهد این گنج ترا روشنی
تا تو طلسم در او نشکنی
خاک به نامعتمدی گشت فاش
صحبت نامعتمدی گو مباش
گر همه عمرت به غم آرد به سر
از پی تو غم نخورد غم مخور
گفت به زنگی پدر این خنده چیست
بر سیهی چون تو بباید گریست
گفت چو هستم ز جهان ناامید
روی سیه بهتر و دندان سفید
نیست عجب خنده ز روی سیاه
کابر سیه برق ندارد نگاه
چون تو نداری سر این شهر بند
برق شو و بر همه عالم بخند
خنده طوطی لب شکر شکست
قهقهه پر دهن کبک بست
خنده چو بیوقت گشاید گره
گریه از آن خنده بیوقت به
سوختن و خنده زدن برق‌وار
کوتهی عمر دهد چون شرار
بیطرب این خنده چون شمع چیست
بسکه بر این خنده بباید گریست
تا نزنی خنده دندان نمای
لب به گه خنده به دندان بخای
گریه پر مصلحت دیده نیست
خنده بسیار پسندیده نیست
گر کهنی بینی و گر تازه‌ای
بایدش از نیک و بد اندازه‌ای
خیز و غمی میخور و خوش مینشین
گاه چنان باید و گاهی چنین
در دل خوش ناله دلسوز هست
با شبه شب گهر روز هست
هیچ کس آبی ز هوائی نخورد
کز پس آن آب قفائی نخورد
هر بنه‌ای را جرسی داده‌اند
هر شکری را مگسی داده‌اند
دایه دانای تو شد روزگار
نیک و بد خویش بدو واگذار
گر دهدت سرکه چو شیره مجوش
خیز تو خواهد تو چه دانی خموش
ثابت این راه مقیمی بود
همسفر خضر کلیمی بود
ناز بزرگانت بباید کشید
تا به بزرگی بتوانی رسید
یار مساعد به گه ناخوشی
دام‌کشی کرد نه دامن‌کشی
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۵۳ - داستان پیر و مرید
رهروی از جمله پیران کار
می‌شد و با پیر مریدی هزار
پیر در آن بادیه یک باد پاک
داد بضاعت به امینان خاک
هر یک از آن آستنی برفشاند
تا همه رفتند و یکی شخص ماند
پیر بدو گفت چه افتاد رای
کان همه رفتند و تو ماندی بجای
گفت مرید ای دل من جای تو
تاج سرم خاک کف پای تو
من نه بباد آمدم اول نفس
تا بهمان باد شوم باز پس
منتظر داد به دادی شود
و آمده باد به بادی شود
زود رو و زود نشین شد غبار
زان بیکی جای ندارد قرار
کوه به آهستگی آمد به جای
از سر آنست چنین دیر پای
پرده دری پیشه دوران بود
بارکشی کار صبوران بود
بارکش زهد شو ارتر نه
بار طبیعت مکش ار خر نه
تا خط زهد تو مزور نشد
دیده بدوتر شد و او تر نشد
زهد که در زرکش سلطان بود
قصه زنبیل و سلیمان بود
شمع که هر شب به زر افشانیست
زیر قبا زاهد پنهانیست
زهد غریبست به میخانه در
گنج عزیزاست به ویرانه در
زهد نظامی که طرازی خوشست
زیر نشین علم زر کشست
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۵۴ - مقالت هیجدهم در نکوهش دورویان
قلب زنی چند که برخاستند
قالبی از قلب نو آراستند
چون شکم از روی بکن پشتشان
حرف نگهدار ز انگشتشان
پیش تو از نور موافق‌ترند
وز پست از سایه منافق‌ترند
ساده‌تر از شمع و گره‌تر ز عود
ساده به دیدار و کره در وجود
جور پذیران عنایت گذار
عیب نویسان شکایت شمار
مهر، دهن در دهن آموخته
کینه، گره بر گره اندوخته
گرم ولیک از جگر افسرده‌تر
زنده ولی از دل خود مرده‌تر
صحبتشان بر محل در مزن
مست نه‌ای پای درین گل مزن
خازن کوهند مگو رازشان
غمز نخواهی مده آوازشان
لاف زنان کز تو عزیزی شوند
جهد کنان کز تو به چیزی شوند
چون بود آن صلح ز ناداشتی
خشم خدا باد بر آن آشتی
هر نفسی کان غرض‌آمیز شد
دوستیی دشمنی‌انگیز شد
دوستیی کان ز توئی و منیست
نسبت آن دوستی از دشمنیست
زهر ترا دوست چه خواند؟ شکر
عیب ترا دوست چه داند؟ هنر
دوست بود مرهم راحت رسان
گرنه رها کن سخن ناکسان
گربه بود کز سر هم پوستی
بچه خود را خورد از دوستی
دوست کدام؟ آنکه بود پرده‌دار
پرده‌درند اینهمه چون روزگار
جمله بر آن کز تو سبق چون برند
سکه کارت بچه افسون برند
با تو عنان بسته صورت شوند
وقت ضرورت به ضرورت شوند
دوستی هر که ترا روشنست
چون دلت انکار کند دشمنست
تن چه شناسد که ترا یار کیست
دل بود آگه که وفادار کیست
یکدل داری و غم دل هزار
یک گل پژمرده و صد نیش خار
ملک هزارست و فریدون یکی
غالیه بسیار و دماغ اندکی
پرده درد هر چه درین عالمست
راز ترا هم دل تو محرمست
چون دل تو بند ندارد بر آن
قفل چه خواهی ز دل دیگران
گرنه تنک دل شده‌ای وین خطاست
راز تو چون روز به صحرا چراست
گر دل تو نز تنکی راز گفت
شیشه که می خورد چرا باز گفت
چون بود از همنفسی ناگزیر
همنفسی را ز نفس وا مگیر
پای نهادی چو درین داوری
کوش که همدست به دست آوری
تا نشناسی گهر یار خویش
یاوه مکن گوهر اسرار خویش
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۵۵ - داستان جمشید با خاصگی محرم
خاصگی ای محرم جمشید بود
خاص‌تر از ماه به خورشید بود
کار جوانمرد بدان درکشید
کز همه عالم ملکش برکشید
چون به وثوق از دگران گوی برد
شاه خزینه به درونش سپرد
با همه نزدیکی شاه آن جوان
دورتری جست چو تیر از کمان
راز ملک جان جوانمرد سفت
با کسی آن راز نیارست گفت
پیرزنی ره به جوانمرد یافت
لاله ی او چون گل خود زرد یافت
گفت که سرو از چه خزان کرده‌ای
کاب ز جوی ملکان خورده‌ای
زرد چرائی نه جفا میکشی
تنگدلی چیست درین دلخوشی
بر تو جوان گونه ی پیری چراست
لاله ی خودروی تو خیری چراست
شاه جهان را چو توئی رازدان
رخ بگشا چون دل شاه جهان
سرخ شود روی رعیت ز شاه
خاصه رخ خاصگیان سپاه
گفت جوان رای تو زین غافلست
بی‌خبری زان‌چه مرا در دلست
صبر مرا هم نفس درد کرد
روی مرا صبر چنین زرد کرد
شاه نهادست به مقدار خویش
در دل من گوهر اسرار خویش
هست بزرگ آنچه درین دل نهاد
راز بزرگان نتوانم گشاد
در سخنش دل نه چنان بسته‌ام
کز سر کم کار زبان بسته‌ام
زان نکنم با تو سر خنده باز
تا به زبان بر بپرد مرغ راز
گر ز دل این راز نه بیرون شود
دل نهم آن را که دلم خون شود
ور بکنم راز شهان آشکار
بخت خورد بر سر من زینهار
پیرزنش گفت مبر نام کس
همدم خود هم‌دم خود دان و بس
هیچ کسی محرم این دم مدان
سایه ی خود محرم خود هم مدان
زرد به این چهره ی دینارگون
زانکه شود سرخ به غرقاب خون
می‌شنوم من که شبی چند بار
پیش زبان گوید سر زینهار
سرطلبی تیغ زبانی مکن
روز نه‌ای راز فشانی مکن
مرد فرو بسته زبان خوش بود
آن سگ دیوانه زبان‌کش بود
مصلحت تست زبان زیر کام
تیغ پسندیده بود در نیام
راحت این پند به جان ها درست
کافت سرها به زبان ها درست
دار درین طشت زبان را نگاه
تا سرت از طشت نگوید که آه
لب مگشای ارچه درو نوشهاست
کز پس دیوار بسی گوشهاست
تا چو بنفشه نفست نشنوند
هم به زبان تو سرت ندروند
بد مشنو وقت گران گوشیست
زشت مگو نوبت خاموشیست
چند نویسی قلم آهسته‌دار
بر تو نویسند زبان بسته‌دار
آب صفت هر چه شنیدی بشوی
آینه‌سان آنچه ببینی بگوی
آنچه ببینند غیوران به شب
باز نگویند به روز ای عجب
لاجرم این گنبد انجم فروز
آنچه به شب دید نگوید به روز
گر تو درین پرده ادب دیده‌ای
باز مگوی آنچه به شب دیده‌ای
شب که نهانخانه ی گنجینه‌هاست
در دل او گنج بسی سینه‌هاست
برق روانی که درون پرورند
آنچه ببینند بر او بگذرند
هرکه سر از عرش برون میبرد
گوی ز میدان درون میبرد
چشم و زبانی که برون دوستند
از سر مویند و ز تن پوستند
عشق که در پرده کرامات شد
چون بدر آمد به خرابات شد
این گره از رشته ی دین کرده‌اند
پنبه حلاج بدین کرده‌اند
غنچه که جان پرده ی این راز کرد
چشمه ی خون شد چو دهن باز کرد
کی دهن این مرتبه حاصل کند
قصه ی دل هم دهن دل کند
این خورش از کاسه ی دل خوش بود
چون به دهان آوری آتش بود
اینت فصاحت که زبان بستگیست
اینت شتابی که در آهستگیست
روشنی دل خبر آن را دهد
کو دهن خود دگران را دهد
آن لغت دل که بیان دلست
ترجمتش هم به زبان دلست
گر دل خرسند نظامی تراست
ملک قناعت به تمامی تراست
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۵۶ - مقالت نوزدهم در استقبال آخرت
مجلس خلوت نگر آراسته
روشن و خوش چون مه ناکاسته
شمع فروزان و شکر ریخته
تخت زده غالیه آمیخته
دشمن جانست ترا روزگار
خویشتن از دوستیش واگذار
بین که بزنجیر کیان را کشید
هرکه درو دید زبان را کشید
با تو دنیا طلب دین گذار
بانگ برآورده رقیبان بار
کز در بیدادگران باز گرد
گرد سراپرده این راز گرد
از تف این بادیه جوشیده‌ای
بر تو نپوشند که پوشیده‌ای
سرد نفس بود سگ گرم کین
روبه از آن دوخت مگر پوستین
دوزخ گوگرد شد این تیره دشت
ای خنک آنکس که سبکتر گذشت
آب دهانی به ادب گرد کن
در تف این چشمه گوگود کن
باز ده این وام فلک داده را
طرح کن این خاک زمین زاده را
جمله برانداز باستادیئی
تا تو فرو مانی و آزادیئی
هرکه درین راه منی میکند
بر من و تو راه‌زنی میکند
خصمی کژدم بتر از اژدهاست
کاین ز تو پنهان بود آن برملاست
خانه پر از دزد جواهر بپوش
بادیه پر غول به تسبیح کوش
غارتیانی که ره دل زنند
راه به نزدیکی منزل زنند
ترسم از آن شب که شبیخون کنند
خوارت ازین باده بیرون کنند
دشمن خردست بلائی بزرگ
غفلت ازو هست خطائی سترگ
با عدوی خرد مشو خرد کین
خرد شوی گر نشوی خرد بین
با همه خردی به قدر مایه زور
میل کش بچه شیر است مور
قافله برده به منزل رسید
کشتی پر گشته به ساحل رسید
تات نبینند نهان شو چو خواب
تات نرانند روان شو چو آب
پای درین صومعه ننهادنیست
چون بنهی واستده دادنیست
گر نروی در جگرت خون نهند
راتبت از صومعه بیرون نهند
گر سفر از خاک نبودی هنر
چرخ شب و روز نکردی سفر
تا ندرد دیو گریبانت خیز
دامن دین گیر و در ایمان گریز
شرع ترا خواند سماعش بکن
طبع ترا نیست وداعش بکن
شرع نسیمی است به جانش سپار
طبع غباری به جهانش گذار
شرع ترا ساخته ریحان به دست
طبع پرستی مکن او را پرست
بر در هر کس چو صبا درمتاز
با دم هر خس چو هوا درمساز
اینهمه چون سایه تو چون نور باش
گر همه داری ز همه دور باش
چنبر تست این فلک چنبری
تا تو ازین چنبر سر چون بری
گر به تو بر قصه کند حال خویش
یا خبری گویدت از سال خویش
تنگ بود غار تو با غور او
هیچ بود عمر تو با دور او
آخر گفتار تو خاموشیست
حاصل کار تو فراموشیست
تا بجهان در نفسی میزنی
به که در عشق کسی میزنی
کاین دو نفس با چو تو افتاده‌ای
خوش نبود جز به چنان باده‌ای
هیچ قبائی نبرید آسمان
تا دو کله وار نبرد از میان
هرچه کنی عالم کافر ستیز
بر تو نویسد به قلم‌های تیز
و آنچه گشائی ز در عز و ناز
بر تو همان در بگشایند باز
چشم تو گر پرده طنازیست
با تو درین پرده همان بازیست
نیک و بد آنان که بسی دیده‌اند
نیک بدان بد نپسندیده‌اند
هرکه رهی رفت نشانی بداد
هرکه بدی کرد ضمانی بداد
صورت اگر نیک و اگر بد بری
نام تو آنست که با خود بری
خار بود نام گل خارپوش
عنبر نام آمده عنبر فروش
قلب مشو تا نشوی وقت کار
هم ز خود و هم ز خدا شرمسار
بانگ بر این دور جگر تاب زن
سنگ بر این شیشه خوناب زن
رجم کن این لعبت شنگرف را
در قلم نسخ کش این حرف را
دست بر این قلعه قلعی برآر
پای درین ابلق ختلی درآر
تا فلک از منبر نه خرگهی
بر تو کند خطبه شاهنشهی
کار تو باشد علم انداختن
کار من است این علم افراختن
آدمیم رفع ملک میکنم
دعوی از آنسوی فلک میکنم
قیمتم از قامتم افزون‌ترست
دورم از این دایره بیرون‌ترست
آب نه و بحر شکوهی کنم
جغد نه و گنج پژوهی کنم
چون فلکم بر سر گنجست پای
لاجرممم سخت بلندست جای
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۵۷ - داستان هارون‌الرشید با موی تراش
دور خلافت چو به هارون رسید
رایت عباس به گردون رسید
نیم شبی پشت به همخوابه کرد
روی در آسایش گرمابه کرد
موی تراشی که سرش میسترد
موی به مویش به غمی میسپرد
کای شده آگاه ز استادیم
خاص کن امروز به دامادیم
خطبه تزویج پراکنده کن
دختر خود نامزد بنده کن
طبع خلیفه قدری گرم گشت
باز پذیرنده آزرم گشت
گفت حرارت جگرش تافتست
وحشتی از دهشت من یافتست
بیخودیش کرد چنین یافه‌گوی
ورنه نکردی ز من این جستجوی
روز دگر نیکترش آزمود
بر درم قلب همان سکه بود
تجربتش کرد چنین چند بار
قاعدهٔ مرد نگشت از قرار
کار چو بی رونقی از نور برد
قصه به دستوری دستور برد
کز قلم موی تراشی درست
بر سرم این آمد و این سر به تست
منصب دامادی من بایدش
ترک ادب بین که چه فرمایدش
هرگه کاید چو قضا بر سرم
سنگ دراندازد در گوهرم
در دهنش خنجر و در دست تیغ
سر به دو شمشیر سپارم دریغ
گفت وزیر ایمنی از رای او
بر سر گنجست مگر پای او
چونکه رسد بر سرت آن ساده مرد
گو ز قدمگاه نخستین بگرد
گر بچخد گردن گرابزن
ورنه قدمگاه نخستین بکن
میر مطیع از سر طوعی که بود
جای بدل کرد به نوعی که بود
چون قدم از منزل اول برید
گونه حلاق دگرگونه دید
کم سخنی دید دهن دوخته
چشم و زبانی ادب آموخته
تا قدمش بر سر گنجینه بود
صورت شاهیش در آیینه بود
چون قدم از گنج تهی ساز کرد
کلبه حلاقی خود باز کرد
زود قدمگاهش بشکافتند
گنج به زیر قدمش یافتند
هرکه قدم بر سر گنجی نهاد
چون به سخن آمد گنجی گشاد
گنج نظامی که طلسم افکنست
سینه صافی و دل روشنست
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۵۸ - مقالت بیستم در وقاحت ابنای عصر
ما که به خود دست برافشانده‌ایم
بر سر خاکی چه فرومانده‌ایم
صحبت این خاک ترا خار کرد
خاک چنین تعبیه بسیار کرد
عمر همه رفت و به پس گستریم
قافله از قافله واپس تریم
این دو فرشته شده در بند ما
دیو ز بدنامی پیوند ما
گرم رو سرد چو گلخن گریم
سرد پی گرم چو خاکستریم
نور دل و روشنی سینه کو
راحت و آسایش پارینه کو
صبح شباهنگ قیامت دمید
شد علم صبح روان ناپدید
خنده غفلت به دهان درشکست
آرزوی عمر به جان درشکست
از کف این خاک به افسونگری
چاره آن ساز که چون جان بری
بر پر ازین دام که خونخواره‌ایست
زیرکی از بهر چنین چاره‌ایست
گرگ ز روباه به دندان تراست
روبه از آن رست که به دان تراست
جهد بر آن کن که وفا را شوی
خود نپرستی و خدا را شوی
خاک دلی شو که وفائی دروست
وز گل انصاف گیائی دروست
هر هنری کان ز دل آموختند
بر زه منسوج وفا دوختند
گر هنری در تن مردم بود
چون نپسندی گهری گم بود
گر بپسندیش دگر سان شود
چشمه آن آب دو چندان شود
مردم پرورده به جان پرورند
گر هنری در طرفی بنگرند
خاک زمین جز به هنر پاک نیست
وین هنر امروز درین خاک نیست
گر هنری سر ز میان برزند
بی‌هنری دست بدان درزند
کار هنرمند به جان آورند
تا هنرش را به زبان آورند
حمل ریاضت به تماشا کنند
نسبت اندیشه به سودا کنند
نام کرم ساخته مشتی زیان
اسم وفا بندگی رایگان
گفته سخا را قدری ریشخند
خوانده سخن را طرفی لورکند
نقش وفا بر سر یخ می‌زنند
بر مه و خورشید زنخ میزنند
گر نفسی مرهم راحت بود
بر دل این قوم جراحت بود
گر ز لبی شربت شیرین چشند
دست به شیرینه به رویش کشند
بر جگر پخته انجیر فام
سرکه فروشند چو انگور خام
چشم هنر بین نه کسی را درست
جز خلل و عیب ندانند جست
حاصل دریا نه همه در بود
یک هنر از طبع کسی پر بود
دجله بود قطره‌ای از چشم کور
پای ملخ پر بود از دست مور
عیب خرند این دو سه ناموسگر
بی هنر و بر هنر افسوسگر
تیره‌تر از گوهر گل در گلند
تلخ‌تر از غصه دل بر دلند
دود شوند ار به دماغی رسند
باد شوند ار به چراغی رسند
حال جهان بین که سرانش که‌اند
نامزد و نامورانش که‌اند
این دو سه بدنام کهن مهد خویش
می‌شکنندم همه چون عهد خویش
من به صفت چون مه گردون شوم
نشکنم ار بشکنم افزون شوم
رنج گرفتم ز حد افزون برند
با فلک این رقعه به سر چون برند
بر سخن تازه‌تر از باغ روح
منکر دیرینه چو اصحاب نوح
ای علم خضر غزائی بکن
وی نفس نوح دعائی بکن
دل که ندارد سر بیدادشان
باد فرامش کند ار یادشان
با بدشان کان نه باندازه‌ایست
خامشی من قوی آوازه‌ایست
حقه پر آواز به یک در بود
گنگ شود چون شکمش پر بود
خنبره نیمه برآرد خروش
لیک چو پر گردد گردد خموش
گر پری از دانش خاموش باش
ترک زبان گوی و همه گوی باش
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۵۹ - داستان بلبل با باز
در چمن باغ چو گلبن شکفت
بلبلی با باز درآمد به گفت
کز همه مرغان تو خاموش ساز
گوی چرا برده‌ای آخر به باز
تا تو لب بسته گشادی نفس
یک سخن نغز نگفتی به کس
منزل تو دستگه سنجری
طعمه تو سینه کبک دری
من که به یک چشم زد از کان غیب
صد گهر نغز برآرم ز جیب
طعمه من کرم شکاری چراست
خانه من بر سر خاری چراست
باز بدو گفت همه گوش باش
خامشیم بنگر و خاموش باش
منکه شدم کارشناس اندکی
صد کنم و باز نگویم یکی
رو که توئی شیفته روزگار
زانکه یکی نکنی و گوئی هزار
منکه همه معنیم این صیدگاه
سینه کبکم دهد و دست شاه
چون تو همه زخم زبانی تمام
کرم خور و خار نشین والسلام
خطبه چو بر نام فریدون کنند
گوش بر آواز دهل چون کنند
صبح که با بانگ خروسست و بس
خنده‌ای از راه فسوست و بس
چرخ که در معرض فریاد نیست
هیچ سر از چنبرش آزاد نیست
بر مکش آوازه نظم بلند
تا چو نظامی نشوی شهر بند
نظامی گنجوی : مخزن الاسرار
بخش ۶۰ - انجام کتاب
صبحک الله صباح ای دبیر
چون قلم از دست شدم دستگیر
کاین نمط از چرخ فزونی کند
با قلمم بوقلمونی کند
زین همه الماس که بگداختم
گزلکی از بهر ملک ساختم
کاهن شمشیرم در سنگ بود
کوره آهنگریم تنگ بود
دولت اگر همدمیئی ساختی
بخت بدین نیز نپرداختی
در دلم آید که گنه کرده‌ام
کین ورقی چند سیه کرده‌ام
آنچه درین حجله خرگاهیست
جلوه‌گری چند سحرگاهیست
زین بره میخور چه خوری دودها
آتش در زن به نمک سودها
بیش رو آهستگیی پیشه کن
گر کنی اندیشه به اندیشه کن
هر سخنی کز ادبش دوریست
دست بر او مال که دستوریست
و آنچه نه از علم برآرد علم
گر منم آن حرف درو کش قلم
گر نه درو داد سخن دادمی
شهر به شهرش نفرستادمی
این طرفم کرد سخن پای بست
جمله اطراف مرا زیردست
گفت زمانه نه زمینی بجنب
چون ز منان چند نشینی بجنب
بکر معانیم که همتاش نیست
جامه باندازه بالاش نیست
نیم تنی تا سر زانوش هست
از سر آن بر سر زانو نشست
بایدش از حله قد آراستن
تا ادبش باشد برخاستن
از نظر هر کهن و تازه‌ای
حاصل من چیست جز آوازه‌ای
گرمی هنگامه و زر هیچ نه
زحمت بازار و دگر هیچ نه
گنجه گره کرده گریبان من
بی گرهی گنج عراق آن من
بانگ برآورد جهان کای غلام
گنجه کدامست و نظامی کدام
شکر که این نامه به عنوان رسید
پیشتر از عمر به پایان رسید
کردنظامی ز پی زیورش
غرقه گوهر ز قدم تا سرش
باد مبارک گهر افشان او
بر ملکی کاین گهر است آن او