تعداد ۴۸۴۸ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۷۸ - رخساره گلرنگ تو گلزار بهشت است
رخساره گلرنگ تو گلزار بهشت است
خط گرد گل روی تو دیوار بهشت است
طاعات ریایی است کلید در دوزخ
زاهد به چه سرمایه خریدار بهشت است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۷۹ - رخسار تو شاداب تر از لاله طورست
رخسار تو شاداب تر از لاله طورست
شبنم گل سیراب ترا دیده شورست
بسیار به از صحبت ابنای زمان است
در مشرب من، خلوت اگر خلوت گورست
خواری ز طمع دور نگردد که عصاکش
هر چند که در پیش بود پیر و کورست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۸۰ - می بی نمک صحبت احباب حرام است
می بی نمک صحبت احباب حرام است
می چیست، گر انصاف بود آب حرام است
با ساغر شبگیر، سراسر مزه دارد
در خانه نشستن شب مهتاب حرام است
در مشرب ما جوهریان گهر وقت
غیر از شب آدینه می ناب حرام است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۸۱ - آغاز خط آن شوخ به عشاق رحیم است
آغاز خط آن شوخ به عشاق رحیم است
در آخر بازار، فروشنده کریم است
از جلوه بیاسا که ز بیداد خزان سرو
آزاد ازان است که یک جای مقیم است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۸۲ - از وصل، ملال دل خرم نمکین است
از وصل، ملال دل خرم نمکین است
در دامن گل گریه شبنم نمکین است
بی چاشنیی نیست شکرخنده شادی
اما روش گریه ماتم نمکین است
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۸۳ - روی دل این خسته به آن چشم سخنگوست
روی دل این خسته به آن چشم سخنگوست
چون عقده مرا چشم به آن گوشه ابروست
تا مهر خموشی زده ام بر لب گفتار
در چشم من این دایره یک چشم سخنگوست
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۱۸۴ - (راه سخنم معنی بسیار گرفته است
(راه سخنم معنی بسیار گرفته است
از جوش گل این رخنه دیوار گرفته است)
(با صاف ضمیران به ادب باش که بسیار
از آب گهر آینه زنگار گرفته است)
(آن رهرو افسرده اساسم که مکرر
دامان مرا سایه دیوار گرفته است)
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۳۳ - جوش سخن من بود از جذبه مردان
جوش سخن من بود از جذبه مردان
هر خام مرا بر سر گفتار نیارد
دلوی که چهل کس نتوانند کشیدن
یک کس چه خیال است که از چاه برآرد؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۳۴ - رخسار تو با خط سیه کار چه سازد؟
رخسار تو با خط سیه کار چه سازد؟
آیینه به تردستی زنگار چه سازد؟
از جلوه شیرین دهنان آب نگردید
فرهاد به جان سختی کهسار چه سازد؟
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۳۵ - می بی خبر از نرگس شهلای تو ریزد
می بی خبر از نرگس شهلای تو ریزد
خمیازه نمکسود ز لبهای تو ریزد
در گوش صدف جای کند از بن دندان
هر نکته که از لعل گهرزای تو ریزد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۳۶ - از دیده حیرت زده چون آب نریزد؟
از دیده حیرت زده چون آب نریزد؟
از دست چسان آینه سیماب نریزد؟
در کلبه من از پی آسایش (من) چرخ
گورنگ ز خاکستر سنجاب نریزد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۳۷ - در دور خط آن سیم ذقن تلخ سخن شد
در دور خط آن سیم ذقن تلخ سخن شد
خط ابجد بی رحمی آن غنچه دهن شد
شد آتش گل اخگر خاکستر بلبل
روزی که گل روی تو پیدا ز چمن شد
اخگر نتواند ز گریبان بدر انداخت
دستی که گرفتار سر زلف سخن شد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۳۸ - لب تشنه تو، سوخته ای نیست نباشد
لب تشنه تو، سوخته ای نیست نباشد
شاد از تو غم اندوخته ای نیست نباشد
اندیشه زلف تو چو عزم سفر هند
در هیچ دل سوخته ای نیست نباشد
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۳۹ - توفیق، مرا رخت به منزل نرساند
توفیق، مرا رخت به منزل نرساند
خاشاک مرا موج به ساحل نرساند
ای وای بر آن کشته که از گریه شادی
آبی به کف خنجر قاتل نرساند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۴۰ - ترسم که مرا عشق به مردی نرساند
ترسم که مرا عشق به مردی نرساند
دل را به شفاخانه دردی نرساند
امشب نفسم مضطرب از سینه برون رفت
بر آینه حسن تو گردی نرساند!
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۴۱ - چون حرف زند، غنچه ز گفتار بماند
چون حرف زند، غنچه ز گفتار بماند
چون جلوه کند، سرو ز رفتار بماند
آن کبک خرامنده به رفتار چو آید
سیماب بر آیینه ز رفتار بماند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۴۲ - جمعی که سر خویش به فتراک تو بستند
جمعی که سر خویش به فتراک تو بستند
چندان که به گردش بود این دایره، هستند
شد پنجه سیمین تو در مهد، نگارین
از رشته جانها که به انگشت تو بستند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۴۳ - کی در تن خاکی دل آگاه گذارند؟
کی در تن خاکی دل آگاه گذارند؟
یوسف نه عزیز است که در چاه گذارند
صد مرتبه خوشتر بود از قیمت نازل
گر یوسف ما را به ته چاه گذارند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۴۴ - جویای تو آسودگی از مرگ نبیند
جویای تو آسودگی از مرگ نبیند
در خاک، طلبکار تو از پا ننشیند
از عمر برومند شود هر که درین باغ
در سایه نخلی که نشاند بنشیند
صائب تبریزی : متفرقات
شماره ۴۴۵ - تا صدق طلب خضر من آبله پا بود
تا صدق طلب خضر من آبله پا بود
هر موجه ای از ریگ روان قبله نما بود
از کشمکش عشق رسیدیم به دولت
این اره به فرق سر ما بال هما بود
سر داد به صحرا دل دیوانه ما را
آن گنج که در گوشه ویرانه ما بود