تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۵۲ - شاها!تا کی پیاده ماند فرزین؟!
شاها!تا کی پیاده ماند فرزین؟!
پیلت در پویه با دو، اسبت در زین
خندد برخش اختر و، چه خوشتر ازین؟!
کآذر برزین بود، چو آذر برزین
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۵۳ - شد زلزله یی، که نیست شد هست زمین
شد زلزله یی، که نیست شد هست زمین
بس سرو روان که گشت پابست زمین
مردم بفغان آمده از دور سپهر
من خاک بسر میکنم از دست زمین
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۵۴ - یا رب! یکی از عباد زورآور تو
یا رب! یکی از عباد زورآور تو
آمد بدر حجره، که چون شدزر تو؟!
من آمده ام بمسجد از بیم اکنون
او بر در من نشسته، من بر در تو
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۵۵ - ای من ز جفا جسته جدایی از تو
ای من ز جفا جسته جدایی از تو
و اغیار ندیده بیوفائی از تو
دیده همه دلبران و دلباختگان
بیگانگی از من، آشنایی از تو
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۵۶ - از کین چکند تا بدل ما دل تو؟!
از کین چکند تا بدل ما دل تو؟!
باشد دل ما شیشه و خارا دل تو!
گر نیست دلت سنگ؟ چرا ز افغانم
خون شد دل خوبان همه، الا دل تو؟!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۵۷ - گفتم: بدلی نکرده یاری دل تو
گفتم: بدلی نکرده یاری دل تو
آورده هزار دل بزاری دل تو
گفت: اینهمه را کرده دل من؟ - گفتم:
آری دل تو، دل تو، آری دل تو
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۵۸ - جز در دل من گذر ندارد غم تو
جز در دل من گذر ندارد غم تو
از هیچ دلی خبر ندارد غم تو
غمهای جهان، جمله بهم سنجیدند
کاری بغم دگر ندارد غم تو
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۵۹ - صحبت چه شود گرم میان من و تو
صحبت چه شود گرم میان من و تو
آید بمیان راز نهان من و تو
بیخود شوم و، بخود چو آیم، چه شود؟!
گویی که چه رفت بر زبان من و تو؟!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۰ - گفتم: یار است پای من در گل از او!
گفتم: یار است پای من در گل از او!
گفتم : بخت است کار من مشکل از او!
نی نی گله نه ز یار دارم، نه ز بخت
دل دشمن من بوده، و من غافل از او!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۱ - سویم بفرست گاه پیغامی و گاه
سویم بفرست گاه پیغامی و گاه
باز آی که تا ببینم آن روز چو ماه
غافل مشو از حال من القصه که من
هم گوش برآوازم و، هم چشم براه
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۲ - جار جنبم گر ندهد جاریه به
جار جنبم گر ندهد جاریه به
مار ار کشدم، ز منت ماریه به
......................................
عریان تنیم ز جامه ی عاریه به
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۳ - ای کشته ی امروز تو، فردا زنده؛
ای کشته ی امروز تو، فردا زنده؛
وز لعل تو، چون خضر و مسیحا زنده!
وین زندگی است مرگ به، گز تیغت
ببینیم هزار کشته و، ما زنده!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۴ - ای باخته نرد دلبری با زهره
ای باخته نرد دلبری با زهره
وانداخته زهره را بششدر مهره
ترسم که ز بیوفائیت رخت کشم
زین شهر و شوم به بیوفائی شهره
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۵ - نه روی گله دارم و نه رای گله
نه روی گله دارم و نه رای گله
خوش نیست که اید بمیان پای گله
از هر گله بسته ام لب، اما چکنم
دارم گله جایی و، بود جای گله!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۶ - امروز چو گل شکفته باشیم همه
امروز چو گل شکفته باشیم همه
فردا در گل نهفته باشیم همه
بس نرگس این باغ که هر روز از خواب
بیدار شود که خفته باشیم همه
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۷ - آن شوخ کزو دور شبی خفتم،نه
آن شوخ کزو دور شبی خفتم،نه
روزی ز جفای او برآشفتم، نه
ز آن چشم، که اول نگهش کشت مرا
گفتا: نگرم بدیگری؟ -گفتم: نه!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۸ - عید است چه مانده ای صباحی بسرای؟!
عید است چه مانده ای صباحی بسرای؟!
من بلبل و تو فاخته، با من بسرای!
از مهر و وفا و دوستداری بسرای!
تا عمر نیامده است بر سر بسرای!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۹ - لرزان من و خواجه دوش از سردی دی
لرزان من و خواجه دوش از سردی دی
وی طعنه بمن میزد و من خنده بوی
رفتیم نهان ز خلق، تا مخزن کی
او کیسه ی زر گرفت و من کاسه ی می
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۷۰ - از دور فلک که باخت لعب عجبی
از دور فلک که باخت لعب عجبی
بر من، که ز هجر داشتم تاب و تبی
روزی و شبی، چو روی و موی تو گذشت؟
روزی و چه روزی و شبی و چه شبی؟!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۷۱ - قاصد!دلم از حرف وفا خوش کردی
قاصد!دلم از حرف وفا خوش کردی
جانم ز پیام آشنا خوش کردی
گفتی: که ز راه میرسد یا راینک
ای وقت تو خوش، که وقت ما خوش کردی