تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۷ - سه اندزر
سه باب است هر سه مبیّن کنم
به عین الحقایق معیّن کنم
نخستین بدان ای عزیز پدر
که از خوی بد کرد باید حذر
تغافل مکن لااُبالی مباش
از الحمدلله خالی مباش
به صدرِ جهان با بزرگان نشست
ز اخلاق پاکیزه دادست دست
خصوصا به بزم نشاط شراب
که معموریش هست در، در خراب
بدصدِر ملوک و سلاطین مخواه
که خود را در اندازی از هر پگاه
ندامت بود حاصل آن ندیم
که در صدر خلوت بود مستقیم
خطرناک‌تر زان مقامی مخواه
که باشی یکی از ندیمان شاه
ولی چون در افتادی و چاره نیست
به بی‌چاره در چاره بی‌غاره نیست
به سر در بیفتی به پای علو
باسفل مکن در تراجع غلو
گشاده جبین باش و بسته میان
که شاگرد خدمت نبیند زیان
به غمزه مکن سوی مطرب نگاه
معاذ الله از تهمت پادشاه
به حرمت سر خدمت افگنده پیش
به عزت نگه داشته حَدِّ خویش
روانیست بسیار برخواستن
دگر مجلسی هر دم آراستن
مکن سردهی تا توانی قبول
که زود از تو گردند دل‌ها ملول
خصوصا اولوالامر بر زید و عمرو
تحاشی کن البتّه از نهی و امر
نگویی بسی و نباشی خموش
نگه‌ دار حدِّ توسّط بکوش
نه خاموش بودن به یک بار نیک
نه بسیار گفتن به تکرار نیک
نگویی سخن تا نپرسند، به
چو گفتی به تکرار زحمت مده
چو گفتن و نیکو نیامد سخن
به اصلاح کلپتره کوشش مکن
گرانی مکن زود ره گیر پیش
مخور بیش البتّه از حدِّ خویش
برون آی بی‌چشم و گوش و زبان
نکو بشنو اندرزِ این مهربان
دویم قوم دیگر ز آزادگان
جوانان و یاران و هم‌زادگان
حریفانِ شایستۀ پُر هنر
پسندیده اخلاقِ نیکو سیر
ظریفان روشن‌دل و تازه‌روی
همه نکته‌گیران همه بذله‌گوی
بر آواز چنگ و دف و عود و نی
شب و روز بر دستشان جام می
به رسم ضیافت به توزیع و دور
به پای علم خوردن و دستِ جور
موافق به آئین هر قوم باش
به نقل و شراب و به انواع آش
به لطفِ عمیم و به لفظِ شریف
نگه‌دار حدِّ ندیم و حریف
به هزل اندکی میل کردن رواست
که طبعِ جوان مایل هزل‌هاست
هجا خود پسندیدۀ عقل نیست
اگر عاقلّی بیش خود برمه‌ایست
به امثال و اشعار و ابیات خوش
روایات نغز و حکایات خوش
سماع خوش و نغمۀ دل‌گشای
علی‌الجمله خوش باش و خوش‌دار جای
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۸ - دو تعلیم
گروه سه دیگر جهان گشتگان
همه پخته کاران آغشتگان
ریاضت کشان در فنون هنر
ز اسرارِ مردانِ حق با خبر
ز دنیا و دین بهره برداشته
سر حرص و کین پی سپر داشته
خردمند پاکیزه اخلاق و خو
پرستندۀ رسم و راهِ نکو
به تعلیمِ ایشان شده بهره‌مند
به رأی رزین و به بخت بلند
مرا بود در عنفوان شباب
دو تعلیم و هر دو در اندر صواب
یکی با جوانان خودرأیِ مست
در افتادن و دست بردن به دست
یکی با نصیحت‌گرانِ کهن
مبارک‌دم و خوش‌دل و خوش‌سخن
چو یک هفته با هم‌سران بودمی
تماشا کنان مِی‌خوران بودمی
هوایِ مقاماتِ پیرانِ راز
مرا بر فگندی ازان جمع باز
زیارت به صاحب‌دلان بردمی
نسیمی از آن گل‌ستان بردمی
ز قلزم به مقدار ادراکِ خویش
نم‌آلوده می‌کردمی خاک خویش
نه خود کز صدف‌هایِ گوهر نثار
به زیور گران کردمی گوش‌وار
دمِ عیسوی زنده کردی موات
خضِر بودمی خورده آبِ حیات
از آن جمع چون رخت بر بستمی
ضرورت به اضداد پیوستمی
چو بر کف مدامت بود بر دوام
نگه‌داشت باید رهِ خاص و عام
تو هم ای پسر در سرایِ مجاز
چنان کاقتضا کرد با وقت ساز
بخود رأیی و خود پرستی مرو
که هستی به یک جام مستی گرو
بکوش ای پسر تا زِ مبدای کار
بنای طبیعت نِهی استوار
طبیعت چو بر خمر بنشست راست
پرستیدنِ می مسلّم‌ تراست
اگر عادت از ابتدا بد کنی
خلافِ ره و رسمِ بخرد کنی
شود با تو آن عادتِ بد قدیم
بمانی زِ بد در عذابِ الیم
و گر خوف را رسم نیکو کنی
بدن را به تدریج خوش‌خو کنی
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۱۹ - حکایت
یکی بود در شهرِتون پیش ازین
که از صحبتش خلق بودی حزین
نبودی دمی بی‌حریف و شراب
حریفان و لیکن ازو در عذاب
عجب عادتی خوی بی‌چاره بود
نه گه‌گاه بودی که همواره بود
ز مجلس به هر چاره و حیلتی
نرفتی برون تا نخوردی لتی
چو دستش فرو کوفتندی و سخت
سویِ خانه رفتی سراسیمه بخت
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۰ - می، جوان‌مردِ نامرد
غرض آن که بر هرچه عادت کنی
ضرورت به عادت اعادت کنی
چنان روز مجلس که با عقل و رأی
ز مجلس توانی شدن با سرای
چو هم صحبتِ هوش‌ باشی مدام
غلامی کند خود مدامت مدام
همت می‌رساند به آرام‌گاه
همت می‌ دراندازد از ره به چاه
چو با می بسازی غلامی کند
به تمییز تو شادکامی کند
و گر زان که با مِی کنی سرکشی
تو خود آخرالامر کیفر کشی
اگر چه جوان‌مردیش رسم و خوست
ولی ناجوان‌مردیی هم دروست
بود راست چون گاو نُه‌دوره می
تو بر هشتمین باش قانع ز وی
چو پیمانه پر گشت دیگر مریز
چو بشکست صف بی‌توقّف گریز
مدو از پی مسهلِ کارگر
مکن قصدِ جان زهرِ قاتل مخور
مشو غرّه اوّل که بنوازدت
که گر پیل مستی بیندازدت
ستیزه مکن باز بر دستِ خویش
سرِ عجز و بی‌چارگی گیر پیش
چو تو جانبِ او نگه داشتی
برون آرد از عینِ جنگ آشتی
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۱ - ادب میزبانی
چو در خانه مهمان بری از پگاه
حجاب تکلّف برافگن ز راه
نخست از تر و خشک و شیرین و شور
حدیثِ سلیمان شنیدی و مور
بنه ما حضر پیش بی‌عذر خواه
به میلِ حریفان کنی اوّل نگاه
کسی را که رغبت بود می بده
ابا کرده را لقمه‌ای پیش‌نه
کبابی حکیمانه، سرجوشکی
مغولانه او ما جکی، مرغکی
ز هرچ آن سبک‌تر برآید ز دست
نباید درِ نقد بر نسیه بست
سماع خوش و مطربِ تازه‌روی
سراینده‌یی نغز پاکیزه‌گوی
بساطِ مکان از بسیطش مکین
خوش و تازه یعنی بهشت برین
ز شطرنج و نرد و کتاب احتراز
روا نیست در مجلسِ لهو و ناز
ولیکن نه چندان که وقتِ نشاط
ملالت پدید آید از انبساط
حریفانه اوّل به دفع خُمار
به رفق و مدارا شرابی بدار
چو کم شد بخار خمار از دماغ
شود رویِ پژمرده دل چون چراغ
بگستر به هنگامِ رغبت سماط
کند هرکس آن گه به خوردن نشاط
چو خوان بر گرفتند و خوردند آش
مده می پیاپی موکّل مباش
بهل تا شود آز معده تمام
طبیعت تقاضا کند بر مدام
به می باز چون دستِ رغبت برند
روا باشد از دوست کامی خورند
چو در داد سرده شرابِ گران
به پای علم از کران تا کران
سزد گر شفاعت کند میزبان
به گردِ دهن در فگنده زبان
که بر سر مکش کاسه و پر مده
ولی سرده البتّه ندهد فره
بود هم که دفعِ ملالت کند
علی‌الفور دوری حوالت کند
سر قوم ده را محابا رواست
ولیکن به جایی که حق است و راست
بزرگی بود صاحبِ نهی و امر
نگیرد برو خرده‌ای زید و عمرو
دگر میزبان را حمایت کند
تنک معده را هم عنایت کند
حریفی بود خوش‌نشین کم‌شراب
مریضی ز بیمارئی خورده تاب
ازین جنس افتد محابا و میل
ولی دیگران را سپارد به سیل
به جایی که واجب کند واجب است
که او پیشِ عیب و هنر حاجب است
چو منصف بود مرد و صاحب وقوف
کس انگشت رد ننهدش بر حروف
نشاید به فرمان دهی ناشناخت
نو آموز به که توسن نتاخت
چو رفتی زِ مجلس سویِ خواب‌جای
پس از خوابِ مستی به مجلس مه‌آی
به جایی که خوردی ز اوّل شراب
نگه‌دار جا تا به هنگام خواب
چو مجلس ز جایی به جایی برند
پراکندگی در میان آورند
ز مجلس به سر وقتِ بستان مرو
ز بستان سوی زهر مستان مرو
هم آن جا بخور باده بی‌داوری
کز آن‌جا روی زهر مستان خوری
بسی آزمودیم در گرم و سرد
کسی جمع ضدّان نیارست کرد
دو قوم و دو مجلس دو ناهم‌سرند
به هر حال ضدّانِ یک‌دیگرند
و گر بایدت رفت بی‌اختیار
مکن رو تُرُش شوره‌ای بر میار
به فرصت ز ناجنس پرهیز کن
به تلخی مکن شکّرآمیز کن
تُرُش‌روی در هیچ محفل مباش
قدح نوش کن زهرِ قاتل مباش
اگر از خمارت عذاب است و رنج
شکنجه مکن خویشتن را چو گنج
فرو کش یکی کاسۀ سرسیاه
برستی ز رنج خمار از پاه
گرت خوش بود ورنه خرّم نشین
چنان کز تو خوش‌دل بود هم‌نشین
سبک روح خود کی گرانی کند
فرشته‌صفت زندگانی کند
مکن، می مرو مست در کوه و راه
که عیبی عظیم است و رسمی تباه
محابات بدمستی از مردمی‌ست
که هر نکته‌یی نشترِ کژدمی است
نظر پیش گیر و سرافکَنده باش
به هرکس که پیش‌آمدت بنده باش
کند آفرین بر تو اهلِ خرد
که پاکیزه گوهر چنین بگذرد
به مستی مکن از خدمت بازخواست
چو هشتیار گشتی ملامت رواست
به هشیاری اش لت زن و سخت گوی
به مستی میاور گناهش به روی
به مستی و هشیاری ار خو کنی
که جرم خطاکرده معفو کنی
خدا از تو خشنود و خلق از تو شاد
همین است و بس آفرین بر تو باد
مزن لاف و گردِ ملامت مپوی
بدو نیکِ مستان میاور به روی
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۲ - به مستی سواری مکن
به پایانِ مستی سواری مکن
سبک‌ساری و بی‌قراری مکن
تو مفلوجی و بارگی باد پای
اگر عقل داری نجنبی ز جای
چو نتوان همی‌ بر زمین رفت راست
تمنّای معراج کردن خطاست
سلیمان نِه‌ای بادبازی مکن
چو دندانْ‌نداری گرازی مکن
نه نیرویِ بازو و نه زور پای
مکن بر عنان ور کیب آزمای
حذر واجب است از کمیِت مدام
که هم بد رکاب است و هم بد لگام
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۳ - حذر از ناجنس
مکن تا توانی به ناجنس میل
منه خانه بنیاد بر راهِ سیل
بود صحبت ناسزا فی‌المثل
چو مستی که افعی نهد در بغل
ز جاهل بترس این مثل هم خوش است
که در زیر خاکسترش آتش است
حذر کن ز هم صحبتِ ناپسند
که از تَخم حنظل محال است قند
چو ضایع کنی بهرۀ روزگار
پشیمانی آن گه نیاید به کار
حریفی مکن با فراتر نشین
وگرنه به حسرت بر آذرنشین
به صابون بشوی از فرومایه دست
وز آن کالفتش با فرومایه هست
فرومایه را رَه مده زینهار
که هرگز به خیرت نیاید به کار
به کُل از حریفِ مُعَربد ببُر
که از خود ندارد خبر چون شتر
بدان تا بدانی که معنیِ دوست
حریفِ وفادارِ پاکیزه خوست
دو مشکل بود هر دو در در کثیف
که بد مست و بد خفت باشد حریف
ازین هر دو واجب‌ شناس احتراز
وگر نه مکن کار بر خود دراز
اگر عاجز آیی به دفع بلا
به دستِ جنونی شوی مبتلا
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۴ - در جستن یار هم‌جنس
نشاید بر اسرار کردن ستیز
چو درمانی از چاره کردن گریز
اگر محرمِ رازداری نکوست
همه رونق و عیش و عشرت ازوست
چه خوش روزگاری‌ست با هم‌نفس
حرام است بی‌یارِ هم‌دم، نفس
اگر صد حریفت بود هم‌نشین
یکی رازدارت بباید امین
زده امتحانش چو زر بر محک
شده پاک از آلایشِ شرک و شک
ولیکن که دارد کجا کو کراست
اشارت به عنقا همین است راست
دو نوبت زن ار یافتنی یک دلی
نباشد چو تو در جهان مقبلی
به یاری توان کارها پیش برد
قدم جز به یاری نباید سپرد
چو در خود نمی‌یابی این ماجرا
توقّع کنی از دگر کس چرا
اگر ترک اسرار خود گفته‌ای
ز دانا نصیحت پذیرفته‌ای
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۵ - نو باده
به نوباده هر هفته یاری مَکُن
به هم‌بر مزن عهدِ یار کهُن
نه اینجاست آن قصه حجّت میار
که تقویمِ پاری نیاید به کار
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۶ - صبوحی
صبوح آفتِ مغز و ضعفِ دل است
ولی طبعِ بُرنا بدان مایل است
خوش آید صبوحی طربناک را
خصوصا جوانانِ چالاک را
دم صبح دارد هوایی دگر
مقاماتِ اِخوان صفایی دگر
همی تا برآید ز کوه آفتاب
فرو شد سرمست حالی به خواب
اگر بر صبوحی شود باز روز
گرانی کند مجلس دل فروز
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۷ - آیین اهل عراق
شنیدم که فرمان دهان عراق
به هر گه که افتاد صبوح اتّفاق
به رسم سخاوت به قدر یار
کنند از کم و بیش چیزی نثار
ولی دیر دیر افتد این اتّفاق
چنین است آئین اهل عراق
بزرگانه می خورد رسمی نکوست
به جایی که معهود و آئین و خوست
به شرطی که در هوشیاری بود
نه در عینِ بی اختیاری بود
ز بس شوق چون میزبانی کنند
جوانان ما جان فشانی کنند
از آن می که مستانِ ما می خورند
مقیمان بالا به رشک اندرند
نه آن می که هشیاریش در پی است
از آن می که مستی او بی می است
که نه می همه مفسدان می خورند
خورند اهلِ معنی و جان پرورند
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۸ - اهلیّت باده خواران
چو می روح بخشی نیاید به دست
دریغا که بر دستِ نا کس بُدست
عذابی شدیدست و رنجی عظیم
ز دستِ مخالف شرابِ حمیم
اگر جان شیرین دهندت به زور
ز دست ترش روی تلخ است و شور
زبانی دوزخ حریفِ بَدست
تو زو در عذابی و او از خودست
بتر از بتر چیست بدمستِ لُنب
کنارت پر افعیست برخود مَجُنب
به لاحول ابلیس را دور کن
به کسنی مداوای محرور کن
مده خرس را آب خضر ای پسر
که جز مُهره بر خر نزیبد گهر
چرا مفتیان می کنندش حرام
سخن راست بشو زپس احترام
دریغ است در کونِ خر ریختن
از آن شد سزایِ برآویختن
مگر مریم انگورِ آبستن است
که روحش درون همچو جان در تن است
چو از روح محض است آبستنیش
چرا زیر پای خران افکنیش
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۲۹ - سخا به مستی
به مستی سخاوت بود نا پسند
اگر عاقلی بشنو این طرفه پند
گرت بخشش از حدِّ و انصاف رفت
دریغا که نامت به اتلاف رفت
وگر خود به ناحق کنی با وجود
دریغا که امساک بهتر که جود
ازین یک به حسرت ندامت خوری
وزان یک به غیرت ملامت بری
سخاوت که از طبع خیزد جداست
تکلّف سخا نیست عکس سخاست
به مستی اگر حاتم طی بود
چو بخشش کند نام بَر می بود
همین باز گویند کز رویِ دست
چنین ها بسی آید از مردِ مست
به مستی ز چیزی که بخشیده اند
خطاهای مستان پسندیده اند
پسندیدة عقل بخشودن است
که بخشوده در بخشش افزودن است
مقاماتِ بخشایش آسایش است
که بخشش هم از فیض بخشایش است
به مستی ببخشای بر زیر دست
زبردست را خود سر پنجه هست
چو هشیار گشتی ببخش و بده
نگه دار سر بر سر هم منه
چو دستت دهد پای مردی نکوست
کرم کن کرم کار پاکیزه خوست
و گر تنگ دستی ز خرج فراخ
حذر کن مبر شیشه در سنگلاخ
به مقدار سرمایه و دستگاه
به حق خود و مستحق کن نگاه
اگر شاه مست است اگر هوشیار
سخاوت کند از سرِ اختیار
نه ممکن که کاری کند ناپسند
گر از گنجِ دانش بود بهره مند
کسی کو گهردار باشد چو تیغ
چه نقصانش از بخشش بی دریغ
بود راست چون کوزة خرج گر
تهی شد یکی پرشود ده دگر
کجا دخل هر روزه آید فراز
توان خرج کردن به اندازه باز
مخور ناشتا تا توانی شراب
وگر باید انگشت زد بر تراب
کسی را که دیدی غذا کشته راح
نبینی ازو بیش خیر و فلاح
وگر خورده باشی تو او را نکوست
وگر او را می خورد غالب اوست
چو دانی که او خورد خواهد ترا
غذای خودش کرد خواهد ترا
مخور بیش چون او تو را می خورد
ز ره دور شو تا بلا بگذرد
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۰ - حکایت
سرآشفته ای مستِ خود رای بود
که در کشمرش پیش از این جای بود
سحرخواره ای شب نشین روز مست
می و مطربی را شده زیر دست
مُدام او ز آتش غذا ساخته
ز آب منی خود بپرداخته
نمیخورد بی چاره از هر ابا
بود کم تر از چمچمه ای شوربا
نه شربت چشیدی نه خوردی طعام
سراسیمه بودی مدام از مدام
شبی در برش آن سزای هجا
نفس منقطع شد ازو بر فجا
برآورد مطرب غریو و غرنگ
که راه نفس شد برین ترک تنگ
دویدند یاران او بر سرش
فروبسته دیدند دم در برش
رئیس ده و کدخدایان به هم
هراسان که گردند از آن متّهم
جگرگاه بی چاره بگشافتند
جگر، پوده و دل، سیه یافتند
چنین چند کس دیده ام کز شراب
فرورفت ناگه خراب و یباب
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۱ - حفظ اعتدال
کسی را که می دم به دم می خورد
نماند ازاو هیچ تا بنگرد
گرادمان کنی باده بریک قرار
همه ساله ایمن شوی از خُمار
به شرطی که در نگذری ز اعتدال
وگرنه نیارد مزاج احتمال
مکن گرچه غالب تو باشی مری
برون شو اگر عاقلی از عِری
گرو هم نبندی که مرد خرد
نبندد گرو نیز اگر می‌برد
چو مجلس گران گردد و کلّه پُر
مقام ستیز و مری نیست مُر
چه ناچاره می‌بایدت کرد ایست
اگر بر رگی می‌زنی عیب نیست
غنیمت شمر گر چو حیلت گران
ز خود بگذرانی شرابی گران
اگر بر توان بست چالاکی است
که نا التفاتی ز ناباکی است
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۲ - می، سلطان بیدادگر
مکن اعتماد ای پسر بر شراب
ز سلطان بیدادگر اجتناب
می ار بشنوی این نصیحت زمن
عجب پهلوانیست لشکر شکن
نماید گه تاختن اندکی
پراکنده از هر طرف یک یکی
تو پس گیره‌ی او کنی بی‌درنگ
برو تازی و او نه‌استد به جنگ
هزیمت کند تا تو خیره شوی
تو خود بر عقب خیره روی
کمین کرده باشد سواری هزار
همه امتحان کرده‌ی کارزار
چوپیش کمین گه رسی ناگهان
همه راست گیرند بر تو عنان
چو نخجیرت اندر میان آورند
ازین سو کشندت وزان سو برند
بترس از کمین کردگان زینهار
حذر کردن از خصم واجب شمار
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۳ - نقل شراب
اطبّا ز نُقل اندک آورده‌اند
به مقدارِ حاجت صفت کرده‌اند
گر اندگ خوری نُقل بهتر بود
زیان کارتر میوه‌ی تر بود
می البتّه اول زبان می‌گزد
اگر بشکنی حدّتش می‌سزد
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۴ - حفظ دندان
چو نقلی گرفتی به دندانِ تنگ
گراینده تسکین پذیرد به سنگ
به دندان حوالت مکن کارِ سنگ
که بازش به گوهر نیاری به چنگ
نگه دارش از استخوان زینهار
توهم این نصیحت زمن یاددار
که من از پدر کردم این پند گوش
ازین شرط تابرنگردی بکوش
توهم ای پسر از پدر یاددار
که من از پدر داشتم یادگار
سپاس از خدا کاندرین شست و پنج
ز دندان نه زحمت کشیدم نه رنج
برومند بودم ز پند پدر
تو نیز از پدر باریا بهره بر
مکن خسته دندان به بادام سخت
که از نقل محکم شود لخت لخت
سر پسته بشکن به سنگ ای پسر
در بسته نتوان شکستن به سر
چو رخنه شود در مصافی درست
شود پای استاده برجای سست
ندارد چو لشکر بجنبد ز جای
یکی در هزیمت نیفشرده پای
مه اندازشان در پی یک دگر
مجنبان بلا تا نیاید به سر
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۵ - کرامات می
ندیدیم هرگز به عمر دراز
در بسته بر می که نگشود باز
عجب نبود از می که هنگامِ بود
گر آید ز کتمِ عدم در وجود
بجایی کند دستگیری مست
که چرخش نهد بر زمین پشت دست
اگر در زمین نیز باشد دفین
چو می‌خواره سر بر زند از زمین
اگر شمّه‌ای از کرامات می
بگویم عجایب بمانی ز وی
حکیم نزاری : دستورنامه
بخش ۳۶ - حکایت
گذر بودمان بر براکوهِ تون
زشهر آمدیم از سحرگه برون
مصاحب زهر گونه جوقی سوار
کشیدیم القصه تا نوبهار
دهی بود فی الجمله پرداخته
ز بیدادِ ظالم برانداخته
شرابی که بر کوتلان باربود
تلف شد ضرورت که ناچار بود
تُهی تنگ و خیک و رهِ فارس پیش
حریفان پریشان ز اندازه بیش
رزی بود در باز رفتم درون
چه گویم که حالم تبه بود چون
در آمد به خشتی سر پای من
خمی گشت پیدا زروی چمن
خمی و چه خم آنگهی پرشراب
شرابی و چون آنگهی چون گلاب
زدم نعره‌ای و برفتم ز هوش
فتادند یاران من در خروش
چو دیدند حیران فروماندند
دعا بر خداوندِ رز خواندند
درخت از زمین و شراب از درخت
برآید عجب نبود ای نیک بخت
کرامات محض است کز زیر خاک
برآید خمی تا به سر جانِ پاک
از اقبال می‌خواره نبود عجب
روان گشته از چشمه ماءالعنب
یکی گفت روزی می‌خواره بین
که ناگه برآمد ز زیرزمین
یکی گفت اگر صاحب بوستان
نیت خیر کردست نیکوست آن
یکی گفت بی چاره وقت گریز
نهادست خنب و برفت است تیز
به شکرانه‌ی فتح بابی چنین
نهادیم سرها همه بر زمین
چو شد خنب خالی به شکرانه‌ای
درونش نهادیم دانگانه‌ای
سر خنب کردیم در حال رُست
سر خود گرفتیم چالاک و چست