تعداد ۴۴۰ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۹۶ - ما مظهر نور مصطفائیم
ما مظهر نور مصطفائیم
ما منبع سر مرتضائیم
ما فاتحهٔ کتاب عشقیم
ما صوفی صفهٔ صفائیم
ما سر خلیفهٔ زمینیم
ما نور صحیفهٔ سمائیم
ما کاشف معنی کلامیم
ما واصف صورت شمائیم
ما صدرنشین کوی عشقیم
ما صوفی صفهٔ صفائیم
ما گوهر بحر بیکرانیم
ما مخزن گنج پادشاهیم
ما جامع جمله اسمهائیم
ما جام جم جهان نمائیم
در شرع طریقت و حقیقت
ما بلبل و هدهد و همائیم
سیمرغ حقیقت است سید
ما باز فضای کبریائیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۱۹۷ - ما خود بینیم و خود نمائیم
ما خود بینیم و خود نمائیم
در آینه خود به خود نمائیم
رندیم و مدام همدم جام
اما تو کجا و ما کجائیم
بحریم و حباب و موج و جوئیم
مائیم که هم حجاب مائیم
هر دم نقشی خیال بندیم
تا بسته تمام برگشائیم
یک رنگ به صد هزار رنگیم
یک جای به صد هزار جائیم
مستیم و خراب در خرابات
رندانه سرود می سرائیم
عالم یابند نعمت از ما
دارندهٔ نعمت خدائیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۰۰ - ما بندهٔ مطلق خدائیم
ما بندهٔ مطلق خدائیم
فرزند یقین مصطفائیم
در مجمع انبیا حریفیم
سر حلقهٔ جلمه اولیائیم
او با ما ، ما ندیم اوئیم
آیا تو کجا و ما کجائیم
مستیم ز شراب وحدت عشق
مستانه سرود می سرائیم
تا واصل ذات خویش گشتیم
با هر صفتی دمی سرائیم
یک معنی و صدهزار صورت
در دیدهٔ خلق می نمائیم
سید ز خودی خود فنا شد
والله به خدا که ما خدائیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۱۸ - ما گوهر بحر لایزالیم
ما گوهر بحر لایزالیم
ما پرتو نور ذوالجلالیم
گه نقش خیال یار داریم
گه آینه ایم و گه جمالیم
مائیم مثال خط وحدت
ما عین مثال بی مثالیم
خورشید سپهر جم و جانیم
گاهی قمریم و گه هلالیم
هم سیر کنان به کوی هجریم
هم ساکن خلوت وصالیم
ما تشنهٔ آن لب حیاتیم
وین طرفه که غرقهٔ زلالیم
با نقش خیال روی سید
ایمن ز خیال هر خیالیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۲۰ - ما عاشق چشم مست عشقیم
ما عاشق چشم مست عشقیم
سرمست می الست عشقیم
سودا زدگان باده نوشیم
شوریده و می پرست عشقیم
گلدستهٔ باغ لایزالیم
پیوسته چو گل به دست عشقیم
از هستی خویش نیست گشتیم
هستیم چنانکه مست عشقیم
در خلوت خانهٔ خرابات
رندانه حریف مست عشقیم
مائیم که ماهی محیطیم
افتاده به دام شست عشقیم
گه سید و گاه بنده باشیم
گه عالی و گاه پست عشقیم
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۲۵۵ - باده می نوش و جام را می بین
باده می نوش و جام را می بین
خلق را مظهر خدا می بین
قدمی نه به خلوت درویش
پادشه همدم گدا می بین
ای که گوئی کجا توانم دید
دیده بگشا و هر کجا می بین
نور چشمست و در نظر پیداست
نظری کن به چشم ما می بین
نالهٔ زار مبتلا بشنو
حال مسکین مبتلا می بین
دُرد دردش مدام می نوشم
همدم ما شو و دوا می بین
نعمت الله را به دست آور
سید و بنده را بیا می بین
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۳۹۹ - می و جامیم و جان و جانانه
می و جامیم و جان و جانانه
شاه و دُستور و گنج و ویرانه
مهر و ماهیم و عاشق و معشوق
دل و دلدار و شمع و پروانه
در خرابات عشق نتوان یافت
چون من مست رند و دیوانه
خرقه بفروخته به جامی می
کرده سجاده وقف میخانه
به جز از عاشقی و میخواری
در جهان بهیچ پروانه
مستم و می به ذوق می نوشم
فارغ از آشنا و بیگانه
نعمت الله حریف و می در جام
گوشهٔ میفروش کاشانه
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۴۶ - می عشقش به شیر مردان ده
می عشقش به شیر مردان ده
دُرد دردش به دردمندان ده
ساقیا دست ما و دامن تو
ساغر می به دست یاران ده
می به زاهد مده که باشد حیف
درد وی جام می به رندان ده
جرعه نوشان جام خود بگذار
جرعهٔ جام خود به ایشان ده
کربلا را به عاشقان بخشی
بخش من ز آن بلا فراوان ده
نوش کن جام می که نوشت باد
جرعه ای هم به باده نوشان ده
نعمت الله مده به می خواران
میر مستان به می پرستان ده
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۵۲ - درد می‌کش که تا دوا یابی
درد می‌کش که تا دوا یابی
درد می‌نوش تا صفا یابی
ای که گوئی خدای می‌جویم
بگذر از خود که تا خدا یابی
گر نوایی ز عارفی جویی
بینوا شو که تا نوا یابی
گر گدائی کنی چو درویشان
هر چه خواهی ز پادشا یابی
بزم عشق است و عاشقان سر مست
به ازین مجلسی کجا یابی
از فنا خوش بقا توانی یافت
رو فنا شو که تا بقا یابی
نعمت‌اللّه را اگر جویی
به خرابات رو که تا یابی
شاه نعمت‌الله ولی : غزلیات
غزل ۱۴۶۸ - هر چه هست آن یکی است تا دانی
هر چه هست آن یکی است تا دانی
جان جانان یکی است تا دانی
ساغر می یکیست نوشش کن
میر مستان یکی است تا دانی
موج و دریا اگرچه دو نامند
عین ایشان یکی است تا دانی
درخرابات عشق مستان را
کفر و ایمان یکی است تا دانی
روی خود را در آینه بنگر
دو مگو آن یکی است تا دانی
سخن ما یکیست دریابش
قول یاران یکی است تا دانی
نعمت الله در همه عالم
نزد رندان یکی است تا دانی
شاه نعمت‌الله ولی : قطعات
قطعه ۵۷ - هر چه می‌خواست آنچنان گردید
هر چه می‌خواست آنچنان گردید
هر چه می‌خواهد آنچنان گردد
سلطنت بین که حضرت سلطان
مونس جان عاشقان گردد
علم ذوقی خوشی بیفزاید
آن معانی اگر بیان گردد
هر که دکان خویش کرد خراب
فارغ از سود و از زیان گردد
این عجائب نگر که از همه او
بر کنار است و بر میان گردد
با همه در لباس تا که چنین
محرم راز این و آن گردد
بنده‌ای را به لطف بنوازد
از کرم سید زمان گردد
شاه نعمت‌الله ولی : مثنویات
شماره ۵۵ - دو چه گوئی یکی نمی گنجد
دو چه گوئی یکی نمی گنجد
غیر او بی شکی نمی گنجد
بود و نابود را مجالی نیست
وصل و هجران به جز خیالی نیست
علم توحید را بیان کردیم
گنج اعیان به تو عیان کردیم
سخن اینجا در نمی گنجد
گنج و ناگنج در نمی گنجد
دایره چون به همدگر پیوست
قلم اینجا رسید و سر بشکست
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۰۱ - رندی که حریف ماست مائیم
رندی که حریف ماست مائیم
جز ما دگری کجاست مائیم
جامیم و شراب و درد و صافیم
دردی که همو دواست مائیم
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۲۰ - باده می نوش و جام را می بین
باده می نوش و جام را می بین
خلق را مظهر خدا می بین
نعمت الله را نکو بشناس
دیده بگشا و هر دو را می بین
شاه نعمت‌الله ولی : دوبیتی‌ها
دوبیتی ۲۵۷ - گر تو عارف شوی شوی بخشی
گر تو عارف شوی شوی بخشی
این چنین عارفی به از بخشی
هر چه گیری از او به او گیری
هر چه بخشی از او به او بخشی
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۷ - از غیر به بر به حضرت او پیوند
از غیر به بر به حضرت او پیوند
بشنو بشنو ز نعمت‌اللّه این پند
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۱۰ - اسم و ذات و صفت اگر دانی
اسم و ذات و صفت اگر دانی
گفتهٔ ما به ذوق می ‌خوانی
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۱۱۳ - در دو عالم یکی است عبداللّه
در دو عالم یکی است عبداللّه
باطناً آفتاب و ظاهر ماه
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۱۱۷ - در سمرقند مانده ای تا چند
در سمرقند مانده ای تا چند
خوش روان شو چو عارفان تا چند
شاه نعمت‌الله ولی : مفردات
شماره ۱۳۳ - دیدهٔ ما چو نور او بیند
دیدهٔ ما چو نور او بیند
هر چه بیند همه نکو بیند