تعداد ۲۳۴۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴۴ - هر چند که در خلاف وعده
هر چند که در خلاف وعده
مشهور جهان شدی چو عرقوب
با اینهمه نزد من عزیزی
چون یوسف مصر نزد یعقوب
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵۴ - از کوی حیات تا در مرگ
از کوی حیات تا در مرگ
جز نیم نفس مسافتی نیست
وین طرفه که اندرین مسافت
گامی ننهی که آفتی نیست
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢١٩ - از ابن یمین سؤال کردند
از ابن یمین سؤال کردند
آنها که ره نجات جویند
زین چار خلیفه کیست اول
کاندر ره حق بصدق پویند
گفتم که مرا چکار با آن
کاندر حق هرکسی چه گویند
من پیرو آنکسم باخلاص
کایشان همه پیروان اویند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٢٨٣ - در قصه شنیده ام که ابلیس
در قصه شنیده ام که ابلیس
روزی سه هزار تیز میداد
پرسید ازو کسی که این چیست
وز بهر که میفرستی این باد
گفتا که هزار از این به ریشش
کاو ملک دهد به پور و داماد
پس وجه معاش خویشتن را
خواهد بتضرع و بفریاد
ثلث دگرش به ریش آنکس
کاو رنج کشید و گنج بنهاد
نه خود بخورید و نه خورانید
واو گشت خراب و وارث باد
یک ثلث دگر که ماند باقی
آن نیز به ریش هر دوشان باد
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٣۴ - گر سیم و زری بقرض یابی
گر سیم و زری بقرض یابی
بستان منگر گرانی سود
زیرا که چو دین حال گردد
حال از دو برون نخواهدت بود
گر هست ترا حیات باقی
ایزد در بسته بس که بگشود
ور تاج بقا قضای مبرم
از تارک هستی تو بربود
ز آتش که تو کرده ئی فروزان
بعد از تو به وارثان رسد دود
وارث چو تو در میان نباشی
خواه از تو بخشم و خواه خوشنود
فی الجمله بهر جهت که باشد
آنکس که ربود زر بیاسود
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٣٣٨ - گفتند که صحبت بزرگان
گفتند که صحبت بزرگان
از رنج نیاز وا رهاند
روزی دو بخدمت ایستادن
عمری بمراد دل رساند
سرمایه عمر میدهد نقد
پس وعده نسیه میستاند
اول همه زحمتست باری
تا چون بود آخرش که داند
چون نیک و بد سپهر گردان
پیوسته بیک صفت نماند
به زان نبود که مرد عاقل
چون ابن یمین اگر تواند
گرد هوس جهان فانی
از دامن دل فرو نشاند
پیوسته ز مصحف ارادت
جز آیت عافیت نخواند
تا هست بهوش می کند نوش
جامی که قضاش میچشاند
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴٢٣ - در باب تواضع آنچه دانی
در باب تواضع آنچه دانی
با خلق جهان بجای می آر
کافزوده کند ترا تواضع
نزدیک کریم طبع مقدار
اما چو لئیم طبع باشد
افتد ز تواضعت به پندار
بروی نظر از تکبر افکن
و آن جزء ادب تمام بشمار
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۴۶۴ - گر ترک طمع کنی نباشد
گر ترک طمع کنی نباشد
ایدل زکست هراس هرگز
روزی ز خزانه کسی خواه
کو را نبود مکاس هرگز
چیزیکه دهد که شد مقرر
بر سر ننهد سپاس هرگز
از سفله مخواه هیچ زنهار
کاطلس نشود پلاس هرگز
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵٢٩ - از بخل و ز کبر بر حذر باش
از بخل و ز کبر بر حذر باش
کین هر دو کنند جمع تفریق
زین هر دو بجز فساد ناید
دلرا نکنی بدین دو تعلیق
در بخشش و در تواضع افزای
شاید که دهد خدای توفیق
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۵۴٣ - ای ابن یمین جهان نیرزد
ای ابن یمین جهان نیرزد
آنرا که غمش نهند بر دل
شادان گذران که ابلهست آنک
انده کند از حیات حاصل
دارد هنری جهان که در وی
باشد حرج و فرج مقابل
آسان گذرد اگر تو او را
بر خود نکنی ز جهل مشکل
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۶۴۴ - آنچه ندیدست دو چشم زمان
آنچه ندیدست دو چشم زمان
و آنچ بنشیند دو گوش زمین
در گل ما آنک نبودست آن
خیز و بیا در گل ما این ببین
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۶٨۶ - گشتست طبیعت گروهی
گشتست طبیعت گروهی
دائم دو زبان چو مار بودن
در شیوه مکر و رسم تلبیس
امسال بتر ز پار بودن
چون زلف بتان ز فتنه جوئی
آشفته و بیقرار بودن
دائم ز منی بسان حمدان
برجستن و باد سار بودن
زینجمع که وصفشان میانست
دوری به و برکنار بودن
با اهل خرد بکنج خلوت
با باده خوشگوار بودن
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ۶٨٧ - گفتند چو هست رزق مقسوم
گفتند چو هست رزق مقسوم
زحمت چه کشی ز بهر جستن
گفتم که بلی ولی ازین پیش
گشتست حواله گه معین
روزی یکی بمصر و شامست
و آن دگری بروم و ارمن
از بنده مبین تو این تکاپوی
کین حکم خدای راند بر من
بی هیچ شکی نفاذ یابد
حکمی که کند خدای ذوالمن
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٧٨٢ - ایدل ز پی جهان چه پوئی
ایدل ز پی جهان چه پوئی
وز زحمت جسم و جان چه جوئی
گر خار بگیردت سر دست
بگذر ز گل ایفلان چه بوئی
رو دست تهی چو گربه می لیس
چون سگ پی استخوان چه پوئی
چون بر تو نفس همی شمارند
بی فکر مگو هر آنچه گوئی
رو پرده دل بشوی ایشیخ
این خرقه و طیلسان چه شوئی
ابن یمین فَرومَدی : قطعات
شماره ٨۵٢ - عاقل نکند بهیچ روئی
عاقل نکند بهیچ روئی
بیمنفعتی زیارت حی
نزدیک خرد پسند ناید
هر قول که فعل نیست با وی
هر کو نشود بوصل تو شاد
گر گویم ازو ببر مگو کی
ابن یمین فَرومَدی : ترکیبات
شمارهٔ ۴ - وله ایضاً مخمس
در عشق تو ایصنم چنانم
کز هستی خویش در گمانم
هر چند که زار و ناتوانم
گر دست دهد هزار جانم
در پای مبارکت فشانم
کو بخت که از سر نیازی
در حضرت چون تو دلنوازی
معروض کنم نهفته رازی
هیهات که چون تو شاهبازی
تشریف دهد بآشیانم
هر چند ستمگری ترا خوست
کم کن ز بدی که آن نه نیکوست
گر آنکه دلت ز آهن و روست
آخر بسرم گذر کن ایدوست
انگار که خاک آستانم
گفتم که چو کشتیم بزاری
زین پس ره مرحمت سپاری
بر دل رقم وفا نگاری
تو خود سر وصل ما نداری
من عادت بخت خویش دانم
ای بسته کمر ز دور و نزدیک
بر هیچ بخون ترک و تازیک
وز مسکن اخلص الممالیک
کر خانه محقرست و تاریک
بر دیده روشنت نشانم
من از تو بجز وفا نجویم
بیرون ز گلی وفا نبویم
الا ره بندگی نپویم
اسرار تو پیش کس نگویم
اوصاف تو پیش کس نخوانم
نه مهر بمهر تو فزودیم
گیرم نه در وفا گشودیم
نه بود هر آنچه مینمودیم
آخر نه من و تو دوست بودیم
عهد تو شکست و من همانم
گر سر ببری بتیغ تیزم
از کوی وفات بر نخیزم
ور زانکه کنند ریز ریزم
من مهره مهر تو نریزم
الا که بریزد استخوانم
آنها که نشان عشق جویند
جز راه رضای حق نپویند
خاک من زار چون ببویند
گر نام تو بر سرم بگویند
فریاد بر آید از روانم
گر غمزه تو زند به تیرم
ور زلف تو در کشد بقیرم
یکدم نبود ز تو گزیرم
من ترک وصال تو نگیرم
الا بفراق جسم و جانم
گر بگذردم به پیش خیلی
هر یک بصفا به از سهیلی
از تو نکنم بغیر میلی
مجنونم اگر بهای لیلی
ملک عرب و عجم ستانم
گفتم صنما در آرزویت
آشفته و تیره دل چو مویت
هر چند نمیرسد بکویت
شب نیست که در فراق رویت
زاری بفلک نمیرسانم
ای وصل تو اصل شادمانی
دامن بفراق جاودانی
بر ابن یمین چه میفشانی
هر حکم که بر سرم برانی
سهلست ز خویشتن مرانم
ابن یمین فَرومَدی : ترکیبات
شمارهٔ ۵ - ایضاً له
تا ابروی تو بدلربائی
انگشت نمای چون هلال است
دارد ز جمال تو خجالت
خورشید که مظهر جمالست
ای از تو جهان حسن آباد
ایزد همه حسنها ترا داد
از عین کمال در امان باد
حسنت که بغایت کمال است
یک صبحدم ای نسیم خوشبوی
بگذر بسوی نگار و بر گوی
کز مویه تنم شدست چون موی
وز ناله زار همچو نال است
مائیم ز عشقت ای پریوش
با چشم و دلی پر آب و آتش
از هجر تو نیست زندگی خوش
باز آی که نوبت وصال است
دل کز تو صبور گشت یارا
دل نیست که هست سنگ خارا
گر هست ترا شکیب ما را
باری ز تو صابری محال است
گفتیم خیال چون تو ماهی
بینیم بخواب گاهگاهی
لیک از غم چون تو دلپناهی
خواب آیدم این هوس خیال است
گر ابن یمین ز عشق رویت
بر باد شود چو خاک کویت
بیرون نپرد ز دام مویت
مرغ دل او که بسته بال است
ابن یمین فَرومَدی : ماده تاریخ‌ها
شمارهٔ ۱۳ - تاریخ جنگ امیر مسعود سربداری با ملک معزالدین حسین کرت و شکست مسعود
در هفتصد و چل و سه از سال
افزوده صفر سه بر دهم روز
مسعود و ملک قتال کردند
گردان ملک شدند پیروز
در خطه خواف گشت واقع
این فتنه جانگداز دلسوز
جمال‌الدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۷ - در مدح شمس الدین ابوالفتح نطنزی
ای مهر تودر میان جانها
وای مهر تو برسر زبانها
قدر تو گذشته از فلک ها
صیت توفتاده در جهانها
قاصر ز ثنای تو زبانها
عاجز ز مدیح تو بیانها
شبه تو ندیده آفرینش
مثل تو نزاده آسمانها
افلاک زبهر خدمت تو
بسته کمر تو بر میانها
در مجلس انس چون خوری می
شاید که فدا کنند جانها
زاواز سماع مطربانت
ناهید همی کند فغانها
پر بار شود ز در وشکر
از لفظ خوش تو کاروانها
از غایت خفت و لطافت
سوی تو روان شده روانها
بهرام سپهر و شیر گردون
ازتیغ تو خواسته امانها
گردون ز پی کمین خصمت
آورده بزه بسی کمانها
رای تو بروزگار طفلی
واقف شده بر بسی نهانها
با عمر جوان وسال اندک
عقل از تو نبشته داستانها
آن لطف شما یلت حقیقت
از روح همی دهد نشانها
بشکست همای دولت تو
اندر تن خصم استخوانها
آنگه که ببزم زر فشانی
فریاد برآورند کانها
بی خدمت درگه تو ما را
بود است بعمر برزیانها
خواهیم بدولت تو زین بس
گر زنده بویم عذر آنها
تا کوکب سعد ونحس دائم
برچرخ همی کند قرانها
از بخت بیاب کام و دولت
زان بیش که هست در گمانها
جمال‌الدین عبدالرزاق : قصاید
شمارهٔ ۱۱ - قصیده
ای بیش ز رفعت و مناصب
بر تر ز مدارج و مراتب
کان بخش قوام دولت و دین
کت بنده سزد هزار صاحب
فهرست معالی و معانی
مجموع فضائل و مناقب
معمار جهان بعدل شامل
معیار خرد برأی صائب
چون روح مسلم از کدورت
چون عقل منزه از معایب
لفظ تو منصه حقایق
کلک تو خزانه عجایب
درگاه تو قبه معانی
دهلیز تو ذروه مناصب
بر خشم تو حلم گشته راجع
بر طبع تو جود گشته غالب
بر درگه تو فلک مجاور
در خدمت تو ملک مواظب
بگرفته صدای صیت عدلت
اقطار مشارق و مغارب
تدبیر تو در ممالک شرع
آن کرده که زرع را سحائب
دست تو سپهر نوربخش است
کلک تو در او شهاب ثاقب
در دور تو از شمول عدلت
گشته است تظلم از غرایب
انفاس تو عدل راست باعث
اقلام تو رزق راست کاتب
در دولت هر چه جز تو ضایع
در مسند هر که جز تو غاصب
جود تو سؤال راست عاشق
عفو تو گناه راست طالب
چون بار دهد شعاع رایت
زیبدش ز عین شمس حاجب
انصاف تو همچو نور شمس است
یکسان براو همه جوانب
دردورتو طائی است طامع
در عهد تو کهرباست جاذب
قدر تو چو درعلو سفر کرد
بر قله چرخ زد مواکب
رعد است ز شیهه وصهیلش
برق است ز آتش حباحب
رایت ز مطالع غوامض
دانسته مقاطع عواقب
چون تو گهری نکرده تحویل
ز اصلاب بحقه ترائب
فرمان تو باقضا موافق
قدر تو بآسمان مناسب
نی نی چه مناسب است با تو
آنرا که بود دو قرص راتب
نه سعد کفایت تو ذابح
نه صبح عنایت تو کاذب
خورشید که کدخدا ی چرخست
او مطبخی تراست نایب
از هیبت تو است در تب لرز
ارواح اقارب و اجانب
چونانکه ز تیغ صبح صادق
لرزه است فتاده در کواکب
الفاظ تو حجت است در شرع
چونانکه نصوص در مذاهب
در ذمت جود تو طمع را
دینی است بدون شرع واجب
تا بی گنهست عمرو مضروب
تا بی سببست زید ضارب
یکلحظه مباد و خود نباشد
اقبال ز درگه تو غائب
آسوده مباد جان خصمت
یکدم ز تصادم مصائب
محروس پناهت از حوادث
معصوم جنابت از نوائب
ایام ز نعمت تو شاکر
و احرار بخدمت تو راغب