تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۷۱ - ایزد چو نهان من و تو می داند
ایزد چو نهان من و تو می داند
شک نیست که از تو داد من بستاند
مهر دگری بر دل من بگمارد
یا بو که مرا زدست تو برهاند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۷۲ - در جعبه روزگار یک تیر نماند
در جعبه روزگار یک تیر نماند
کاندر دل من به کینه تا پر ننشاند
یک آیت غم بر ورق گردون نیست
کاین دل به نظر ز بام تا شام نخواند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۷۳ - گر خواب خوش است عق مرگش خواند
گر خواب خوش است عق مرگش خواند
ور حالت مستی ست جنون را ماند
دیوانگی و مرگ به جان می جویم
تا یکدمم از غم جهان برهاند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۷۴ - عهدی دارد جهان که تا بتواند
عهدی دارد جهان که تا بتواند
در دور فلک مرا به جان رنجاند
نذری دارد فلک که در گرد جهان
تا می گردد مرا همی گرداند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۷۵ - در دیده ز گلزار رخت خار بماند
در دیده ز گلزار رخت خار بماند
بر جان ز جفات بار آزار بماند
آن دل که به ناله کوه را خون می کرد
خون گشت و نماند و ناله زار بماند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۷۶ - گلبرگ به روی چون بهارت ماند
گلبرگ به روی چون بهارت ماند
سبزه به خط بنفشه وارت ماند
سنبل به دو زلف تابدارت ماند
نرگس به دو چشم پر خمارت ماند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۷۷ - نه ابر به چشم اشکبارم ماند
نه ابر به چشم اشکبارم ماند
نه رعد به ناله های زارم ماند
در کار خود و جهانیان می نگرم
هم کار من خسته به کارم ماند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۷۸ - در دیده به جز اشک به دامن بنماند
در دیده به جز اشک به دامن بنماند
یک جو زمن سوخته خرمن بنماند
بر من منهید تهمت عیش و نشاط
اکنون که نشاط عشق در من بنماند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۷۹ - ای نفس چو برگ کامرانیت نماند
ای نفس چو برگ کامرانیت نماند
خو با غم کن که شادمانیت نماند
عیشی و جوانی و خوشت وقتی بود
آن عیش گذشت و آن جوانیت نماند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۸۰ - ای دل چو شه ستوده آثار نماند
ای دل چو شه ستوده آثار نماند
وآن ماند کزو عدل نکوکار نماند
با نیکی و تنگدستی خود می ساز
وانگار که آن فراخ گون بار نماند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۸۱ - گیرم که وفا و عهد را نام نماند
گیرم که وفا و عهد را نام نماند
خود مهر منت در دل خود کام نماند
انگار که آمدن فراموشت شد
آئین سلام و رسم پیغام نماند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۸۲ - جانا رمقی در دل شوریده نماند
جانا رمقی در دل شوریده نماند
در سینه به جز ناله دزدیده نماند
طوفان سرشک هم سرآمد که مرا
خون در رگ و آب در دیده نماند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۸۳ - خورشید بماناد اگر سایه نماند
خورشید بماناد اگر سایه نماند
تن باقی ماند اگرچه پیرایه نماند
خورشید که خسرو سپهر آمد گفت
شیرین بزیا دیر اگر دایه نماند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۸۴ - گردون سیه دل که به کاسی ماند
گردون سیه دل که به کاسی ماند
یکدم نزند که بر اساسی ماند
قصد درو کشته عمرم دارد
آنگه مه نو بین که به داسی ماند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۸۵ - تا گرد گلت سنبل تر کاشته اند
تا گرد گلت سنبل تر کاشته اند
عشاق دل از مهر تو برداشته اند
چاه زنخت که دل در او می افتد
تا لب به بنفشه تر انباشته اند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۸۶ - زان قصه دردم که یکی یار نخواند
زان قصه دردم که یکی یار نخواند
کم بد که کسی بر سر بازار نخواند
افسوس که سر دفتر راز دل من
شهری زن و مرد خواند ولی یار نخواند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۸۷ - اشک و دل خونین شده با هم یارند
اشک و دل خونین شده با هم یارند
وز روزن دیده سر برون می آرند
یکدست شدند و دامنم می گیرند
واکنون دو سرند و یک گریبان دارند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۸۸ - خورشید و مه ار برت زمین بوس آرند
خورشید و مه ار برت زمین بوس آرند
بر هر دو رخ و جبینت افسوس آرند
صد قرن فلک دور کند بر در و دشت
تا چون تو پری رخی به یکبوس آرند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۸۹ - مشتاقانت ز عافیت مهجورند
مشتاقانت ز عافیت مهجورند
بی سایه تو تیره دل و بی نورند
قومی ز برای دیدنت منتظرند
خلقی زعنا و دوریت رنجورند
مجد همگر : رباعیات
شماره ۳۹۰ - هرگز دل من یکدم بی غم نزند
هرگز دل من یکدم بی غم نزند
تا غم به سرم نیاورد دم نزند
وین دیده که زد گریه به کارم برهم
تا خون نکند دل مژه برهم نزند