عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۶۸ - در عشق تو، آنان که به،هم نفسند
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۶۹ - خود را گیرم که آشنا با تو کند؟!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۰۰ - در کنج خرابه بر حصیری دو سه گز
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۰۵ - یاری که بود دردم ازوف درمان نیز
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۱۰ - یاری کامروز نقد دل باختمش
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۱۱ - یار آمد و، جان برایگان میدهمش
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۱۷ - روز وصلت، شد آتش افروز فراق!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۱۹ - شادیم، مدام از غم دلکش عشق
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۲۲ - آن چارده ساله ماه، کز غنج و دلال
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۲۷ - دلدار ز جور کام مشکل دهدم
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۳۱ - در کوی تو، دلباخته ها می بینم
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۳۹ - ای در هوس روی تو، روشن رایان!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۴۲ - ای آنکه سر کوی تو شد منزل من
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۴۵ - آن کس که براز عشق شد محرم من
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۶۸ - عید است چه مانده ای صباحی بسرای؟!
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۷۳ - دوشم دل برد، شاهد بازاری
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۷۷ - وقت است ز هر سو شکفد روی گلی
آذر بیگدلی : رباعیات
شماره ۱۸۴ - در کوچه ی عشق، پای در گل ننهی!
آذر بیگدلی : مثنویات
شماره ۱۰ - گفتم: اول نگفتم ای سره مرد
گفتم: اول نگفتم ای سره مرد
که یک امروز گرد حیله مگرد؟!
عشق را، ساختی بهانه ی خویش
که برون آیدت دل از تشویش؟!
تا دگر از تو هر خطا بینند
بدل آزاری تو ننشینند؟!
همه، لب از نکوهشت بندند
دلت از غصه رنجه نپسندند؟!
ساده لوحان که غافل از کارند
هوست دیده، عشق پندارند؟!
لیک در عالم نشیب و فراز
نیست مخفی بخرده بینان راز
شبهه پیش من اعتبارش نیست
نقد، چون قلب شد، عیارش نیست!
صیرفی چون بکف محک دارد
در بد و نیک زر، چه شک دارد؟!
نیست گر عاشقی، مرا سخنی
که منم همچو تو، تو همچو منی!
شأن والای عشق، از من پرس
نرخ کالای عشق، ازمن پرس
عشقبازی، کمال آدمی است؛
در حریم جلال، محرمی است!
گردد از عشق، آسیای فلک؛
آدمی شد ز عشق به ز ملک
این جهان، خانه یی منقش دان؛
نقشهایش بدیع و بیغش دان
نقشبندش، خداست جل جلال
نقشها را زبان ز حیرت لال
نقش را، عشق نقشبند اولی؛
سر مردان، درین کمند اولی
لیک، این ره بخویش نتوان رفت؛
تا نخوانند، پیش نتوان رفت!
گر کسی را، بدل فتد این ذوق؛
افگند ذوق، گردنش را طوق!
بحقیقت، چو ره نه غیر مجاز؛
عشق با نقش نیز یافت جواز
بود القصه چه نهان و چه فاش
عاشق نقش، عاشق نقاش!
آری از نقشهای یزدانی
خوشتر آمد چو نقش انسانی
خوشتر آمد بنقش خوشتر، عشق
حسن چون اخگر است و مجمر عشق
مظهر عشق، روی انسان است
خواه زنف خواه مرد یکسان است
روی از آن دلکش است، کایزد فرد
خلق آدم بصورت خود کرد
هین ببین کابروان ز چشم سیاه
دل برند از اشاره وز نگاه
هین ببین لعل لب، در دندان
در چه کارند از شکر خندان؟!
هین ببین گوش و گوشواره بهم
جلوه ی صبح، باستاره بهم
هین ببین غبغبی، چو مه شفاف
زنخ سیب رنگ ساده ی صاف
آنچه گفتم، تمام خاصه روست
رو، کش اینها نکو بود نیکوست
لیک باید ز موی رو ساده
خس بدامان گل نیفتاده
موی در سر خوش است، در رو، بد
رو بپرس این سخن ز اهل خرد
روی بیموی، ماه روی زن است؛
که بمهر سپهر طعنه زن است
روی زن، چون گل شکفته بود؛
کز گلش خار مو نهفته بود
روی زن، آتش فروزان است؛
نیستش دود موی و سوزان است
پسران چون زنند، نیز مگوی؛
تا نرسته است مویشان از روی
گر بدی آن صفا همیشه بجا
دل نماندی میان خوف و رجا
من که خود غیر عشق کارم نیست
عاشق ار نیستم، قرارم نیست
کی کنم منع دیگران از عشق؟!
که سرافگنده سروران از عشق!
گر دلت شد بدام عشق اسیر
چون کنم منع، حرف من مپذیر
ز آنکه من نیز خسته ی عشقم
از ازل صید بسته ی عشقم
گر بدریای شهوتستی غرق
فتد از کودکت بخرمن برق
نکنم منع هیچکس از عشق
گر شناسد کسی هوس از عشق
هر که عاشق نه، آدمی نبود؛
زو نشان به که در زمی نبود
عشق، از هر چه گویم افزون است؛
از بیان من و تو، بیرون است!
لیک میترسم از وساوس نفس
عقربم عقربم زد، حذر کنم ز کرفس
عشق کو، ای سر هوسناکان؟!
لاف پاکی کجا و ناپاکان؟!
میزنی دم ز عشق و بوالهوسی
ناکسی و گمانت اینکه کسی؟!
کس نگوید که: عاشقی گنه است!
اینکه شدخاص امرد از چه ره است؟!
که یک امروز گرد حیله مگرد؟!
عشق را، ساختی بهانه ی خویش
که برون آیدت دل از تشویش؟!
تا دگر از تو هر خطا بینند
بدل آزاری تو ننشینند؟!
همه، لب از نکوهشت بندند
دلت از غصه رنجه نپسندند؟!
ساده لوحان که غافل از کارند
هوست دیده، عشق پندارند؟!
لیک در عالم نشیب و فراز
نیست مخفی بخرده بینان راز
شبهه پیش من اعتبارش نیست
نقد، چون قلب شد، عیارش نیست!
صیرفی چون بکف محک دارد
در بد و نیک زر، چه شک دارد؟!
نیست گر عاشقی، مرا سخنی
که منم همچو تو، تو همچو منی!
شأن والای عشق، از من پرس
نرخ کالای عشق، ازمن پرس
عشقبازی، کمال آدمی است؛
در حریم جلال، محرمی است!
گردد از عشق، آسیای فلک؛
آدمی شد ز عشق به ز ملک
این جهان، خانه یی منقش دان؛
نقشهایش بدیع و بیغش دان
نقشبندش، خداست جل جلال
نقشها را زبان ز حیرت لال
نقش را، عشق نقشبند اولی؛
سر مردان، درین کمند اولی
لیک، این ره بخویش نتوان رفت؛
تا نخوانند، پیش نتوان رفت!
گر کسی را، بدل فتد این ذوق؛
افگند ذوق، گردنش را طوق!
بحقیقت، چو ره نه غیر مجاز؛
عشق با نقش نیز یافت جواز
بود القصه چه نهان و چه فاش
عاشق نقش، عاشق نقاش!
آری از نقشهای یزدانی
خوشتر آمد چو نقش انسانی
خوشتر آمد بنقش خوشتر، عشق
حسن چون اخگر است و مجمر عشق
مظهر عشق، روی انسان است
خواه زنف خواه مرد یکسان است
روی از آن دلکش است، کایزد فرد
خلق آدم بصورت خود کرد
هین ببین کابروان ز چشم سیاه
دل برند از اشاره وز نگاه
هین ببین لعل لب، در دندان
در چه کارند از شکر خندان؟!
هین ببین گوش و گوشواره بهم
جلوه ی صبح، باستاره بهم
هین ببین غبغبی، چو مه شفاف
زنخ سیب رنگ ساده ی صاف
آنچه گفتم، تمام خاصه روست
رو، کش اینها نکو بود نیکوست
لیک باید ز موی رو ساده
خس بدامان گل نیفتاده
موی در سر خوش است، در رو، بد
رو بپرس این سخن ز اهل خرد
روی بیموی، ماه روی زن است؛
که بمهر سپهر طعنه زن است
روی زن، چون گل شکفته بود؛
کز گلش خار مو نهفته بود
روی زن، آتش فروزان است؛
نیستش دود موی و سوزان است
پسران چون زنند، نیز مگوی؛
تا نرسته است مویشان از روی
گر بدی آن صفا همیشه بجا
دل نماندی میان خوف و رجا
من که خود غیر عشق کارم نیست
عاشق ار نیستم، قرارم نیست
کی کنم منع دیگران از عشق؟!
که سرافگنده سروران از عشق!
گر دلت شد بدام عشق اسیر
چون کنم منع، حرف من مپذیر
ز آنکه من نیز خسته ی عشقم
از ازل صید بسته ی عشقم
گر بدریای شهوتستی غرق
فتد از کودکت بخرمن برق
نکنم منع هیچکس از عشق
گر شناسد کسی هوس از عشق
هر که عاشق نه، آدمی نبود؛
زو نشان به که در زمی نبود
عشق، از هر چه گویم افزون است؛
از بیان من و تو، بیرون است!
لیک میترسم از وساوس نفس
عقربم عقربم زد، حذر کنم ز کرفس
عشق کو، ای سر هوسناکان؟!
لاف پاکی کجا و ناپاکان؟!
میزنی دم ز عشق و بوالهوسی
ناکسی و گمانت اینکه کسی؟!
کس نگوید که: عاشقی گنه است!
اینکه شدخاص امرد از چه ره است؟!
آذر بیگدلی : مثنویات
شماره ۱۲ - ای سر خیل صواحب من
ای سر خیل صواحب من
ای صاحب وای مصاحب من
هم قبله و هم قبیله ی من
هم گوهر و هم طویله ی من
ای دوسترین برادر من
نی، جان با جان برابر من
طغرای کرم، بنام بادت
صهبای طرب، بجام بادت
خوی ملکیت، بیش ازین باد؛
خنگ فکلیت، زیر زین باد
دشمنت، ز دوست دوستر باد؛
یا تیغ تو را سرش سپر باد
شمشیر تو، درع دوستان باد
این خار، حصار بوستان باد
سالت به نشاط و کامرانی
از صد گذرد، دگر تو دانی
سالی ز هزار سال بیش است
کز تیغ فراق سینه ریش است
بس پیک آید زمن بآن کوی
گر من گویم یکی، تو ده گوی
اما باید جوابی از تو
آباد نشد خرابی از تو
ای صاحب وای مصاحب من
هم قبله و هم قبیله ی من
هم گوهر و هم طویله ی من
ای دوسترین برادر من
نی، جان با جان برابر من
طغرای کرم، بنام بادت
صهبای طرب، بجام بادت
خوی ملکیت، بیش ازین باد؛
خنگ فکلیت، زیر زین باد
دشمنت، ز دوست دوستر باد؛
یا تیغ تو را سرش سپر باد
شمشیر تو، درع دوستان باد
این خار، حصار بوستان باد
سالت به نشاط و کامرانی
از صد گذرد، دگر تو دانی
سالی ز هزار سال بیش است
کز تیغ فراق سینه ریش است
بس پیک آید زمن بآن کوی
گر من گویم یکی، تو ده گوی
اما باید جوابی از تو
آباد نشد خرابی از تو