تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
حکایت بر سبیل تمثیل در آنکه اقتدا به پیری باید نمودن و در دو عالم دستگیری داشتن
بود در ملک بخارا عابدی
داشت دایم جا بکنج مسجدی
او بزرگ عالمان ملک بود
بود دایم در رکوع و در سجود
از بخارا مثل او کس برنخاست
پیش ارباب یقین از اولیاست
زاهدی مشهور بُد اندر جهان
نام آن شه ابن فضل آمد بدان
در هدایت او امام عصر بود
عالمی بر آستانش چهره سود
او مرید بیحد واندازه داشت
تخم معنی در همه دلها بکاشت
او مریدی داشت از خاصان خود
داشت در بزّازی او دکّان خود
بود محرم پیش آن مرد خدا
در محلّ خوف و هنگام رجا
یک پسر بود از جهان بزّاز را
که باو کردی دکان خود رها
از قضا را اوفتادش حادثه
بود در ماه صیام آن واقعه
ناگه او را دیو شهوت راه زد
گشت ظاهر زان پسر یک فعل بد
دید او را ناگهان یک مهتری
در میان کار بد با دختری
شحنهاش بگرفت و کردش سینه ریش
گشت آخر دمّل دیرینه ریش
چون پدر بشنید آن صوت و صدا
گفت این دردم ندارد خود دوا
رفت پیش آن بزرگ دین و گفت
این سخن را از تو چون سازم نهفت
این چنین حالی به پیشم آمده
خنجری بر جان ریشم آمده
خانهٔ من شد خراب و دل کباب
کشته خواهد شد پسر برگو جواب
خود بزرگ دین برفت از حال خویش
گفت پورت را چه آمد خود به بیش
این چه حالت بود و این سودا چه بود
برسر آتش برفت او خود چو دود
چارهٔ درد دلم رااین زمان
رحم کن بر این فقیر ناتوان
از کرم بفرست و کن او را خلاص
زآنکه حکمت هست برهر عام وخاص
شیخ گفتا کس روان سازم ولیک
هیچکس را در زنا کس گفته نیک؟
این حکایت خود نمیآید زمن
زانکه خود از شرع دور است این سخن
در زنا باشد شفاعت نانکو
من نخواهم این شفاعت را از او
رفت آن بزّاز چون شد ناامید
کاغذی آورد پیش آن وحید
گفت پس بنویس با مالک سلام
زآنکه باشد جمله را آنجا مقام
وآنگهی بنویس کو خود زان ماست
گر شفاعت میکنی او را رواست
تو مسوزانش به دوزخ هر زمان
دار او را از عذاب اندر امان
گفت آن عابد چه میگوئی بمن
دان که بس از عقل دور است این سخن
مالک دوزخ بود از پیش حق
کی توانم داد او را من سبق
کی توانم کرد من حکمی چنین
زانکه اودارد درونی آتشین
هر کرا خواهد بسوزد دم بدم
زانکه او حاکم بود بر بیش و کم
خواجه پس گفتا خود انصافم بده
زانکه هستی عابد و بر خلق مه
صحبت من با تو از بهر خداست
در دو عالم زان امید من رواست
اندر این دنیا چنین بیحاصلی
واندر آن عالم نباشد واصلی
چون نیائی تو بدنیایم بکار
پس مرا زین پس بکار خود گذار
حال واوقاتم در این دنیا خراب
واندر آن دنیا همه بینم عذاب
چون در ایندنیا چنین تو مفلسی
تو بعقبی کی بفریادم رسی
یک زمانی آن بزرگ با وفا
سر به پیش افکند و گفت ای بینوا
راست میگوید به پیشم این سخن
حقّ نعمت دارد و حقّ کهن
خدمتم را او ز روی صدق کرد
رُفت از راهم همه خاشاک و گرد
در طریق عارفان نبود چنین
کو بماند در چنین محنت حزین
پس روان برخاست آن دانای وقت
رفت پیش حاکم و دارای وقت
گفت جرمش را ببخش ای نیکرای
تو گذار این داوری را با خدای
گفت ای کرده سپهرت خاکبوس
ای بر ایوان شریعت برده کوس
من ببخشیدم همه جرمش بتو
زآنکه او دارد به پیشت آبرو
لیک در شرع این کجا باشد روا
که چنین ظلمی شود خود بر ملا
گفت قاضی را بخوان و کن روان
تا رضا بستاند ازدختر عیان
پس پسر را پیشش آرند از صلاح
تا ببندد هر دو را با هم نکاح
رفت قاضی وز دختر آن شنید
روز آن بزاز شد چون روز عید
آن پسر را کرد قاضی بافلاح
بست قاضی هر دو را با هم نکاح
هر که او در راه حق باشد نکو
این مددها لاجرم آید ز او
هر که دارد در میان خلق راه
خاطر درویش را دارد نگاه
هر که دارد بر تو حقّ خدمتی
ناتوان مگذارش اندر محنتی
هر که دارد با تو حقّ معرفت
باش با او در طریقت هم صفت
هر که دارد بر تو حق یک سلام
رو بده تو مر ورا ز انعام عام
هر که دارد بر تو حقّ نان و آب
خود بده او را خبر ای باصواب
هر که دارد بر تو حق معرفت
هست اودر هردو عالم نیک بخت
هر که خدمت پیش مولا میکند
بهر نفع دین و دنیا میکند
هر که او از دین و دنیا غافل است
خدمت او لاجرم بیحاصل است
خدمت آن کن که آزادت کند
راه آنکس رو که او شادت کند
هر که در دنیا و دین مفلس بود
هیچ عاقل کی به دنبالش رود
ای پسر ده باطن خود را صفا
هرچه میجوئی بجو از مصطفی
تو زآل مصطفی همّت طلب
تا دهندت هر دو عالم بی سبب
حبّ آل مصطفی در دل بگیر
تا بگردی در دو عالم تو امیر
داشت دایم جا بکنج مسجدی
او بزرگ عالمان ملک بود
بود دایم در رکوع و در سجود
از بخارا مثل او کس برنخاست
پیش ارباب یقین از اولیاست
زاهدی مشهور بُد اندر جهان
نام آن شه ابن فضل آمد بدان
در هدایت او امام عصر بود
عالمی بر آستانش چهره سود
او مرید بیحد واندازه داشت
تخم معنی در همه دلها بکاشت
او مریدی داشت از خاصان خود
داشت در بزّازی او دکّان خود
بود محرم پیش آن مرد خدا
در محلّ خوف و هنگام رجا
یک پسر بود از جهان بزّاز را
که باو کردی دکان خود رها
از قضا را اوفتادش حادثه
بود در ماه صیام آن واقعه
ناگه او را دیو شهوت راه زد
گشت ظاهر زان پسر یک فعل بد
دید او را ناگهان یک مهتری
در میان کار بد با دختری
شحنهاش بگرفت و کردش سینه ریش
گشت آخر دمّل دیرینه ریش
چون پدر بشنید آن صوت و صدا
گفت این دردم ندارد خود دوا
رفت پیش آن بزرگ دین و گفت
این سخن را از تو چون سازم نهفت
این چنین حالی به پیشم آمده
خنجری بر جان ریشم آمده
خانهٔ من شد خراب و دل کباب
کشته خواهد شد پسر برگو جواب
خود بزرگ دین برفت از حال خویش
گفت پورت را چه آمد خود به بیش
این چه حالت بود و این سودا چه بود
برسر آتش برفت او خود چو دود
چارهٔ درد دلم رااین زمان
رحم کن بر این فقیر ناتوان
از کرم بفرست و کن او را خلاص
زآنکه حکمت هست برهر عام وخاص
شیخ گفتا کس روان سازم ولیک
هیچکس را در زنا کس گفته نیک؟
این حکایت خود نمیآید زمن
زانکه خود از شرع دور است این سخن
در زنا باشد شفاعت نانکو
من نخواهم این شفاعت را از او
رفت آن بزّاز چون شد ناامید
کاغذی آورد پیش آن وحید
گفت پس بنویس با مالک سلام
زآنکه باشد جمله را آنجا مقام
وآنگهی بنویس کو خود زان ماست
گر شفاعت میکنی او را رواست
تو مسوزانش به دوزخ هر زمان
دار او را از عذاب اندر امان
گفت آن عابد چه میگوئی بمن
دان که بس از عقل دور است این سخن
مالک دوزخ بود از پیش حق
کی توانم داد او را من سبق
کی توانم کرد من حکمی چنین
زانکه اودارد درونی آتشین
هر کرا خواهد بسوزد دم بدم
زانکه او حاکم بود بر بیش و کم
خواجه پس گفتا خود انصافم بده
زانکه هستی عابد و بر خلق مه
صحبت من با تو از بهر خداست
در دو عالم زان امید من رواست
اندر این دنیا چنین بیحاصلی
واندر آن عالم نباشد واصلی
چون نیائی تو بدنیایم بکار
پس مرا زین پس بکار خود گذار
حال واوقاتم در این دنیا خراب
واندر آن دنیا همه بینم عذاب
چون در ایندنیا چنین تو مفلسی
تو بعقبی کی بفریادم رسی
یک زمانی آن بزرگ با وفا
سر به پیش افکند و گفت ای بینوا
راست میگوید به پیشم این سخن
حقّ نعمت دارد و حقّ کهن
خدمتم را او ز روی صدق کرد
رُفت از راهم همه خاشاک و گرد
در طریق عارفان نبود چنین
کو بماند در چنین محنت حزین
پس روان برخاست آن دانای وقت
رفت پیش حاکم و دارای وقت
گفت جرمش را ببخش ای نیکرای
تو گذار این داوری را با خدای
گفت ای کرده سپهرت خاکبوس
ای بر ایوان شریعت برده کوس
من ببخشیدم همه جرمش بتو
زآنکه او دارد به پیشت آبرو
لیک در شرع این کجا باشد روا
که چنین ظلمی شود خود بر ملا
گفت قاضی را بخوان و کن روان
تا رضا بستاند ازدختر عیان
پس پسر را پیشش آرند از صلاح
تا ببندد هر دو را با هم نکاح
رفت قاضی وز دختر آن شنید
روز آن بزاز شد چون روز عید
آن پسر را کرد قاضی بافلاح
بست قاضی هر دو را با هم نکاح
هر که او در راه حق باشد نکو
این مددها لاجرم آید ز او
هر که دارد در میان خلق راه
خاطر درویش را دارد نگاه
هر که دارد بر تو حقّ خدمتی
ناتوان مگذارش اندر محنتی
هر که دارد با تو حقّ معرفت
باش با او در طریقت هم صفت
هر که دارد بر تو حق یک سلام
رو بده تو مر ورا ز انعام عام
هر که دارد بر تو حقّ نان و آب
خود بده او را خبر ای باصواب
هر که دارد بر تو حق معرفت
هست اودر هردو عالم نیک بخت
هر که خدمت پیش مولا میکند
بهر نفع دین و دنیا میکند
هر که او از دین و دنیا غافل است
خدمت او لاجرم بیحاصل است
خدمت آن کن که آزادت کند
راه آنکس رو که او شادت کند
هر که در دنیا و دین مفلس بود
هیچ عاقل کی به دنبالش رود
ای پسر ده باطن خود را صفا
هرچه میجوئی بجو از مصطفی
تو زآل مصطفی همّت طلب
تا دهندت هر دو عالم بی سبب
حبّ آل مصطفی در دل بگیر
تا بگردی در دو عالم تو امیر
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
موعظه در وصیت نمودن بمتابعت نبی و ولی و تنبیه اهل غفلت
حبّ ایشان گیر تا ایمن شوی
دین و ایمان توزان گردد قوی
حبّ ایشان گیر و با پاکان نشین
باش قایم در ره شاهان دین
با محبّان تو مجو آزار دل
تا نگردی پیش شاه من خجل
وآنکه او آزار دل هرگز نکرد
دل ندارد آنکه کرد آزار مرد
جاهلان را تیغ راند و کُشت زار
دارد آن شه دین احمد برقرار
بود آن شه قدرت و صنع الاه
این معانی هست روشنتر ز ماه
بود شاهم شمع خورشید جلال
گشت از آن خورشید روشن بس هلال
اوست انسان را تمامی رهنما
اوست جنّ و انس را خود مقتدا
اوست بر کلّ جهان هادیّ حق
زو رسد جان محبّان را سبق
هر کسی دارد تولّا با کسی
من تولّا کردهام با او بسی
هرکسی دارد بشاهی التجا
میکنم من التجا با مصطفی
هرکسی دارد امیدی در جهان
من ندارم غیر حیدر را عیان
هر کسی را شد امیری شیخ و پیر
من ندارم غیر حیدر را امیر
هر کی باپرّ خود همره شدند
در طریق پیر خود گمره شدند
هر کسی بابی گرفته از کرم
باب او دارم ندارم هیچ کم
گفت هر کس راز با یاری نهفت
سرّ او عطّار در بازار گفت
هر کسی دامی نهاده درجهان
تادرافتد أبلهی در دامشان
راه بیراهان طریق گمرهی است
رفتن آن ره نشان ابلهی است
هر کسی کو بغض شاه ما گرفت
صدهزاران لعنت حق او شنفت
هر که دارد بغض آل مصطفی
بیشک او در قعر دوزخ یافت جا
هر که دارد بغض مقصود جهان
در همه مذهب تو او را کور دان
هرکه دارد بغض ارباب قبول
بیشکی بیزار گشت از وی رسول
هرکه بغض شبّر و شبّیر داشت
بر سرش حق مالک دوزخ گماشت
هر که بغض شاه و اولادش گرفت
مالک دوزخ بسی شادش گرفت
هر که بغض اولیا را ورد ساخت
کی کند در راه معنی او شناخت
هر که بغض مرتضی دارد بجان
او شهادت کی برد خود زینجهان
رو تو بغضش را برون کن از درون
تا بکی باشی تو در حبّش زبون
رو تو تخم نیک در حبّش بکار
تا نگردی در دو عالم خوار و زار
رو چو ناصر حکمت حق را بدان
تا شوی چون زرّ خالص بیگمان
تو برون رو همچو ناصر مردوار
زآنکه باشد او مرا خود یار غار
رو سوی غار و کن از مردم کنار
همچو ناصر شو ز عشقش بیقرار
همچو حیوان برده خود غفلت ترا
شو ز همراهیّ نااهلان جدا
بگذر از خواب و خور و دلشاد باش
همچو سرواندر چمن آزاد باش
رو تو صافی کن درونت با برون
مردم ناصاف را میدان زبون
ای پسر با آل حیدر صاف شو
نی پی اهل خلاف ولاف شو
دین و ایمان توزان گردد قوی
حبّ ایشان گیر و با پاکان نشین
باش قایم در ره شاهان دین
با محبّان تو مجو آزار دل
تا نگردی پیش شاه من خجل
وآنکه او آزار دل هرگز نکرد
دل ندارد آنکه کرد آزار مرد
جاهلان را تیغ راند و کُشت زار
دارد آن شه دین احمد برقرار
بود آن شه قدرت و صنع الاه
این معانی هست روشنتر ز ماه
بود شاهم شمع خورشید جلال
گشت از آن خورشید روشن بس هلال
اوست انسان را تمامی رهنما
اوست جنّ و انس را خود مقتدا
اوست بر کلّ جهان هادیّ حق
زو رسد جان محبّان را سبق
هر کسی دارد تولّا با کسی
من تولّا کردهام با او بسی
هرکسی دارد بشاهی التجا
میکنم من التجا با مصطفی
هرکسی دارد امیدی در جهان
من ندارم غیر حیدر را عیان
هر کسی را شد امیری شیخ و پیر
من ندارم غیر حیدر را امیر
هر کی باپرّ خود همره شدند
در طریق پیر خود گمره شدند
هر کسی بابی گرفته از کرم
باب او دارم ندارم هیچ کم
گفت هر کس راز با یاری نهفت
سرّ او عطّار در بازار گفت
هر کسی دامی نهاده درجهان
تادرافتد أبلهی در دامشان
راه بیراهان طریق گمرهی است
رفتن آن ره نشان ابلهی است
هر کسی کو بغض شاه ما گرفت
صدهزاران لعنت حق او شنفت
هر که دارد بغض آل مصطفی
بیشک او در قعر دوزخ یافت جا
هر که دارد بغض مقصود جهان
در همه مذهب تو او را کور دان
هرکه دارد بغض ارباب قبول
بیشکی بیزار گشت از وی رسول
هرکه بغض شبّر و شبّیر داشت
بر سرش حق مالک دوزخ گماشت
هر که بغض شاه و اولادش گرفت
مالک دوزخ بسی شادش گرفت
هر که بغض اولیا را ورد ساخت
کی کند در راه معنی او شناخت
هر که بغض مرتضی دارد بجان
او شهادت کی برد خود زینجهان
رو تو بغضش را برون کن از درون
تا بکی باشی تو در حبّش زبون
رو تو تخم نیک در حبّش بکار
تا نگردی در دو عالم خوار و زار
رو چو ناصر حکمت حق را بدان
تا شوی چون زرّ خالص بیگمان
تو برون رو همچو ناصر مردوار
زآنکه باشد او مرا خود یار غار
رو سوی غار و کن از مردم کنار
همچو ناصر شو ز عشقش بیقرار
همچو حیوان برده خود غفلت ترا
شو ز همراهیّ نااهلان جدا
بگذر از خواب و خور و دلشاد باش
همچو سرواندر چمن آزاد باش
رو تو صافی کن درونت با برون
مردم ناصاف را میدان زبون
ای پسر با آل حیدر صاف شو
نی پی اهل خلاف ولاف شو
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در ترک توجه به دنیی و روی آوردن بعقبی و ترغیب نمودن بمتابعت مصطفی صلی الله علیه و آله
هرکه با آل پیمبر صاف نیست
کار او جز گمرهی و لاف نیست
ای برادر چند جوئی زرّ و مال
هست این مالت بدنیا خود وبال
رو تو گنج آخرت با دست آر
تا غنی باشی به پیش کردگار
أهل فضل و أهل دانش بر سرند
از میان خلق ایشان گوهرند
خود گرفته خواب غفلت جان تو
بهر دنیا رفته است ایمان تو
روز و شب باشی چو شیطان حیله گر
تا که وجه جامهٔ آری به بر
روزها گردی پی وجه حرام
تا کنی پر معدهات را از طعام
پس کنی فخر از لباست بر فقیر
خویش را سازی ز نعمت چون امیر
میکنی در دهر دستارت بزرگ
تا دهد دخلی ترا آن میر ترک
تا شوی با ظالمان همباز تو
باجفا پیشه شوی دمساز تو
روز و شب همچون سگ درّان شده
دردمند از جور تو گریان شده
چون غنی گردی شوی تو پر غرور
این چنین کس را نباشد خود حضور
مستمندان جمله از جورت کباب
دردمندان را دل از ظلمت خراب
رو گریز از ظلم ظالم مُلک ملک
تاز بحر ظلم آئی سوی فلک
رو تو ظالم را بخود اغیار دان
بعد از آن رومظهر عطّار خوان
رو تو از ظالم گریزان شو چو من
تا بیابی صحبت اهل سخن
تو خود از ظالم مدار امید نیک
روی ظالم خود سیه باشد چو دیگ
تا ترا باطور ظالم خو بود
کی ترا دنیا و دین نیکوبود
رو تو با زهّاد دین صحبت بدار
زآنکه ایشانند مقصود دیار
رو تو پندم بشنو از بهر خدا
چند چیزی کن قبول از من بیا
خود حضوری یابی از پهلوی او
دین ودنیا گرددت بیشک نکو
مست معنی باش و مست می مباش
شو ز ظالم دور و همچون وی مباش
می ز معنی جوی و جام می بنوش
وآنگهی میباش در معنی خموش
گر شوی تو مست از جام غرور
میشوی از رحمت حق دور دور
پاکبازانی که اندر ژندهاند
خود بصورت مرده ودل زندهاند
گرچه گریانند دایم آن همه
گشتهاند ازعجب توخندان همه
قبله کردی مال دنیا را چنین
لیک غافل گشتهٔ از راه دین
گر همی خواهی که تو انسان شوی
در معانیّ خدا رهدان شوی
رو میازار و مکن دلها کباب
رو ببند از خویشتن تو راه خواب
تو کرم را ورد جان خویش کن
بعد از آن شرع نبی را پیش کن
تو کرم بر خویش واجب دان چو شاه
ورنه آن حالت برد شیطان ز راه
هست شیطان با تو همراه ای پسر
من تراکردم از این معنی خبر
هست با تو فعل بد تو بدمکن
زانکه بدباشد بدوزخ بیسخن
راه حق میرو تو همچون بایزید
زانکه او با جعفر صادق رسید
او مرید جعفر صادق بُده است
بر تمام علم دین حاذق بُده است
هر که او گنج معانی را بدید
جام عرفان اوز دست شه کشید
ای برادر راست گویم من بتو
غیر راه مرتضی نبود نکو
رو تو راه مصطفی را همچو من
دان ز راه او خدا را همچو من
دین آل او ز حقّ مطلق است
لیک هفتاد و دو مذهب ناحق است
حق یکی دان مذهب حق هم یکی
زین کلام من نیفتی در شکی
هرکه شک آرد خدا بیزار اوست
وآنکه یارم شد خدا غمخوار اوست
مرتضی اسرار احمد را شنید
غیر او اسرار حق برگو که دید
دید او از دید هر کس برتر است
ز آنکه احمد را چو جان او در براست
بود اوداماد و بن عمّ رسول
خارجی را نبود این معنی قبول
خارجی چشم خرد بر دوخته
او میان نار یزدان سوخته
خارجی شد در دو عالم رو سیاه
زآنکه در باطن ندارد حبّ شاه
خارجی گشته بسی خوار و حقیر
زآنکه او شد خارج از راه امیر
خارجی اندر جهان بی رو شده
او ندیده یار از آن هر سو شده
هر که او برگشت از راه امیر
خارجی باشد بدان تو ای فقیر
خارجین و ناصبین و قاسطین
جملگی باشند مردود و لعین
این سخن را یاد گیر و یاددار
تا بماند نام تو خود یادگار
ای برادر حال عالم نیک نیست
در درون او به جز یک دیک نیست
کار او جز گمرهی و لاف نیست
ای برادر چند جوئی زرّ و مال
هست این مالت بدنیا خود وبال
رو تو گنج آخرت با دست آر
تا غنی باشی به پیش کردگار
أهل فضل و أهل دانش بر سرند
از میان خلق ایشان گوهرند
خود گرفته خواب غفلت جان تو
بهر دنیا رفته است ایمان تو
روز و شب باشی چو شیطان حیله گر
تا که وجه جامهٔ آری به بر
روزها گردی پی وجه حرام
تا کنی پر معدهات را از طعام
پس کنی فخر از لباست بر فقیر
خویش را سازی ز نعمت چون امیر
میکنی در دهر دستارت بزرگ
تا دهد دخلی ترا آن میر ترک
تا شوی با ظالمان همباز تو
باجفا پیشه شوی دمساز تو
روز و شب همچون سگ درّان شده
دردمند از جور تو گریان شده
چون غنی گردی شوی تو پر غرور
این چنین کس را نباشد خود حضور
مستمندان جمله از جورت کباب
دردمندان را دل از ظلمت خراب
رو گریز از ظلم ظالم مُلک ملک
تاز بحر ظلم آئی سوی فلک
رو تو ظالم را بخود اغیار دان
بعد از آن رومظهر عطّار خوان
رو تو از ظالم گریزان شو چو من
تا بیابی صحبت اهل سخن
تو خود از ظالم مدار امید نیک
روی ظالم خود سیه باشد چو دیگ
تا ترا باطور ظالم خو بود
کی ترا دنیا و دین نیکوبود
رو تو با زهّاد دین صحبت بدار
زآنکه ایشانند مقصود دیار
رو تو پندم بشنو از بهر خدا
چند چیزی کن قبول از من بیا
خود حضوری یابی از پهلوی او
دین ودنیا گرددت بیشک نکو
مست معنی باش و مست می مباش
شو ز ظالم دور و همچون وی مباش
می ز معنی جوی و جام می بنوش
وآنگهی میباش در معنی خموش
گر شوی تو مست از جام غرور
میشوی از رحمت حق دور دور
پاکبازانی که اندر ژندهاند
خود بصورت مرده ودل زندهاند
گرچه گریانند دایم آن همه
گشتهاند ازعجب توخندان همه
قبله کردی مال دنیا را چنین
لیک غافل گشتهٔ از راه دین
گر همی خواهی که تو انسان شوی
در معانیّ خدا رهدان شوی
رو میازار و مکن دلها کباب
رو ببند از خویشتن تو راه خواب
تو کرم را ورد جان خویش کن
بعد از آن شرع نبی را پیش کن
تو کرم بر خویش واجب دان چو شاه
ورنه آن حالت برد شیطان ز راه
هست شیطان با تو همراه ای پسر
من تراکردم از این معنی خبر
هست با تو فعل بد تو بدمکن
زانکه بدباشد بدوزخ بیسخن
راه حق میرو تو همچون بایزید
زانکه او با جعفر صادق رسید
او مرید جعفر صادق بُده است
بر تمام علم دین حاذق بُده است
هر که او گنج معانی را بدید
جام عرفان اوز دست شه کشید
ای برادر راست گویم من بتو
غیر راه مرتضی نبود نکو
رو تو راه مصطفی را همچو من
دان ز راه او خدا را همچو من
دین آل او ز حقّ مطلق است
لیک هفتاد و دو مذهب ناحق است
حق یکی دان مذهب حق هم یکی
زین کلام من نیفتی در شکی
هرکه شک آرد خدا بیزار اوست
وآنکه یارم شد خدا غمخوار اوست
مرتضی اسرار احمد را شنید
غیر او اسرار حق برگو که دید
دید او از دید هر کس برتر است
ز آنکه احمد را چو جان او در براست
بود اوداماد و بن عمّ رسول
خارجی را نبود این معنی قبول
خارجی چشم خرد بر دوخته
او میان نار یزدان سوخته
خارجی شد در دو عالم رو سیاه
زآنکه در باطن ندارد حبّ شاه
خارجی گشته بسی خوار و حقیر
زآنکه او شد خارج از راه امیر
خارجی اندر جهان بی رو شده
او ندیده یار از آن هر سو شده
هر که او برگشت از راه امیر
خارجی باشد بدان تو ای فقیر
خارجین و ناصبین و قاسطین
جملگی باشند مردود و لعین
این سخن را یاد گیر و یاددار
تا بماند نام تو خود یادگار
ای برادر حال عالم نیک نیست
در درون او به جز یک دیک نیست
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
موعظه در مذمت توجه نمودن به دنیا ونقصان آن و صحبت مردان حق و فایدۀ آن
هرکسی را خود در او جوشی دهند
همچو گوش خر باو گوشی دهند
خود چه پختند و از آن پختن چه رست
سوخت در دیک و تبه کرداو نشست
بعد از آن ز آن پخته ناید هیچکار
این سخن را ای برادر یاددار
خویشتن را پیش درویشان بپز
تانگردی سوخته چون چوب گز
خویشتن را نزد اهل دل رسان
هست این معنی ز عطّارت بیان
پیش ایشان باش دایم پایدار
ساز زرّ خویش را تو با عیار
پیش زرگر رو مرو با اهل عار
مس جدا از زر کند صاحب عیار
زر که او گردید دور از هر غشی
پاکتر گردد چو بیند آتشی
دیگ من درجوش همچون بوتهایست
بر محبّت طرفه گلگون بوتهایست
گرچه باشد دایما اندر گداز
پاک باشد در درون پاکباز
دیک عطّار است دایم پر ز جوش
سر ببین در دیگ او و سر بپوش
ورنه از خود جوش منصوری زند
خویش را بر ملک فغفوری زند
نعره و فریاد من عالم گرفت
سوزش من در دل آدم گرفت
شد زبانم آتشین از ذوق تو
جمله اعضایم گرفته شوق تو
گشته هر مویم زبان در مدح تو
عاجزم من از بیان در مدح تو
ای تو مفتاح القلوب و باب خیر
گاه بوده کعبه و گه بوده دیر
گاه با جبریل همراه آمدی
گاهی اندر خرقه با شاه آمدی
گاه بودی در درون و گه برون
گاه کردی عالمی را سرنگون
گه شدی آدم گهی طوفان نوح
گاه آیی در درون گل چو روح
گاه با موسی میان قوم دون
گاه با عیسی شوی همدم چو نون
گاه همره با خلیل الله شوی
گاه همدل با ذبیح الله روی
گاه احمد رادرون غار یار
گه زنی بر پای یارش زخم مار
گاه با حیدر بگوئی راز خویش
گه دهی چون او برون آواز خویش
گاه با شهزادهها در خون شوی
گاه با احمد سوی گردون شوی
هرچه خواهی آن کنی سلطان توئی
در میان جان ما پنهان توئی
گشته عطّارت جهان روشنی
کرده بر گنج معانی روزنی
روزنی باشد زبان اندر تنش
روشنی میتابد از آن روزنش
گشته عطّارت معانی دان بحق
ز آن زده منصور وار او این نطق
من زبان بی زبان آراستم
جمله از هستی خود برخاستم
من یکی بلبل ز بستان توام
بلبل نالان زافغان توام
خود سرم خواهد شدن منصوروار
زآنکه در معنی شدستم پایدار
ای برادر گر رسی بر قبر من
آتش شوقم به بینی موج زن
خود کفن دارم ز عشقش چاک چاک
زانکه این معنی ببردم زیر خاک
من چو گنجی باشم و شهرم خراب
لیک باشد خود مزارم چون سراب
ای برادر من نیم بدخواه تو
در معانی میشوم همراه تو
هرچه گفتم کن قبول از بهر حق
زانکه خواندم نزداستاد این سبق
هفصد و ده از کتب برخواندهام
زان بعلم معرفت ارزندهام
گرچه دانست نکو باشد نکو
لیک کشف الغیب هم باید بدو
کشف اسرارم زمعنیهای اوست
در سر من از یقین سودای اوست
گر شدی تو سوی شهرستان و باب
یافتی ره ورنه هستی در عذاب
رو بسوی حیدر کرّار رو
وز بهشت عدن برخوردار شو
رو از آن در تو بشهر مصطفی
ورنه افتی در بلاهای خدا
در میان جان خود مهرش بکار
بعد از آن روتوبه پیش کردگار
تو برو ز آن در ببین دنیا و دین
غیر آن در نیست ره میدان یقین
غیر این در من ندارم هیچ باب
این محبّت هست میراثم ز باب
غیرازین در گر روی گمره شوی
گه درون ناری و گه چه شوی
تو از این در راه احمد را شناس
معتقد کم شو بشیخ خوش لباس
شیخ تو از راه دیگر رفته است
در سقر بی پا و بیسر رفته است
توشهای کرد و برفت او سوی یار
تو رسی در او بخاک وی مزار
ای برادر بشنو از من پند نیک
چند باشی زیر پا تو همچو ریگ
باش روشن همچو آب و برسرآی
راه حق گیر از چَه ظلمت درآی
راه حق بشناس و از من یادگیر
مظهرم را در دل آگاه گیر
هرچه میگویم تو گفتارم شنو
ورنه باشی اندر این دنیا گرو
تا ابد در قید دنیا خوار و زار
بر سر خاکت بروید لاله زار
چون گزندت جملهٔ کرمان بقهر
روح گوید حیف اوقاتت بدهر
کس نماند بر سرت از مشفقان
غیر راه راست این معنی بدان
خود خلاصیّ تو هست از راستی
جان خود گر راستی آراستی
راستی در دین احمد ز آن در است
راست است آنکو مطیع حیدراست
غیر ز این در نیست درعالم دری
کور آن کو شد براه دیگری
راستی باشد رضای اولیا
راستی باشد ره اهل صفا
من صفای خود در این دین یافتم
ز آن سبب در مرگ تلقین یافتم
هست تلقینم ز محبوب آله
باشد انسانم در این معنی گواه
هست انسان صاحب فیض حضور
حال هر کس داند از نزدیک و دور
من معانی کلام آوردهام
و از محمّد صد پیام آوردهام
غیر از راه خداو مصطفی
نیست در جانم ره دیگر بیا
از حیا نبود که ناپاک آمدی
در ره ناحق تو چالاک آمدی
رو نظر کن تو بحال ظالمان
تا چه سان کردند ناحق درجهان
منحرف گشته ز رای مصطفی
جای خود کردند جای مصطفی
جمله رو کردند در راه بدی
جمله را شد پیشه کیش ملحدی
تو زملحد لفظ خواندی در جهان
اصل او را خود نمیدانی عیان
ملحد آنکس دان که راه بدگرفت
راه حق بگذاشت راه خود گرفت
راستی دان پیروی امر حق
کج رود آنکو نخواند این سبق
در کجی هر کس که ماند برقرار
جانب دوزخ رود آن نابکار
خارجی ردّ ملحد آمد بی صفا
ناصبی هم مثل ایشان در لقا
این سه قوم اندر جهان معلون شدند
خود چگویم من که ایشان چون شدند
خارجی آن کو ز حیدر دور گشت
ملحد آن کز راه احمد برگذشت
مرد ره آنست که دین او عیانست
مظهرم منصور گشته ز آن بیانست
مظهرم از حال معنی عابد است
جوهرم ذات خدا را ساجد است
جوهر و مظهر ز گفت اولیا است
اندر آن عطار مسکین راهنما است
جوهر و مظهر طریق مرتضی است
زانکه او اندر معانی مقتداست
جوهر و مظهر بصورت دان کتب
در معانیش ببین تو لبّ لب
جوهر و مظهر همه نور خداست
زآنکه اسرار خدا از وی بجاست
جوهر و مظهر نبی با مرتضاست
رو بدستش آر کو نور خداست
جوهر و مظهر امامان هداست
زآنکه در دین رهنمای راه ماست
جوهر و مظهر بود ایمان و دین
هرکه را دین باشد و ایمان ببین
ناصبی آنکس که دین را غصب کرد
او برای خود کسی رانصب کرد
ترک رای احمد و امر خدا
کرد و پیدا کرد از خود رهنما
دارد او را جا بجای مصطفی
تا اقیلونی شنید او برملا
این سه قوم اندر جهان ملعون شدند
خود چگویم من که ایشان چون شدند
هرکه راه زشت کیشان میرود
رافضی هم مثل ایشان میرود
رافضی آنکو ز دین بیگانه است
گشته از دین با بدی همخانه است
هر که در دین نبی ناکس بود
رافضی دانش یقین هر کس بود
مردآن دان کو بدین آن نهانست
نور اسلام از جبین او عیانست
مرد آن رادان که از دین برنگشت
راه حیدر رفت و از سردرگذشت
سر فدای راه حیدر کرد او
در پی سلمان و قنبر کرد او
هرکه با سلمان رود سلمان بود
منزلش در خلد جاویدان بود
هرکه با نادان رود از احمقی است
پیرو او نیز چون نادان شقی است
هرکه اندر کفر رو دارد مدام
میکند در دوزخ سوزان مقام
هر که او رادین و دنیا با صفاست
این کتبهای من او را پیشواست
هر که از حق دور از من دور شد
از طریق راه حق مهجور شد
آنکه با من یک جهت نبود کجاست
او مگر بیرون زدین مصطفی است
دین احمد خود نه دین تو بود
زآنکه زرق و حیلهات خود خوبود
دین احمد دین پاکان خداست
پیر حاجاتم در این معنی گواست
رو دو چیز از من بجان کن تو قبول
تا که گردد شادمان از تو رسول
حق تو را زین دو رساند تا بشاه
غیر این هر دو بود شیطان راه
اوّلا از هستی خود درگذر
وآنگهی از گفت مردان چین ثمر
تا شود ز آن پاک و خالص روح تو
پس بکشتی اندر آید نوح تو
چون کنی تو ترک نفس و رای خود
در درون خلد بینی جای خود
چون تو گفت مرد ره را بشنوی
زآن سخنها دین تو گردد قوی
لیک هر کس اندراین ره مرد نیست
بلکه از نامرد در ره گرد نیست
مرد دان آن کو بدین حیدر است
صافی و پاکیزه همچون گوهر است
هست نامرد آنکه غیر او کند
در طریق دیگران او رو کند
غیر این دو غیر دانم در جهان
تا بکی توغیر آری بر زبان
زین دو یک چیزت یقین حاصل شود
از هزاران کس یکی قابل شود
ای برادر صد هزار افسوس و حیف
که تودر عالم زنی خود لاف و سیف
سیف گوئی و ندانی سیف را
با تو گویم صدهزاران حیف را
سیف را میدان تو شاه ذوالفقار
خارجی را زآن برآر از جان دمار
گر تو مردی بر میان بر بند سیف
خارجی را کش که نبود هیچ حیف
خارجی خارج شده از اهل دین
با محبّان شه او آمد بکین
فعل کس دارد بکس چون بازگشت
کین او آخر بسویش بازگشت
مرتضی دیدی چه کرد اندر جهان
کرد او خلق خدا را رازدان
صدهزاران خلق را شمشیر راند
صدهزاران دگر را پیش خواند
هر که راند او هالک آمد پیش ما
هر که خواند او سالک آمد پیش ما
حکم حکم او و فرمان آن اوست
هل اتی و انّما در شان اوست
مصطفی گفتا که راهش راه من
مرتضی شد در معانی شاه من
هست فرزندان او فرزند من
جمله را با جان بود پیوند من
گر نباشد در دل پاکت شکی
آل احمد آل حیدردان یکی
هر که در معنی این مظهر رود
بر تمام سروران سرور شود
هر که در معنیّ بما همخانه شد
در میان مردمان دیوانه شد
هست این دیوانگی در پیش ما
مینهد او مرهمی بر ریش ما
سالها بر خاک سودم روی خویش
تا شبی خوانی مرا تو سوی خویش
سالها در انتظارم ای حبیب
تا دهد یک شربت آبم طبیب
خود طبیب من علیّ مرتضی است
زآنکه او را شربت کوثر عطاست
ختم کن عطّار و گفت نو بیار
نی علوم فقر گو با شیخ خوار
تا ترا منکر نگردد در جهان
این معانی را بر او برمخوان
تا نگردد واقف از اسرار تو
خود نباشد دیگرش در کار تو
یک سر مو نیست ناشرعم به پیش
کور بادا چشم اغیارم به نیش
نیش من مدح امیر مومنان
کان دمادم بر دل و جانش دوان
مدح او باشد چو تیغ بیغلاف
میزنم بر سینهٔ اهل خلاف
بارالها خود همی دانی که من
غیر راه تو نرفتم در علن
گوشهای گیرم ز خلقان جهان
تا شود حاصل مرا مقصود جان
یا الهی دور گردانم ز خلق
تا روم با اولیا در زیر دلق
تو به نحو وصرف مشغول آمدی
زان سبب از عین معزول آمدی
من ز معنی گنج دارم صد هزار
میکنم در روح درویشان نثار
من همه علم جهان را خواندهام
در معارف بس سخنها راندهام
من دگر از گفتگو واماندهام
دست از گفت و شنید افشاندهام
چون دگر میبایدم رفتن بخواب
میدهم حرفی برون از اضطراب
خاک من روزی که میگردد خراب
بر سر خاکم بخوانند این کتاب
زاهد و مفتی که راه ما نجست
در درونشان نور ایمان بودسست
حال ما با حال ایشان جمع نیست
زاهد ما را بمعنی سمع نیست
زاهد و شیخ زمان دیوانهاند
زآنکه خود با خارجی همخانهاند
هرکه شد همخانه با او خوگرفت
همنشین گردید و بوی او گرفت
گل اگر با گل بود گل بوشود
ور به سر گین باشد او بدخو شود
روتو از آلودگیها دست شو
تا شوی صافی چو باده در سبو
میکشم من باده صافی در جهان
تا شوم منصوروار از خود نهان
میخورم باده ولی از دست دوست
زانکه ذوق مستیم از دست اوست
میخورم باده زجام باصفا
وان صفا باشد ز شاه اولیاء
میخورم باده ز دست پیر خود
تو خوری زقّوم دست میر خود
هرکه راهی میرود بی راهبر
دارد آن راهش دری اندر سقر
رو بمعنی راه پاکان الاه
تا دهندت جام شاهی را به گاه
رو تو راه شهسوار لو کشف
تا شوی واقف ز کار لو کشف
من شدم زان شه یقین از اهل دید
زانکه در گوشم ندای او رسید
خود ندای او همه عالم گرفت
هر که نشنید این نداماتم گرفت
رو خرد بگذار و عشق او بورز
مست گرد و عشق او نیکو بورز
چوب رز می از کسی آورده است
کو بخود پیچیده مستی کرده است
کارگاه او چه دانی ای پسر
صدهزاران دور دارد چون قمر
او بدوری صد هزاران سیر کرد
بعد از آن عطّار را در دیر کرد
گفت صاحب درد یابی دریقین
این زمان معنیّ کل در ما ببین
همچو گوش خر باو گوشی دهند
خود چه پختند و از آن پختن چه رست
سوخت در دیک و تبه کرداو نشست
بعد از آن ز آن پخته ناید هیچکار
این سخن را ای برادر یاددار
خویشتن را پیش درویشان بپز
تانگردی سوخته چون چوب گز
خویشتن را نزد اهل دل رسان
هست این معنی ز عطّارت بیان
پیش ایشان باش دایم پایدار
ساز زرّ خویش را تو با عیار
پیش زرگر رو مرو با اهل عار
مس جدا از زر کند صاحب عیار
زر که او گردید دور از هر غشی
پاکتر گردد چو بیند آتشی
دیگ من درجوش همچون بوتهایست
بر محبّت طرفه گلگون بوتهایست
گرچه باشد دایما اندر گداز
پاک باشد در درون پاکباز
دیک عطّار است دایم پر ز جوش
سر ببین در دیگ او و سر بپوش
ورنه از خود جوش منصوری زند
خویش را بر ملک فغفوری زند
نعره و فریاد من عالم گرفت
سوزش من در دل آدم گرفت
شد زبانم آتشین از ذوق تو
جمله اعضایم گرفته شوق تو
گشته هر مویم زبان در مدح تو
عاجزم من از بیان در مدح تو
ای تو مفتاح القلوب و باب خیر
گاه بوده کعبه و گه بوده دیر
گاه با جبریل همراه آمدی
گاهی اندر خرقه با شاه آمدی
گاه بودی در درون و گه برون
گاه کردی عالمی را سرنگون
گه شدی آدم گهی طوفان نوح
گاه آیی در درون گل چو روح
گاه با موسی میان قوم دون
گاه با عیسی شوی همدم چو نون
گاه همره با خلیل الله شوی
گاه همدل با ذبیح الله روی
گاه احمد رادرون غار یار
گه زنی بر پای یارش زخم مار
گاه با حیدر بگوئی راز خویش
گه دهی چون او برون آواز خویش
گاه با شهزادهها در خون شوی
گاه با احمد سوی گردون شوی
هرچه خواهی آن کنی سلطان توئی
در میان جان ما پنهان توئی
گشته عطّارت جهان روشنی
کرده بر گنج معانی روزنی
روزنی باشد زبان اندر تنش
روشنی میتابد از آن روزنش
گشته عطّارت معانی دان بحق
ز آن زده منصور وار او این نطق
من زبان بی زبان آراستم
جمله از هستی خود برخاستم
من یکی بلبل ز بستان توام
بلبل نالان زافغان توام
خود سرم خواهد شدن منصوروار
زآنکه در معنی شدستم پایدار
ای برادر گر رسی بر قبر من
آتش شوقم به بینی موج زن
خود کفن دارم ز عشقش چاک چاک
زانکه این معنی ببردم زیر خاک
من چو گنجی باشم و شهرم خراب
لیک باشد خود مزارم چون سراب
ای برادر من نیم بدخواه تو
در معانی میشوم همراه تو
هرچه گفتم کن قبول از بهر حق
زانکه خواندم نزداستاد این سبق
هفصد و ده از کتب برخواندهام
زان بعلم معرفت ارزندهام
گرچه دانست نکو باشد نکو
لیک کشف الغیب هم باید بدو
کشف اسرارم زمعنیهای اوست
در سر من از یقین سودای اوست
گر شدی تو سوی شهرستان و باب
یافتی ره ورنه هستی در عذاب
رو بسوی حیدر کرّار رو
وز بهشت عدن برخوردار شو
رو از آن در تو بشهر مصطفی
ورنه افتی در بلاهای خدا
در میان جان خود مهرش بکار
بعد از آن روتوبه پیش کردگار
تو برو ز آن در ببین دنیا و دین
غیر آن در نیست ره میدان یقین
غیر این در من ندارم هیچ باب
این محبّت هست میراثم ز باب
غیرازین در گر روی گمره شوی
گه درون ناری و گه چه شوی
تو از این در راه احمد را شناس
معتقد کم شو بشیخ خوش لباس
شیخ تو از راه دیگر رفته است
در سقر بی پا و بیسر رفته است
توشهای کرد و برفت او سوی یار
تو رسی در او بخاک وی مزار
ای برادر بشنو از من پند نیک
چند باشی زیر پا تو همچو ریگ
باش روشن همچو آب و برسرآی
راه حق گیر از چَه ظلمت درآی
راه حق بشناس و از من یادگیر
مظهرم را در دل آگاه گیر
هرچه میگویم تو گفتارم شنو
ورنه باشی اندر این دنیا گرو
تا ابد در قید دنیا خوار و زار
بر سر خاکت بروید لاله زار
چون گزندت جملهٔ کرمان بقهر
روح گوید حیف اوقاتت بدهر
کس نماند بر سرت از مشفقان
غیر راه راست این معنی بدان
خود خلاصیّ تو هست از راستی
جان خود گر راستی آراستی
راستی در دین احمد ز آن در است
راست است آنکو مطیع حیدراست
غیر ز این در نیست درعالم دری
کور آن کو شد براه دیگری
راستی باشد رضای اولیا
راستی باشد ره اهل صفا
من صفای خود در این دین یافتم
ز آن سبب در مرگ تلقین یافتم
هست تلقینم ز محبوب آله
باشد انسانم در این معنی گواه
هست انسان صاحب فیض حضور
حال هر کس داند از نزدیک و دور
من معانی کلام آوردهام
و از محمّد صد پیام آوردهام
غیر از راه خداو مصطفی
نیست در جانم ره دیگر بیا
از حیا نبود که ناپاک آمدی
در ره ناحق تو چالاک آمدی
رو نظر کن تو بحال ظالمان
تا چه سان کردند ناحق درجهان
منحرف گشته ز رای مصطفی
جای خود کردند جای مصطفی
جمله رو کردند در راه بدی
جمله را شد پیشه کیش ملحدی
تو زملحد لفظ خواندی در جهان
اصل او را خود نمیدانی عیان
ملحد آنکس دان که راه بدگرفت
راه حق بگذاشت راه خود گرفت
راستی دان پیروی امر حق
کج رود آنکو نخواند این سبق
در کجی هر کس که ماند برقرار
جانب دوزخ رود آن نابکار
خارجی ردّ ملحد آمد بی صفا
ناصبی هم مثل ایشان در لقا
این سه قوم اندر جهان معلون شدند
خود چگویم من که ایشان چون شدند
خارجی آن کو ز حیدر دور گشت
ملحد آن کز راه احمد برگذشت
مرد ره آنست که دین او عیانست
مظهرم منصور گشته ز آن بیانست
مظهرم از حال معنی عابد است
جوهرم ذات خدا را ساجد است
جوهر و مظهر ز گفت اولیا است
اندر آن عطار مسکین راهنما است
جوهر و مظهر طریق مرتضی است
زانکه او اندر معانی مقتداست
جوهر و مظهر بصورت دان کتب
در معانیش ببین تو لبّ لب
جوهر و مظهر همه نور خداست
زآنکه اسرار خدا از وی بجاست
جوهر و مظهر نبی با مرتضاست
رو بدستش آر کو نور خداست
جوهر و مظهر امامان هداست
زآنکه در دین رهنمای راه ماست
جوهر و مظهر بود ایمان و دین
هرکه را دین باشد و ایمان ببین
ناصبی آنکس که دین را غصب کرد
او برای خود کسی رانصب کرد
ترک رای احمد و امر خدا
کرد و پیدا کرد از خود رهنما
دارد او را جا بجای مصطفی
تا اقیلونی شنید او برملا
این سه قوم اندر جهان ملعون شدند
خود چگویم من که ایشان چون شدند
هرکه راه زشت کیشان میرود
رافضی هم مثل ایشان میرود
رافضی آنکو ز دین بیگانه است
گشته از دین با بدی همخانه است
هر که در دین نبی ناکس بود
رافضی دانش یقین هر کس بود
مردآن دان کو بدین آن نهانست
نور اسلام از جبین او عیانست
مرد آن رادان که از دین برنگشت
راه حیدر رفت و از سردرگذشت
سر فدای راه حیدر کرد او
در پی سلمان و قنبر کرد او
هرکه با سلمان رود سلمان بود
منزلش در خلد جاویدان بود
هرکه با نادان رود از احمقی است
پیرو او نیز چون نادان شقی است
هرکه اندر کفر رو دارد مدام
میکند در دوزخ سوزان مقام
هر که او رادین و دنیا با صفاست
این کتبهای من او را پیشواست
هر که از حق دور از من دور شد
از طریق راه حق مهجور شد
آنکه با من یک جهت نبود کجاست
او مگر بیرون زدین مصطفی است
دین احمد خود نه دین تو بود
زآنکه زرق و حیلهات خود خوبود
دین احمد دین پاکان خداست
پیر حاجاتم در این معنی گواست
رو دو چیز از من بجان کن تو قبول
تا که گردد شادمان از تو رسول
حق تو را زین دو رساند تا بشاه
غیر این هر دو بود شیطان راه
اوّلا از هستی خود درگذر
وآنگهی از گفت مردان چین ثمر
تا شود ز آن پاک و خالص روح تو
پس بکشتی اندر آید نوح تو
چون کنی تو ترک نفس و رای خود
در درون خلد بینی جای خود
چون تو گفت مرد ره را بشنوی
زآن سخنها دین تو گردد قوی
لیک هر کس اندراین ره مرد نیست
بلکه از نامرد در ره گرد نیست
مرد دان آن کو بدین حیدر است
صافی و پاکیزه همچون گوهر است
هست نامرد آنکه غیر او کند
در طریق دیگران او رو کند
غیر این دو غیر دانم در جهان
تا بکی توغیر آری بر زبان
زین دو یک چیزت یقین حاصل شود
از هزاران کس یکی قابل شود
ای برادر صد هزار افسوس و حیف
که تودر عالم زنی خود لاف و سیف
سیف گوئی و ندانی سیف را
با تو گویم صدهزاران حیف را
سیف را میدان تو شاه ذوالفقار
خارجی را زآن برآر از جان دمار
گر تو مردی بر میان بر بند سیف
خارجی را کش که نبود هیچ حیف
خارجی خارج شده از اهل دین
با محبّان شه او آمد بکین
فعل کس دارد بکس چون بازگشت
کین او آخر بسویش بازگشت
مرتضی دیدی چه کرد اندر جهان
کرد او خلق خدا را رازدان
صدهزاران خلق را شمشیر راند
صدهزاران دگر را پیش خواند
هر که راند او هالک آمد پیش ما
هر که خواند او سالک آمد پیش ما
حکم حکم او و فرمان آن اوست
هل اتی و انّما در شان اوست
مصطفی گفتا که راهش راه من
مرتضی شد در معانی شاه من
هست فرزندان او فرزند من
جمله را با جان بود پیوند من
گر نباشد در دل پاکت شکی
آل احمد آل حیدردان یکی
هر که در معنی این مظهر رود
بر تمام سروران سرور شود
هر که در معنیّ بما همخانه شد
در میان مردمان دیوانه شد
هست این دیوانگی در پیش ما
مینهد او مرهمی بر ریش ما
سالها بر خاک سودم روی خویش
تا شبی خوانی مرا تو سوی خویش
سالها در انتظارم ای حبیب
تا دهد یک شربت آبم طبیب
خود طبیب من علیّ مرتضی است
زآنکه او را شربت کوثر عطاست
ختم کن عطّار و گفت نو بیار
نی علوم فقر گو با شیخ خوار
تا ترا منکر نگردد در جهان
این معانی را بر او برمخوان
تا نگردد واقف از اسرار تو
خود نباشد دیگرش در کار تو
یک سر مو نیست ناشرعم به پیش
کور بادا چشم اغیارم به نیش
نیش من مدح امیر مومنان
کان دمادم بر دل و جانش دوان
مدح او باشد چو تیغ بیغلاف
میزنم بر سینهٔ اهل خلاف
بارالها خود همی دانی که من
غیر راه تو نرفتم در علن
گوشهای گیرم ز خلقان جهان
تا شود حاصل مرا مقصود جان
یا الهی دور گردانم ز خلق
تا روم با اولیا در زیر دلق
تو به نحو وصرف مشغول آمدی
زان سبب از عین معزول آمدی
من ز معنی گنج دارم صد هزار
میکنم در روح درویشان نثار
من همه علم جهان را خواندهام
در معارف بس سخنها راندهام
من دگر از گفتگو واماندهام
دست از گفت و شنید افشاندهام
چون دگر میبایدم رفتن بخواب
میدهم حرفی برون از اضطراب
خاک من روزی که میگردد خراب
بر سر خاکم بخوانند این کتاب
زاهد و مفتی که راه ما نجست
در درونشان نور ایمان بودسست
حال ما با حال ایشان جمع نیست
زاهد ما را بمعنی سمع نیست
زاهد و شیخ زمان دیوانهاند
زآنکه خود با خارجی همخانهاند
هرکه شد همخانه با او خوگرفت
همنشین گردید و بوی او گرفت
گل اگر با گل بود گل بوشود
ور به سر گین باشد او بدخو شود
روتو از آلودگیها دست شو
تا شوی صافی چو باده در سبو
میکشم من باده صافی در جهان
تا شوم منصوروار از خود نهان
میخورم باده ولی از دست دوست
زانکه ذوق مستیم از دست اوست
میخورم باده زجام باصفا
وان صفا باشد ز شاه اولیاء
میخورم باده ز دست پیر خود
تو خوری زقّوم دست میر خود
هرکه راهی میرود بی راهبر
دارد آن راهش دری اندر سقر
رو بمعنی راه پاکان الاه
تا دهندت جام شاهی را به گاه
رو تو راه شهسوار لو کشف
تا شوی واقف ز کار لو کشف
من شدم زان شه یقین از اهل دید
زانکه در گوشم ندای او رسید
خود ندای او همه عالم گرفت
هر که نشنید این نداماتم گرفت
رو خرد بگذار و عشق او بورز
مست گرد و عشق او نیکو بورز
چوب رز می از کسی آورده است
کو بخود پیچیده مستی کرده است
کارگاه او چه دانی ای پسر
صدهزاران دور دارد چون قمر
او بدوری صد هزاران سیر کرد
بعد از آن عطّار را در دیر کرد
گفت صاحب درد یابی دریقین
این زمان معنیّ کل در ما ببین
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
حکایت در تمثیل حال نادانان، که بخود گمان دانائی برند، و از حقیقت حال دانایان بیخبرند و طریقۀ دانایان از نادان شمرند
یک حکیمی بود دانا در جهان
بر ضمیر او شده حکمت عیان
سیر کرده جملهٔ آفاق را
او شمرده نقش این نه طاق را
چون بسوی کعبهٔ جان شد روان
تا ببیند سالک دل را عیان
ناگهی باعامیی همراه شد
از طریق حال او آگاه شد
گفت ای یار عزیز هوشمند
در کدامین ملک باشی پای بند
گفت در ملک عراقم منزل است
در زمینش پای من اندر گل است
پس بدو گفتا حکیم روزگار
گشتهام از ماندگی من بیقرار
من شوم بر تو سوار و تو بمن
تا شویم این راه را آسوده تن
گفت آخر نیست عقل تو قوی
یا مگردر راه تو ابله شوی
من چو نتوانم تهی رفتن براه
چون ترا بردارم ای بر عقل شاه
چون برفتندی دو منزل بیش و کم
بر لب کشتی رسیدندی بهم
کشت زاری بود خرّم چون ارم
خود حکیمش گفت برهانم زغم
من نمیدانم که این را خوردهاند
یا تمامی غلهاش را بردهاند
گفت ای در علم از کار آگهان
تو مگو زنهار گفت ابلهان
کشت زار اوّل چنین دان درجهان
نارسیده زرعش این معنی بدان
تو نمیدانی که کشت و زرع چیست
چون شوی آگه که اصل و فرع چیست
پس تحمّل کرد ازگفتش حکیم
سر به پیش افکند چون مرد سلیم
بعد از آن دیدند جمعی را براه
میدویدندی به گورستان شاه
نوکر سلطان ز عالم رفته بود
در ته تابوت او خوش خفته بود
این جماعت همره تابوت او
جمله میرفتند خوش تکبیر گو
گفت با او آن حکیم راه بین
یا رب او زنده است یا مرده در این
گفت با او پیر نادان کی حکیم
دارم از تو در جهان بسیار بیم
زانکه تو بی عقل باشی پیش ما
این چنین بیعقل نبود خویش ما
این سخنها هست گفت احمقان
دیگر این دفتر به پیش من مخوان
ای که هستی همچو ابله در زحیر
دفتر صورت مخوان تو پیش پیر
دفتر صورت بیندازو برو
تادهندت جام وحدت نو بنو
هیچکس را دیدی آخر در جهان
که رود درگور او را زنده جان
تو ز من داری سؤال بی جواب
کین چنین کس هست در صورت بخواب
او بمرده است و بگورستان شده است
تو همی گوئی که اوزنده بده است
هیچکس را دیدی آخر در جهان
که رود در گور او زنده جان
من بتو دیگر نخواهم گفت هیچ
زآنکه هستی ابله و نادان و گیج
خود بهم بودند تا شهر عراق
لب فرو بستند و رفتند از وفاق
چون رسید آن پیر خودبا جای خویش
عذرها گفتش حکیم سینه ریش
پیر را چون بود در کنج حضور
دختری در ملک خوبی همچو حور
آفتاب از روی او حیران شده
ماه و زهره از رخش تابان شده
از نکوئی همچو مه میتافت او
وز فراست موی می بشکافت او
با پدر گفتا کجا بودی بگو
تا شوم واقف ز اسرارت نکو
حال راه و محنت شبهای تار
گوی با من تا بگریم زار زار
گفت زحمتها کشیدم در جهان
لیک از همراه بودم من بجان
ابلهی در ره بمن همراه شد
جانم از همراهیش در چاه شد
خود مرا از وی ندامتها رسید
وز سؤال او ملامتها رسید
گفت یک ره که مرا بردار تو
یا سوارم شو که گردد ره نکو
یک زمانی نردبان راه شو
واندر این ره بادل آگاه شو
بعد از آن در منزلی نیکو رسید
کشت زاری سبز و خرّم را بدید
گفت یا رب زرع این را خوردهاند
یا مگر محصول این را بردهاند
بعد از آن تابوتی آمد پیش راه
مجمعی درگرد آن با درد و آه
گفت این مرده است یا زنده بگو
من شدم از گفت او آشفته خو
مرد زنده کی بگورستان برند
اندرین معنی مگر صد جان برند
مرد آن دان کو به پیش از مرگ مرد
گوی معنی اندر این عالم ببرد
دخترش گفت ای پدر آن مرد راه
بس محقّق بوده در ملک الاه
او حکیم علم سرها بوده است
بر علوم غیب دانا بوده است
بوده او بیننده در معنی دل
بود او آئینهٔ این آب و گل
اوبده واقف ز حالات جهان
این معانیهای او در من بدان
بوده او همراه روح و جان و دل
او نبوده پیش انسان منفعل
دارد این معنی به پیش من جواب
بشنو از من گر همی خواهی صواب
آنکه گفتا تو بیا بر من نشین
یا مرا بر دوش گیرای راه بین
پیش من یعنی بگو اسرار غیب
تا شود صافی ضمیر من ز عیب
یا شنو از من حدیثی ای رفیق
تا دمی کم گردد آزار طریق
نطق در ره نردبان ره بود
ره که دارد گفتگو کوته بود
هرچه هست از راه نطق یار ماست
زاهد بی راه خود در نار ماست
هرچه هست اسرار درویشان بود
در معانی رفعت ایشان بود
هرچه هست از نطق شه باشد نکو
غیر را از این معانی خود مگو
هرچه هست از گفت شه باشد بدهر
میزنم بر جان خارج نیش زهر
پیش ما باشد همه گفتار راست
این معانی خود زپیش مرتضاست
دیگر آنکه گفته است این کشت زار
خوردهاند وبردهاند این ده قرار
یعنی اندر کشت زار این جهان
هرکه تخمی کشت بردارد نهان
هست دنیا مزرع عقبی بدان
تخم نیکی کار و بربردار هان
در جهان هر کس که تخمی کاشته
کشته است این تخم و بر برداشته
تخم نیکی در ضمیر دل بکار
تا شود در ملک معنی نو بهار
و آنکه در ره دید میّت در نهفت
زنده یا مرده است در تابوت گفت
یعنی او را هست فرزندی عیان
زنده از فرزند ماند درجهان
یا که اندر خیر دید انجام نیک
او بعالم زنده ماند از نام نیک
یا بعلم معرفت گشت آشنا
زنه دل خواهد شدن پیش خدا
در دو دار از نام نیکو زندگیست
نام نیکو مرد را فرخندگیست
ور ندارد هیچ از اینها مرده است
ور بود مرده چو یخ افسرده است
مرده آنهایند کایشان غافلند
در شناسائی خالق جاهلند
گفت دختر با پدر کاز ابلهی
از سؤال او نبودت آگهی
مرده آن رادان که دینش نیست راست
زندگی خود در دل عطّار ماست
زآنکه او با شاه دارد زندگی
اینست در معنی کمال بندگی
از کمال بندگی جان بازدش
رخ بمیدان معانی تا زدش
از کمال بندگی آزاد تو
قل هوالله احد بنیاد تو
از کمال بندگی باشی ولی
این معانی را بدان گر مقبلی
هرکه دین مصطفی دارد بشرع
اصل دارد در معانیهای فرع
رو بدین مرتضی مردانه باش
از همه ادیان بد بیگانه باش
دین حق را از معانی یک شناس
از طریقت پوش دینت را لباس
تا حقیقت بین شوی در شرع او
آیت تنزیل باشد زرع او
من نرفتم غیر راه او رهی
تو فتادی همچو کوران درچهی
راه او را راست باید شد بعشق
ورنه هستی تو سراسر کان فسق
من نمایم اهل فسقت را تمام
لیک منکر میشوندم خاص و عام
من ندارم با کی از مشت حمار
هرچه باداباد گویم آشکار
اهل فسق آن شد که تقلیدی بود
دین احمد راه تحقیقی بود
اهل فسق آن شد که ناحق پیش اوست
کردن تزویر در شرعش نکوست
اهل فسق آن شد که خود بیند نه حق
خواندهٔ در پیش شیطان این سبق
اهل فسق آن شد که اودیندار نیست
او بصورت قابل دیدار نیست
اهل فسق آنست کوبی اولیاست
اسفل دوزخ و را برگ و نواست
اهل فسق آنست کز دین دور شد
همچو حیوان درجهان رنجور شد
اهل فسق آنست کو گمره شود
در طریق مرتضا بی ره شود
اهل فسق آنست کو را دشمن است
طوق لعنت خود ورادر گردن است
این سخن عطّارت از تحقیق گفت
بر کلام مصطفی تصدیق گفت
هرکه او را رحمت حقّ رهنماست
مصطفی و مرتضایش پیشواست
ای برادر غیر این ره نیست راه
ور روی راه دگر افتی بچاه
جمله درویشان حقّ در این رهاند
کرخی و بسطامی از وی آگهند
سلسله در سلسله رفتند هم
تو بماندی در پی این قافله
هرکه او احمق بود ابلق بود
در جهان این بهتر از احمق بود
ای پسر دانائی آمد زندگی
احمقان را کی بود فرخندگی
عقل هر کس را بود بر ره رود
جهل هرکس را بود گمره شود
عقل را در ره چراغ خویش کن
جهل را مطلق بکن از بیخ و بن
عقل هادی گرددت در راه راست
جهل هر کس را فکند او برنخاست
ای ز جهل افتاده اندر بیرهی
همچو کوران مبتلا اندر چهی
تا ابد در جهل ماندی سرنگون
چند گویم با تو ای ملعون دون
بغض آل مصطفی از دل ببر
ورنه افتادی تو در قعر سقر
حیف تو باشد که بی ایمان شوی
همچو شیطان راندهٔ رحمن شوی
حیف باشد گر بگردی از ولی
رو بدین مصطفی گر مقبلی
دین احمد راه حیدر رو چو من
تا خلاصی یابی از شیطان تن
هرکه از شیطان تن آزاد شد
کفر و ظلم او همه بر باد شد
هرکه از شیطان گریزد اسلم است
آدمیّت از دم این آدم است
رو تو از نفس و هوای تن ببُر
تا دهندت بحرهای پُر ز درّ
رو تو جانت را جلائی ده بعلم
تا تو را همره شود صد بحر حلم
رو تو شرع مصطفا را گوش کن
جام حیدر را زکوثر نوش کن
رو تو علم معرفت را دان چو من
زآنکه ازعلم صور ناید سخن
رو تو علم حال را حالی ببین
تا که گردد روشنت اسرار دین
رو تا با دانای دین بیعت به بند
تا نیفتی همچو جاهل درکمند
رو تو کار آن جهان اینجا بساز
ورنه آرندت ببوته در گداز
رو تو فل بد ز باطن بر تراش
تا نیاید بر سرت هر دم بلاش
من کلام حقّ بحق دانستهام
نی چو اصل جهل از خود بستهام
رو تو جوهر ذت خوان و ذات بین
بر بساط شاه تن شهمات بین
رو بمظهر خوان تو علم اوّلین
رو تو غیر این کتب دیگر مبین
زآنکه مقصود دو عالم اندروست
شرح گفتار کلام حق نکوست
من بقرآن نور احمد یافتم
وز کلامش فیض سرمد یافتم
من ز قرآن مرتضی را یافتم
در حقیقت سرّها را یافتم
ای ز قرآن گشته گویا مرتضی
وی خدا را بوده جویا مرتضی
خود ازو شرع نبی اشعار یافت
دنیی وعقبی ازو انوار یافت
اولیا رادر جهان سردار اوست
انبیا را همره گفتار اوست
خارجی گر منع بفرماید مرا
رافضی گوید مرا او بر ملا
این ز گفت شافعی شد حاصلم
حبّ او رفض است و هست آن در دلم
رفض نبود حبّ او ای خارجی
گمره آن کو نیست بر او ملتجی
او ولی آمد بگفت کردگار
انّما بر خوان و بروی شک میار
هر که شک دارد بود ملعون دین
باشد او دایم بشیطان همنشین
هرکه شک دارد خدا بیزار او
همّت مردان نباشد یار او
هرکه مهرش را درون جان نشاند
روح احمد بر سرش ایمان فشاند
ای پسر گر حبّ شاه ایمان تست
رحمت حقّ همنشین جان تست
من بگفتم راست رادر گوش یار
کر شده گوش مقلّد هوشدار
من بگفتم چشم بینش برگشا
تاشوی بینا بنور رهنما
دیدهٔ اعمی ندارد تاب نور
خودندارد همچو خفّاش او حضور
غیر حق ازچشم خود رو بر تراش
تا شوی منصور و بینی تو لقاش
غیر حق خود نیست در عالم کسی
چون ندانستی شدی همچو خسی
خس بود لایق بآتش سوختن
جامهٔ آتش بآتش سوختن
نور او نوریست بی آتش قوی
پیش اوآتش بود خود منطفی
نور اونوری که عالم را گرفت
چون رسید او خاک آدم را گرفت
گفت گویا آدمی کان نور دید
خویش رادر نور او مسرور دید
رو تو همدم باش با اهل وفا
تا بیابد خلوت جانت صفا
موسی کاظم بمنصورش نمود
دین و دنیا خود همه نورش نمود
رو تو از خلق جهان یکسو گریز
بعد از آن درکلبهٔ عطّار خیز
خود ملایک خاک نعلین ترا
میکشند اندر بصر چون توتیا
خرمن علم نبی حیدر گرفت
دشمنان مصطفی را سرگرفت
پیش او علم لدنّی روشن است
هرکه این معنی نداند اوزن است
ای برادر سرّ حقّ را گوشدار
حبّ او را در دل پر جوش دار
ای برادر کن نهان حبّش ز خلق
تا نبرّندت بخنجر جمله حلق
هیچ دیدی که باولاد نبی
خود چه کردند آن لعینان غبی
آنچه با اولاد احمد کردهاند
روح حیدر را بخود بد کردهاند
هرکه با اولاد ایشان ظلم کرد
خویش را در دوزخ افکند او بدرد
خود علاج این کند مهدیّ دین
هیچکس را نیست قدرت اندرین
از جمیع انبیای هر زمان
شد نبوّت ختم بر احمد بدان
بعد از آن ختم ولایت برعلیست
نور رحمت از کلام او جلی است
بعد حیدر ختم بر مهدی بود
آنکه در دین هدی هادی بود
این کتاب من زبان مهدی است
مؤمنان را رهنما و هادی است
این کتاب من چو نایب آمده است
مظهر کلّ عجایب آمده است
این کتاب من چو تاجی شاهی است
او ز ماه آسمان تا ماهی است
این کتاب من نمودار حقست
اندرو سرّ حقیقت مطلقست
این کتاب من معانی در کلام
لیک مخفی باشد او در پیش عام
این کتاب من کتاب اولیاست
اندرو جوهر ز ذات انبیاست
این کتاب من شریعت آمده است
در طریقت نور حکمت آمده است
این کتاب من درخت جوهر است
اندر او نور ولایت مضمر است
این کتاب من رهی دارد بجان
او بصورت گشته است از تو نهان
این کتاب من قلم بر لوح راند
سورهٔ واللّیل را برخویش خواند
این کتابم را ورق عرش است و فرش
کوس سلطانی زنندش زیر عرش
این کتابم را مداداست از بهشت
چون قلم بر لوح عشاق این نوشت
آدم از این ثبت ما شیدا شده
از وی اسرار خدا پیدا شده
آنچه بوده اندرو شد آشکار
شمّهای منصور گفته زیر دار
این کتابم را مداد از جان جان
ثبت او کردند جمله عاشقان
آنچه بوده اندر او پیدا شده
عاشقان را فتنه و غوغا شده
آنچه بوده در زمین و آسمان
کرده مظهر از زبان او بیان
آنچه بود اندر حقیقت سترپوش
اندرون جبّهام آمد بگوش
جوشش او این کتاب مظهر است
نور ذات او بمعنی جوهر است
جوهر ذاتم بمعنی ذات اوست
معنی مظهر هم از آمات اوست
جوهر ذاتم جهان اندر جهان
مظهرم چون نور حق دروی عیان
مظهر و جوهر ز ذات من بزاد
شهد در کامش امیر من نهاد
روح احمد پرورش دادش بشرع
گر تو منکر میشوی داری تو صرع
عشق او سر بر زده از جان من
عشق او گشته همه ایمان من
گر تو مردی راه عشقش را گزین
تا شوی فرخنده دردنیا و دین
چونکه در عشق آمدی صاحبدلی
درحقیقت همچو مردان مقبلی
چونکه در عشق آمدی نطق آن تست
خود ملایک کمترین دربان تست
چونکه در عشق آمدی مردانه باش
وز طریق گمرهان بیگانه باش
چونکه در عشق آمدی واصل شدی
گه چوجان در جان و گاهی دل شدی
چونکه در عشق آمدی چون والهان
در شریعت باش و کن معنی نهان
چونکه در عشق آمدی حیران شدی
غرقهٔ این بحر بیپایان شدی
چونکه در عشق آمدی حق آن تست
رحمت حق همنشین جان تست
چونکه در عشق آمدی جان منی
در مقام فقر هم شان منی
چونکه در عشق آمدی عطّار پرس
و از طریق او همه اسرار پرس
چونکه در عشق آمدی عابد شدی
در مساجدهای دل ساجد شدی
چونکه در عشق آمدی منصور بین
همچو موسی نور حق از طور بین
چونکه در عشق آمدی عاشق شدی
در تمام علم دین حاذق شدی
چونکه در عشق آمدی بیمن مباش
همچو شیطان در رهش رهزن مباش
چونکه در عشق آمدی از سرگذر
تا بیابی از شه معنا خبر
چونکه در عشق آمدی دریا شدی
در حقیقت همنشین ما شدی
چونکه در عشق آمدی حق را ببین
تا که حاصل گرددت عین الیقین
چونکه در عشق آمدی جان یافتی
در شریعت اصل ایمان یافتی
چونکه در عشق آمدی خود را بدان
بعد از آنی سورةالاسری بخوان
چونکه در عشق آمدی پرجوش شو
باحریفان خدا مینوش شو
چونکه در عشق آمدی ما را طلب
تا شود حاصل ترا دین بیسبب
چونکه در عشق آمدی همرنگ ما
پردهٔ صورت برافکن از لقا
چونکه در عشق آمدی ای مرد راه
سورهٔ والفجر خوان در صبحگاه
چون شدی در عشق صافی آمدی
بر طریق بشر حافی آمدی
هرکه او در عشق با ما یار نیست
دیدن او خود مرا در کار نیست
هرکه او در عشق مرد کار شد
در دوعالم دیده و دیدار شد
هرکه او در عشق جانان راه یافت
خادمی از درگه آن شاه یافت
هر که با عشق تو دارد آشتی
حبّ حیدر در دلش خود کاشتی
هرکرا دنیا و دین نیکو بود
همّت شاه نجف با او بود
هر کرا بخت و سعادت همره است
خضر از معنی بجانش آگه است
هر که او در علم معنی بار یافت
با محمّد همره آمد یار یافت
هرکه را ایمان حیدر در دل است
خود ورا در پیش عزت محفل است
هرکه را شیطان نبوده راهزن
حیدرش باشد چو روحی در بدن
هرکه را شیطان نبرده خود ز راه
حیدرش در روز محشر شد پناه
هرکرا ایمان او محکم بود
او بدین اولیا محرم بود
هرکه او با آل حیدر همره است
از فساد دین و مذهب آگه است
هر که گفت مصطفی را گوش کرد
جام عرفان علی را نوش کرد
هرکه او را بخت همراهی کند
در ولای او همه شاهی کند
هرکه بر خوان ولای اونشست
بیشک او را خود بهشت اندر خوراست
هرکه او از دل شده مولای او
سر نهم صد بار زیر پای او
هرکه او را رهنما حیدر بود
بر سرای شرع احمد در بود
هرکه او با دشمنانش یار شد
همچو حجاج لعین مردار شد
بر ضمیر او شده حکمت عیان
سیر کرده جملهٔ آفاق را
او شمرده نقش این نه طاق را
چون بسوی کعبهٔ جان شد روان
تا ببیند سالک دل را عیان
ناگهی باعامیی همراه شد
از طریق حال او آگاه شد
گفت ای یار عزیز هوشمند
در کدامین ملک باشی پای بند
گفت در ملک عراقم منزل است
در زمینش پای من اندر گل است
پس بدو گفتا حکیم روزگار
گشتهام از ماندگی من بیقرار
من شوم بر تو سوار و تو بمن
تا شویم این راه را آسوده تن
گفت آخر نیست عقل تو قوی
یا مگردر راه تو ابله شوی
من چو نتوانم تهی رفتن براه
چون ترا بردارم ای بر عقل شاه
چون برفتندی دو منزل بیش و کم
بر لب کشتی رسیدندی بهم
کشت زاری بود خرّم چون ارم
خود حکیمش گفت برهانم زغم
من نمیدانم که این را خوردهاند
یا تمامی غلهاش را بردهاند
گفت ای در علم از کار آگهان
تو مگو زنهار گفت ابلهان
کشت زار اوّل چنین دان درجهان
نارسیده زرعش این معنی بدان
تو نمیدانی که کشت و زرع چیست
چون شوی آگه که اصل و فرع چیست
پس تحمّل کرد ازگفتش حکیم
سر به پیش افکند چون مرد سلیم
بعد از آن دیدند جمعی را براه
میدویدندی به گورستان شاه
نوکر سلطان ز عالم رفته بود
در ته تابوت او خوش خفته بود
این جماعت همره تابوت او
جمله میرفتند خوش تکبیر گو
گفت با او آن حکیم راه بین
یا رب او زنده است یا مرده در این
گفت با او پیر نادان کی حکیم
دارم از تو در جهان بسیار بیم
زانکه تو بی عقل باشی پیش ما
این چنین بیعقل نبود خویش ما
این سخنها هست گفت احمقان
دیگر این دفتر به پیش من مخوان
ای که هستی همچو ابله در زحیر
دفتر صورت مخوان تو پیش پیر
دفتر صورت بیندازو برو
تادهندت جام وحدت نو بنو
هیچکس را دیدی آخر در جهان
که رود درگور او را زنده جان
تو ز من داری سؤال بی جواب
کین چنین کس هست در صورت بخواب
او بمرده است و بگورستان شده است
تو همی گوئی که اوزنده بده است
هیچکس را دیدی آخر در جهان
که رود در گور او زنده جان
من بتو دیگر نخواهم گفت هیچ
زآنکه هستی ابله و نادان و گیج
خود بهم بودند تا شهر عراق
لب فرو بستند و رفتند از وفاق
چون رسید آن پیر خودبا جای خویش
عذرها گفتش حکیم سینه ریش
پیر را چون بود در کنج حضور
دختری در ملک خوبی همچو حور
آفتاب از روی او حیران شده
ماه و زهره از رخش تابان شده
از نکوئی همچو مه میتافت او
وز فراست موی می بشکافت او
با پدر گفتا کجا بودی بگو
تا شوم واقف ز اسرارت نکو
حال راه و محنت شبهای تار
گوی با من تا بگریم زار زار
گفت زحمتها کشیدم در جهان
لیک از همراه بودم من بجان
ابلهی در ره بمن همراه شد
جانم از همراهیش در چاه شد
خود مرا از وی ندامتها رسید
وز سؤال او ملامتها رسید
گفت یک ره که مرا بردار تو
یا سوارم شو که گردد ره نکو
یک زمانی نردبان راه شو
واندر این ره بادل آگاه شو
بعد از آن در منزلی نیکو رسید
کشت زاری سبز و خرّم را بدید
گفت یا رب زرع این را خوردهاند
یا مگر محصول این را بردهاند
بعد از آن تابوتی آمد پیش راه
مجمعی درگرد آن با درد و آه
گفت این مرده است یا زنده بگو
من شدم از گفت او آشفته خو
مرد زنده کی بگورستان برند
اندرین معنی مگر صد جان برند
مرد آن دان کو به پیش از مرگ مرد
گوی معنی اندر این عالم ببرد
دخترش گفت ای پدر آن مرد راه
بس محقّق بوده در ملک الاه
او حکیم علم سرها بوده است
بر علوم غیب دانا بوده است
بوده او بیننده در معنی دل
بود او آئینهٔ این آب و گل
اوبده واقف ز حالات جهان
این معانیهای او در من بدان
بوده او همراه روح و جان و دل
او نبوده پیش انسان منفعل
دارد این معنی به پیش من جواب
بشنو از من گر همی خواهی صواب
آنکه گفتا تو بیا بر من نشین
یا مرا بر دوش گیرای راه بین
پیش من یعنی بگو اسرار غیب
تا شود صافی ضمیر من ز عیب
یا شنو از من حدیثی ای رفیق
تا دمی کم گردد آزار طریق
نطق در ره نردبان ره بود
ره که دارد گفتگو کوته بود
هرچه هست از راه نطق یار ماست
زاهد بی راه خود در نار ماست
هرچه هست اسرار درویشان بود
در معانی رفعت ایشان بود
هرچه هست از نطق شه باشد نکو
غیر را از این معانی خود مگو
هرچه هست از گفت شه باشد بدهر
میزنم بر جان خارج نیش زهر
پیش ما باشد همه گفتار راست
این معانی خود زپیش مرتضاست
دیگر آنکه گفته است این کشت زار
خوردهاند وبردهاند این ده قرار
یعنی اندر کشت زار این جهان
هرکه تخمی کشت بردارد نهان
هست دنیا مزرع عقبی بدان
تخم نیکی کار و بربردار هان
در جهان هر کس که تخمی کاشته
کشته است این تخم و بر برداشته
تخم نیکی در ضمیر دل بکار
تا شود در ملک معنی نو بهار
و آنکه در ره دید میّت در نهفت
زنده یا مرده است در تابوت گفت
یعنی او را هست فرزندی عیان
زنده از فرزند ماند درجهان
یا که اندر خیر دید انجام نیک
او بعالم زنده ماند از نام نیک
یا بعلم معرفت گشت آشنا
زنه دل خواهد شدن پیش خدا
در دو دار از نام نیکو زندگیست
نام نیکو مرد را فرخندگیست
ور ندارد هیچ از اینها مرده است
ور بود مرده چو یخ افسرده است
مرده آنهایند کایشان غافلند
در شناسائی خالق جاهلند
گفت دختر با پدر کاز ابلهی
از سؤال او نبودت آگهی
مرده آن رادان که دینش نیست راست
زندگی خود در دل عطّار ماست
زآنکه او با شاه دارد زندگی
اینست در معنی کمال بندگی
از کمال بندگی جان بازدش
رخ بمیدان معانی تا زدش
از کمال بندگی آزاد تو
قل هوالله احد بنیاد تو
از کمال بندگی باشی ولی
این معانی را بدان گر مقبلی
هرکه دین مصطفی دارد بشرع
اصل دارد در معانیهای فرع
رو بدین مرتضی مردانه باش
از همه ادیان بد بیگانه باش
دین حق را از معانی یک شناس
از طریقت پوش دینت را لباس
تا حقیقت بین شوی در شرع او
آیت تنزیل باشد زرع او
من نرفتم غیر راه او رهی
تو فتادی همچو کوران درچهی
راه او را راست باید شد بعشق
ورنه هستی تو سراسر کان فسق
من نمایم اهل فسقت را تمام
لیک منکر میشوندم خاص و عام
من ندارم با کی از مشت حمار
هرچه باداباد گویم آشکار
اهل فسق آن شد که تقلیدی بود
دین احمد راه تحقیقی بود
اهل فسق آن شد که ناحق پیش اوست
کردن تزویر در شرعش نکوست
اهل فسق آن شد که خود بیند نه حق
خواندهٔ در پیش شیطان این سبق
اهل فسق آن شد که اودیندار نیست
او بصورت قابل دیدار نیست
اهل فسق آنست کوبی اولیاست
اسفل دوزخ و را برگ و نواست
اهل فسق آنست کز دین دور شد
همچو حیوان درجهان رنجور شد
اهل فسق آنست کو گمره شود
در طریق مرتضا بی ره شود
اهل فسق آنست کو را دشمن است
طوق لعنت خود ورادر گردن است
این سخن عطّارت از تحقیق گفت
بر کلام مصطفی تصدیق گفت
هرکه او را رحمت حقّ رهنماست
مصطفی و مرتضایش پیشواست
ای برادر غیر این ره نیست راه
ور روی راه دگر افتی بچاه
جمله درویشان حقّ در این رهاند
کرخی و بسطامی از وی آگهند
سلسله در سلسله رفتند هم
تو بماندی در پی این قافله
هرکه او احمق بود ابلق بود
در جهان این بهتر از احمق بود
ای پسر دانائی آمد زندگی
احمقان را کی بود فرخندگی
عقل هر کس را بود بر ره رود
جهل هرکس را بود گمره شود
عقل را در ره چراغ خویش کن
جهل را مطلق بکن از بیخ و بن
عقل هادی گرددت در راه راست
جهل هر کس را فکند او برنخاست
ای ز جهل افتاده اندر بیرهی
همچو کوران مبتلا اندر چهی
تا ابد در جهل ماندی سرنگون
چند گویم با تو ای ملعون دون
بغض آل مصطفی از دل ببر
ورنه افتادی تو در قعر سقر
حیف تو باشد که بی ایمان شوی
همچو شیطان راندهٔ رحمن شوی
حیف باشد گر بگردی از ولی
رو بدین مصطفی گر مقبلی
دین احمد راه حیدر رو چو من
تا خلاصی یابی از شیطان تن
هرکه از شیطان تن آزاد شد
کفر و ظلم او همه بر باد شد
هرکه از شیطان گریزد اسلم است
آدمیّت از دم این آدم است
رو تو از نفس و هوای تن ببُر
تا دهندت بحرهای پُر ز درّ
رو تو جانت را جلائی ده بعلم
تا تو را همره شود صد بحر حلم
رو تو شرع مصطفا را گوش کن
جام حیدر را زکوثر نوش کن
رو تو علم معرفت را دان چو من
زآنکه ازعلم صور ناید سخن
رو تو علم حال را حالی ببین
تا که گردد روشنت اسرار دین
رو تا با دانای دین بیعت به بند
تا نیفتی همچو جاهل درکمند
رو تو کار آن جهان اینجا بساز
ورنه آرندت ببوته در گداز
رو تو فل بد ز باطن بر تراش
تا نیاید بر سرت هر دم بلاش
من کلام حقّ بحق دانستهام
نی چو اصل جهل از خود بستهام
رو تو جوهر ذت خوان و ذات بین
بر بساط شاه تن شهمات بین
رو بمظهر خوان تو علم اوّلین
رو تو غیر این کتب دیگر مبین
زآنکه مقصود دو عالم اندروست
شرح گفتار کلام حق نکوست
من بقرآن نور احمد یافتم
وز کلامش فیض سرمد یافتم
من ز قرآن مرتضی را یافتم
در حقیقت سرّها را یافتم
ای ز قرآن گشته گویا مرتضی
وی خدا را بوده جویا مرتضی
خود ازو شرع نبی اشعار یافت
دنیی وعقبی ازو انوار یافت
اولیا رادر جهان سردار اوست
انبیا را همره گفتار اوست
خارجی گر منع بفرماید مرا
رافضی گوید مرا او بر ملا
این ز گفت شافعی شد حاصلم
حبّ او رفض است و هست آن در دلم
رفض نبود حبّ او ای خارجی
گمره آن کو نیست بر او ملتجی
او ولی آمد بگفت کردگار
انّما بر خوان و بروی شک میار
هر که شک دارد بود ملعون دین
باشد او دایم بشیطان همنشین
هرکه شک دارد خدا بیزار او
همّت مردان نباشد یار او
هرکه مهرش را درون جان نشاند
روح احمد بر سرش ایمان فشاند
ای پسر گر حبّ شاه ایمان تست
رحمت حقّ همنشین جان تست
من بگفتم راست رادر گوش یار
کر شده گوش مقلّد هوشدار
من بگفتم چشم بینش برگشا
تاشوی بینا بنور رهنما
دیدهٔ اعمی ندارد تاب نور
خودندارد همچو خفّاش او حضور
غیر حق ازچشم خود رو بر تراش
تا شوی منصور و بینی تو لقاش
غیر حق خود نیست در عالم کسی
چون ندانستی شدی همچو خسی
خس بود لایق بآتش سوختن
جامهٔ آتش بآتش سوختن
نور او نوریست بی آتش قوی
پیش اوآتش بود خود منطفی
نور اونوری که عالم را گرفت
چون رسید او خاک آدم را گرفت
گفت گویا آدمی کان نور دید
خویش رادر نور او مسرور دید
رو تو همدم باش با اهل وفا
تا بیابد خلوت جانت صفا
موسی کاظم بمنصورش نمود
دین و دنیا خود همه نورش نمود
رو تو از خلق جهان یکسو گریز
بعد از آن درکلبهٔ عطّار خیز
خود ملایک خاک نعلین ترا
میکشند اندر بصر چون توتیا
خرمن علم نبی حیدر گرفت
دشمنان مصطفی را سرگرفت
پیش او علم لدنّی روشن است
هرکه این معنی نداند اوزن است
ای برادر سرّ حقّ را گوشدار
حبّ او را در دل پر جوش دار
ای برادر کن نهان حبّش ز خلق
تا نبرّندت بخنجر جمله حلق
هیچ دیدی که باولاد نبی
خود چه کردند آن لعینان غبی
آنچه با اولاد احمد کردهاند
روح حیدر را بخود بد کردهاند
هرکه با اولاد ایشان ظلم کرد
خویش را در دوزخ افکند او بدرد
خود علاج این کند مهدیّ دین
هیچکس را نیست قدرت اندرین
از جمیع انبیای هر زمان
شد نبوّت ختم بر احمد بدان
بعد از آن ختم ولایت برعلیست
نور رحمت از کلام او جلی است
بعد حیدر ختم بر مهدی بود
آنکه در دین هدی هادی بود
این کتاب من زبان مهدی است
مؤمنان را رهنما و هادی است
این کتاب من چو نایب آمده است
مظهر کلّ عجایب آمده است
این کتاب من چو تاجی شاهی است
او ز ماه آسمان تا ماهی است
این کتاب من نمودار حقست
اندرو سرّ حقیقت مطلقست
این کتاب من معانی در کلام
لیک مخفی باشد او در پیش عام
این کتاب من کتاب اولیاست
اندرو جوهر ز ذات انبیاست
این کتاب من شریعت آمده است
در طریقت نور حکمت آمده است
این کتاب من درخت جوهر است
اندر او نور ولایت مضمر است
این کتاب من رهی دارد بجان
او بصورت گشته است از تو نهان
این کتاب من قلم بر لوح راند
سورهٔ واللّیل را برخویش خواند
این کتابم را ورق عرش است و فرش
کوس سلطانی زنندش زیر عرش
این کتابم را مداداست از بهشت
چون قلم بر لوح عشاق این نوشت
آدم از این ثبت ما شیدا شده
از وی اسرار خدا پیدا شده
آنچه بوده اندرو شد آشکار
شمّهای منصور گفته زیر دار
این کتابم را مداد از جان جان
ثبت او کردند جمله عاشقان
آنچه بوده اندر او پیدا شده
عاشقان را فتنه و غوغا شده
آنچه بوده در زمین و آسمان
کرده مظهر از زبان او بیان
آنچه بود اندر حقیقت سترپوش
اندرون جبّهام آمد بگوش
جوشش او این کتاب مظهر است
نور ذات او بمعنی جوهر است
جوهر ذاتم بمعنی ذات اوست
معنی مظهر هم از آمات اوست
جوهر ذاتم جهان اندر جهان
مظهرم چون نور حق دروی عیان
مظهر و جوهر ز ذات من بزاد
شهد در کامش امیر من نهاد
روح احمد پرورش دادش بشرع
گر تو منکر میشوی داری تو صرع
عشق او سر بر زده از جان من
عشق او گشته همه ایمان من
گر تو مردی راه عشقش را گزین
تا شوی فرخنده دردنیا و دین
چونکه در عشق آمدی صاحبدلی
درحقیقت همچو مردان مقبلی
چونکه در عشق آمدی نطق آن تست
خود ملایک کمترین دربان تست
چونکه در عشق آمدی مردانه باش
وز طریق گمرهان بیگانه باش
چونکه در عشق آمدی واصل شدی
گه چوجان در جان و گاهی دل شدی
چونکه در عشق آمدی چون والهان
در شریعت باش و کن معنی نهان
چونکه در عشق آمدی حیران شدی
غرقهٔ این بحر بیپایان شدی
چونکه در عشق آمدی حق آن تست
رحمت حق همنشین جان تست
چونکه در عشق آمدی جان منی
در مقام فقر هم شان منی
چونکه در عشق آمدی عطّار پرس
و از طریق او همه اسرار پرس
چونکه در عشق آمدی عابد شدی
در مساجدهای دل ساجد شدی
چونکه در عشق آمدی منصور بین
همچو موسی نور حق از طور بین
چونکه در عشق آمدی عاشق شدی
در تمام علم دین حاذق شدی
چونکه در عشق آمدی بیمن مباش
همچو شیطان در رهش رهزن مباش
چونکه در عشق آمدی از سرگذر
تا بیابی از شه معنا خبر
چونکه در عشق آمدی دریا شدی
در حقیقت همنشین ما شدی
چونکه در عشق آمدی حق را ببین
تا که حاصل گرددت عین الیقین
چونکه در عشق آمدی جان یافتی
در شریعت اصل ایمان یافتی
چونکه در عشق آمدی خود را بدان
بعد از آنی سورةالاسری بخوان
چونکه در عشق آمدی پرجوش شو
باحریفان خدا مینوش شو
چونکه در عشق آمدی ما را طلب
تا شود حاصل ترا دین بیسبب
چونکه در عشق آمدی همرنگ ما
پردهٔ صورت برافکن از لقا
چونکه در عشق آمدی ای مرد راه
سورهٔ والفجر خوان در صبحگاه
چون شدی در عشق صافی آمدی
بر طریق بشر حافی آمدی
هرکه او در عشق با ما یار نیست
دیدن او خود مرا در کار نیست
هرکه او در عشق مرد کار شد
در دوعالم دیده و دیدار شد
هرکه او در عشق جانان راه یافت
خادمی از درگه آن شاه یافت
هر که با عشق تو دارد آشتی
حبّ حیدر در دلش خود کاشتی
هرکرا دنیا و دین نیکو بود
همّت شاه نجف با او بود
هر کرا بخت و سعادت همره است
خضر از معنی بجانش آگه است
هر که او در علم معنی بار یافت
با محمّد همره آمد یار یافت
هرکه را ایمان حیدر در دل است
خود ورا در پیش عزت محفل است
هرکه را شیطان نبوده راهزن
حیدرش باشد چو روحی در بدن
هرکه را شیطان نبرده خود ز راه
حیدرش در روز محشر شد پناه
هرکرا ایمان او محکم بود
او بدین اولیا محرم بود
هرکه او با آل حیدر همره است
از فساد دین و مذهب آگه است
هر که گفت مصطفی را گوش کرد
جام عرفان علی را نوش کرد
هرکه او را بخت همراهی کند
در ولای او همه شاهی کند
هرکه بر خوان ولای اونشست
بیشک او را خود بهشت اندر خوراست
هرکه او از دل شده مولای او
سر نهم صد بار زیر پای او
هرکه او را رهنما حیدر بود
بر سرای شرع احمد در بود
هرکه او با دشمنانش یار شد
همچو حجاج لعین مردار شد
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در نصیحت و موعظه و تنبیه و خطاب قائم الولایه نمودن فرماید
ای برادر در شریعت راه رو
نیک بین و نیک دان و نیک شو
ای برادر دیدی احوال جهان
از بدو نیک جهان ماند نشان
ای برادر تو نشان نیک خوان
تا بیابی ازمعانی تو نشان
من نشان بی نشانی داشتم
پس بامر اوعلم برداشتم
هر که او اسرار حق را فاش کرد
کفر آمد در درون و جاش کرد
هر که خود بی امر او کاری کند
خویشتن را مرده برداری کند
من بحکم او کنم اسرار فاش
گفت او تخم معانی را بپاش
تاشود سبز و ببار آید ازو
میوهٔ حبّ علی در جان نکو
من ندانم مدح او را خود تمام
حق تعالی گفت وصفش درکلام
همچو منصورش هزاران باده نوش
همچو طیفورش هزاران خرقه پوش
ای جهانی همچو عطّارت اسیر
جمله خلقان راتو باشی دستگیر
یا امیرالمؤمنین لطف آن تست
خلق عالم جمله در فرمان تست
یا علی این خاکدان ظلمت گرفت
لیک قهاریت راحکمت گرفت
قهر آن تو و رحمت آن تست
جملهٔ انس و ملک حیران تست
هرچه خواهی آن کنی حاکم توئی
بر همه معلومها عالم توئی
من ندارم طاقت ظلم سگان
نیست گردان جمله را از این جهان
آتش ظلم بدان سوزد دلم
بوی آن آتش برآید از گلم
دفع این آتش مگر مهدی کند
خلق را خوش از نکو مهدی کند
دفع این آتش بآب رحمت است
هرکرا بینم خراب از رحمت است
یا مگر این سوز سوز اولیاست
یا مگر این دشت دشت کربلاست
یا مگر این قوم بر حق نیستند
زان بخون اهل معنی بیستند
یا مگر این قوم گمراه آمدند
قعر دوزخ را هوا خواه آمدند
هرکه از سرّ خدا انکار داشت
مستمندان خدا را خوار داشت
گر هزاران گنج دارد ور سپاه
هست جایش دوزخ و رویش سیاه
هیچ میدانی که این عالم ز کیست
تار و پود رشتهٔ آدم ز کیست
تو در این عالم ادب را پیش گیر
خاطر خلقان مرنجان ای امیر
این امیران جهان را عدل نیست
وین بزرگان زمان را بذل نیست
حاکمان این زمان ناحق کنند
در بر خود جامها ابلق کنند
بعد از آن افتند درچاه عدم
میروند آن جمله در راه عدم
هر که او در راه ناحق زد قدم
بر سرش آید عذاب بیش و کم
هیچکس از ظلم برخوردار نیست
ظلم را با دین و ایمان کار نیست
هیچ دیدی تو که بر آل رسول
ظلمها کردند قومی ناقبول
بر تو گر ظلمی رود صبر آر پیش
تا بخواند مرتضایت پیش خویش
ای برادر از بدی پرهیز کن
تیغ بر فرق لعینان تیز کن
مرتضی دیدی که سرها چون گرفت
صدهزاران جان بدهر افزون گرفت
تیغ او تشنه است ازخون بدان
بدمکن ای یار تو همچون بدان
تیغ او تشنه است برخون سگان
بدمکن با یار و دست از بدفشان
زآنکه تیغش حاضر است و کور تو
تو یدالله را نمیدانی نکو
تیغ او بر تو روان خواهد شدن
از تو عمر و دین وجان خواهد شدن
ذوالفقارش راست قدرت از الاه
تیغ او باشد فقیران را پناه
صد هزاران سر رود درکوی او
جز محمّد نیست کس پهلوی او
هرکه از تیغش رود سوی جحیم
ماند اندر دوزخ سوزان مقیم
مصطفی او را شفاعت خواه نیست
زآنکه او از سرّ حق آگاه نیست
هست آگاهی به پیش سالکان
هرکه سالک نیست او را مرده دان
من ترا خسرو گرفتم یاعمید
یا چو کیکاوس وقتی یا رشید
یا فریدون وسکندر درجهان
یا چو دارابی و هوشنگ زمان
یا چو طهمورث و ضحاک ای پسر
یا چو رستم پهلوان پر جگر
یا تو چون بهرام یا همچون قباد
یا تو چون نوشیروان با عدل وداد
یا چو محمودی و عالم زآن تست
یا زمین هند در فرمان تست
یا چو شاپوری و چون بهرام گور
عاقبت افتی تو اندر دام گور
حال تو چون باشداندر گور تنگ
فکر فرما گر تو داری نام وننگ
لشکر و خیل و حشم با گنج زر
هیچ سودی می ندارد ای پسر
گر تو خواهی شاهی دنیا و دین
عدل کن راضی مشو با ظلم و کین
تا توانی عدل کن کز غم رهی
وز عذاب دوزخ سوزان جهی
جهد کن تا مرهم دلها شوی
از نکوئی درجهان یکتا شوی
حکم تودایم بهر درویش نیست
مدّت تو بانگ گاوی بیش نیست
هست این عالم به پیش عرش او
همچو خشخاشی درون فرش او
خود چه باشی تو ازین خشخاش هیچ
هیچ گشته ابله و نادان و گیج
او کشد جور و شود آسوده حال
تا بمانی در عذاب لایزال
این معانی را بجوهر گفتهام
درّ اسرارش به مظهر سفتهام
گر بخوانی تو بجان درگوش کن
یا چو جام کوثرش خود نوش کن
ختم کن عطّار مستی تا بکی
نوش کن از خمّ معنی جام می
نیک بین و نیک دان و نیک شو
ای برادر دیدی احوال جهان
از بدو نیک جهان ماند نشان
ای برادر تو نشان نیک خوان
تا بیابی ازمعانی تو نشان
من نشان بی نشانی داشتم
پس بامر اوعلم برداشتم
هر که او اسرار حق را فاش کرد
کفر آمد در درون و جاش کرد
هر که خود بی امر او کاری کند
خویشتن را مرده برداری کند
من بحکم او کنم اسرار فاش
گفت او تخم معانی را بپاش
تاشود سبز و ببار آید ازو
میوهٔ حبّ علی در جان نکو
من ندانم مدح او را خود تمام
حق تعالی گفت وصفش درکلام
همچو منصورش هزاران باده نوش
همچو طیفورش هزاران خرقه پوش
ای جهانی همچو عطّارت اسیر
جمله خلقان راتو باشی دستگیر
یا امیرالمؤمنین لطف آن تست
خلق عالم جمله در فرمان تست
یا علی این خاکدان ظلمت گرفت
لیک قهاریت راحکمت گرفت
قهر آن تو و رحمت آن تست
جملهٔ انس و ملک حیران تست
هرچه خواهی آن کنی حاکم توئی
بر همه معلومها عالم توئی
من ندارم طاقت ظلم سگان
نیست گردان جمله را از این جهان
آتش ظلم بدان سوزد دلم
بوی آن آتش برآید از گلم
دفع این آتش مگر مهدی کند
خلق را خوش از نکو مهدی کند
دفع این آتش بآب رحمت است
هرکرا بینم خراب از رحمت است
یا مگر این سوز سوز اولیاست
یا مگر این دشت دشت کربلاست
یا مگر این قوم بر حق نیستند
زان بخون اهل معنی بیستند
یا مگر این قوم گمراه آمدند
قعر دوزخ را هوا خواه آمدند
هرکه از سرّ خدا انکار داشت
مستمندان خدا را خوار داشت
گر هزاران گنج دارد ور سپاه
هست جایش دوزخ و رویش سیاه
هیچ میدانی که این عالم ز کیست
تار و پود رشتهٔ آدم ز کیست
تو در این عالم ادب را پیش گیر
خاطر خلقان مرنجان ای امیر
این امیران جهان را عدل نیست
وین بزرگان زمان را بذل نیست
حاکمان این زمان ناحق کنند
در بر خود جامها ابلق کنند
بعد از آن افتند درچاه عدم
میروند آن جمله در راه عدم
هر که او در راه ناحق زد قدم
بر سرش آید عذاب بیش و کم
هیچکس از ظلم برخوردار نیست
ظلم را با دین و ایمان کار نیست
هیچ دیدی تو که بر آل رسول
ظلمها کردند قومی ناقبول
بر تو گر ظلمی رود صبر آر پیش
تا بخواند مرتضایت پیش خویش
ای برادر از بدی پرهیز کن
تیغ بر فرق لعینان تیز کن
مرتضی دیدی که سرها چون گرفت
صدهزاران جان بدهر افزون گرفت
تیغ او تشنه است ازخون بدان
بدمکن ای یار تو همچون بدان
تیغ او تشنه است برخون سگان
بدمکن با یار و دست از بدفشان
زآنکه تیغش حاضر است و کور تو
تو یدالله را نمیدانی نکو
تیغ او بر تو روان خواهد شدن
از تو عمر و دین وجان خواهد شدن
ذوالفقارش راست قدرت از الاه
تیغ او باشد فقیران را پناه
صد هزاران سر رود درکوی او
جز محمّد نیست کس پهلوی او
هرکه از تیغش رود سوی جحیم
ماند اندر دوزخ سوزان مقیم
مصطفی او را شفاعت خواه نیست
زآنکه او از سرّ حق آگاه نیست
هست آگاهی به پیش سالکان
هرکه سالک نیست او را مرده دان
من ترا خسرو گرفتم یاعمید
یا چو کیکاوس وقتی یا رشید
یا فریدون وسکندر درجهان
یا چو دارابی و هوشنگ زمان
یا چو طهمورث و ضحاک ای پسر
یا چو رستم پهلوان پر جگر
یا تو چون بهرام یا همچون قباد
یا تو چون نوشیروان با عدل وداد
یا چو محمودی و عالم زآن تست
یا زمین هند در فرمان تست
یا چو شاپوری و چون بهرام گور
عاقبت افتی تو اندر دام گور
حال تو چون باشداندر گور تنگ
فکر فرما گر تو داری نام وننگ
لشکر و خیل و حشم با گنج زر
هیچ سودی می ندارد ای پسر
گر تو خواهی شاهی دنیا و دین
عدل کن راضی مشو با ظلم و کین
تا توانی عدل کن کز غم رهی
وز عذاب دوزخ سوزان جهی
جهد کن تا مرهم دلها شوی
از نکوئی درجهان یکتا شوی
حکم تودایم بهر درویش نیست
مدّت تو بانگ گاوی بیش نیست
هست این عالم به پیش عرش او
همچو خشخاشی درون فرش او
خود چه باشی تو ازین خشخاش هیچ
هیچ گشته ابله و نادان و گیج
او کشد جور و شود آسوده حال
تا بمانی در عذاب لایزال
این معانی را بجوهر گفتهام
درّ اسرارش به مظهر سفتهام
گر بخوانی تو بجان درگوش کن
یا چو جام کوثرش خود نوش کن
ختم کن عطّار مستی تا بکی
نوش کن از خمّ معنی جام می
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
تمثیل قبول پند و نصیحت دادن شیخ نظام الدین حسن صفا فرزند خود را و در آئینه قابلیت آن فرزند تأثیر کردن و قبول نمودن او آنرا
بود شیخی همچو شبلی پارسا
حق تعالی داده بود او را صفا
در معانی رهنمای اهل دین
او بشهر علم حقّ بودی امین
نام او بودی نظام الدّین حسن
شد ملقّب با صفا آن مؤتمن
خلق را از لطف خود بنواختی
مال پیش مردمان انداختی
جمله خلقان را بدی راحت رسان
اندر این معنی نکرده او زیان
هرکه بر خلق خدا شفقت کند
حق تعالی خود برو رحمت کند
هرکه او یک بنده را دل شاد کرد
حق مر او را در زمان آزاد کرد
خطّ آزادی بسالک میدهند
زآنکه بر خلق خدا خوش مشفقاند
شفقت آن مرد حق حق آمده
سینهٔ بی نور را صیقل زده
داشت فرزندی عجب او پر غرور
بود از اطوار او بس بیحضور
گرچه دم زد در حقیقت او مدام
میل خاطر بود او را سوی عام
دایماً با اهل دنیا کار داشت
او چو ایشان جامه و دستار داشت
شیخ را خاطر از او غمگین شده
زآنکه او بامردم بیدین شده
صبح و شام و گاه و بی گه همرهش
بوده این جمع ددان بر درگهش
اوطعام نیک دادی جمله را
داشتی صحبت بآنها بر ملا
طعمهاش خوردند و نیشش میزدند
خبث از یاران و خویشش میزدند
چند بارش گفت شیخ ای بوالحسن
بابدان منشین که داری نور من
عاقبت از صحبت اهل جدل
میشود نور تو با ظلمت بدل
حق تعالی داده بود او را صفا
در معانی رهنمای اهل دین
او بشهر علم حقّ بودی امین
نام او بودی نظام الدّین حسن
شد ملقّب با صفا آن مؤتمن
خلق را از لطف خود بنواختی
مال پیش مردمان انداختی
جمله خلقان را بدی راحت رسان
اندر این معنی نکرده او زیان
هرکه بر خلق خدا شفقت کند
حق تعالی خود برو رحمت کند
هرکه او یک بنده را دل شاد کرد
حق مر او را در زمان آزاد کرد
خطّ آزادی بسالک میدهند
زآنکه بر خلق خدا خوش مشفقاند
شفقت آن مرد حق حق آمده
سینهٔ بی نور را صیقل زده
داشت فرزندی عجب او پر غرور
بود از اطوار او بس بیحضور
گرچه دم زد در حقیقت او مدام
میل خاطر بود او را سوی عام
دایماً با اهل دنیا کار داشت
او چو ایشان جامه و دستار داشت
شیخ را خاطر از او غمگین شده
زآنکه او بامردم بیدین شده
صبح و شام و گاه و بی گه همرهش
بوده این جمع ددان بر درگهش
اوطعام نیک دادی جمله را
داشتی صحبت بآنها بر ملا
طعمهاش خوردند و نیشش میزدند
خبث از یاران و خویشش میزدند
چند بارش گفت شیخ ای بوالحسن
بابدان منشین که داری نور من
عاقبت از صحبت اهل جدل
میشود نور تو با ظلمت بدل
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در پند پدر فرزند را
ای پسر این پند از من گوش کن
فرد شوپس جام وحدت نوش کن
هرکه پندم را درون جان نهد
پای خود را برتر از کیوان نهد
هرکه پندم را بداند چون حکیم
کار او گردد بعالم مستقیم
اولا حق را بدان چون مصطفی
غیر حق را تو مدان در هیچ جا
غیر حقّ را ازدل خود دور کن
باطن از ذکر خدا معمور کن
پند دویم خویش را آگاه کن
نفس را بشناس و عزم راه کن
چونکه بشناسی تو نفس خویش را
با خدای خویش گردی آشنا
پند سیم در طریقت خود بکوش
در حقیقت جام وحدت را بنوش
در حقیقت سرّ حقّ را فهم کن
دم نگهدار و ازو خود وهم کن
سر نگهدار وز معنی دم مزن
کاروان عشق را بر هم مزن
هرکه او سر معانی را نهفت
غیر حقّ را از درون خویش رفت
پند چارم هرچه گوئی نیک گوی
تا بری از اهل معنی زود گوی
گوی معنی مرد نیکو گوی برد
زآنکه در ذات خدا او بوی برد
هرکه او را گفت نیکو آمده
خود زبان او سخنگو آمده
پند پنجم در نصیحت کوش و علم
تا برندت جانب جنّت بعلم
هرکه او علم نصیحت گوش کرد
خویشتن را او ز اهل هوش کرد
علم باید همچو منصور ای پسر
تا بیابی از وجود خود خبر
پند سادس آنکه قدر خویش دان
تا نیابی اندر این دنیا زیان
قدر مردم نیز هم باید شناخت
مردمان را بایدازپرسش نواخت
قدر درویشان دین واجب شمر
تانیفتی همچو بی دین در سقر
روز اهل الله این اسرار پرس
بعد از آنی کلبهٔ عطّار پرس
پند هفتم راز خود با کس مگو
تا که سرگشته نگردی همچو گو
وآنکه راز خویش را کرد آشکار
پا و سر ببرید او را مرد کار
چونکه بی پا گشت و بی سر در جهان
میکند اسرار معنی را بیان
داغها بر جان او از نازشش
مرد و زن نالیدهاند از نالشش
من فغان دارم ز داغش در جهان
چند گویم من بتو ای بیزبان
تو چه دانی حال اهل درد را
زانکه بی دردی ندیدی مرد را
مرد حق آنست کو با درد زاد
سوزش اسرار او درمیفتاد
بعد از آن عارف چو آن می نوش کرد
همچو نی او عالمی پرجوش کرد
پند هشتم باش با دانا قرین
تا بنام نیک باشی همنشین
هرکه با انسان کامل همره است
حق تعالی ازوجودش آگه است
هرکه با دانا بود دانا شود
او بقرب سرّ او ادنی شود
هر که با اهل دلی دارد نشست
تیر او از چرخ چاهی در گذشت
رو تو کنجی گیر با اهل دلی
تا نیابی از دو عالم حاصلی
رو تو انسان باش و از حیوان گریز
تا بیابی هول روز رستخیز
هر که او در صحبت نیکان نشست
علم معنی را درآورد او بشست
هر که او شد همنشین اهل راز
دایم او باشد بمعنی در نماز
آن نماز او بود در شرع راست
دیدهٔ توحید خود نور خداست
پند تاسع رو ز بد کن احتراز
هست این معنی به پیش اهل راز
از بدان بگریز و با نیکان نشین
تو ایاز خاص باش و شاه بین
هر که بد کرد و بدان را بد نگفت
گشت شیطان خود باو صد بار جفت
گر همی خواهی که رحمت باشدت
بر سرت خود تاج عصمت باشدت
منع بد کن در جهان و راست باش
بندهٔ حق را بحق درخواست باش
پند عاشر زود جهد خیر کن
بعد از آن در ملک معنی سیر کن
هست خیر افزودن عمر عزیز
خیر باشد پیش بعضی از تمیز
خیر باشد خود ستون دین تو
خیر باشد در جهان تلقین تو
خیر باشد شاهی دنیا و دین
خیر باشد با شریعت همنشین
خیر باشد در طریقت راهبر
خیر باشد در حقیقت تاج سر
خیر باشد همنشین مرد حق
خیر برده از سلاطینها سبق
یازده پندم مکن از کف رها
تاخلاصی یابی از نفس و هوا
یک ببین و یک بگونه بیش و کم
تا نباشی پیش دانا متهّم
مغتنم دان خدمت یاران دوست
این روش از مردم دانا نکوست
خدمت مهمان تو واجب دان چو من
خود عزیزش دار چون جان در بدن
در ده و دو هست پند من همین
زینهار از دشمنان دوری گزین
دیو صورت دشمن جاهل بود
صحبت او مرد را مشکل بود
سیزده پند من این باشد عیان
غیر حق چیزی نبینی در جهان
رو تو حق را از کمال حق شناس
ز آنکه حق را می نیابی در لباس
در درون خانهٔ دل کن نظر
تا ببینی نور او را چون قمر
جمله عالم نور او بگرفته است
زاهد خود بین چه غافل رفته است
چارده پند آنکه چون داری بقا
تو غنیمت دار عمر خویش را
عمر خود در کسب معنی صرف کن
تا بماند در جهان از تو سخن
گر تو عمر خویش را ضایع کنی
پس کجا تو خدمت صانع کنی
چون جوانی ای پسر کاری بکن
پیر چون گشتی شود سردت سخن
در جوانی کار این دنیا بساز
تا برون آیی ز کفر و جهل باز
هرکه او اندر جوانی کار کرد
نفس شوم خویش را رهوار کرد
پانزده پندم بیا بشنو ز من
اعتماد خود مکن بر مرد و زن
خود عوام الناس در دین جاهلند
زآنکه ایشان در طریقت غافلند
صد زن نیکو بیک ارزن فروش
کاربند این قول و از من دار گوش
راز هر کس را که زن دارد نگاه
کار خود را سازد او بیشک تباه
گر کنی تو اعتماد در جهان
هم بخود کن تا نیفتی در زیان
رو تو سررادر گریبان کش چو من
پیش خود مگذار هرگز مرد و زن
شانزده پندم بجو بیرنج و غم
تو تن خود پاک دار و جامه هم
در شب تاریک ای یار نکو
زینهاری تو سخن آهسته گو
کم خور و کم خفت و کم آزار باش
در شب تاریک خود بیدار باش
زر بیاران خور بمسکینان بده
صرف کن چون جاهلان آنرا منه
از برای اهل علم و فضل دار
تا بگیری آخرت را در کنار
هفدهم پندم بدان ای محتجب
دایماً از اهل دل جانب طلب
اهل دل باشند نعمتهای حقّ
تو ز درس اهل دل میخوان سبق
تو مده سررشتهٔ ایمان ز دست
تا نیفتی تو از این بالا به پست
هجدهم پندم بخلقان نیک باش
رو بایشان تو بصورت کن معاش
صورت خوبان بود پیشم نکو
هر که این مذهب ندارد وای او
صورت نیکوزکلک و دست کیست
سورهٔ یوسف نمیدانی که چیست
جان من همراه خوبان میرود
همره خوبست آسان میرود
خوب آن باشدکه با غیرت بود
بعد از آنش صورت وسیرت بود
صورت و معنی بود یار وحبیب
او بود درد نهانی را طبیب
نوزده پندم بیا در جان نشان
باب و امّت را تو خدمت کن بجان
هر که خدمت کرد باب خویش را
حوریان گشتند با او آشنا
هرکه امّ خویش را بر سرنشاند
اسم نیکوئیّ او جاوید ماند
هرکه باشد با ادب همراه او
برفراز عرش باشد جاه او
هر که دارد پرورش از مرد غیب
او ندارد در نهاد خویش عیب
هرکه را باشد ادب همراه او
بر فراز عرش زن خرگاه او
هرکه او در اصل معنی راه یافت
همچو سلمان و ابوذر شاه یافت
هر که او وصلت باهل راز کرد
حق ز بهرش باب جنّت باز کرد
هر کرا اقبال و نصرت یار شد
او زعمر خویش برخوردار شد
بیستم پندم اینکه دایم بی سخن
خدمت استاد را شایسته کن
هرکه او اندر جهان استاد دید
کار خود را جمله با بنیاد دید
هر که استادی ندارد مرده است
او بگور تن چو یخ افسرده است
هر که او استاد یا پیری نداشت
او بعالم تخم نیکوئی نکاشت
هر که خواهد در جهان کردی کند
در نهانی خدمت مردی کند
بیست و یک پندم بدان تو ای پدر
خرج خود را در خور دخلت شمر
چونکه علمت نیست کمتر گو سخن
خرج خود در خورد دخل خویش کن
هرکه دخل از خرج خود کمتر کند
خادمان خویش را ابتر کند
هرچه دانا گفت باید خواندنت
هر چه نادان گفت باید ماندنت
دانش دانا ز دنیا برتر است
بلکه از عرش و ملک فاضلتر است
بیست و دوم پند چون پندت دهم
از معانی شربت قندت دهم
هرچه نپسندی بخود ای راز دان
خود بدیگر مردمان مپسند آن
هرکه بشنید این ز غم آزاد شد
خود نبیّ المرسلین زو شاد شد
من سخن را ازکلام حق کنم
مهر غیرش را ز دل مطلق کنم
گفته است حق در کلام خویش این
رو تو «فی النّار یقولون» را ببین
یا برو یالیتنا از پیش گیر
تا نگرداند ترا شیطان اسیر
چون اطعناالله را دانستهای
پس چرا در راه او آهستهای
اصل این آنست نیکوئی کنی
طاعت حق را بجان خوئی کنی
هرکه حق را با رسول او شناخت
غیر را از باطن خود دور ساخت
تخم نیکی کار تا یابی ثمر
طاعتت کم بین بلطف حق نگر
اصل این آنست با خلق خدای
باطن خود را کنی خوش آشنای
خلق را از خود میازار و برو
جان جانان دار و با جان در گرو
صدهزاران شمع باشد در جهان
جمله یک باشد بمعنی این بدان
لیک در معنی بزرگ و خرده هست
آن یکی خورشید و آن یک ذرّه است
قطره و دریا همین حکم وی است
تو همی گوئی که این قطره کی است
تو نه دریا دیدی و نه قطره را
بلکه گم کردی تو خود آن ذرّه را
حال آنکس چون بود بنگر تو هیچ
هیچ بر هیچ است آخر هیچ هیچ
حیف باشد که کشی شمع خودی
بر طریق ظلم باشی و بدی
بیست و سیم پند را از من شناس
اندر آن معنی بکن حق را سپاس
چونکه داده حق ترا وقت خوشی
همدم تو کرده یار بی غشی
تن درستی و حضور خاطری
همزبانت نکته دانی حاضری
گوشهای و گوشهای و گوشهای
توشهای و توشهای و توشهای
این چنین دولت غنیمت دار تو
روز و شب پیوسته حق را شکر گو
بیست و چارم پند من بشنو بجان
پس بود پند تو پند دیگران
پند اگر گوید کسی را واعظی
آن بر احوال تو باشد حافظی
حرف راز خویش و کار خود عیان
بر زنان و بنده و کودک مخوان
تانگردی خوار و مسکین و حقیر
بعد از آن جوئی زاحمق دستگیر
بیست و پنجم پند درویشان خوش است
خود مقام صلح با خویشان خوش است
دیگری از جمع بی اصلان وفا
زینهاری تو مجو در ملک ما
خود وفا بد اصل را نبود بدان
هست پیش اهل دل این خود عیان
شد وفا پیش محقّق ای پسر
رو وفا از او بجان خود بخر
یار ما باشد وفا دارم هله
از وفاداران نباشد خود گله
هرچه آید بر سرت رو صبر کن
خود گله نبود ز یار خوش سخن
خود درخت اصل دارد بارها
خود بموسی گفته او اسرارها
کمتر از چوبی نهای ای روح پاک
من ز دست تو کنم این جامه چاک
جنگ با ارباب ایمان نیک نیست
ساختن ایوان و کیوان نیک نیست
جنگ باید بهر بی دینان دین
خود مسلمان را نباشد هیچ کین
جنگ را بگذارو خوش کن آشتی
نیک بین چون تخم نیکی کاشتی
اصل ایمان آنکه بی آزار باش
دایم از آزار جو بیزار باش
بیست و شش پندم شنو آزاد باش
در مقام تنگنائی شاد باش
کدخدا در خانهٔ مردم مرو
کشتزار خویش را خود کن درو
هیچکس از خویش و ازبیگانهات
خود نسازی کدخدای خانهات
هست اینها بهر فرزند ای پسر
چونکه پیدا شد غم ایشان بخور
ورکنی فرزند خود را کدخدا
در شریعت شو تو او را رهنما
تا سلوک او همه نیکو بود
با عیال خویشتن خوشخو بود
بیست و هفتم پند بشنو بیقصور
بدمکن با کس که تا بینی حضور
بدمکن زنهار در نزدیک خلق
تا نیفتد رشتهٔ قهرت بحلق
کذب را اندر زبان خود میار
تا نیگرد دیدهٔ صدقت غبار
غیبت کس را برون کن از دلت
تا درآید رحمت حق از گلت
رو تو در راه شریعت فرد شو
طالب مردان کوی درد شو
چند باشی همچو زن نادان بیا
خود زبان بد برون کن همچو ما
از زبان بیزبانان گو سخن
وآن سخن را رو تو نیکو فهم کن
راز را در شرع مبهم گفتهاند
دُر باسرار حقیقت سفتهاند
ز آنکه قدر دُر چه داند مفلسی
باید آن را عارفی نه هر کسی
خر چه داند قدر زر را ای پسر
عام داند مهره خر را ای پسر
بیست و هشتم پند برگویم ترا
کز پی دنیا مدو تو جابجا
چند زر پیدا کنی از بهر جاه
جان و جسمت در طلب گشته تباه
عاقبت در صد پشیمان آردت
بلکه خود در پیش شیطان آردت
گویدت ای وای بر احوال تو
حال تو از حبّ زر شد نانکو
من ز فرمانش چو سر بر تافتم
این همه گنج فراغت یافتم
کار آن باشدکه برخوانی کلام
کاندر آن باشد رضای حق تمام
در عبادت کوش و در کار خدا
پیشهٔ خودساز شرع مصطفی
بیست و نه پندم بیا بشنو تمام
پیش بداصلان مکن هرگز مقام
خود بایشان ای پسر خویشی مکن
رخنه در اطوار درویشی مکن
بیخ دین خشکست خود بد اصل را
دان که او قابل نباشد وصل را
هر که دارد اصل او قابل بود
در مقام نیستی واصل بود
هرکه او را اصل ایمان همره است
او زاصل کارخانه آگه است
تو ز بد اصلان ببُر پیوند را
دور گردان از بر خود گند را
پند سیام گوش کن فرزند من
کردهای از مهر چون پیوند من
پند دارم من ز گفت اولیا
با تو گویم تا بگوئیم دعا
زآنکه پند از جان مشفق دادمت
سی پیام از علم ناطق دادمت
فرد شوپس جام وحدت نوش کن
هرکه پندم را درون جان نهد
پای خود را برتر از کیوان نهد
هرکه پندم را بداند چون حکیم
کار او گردد بعالم مستقیم
اولا حق را بدان چون مصطفی
غیر حق را تو مدان در هیچ جا
غیر حقّ را ازدل خود دور کن
باطن از ذکر خدا معمور کن
پند دویم خویش را آگاه کن
نفس را بشناس و عزم راه کن
چونکه بشناسی تو نفس خویش را
با خدای خویش گردی آشنا
پند سیم در طریقت خود بکوش
در حقیقت جام وحدت را بنوش
در حقیقت سرّ حقّ را فهم کن
دم نگهدار و ازو خود وهم کن
سر نگهدار وز معنی دم مزن
کاروان عشق را بر هم مزن
هرکه او سر معانی را نهفت
غیر حقّ را از درون خویش رفت
پند چارم هرچه گوئی نیک گوی
تا بری از اهل معنی زود گوی
گوی معنی مرد نیکو گوی برد
زآنکه در ذات خدا او بوی برد
هرکه او را گفت نیکو آمده
خود زبان او سخنگو آمده
پند پنجم در نصیحت کوش و علم
تا برندت جانب جنّت بعلم
هرکه او علم نصیحت گوش کرد
خویشتن را او ز اهل هوش کرد
علم باید همچو منصور ای پسر
تا بیابی از وجود خود خبر
پند سادس آنکه قدر خویش دان
تا نیابی اندر این دنیا زیان
قدر مردم نیز هم باید شناخت
مردمان را بایدازپرسش نواخت
قدر درویشان دین واجب شمر
تانیفتی همچو بی دین در سقر
روز اهل الله این اسرار پرس
بعد از آنی کلبهٔ عطّار پرس
پند هفتم راز خود با کس مگو
تا که سرگشته نگردی همچو گو
وآنکه راز خویش را کرد آشکار
پا و سر ببرید او را مرد کار
چونکه بی پا گشت و بی سر در جهان
میکند اسرار معنی را بیان
داغها بر جان او از نازشش
مرد و زن نالیدهاند از نالشش
من فغان دارم ز داغش در جهان
چند گویم من بتو ای بیزبان
تو چه دانی حال اهل درد را
زانکه بی دردی ندیدی مرد را
مرد حق آنست کو با درد زاد
سوزش اسرار او درمیفتاد
بعد از آن عارف چو آن می نوش کرد
همچو نی او عالمی پرجوش کرد
پند هشتم باش با دانا قرین
تا بنام نیک باشی همنشین
هرکه با انسان کامل همره است
حق تعالی ازوجودش آگه است
هرکه با دانا بود دانا شود
او بقرب سرّ او ادنی شود
هر که با اهل دلی دارد نشست
تیر او از چرخ چاهی در گذشت
رو تو کنجی گیر با اهل دلی
تا نیابی از دو عالم حاصلی
رو تو انسان باش و از حیوان گریز
تا بیابی هول روز رستخیز
هر که او در صحبت نیکان نشست
علم معنی را درآورد او بشست
هر که او شد همنشین اهل راز
دایم او باشد بمعنی در نماز
آن نماز او بود در شرع راست
دیدهٔ توحید خود نور خداست
پند تاسع رو ز بد کن احتراز
هست این معنی به پیش اهل راز
از بدان بگریز و با نیکان نشین
تو ایاز خاص باش و شاه بین
هر که بد کرد و بدان را بد نگفت
گشت شیطان خود باو صد بار جفت
گر همی خواهی که رحمت باشدت
بر سرت خود تاج عصمت باشدت
منع بد کن در جهان و راست باش
بندهٔ حق را بحق درخواست باش
پند عاشر زود جهد خیر کن
بعد از آن در ملک معنی سیر کن
هست خیر افزودن عمر عزیز
خیر باشد پیش بعضی از تمیز
خیر باشد خود ستون دین تو
خیر باشد در جهان تلقین تو
خیر باشد شاهی دنیا و دین
خیر باشد با شریعت همنشین
خیر باشد در طریقت راهبر
خیر باشد در حقیقت تاج سر
خیر باشد همنشین مرد حق
خیر برده از سلاطینها سبق
یازده پندم مکن از کف رها
تاخلاصی یابی از نفس و هوا
یک ببین و یک بگونه بیش و کم
تا نباشی پیش دانا متهّم
مغتنم دان خدمت یاران دوست
این روش از مردم دانا نکوست
خدمت مهمان تو واجب دان چو من
خود عزیزش دار چون جان در بدن
در ده و دو هست پند من همین
زینهار از دشمنان دوری گزین
دیو صورت دشمن جاهل بود
صحبت او مرد را مشکل بود
سیزده پند من این باشد عیان
غیر حق چیزی نبینی در جهان
رو تو حق را از کمال حق شناس
ز آنکه حق را می نیابی در لباس
در درون خانهٔ دل کن نظر
تا ببینی نور او را چون قمر
جمله عالم نور او بگرفته است
زاهد خود بین چه غافل رفته است
چارده پند آنکه چون داری بقا
تو غنیمت دار عمر خویش را
عمر خود در کسب معنی صرف کن
تا بماند در جهان از تو سخن
گر تو عمر خویش را ضایع کنی
پس کجا تو خدمت صانع کنی
چون جوانی ای پسر کاری بکن
پیر چون گشتی شود سردت سخن
در جوانی کار این دنیا بساز
تا برون آیی ز کفر و جهل باز
هرکه او اندر جوانی کار کرد
نفس شوم خویش را رهوار کرد
پانزده پندم بیا بشنو ز من
اعتماد خود مکن بر مرد و زن
خود عوام الناس در دین جاهلند
زآنکه ایشان در طریقت غافلند
صد زن نیکو بیک ارزن فروش
کاربند این قول و از من دار گوش
راز هر کس را که زن دارد نگاه
کار خود را سازد او بیشک تباه
گر کنی تو اعتماد در جهان
هم بخود کن تا نیفتی در زیان
رو تو سررادر گریبان کش چو من
پیش خود مگذار هرگز مرد و زن
شانزده پندم بجو بیرنج و غم
تو تن خود پاک دار و جامه هم
در شب تاریک ای یار نکو
زینهاری تو سخن آهسته گو
کم خور و کم خفت و کم آزار باش
در شب تاریک خود بیدار باش
زر بیاران خور بمسکینان بده
صرف کن چون جاهلان آنرا منه
از برای اهل علم و فضل دار
تا بگیری آخرت را در کنار
هفدهم پندم بدان ای محتجب
دایماً از اهل دل جانب طلب
اهل دل باشند نعمتهای حقّ
تو ز درس اهل دل میخوان سبق
تو مده سررشتهٔ ایمان ز دست
تا نیفتی تو از این بالا به پست
هجدهم پندم بخلقان نیک باش
رو بایشان تو بصورت کن معاش
صورت خوبان بود پیشم نکو
هر که این مذهب ندارد وای او
صورت نیکوزکلک و دست کیست
سورهٔ یوسف نمیدانی که چیست
جان من همراه خوبان میرود
همره خوبست آسان میرود
خوب آن باشدکه با غیرت بود
بعد از آنش صورت وسیرت بود
صورت و معنی بود یار وحبیب
او بود درد نهانی را طبیب
نوزده پندم بیا در جان نشان
باب و امّت را تو خدمت کن بجان
هر که خدمت کرد باب خویش را
حوریان گشتند با او آشنا
هرکه امّ خویش را بر سرنشاند
اسم نیکوئیّ او جاوید ماند
هرکه باشد با ادب همراه او
برفراز عرش باشد جاه او
هر که دارد پرورش از مرد غیب
او ندارد در نهاد خویش عیب
هرکه را باشد ادب همراه او
بر فراز عرش زن خرگاه او
هرکه او در اصل معنی راه یافت
همچو سلمان و ابوذر شاه یافت
هر که او وصلت باهل راز کرد
حق ز بهرش باب جنّت باز کرد
هر کرا اقبال و نصرت یار شد
او زعمر خویش برخوردار شد
بیستم پندم اینکه دایم بی سخن
خدمت استاد را شایسته کن
هرکه او اندر جهان استاد دید
کار خود را جمله با بنیاد دید
هر که استادی ندارد مرده است
او بگور تن چو یخ افسرده است
هر که او استاد یا پیری نداشت
او بعالم تخم نیکوئی نکاشت
هر که خواهد در جهان کردی کند
در نهانی خدمت مردی کند
بیست و یک پندم بدان تو ای پدر
خرج خود را در خور دخلت شمر
چونکه علمت نیست کمتر گو سخن
خرج خود در خورد دخل خویش کن
هرکه دخل از خرج خود کمتر کند
خادمان خویش را ابتر کند
هرچه دانا گفت باید خواندنت
هر چه نادان گفت باید ماندنت
دانش دانا ز دنیا برتر است
بلکه از عرش و ملک فاضلتر است
بیست و دوم پند چون پندت دهم
از معانی شربت قندت دهم
هرچه نپسندی بخود ای راز دان
خود بدیگر مردمان مپسند آن
هرکه بشنید این ز غم آزاد شد
خود نبیّ المرسلین زو شاد شد
من سخن را ازکلام حق کنم
مهر غیرش را ز دل مطلق کنم
گفته است حق در کلام خویش این
رو تو «فی النّار یقولون» را ببین
یا برو یالیتنا از پیش گیر
تا نگرداند ترا شیطان اسیر
چون اطعناالله را دانستهای
پس چرا در راه او آهستهای
اصل این آنست نیکوئی کنی
طاعت حق را بجان خوئی کنی
هرکه حق را با رسول او شناخت
غیر را از باطن خود دور ساخت
تخم نیکی کار تا یابی ثمر
طاعتت کم بین بلطف حق نگر
اصل این آنست با خلق خدای
باطن خود را کنی خوش آشنای
خلق را از خود میازار و برو
جان جانان دار و با جان در گرو
صدهزاران شمع باشد در جهان
جمله یک باشد بمعنی این بدان
لیک در معنی بزرگ و خرده هست
آن یکی خورشید و آن یک ذرّه است
قطره و دریا همین حکم وی است
تو همی گوئی که این قطره کی است
تو نه دریا دیدی و نه قطره را
بلکه گم کردی تو خود آن ذرّه را
حال آنکس چون بود بنگر تو هیچ
هیچ بر هیچ است آخر هیچ هیچ
حیف باشد که کشی شمع خودی
بر طریق ظلم باشی و بدی
بیست و سیم پند را از من شناس
اندر آن معنی بکن حق را سپاس
چونکه داده حق ترا وقت خوشی
همدم تو کرده یار بی غشی
تن درستی و حضور خاطری
همزبانت نکته دانی حاضری
گوشهای و گوشهای و گوشهای
توشهای و توشهای و توشهای
این چنین دولت غنیمت دار تو
روز و شب پیوسته حق را شکر گو
بیست و چارم پند من بشنو بجان
پس بود پند تو پند دیگران
پند اگر گوید کسی را واعظی
آن بر احوال تو باشد حافظی
حرف راز خویش و کار خود عیان
بر زنان و بنده و کودک مخوان
تانگردی خوار و مسکین و حقیر
بعد از آن جوئی زاحمق دستگیر
بیست و پنجم پند درویشان خوش است
خود مقام صلح با خویشان خوش است
دیگری از جمع بی اصلان وفا
زینهاری تو مجو در ملک ما
خود وفا بد اصل را نبود بدان
هست پیش اهل دل این خود عیان
شد وفا پیش محقّق ای پسر
رو وفا از او بجان خود بخر
یار ما باشد وفا دارم هله
از وفاداران نباشد خود گله
هرچه آید بر سرت رو صبر کن
خود گله نبود ز یار خوش سخن
خود درخت اصل دارد بارها
خود بموسی گفته او اسرارها
کمتر از چوبی نهای ای روح پاک
من ز دست تو کنم این جامه چاک
جنگ با ارباب ایمان نیک نیست
ساختن ایوان و کیوان نیک نیست
جنگ باید بهر بی دینان دین
خود مسلمان را نباشد هیچ کین
جنگ را بگذارو خوش کن آشتی
نیک بین چون تخم نیکی کاشتی
اصل ایمان آنکه بی آزار باش
دایم از آزار جو بیزار باش
بیست و شش پندم شنو آزاد باش
در مقام تنگنائی شاد باش
کدخدا در خانهٔ مردم مرو
کشتزار خویش را خود کن درو
هیچکس از خویش و ازبیگانهات
خود نسازی کدخدای خانهات
هست اینها بهر فرزند ای پسر
چونکه پیدا شد غم ایشان بخور
ورکنی فرزند خود را کدخدا
در شریعت شو تو او را رهنما
تا سلوک او همه نیکو بود
با عیال خویشتن خوشخو بود
بیست و هفتم پند بشنو بیقصور
بدمکن با کس که تا بینی حضور
بدمکن زنهار در نزدیک خلق
تا نیفتد رشتهٔ قهرت بحلق
کذب را اندر زبان خود میار
تا نیگرد دیدهٔ صدقت غبار
غیبت کس را برون کن از دلت
تا درآید رحمت حق از گلت
رو تو در راه شریعت فرد شو
طالب مردان کوی درد شو
چند باشی همچو زن نادان بیا
خود زبان بد برون کن همچو ما
از زبان بیزبانان گو سخن
وآن سخن را رو تو نیکو فهم کن
راز را در شرع مبهم گفتهاند
دُر باسرار حقیقت سفتهاند
ز آنکه قدر دُر چه داند مفلسی
باید آن را عارفی نه هر کسی
خر چه داند قدر زر را ای پسر
عام داند مهره خر را ای پسر
بیست و هشتم پند برگویم ترا
کز پی دنیا مدو تو جابجا
چند زر پیدا کنی از بهر جاه
جان و جسمت در طلب گشته تباه
عاقبت در صد پشیمان آردت
بلکه خود در پیش شیطان آردت
گویدت ای وای بر احوال تو
حال تو از حبّ زر شد نانکو
من ز فرمانش چو سر بر تافتم
این همه گنج فراغت یافتم
کار آن باشدکه برخوانی کلام
کاندر آن باشد رضای حق تمام
در عبادت کوش و در کار خدا
پیشهٔ خودساز شرع مصطفی
بیست و نه پندم بیا بشنو تمام
پیش بداصلان مکن هرگز مقام
خود بایشان ای پسر خویشی مکن
رخنه در اطوار درویشی مکن
بیخ دین خشکست خود بد اصل را
دان که او قابل نباشد وصل را
هر که دارد اصل او قابل بود
در مقام نیستی واصل بود
هرکه او را اصل ایمان همره است
او زاصل کارخانه آگه است
تو ز بد اصلان ببُر پیوند را
دور گردان از بر خود گند را
پند سیام گوش کن فرزند من
کردهای از مهر چون پیوند من
پند دارم من ز گفت اولیا
با تو گویم تا بگوئیم دعا
زآنکه پند از جان مشفق دادمت
سی پیام از علم ناطق دادمت
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
***
تو خدا را از یقین خود شناس
باش از قهرش همیشه در هراس
بعد از آن خود را شناس و اصل خویش
گرچه پیداگشتهٔ ای پاک کیش
هرچه گوئی و کنی تو در جهان
عاقبت گردد به پیش تو عیان
هرچه تو از دید آن نقصان کنی
عاقبت بین شو نباید آن کنی
هرچه گوئی در نصیحت ای پسر
اولّا تو در درون خود نگر
رو توقدر مردمان نیک دان
دوست را کن تو بسودا امتحان
تو بکن دانای نیکو اختیار
یک چله در پیش آن دانا برآر
تا مسیح روح تو دانا شود
چون کلیم دل بجان بینا شود
چون سخن گوئی تو نیکو گو سخن
این معانی نکو را ورد کن
تو زبخل و از تکبّر دور باش
از صفای علم همچون نور باش
جهد کن علم معانی را شناس
تا بکی باشی ز شیطان در هراس
ای پسر در گوش گیر این پندها
تو مده سر رشته را از کف رها
از صفای علم لطف محض باش
داردایم حضرت حق را سپاس
روز بهر حق تو جان خویش باز
باش منصور و بحق میدار راز
رو تو اهل دل طلب نه اهل کل
زانکه اهل دل نباشد منفعل
اهل دل آنست عشق یار داشت
در الم نشرح بسی اذکار داشت
در الم نشرح چه گفته رو بدان
زانکه با او سرّها بوده عیان
هرکه از قرآن حق بیدار شد
والضحی وهل اتایش یار شد
هرکه با قرآن رود قرآن شود
همنشین رحمت رحمن شود
هر که او در مغز قرآن راز یافت
دیدهٔ خورشید را چون ماه یافت
هرکه او با فقر باشد همنشین
مینهم بر خاک پایش من جبین
هر که دارد این مراتب یار ماست
در خور سودای این بازار ماست
ای پسر در گوش گیر این پند من
تا که باشی در جهان پیوند من
هرکه پیوندی بود اصلی بود
زانکه او را با خدا وصلی بود
ای پسر میدان که غیر دوست نیست
در نهان و آشکارا ظاهریست
ای پسر گر بشنوی پند پدر
عاقبت سلطان شوی بی سیم و زر
چون پسر بشنید این پند از پدر
بر درون صومعه بنهادسر
گفت بد کردم ز لطف ای رهنما
عفو فرما جرم این بیچاره را
من بدم چون طفل نادان درجهان
حال من بد همچو حال آن ددان
من از این کیش بدان برخاستم
دل بشرع مصطفی آراستم
بعد از این حکم شما بر جان ماست
راه شرع احمدی ایمان ماست
هرچه فرمائی تو ای پیر طریق
من بجان گردم ورا یار و رفیق
پند پیران بهتر از عمر دراز
زآنکه ایشانند خود در عین راز
پند پیران بهتر از بخت جوان
بشنو این معنی ز پیر غیب دان
پند پیران همچو اسم اعظم است
بر جراحتها مثال مرهم است
پند پیران مرهم جانی بود
پند پیران راز پنهانی بود
پند پیران باشدت چون پیشوا
پند پیران باشدت خود مقتدا
پند پیران آفتاب بی زوال
پند پیرانست ماه عمر وسال
پند پیرانست فتح الباب دین
پند پیرانت کند با دین قرین
پند پیرانست بحر موج زن
پند پیرانست چون درّ عدن
پند پیرانست خود اسرار فاش
در معانی واقف عطّار باش
گفت عطّارت که بیخوای گزین
باش دایم با دل شب همنشین
هر که با شب همنشین شد نور شد
او بپاکی بهتر از صد حور شد
هر که با شب همنشین شد روز شد
هست چون شمعی که او پر سوز شد
هر که با شب همنشین شد یار دید
او چو منصور زمان دیدار دید
هر که با شب همنشین شد او ولی است
در میان مؤمنان نور علی است
رو تو روز و شب توکّل آر پیش
تا بیابی در حقیقت کام خویش
تو توکّل کن بدرگاه الاه
تا بمانی تو ز شیطان در پناه
نفس شوم تو بود شیطان تو
هست این خود آیتی در شأن تو
رو ز نفس شوم بگذر ای پسر
تا بیابی از همه معنی خبر
جملهٔ مردان که دین دار آمدند
از هوای نفس بیزار آمدند
از سر نفس و هوا برخاستند
خانهٔ ایمان خود آراستند
هرکه از نفس و هوا بیزار شد
او به اولادعلی خود یار شد
هرکه او از دین بدین محکم ستاد
مهر او در جان انسان اوفتاد
هرکه رفت او راه ایشان راه یافت
این حقیقت از دل آگاه یافت
از وفا گردی تو از اهل صفا
راه ایشان رو اگر داری وفا
این وفا خود خاص خاصان خداست
در وفاداری چو عطّاری کجاست
این وفا جبریل و احمد را بود
یا معانی دان ابجد را بود
بوی این معنی ز خاک من شنو
از درون چاک چاک من شنو
یا شنو از مظهر معجز نما
تا شوی واقف ز اسرار خدا
در وفا حبّ علی دارم بدل
گشته حبّ او بجان من سجلّ
جوهر ذاتم ز مشکلهای اوست
در درون مظهرم خود جای اوست
گر بدانی شد وفای تو درست
ورنه هستی دروفای ما تو سست
این وفا هرکس ندارد خارجی است
او و پیرش را بدوزخ ملتجی است
ناصبی چون خارجی بیدین شده
او زسر تا پای خود سرگین شده
این جماعت دشمنان حیدرند
پیش ما لایق به تیغ و خنجرند
تیغ لعنت بر سر دشمن بزن
تا نباشی پیش مردان کم ز زن
چون تو در راه وفا ارزندهای
پند ما را یاد گیر ارزندهای
پند ما را یاد گیر ای پور تو
دین و دنیا را بکن معمور تو
باش از قهرش همیشه در هراس
بعد از آن خود را شناس و اصل خویش
گرچه پیداگشتهٔ ای پاک کیش
هرچه گوئی و کنی تو در جهان
عاقبت گردد به پیش تو عیان
هرچه تو از دید آن نقصان کنی
عاقبت بین شو نباید آن کنی
هرچه گوئی در نصیحت ای پسر
اولّا تو در درون خود نگر
رو توقدر مردمان نیک دان
دوست را کن تو بسودا امتحان
تو بکن دانای نیکو اختیار
یک چله در پیش آن دانا برآر
تا مسیح روح تو دانا شود
چون کلیم دل بجان بینا شود
چون سخن گوئی تو نیکو گو سخن
این معانی نکو را ورد کن
تو زبخل و از تکبّر دور باش
از صفای علم همچون نور باش
جهد کن علم معانی را شناس
تا بکی باشی ز شیطان در هراس
ای پسر در گوش گیر این پندها
تو مده سر رشته را از کف رها
از صفای علم لطف محض باش
داردایم حضرت حق را سپاس
روز بهر حق تو جان خویش باز
باش منصور و بحق میدار راز
رو تو اهل دل طلب نه اهل کل
زانکه اهل دل نباشد منفعل
اهل دل آنست عشق یار داشت
در الم نشرح بسی اذکار داشت
در الم نشرح چه گفته رو بدان
زانکه با او سرّها بوده عیان
هرکه از قرآن حق بیدار شد
والضحی وهل اتایش یار شد
هرکه با قرآن رود قرآن شود
همنشین رحمت رحمن شود
هر که او در مغز قرآن راز یافت
دیدهٔ خورشید را چون ماه یافت
هرکه او با فقر باشد همنشین
مینهم بر خاک پایش من جبین
هر که دارد این مراتب یار ماست
در خور سودای این بازار ماست
ای پسر در گوش گیر این پند من
تا که باشی در جهان پیوند من
هرکه پیوندی بود اصلی بود
زانکه او را با خدا وصلی بود
ای پسر میدان که غیر دوست نیست
در نهان و آشکارا ظاهریست
ای پسر گر بشنوی پند پدر
عاقبت سلطان شوی بی سیم و زر
چون پسر بشنید این پند از پدر
بر درون صومعه بنهادسر
گفت بد کردم ز لطف ای رهنما
عفو فرما جرم این بیچاره را
من بدم چون طفل نادان درجهان
حال من بد همچو حال آن ددان
من از این کیش بدان برخاستم
دل بشرع مصطفی آراستم
بعد از این حکم شما بر جان ماست
راه شرع احمدی ایمان ماست
هرچه فرمائی تو ای پیر طریق
من بجان گردم ورا یار و رفیق
پند پیران بهتر از عمر دراز
زآنکه ایشانند خود در عین راز
پند پیران بهتر از بخت جوان
بشنو این معنی ز پیر غیب دان
پند پیران همچو اسم اعظم است
بر جراحتها مثال مرهم است
پند پیران مرهم جانی بود
پند پیران راز پنهانی بود
پند پیران باشدت چون پیشوا
پند پیران باشدت خود مقتدا
پند پیران آفتاب بی زوال
پند پیرانست ماه عمر وسال
پند پیرانست فتح الباب دین
پند پیرانت کند با دین قرین
پند پیرانست بحر موج زن
پند پیرانست چون درّ عدن
پند پیرانست خود اسرار فاش
در معانی واقف عطّار باش
گفت عطّارت که بیخوای گزین
باش دایم با دل شب همنشین
هر که با شب همنشین شد نور شد
او بپاکی بهتر از صد حور شد
هر که با شب همنشین شد روز شد
هست چون شمعی که او پر سوز شد
هر که با شب همنشین شد یار دید
او چو منصور زمان دیدار دید
هر که با شب همنشین شد او ولی است
در میان مؤمنان نور علی است
رو تو روز و شب توکّل آر پیش
تا بیابی در حقیقت کام خویش
تو توکّل کن بدرگاه الاه
تا بمانی تو ز شیطان در پناه
نفس شوم تو بود شیطان تو
هست این خود آیتی در شأن تو
رو ز نفس شوم بگذر ای پسر
تا بیابی از همه معنی خبر
جملهٔ مردان که دین دار آمدند
از هوای نفس بیزار آمدند
از سر نفس و هوا برخاستند
خانهٔ ایمان خود آراستند
هرکه از نفس و هوا بیزار شد
او به اولادعلی خود یار شد
هرکه او از دین بدین محکم ستاد
مهر او در جان انسان اوفتاد
هرکه رفت او راه ایشان راه یافت
این حقیقت از دل آگاه یافت
از وفا گردی تو از اهل صفا
راه ایشان رو اگر داری وفا
این وفا خود خاص خاصان خداست
در وفاداری چو عطّاری کجاست
این وفا جبریل و احمد را بود
یا معانی دان ابجد را بود
بوی این معنی ز خاک من شنو
از درون چاک چاک من شنو
یا شنو از مظهر معجز نما
تا شوی واقف ز اسرار خدا
در وفا حبّ علی دارم بدل
گشته حبّ او بجان من سجلّ
جوهر ذاتم ز مشکلهای اوست
در درون مظهرم خود جای اوست
گر بدانی شد وفای تو درست
ورنه هستی دروفای ما تو سست
این وفا هرکس ندارد خارجی است
او و پیرش را بدوزخ ملتجی است
ناصبی چون خارجی بیدین شده
او زسر تا پای خود سرگین شده
این جماعت دشمنان حیدرند
پیش ما لایق به تیغ و خنجرند
تیغ لعنت بر سر دشمن بزن
تا نباشی پیش مردان کم ز زن
چون تو در راه وفا ارزندهای
پند ما را یاد گیر ارزندهای
پند ما را یاد گیر ای پور تو
دین و دنیا را بکن معمور تو
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در قبول نمودن نصیحت و بیان ادیان و ملل مختلفۀ مخترعان و توضیح دین هدی که طریقۀ آل مصطفی و مرتضی است
پند آزادیست ای آزاده مرد
تو برآراز غافلی خویش گرد
سالها غافل از این پند آمدی
لاجرم چون دیو در بند آمدی
رو تو این پندای پسر در گوش گیر
بعد از این در خمِّ وحدت جوش گیر
هست این پند ز آیات کلام
از زبان مصطفی خیرالانام
هست این معنی به قرآن خود جلی
گشت والی بر سر خلقان علی
از ولایت وز هدایت کان اوست
انّما خوش آیتی در شأن اوست
معنی حقّ اوست یعنی در کلام
ختم این معنی باو شد والسّلام
حیدر کرّار محبوب خداست
جملهٔ انس و ملک بر این گواست
مصطفی و مرتضی یک نوردان
چشم بد از روی ایشان دور دان
غیر حیدر این مراتب کس نداشت
رو ببینش کودرون چشم ماست
گر نمیبینی ولایت نیستت
در طریق خود هدایت نیستت
شد ولایت همره و تو غافلی
از امام خویشتن بس جاهلی
هرکرا با او ولایت همره است
او ز حال هر دو عالم آگه است
هرکه او در خود ندیده شاه را
عمر ضایع کرد و گم خود راه را
هرکه بشناسد امام خویش را
کرد دایم در بهشت عدن جا
رو امام کلّ کل را توشناس
جلوه گر کرده است اندر هر لباس
هر زمانی صورتی دارد عجیب
از کمال حق نباشد این غریب
گاه آدم آمد او و گاه نوح
گاه عیسی مجرّد گاه روح
اوست آن کو مظهرش گویند خلق
من عجایب دانمش در زیر دلق
دیدم او را من بعین خویشتن
لاجرم چون بحر گشتم موج زن
مردهای بودم بعالم همچو تو
زنده گشتم از دم عیسی او
هر که او زنده باو دان زنده شد
در ره دین نبی فرخنده شد
رو تو او را بین و واصل شو در او
ز آنکه غیر او نباشد راه رو
راه حق او راه خدا ای ناصبی
روی او روی خدا ای خارجی
دست او خود دست حقّ دانم یقین
گر نمیدانی برو قرآن ببین
کفر نبود این سخن در پیش من
فوق ایدیهم بخوان بی خویشتن
خواندهام من وصف او را در کلام
گر نمیدانی تو علمت شد حرام
علم ازو و عقل ازو دان ای پسر
عالمان را من کنم از وی خبر
علم آن او و عالم آن او
جنّ و انس و جمله در فرمان او
رو بنقدش بین تو عقل کلّ و بخت
ز آنکه نسیه پیش عشق انداخت رخت
عشق و عقل و نسیه و نقدش ببین
بعد از آن بر تخت انسانی نشین
هست انسان منبع آب کمال
او ندارد در دو عالم خود زوال
گر سخن گویم جهان برهم زنم
ترسم از منصور ناگه دم زنم
لیک شرع احمدم محکم بود
خود طریق حیدرم همدم بود
فکر سر آنکس کند کوراسراست
خلعت دنیا مر او را در بر است
از برای جاه سازد خانهها
خانهٔ مردم کند ویرانهها
این چنین کس هست مردود ازل
ز آنکه باشد فکر و درک او دغل
من ندارم فکر و ذکر این جهان
محو او باشم چو عشّاق ای جوان
هرکه عاشق گشت او خود یار ماست
در معانی دیده و دیدار ماست
هرکه عاشق گشت او مقبول شد
از برای یار خود مقتول شد
صد هزاران جان فدادر راه او
جان فدا عطّار را در شاه او
بندهٔ خاص خدا بوذر بود
کو درون آتش و آذر بود
نور اوهمراه ابراهیم بود
خود دل دشمن ازو در بیم بود
نور احمد باعلی واحد بود
غیر نابینا مگر جاحد بود
شک میاور نور ایشان را ببین
ورنه باشی همچو شیطان لعین
بود ابراهیم چون از دوستان
آتش آمد بهر آن شه بوستان
سجدهٔ جمله ملایک بهر اوست
چونکه آدم قطرهای از نهر اوست
نور یزدان علم رحمان بوتراب
او نرفته در جهان هرگز بخواب
دیگر آنکه حنطهٔ دنیای دون
او نخورده ای پسر برگو که چون
حق تعالی حکم کرد ای آدمی
تو مخور گندم چو خواهی همدمی
گر خوری گندم ز من غافل شوی
درجهان بیوفا جاهل شوی
شه بحکم حقّ نخورده حنطهای
اوست در معنی چو حیّ و زندهای
رو تو بینش همچو حیّ در خویشتن
زندگیّ تو باو شد در بدن
رو نمائی دل از ایمان اوست
علم ابراهیم و احمد زآن اوست
انبیا و اولیا بر خوان او
جملهٔ کرّوبیان مهمان او
او بود روح روان و جان ما
او بود چون لعل اندر کان ما
لعل کانی روح انسانی بود
حبّ او خود آب حیوانی بود
هر که یک جو حبّ اودر جان ندید
هست ملعون و مکدّر چون یزید
حال آن معلون شنیدی در جهان
تا چه کرد اوبا امیرمؤمنان
نقد حیدر را بظاهر کشت او
با لعینان سوی دوزخ کرد رو
شد نبیّ و مرتضی بیزار از او
جملهٔ کرّوبیان بیمار از او
حال این کس در قیامت چون بود
دوزخ و عقبی از او پر خون بود
بعد از ایشان دوستان شه ببین
تا چها کردند با مشتی لعین
خود مسیّب بود از خاصّان او
پور مالک بود همچون جان او
همرهش مختار نقد بوعبید
او گرفته جان ملعونان بصید
خون نقد مرتضی از دشمنان
پس طلب کردند جمعی مؤمنان
تیغها بر فرق دشمن راندهاند
کفر را در قوم مروان ماندهاند
عاقبت بو مسلم صاحب تبر
خارجی راکرد او زیر و زبر
کرد او جان را فدا در راه حق
احمد بر محبش بد هم سبق
این مهان خود تیغ بهر حق زدند
کوس سلطانی خود مطلق زدند
این محبان نبی و حیدرند
در طریق شرع احمد انورند
روح ما با یاد ایشان هست شاد
رحمت حق بر روان جمله باد
خود همه نسل بنی امیّه را
منقطع کردند و رستند از بلا
هیفده تن خود خلافت کردهاند
جمله دلها را جراحت کردهاند
از پی دنیا ز دین بگذشتهاند
از طریق احمدی برگشتهاند
قصد فرزندان احمد داشتند
تیغ را بر فرقشان بگماشتند
جملگی را تو ز دین بیرون شمار
تا نگردی در جهنم استوار
بعد از ایشان خود بنی عباس شد
حاکم ودین نبی را پاس شد
خانهٔ در شرع احمد ساختند
چار در خود اندر او پرداختند
چار مذهب ناگهان برساختند
دین و مذهب را برون انداختند
بوحنیفه گفت کین دین مهمل است
پیش من دین نبی خود مجمل است
من دهم احیای دین مصطفی
زآنکه علم دین ندارد خود فنا
شافعی گفتا که قول من حق است
پیش من قول نبی خود مطلق است
احمد حنبل بگفتا قول من
بهتر است از قول دیگر در سخن
قول من چون قول پاکان روشن است
این زبانی دان که بیرون از تن است
گفت مالک من بعلم شرع گوی
بردهام هستم امام راستگوی
من بشرع مصطفی بشتافتم
همچو عیسی در رهش خریافتم
دین احمد چار کرسی ساختند
دین و مذهب را در او پرداختند
جعفر صادق شد او کرسی نشین
زآنکه داند علم حق را او یقین
جعفر صادق بکرسی برنشست
زآنکه حق بر او در شرعش نبست
شرع احمدبین که صادق دیده است
چار مذهب اندر او گردیده است
چارمذهب دان در او خود تو بیک
تا نیفتی اندر این معنی بشک
کرد جعفر عاشقان را راه بین
در طریقت راه عاشق را گزین
علم عاشق جملهٔ عالم گرفت
رفت ودین عیسی مریم گرفت
دانکه دینت را بقلب اندودهاند
قلب و ذکرت را بسی آلودهاند
دین قلابی نیاید هیچ کار
رو ز روی انبیا تو شرم دار
دین احمد دین پاکان خداست
خود بدین دیگران کفر و بلاست
ای تو هرجائی شده در دین خود
مکر و حیله کردهٔ تلقین خود
رو تو شرع مصطفی را یک نگر
ورنه ایمان تو دارد صد خطر
هر که او را دیدهای احول بود
کار او در دین حق مهمل بود
هرکه چون عطّار با ایمان بود
رهنمای او شه مردان بود
رو تو شه را در وجود خویش بین
تا شود همچون سلیمانت نگین
خاتم ملک سلیمان دین تست
علم شاه لو کشف تلقین تست
دین من حبّ نبیّ المرسلین
مذهب من مذهب صادق ببین
غیر این مذهب دگر هاهست هیچ
صاحب فتوای ما خود هست گیج
صاحب فتویّ تو خود هیچ بود
زآنکه او چون ریسما پرپیچ بود
پیچ و تاب آمد همه این دین او
زآنکه شد علم صور آئین او
تو زخود بگذر که تا یکتا شوی
در معانیّ خدا بینا شوی
هرکه بینا شد بمعنی نور شد
گاه مست یار و گه مخمور شد
هرکه بینا شد خدا را دید او
سورهٔ طاها ز حق بشنید او
سورهٔ طاها به اسرا جمع کن
رو کلام ایزدی را سمع کن
هست دریاها ز علمش موج زن
تو نداری قطرهای در بحر تن
چونکه ازدریا تو دوری کردهای
خویش را در دین چو موری کردهای
مور تشنه لنگ و لوک و راندهای
از لب دریای وحدت ماندهای
خشک گردد خود ز بی آبی درخت
رو وجودت سبز گردان همچو بخت
بخت من سبز و سعادتمند شد
زآنکه اسرار ولیّاش بند شد
گر همی خواهی که باشی زنده نام
رو طلب از آب کوثر یک دوجام
تاشوی چون خضر زنده درجهان
تو بمانی در معانی جاودان
دنیی وعقبیت در فرمان شود
ذات پاکت رحمت رحمان شود
همنشین روح باشی در ظهور
همنشین حور باشی در حضور
قطرهٔ تو لاف دریائی زند
روح پاکت دم ز دنیائی زند
قطره چون با بحر شد پاک آید او
بلکه از افلاک چالاک آید او
قطرهٔ پاکان بپاکان شد قرین
ثبت این در مظهرم باشد یقین
جوهر و مظهر تو پیر خویش دان
تا ببینی نور غیبی را عیان
صد هزاران عارف صاحب کمال
خود ورا خوانند اندر وقت حال
میل ناحق کردهای ای مدّعی
در همه دینها شدستی خارجی
دین به اسلام نبی باشد درست
غیر عشق او ز جان ما نرست
عشق او سوز دل عشّاق شد
بر همه خلق جهان رزّاق شد
من که از رزقش چشیدم ذرّهای
از وجود من برآمد نعرهای
نعرهٔ من بین در این مظهر تمام
از دل دریا برآمد جام جام
از دل مظهر هزاران چشمه خاست
چشمهای ازوی هزاران بحرهاست
هرکه مظهر را بداند سرور است
رفعتش از مردمان بالاتر است
میل بالا هرکه دارد مرد ماست
جنّت فردوس او را زیر پاست
میل بالا بهتر از پستی بود
عاشقی خود رستن از هستی بود
بین که عیسی میل بالا کرده است
او چگونه بر فلک جا کرده است
همّت پستت کند پست ای پسر
همّت عالیت سازد همچو زر
رو تو چون شهباز پروازی بکن
رو تو با معشوق خود نازی بکن
تا بکی همچون کشف بینی تو تخم
عاقبت پوسیده گردی همچو تخم
تا بکی همچون کشف در تخم خویش
محو باشی و نیابی کام خویش
مال دنیا هست تخم و تو کشف
چشم داری تو بر او بهر خلف
تو کشف باشی و دنیا تخم تو
وز دو عالم روی آورده باو
تو گذر از تخم و از خود نیز هم
تا نماند در وجودت رنج و غم
گشت شه باز آنکه او شهباز شد
سوی اصل خویشتن او باز شد
تو برآراز غافلی خویش گرد
سالها غافل از این پند آمدی
لاجرم چون دیو در بند آمدی
رو تو این پندای پسر در گوش گیر
بعد از این در خمِّ وحدت جوش گیر
هست این پند ز آیات کلام
از زبان مصطفی خیرالانام
هست این معنی به قرآن خود جلی
گشت والی بر سر خلقان علی
از ولایت وز هدایت کان اوست
انّما خوش آیتی در شأن اوست
معنی حقّ اوست یعنی در کلام
ختم این معنی باو شد والسّلام
حیدر کرّار محبوب خداست
جملهٔ انس و ملک بر این گواست
مصطفی و مرتضی یک نوردان
چشم بد از روی ایشان دور دان
غیر حیدر این مراتب کس نداشت
رو ببینش کودرون چشم ماست
گر نمیبینی ولایت نیستت
در طریق خود هدایت نیستت
شد ولایت همره و تو غافلی
از امام خویشتن بس جاهلی
هرکرا با او ولایت همره است
او ز حال هر دو عالم آگه است
هرکه او در خود ندیده شاه را
عمر ضایع کرد و گم خود راه را
هرکه بشناسد امام خویش را
کرد دایم در بهشت عدن جا
رو امام کلّ کل را توشناس
جلوه گر کرده است اندر هر لباس
هر زمانی صورتی دارد عجیب
از کمال حق نباشد این غریب
گاه آدم آمد او و گاه نوح
گاه عیسی مجرّد گاه روح
اوست آن کو مظهرش گویند خلق
من عجایب دانمش در زیر دلق
دیدم او را من بعین خویشتن
لاجرم چون بحر گشتم موج زن
مردهای بودم بعالم همچو تو
زنده گشتم از دم عیسی او
هر که او زنده باو دان زنده شد
در ره دین نبی فرخنده شد
رو تو او را بین و واصل شو در او
ز آنکه غیر او نباشد راه رو
راه حق او راه خدا ای ناصبی
روی او روی خدا ای خارجی
دست او خود دست حقّ دانم یقین
گر نمیدانی برو قرآن ببین
کفر نبود این سخن در پیش من
فوق ایدیهم بخوان بی خویشتن
خواندهام من وصف او را در کلام
گر نمیدانی تو علمت شد حرام
علم ازو و عقل ازو دان ای پسر
عالمان را من کنم از وی خبر
علم آن او و عالم آن او
جنّ و انس و جمله در فرمان او
رو بنقدش بین تو عقل کلّ و بخت
ز آنکه نسیه پیش عشق انداخت رخت
عشق و عقل و نسیه و نقدش ببین
بعد از آن بر تخت انسانی نشین
هست انسان منبع آب کمال
او ندارد در دو عالم خود زوال
گر سخن گویم جهان برهم زنم
ترسم از منصور ناگه دم زنم
لیک شرع احمدم محکم بود
خود طریق حیدرم همدم بود
فکر سر آنکس کند کوراسراست
خلعت دنیا مر او را در بر است
از برای جاه سازد خانهها
خانهٔ مردم کند ویرانهها
این چنین کس هست مردود ازل
ز آنکه باشد فکر و درک او دغل
من ندارم فکر و ذکر این جهان
محو او باشم چو عشّاق ای جوان
هرکه عاشق گشت او خود یار ماست
در معانی دیده و دیدار ماست
هرکه عاشق گشت او مقبول شد
از برای یار خود مقتول شد
صد هزاران جان فدادر راه او
جان فدا عطّار را در شاه او
بندهٔ خاص خدا بوذر بود
کو درون آتش و آذر بود
نور اوهمراه ابراهیم بود
خود دل دشمن ازو در بیم بود
نور احمد باعلی واحد بود
غیر نابینا مگر جاحد بود
شک میاور نور ایشان را ببین
ورنه باشی همچو شیطان لعین
بود ابراهیم چون از دوستان
آتش آمد بهر آن شه بوستان
سجدهٔ جمله ملایک بهر اوست
چونکه آدم قطرهای از نهر اوست
نور یزدان علم رحمان بوتراب
او نرفته در جهان هرگز بخواب
دیگر آنکه حنطهٔ دنیای دون
او نخورده ای پسر برگو که چون
حق تعالی حکم کرد ای آدمی
تو مخور گندم چو خواهی همدمی
گر خوری گندم ز من غافل شوی
درجهان بیوفا جاهل شوی
شه بحکم حقّ نخورده حنطهای
اوست در معنی چو حیّ و زندهای
رو تو بینش همچو حیّ در خویشتن
زندگیّ تو باو شد در بدن
رو نمائی دل از ایمان اوست
علم ابراهیم و احمد زآن اوست
انبیا و اولیا بر خوان او
جملهٔ کرّوبیان مهمان او
او بود روح روان و جان ما
او بود چون لعل اندر کان ما
لعل کانی روح انسانی بود
حبّ او خود آب حیوانی بود
هر که یک جو حبّ اودر جان ندید
هست ملعون و مکدّر چون یزید
حال آن معلون شنیدی در جهان
تا چه کرد اوبا امیرمؤمنان
نقد حیدر را بظاهر کشت او
با لعینان سوی دوزخ کرد رو
شد نبیّ و مرتضی بیزار از او
جملهٔ کرّوبیان بیمار از او
حال این کس در قیامت چون بود
دوزخ و عقبی از او پر خون بود
بعد از ایشان دوستان شه ببین
تا چها کردند با مشتی لعین
خود مسیّب بود از خاصّان او
پور مالک بود همچون جان او
همرهش مختار نقد بوعبید
او گرفته جان ملعونان بصید
خون نقد مرتضی از دشمنان
پس طلب کردند جمعی مؤمنان
تیغها بر فرق دشمن راندهاند
کفر را در قوم مروان ماندهاند
عاقبت بو مسلم صاحب تبر
خارجی راکرد او زیر و زبر
کرد او جان را فدا در راه حق
احمد بر محبش بد هم سبق
این مهان خود تیغ بهر حق زدند
کوس سلطانی خود مطلق زدند
این محبان نبی و حیدرند
در طریق شرع احمد انورند
روح ما با یاد ایشان هست شاد
رحمت حق بر روان جمله باد
خود همه نسل بنی امیّه را
منقطع کردند و رستند از بلا
هیفده تن خود خلافت کردهاند
جمله دلها را جراحت کردهاند
از پی دنیا ز دین بگذشتهاند
از طریق احمدی برگشتهاند
قصد فرزندان احمد داشتند
تیغ را بر فرقشان بگماشتند
جملگی را تو ز دین بیرون شمار
تا نگردی در جهنم استوار
بعد از ایشان خود بنی عباس شد
حاکم ودین نبی را پاس شد
خانهٔ در شرع احمد ساختند
چار در خود اندر او پرداختند
چار مذهب ناگهان برساختند
دین و مذهب را برون انداختند
بوحنیفه گفت کین دین مهمل است
پیش من دین نبی خود مجمل است
من دهم احیای دین مصطفی
زآنکه علم دین ندارد خود فنا
شافعی گفتا که قول من حق است
پیش من قول نبی خود مطلق است
احمد حنبل بگفتا قول من
بهتر است از قول دیگر در سخن
قول من چون قول پاکان روشن است
این زبانی دان که بیرون از تن است
گفت مالک من بعلم شرع گوی
بردهام هستم امام راستگوی
من بشرع مصطفی بشتافتم
همچو عیسی در رهش خریافتم
دین احمد چار کرسی ساختند
دین و مذهب را در او پرداختند
جعفر صادق شد او کرسی نشین
زآنکه داند علم حق را او یقین
جعفر صادق بکرسی برنشست
زآنکه حق بر او در شرعش نبست
شرع احمدبین که صادق دیده است
چار مذهب اندر او گردیده است
چارمذهب دان در او خود تو بیک
تا نیفتی اندر این معنی بشک
کرد جعفر عاشقان را راه بین
در طریقت راه عاشق را گزین
علم عاشق جملهٔ عالم گرفت
رفت ودین عیسی مریم گرفت
دانکه دینت را بقلب اندودهاند
قلب و ذکرت را بسی آلودهاند
دین قلابی نیاید هیچ کار
رو ز روی انبیا تو شرم دار
دین احمد دین پاکان خداست
خود بدین دیگران کفر و بلاست
ای تو هرجائی شده در دین خود
مکر و حیله کردهٔ تلقین خود
رو تو شرع مصطفی را یک نگر
ورنه ایمان تو دارد صد خطر
هر که او را دیدهای احول بود
کار او در دین حق مهمل بود
هرکه چون عطّار با ایمان بود
رهنمای او شه مردان بود
رو تو شه را در وجود خویش بین
تا شود همچون سلیمانت نگین
خاتم ملک سلیمان دین تست
علم شاه لو کشف تلقین تست
دین من حبّ نبیّ المرسلین
مذهب من مذهب صادق ببین
غیر این مذهب دگر هاهست هیچ
صاحب فتوای ما خود هست گیج
صاحب فتویّ تو خود هیچ بود
زآنکه او چون ریسما پرپیچ بود
پیچ و تاب آمد همه این دین او
زآنکه شد علم صور آئین او
تو زخود بگذر که تا یکتا شوی
در معانیّ خدا بینا شوی
هرکه بینا شد بمعنی نور شد
گاه مست یار و گه مخمور شد
هرکه بینا شد خدا را دید او
سورهٔ طاها ز حق بشنید او
سورهٔ طاها به اسرا جمع کن
رو کلام ایزدی را سمع کن
هست دریاها ز علمش موج زن
تو نداری قطرهای در بحر تن
چونکه ازدریا تو دوری کردهای
خویش را در دین چو موری کردهای
مور تشنه لنگ و لوک و راندهای
از لب دریای وحدت ماندهای
خشک گردد خود ز بی آبی درخت
رو وجودت سبز گردان همچو بخت
بخت من سبز و سعادتمند شد
زآنکه اسرار ولیّاش بند شد
گر همی خواهی که باشی زنده نام
رو طلب از آب کوثر یک دوجام
تاشوی چون خضر زنده درجهان
تو بمانی در معانی جاودان
دنیی وعقبیت در فرمان شود
ذات پاکت رحمت رحمان شود
همنشین روح باشی در ظهور
همنشین حور باشی در حضور
قطرهٔ تو لاف دریائی زند
روح پاکت دم ز دنیائی زند
قطره چون با بحر شد پاک آید او
بلکه از افلاک چالاک آید او
قطرهٔ پاکان بپاکان شد قرین
ثبت این در مظهرم باشد یقین
جوهر و مظهر تو پیر خویش دان
تا ببینی نور غیبی را عیان
صد هزاران عارف صاحب کمال
خود ورا خوانند اندر وقت حال
میل ناحق کردهای ای مدّعی
در همه دینها شدستی خارجی
دین به اسلام نبی باشد درست
غیر عشق او ز جان ما نرست
عشق او سوز دل عشّاق شد
بر همه خلق جهان رزّاق شد
من که از رزقش چشیدم ذرّهای
از وجود من برآمد نعرهای
نعرهٔ من بین در این مظهر تمام
از دل دریا برآمد جام جام
از دل مظهر هزاران چشمه خاست
چشمهای ازوی هزاران بحرهاست
هرکه مظهر را بداند سرور است
رفعتش از مردمان بالاتر است
میل بالا هرکه دارد مرد ماست
جنّت فردوس او را زیر پاست
میل بالا بهتر از پستی بود
عاشقی خود رستن از هستی بود
بین که عیسی میل بالا کرده است
او چگونه بر فلک جا کرده است
همّت پستت کند پست ای پسر
همّت عالیت سازد همچو زر
رو تو چون شهباز پروازی بکن
رو تو با معشوق خود نازی بکن
تا بکی همچون کشف بینی تو تخم
عاقبت پوسیده گردی همچو تخم
تا بکی همچون کشف در تخم خویش
محو باشی و نیابی کام خویش
مال دنیا هست تخم و تو کشف
چشم داری تو بر او بهر خلف
تو کشف باشی و دنیا تخم تو
وز دو عالم روی آورده باو
تو گذر از تخم و از خود نیز هم
تا نماند در وجودت رنج و غم
گشت شه باز آنکه او شهباز شد
سوی اصل خویشتن او باز شد
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
تمثیل در عدل کسری و ثمرۀ آن خصال، و ظلم آوری و نتیجۀ آن، و حکایت شاهزادۀ نیکو و از راه رفتن او بسخن مردم بدسکال و پند دادن شیخ ابوالحسن خرقانی او را و ابا نمودن او از آن
بود سلطانی بصورت چون پری
عکس رخسارش چو مهر خاوری
همچو اویی مادر گیتی نزاد
خاطر خلقان ز عدلش بود شاد
گرچه کودک بود شاه ملک جم
بود ز آثار بزرگی محترم
خود بزرگان و اکابر صد هزار
بهر دیدارش بعالم بیقرار
جملهٔ خلقان ز فیضش بهرهمند
عارفان بوده ز زلفش درکمند
بود ابوالقاسم ورا اسم شریف
بود اندر تازگی چون گل لطیف
چند گاهی بود او با عدل وداد
پس بدست او وزیری اوفتاد
من بعصرش گوشهای خوش داشتم
غیر حق را پیش خود نگذاشتم
منع شاهان از بدی کردی همو
تاج شاهان را ربودی همچو گو
خلقی آسوده بعصرش همچو من
ظلم را پیشش نبوده خود سخن
من بعصر او حضوری داشتم
تخم عصرش را بمظهر کاشتم
مظهرم در عصر او ختم الکتاب
رو کتاب آخرین دریاب یاب
زآنکه آخر معنی اوّل بود
در شریعت کامل و اکمل بود
در دم آخر بمظهر دم زنم
و از ولای آل حیدر دم زنم
غیر این دم خود مرا نبود دمی
ریش و دردم را بود او مرهمی
ریشها دارم ز دشمن صد هزار
لیک مرهم نیز دارم بیشمار
مرهم من حیدر و اولاد اوست
لاجرم این ریش و زخم من نکوست
مظهرم باشد ترا امن و امان
لیک پنهان دار او را از بدان
مظهرم دارد هزاران بحر درّ
رو تو جیب معرفت را کن تو پُر
مظهرم باشد نهفته از بدان
بلکه او گردد زچشم بد نهان
از بدان در امن باشد مظهرم
شیخ من بسیار خوانده جوهرم
هست مقصودم از این گفتن بتو
تابدانی سرّ اسرارش نکو
روز و شب آن شاه را دنبال بود
گفت او ترغیب جاه و مال بود
متّفق گشتند با او مردمان
شاه هم بر تافت از عدلش عنان
شه بایشان داد حکم و داوری
کار ایشان بود ظلم و کافری
شیخ خرقانی از آن آگاه شد
خاطرش با درد و غم همراه شد
روز دیگر چون امیران آمدند
پیش شیخ دین دلیران آمدند
بانگ بر زد گفت کای جمع کثیر
عاقبت گردید در محنت اسیر
خود بترسید از خدا و قهر او
هست مردم خلق و عالم شهر او
عالم وآدم همه او آفرید
آسمان را با زمین کرد او پدید
هرچه از هستیست جمله هست ازوست
غیر این معنی همه رنگست و بوست
خود شما خواهید ملک وبندهاش
خود بخاک و خون کنید افکندهاش
زو بترسید و جلال و قهر او
ورنه آویزد شما را از گلو
قهر او ملک جهانی کشته است
چرخ هم از هیبتش سرگشته است
هرکه با خلقان بظلم آمد برون
عاقبت گردد ز قهرش سرنگون
ترک ظلم و جور و بیدادی کنید
وز عدالت فکر آزادی کنید
گر شما از ظلم میدارید امید
بیخ عمر خویشتن را میبرید
چون شنیدند این سخن از شیخ دین
جمله ترک ظلم کردند از یقین
چند گاهی چون برآمد زین سخن
باز نو کردند آن ظلم کهن
باز چون بشنید شیخ آن حال را
گفت از کف میدهید اقبال را
گشت دولتشان نکو چون بَدبُدند
همچو مست خمرایشان بیخودند
خلق را از ظلم سرگردان کنید
خانهٔ خود را از آن ویران کنید
بازکردند آن نصیحت را قبول
لیک میکردند دلها را ملول
شیخ چون دانست آن کار وهنر
گفت با ایشان نمیگویم دگر
دان که اوّل ملکشان گردد خراب
جمله را خواهد شدن دلها کباب
چون نگشتند از نصیحت رهنمون
دانکه خواهد گشت دولتشان نگون
خلق وملک و شاه سرگردان شوند
عاقبت از ظلم و کین ویران شوند
چون شنیدند این وزیران آمدند
باز پیش شیخ میران آمدند
شیخ با ایشان ازین معنی نگفت
قهر حق را دم نزد ز ایشان نهفت
جمله گفتند ای امین و مقتدا
در شریعت در طریقت پیشوا
رفته است این شاه ما از ره تمام
پیش ما این ظلم نبود والسلام
پیش شه گفتند جمعی بر ملا
اندرین معنی نباشد جرم ما
شیخ چون بشنید آمد پیش شاه
کرد آن شهزاده باغی را پناه
شیخ دین را راه پیش خود نداد
شیخ گفتا یا الهی از تو داد
بشنوی تو نالههای مرد و زن
از سر ظالم بقهرت پوست کن
بعد از آن آن شیخ از ملکش برفت
قطب حق از ملک آن سرکش برفت
شه رعیّت را بصد تهمت بسوخت
خلق را از آتش محنت بسوخت
زر بسی بگرفت و بس لشگر کشید
سوی ملک دیگران خنجر کشید
او برفت و ملکت عالم گرفت
مال مسکینان هم او بیغم گرفت
چون کمالی یافت در ظلم آن پسر
گشت با او لشکرش زیر و زبر
بود درآن ملک سرداری حقیر
کرد شاه و لشکرش را او اسیر
شاه را کشت و سرش را پوست کند
این عمل شاهان عالم راست پند
رفت شاه و لشکر و اهل و عیال
ماند اندر گردن شه آن وبال
گر نکردی ظلم ویران کی شدی
عاقبت در نار سوزان کی شدی
گر شنودی او سخن سلطان شدی
در ممالک صاحب فرمان شدی
حق از او راضی بُدی و خلق هم
پیش شیخ دین نگشتی متّهم
چون سخن نشنید سر بر باد داد
خود ترا این پند از من باد یاد
هرکه زو آید جفا بیند جفا
درگذر از ظلم تا یابی صفا
پادشاه و میر و قاضی و بزرگ
هست قدر برّه ایشان را چو گرگ
مال مسکینان حلال خود کنند
باعث نقص و وبال خود کنند
دان رعیّت برّه و ایشان چو گرگ
دین خود را هیچ کردندی چو ترک
دین ترکان ظلم باشد در جهان
واقفند از این سخن کارآگهان
بعد از این آیند ترکان در جهان
آید این عطّار از ایشان در فغان
بعد من بینند از ترکان عذاب
عالم از ترکان شود یکسر خراب
برندارد سلطنت شان در جهان
عاقبت ویران شودشان خانمان
هرکه او عادل بود سلطان شود
همره عطّار جاویدان شود
هست سلطان آنکه سلطانی کند
با رعیّت حکم انسانی کند
هرکه او عادل بود سرور بود
همره او خواجهٔ قنبر بود
عدل باشد کار انسان ای پسر
نی کزو باشد جهانی در ضرر
عدل کن ای تو غریب این جهان
پیشتر ز آنکه برندت بینشان
عدل کن چون پنج روزت مهلت است
گر کنی عدل آن کمال حکت است
عدل کن با شهسوار روح و تن
تا شود ملک جهان او را وطن
عدل کن تا کفر بگریزد ز تو
مالک دوزخ بیاویزد ز تو
عدل کن باری مشو مغرور جاه
تا شوی در هر دوعالم پادشاه
عدل کن مثل نبیّ المرسلین
تا که باشی همنشین حور عین
عدل کن کین عدل تاج و ملک تست
جای شاهان جهان در فلک تست
عدل کن تا تاج ماند بر سرت
جام آزادی دهند از کوثرت
عدل کن تا شاه مصر جان شوی
همچو یوسف باز باکنعان شوی
عدل کن تا تو سلیمانی کنی
همچو اسکندر تو سلطانی کنی
عدل کن تا کشتی نوحت دهند
همچو ابراهیم مفتوحت دهند
عدل کن تا مصطفی خم خواندت
مرتضی در پیش خود بنشاندت
عدل کن تا من خلیفه دانمت
عاقبت نیکو صحیفه دانمت
عدل کن تا عدل بینی از خدا
رو بعدل اولیا کن التجا
عدل کن گر ذوق داری حور عین
ایستاده خودبعدلت این زمین
عدل کن تا پاسبان دین شوی
شادگردی گر تو عدل آئین شوی
عدل کن تا بر جهان سروری
ورنه در ملک جهانی بی سری
عدل کن تا شاه ترکستان شوی
والی ملک همه ایران شوی
عدل کن تا ملک آبادان شود
روح پیغمبر ز تو شادان شود
عدل کن تا راه یابی پیش حقّ
رو بدان از مظهر من این سبق
عدل کن در عدل کام دل ستان
تا دمد در جنّتت صد بوستان
هرکه عادل گشت پر انوار شد
بر طریق خواجه عطّار شد
هرکه عادل گشت او مردانه شد
او ز مذهبهای بد بیگانه شد
من ز عدل خواجهام عادل شدم
در علوم دین حق کامل شدم
من زعدل خواجهٔ خود بندهام
شادی جان را بجانان زندهام
من غلام قنبر و فیروزیام
مقبلم بخت و سعادت روزیام
در کتاب من خوش آمد کم بود
این کتابم در یقین محکم بود
دان خوش آمد گفتن از ترس و طمع
من نترسم وز طمع جویم ورع
این کتاب من بود گنج فتوح
میکند آگاهت از کشتی نوح
جهد کن تا مظهرم آری بکف
واندر آن برخوان تو سرّ من عرف
مظهر من نور حیدر آمده
همچو خورشیدی منوّر آمده
مظهرم پنهان بود از چشم غیر
بعد من آید برون آخر بسیر
سیر او باشد بملک اولیا
رو تو او را میطلب در ملک ما
در زمان آخرین یابد ظهور
بخشد او اهل معانی را حضور
جاه و ملک و مال را نبود مجال
پیش درویشان دین با ذوق و حال
ذوق و حال ما درونها سوخته
خرقهٔ مستان خود بردوخته
در درون جبّهاش الله بین
خود باو منصور راهمراه بین
هرکه عادل گشت اومنصور شد
دین و دنیایش همه معمور شد
عدل باشد نور عاشق در وصال
عدل باشد نزد نااهلان وبال
من بعقل خود شناسم عدل را
تو بظلم و جهل کردی اقتدا
اقتدای من به حیّ لاینام
اقتدای تو بظلم و جور عام
شمعها بینم بعدل افروخته
وز شعاعش جسم ظالم سوخته
هرکه دارد عدل ایمان زآن اوست
پرتو خورشید در ایوان اوست
هرکه دارد عدل او محمود شد
در دوعالم مقصد و مقصود شد
هر که دارد عدل او مرد خداست
دایماً با یاد حقّ اندر دعاست
هر که دارد عدل جام هم اوست
در حقیقت عیسی مریم هم اوست
عیسی مریم بعادل همنشین
مصطفا دارد باو همّت یقین
مرتضایش فتح و نصرت آمده
اولیایش مانع ظلمت شده
هرکه عادل گشت چون خورشید تافت
او بهشت عدن را بیشک بیافت
هرچه خواهی کن ترا کردم بحل
لیک عدلت کن بخطّ خود سجل
عدل پیش مصطفا و آل اوست
در معانی همچو روی او نکوست
عدل پیش مصطفی و آل اوست
خوی عادل همچو روی او نکوست
همچو آل مصطفی تو عدل کن
پیرو ایشان تو باشی بی سخن
رو تو فعل غیر را در خود مبین
زآنکه هست این فعل شیطان لعین
بگذر از غیر و براه او خرام
تا نگردی در جهان رسوا چو عام
عام باشد خود بشیطان همنشین
او ندارد در شریعت هیچ دین
خاص او خود علم دین آئین بود
علم آن دان کز برای دین بود
گر بدانی علم عطّار ای پسر
کی ترا دیگر بود پروای سر
علم اسرار و معانیّ کلام
پیش عطّار است جمله والسّلام
گر بدانی حالت عطّار را
تو بدانی اصل و حال و کار را
گر طریق عدل را ورزی نکو
مصطفی آخر بگیرد دست تو
چون توئی عطّار مسکین را طبیب
دست ما و دامن تو یا حبیب
خود طبیب درد بیماران توئی
دردهم هست از تو و درمان توئی
خلق را ظالم ز دینت دور کرد
ظلم ظالم خود مرا رنجور کرد
درد دارم من ز دست ظالمان
چون از ایشان نیست دین اندر امان
درد دارم من ز ظلم بد بسی
لیک گفتن می نیارم باکسی
بوذر غفّار چون در نار رفت
نار پیش نور او گلزار رفت
هرکه او را ظلم نبود بوذر است
او بجان و دل محبّ حیدر است
رو چو سلمان خدمت شاهی بکن
یا چو بوذر توشهٔ راهی بکن
اوست سلطانی که عادل نام اوست
کوس سلطانی جان بر بام اوست
هر که دارد ظلم حق دان دشمنش
طوق لعنت باشد اندر گردنش
من زعدلت طوق دارم صد هزار
گردنم ز آن منّت اندر زیر بار
من گنه کارم خدا را عفو کن
مکرما وجور ما را عفو کن
من گنه کارم ز ذکر و ورد خویش
شرمسارم من بسی از کرد خویش
من گرفتارم بجور روزگار
یا الهی بنده را بیرون بیار
من گنه کارم در این دنیای دون
کرده چون دنیا مرا خوار و زبون
من گنه کارم چو از کردار خود
ماندهام شرمنده از گفتار خود
من گنه کارم ز قید این جهان
یا کریم از قید ما را وارهان
من گنه کارم ولی عفو آن تست
جمله جان عارفان بریان تست
من گنه کارم به پیشت ای رحیم
رحمتی بر جان عطّار ای کریم
عکس رخسارش چو مهر خاوری
همچو اویی مادر گیتی نزاد
خاطر خلقان ز عدلش بود شاد
گرچه کودک بود شاه ملک جم
بود ز آثار بزرگی محترم
خود بزرگان و اکابر صد هزار
بهر دیدارش بعالم بیقرار
جملهٔ خلقان ز فیضش بهرهمند
عارفان بوده ز زلفش درکمند
بود ابوالقاسم ورا اسم شریف
بود اندر تازگی چون گل لطیف
چند گاهی بود او با عدل وداد
پس بدست او وزیری اوفتاد
من بعصرش گوشهای خوش داشتم
غیر حق را پیش خود نگذاشتم
منع شاهان از بدی کردی همو
تاج شاهان را ربودی همچو گو
خلقی آسوده بعصرش همچو من
ظلم را پیشش نبوده خود سخن
من بعصر او حضوری داشتم
تخم عصرش را بمظهر کاشتم
مظهرم در عصر او ختم الکتاب
رو کتاب آخرین دریاب یاب
زآنکه آخر معنی اوّل بود
در شریعت کامل و اکمل بود
در دم آخر بمظهر دم زنم
و از ولای آل حیدر دم زنم
غیر این دم خود مرا نبود دمی
ریش و دردم را بود او مرهمی
ریشها دارم ز دشمن صد هزار
لیک مرهم نیز دارم بیشمار
مرهم من حیدر و اولاد اوست
لاجرم این ریش و زخم من نکوست
مظهرم باشد ترا امن و امان
لیک پنهان دار او را از بدان
مظهرم دارد هزاران بحر درّ
رو تو جیب معرفت را کن تو پُر
مظهرم باشد نهفته از بدان
بلکه او گردد زچشم بد نهان
از بدان در امن باشد مظهرم
شیخ من بسیار خوانده جوهرم
هست مقصودم از این گفتن بتو
تابدانی سرّ اسرارش نکو
روز و شب آن شاه را دنبال بود
گفت او ترغیب جاه و مال بود
متّفق گشتند با او مردمان
شاه هم بر تافت از عدلش عنان
شه بایشان داد حکم و داوری
کار ایشان بود ظلم و کافری
شیخ خرقانی از آن آگاه شد
خاطرش با درد و غم همراه شد
روز دیگر چون امیران آمدند
پیش شیخ دین دلیران آمدند
بانگ بر زد گفت کای جمع کثیر
عاقبت گردید در محنت اسیر
خود بترسید از خدا و قهر او
هست مردم خلق و عالم شهر او
عالم وآدم همه او آفرید
آسمان را با زمین کرد او پدید
هرچه از هستیست جمله هست ازوست
غیر این معنی همه رنگست و بوست
خود شما خواهید ملک وبندهاش
خود بخاک و خون کنید افکندهاش
زو بترسید و جلال و قهر او
ورنه آویزد شما را از گلو
قهر او ملک جهانی کشته است
چرخ هم از هیبتش سرگشته است
هرکه با خلقان بظلم آمد برون
عاقبت گردد ز قهرش سرنگون
ترک ظلم و جور و بیدادی کنید
وز عدالت فکر آزادی کنید
گر شما از ظلم میدارید امید
بیخ عمر خویشتن را میبرید
چون شنیدند این سخن از شیخ دین
جمله ترک ظلم کردند از یقین
چند گاهی چون برآمد زین سخن
باز نو کردند آن ظلم کهن
باز چون بشنید شیخ آن حال را
گفت از کف میدهید اقبال را
گشت دولتشان نکو چون بَدبُدند
همچو مست خمرایشان بیخودند
خلق را از ظلم سرگردان کنید
خانهٔ خود را از آن ویران کنید
بازکردند آن نصیحت را قبول
لیک میکردند دلها را ملول
شیخ چون دانست آن کار وهنر
گفت با ایشان نمیگویم دگر
دان که اوّل ملکشان گردد خراب
جمله را خواهد شدن دلها کباب
چون نگشتند از نصیحت رهنمون
دانکه خواهد گشت دولتشان نگون
خلق وملک و شاه سرگردان شوند
عاقبت از ظلم و کین ویران شوند
چون شنیدند این وزیران آمدند
باز پیش شیخ میران آمدند
شیخ با ایشان ازین معنی نگفت
قهر حق را دم نزد ز ایشان نهفت
جمله گفتند ای امین و مقتدا
در شریعت در طریقت پیشوا
رفته است این شاه ما از ره تمام
پیش ما این ظلم نبود والسلام
پیش شه گفتند جمعی بر ملا
اندرین معنی نباشد جرم ما
شیخ چون بشنید آمد پیش شاه
کرد آن شهزاده باغی را پناه
شیخ دین را راه پیش خود نداد
شیخ گفتا یا الهی از تو داد
بشنوی تو نالههای مرد و زن
از سر ظالم بقهرت پوست کن
بعد از آن آن شیخ از ملکش برفت
قطب حق از ملک آن سرکش برفت
شه رعیّت را بصد تهمت بسوخت
خلق را از آتش محنت بسوخت
زر بسی بگرفت و بس لشگر کشید
سوی ملک دیگران خنجر کشید
او برفت و ملکت عالم گرفت
مال مسکینان هم او بیغم گرفت
چون کمالی یافت در ظلم آن پسر
گشت با او لشکرش زیر و زبر
بود درآن ملک سرداری حقیر
کرد شاه و لشکرش را او اسیر
شاه را کشت و سرش را پوست کند
این عمل شاهان عالم راست پند
رفت شاه و لشکر و اهل و عیال
ماند اندر گردن شه آن وبال
گر نکردی ظلم ویران کی شدی
عاقبت در نار سوزان کی شدی
گر شنودی او سخن سلطان شدی
در ممالک صاحب فرمان شدی
حق از او راضی بُدی و خلق هم
پیش شیخ دین نگشتی متّهم
چون سخن نشنید سر بر باد داد
خود ترا این پند از من باد یاد
هرکه زو آید جفا بیند جفا
درگذر از ظلم تا یابی صفا
پادشاه و میر و قاضی و بزرگ
هست قدر برّه ایشان را چو گرگ
مال مسکینان حلال خود کنند
باعث نقص و وبال خود کنند
دان رعیّت برّه و ایشان چو گرگ
دین خود را هیچ کردندی چو ترک
دین ترکان ظلم باشد در جهان
واقفند از این سخن کارآگهان
بعد از این آیند ترکان در جهان
آید این عطّار از ایشان در فغان
بعد من بینند از ترکان عذاب
عالم از ترکان شود یکسر خراب
برندارد سلطنت شان در جهان
عاقبت ویران شودشان خانمان
هرکه او عادل بود سلطان شود
همره عطّار جاویدان شود
هست سلطان آنکه سلطانی کند
با رعیّت حکم انسانی کند
هرکه او عادل بود سرور بود
همره او خواجهٔ قنبر بود
عدل باشد کار انسان ای پسر
نی کزو باشد جهانی در ضرر
عدل کن ای تو غریب این جهان
پیشتر ز آنکه برندت بینشان
عدل کن چون پنج روزت مهلت است
گر کنی عدل آن کمال حکت است
عدل کن با شهسوار روح و تن
تا شود ملک جهان او را وطن
عدل کن تا کفر بگریزد ز تو
مالک دوزخ بیاویزد ز تو
عدل کن باری مشو مغرور جاه
تا شوی در هر دوعالم پادشاه
عدل کن مثل نبیّ المرسلین
تا که باشی همنشین حور عین
عدل کن کین عدل تاج و ملک تست
جای شاهان جهان در فلک تست
عدل کن تا تاج ماند بر سرت
جام آزادی دهند از کوثرت
عدل کن تا شاه مصر جان شوی
همچو یوسف باز باکنعان شوی
عدل کن تا تو سلیمانی کنی
همچو اسکندر تو سلطانی کنی
عدل کن تا کشتی نوحت دهند
همچو ابراهیم مفتوحت دهند
عدل کن تا مصطفی خم خواندت
مرتضی در پیش خود بنشاندت
عدل کن تا من خلیفه دانمت
عاقبت نیکو صحیفه دانمت
عدل کن تا عدل بینی از خدا
رو بعدل اولیا کن التجا
عدل کن گر ذوق داری حور عین
ایستاده خودبعدلت این زمین
عدل کن تا پاسبان دین شوی
شادگردی گر تو عدل آئین شوی
عدل کن تا بر جهان سروری
ورنه در ملک جهانی بی سری
عدل کن تا شاه ترکستان شوی
والی ملک همه ایران شوی
عدل کن تا ملک آبادان شود
روح پیغمبر ز تو شادان شود
عدل کن تا راه یابی پیش حقّ
رو بدان از مظهر من این سبق
عدل کن در عدل کام دل ستان
تا دمد در جنّتت صد بوستان
هرکه عادل گشت پر انوار شد
بر طریق خواجه عطّار شد
هرکه عادل گشت او مردانه شد
او ز مذهبهای بد بیگانه شد
من ز عدل خواجهام عادل شدم
در علوم دین حق کامل شدم
من زعدل خواجهٔ خود بندهام
شادی جان را بجانان زندهام
من غلام قنبر و فیروزیام
مقبلم بخت و سعادت روزیام
در کتاب من خوش آمد کم بود
این کتابم در یقین محکم بود
دان خوش آمد گفتن از ترس و طمع
من نترسم وز طمع جویم ورع
این کتاب من بود گنج فتوح
میکند آگاهت از کشتی نوح
جهد کن تا مظهرم آری بکف
واندر آن برخوان تو سرّ من عرف
مظهر من نور حیدر آمده
همچو خورشیدی منوّر آمده
مظهرم پنهان بود از چشم غیر
بعد من آید برون آخر بسیر
سیر او باشد بملک اولیا
رو تو او را میطلب در ملک ما
در زمان آخرین یابد ظهور
بخشد او اهل معانی را حضور
جاه و ملک و مال را نبود مجال
پیش درویشان دین با ذوق و حال
ذوق و حال ما درونها سوخته
خرقهٔ مستان خود بردوخته
در درون جبّهاش الله بین
خود باو منصور راهمراه بین
هرکه عادل گشت اومنصور شد
دین و دنیایش همه معمور شد
عدل باشد نور عاشق در وصال
عدل باشد نزد نااهلان وبال
من بعقل خود شناسم عدل را
تو بظلم و جهل کردی اقتدا
اقتدای من به حیّ لاینام
اقتدای تو بظلم و جور عام
شمعها بینم بعدل افروخته
وز شعاعش جسم ظالم سوخته
هرکه دارد عدل ایمان زآن اوست
پرتو خورشید در ایوان اوست
هرکه دارد عدل او محمود شد
در دوعالم مقصد و مقصود شد
هر که دارد عدل او مرد خداست
دایماً با یاد حقّ اندر دعاست
هر که دارد عدل جام هم اوست
در حقیقت عیسی مریم هم اوست
عیسی مریم بعادل همنشین
مصطفا دارد باو همّت یقین
مرتضایش فتح و نصرت آمده
اولیایش مانع ظلمت شده
هرکه عادل گشت چون خورشید تافت
او بهشت عدن را بیشک بیافت
هرچه خواهی کن ترا کردم بحل
لیک عدلت کن بخطّ خود سجل
عدل پیش مصطفا و آل اوست
در معانی همچو روی او نکوست
عدل پیش مصطفی و آل اوست
خوی عادل همچو روی او نکوست
همچو آل مصطفی تو عدل کن
پیرو ایشان تو باشی بی سخن
رو تو فعل غیر را در خود مبین
زآنکه هست این فعل شیطان لعین
بگذر از غیر و براه او خرام
تا نگردی در جهان رسوا چو عام
عام باشد خود بشیطان همنشین
او ندارد در شریعت هیچ دین
خاص او خود علم دین آئین بود
علم آن دان کز برای دین بود
گر بدانی علم عطّار ای پسر
کی ترا دیگر بود پروای سر
علم اسرار و معانیّ کلام
پیش عطّار است جمله والسّلام
گر بدانی حالت عطّار را
تو بدانی اصل و حال و کار را
گر طریق عدل را ورزی نکو
مصطفی آخر بگیرد دست تو
چون توئی عطّار مسکین را طبیب
دست ما و دامن تو یا حبیب
خود طبیب درد بیماران توئی
دردهم هست از تو و درمان توئی
خلق را ظالم ز دینت دور کرد
ظلم ظالم خود مرا رنجور کرد
درد دارم من ز دست ظالمان
چون از ایشان نیست دین اندر امان
درد دارم من ز ظلم بد بسی
لیک گفتن می نیارم باکسی
بوذر غفّار چون در نار رفت
نار پیش نور او گلزار رفت
هرکه او را ظلم نبود بوذر است
او بجان و دل محبّ حیدر است
رو چو سلمان خدمت شاهی بکن
یا چو بوذر توشهٔ راهی بکن
اوست سلطانی که عادل نام اوست
کوس سلطانی جان بر بام اوست
هر که دارد ظلم حق دان دشمنش
طوق لعنت باشد اندر گردنش
من زعدلت طوق دارم صد هزار
گردنم ز آن منّت اندر زیر بار
من گنه کارم خدا را عفو کن
مکرما وجور ما را عفو کن
من گنه کارم ز ذکر و ورد خویش
شرمسارم من بسی از کرد خویش
من گرفتارم بجور روزگار
یا الهی بنده را بیرون بیار
من گنه کارم در این دنیای دون
کرده چون دنیا مرا خوار و زبون
من گنه کارم چو از کردار خود
ماندهام شرمنده از گفتار خود
من گنه کارم ز قید این جهان
یا کریم از قید ما را وارهان
من گنه کارم ولی عفو آن تست
جمله جان عارفان بریان تست
من گنه کارم به پیشت ای رحیم
رحمتی بر جان عطّار ای کریم
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در مذهب غیبت نمودن و اندیشۀ آن، و مجلس گفتن شیخ شبلی و سؤال سائل و جواب دادن شیخ او را و تنبیه شدن شیخ از آن
بود شبلی را ریاضت در جهان
بر طریق اولیای آن زمان
نامه زهد و عبادت داشت او
سنت احمد فرو نگذاشت او
بود او رادش همه ذکر الاه
بود اندر ملک معنی پیر راه
گاهگاهی مجلسی میداشت او
دانهٔ عرفان بمعنی کاشت او
خلق بسیاری مرید او شدند
همچو چشمه جانب آن جوشدند
شیخ یک روزی بمجلس رفته بود
او بمردم در سخاوت گفته بود
اندر آن مجلس یکی قد کرد راست
او ز شیخ راه حق چیزی بخواست
شیخ را در خاطر آمد این نخست
گو بود مرد جوان و تن درست
آن تواند کسب کردن در جهان
خود سؤالش نیک نبود این زمان
این مذلت را چرا بر خود نهاد
او مگر از گفت خود آمد بیاد
شیخ با او گفت خود بنشین ز پای
حاجتت را خود روا سازد خدای
چون بخانه رفت شیخ و کرد خواب
دید در خواب اندر آن شب بیحجاب
یک طبق در پیش او سرپوش داشت
گفت درویشی و آن را گوش داشت
کی تو شیخ دهر این را نوش کن
آنچه پختی نوش و پس خاموش کن
چونکه سر پوشش از آن سر برگرفت
شیخ از آن حالت چو آتش در گرفت
دید سائل را که مرده در طبق
حیرتش رو داد آخر زین سبق
گفت با آنکس که این آورده بود
خود مرا کی رغبت این مرده بود
من نخوردم در همه عمر ای امین
لحم مرده از کجا بود این چنین
گفت دی اندر میان مردمان
لحم مرده خوردی و کردی نهان
گفت با خود شیخ دی این مرد را
کرده بودی غیبتی تو در خلا
تا باو لطفی نکردی غیر از این
لقمهٔ تو این زمان باشد چنین
خورد تو این باشد و کرد آنچنان
بوی جنّت خود نیابی در جهان
شیخ از آن هیبت زخود بیزار شد
زین معانی واقف اسرار شد
رفت از خانه برون از بهر او
شد روان هر سو به گرد شهر او
دید او را بر لب دجله حزین
یک دو ترّه پیش او بُد بر زمین
آب میآورد ترّه پیش او
میگرفت آن ترّه را از آب جو
قوت خود کرده ز ترّه در جهان
تا نیابد انفعال از این و آن
شیخ چون استاد پیشش یک دمی
سر برآورد ونگه کردش همی
گفت ای شیخ زمانه توبه کن
غیبت سرگشتگان دیگر مکن
آنچه دی اندیشه کردی بهرما
توبه کن تا خود دهد حقت عطا
بعد ازین تو یقبل التّوبه بدان
عن عباده از کلام حق بخوان
شیخ گفتا توبه کردم این زمان
عفو فرما جرم ما را ای جوان
عفو کرد او جرم را از شیخ دین
خود نیفکند آن سخن را بر زمین
گفت باید خویش را آگاه داشت
در همه دلها بمعنی راه داشت
تو مکن غیبت که یابی محنتی
بلکه در خاطر نیاری غیبتی
ای برادر فکر کار خویش کن
درّ معنی را نثار خویش کن
با همه کس باطن خود نیک دار
غیبت دانا مکن تو اختیار
ای پسر از خفتن و خوردن گذر
تا به جنّت بر تو بگشایند در
تا شوی در باب جنّت راهبر
پی در این معنی به کوی شاه بر
باب جنّت غیر حیدر نیست کس
یا امیر این دم بفریادم برس
زآنکه جنّت را توئی آن باب خیر
میکنی در عالم معنی تو سیر
گر توئی مولای حیدر درجهان
توبه کن از غیبت و عیب کسان
ای برادر تو زغیبت در گذر
تا نبینی در دو عالم صد ضرر
هر که او غیبت کند عطّار را
میخورد لحم ددو مردار را
من سخن از دانش او گفتهام
در چنین راهی نه به او رفتهام
رو تو راه دیگران را پیش گیر
وانگهی شیطان ملعون خویش گیر
گر تو این دم راه شیطانی روی
خود یقین میدان که شیطانی شوی
بر طریق اولیای آن زمان
نامه زهد و عبادت داشت او
سنت احمد فرو نگذاشت او
بود او رادش همه ذکر الاه
بود اندر ملک معنی پیر راه
گاهگاهی مجلسی میداشت او
دانهٔ عرفان بمعنی کاشت او
خلق بسیاری مرید او شدند
همچو چشمه جانب آن جوشدند
شیخ یک روزی بمجلس رفته بود
او بمردم در سخاوت گفته بود
اندر آن مجلس یکی قد کرد راست
او ز شیخ راه حق چیزی بخواست
شیخ را در خاطر آمد این نخست
گو بود مرد جوان و تن درست
آن تواند کسب کردن در جهان
خود سؤالش نیک نبود این زمان
این مذلت را چرا بر خود نهاد
او مگر از گفت خود آمد بیاد
شیخ با او گفت خود بنشین ز پای
حاجتت را خود روا سازد خدای
چون بخانه رفت شیخ و کرد خواب
دید در خواب اندر آن شب بیحجاب
یک طبق در پیش او سرپوش داشت
گفت درویشی و آن را گوش داشت
کی تو شیخ دهر این را نوش کن
آنچه پختی نوش و پس خاموش کن
چونکه سر پوشش از آن سر برگرفت
شیخ از آن حالت چو آتش در گرفت
دید سائل را که مرده در طبق
حیرتش رو داد آخر زین سبق
گفت با آنکس که این آورده بود
خود مرا کی رغبت این مرده بود
من نخوردم در همه عمر ای امین
لحم مرده از کجا بود این چنین
گفت دی اندر میان مردمان
لحم مرده خوردی و کردی نهان
گفت با خود شیخ دی این مرد را
کرده بودی غیبتی تو در خلا
تا باو لطفی نکردی غیر از این
لقمهٔ تو این زمان باشد چنین
خورد تو این باشد و کرد آنچنان
بوی جنّت خود نیابی در جهان
شیخ از آن هیبت زخود بیزار شد
زین معانی واقف اسرار شد
رفت از خانه برون از بهر او
شد روان هر سو به گرد شهر او
دید او را بر لب دجله حزین
یک دو ترّه پیش او بُد بر زمین
آب میآورد ترّه پیش او
میگرفت آن ترّه را از آب جو
قوت خود کرده ز ترّه در جهان
تا نیابد انفعال از این و آن
شیخ چون استاد پیشش یک دمی
سر برآورد ونگه کردش همی
گفت ای شیخ زمانه توبه کن
غیبت سرگشتگان دیگر مکن
آنچه دی اندیشه کردی بهرما
توبه کن تا خود دهد حقت عطا
بعد ازین تو یقبل التّوبه بدان
عن عباده از کلام حق بخوان
شیخ گفتا توبه کردم این زمان
عفو فرما جرم ما را ای جوان
عفو کرد او جرم را از شیخ دین
خود نیفکند آن سخن را بر زمین
گفت باید خویش را آگاه داشت
در همه دلها بمعنی راه داشت
تو مکن غیبت که یابی محنتی
بلکه در خاطر نیاری غیبتی
ای برادر فکر کار خویش کن
درّ معنی را نثار خویش کن
با همه کس باطن خود نیک دار
غیبت دانا مکن تو اختیار
ای پسر از خفتن و خوردن گذر
تا به جنّت بر تو بگشایند در
تا شوی در باب جنّت راهبر
پی در این معنی به کوی شاه بر
باب جنّت غیر حیدر نیست کس
یا امیر این دم بفریادم برس
زآنکه جنّت را توئی آن باب خیر
میکنی در عالم معنی تو سیر
گر توئی مولای حیدر درجهان
توبه کن از غیبت و عیب کسان
ای برادر تو زغیبت در گذر
تا نبینی در دو عالم صد ضرر
هر که او غیبت کند عطّار را
میخورد لحم ددو مردار را
من سخن از دانش او گفتهام
در چنین راهی نه به او رفتهام
رو تو راه دیگران را پیش گیر
وانگهی شیطان ملعون خویش گیر
گر تو این دم راه شیطانی روی
خود یقین میدان که شیطانی شوی
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
تنبیه بحال کسانی که در عمل قاصرند و مردم را بدان فرمایند، و مناظرۀ شیخ شبلی، و شیخ ابوالحسن نوری قدس سرهما
بازهم نقلی ز شبلی گویمت
بر کنار بحر معنی جویمت
بود در بغداد عالی مسجدی
واندران مسجد نشسته عابدی
کامل و دانا بُد و پرهیزکار
علم معنی بود او را برقرار
گفت با شبلی که ای شیخ نکو
خیز وبهر عاشقان وعظی بگو
بر سر منبر نصیحت کن بخلق
زآنکه باشد حیلهشان در زیر دلق
گویشان خود را بحق دارید راست
کو درون جبّه همراه شماست
گر کنی آن بد بدی آید بتو
ور کنی نیکی تو یابی نیک ازو
چون شنید این رمز را شیخ کبار
رفت بر بالای منبر بی قرار
تادهد پند و نصیحت خلق را
افکند از بر ریائی دلق را
ترک زرّاقی وسالوسی کنند
تن ز مذهبهای نسناسی زنند
چون بمنبر رفت شیخ اوستاد
او قیامت را بیاد خلق داد
خلق را از هیبتش ترساند او
دست خود بر عارفان افشاند او
گفت دل را بازبانت راست کن
بعد از آن خود راز حق درخواست کن
ظاهر و باطن ز ناحق دور دان
غیر این معنی ندارم با تو کار
جمع خلقان شیخ را منظور بود
غافل ازمعنی طور ونور بود
ناگهی چشمش بنوری افتاد
که بر او کردی سلام آن پاکزاد
چون شنید از شیخ نوری او سلام
پس علیکش گفت شیخ خوش کلام
نوریش گفتا که ای شیخ کبیر
تو نداری اندرین دنیا نظیر
علم تو باشد کلامی بانظام
لیک علمت را ندانی تو مقام
حق نباشد راضی از علم کسی
کو نیارد در عمل آنرا بسی
افتد آخر او به گرداب اجل
گر نکرده او بعلم خود عمل
آن اجل او را برد در قعر چاه
او نیابد هیچ جا آخر پناه
گر عمل داری درین علمی تو نیک
ور عمل نبود ترا بگریز لیک
زود از این منبر فرودآ ای سلیم
تا بیابی ملک جنات النعیم
چون شنید این نکته را شبلی زوی
او وجود خویشتن را کرد طی
آنچه او فرمود اندر خود بیافت
پس فرود آمد ز خلقان روی تافت
او از آن منبر فرود آمد چو باد
رو بسوی خانهٔ ویران نهاد
رفت و از خانه نیامد او برون
چار ماه متّصل میخورد خون
بُد غذای او همه خون جگر
او سیاست را نمیدانی مگر
هر که بر منبر سخنگو گشته است
در سخن گر جمله نیکو گشته است
چون بدانست او سخن را و بگفت
زآنکه این سرّیست اندر جان نهفت
ورندارد خود چه باشد حال او
خلق کی پندی برند از قال او
هرکه نی از خلق و از خود رسته است
بروی ابواب معانی بسته است
واعظی باشد مقلّد این بدان
زینهار او را تو خود انسان مخوان
کرد واعظ چون فضولی ورد خود
کی به پند او بکار و کرد خود
زآنکه در علم و عمل کم کرده رو
پند دادن خلق را نبود نکو
تو برو خود را نصیحت کن چو من
تا دهندت جام معنی بیسخن
هستی خود را ز خود بردار تو
تا بدانی معنی اسرار تو
هیچ میدانی که منبر جای کیست
در جهان معرفت غوغای کیست
هیچ میدانی که گفته از کلام
چون نمیدانی چگویم والسّلام
مرتضی بر منبر او را پاک گفت
راه شرعش از خس و خاشاک رفت
چون کلام الله را معنی بخواند
غیر هفده تن به پیش او نماند
جمله رفتند و ازو رو تافتند
دین و اسلام دگر را یافتند
رو تو ای واعظ که چون ایشان نهٔ
تو بمعنی در مثال آن نهٔ
خود تو دم درکش که گردم میزنی
جسم وجان خویش بر هم میزنی
خویشتن سوزان بسان شمع کن
عشق و عرفان و معانی جمع کن
چون ترا گردد میسرّ این مقام
تو نیفتی همچو آن واعظ بدام
واعظان دارند دامی بهر خلق
تا درآویزند ایشان را بحلق
دام در حلقی که محکم کرد و بست
خوش حماری دید وزودش برنشست
کرد واعظ از حماقت در چهش
عاقبت گردید شیطان رهش
راه حق دیگر بود ای یار من
کنج خلوت با ریاضت کار من
گوشهٔ خلوت ز غیرش پاک کن
جامهٔ صورت ز معنی چاک کن
خوش درآ در کنج خلوت خانهای
رو بچین از خرمن من دانهای
تا خلاصی یابی از این دام تن
پس شود خوشگو زبانت در سخن
از سجن پرّیدهام تا لامکان
پیش حق دارم بمعنی آشیان
کن تو مرغ معنیت پرّان چو من
تا بکی مانی درین زندان تن
هرکه از تن دور شد او نور یافت
همچو موسی جای خود بر طور یافت
همچو عاشق باش واصل ای پسر
کاروان رفتند و میپرسی خبر
ای بمانده از ره و از کاروان
زار مانده در بیابان جهان
بی کس و بی یار و بی خویش و تبار
اندر این زندان فتاده سوگوار
عاقبت راه فنا باید گرفت
توشهٔ ملک بقا باید گرفت
چون نداری هیچ هیچی ای پسر
چند گویم من بتو ای بیخبر
رو ز خودآگاه شو چون پیر راه
تا بود همراه تو سرّ الاه
گر شوی عاشق بمعنی زندهای
پیش محبوب حقیقی بندهای
رو تو معنی دان شو و از غیر بُر
تا بیابی جام وحدت را تو پر
هرکه یک قطره ز جام او چشید
بیشکی او روی جانان را بدید
دیگرت با وعظ گفتن کار نیست
چون ترا اندر نظر اغیار نیست
گر تو دانائی بدان عطّار را
تو بخوان از مظهرش اسرار را
تا شوی دانا تو درعلم تمام
اصل این معنی همین دان والسلام
بر کنار بحر معنی جویمت
بود در بغداد عالی مسجدی
واندران مسجد نشسته عابدی
کامل و دانا بُد و پرهیزکار
علم معنی بود او را برقرار
گفت با شبلی که ای شیخ نکو
خیز وبهر عاشقان وعظی بگو
بر سر منبر نصیحت کن بخلق
زآنکه باشد حیلهشان در زیر دلق
گویشان خود را بحق دارید راست
کو درون جبّه همراه شماست
گر کنی آن بد بدی آید بتو
ور کنی نیکی تو یابی نیک ازو
چون شنید این رمز را شیخ کبار
رفت بر بالای منبر بی قرار
تادهد پند و نصیحت خلق را
افکند از بر ریائی دلق را
ترک زرّاقی وسالوسی کنند
تن ز مذهبهای نسناسی زنند
چون بمنبر رفت شیخ اوستاد
او قیامت را بیاد خلق داد
خلق را از هیبتش ترساند او
دست خود بر عارفان افشاند او
گفت دل را بازبانت راست کن
بعد از آن خود راز حق درخواست کن
ظاهر و باطن ز ناحق دور دان
غیر این معنی ندارم با تو کار
جمع خلقان شیخ را منظور بود
غافل ازمعنی طور ونور بود
ناگهی چشمش بنوری افتاد
که بر او کردی سلام آن پاکزاد
چون شنید از شیخ نوری او سلام
پس علیکش گفت شیخ خوش کلام
نوریش گفتا که ای شیخ کبیر
تو نداری اندرین دنیا نظیر
علم تو باشد کلامی بانظام
لیک علمت را ندانی تو مقام
حق نباشد راضی از علم کسی
کو نیارد در عمل آنرا بسی
افتد آخر او به گرداب اجل
گر نکرده او بعلم خود عمل
آن اجل او را برد در قعر چاه
او نیابد هیچ جا آخر پناه
گر عمل داری درین علمی تو نیک
ور عمل نبود ترا بگریز لیک
زود از این منبر فرودآ ای سلیم
تا بیابی ملک جنات النعیم
چون شنید این نکته را شبلی زوی
او وجود خویشتن را کرد طی
آنچه او فرمود اندر خود بیافت
پس فرود آمد ز خلقان روی تافت
او از آن منبر فرود آمد چو باد
رو بسوی خانهٔ ویران نهاد
رفت و از خانه نیامد او برون
چار ماه متّصل میخورد خون
بُد غذای او همه خون جگر
او سیاست را نمیدانی مگر
هر که بر منبر سخنگو گشته است
در سخن گر جمله نیکو گشته است
چون بدانست او سخن را و بگفت
زآنکه این سرّیست اندر جان نهفت
ورندارد خود چه باشد حال او
خلق کی پندی برند از قال او
هرکه نی از خلق و از خود رسته است
بروی ابواب معانی بسته است
واعظی باشد مقلّد این بدان
زینهار او را تو خود انسان مخوان
کرد واعظ چون فضولی ورد خود
کی به پند او بکار و کرد خود
زآنکه در علم و عمل کم کرده رو
پند دادن خلق را نبود نکو
تو برو خود را نصیحت کن چو من
تا دهندت جام معنی بیسخن
هستی خود را ز خود بردار تو
تا بدانی معنی اسرار تو
هیچ میدانی که منبر جای کیست
در جهان معرفت غوغای کیست
هیچ میدانی که گفته از کلام
چون نمیدانی چگویم والسّلام
مرتضی بر منبر او را پاک گفت
راه شرعش از خس و خاشاک رفت
چون کلام الله را معنی بخواند
غیر هفده تن به پیش او نماند
جمله رفتند و ازو رو تافتند
دین و اسلام دگر را یافتند
رو تو ای واعظ که چون ایشان نهٔ
تو بمعنی در مثال آن نهٔ
خود تو دم درکش که گردم میزنی
جسم وجان خویش بر هم میزنی
خویشتن سوزان بسان شمع کن
عشق و عرفان و معانی جمع کن
چون ترا گردد میسرّ این مقام
تو نیفتی همچو آن واعظ بدام
واعظان دارند دامی بهر خلق
تا درآویزند ایشان را بحلق
دام در حلقی که محکم کرد و بست
خوش حماری دید وزودش برنشست
کرد واعظ از حماقت در چهش
عاقبت گردید شیطان رهش
راه حق دیگر بود ای یار من
کنج خلوت با ریاضت کار من
گوشهٔ خلوت ز غیرش پاک کن
جامهٔ صورت ز معنی چاک کن
خوش درآ در کنج خلوت خانهای
رو بچین از خرمن من دانهای
تا خلاصی یابی از این دام تن
پس شود خوشگو زبانت در سخن
از سجن پرّیدهام تا لامکان
پیش حق دارم بمعنی آشیان
کن تو مرغ معنیت پرّان چو من
تا بکی مانی درین زندان تن
هرکه از تن دور شد او نور یافت
همچو موسی جای خود بر طور یافت
همچو عاشق باش واصل ای پسر
کاروان رفتند و میپرسی خبر
ای بمانده از ره و از کاروان
زار مانده در بیابان جهان
بی کس و بی یار و بی خویش و تبار
اندر این زندان فتاده سوگوار
عاقبت راه فنا باید گرفت
توشهٔ ملک بقا باید گرفت
چون نداری هیچ هیچی ای پسر
چند گویم من بتو ای بیخبر
رو ز خودآگاه شو چون پیر راه
تا بود همراه تو سرّ الاه
گر شوی عاشق بمعنی زندهای
پیش محبوب حقیقی بندهای
رو تو معنی دان شو و از غیر بُر
تا بیابی جام وحدت را تو پر
هرکه یک قطره ز جام او چشید
بیشکی او روی جانان را بدید
دیگرت با وعظ گفتن کار نیست
چون ترا اندر نظر اغیار نیست
گر تو دانائی بدان عطّار را
تو بخوان از مظهرش اسرار را
تا شوی دانا تو درعلم تمام
اصل این معنی همین دان والسلام
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
تمثیل در رعایت ادب نمودن، و از عبادت و معرفت غافل نبودن، و مغرور نبودن بطاعت، و تقصیر نمودن در طلب، و تنبیه نمودن حضرت امام جعفر صادق علیه السلام شیخ داود طائی را برعایت ادب
بشنو از گفتار فرزند نبی
آنکه از جان بوده پیوند نبی
آن امامی کو بحقّ این راه رفت
از جهان او با دل آگاه رفت
آن امامی کو چو جدّش پاک بود
کی چو بابش خود ز دشمن باک بود
آن امامی کو زجدّ میراث یافت
علم باطن روی خود از غیر تافت
آنکه او را من همی دانم امام
غیر مهر او ندانم والسلام
در ولایت معنی اسرار داشت
در هدایت جان هشت و چار داشت
جعفر صادق امام خاص و عام
مقتدای خلق و معنی کلام
دایم آن سلطان دین در خانه بود
کز درش خلق جهان بیگانه بود
یک شبی داود دید انوار او
موج میزد بحر دل ز اسرار او
یک شبی داود طائی پیر راه
آستان بوسید و آمد پیش شاه
کرد او چون بر امام دین سلام
گفت ای در دین احمد بانظام
چون توئی هادی ارباب قبول
باب تو شاه است و جدّ تو رسول
تو مرا ای بحر عرفان پند ده
بر دلم از پند خودپیوند ده
شاه گفتش ای سلیمان زمین
علم شرعت هست در زیر نگین
زاهد وقتی ودولت باشدت
خود به پند من چه حاجت باشدت
گفت داودش که ای نور قمر
خواهم از نخل ولایت یک ثمر
پس امام دین بگفتش این جواب
من همی ترسم در آخر از عذاب
زآنکه فرموده است جدّم مصطفی
آن نبیّ خاص و محبوب خدا
گر تو بی من رهروی در گلخنی
بلکه اندر این نسب دور از منی
اندر این ره خود نسب ناید بکار
طاعت و زهد و ورع داری بیار
اند راین ره جان بباید باختن
خانه در کوی ملامت ساختن
آنچه جدّم گفته است ای پاک دین
بشنو وبرخوان و در معنی ببین
گشت خود داود بس ترسان ازین
تا نباشد حال من فردا چنین
پیش جدّم من نباشم شرمسار
بی عبادت من نبودم برقرار
چون شنید از صادق این زد جامه چاک
اوفتاد از گریه و زاری بخاک
گفت یارب تو همی دانی که من
شرم دارم پیش تو گفتن سخن
آنکه مقصود زمین و آسمان
اصل و فضل او به پیش من عیان
او همی گوید به پیشم عجز خویش
چون نگردم دل فکار و سینه ریش
رفت داود و به خلوت کار کرد
رو بسوی کلبهٔ اسرار کرد
برتراشید از ضمیرش غیر حق
پیش صادق خوانده بود او این سبق
او بگفت صادق حق کار کرد
رو بسوی کلبهٔ اسرار کرد
در بروی خلق عالم بست او
جان ودل در ذکر حق پیوست او
زندگیّش وحدت و عرفان شده
مردگیّش زندگیّ جان شده
او دگر با خلق همراهی نکرد
بوددایم جان او با سوز ودرد
چون درآمد عشق و دروی گرم شد
وز محبّت دل چو مومش نرم شد
نزد صادق یک ره آمد شیخ فرد
صادقش برخوان نعمت خاص کرد
او ز پیش شاه خود نانی گرفت
خود ز یک لقمه از آن جانی گرفت
چون ز پیش صادق آمد او برون
دید ترسائی بغایت ذوفنون
داد از نان شه او را لقمهای
ساخت ترسا هم از آن نان طعمهای
کاندرین لقمه بسی اسرارهاست
واندر این لقمه بسی گفتارها
خود ز دست شیخ ترسا آن گرفت
خورد آن نن و از آننان جان گرفت
خورد از آن لقمه روان معروف شد
او بمعروفی از آن موصوف شد
از عدم چون جانب دنیا شتافت
اووجود خویش را پرنور یافت
شد سوی بازار روزی با شتاب
دید سقّائی که او میداد آب
گفت با خلقان که از بهر خدا
آب من گیرید و نوشید از صفا
نام حق بشنید چون معروف ازو
گشت از آن معروف در دم آب جو
آب نوشید و بدستش جام داد
نام حق را در دل او آرام داد
خلق گفتندش که روزه داشتی
معده را از آب چون انباشتی
گفت از بهر خدا خوردم من آب
تا رسد از روزه و آبم ثواب
من دعا از زحمت خود ساختم
ز آن بصورت روزه را پرداختم
رو ز صورت بگذر و معنی بدان
تا شوی واقف ز اسرار نهان
گر بمعنی میرسی انسان توئی
در حقیقت آیت رحمن توئی
هر که درمعنی بحق واصل نشد
او بکوی عاشقان مقبل نشد
همچو کرخی تو بحق مشغول شو
تو قبول او طلب مقبول شو
تا نگردی روز آخر شرمسار
تو از این کردار خود شرمی بدار
خودنخواهی ماند زنده جاودان
عاقبت باید برون رفت از جهان
تو چه حاصل کردی ای گم کرده راه
همچو پنبه ساختی موی سیاه
مو سفید ایمان ضعیف و دل سیاه
کی شوی تقصیر خود را عذر خواه
گشت اگر عطّار در تقصیر پیر
رحم کن یا رب به تقصیرش مگیر
آنکه از جان بوده پیوند نبی
آن امامی کو بحقّ این راه رفت
از جهان او با دل آگاه رفت
آن امامی کو چو جدّش پاک بود
کی چو بابش خود ز دشمن باک بود
آن امامی کو زجدّ میراث یافت
علم باطن روی خود از غیر تافت
آنکه او را من همی دانم امام
غیر مهر او ندانم والسلام
در ولایت معنی اسرار داشت
در هدایت جان هشت و چار داشت
جعفر صادق امام خاص و عام
مقتدای خلق و معنی کلام
دایم آن سلطان دین در خانه بود
کز درش خلق جهان بیگانه بود
یک شبی داود دید انوار او
موج میزد بحر دل ز اسرار او
یک شبی داود طائی پیر راه
آستان بوسید و آمد پیش شاه
کرد او چون بر امام دین سلام
گفت ای در دین احمد بانظام
چون توئی هادی ارباب قبول
باب تو شاه است و جدّ تو رسول
تو مرا ای بحر عرفان پند ده
بر دلم از پند خودپیوند ده
شاه گفتش ای سلیمان زمین
علم شرعت هست در زیر نگین
زاهد وقتی ودولت باشدت
خود به پند من چه حاجت باشدت
گفت داودش که ای نور قمر
خواهم از نخل ولایت یک ثمر
پس امام دین بگفتش این جواب
من همی ترسم در آخر از عذاب
زآنکه فرموده است جدّم مصطفی
آن نبیّ خاص و محبوب خدا
گر تو بی من رهروی در گلخنی
بلکه اندر این نسب دور از منی
اندر این ره خود نسب ناید بکار
طاعت و زهد و ورع داری بیار
اند راین ره جان بباید باختن
خانه در کوی ملامت ساختن
آنچه جدّم گفته است ای پاک دین
بشنو وبرخوان و در معنی ببین
گشت خود داود بس ترسان ازین
تا نباشد حال من فردا چنین
پیش جدّم من نباشم شرمسار
بی عبادت من نبودم برقرار
چون شنید از صادق این زد جامه چاک
اوفتاد از گریه و زاری بخاک
گفت یارب تو همی دانی که من
شرم دارم پیش تو گفتن سخن
آنکه مقصود زمین و آسمان
اصل و فضل او به پیش من عیان
او همی گوید به پیشم عجز خویش
چون نگردم دل فکار و سینه ریش
رفت داود و به خلوت کار کرد
رو بسوی کلبهٔ اسرار کرد
برتراشید از ضمیرش غیر حق
پیش صادق خوانده بود او این سبق
او بگفت صادق حق کار کرد
رو بسوی کلبهٔ اسرار کرد
در بروی خلق عالم بست او
جان ودل در ذکر حق پیوست او
زندگیّش وحدت و عرفان شده
مردگیّش زندگیّ جان شده
او دگر با خلق همراهی نکرد
بوددایم جان او با سوز ودرد
چون درآمد عشق و دروی گرم شد
وز محبّت دل چو مومش نرم شد
نزد صادق یک ره آمد شیخ فرد
صادقش برخوان نعمت خاص کرد
او ز پیش شاه خود نانی گرفت
خود ز یک لقمه از آن جانی گرفت
چون ز پیش صادق آمد او برون
دید ترسائی بغایت ذوفنون
داد از نان شه او را لقمهای
ساخت ترسا هم از آن نان طعمهای
کاندرین لقمه بسی اسرارهاست
واندر این لقمه بسی گفتارها
خود ز دست شیخ ترسا آن گرفت
خورد آن نن و از آننان جان گرفت
خورد از آن لقمه روان معروف شد
او بمعروفی از آن موصوف شد
از عدم چون جانب دنیا شتافت
اووجود خویش را پرنور یافت
شد سوی بازار روزی با شتاب
دید سقّائی که او میداد آب
گفت با خلقان که از بهر خدا
آب من گیرید و نوشید از صفا
نام حق بشنید چون معروف ازو
گشت از آن معروف در دم آب جو
آب نوشید و بدستش جام داد
نام حق را در دل او آرام داد
خلق گفتندش که روزه داشتی
معده را از آب چون انباشتی
گفت از بهر خدا خوردم من آب
تا رسد از روزه و آبم ثواب
من دعا از زحمت خود ساختم
ز آن بصورت روزه را پرداختم
رو ز صورت بگذر و معنی بدان
تا شوی واقف ز اسرار نهان
گر بمعنی میرسی انسان توئی
در حقیقت آیت رحمن توئی
هر که درمعنی بحق واصل نشد
او بکوی عاشقان مقبل نشد
همچو کرخی تو بحق مشغول شو
تو قبول او طلب مقبول شو
تا نگردی روز آخر شرمسار
تو از این کردار خود شرمی بدار
خودنخواهی ماند زنده جاودان
عاقبت باید برون رفت از جهان
تو چه حاصل کردی ای گم کرده راه
همچو پنبه ساختی موی سیاه
مو سفید ایمان ضعیف و دل سیاه
کی شوی تقصیر خود را عذر خواه
گشت اگر عطّار در تقصیر پیر
رحم کن یا رب به تقصیرش مگیر
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در تنبیه حال غافلان و اظهار حقایق عارفان، و بیان یکتائی حق سبحانه و تعالی، و تکرار ظهور صفات او جل جلاله
ای بدنیا صرف کرده عمر خویش
جان خود را کردهای صد بار ریش
خانه سازی از گل و بر روی آب
بعد از آن آنجا نشینی بهر خواب
خواب این خانه چه باشد فکر کن
این معانی با دل خود ذکر کن
با چنین اوقات بَد بیچاره تو
اوفتاده درچه تن همچو گو
تن ترا خانه شده بر روی آب
روح خود را کردهای دروی بخواب
در چنین خوابی تو ویران میشوی
کی تواندر خواب انسان میشوی
رو تو بیداری گزین از خواب زود
تا شوی آگاه از سرّ ودود
هر که اوبیدار گردد همچو صبح
بادمیدن یار گردد همچو صبح
مهر عرفان چون کندبا حق رجوع
میکند از مشرق جانب طلوع
رو توبیداری غنیمت دار نیک
پیش از آن کافتی میان خاک و ریگ
خواب غفلت در درون چشم تست
لیک بیرون کردن او قسم تست
خواب چشمت چون بهم درساختند
صبح بیداریت رادر باختند
منصب و جاهت زیاده خوردو خواب
عاقبت بینی تو از وی صد عذاب
تو برون کن خواب از چشمت روان
تا حیاتی یابی ازنور جهان
جعفر صادق ز خواب و خور گذشت
در درون جنّت او را جای گشت
شیخ طائی چون ازو دریافت دین
جان او شد تازه از مآء معین
صادق آمد بحر و تو چون آب جو
باش تو از بحر معنی آب جو
آب چبود آب بحر معرفت
حق شناسی کردن از ذات و صفت
چون تو از ذات وصفت عارف شدی
از ظهورش عاقبت واقف شدی
صیقلی زن جان ظلمت دیده را
تا گشائی بر رخ اودیده را
تو ورا بشناس و با او یار شو
مست گرد و محو آن دیدار شو
از شراب آشنائی مست شو
واندر آن مستیّ خود از دست شو
چشم خود بگشای و روی او ببین
خویش را بگذارو سوی او ببین
چون ببینی تو شوی دانا بخود
تو نبینی او بود بینا بخود
بعد از آن چون آب شو با او بجوی
بیخودانه از زبان او بگوی
جان خود را کردهای صد بار ریش
خانه سازی از گل و بر روی آب
بعد از آن آنجا نشینی بهر خواب
خواب این خانه چه باشد فکر کن
این معانی با دل خود ذکر کن
با چنین اوقات بَد بیچاره تو
اوفتاده درچه تن همچو گو
تن ترا خانه شده بر روی آب
روح خود را کردهای دروی بخواب
در چنین خوابی تو ویران میشوی
کی تواندر خواب انسان میشوی
رو تو بیداری گزین از خواب زود
تا شوی آگاه از سرّ ودود
هر که اوبیدار گردد همچو صبح
بادمیدن یار گردد همچو صبح
مهر عرفان چون کندبا حق رجوع
میکند از مشرق جانب طلوع
رو توبیداری غنیمت دار نیک
پیش از آن کافتی میان خاک و ریگ
خواب غفلت در درون چشم تست
لیک بیرون کردن او قسم تست
خواب چشمت چون بهم درساختند
صبح بیداریت رادر باختند
منصب و جاهت زیاده خوردو خواب
عاقبت بینی تو از وی صد عذاب
تو برون کن خواب از چشمت روان
تا حیاتی یابی ازنور جهان
جعفر صادق ز خواب و خور گذشت
در درون جنّت او را جای گشت
شیخ طائی چون ازو دریافت دین
جان او شد تازه از مآء معین
صادق آمد بحر و تو چون آب جو
باش تو از بحر معنی آب جو
آب چبود آب بحر معرفت
حق شناسی کردن از ذات و صفت
چون تو از ذات وصفت عارف شدی
از ظهورش عاقبت واقف شدی
صیقلی زن جان ظلمت دیده را
تا گشائی بر رخ اودیده را
تو ورا بشناس و با او یار شو
مست گرد و محو آن دیدار شو
از شراب آشنائی مست شو
واندر آن مستیّ خود از دست شو
چشم خود بگشای و روی او ببین
خویش را بگذارو سوی او ببین
چون ببینی تو شوی دانا بخود
تو نبینی او بود بینا بخود
بعد از آن چون آب شو با او بجوی
بیخودانه از زبان او بگوی
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در حقیقت معنی «لامؤثرفی الوجود الاالله» که صرف توحید است
گه شوی دریا و گردی موج زن
گه درآئی در میان مرد و زن
گه گل و گه بلبل بستان شوی
گه می و گه مستی مستان شوی
گه درآئی همچو احمد سوی غار
گه ببینی در معانی روی یار
گه شوی قاضی و مفتی در جهان
گه شوی از دیدهٔ مردم نهان
گه کنی شرع از کلام خود بیان
گه شوی در عالم معنی عیان
گه تو باشی همنشین خاص و عام
گه تو گوئی از حلال و از حرام
گه تو با فرعون نفس آئی بجنگ
گه زنی بر عالمی از قهر سنگ
گه کنی با اهل معنی آشتی
گه بجان تخم محبت کاشتی
گه به عبّاد زمانه عابدی
گه سجود عاشقان را ساجدی
گه درآیی همچو محرم بیش من
گه نشینی پیش تخت ذوالمنن
گه نقاب ابر اندر رو کشی
گه چو خورشید از رخت یکسو کشی
گه بعیسی همدمی و گه بروح
گه بموسی در عصائی گه بنوح
گه بریزی هرچه پر کردی به جام
گه دهی اسرار معنی را نظام
گه شعیبی را تو چوپانی کنی
گه سلیمان را تو سلطانی کنی
گه چو اسکندر طلب کردی ممات
گه چو خضرآیی خوری آب حیات
گه تو با یعقوب باشی نوحه گر
گه ز یوسف میدهی او را خبر
گه بهار آری و گه آری خزان
گه بیاری میوه ازچوبی عیان
گه ز ابراهیم سرّ خواهی و جان
گه باحمد سرّ او گوئی عیان
گه ثمر تو از شجر آری برون
گه تو سازی آن شجر را سرنگون
گه تو سلطانیّ و گه سلطان نهای
گه تو با جانی و گه با جان نهای
گه شوی یاجوج وقصد جان کنی
گه تو سدّ باشی ودفع آن کنی
گه درآیی در تن و گه در نظر
گه کنی عالم همه زیر و زبر
گه تو گوئی با دد و شیران سخن
گه پرنده گوید از پیران سخن
گه تو با عطّار باشی همنشین
گه تو با عطّار گوئی سرّ دین
گه تو با عطّار باشی در زبان
گه تو با عطّار گوئی این بخوان
گه شوی عطّار و برخود سترپوش
گه بمانی رو و در معنیش کوش
گه جمیع اولیا را رازگو
گه جمیع انبیا را دیده تو
گه بسازی یک وجود از چارچیز
گه نمائی اندر او بسیار چیز
گه تو باران آوری و باد هم
گه کنی ویران و گه آباد هم
گه زآتش گلستان سازی به دهر
گه تو کوهی را روان سازی بدهر
گه تو کشتی سازی و گه بادبان
گه کنی غرقش بدریا یک زمان
گه شوی ملّاح در کشتی تن
گه برون آری ز گاوی تو سخن
گه دهی بر باد صد خرمن گناه
گه بآتش سوزیش همچون گیاه
گه زمین از هیبتت لرزان شود
گه سما از حیرتت لرزان شود
گه درآیی در وجود عاشقان
گه بریزی بر زمین خود خونشان
گه درآری در قفس مرغی چو روح
گه باو بخشی ز معنی صد فتوح
گه شوی در دین احمد راهبر
گه تو با او در دل و گه در نظر
گه درآئی در نظر در پیش ما
گه نیابیمت نشان در هیچ جا
گه جمالت روشنی جان شود
گه وصالت باعث عرفان شود
گه بکوی عاشقان آری تو سیر
گه بمسجد جا کنی و گه به دیر
گه عراق و فارس را کردی تو سیر
گه خراسان را تو کردی ملک خیر
گه بکاشان و بحلّه بودهای
گه بساری گه به بصره بودهای
گه وطن داری توتون و سبزوار
گه بمشهد کردهای جای قرار
گه سمرقندی شدی که در خطا
گه تو عالم را کنی در زیر پا
گه تو پروانه شوی که شمع جان
گه برون آیی و گه باشی نهان
گه نظامی را بیاری در سخن
گه به بسطامی بگوئی من لدن
گه تو محبوب جهان سوزی شوی
گه تو میر روح افروزی شوی
گه تو ماه عالم آرائی شوی
گه تو شاه سرو بالائی شوی
گه به یک عشوه ز عاشق جان بری
گه به یک جلوه ز جان ایمان بری
گه کنی نی را تو گویا در سخن
گه توی اسرار معنی در سخن
گه چو شیر تند برگلگون شوی
گه چو فرهادی جگر پرخون شوی
گه تو محمودی و گه باشی ایاز
گه باو گوئی بمعنی سرّ و راز
گه چو لیلی در دل مجنون شوی
گاه همچون ماه برگردون شوی
گه چو روح اندر بدن آیی بلطف
گاه اندر جان و تن آیی بلطف
گه تو شامی گه تو صبحی گاه روز
گه چو خورشید جهانی گاه سوز
گه ترا بر عرش اعظم تکیه گاه
گه ترا حکمی ز ماهی تا بماه
گه بچشم خوبرویان جا کنی
گاه عاشق را از آن شیدا کنی
گه درآئی همچو روحی در وجود
گه نمازی گه نیازی گه سجود
گه مظفّر باشی و منصور هم
گه تو بیتی باشی و معمور هم
گه تو باشی شاهدی پرنور هم
گه تو باشی ناظر و منظور هم
گه تو قبله گاه کعبه که نماز
گه تو گفته هر زمان با خویش راز
گه میان آتش سوزان روی
گه در این دریای بی پایان روی
گه شوی غوّاص دریای بیان
گه نمائی خود خود بیضاعیان
گه به یک لحظه کنی عالم نگون
گه روان سازی بعالم جوی خون
گه جهان روشن کنی از روی خود
گه سیاهش میکنی از موی خود
گه تو جان آری و گه جان میبری
گه تو شیخی را بصنعان میبری
گه تو پیدا و گهی پنهان شوی
گه میان اولیا سلطان شوی
گه تتو چون عیسی بن مریم میشوی
گاه ابراهیم ادهم میشوی
گه بعین وامق و عذرا شوی
گه چو نجم الدّین ما کبری شوی
گه همی گوئی نظام دین منم
گه فراز عرش علیّین منم
گه تو دین جعفری داری بحقّ
گه تو بر عطّار میخوانی سبق
گه بدوزخ اندر آری خلق را
گه دهی در جنت الفردوس جا
گه کنی دشمن کسی را گاه دوست
حکم حکم تست و فرمان آن تست
گه باحمد راز گوئی در نهان
گه به حیدر کردهای خود را عیان
گه تو بابی شبّر و شبّیررا
گه به عابد دادهای اکسیر را
گه بباقر بودهای در جان چو روح
گه بصادق دادهای علم فتوح
گه بموسی مینمائی تو لقا
گه دهی تو بر رضای او رضا
گه تقی را با نقی ایمان دهی
گه به عسگر معنی قرآن دهی
گه تو مهدی گردی و آیی برون
خلق را باشی بمعنی رهنمون
گه شوی جبریل و عزرائیل هم
گه تو اسرافیل ومیکائیل هم
گه تو پیدا و گهی پنهان شوی
گه میان اولیا سلطان شوی
گه توعالم را کنی پرداد و عدل
گه یقینی را تو آری از دو عدل
گه بخود سازی یکی را آشنا
گه بخوانی سوی خود بیگانه را
گه یکی را زاهد و ترسا کنی
گه یکی را عارف و رعنا کنی
هرچه گویم و آنچه آید در صفت
از تو پیدا میشود در هر صفت
ای ز وصفت لال گشته هر زبان
که بیان سازد که دارد حدّ آن
هرکسی خود آنچه بتوانست گفت
همچنان وصف تو ماند اندر نهفت
هرچه گفتم تو بدان من نیستم
ساکن ویرانهٔ تن نیستم
هست اگر عطّار را گفت نکو
او نگوید دیگری گوید بگو
هرچه گوید آنچه سازد او کند
خود نکو هرچه کند نیکو کند
گه درآئی در میان مرد و زن
گه گل و گه بلبل بستان شوی
گه می و گه مستی مستان شوی
گه درآئی همچو احمد سوی غار
گه ببینی در معانی روی یار
گه شوی قاضی و مفتی در جهان
گه شوی از دیدهٔ مردم نهان
گه کنی شرع از کلام خود بیان
گه شوی در عالم معنی عیان
گه تو باشی همنشین خاص و عام
گه تو گوئی از حلال و از حرام
گه تو با فرعون نفس آئی بجنگ
گه زنی بر عالمی از قهر سنگ
گه کنی با اهل معنی آشتی
گه بجان تخم محبت کاشتی
گه به عبّاد زمانه عابدی
گه سجود عاشقان را ساجدی
گه درآیی همچو محرم بیش من
گه نشینی پیش تخت ذوالمنن
گه نقاب ابر اندر رو کشی
گه چو خورشید از رخت یکسو کشی
گه بعیسی همدمی و گه بروح
گه بموسی در عصائی گه بنوح
گه بریزی هرچه پر کردی به جام
گه دهی اسرار معنی را نظام
گه شعیبی را تو چوپانی کنی
گه سلیمان را تو سلطانی کنی
گه چو اسکندر طلب کردی ممات
گه چو خضرآیی خوری آب حیات
گه تو با یعقوب باشی نوحه گر
گه ز یوسف میدهی او را خبر
گه بهار آری و گه آری خزان
گه بیاری میوه ازچوبی عیان
گه ز ابراهیم سرّ خواهی و جان
گه باحمد سرّ او گوئی عیان
گه ثمر تو از شجر آری برون
گه تو سازی آن شجر را سرنگون
گه تو سلطانیّ و گه سلطان نهای
گه تو با جانی و گه با جان نهای
گه شوی یاجوج وقصد جان کنی
گه تو سدّ باشی ودفع آن کنی
گه درآیی در تن و گه در نظر
گه کنی عالم همه زیر و زبر
گه تو گوئی با دد و شیران سخن
گه پرنده گوید از پیران سخن
گه تو با عطّار باشی همنشین
گه تو با عطّار گوئی سرّ دین
گه تو با عطّار باشی در زبان
گه تو با عطّار گوئی این بخوان
گه شوی عطّار و برخود سترپوش
گه بمانی رو و در معنیش کوش
گه جمیع اولیا را رازگو
گه جمیع انبیا را دیده تو
گه بسازی یک وجود از چارچیز
گه نمائی اندر او بسیار چیز
گه تو باران آوری و باد هم
گه کنی ویران و گه آباد هم
گه زآتش گلستان سازی به دهر
گه تو کوهی را روان سازی بدهر
گه تو کشتی سازی و گه بادبان
گه کنی غرقش بدریا یک زمان
گه شوی ملّاح در کشتی تن
گه برون آری ز گاوی تو سخن
گه دهی بر باد صد خرمن گناه
گه بآتش سوزیش همچون گیاه
گه زمین از هیبتت لرزان شود
گه سما از حیرتت لرزان شود
گه درآیی در وجود عاشقان
گه بریزی بر زمین خود خونشان
گه درآری در قفس مرغی چو روح
گه باو بخشی ز معنی صد فتوح
گه شوی در دین احمد راهبر
گه تو با او در دل و گه در نظر
گه درآئی در نظر در پیش ما
گه نیابیمت نشان در هیچ جا
گه جمالت روشنی جان شود
گه وصالت باعث عرفان شود
گه بکوی عاشقان آری تو سیر
گه بمسجد جا کنی و گه به دیر
گه عراق و فارس را کردی تو سیر
گه خراسان را تو کردی ملک خیر
گه بکاشان و بحلّه بودهای
گه بساری گه به بصره بودهای
گه وطن داری توتون و سبزوار
گه بمشهد کردهای جای قرار
گه سمرقندی شدی که در خطا
گه تو عالم را کنی در زیر پا
گه تو پروانه شوی که شمع جان
گه برون آیی و گه باشی نهان
گه نظامی را بیاری در سخن
گه به بسطامی بگوئی من لدن
گه تو محبوب جهان سوزی شوی
گه تو میر روح افروزی شوی
گه تو ماه عالم آرائی شوی
گه تو شاه سرو بالائی شوی
گه به یک عشوه ز عاشق جان بری
گه به یک جلوه ز جان ایمان بری
گه کنی نی را تو گویا در سخن
گه توی اسرار معنی در سخن
گه چو شیر تند برگلگون شوی
گه چو فرهادی جگر پرخون شوی
گه تو محمودی و گه باشی ایاز
گه باو گوئی بمعنی سرّ و راز
گه چو لیلی در دل مجنون شوی
گاه همچون ماه برگردون شوی
گه چو روح اندر بدن آیی بلطف
گاه اندر جان و تن آیی بلطف
گه تو شامی گه تو صبحی گاه روز
گه چو خورشید جهانی گاه سوز
گه ترا بر عرش اعظم تکیه گاه
گه ترا حکمی ز ماهی تا بماه
گه بچشم خوبرویان جا کنی
گاه عاشق را از آن شیدا کنی
گه درآئی همچو روحی در وجود
گه نمازی گه نیازی گه سجود
گه مظفّر باشی و منصور هم
گه تو بیتی باشی و معمور هم
گه تو باشی شاهدی پرنور هم
گه تو باشی ناظر و منظور هم
گه تو قبله گاه کعبه که نماز
گه تو گفته هر زمان با خویش راز
گه میان آتش سوزان روی
گه در این دریای بی پایان روی
گه شوی غوّاص دریای بیان
گه نمائی خود خود بیضاعیان
گه به یک لحظه کنی عالم نگون
گه روان سازی بعالم جوی خون
گه جهان روشن کنی از روی خود
گه سیاهش میکنی از موی خود
گه تو جان آری و گه جان میبری
گه تو شیخی را بصنعان میبری
گه تو پیدا و گهی پنهان شوی
گه میان اولیا سلطان شوی
گه تتو چون عیسی بن مریم میشوی
گاه ابراهیم ادهم میشوی
گه بعین وامق و عذرا شوی
گه چو نجم الدّین ما کبری شوی
گه همی گوئی نظام دین منم
گه فراز عرش علیّین منم
گه تو دین جعفری داری بحقّ
گه تو بر عطّار میخوانی سبق
گه بدوزخ اندر آری خلق را
گه دهی در جنت الفردوس جا
گه کنی دشمن کسی را گاه دوست
حکم حکم تست و فرمان آن تست
گه باحمد راز گوئی در نهان
گه به حیدر کردهای خود را عیان
گه تو بابی شبّر و شبّیررا
گه به عابد دادهای اکسیر را
گه بباقر بودهای در جان چو روح
گه بصادق دادهای علم فتوح
گه بموسی مینمائی تو لقا
گه دهی تو بر رضای او رضا
گه تقی را با نقی ایمان دهی
گه به عسگر معنی قرآن دهی
گه تو مهدی گردی و آیی برون
خلق را باشی بمعنی رهنمون
گه شوی جبریل و عزرائیل هم
گه تو اسرافیل ومیکائیل هم
گه تو پیدا و گهی پنهان شوی
گه میان اولیا سلطان شوی
گه توعالم را کنی پرداد و عدل
گه یقینی را تو آری از دو عدل
گه بخود سازی یکی را آشنا
گه بخوانی سوی خود بیگانه را
گه یکی را زاهد و ترسا کنی
گه یکی را عارف و رعنا کنی
هرچه گویم و آنچه آید در صفت
از تو پیدا میشود در هر صفت
ای ز وصفت لال گشته هر زبان
که بیان سازد که دارد حدّ آن
هرکسی خود آنچه بتوانست گفت
همچنان وصف تو ماند اندر نهفت
هرچه گفتم تو بدان من نیستم
ساکن ویرانهٔ تن نیستم
هست اگر عطّار را گفت نکو
او نگوید دیگری گوید بگو
هرچه گوید آنچه سازد او کند
خود نکو هرچه کند نیکو کند
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در بیان خبر دادن از جلوۀ ظهور مولوی رومی قدس سره
عارفی واقف ز اصل هر علوم
بعد من پیدا شود گوید به روم
گر تو مست وحدتی زو گوش کن
جام عرفان را ز دستش نوش کن
او بنوشد او بپوشد از یقین
از کف سلطان معنی شمس دین
از همان جامی که من نوشیدهام
وز همان خرقه که من پوشیدهام
رهرو راه نبی او را بدان
پس ز احمق سرّ ما را کن نهان
جمله را از شرع سر پوشی بساز
تا نباشی از بیانش در گداز
هرکه معنی دان شود انسان شود
زندهٔ جاوید از قرآن شود
هرکه او در شرع محکم ایستاد
پیش او عیسی بن مریم ایستاد
رو شریعت را چو حیدر در جهان
تا تو گردی در طریقت راه دان
تو بدان معنی قرآن فی المثل
تو مکن بر قول هر مفتی عمل
مفتی و قاضی وعامی گمرهند
همچو مردار اوفتاده در چهاند
پیش ایشان جاه باشد بس عزیز
خود نباشد در شریعت شان تمیز
در ریادارند علم شرع را
خود ندانستند اصل و فرع را
رو تو خود را با شریعت راست کن
تو گناهت را ز حق درخواست کن
در شریعت حیله و تزویر نیست
هرکسی اندر شریعت پیر نیست
در شریعت در طریقت پیر جوی
پیر پر معنی و پر تأثیر جوی
پیر آن را دان که دایم با خداست
با طریق مصطفی و مرتضی است
تو در آزار کسان کامل شدی
احتسابت را بسی مایل شدی
تو بیازاری دل درویش را
پیشه سازی ظلم هر بدکیش را
در شریعت رو تو کم آزار باش
در طریقت با سخاوت یار باش
ای چو خفّاشان شب نادیده روز
چند سازم راه اخلاصت بروز
رو گشا این دیده معنیت را
تا ببینی نور حق را بی لقا
هرکه بیند نور حق او نور شد
اوبجنّت همنشین حور شد
هرکه کاری کرد مزدش هم رسید
هرکه نیکو گفت نیکو هم شنید
هرکه با انسان نشست انسان شود
او بقرآن آیت رحمن شود
در محبّت کوش با مردان دین
تو محبّت را ندانستی ز کین
تو باهل الله داری کینهها
در محبّت کوش و کین را کن رها
چند از تعریض پرسی از لقا
چون ندانستی فنا را از بقا
طعن کم زن ای تو شیطان رجیم
تو لقا را دان چو رحمن رحیم
گر تو از قرآن نخواندی ای دغا
رو بقرآن خوان «فمن یرجولقا»
رو تو از خلقان گریزان شو چو من
تا ترا گردد بهشت این جان و تن
رو بایمان باش و در ایمان بمیر
تا شود ایمانت آخر دستگیر
گر تو ایمان خواهی از هستی گریز
خود تو جام نیستی بردار تیز
چونکه جام نیستی برداشتی
تخم هستی را دگر نی کاشتی
رو بمعنی راه بر در کوی او
رو بسوی شاه خود چون جوی او
ای برادر راه نادانی مرو
خویشتن را پیش دانا کن گرو
ای برادر علم معنی دانش است
زآن ترا در کوی تقوی خواهش است
ای برادر رو بعلم دین بکوش
جام عرفان از علوم دین بنوش
علم دین باشد چو باده پاک و صاف
هرمکدّر را باو نبود مصاف
علم دین بخشد جهان را روشنی
تو ندیدی روشنی در گلخنی
گلخن دنیا مقام آمد ترا
کی ازین باده بجام آمد ترا
ای برادر در علوم دین بکوش
جام عرفان از علوم دین بنوش
گر تو ایمان خواهی از هستی گریز
جام هستی کرده مغرورت بریز
چون تو جام نیستی برداشتی
تخم هستی در درون کم کاشتی
زندگی کن تو بعلم معرفت
زندگی را کم بخوردن کن صفت
زندگی از خورد حیوان یافته
زندگی از علم انسان یافته
علم حق خود علم صرف ونحو نیست
این نداند هر که در حق محونیست
علم ظاهر را بود درس و سبق
علم معنی در دل افتد چون شفق
آن شفق از علم خورشید ازل
گشته لایح هرکجا دیده محلّ
علم دینم حیدر کرّار گفت
او مرا در لو کشف اسرار گفت
هرکه دارد دین او علم آن اوست
نعمت جنّت همه برخوان اوست
هر که پیرو شد باو دیندار شد
در حقیقت واقف اسرار شد
هرکه راه او رود ره یابد او
جای در منزلگه شه یابد او
هرکه با ما همرهست از ما بود
هرکه بی ما باشد او رسوا بود
هر که ما را دید او از ما بود
گفتن او ربّنا الاعلی بود
هرکه او قول نبی راگوش کرد
جام شرع از دین جعفر نوش کرد
من طریق جعفری دارم بیاب
خوردم از ساقی کوثر این شراب
چونکه دین من ترا معلوم شد
بغض و کین من ز تو مفهوم شد
خودترا میراث باشد بغض و کین
زآنکه داری دین مروان لعین
ای منافق رافضی ما را مدان
زآنکه ما داریم حبّ خاندان
هرکه رفض من کند ملعون بود
همچو سگ دایم سرش در خون بود
هر که رفض من کند سگ زان بتر
جای دارد عاقبت اندر سقر
عمر و قاضی چون مرا دشمن گرفت
مسخ گردید و ره گلخن گرفت
هر که معلون گشت او شمری بود
بیشک او قاضی ابوعمروی بود
گفت سنّیم من و تو رافضی
ای منافق چیست بر گو رافضی
او نبُد سنّی منافق بود او
چون برون از دین صادق بود او
هست رفض ارحبّ آل مصطفی
گر نباشی رافضی بر گو بیا
رو تو ای عطّار از بیدین گریز
زآنکه بیدین با تو باشد در ستیز
رو تو ای عطار راه شاه گیر
زنده شو آنگه براه شاه میر
هرکه بیرون شد زره گمراه شد
همچو عمرو او راندهٔ درگاه شد
روشناس این مبدأت را بامعاد
تا که از معنی شود روح تو شاد
جمله عالم گشت ویران یک زمان
تا شود مقصود او حاصل در آن
صدهزاران جان طفیل انبیا
صد هزاران دل نثار اولیا
رو بدان کین ظاهر و باطن که بود
چون بنادانی بمیری ز آن چه سود
سود از اینجا بر که آنجا غم خوری
چون نداری معرفت حسرت بری
بعد من پیدا شود گوید به روم
گر تو مست وحدتی زو گوش کن
جام عرفان را ز دستش نوش کن
او بنوشد او بپوشد از یقین
از کف سلطان معنی شمس دین
از همان جامی که من نوشیدهام
وز همان خرقه که من پوشیدهام
رهرو راه نبی او را بدان
پس ز احمق سرّ ما را کن نهان
جمله را از شرع سر پوشی بساز
تا نباشی از بیانش در گداز
هرکه معنی دان شود انسان شود
زندهٔ جاوید از قرآن شود
هرکه او در شرع محکم ایستاد
پیش او عیسی بن مریم ایستاد
رو شریعت را چو حیدر در جهان
تا تو گردی در طریقت راه دان
تو بدان معنی قرآن فی المثل
تو مکن بر قول هر مفتی عمل
مفتی و قاضی وعامی گمرهند
همچو مردار اوفتاده در چهاند
پیش ایشان جاه باشد بس عزیز
خود نباشد در شریعت شان تمیز
در ریادارند علم شرع را
خود ندانستند اصل و فرع را
رو تو خود را با شریعت راست کن
تو گناهت را ز حق درخواست کن
در شریعت حیله و تزویر نیست
هرکسی اندر شریعت پیر نیست
در شریعت در طریقت پیر جوی
پیر پر معنی و پر تأثیر جوی
پیر آن را دان که دایم با خداست
با طریق مصطفی و مرتضی است
تو در آزار کسان کامل شدی
احتسابت را بسی مایل شدی
تو بیازاری دل درویش را
پیشه سازی ظلم هر بدکیش را
در شریعت رو تو کم آزار باش
در طریقت با سخاوت یار باش
ای چو خفّاشان شب نادیده روز
چند سازم راه اخلاصت بروز
رو گشا این دیده معنیت را
تا ببینی نور حق را بی لقا
هرکه بیند نور حق او نور شد
اوبجنّت همنشین حور شد
هرکه کاری کرد مزدش هم رسید
هرکه نیکو گفت نیکو هم شنید
هرکه با انسان نشست انسان شود
او بقرآن آیت رحمن شود
در محبّت کوش با مردان دین
تو محبّت را ندانستی ز کین
تو باهل الله داری کینهها
در محبّت کوش و کین را کن رها
چند از تعریض پرسی از لقا
چون ندانستی فنا را از بقا
طعن کم زن ای تو شیطان رجیم
تو لقا را دان چو رحمن رحیم
گر تو از قرآن نخواندی ای دغا
رو بقرآن خوان «فمن یرجولقا»
رو تو از خلقان گریزان شو چو من
تا ترا گردد بهشت این جان و تن
رو بایمان باش و در ایمان بمیر
تا شود ایمانت آخر دستگیر
گر تو ایمان خواهی از هستی گریز
خود تو جام نیستی بردار تیز
چونکه جام نیستی برداشتی
تخم هستی را دگر نی کاشتی
رو بمعنی راه بر در کوی او
رو بسوی شاه خود چون جوی او
ای برادر راه نادانی مرو
خویشتن را پیش دانا کن گرو
ای برادر علم معنی دانش است
زآن ترا در کوی تقوی خواهش است
ای برادر رو بعلم دین بکوش
جام عرفان از علوم دین بنوش
علم دین باشد چو باده پاک و صاف
هرمکدّر را باو نبود مصاف
علم دین بخشد جهان را روشنی
تو ندیدی روشنی در گلخنی
گلخن دنیا مقام آمد ترا
کی ازین باده بجام آمد ترا
ای برادر در علوم دین بکوش
جام عرفان از علوم دین بنوش
گر تو ایمان خواهی از هستی گریز
جام هستی کرده مغرورت بریز
چون تو جام نیستی برداشتی
تخم هستی در درون کم کاشتی
زندگی کن تو بعلم معرفت
زندگی را کم بخوردن کن صفت
زندگی از خورد حیوان یافته
زندگی از علم انسان یافته
علم حق خود علم صرف ونحو نیست
این نداند هر که در حق محونیست
علم ظاهر را بود درس و سبق
علم معنی در دل افتد چون شفق
آن شفق از علم خورشید ازل
گشته لایح هرکجا دیده محلّ
علم دینم حیدر کرّار گفت
او مرا در لو کشف اسرار گفت
هرکه دارد دین او علم آن اوست
نعمت جنّت همه برخوان اوست
هر که پیرو شد باو دیندار شد
در حقیقت واقف اسرار شد
هرکه راه او رود ره یابد او
جای در منزلگه شه یابد او
هرکه با ما همرهست از ما بود
هرکه بی ما باشد او رسوا بود
هر که ما را دید او از ما بود
گفتن او ربّنا الاعلی بود
هرکه او قول نبی راگوش کرد
جام شرع از دین جعفر نوش کرد
من طریق جعفری دارم بیاب
خوردم از ساقی کوثر این شراب
چونکه دین من ترا معلوم شد
بغض و کین من ز تو مفهوم شد
خودترا میراث باشد بغض و کین
زآنکه داری دین مروان لعین
ای منافق رافضی ما را مدان
زآنکه ما داریم حبّ خاندان
هرکه رفض من کند ملعون بود
همچو سگ دایم سرش در خون بود
هر که رفض من کند سگ زان بتر
جای دارد عاقبت اندر سقر
عمر و قاضی چون مرا دشمن گرفت
مسخ گردید و ره گلخن گرفت
هر که معلون گشت او شمری بود
بیشک او قاضی ابوعمروی بود
گفت سنّیم من و تو رافضی
ای منافق چیست بر گو رافضی
او نبُد سنّی منافق بود او
چون برون از دین صادق بود او
هست رفض ارحبّ آل مصطفی
گر نباشی رافضی بر گو بیا
رو تو ای عطّار از بیدین گریز
زآنکه بیدین با تو باشد در ستیز
رو تو ای عطار راه شاه گیر
زنده شو آنگه براه شاه میر
هرکه بیرون شد زره گمراه شد
همچو عمرو او راندهٔ درگاه شد
روشناس این مبدأت را بامعاد
تا که از معنی شود روح تو شاد
جمله عالم گشت ویران یک زمان
تا شود مقصود او حاصل در آن
صدهزاران جان طفیل انبیا
صد هزاران دل نثار اولیا
رو بدان کین ظاهر و باطن که بود
چون بنادانی بمیری ز آن چه سود
سود از اینجا بر که آنجا غم خوری
چون نداری معرفت حسرت بری
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در نصیحت بترغیب دین و آئین نبی، و ترک دنیا و میل بعقبی
چون بیابی سرّ او را بر ملا
خود بمیری در میان این بلا
ای تو از اسلام رفته خود برون
خویشتن را کرده از دنیا زبون
همچو شیطان عاق گشتی ای دنی
اندر این دنیا تو کمتر از زنی
مرد آن دان کو به دین مصطفا است
پیرویّ شاه میر اولیاست
مرد آن دان کو براه شاه رفت
زین جهان او با دل آگاه رفت
مرد آن دان کو ز دنیا برگذشت
در دل او میلی از دنیا نگشت
مرد آن دان کز تولاّ دم زند
وز تبرّا عالمی بر هم زند
مرد آن دان کو درین ره سرنهاد
تاج شاهی بر سر قیصر نهاد
مرد آن دان کو ز خود آگاه رفت
تا چو عیسی سوی الاّ الله رفت
مرد آن دان کو بحق بینا شود
او ز نطق نور حق گویا شود
مرد آن دان کو درین ره نور دید
او درون بحر خود منصور دید
مرد آن دان کو به حق واصل شود
این مراتب خود درو حاصل شود
مرد آنرا دان که او از سرگذشت
از جهان خواجهٔ قنبر گذشت
هرکه او از فکر دنیا دور رفت
همچو موسی در مقام طور رفت
مرد آن دان کو فنای خویش دید
بعد از آن نور بقای خویش دید
مرد آن دان کز جهان بیزار شد
رو بسوی کوچهٔ عطار شد
مرد آن دان کو بدین جعفر است
یا چو سلمان بر طریق حیدراست
مرد آن دان کو بمن یکرنگ شد
نه ز دو رنگی بمن در جنگ شد
مرد آن دان کو بدانا شد قرین
یا بجوهر ذات من شد همنشین
مرد آن دان کز جهان بیزار شد
بعد از آن درکوچهٔ اسرار شد
مرد آن دان کو زمروان روی تافت
او بسوی خواجهٔ قنبر شتافت
مرد آن دان کو بدین گویا شود
یا بنور بوذری بینا شود
مرد آن دان کو زند منصوروار
نعرهٔ اسرار نی در پای دار
مرد آن دان کو چو عطار این زمان
سازد او اسرار پنهانی عیان
دین عباسی چو کردند آشکار
خلق بگرفتند اندر وی قرار
من طریق شرع پنهان داشتم
ظاهر خود را چو ایشان داشتم
باطن من برطریق شاه بود
ظاهرم بر دین عباسی نمود
بعد از آنگفتم که ای عطار حیف
کز جهان رفتی تو بی گفتار حیف
گفتم این مظهر که تا اهل یقین
خود بگویندم که ره برده بدین
مؤمنان منکر نباشندی مرا
خود دعا گویند ما را بر ملا
بر من این جمعی زره دانان دین
چون دعا خوانند و گویند آمین
راه حق این است گفتم با تو من
اندر این ره گیر ای مسکین وطن
دو وطن باشد بر اهل کمال
این سخن را گفتهاند ارباب حال
یک وطن عشاق را باشدالاه
خود محقق گیرد اندر وی پناه
یک وطن دیگر به پیش اهل شرع
هست جنت این دو باشد اصل و فرع
گر تو در دین نبی پی بردهای
جانب معبود رو آوردهای
اول از هستی خود بگذشتهای
در طلب با خون دل آغشتهای
در مقام نیستی پی بردهای
خویش را ذاتی عجب نشمردهای
رفته بیرون تو ز پندار و غرور
نیستی از خودستائی بیحضور
گشتهای تو با موحّد همنشین
بر تو گردد کشف اسرار یقین
خود تو باشی مصحف آیات غیب
جلوه گر گردی تودر مرآت غیب
خود میان عاشقان معشوق وار
تو در آیی تا بری صبرو قرار
خوش درآیی در بهشت اولیا
خوش ببینی موسی خود را لقا
چون بمیری تو زخود در این زمان
خوش ببینی منزل خود را عیان
بعد از آن گوئی تو با صدذوق و حال
بیخودانه یا کریم لایزال
خود بمیری در میان این بلا
ای تو از اسلام رفته خود برون
خویشتن را کرده از دنیا زبون
همچو شیطان عاق گشتی ای دنی
اندر این دنیا تو کمتر از زنی
مرد آن دان کو به دین مصطفا است
پیرویّ شاه میر اولیاست
مرد آن دان کو براه شاه رفت
زین جهان او با دل آگاه رفت
مرد آن دان کو ز دنیا برگذشت
در دل او میلی از دنیا نگشت
مرد آن دان کز تولاّ دم زند
وز تبرّا عالمی بر هم زند
مرد آن دان کو درین ره سرنهاد
تاج شاهی بر سر قیصر نهاد
مرد آن دان کو ز خود آگاه رفت
تا چو عیسی سوی الاّ الله رفت
مرد آن دان کو بحق بینا شود
او ز نطق نور حق گویا شود
مرد آن دان کو درین ره نور دید
او درون بحر خود منصور دید
مرد آن دان کو به حق واصل شود
این مراتب خود درو حاصل شود
مرد آنرا دان که او از سرگذشت
از جهان خواجهٔ قنبر گذشت
هرکه او از فکر دنیا دور رفت
همچو موسی در مقام طور رفت
مرد آن دان کو فنای خویش دید
بعد از آن نور بقای خویش دید
مرد آن دان کز جهان بیزار شد
رو بسوی کوچهٔ عطار شد
مرد آن دان کو بدین جعفر است
یا چو سلمان بر طریق حیدراست
مرد آن دان کو بمن یکرنگ شد
نه ز دو رنگی بمن در جنگ شد
مرد آن دان کو بدانا شد قرین
یا بجوهر ذات من شد همنشین
مرد آن دان کز جهان بیزار شد
بعد از آن درکوچهٔ اسرار شد
مرد آن دان کو زمروان روی تافت
او بسوی خواجهٔ قنبر شتافت
مرد آن دان کو بدین گویا شود
یا بنور بوذری بینا شود
مرد آن دان کو زند منصوروار
نعرهٔ اسرار نی در پای دار
مرد آن دان کو چو عطار این زمان
سازد او اسرار پنهانی عیان
دین عباسی چو کردند آشکار
خلق بگرفتند اندر وی قرار
من طریق شرع پنهان داشتم
ظاهر خود را چو ایشان داشتم
باطن من برطریق شاه بود
ظاهرم بر دین عباسی نمود
بعد از آنگفتم که ای عطار حیف
کز جهان رفتی تو بی گفتار حیف
گفتم این مظهر که تا اهل یقین
خود بگویندم که ره برده بدین
مؤمنان منکر نباشندی مرا
خود دعا گویند ما را بر ملا
بر من این جمعی زره دانان دین
چون دعا خوانند و گویند آمین
راه حق این است گفتم با تو من
اندر این ره گیر ای مسکین وطن
دو وطن باشد بر اهل کمال
این سخن را گفتهاند ارباب حال
یک وطن عشاق را باشدالاه
خود محقق گیرد اندر وی پناه
یک وطن دیگر به پیش اهل شرع
هست جنت این دو باشد اصل و فرع
گر تو در دین نبی پی بردهای
جانب معبود رو آوردهای
اول از هستی خود بگذشتهای
در طلب با خون دل آغشتهای
در مقام نیستی پی بردهای
خویش را ذاتی عجب نشمردهای
رفته بیرون تو ز پندار و غرور
نیستی از خودستائی بیحضور
گشتهای تو با موحّد همنشین
بر تو گردد کشف اسرار یقین
خود تو باشی مصحف آیات غیب
جلوه گر گردی تودر مرآت غیب
خود میان عاشقان معشوق وار
تو در آیی تا بری صبرو قرار
خوش درآیی در بهشت اولیا
خوش ببینی موسی خود را لقا
چون بمیری تو زخود در این زمان
خوش ببینی منزل خود را عیان
بعد از آن گوئی تو با صدذوق و حال
بیخودانه یا کریم لایزال
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در مناجات بدرگاه حضرت قاضی الحاجات عرض میکند
ای تو سلطان و کریم لایزال
بیمثال و ذات پاکت بیزوال
ای ترا آدم شده جویا مدام
بوده اوبا نور تو بینا مدام
ای ترا خود شیث بوده راز دان
وی ترا ادریس بوده درس خوان
ای تو داده نوح را کشتی حلم
وی ز تو هم یافته جرجیس علم
ای ز تو دیدهست ابراهیم آن
حکم قربانی و بشنیده بجان
ای تو با اسحق داده رحمتی
وی تو داده هود را خوش نعمتی
ای درون نغمهٔ داود تو
ای درون آتش نمرود تو
ای نشانده خود سلیمان را به تخت
هم زکریا گشته زارّه لخت لخت
ای به یوسف همره و یعقوب زار
کو زهجرش کرده خود راسوگوار
ای درون کلبهٔ احزان شده
هم به یوسف در چه زندان شده
ای شده یعقوب را چون جان عزیز
ای به به یوسف داده خود ملک عزیز
ای به یوسف بر سر تخت آمده
وی بکنعان طالع و بخت آمده
ای زلیخا را فکنده خوار تو
کرده از عشق جوانی زار تو
ای شعیبی راز تو علم و ضیا
داده موسی را بمعنی تو عصا
ای بداده صالح خود را صلاح
ای نبوّت داده با او در صباح
ای ز ذوالکفل آب رحمت خواسته
جنّتی از بهر او آراسته
ای بداده درد و صبر ایّوب را
عاقبت داده است دردش را دوا
ای که او را درد تو درمان بود
مهر حب تو در ایمان بود
ای بداده ارمیارا جام عشق
یافت از یوشع بلندی نام عشق
ای تو با الیاس و خضر راهبر
وی ز روح الله جان داده خبر
ای باحمد گفته خود اسرارها
وی باحمد بوده در عین صفا
ای تو با حیدر بمعنی آمده
وی بهر دو کون بیناآمده
ای باحمد هم سر و هم تاج تو
ای باحمد در شب معراج تو
بیمثال و ذات پاکت بیزوال
ای ترا آدم شده جویا مدام
بوده اوبا نور تو بینا مدام
ای ترا خود شیث بوده راز دان
وی ترا ادریس بوده درس خوان
ای تو داده نوح را کشتی حلم
وی ز تو هم یافته جرجیس علم
ای ز تو دیدهست ابراهیم آن
حکم قربانی و بشنیده بجان
ای تو با اسحق داده رحمتی
وی تو داده هود را خوش نعمتی
ای درون نغمهٔ داود تو
ای درون آتش نمرود تو
ای نشانده خود سلیمان را به تخت
هم زکریا گشته زارّه لخت لخت
ای به یوسف همره و یعقوب زار
کو زهجرش کرده خود راسوگوار
ای درون کلبهٔ احزان شده
هم به یوسف در چه زندان شده
ای شده یعقوب را چون جان عزیز
ای به به یوسف داده خود ملک عزیز
ای به یوسف بر سر تخت آمده
وی بکنعان طالع و بخت آمده
ای زلیخا را فکنده خوار تو
کرده از عشق جوانی زار تو
ای شعیبی راز تو علم و ضیا
داده موسی را بمعنی تو عصا
ای بداده صالح خود را صلاح
ای نبوّت داده با او در صباح
ای ز ذوالکفل آب رحمت خواسته
جنّتی از بهر او آراسته
ای بداده درد و صبر ایّوب را
عاقبت داده است دردش را دوا
ای که او را درد تو درمان بود
مهر حب تو در ایمان بود
ای بداده ارمیارا جام عشق
یافت از یوشع بلندی نام عشق
ای تو با الیاس و خضر راهبر
وی ز روح الله جان داده خبر
ای باحمد گفته خود اسرارها
وی باحمد بوده در عین صفا
ای تو با حیدر بمعنی آمده
وی بهر دو کون بیناآمده
ای باحمد هم سر و هم تاج تو
ای باحمد در شب معراج تو
عطار نیشابوری : مظهرالعجایب
در مدح شاه اولیا سلطان اصفیا علی مرتضی علیه السلام میگوید
ای باحمد لحمک لحمی شده
ای باحمد دمک دمّی شده
ای باحمد بوده در هر جا یکی
وی باحمد سر دو و اعضا یکی
ای باحمد گفته اسرار الاه
وی باحمد داده خاتم صبحگاه
ای باحمد همره و همتاج تو
ای باحمد در شب معراج تو
در ولایت انبیا را سرشده
بر تمام تمام اولیا سرور شده
ای بشاگردیت فخر جبرئیل
وی ترا مادح شده ربّ جلیل
ای تو خود مظهر عجایب آمده
ای بهر دو کون غالب آمده
ای بهر دو کون فرمانت روان
ای شده حکمت روان درملک جان
ای ترا جنّ و پری جویا شده
ای به انسان در زبان گویا شده
ای ترا نشناخته قاضی شهر
خود باو راند شریعت تیغ قهر
ای ترا نشناخته مفتی ما
عاقبت گیرد ورا نار بلا
ای ترا نشناخته ناپاک زاد
ز آنکه او بوده ز قوم و نسل عاد
ای ترا نشناخته جز عاشقان
خود ترا نشناخته جز صالحان
ای ترا نشناخته جز مرد حق
غیر این معنی نخواندم من سبق
ای ترا نشناخته جز حقّ کسی
زآنکه حقّ رفتی و حق گفتی بسی
ای ترا نشناخته جز مصطفی
مصطفی دیده به معراجت لقا
ای ترا نشناخته جز اهل درد
زآنکه ایشانند خود مردان مرد
ای ترا نشناخته جز اهل راز
زآنکه ایشانند دایم در نیاز
ای ترا نشناخته جز عارفی
یامگر در کوی وحدت واقفی
ای ترا نشناخته جز کاملان
بهر دیدارت ستاده حاملان
ای دو عالم را شده مقصود تو
وی بمعنی عارف معبود تو
ای ربوده هستی منصور را
جام مستی داده او را بر ملا
ای تو کرده یک نظر در چشم او
خود اناالحق گشتهٔ بر اسم او
ای بمکّه کرده در اوّل ظهور
وی بآخر در نجف دریای نور
ای تو در معنی ظهور مصطفی
وی تو در صورت لقای مصطفی
ای دل عطّار از نام تو پر
جان عطّار است از جام تو پر
ای تو گشته واقف دلها بنور
دارم از نور ولایت بس حضور
چون دلم را ساختی سلطان نشین
نور ایمانی بیا در جان نشین
چون مرابرداشتی ای بحر نور
برمدار از من نظر تا نفخ صور
ختم کن عطار این اسرار را
در دلت میدار این انوار را
ای باحمد دمک دمّی شده
ای باحمد بوده در هر جا یکی
وی باحمد سر دو و اعضا یکی
ای باحمد گفته اسرار الاه
وی باحمد داده خاتم صبحگاه
ای باحمد همره و همتاج تو
ای باحمد در شب معراج تو
در ولایت انبیا را سرشده
بر تمام تمام اولیا سرور شده
ای بشاگردیت فخر جبرئیل
وی ترا مادح شده ربّ جلیل
ای تو خود مظهر عجایب آمده
ای بهر دو کون غالب آمده
ای بهر دو کون فرمانت روان
ای شده حکمت روان درملک جان
ای ترا جنّ و پری جویا شده
ای به انسان در زبان گویا شده
ای ترا نشناخته قاضی شهر
خود باو راند شریعت تیغ قهر
ای ترا نشناخته مفتی ما
عاقبت گیرد ورا نار بلا
ای ترا نشناخته ناپاک زاد
ز آنکه او بوده ز قوم و نسل عاد
ای ترا نشناخته جز عاشقان
خود ترا نشناخته جز صالحان
ای ترا نشناخته جز مرد حق
غیر این معنی نخواندم من سبق
ای ترا نشناخته جز حقّ کسی
زآنکه حقّ رفتی و حق گفتی بسی
ای ترا نشناخته جز مصطفی
مصطفی دیده به معراجت لقا
ای ترا نشناخته جز اهل درد
زآنکه ایشانند خود مردان مرد
ای ترا نشناخته جز اهل راز
زآنکه ایشانند دایم در نیاز
ای ترا نشناخته جز عارفی
یامگر در کوی وحدت واقفی
ای ترا نشناخته جز کاملان
بهر دیدارت ستاده حاملان
ای دو عالم را شده مقصود تو
وی بمعنی عارف معبود تو
ای ربوده هستی منصور را
جام مستی داده او را بر ملا
ای تو کرده یک نظر در چشم او
خود اناالحق گشتهٔ بر اسم او
ای بمکّه کرده در اوّل ظهور
وی بآخر در نجف دریای نور
ای تو در معنی ظهور مصطفی
وی تو در صورت لقای مصطفی
ای دل عطّار از نام تو پر
جان عطّار است از جام تو پر
ای تو گشته واقف دلها بنور
دارم از نور ولایت بس حضور
چون دلم را ساختی سلطان نشین
نور ایمانی بیا در جان نشین
چون مرابرداشتی ای بحر نور
برمدار از من نظر تا نفخ صور
ختم کن عطار این اسرار را
در دلت میدار این انوار را