تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
آشفتهٔ شیرازی : غزلیات
شماره ۳۷ - که بر زلف سنبل زد این تابها
که بر زلف سنبل زد این تابها
که داد به گلبرگ این آبها
که افکند پرتو به آتشکده
که ابرو نموده به محرابها
که سودا به زلف نکویان نهاد
که از لعلشان ساخت عنابها
به طاوسها چتر الوان که داد
به کبکان که پوشید سنجابها
که پرورد الحان به مزمار و نای
که در پرده ره داد مضرابها
که از نیش زنبور آورد نوش
که داد از صدف در خوشابها
کرامت نگر ساقی میکشان
ز یک خم دهد دردها تابها
ز حسن ازل عشق آمد پدید
فراهم شد از عشق اسبابها
ز هر ذره نورش هویدا بود
چو از پنجره نور مهتابها
منجم بگیرد ز ذرات او
چو از پرتو خور صطرلابها
ز یک بحر این موجها خواسته است
همه موجها نقش بر آبها
ز دریا نیند آگه این ماهیان
فتاده ز حیرت بگرد آبها
بود شهر علم الهی علی
گشوده ز دست علی بابها
تو آشفته سر را از این در مپیچ
دهد فیض باران نه میزابها
که داد به گلبرگ این آبها
که افکند پرتو به آتشکده
که ابرو نموده به محرابها
که سودا به زلف نکویان نهاد
که از لعلشان ساخت عنابها
به طاوسها چتر الوان که داد
به کبکان که پوشید سنجابها
که پرورد الحان به مزمار و نای
که در پرده ره داد مضرابها
که از نیش زنبور آورد نوش
که داد از صدف در خوشابها
کرامت نگر ساقی میکشان
ز یک خم دهد دردها تابها
ز حسن ازل عشق آمد پدید
فراهم شد از عشق اسبابها
ز هر ذره نورش هویدا بود
چو از پنجره نور مهتابها
منجم بگیرد ز ذرات او
چو از پرتو خور صطرلابها
ز یک بحر این موجها خواسته است
همه موجها نقش بر آبها
ز دریا نیند آگه این ماهیان
فتاده ز حیرت بگرد آبها
بود شهر علم الهی علی
گشوده ز دست علی بابها
تو آشفته سر را از این در مپیچ
دهد فیض باران نه میزابها
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۲۳ - ز عشقم به هر محفل افسانه ای ست
ز عشقم به هر محفل افسانه ای ست
ز اشکم به هر گوشه ویرانه ای ست
ز شمعی چمن را صبا مژده داد
که هر برگ گل، بال پروانه ای ست
به صیادی افتاده کار دلم
که در دام او هر گره دانه ای ست
به میخانه ای راهم افتاده است
که هر شیشه ی او پریخانه ای ست
جنونم به زنجیر شوقی فکند
که هر حلقه اش چشم دیوانه ای ست
سلیم از کسی رسم همت مجوی
که چون کیمیا این هم افسانه ای ست
ز اشکم به هر گوشه ویرانه ای ست
ز شمعی چمن را صبا مژده داد
که هر برگ گل، بال پروانه ای ست
به صیادی افتاده کار دلم
که در دام او هر گره دانه ای ست
به میخانه ای راهم افتاده است
که هر شیشه ی او پریخانه ای ست
جنونم به زنجیر شوقی فکند
که هر حلقه اش چشم دیوانه ای ست
سلیم از کسی رسم همت مجوی
که چون کیمیا این هم افسانه ای ست
سلیم تهرانی : غزلیات
شماره ۳۳۴ - مرا گوش از بهر پیغام اوست
مرا گوش از بهر پیغام اوست
زبان در دهن از پی نام اوست
کسی کز فغان من از خواب ناز
نگردیده بیدار، بادام اوست
ز غیرت هلاکم که شب تا به روز
لب ماه نو بر لب بام اوست
جنون بیش گردد در ایام گل
چه دل ها که رسوا در ایام اوست
بلند است اقبال صیاد ما
مه از هاله در حلقه ی دام اوست
نه تنها سلیم است ممنون او
که خلقی دعاگوی دشنام اوست
زبان در دهن از پی نام اوست
کسی کز فغان من از خواب ناز
نگردیده بیدار، بادام اوست
ز غیرت هلاکم که شب تا به روز
لب ماه نو بر لب بام اوست
جنون بیش گردد در ایام گل
چه دل ها که رسوا در ایام اوست
بلند است اقبال صیاد ما
مه از هاله در حلقه ی دام اوست
نه تنها سلیم است ممنون او
که خلقی دعاگوی دشنام اوست
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۱۳ - ستایش و تاریخ بنای اسلام خان
بهار گل دولت اسلام خان
که دارد ازو این چمن آب و تاب
بنایی به بنگاله بنیاد کرد
که برجش بود نام و قصرش خطاب
حصار فلک را بسی گشته است
ندیده ست برجی چنین آفتاب
عمارت نمی دارد این قدر و شان
سپهری بنا کرده از خاک و آب
ز فیض هوایش، چو طوطی سزد
شود سبز اگر بال مرغ کباب
دهد مستی از بس به کیفیت است
درو جام روزن چو جام شراب
رقم زد پی سال تاریخ او
خرد «شاه برج مه و آفتاب»
که دارد ازو این چمن آب و تاب
بنایی به بنگاله بنیاد کرد
که برجش بود نام و قصرش خطاب
حصار فلک را بسی گشته است
ندیده ست برجی چنین آفتاب
عمارت نمی دارد این قدر و شان
سپهری بنا کرده از خاک و آب
ز فیض هوایش، چو طوطی سزد
شود سبز اگر بال مرغ کباب
دهد مستی از بس به کیفیت است
درو جام روزن چو جام شراب
رقم زد پی سال تاریخ او
خرد «شاه برج مه و آفتاب»
سلیم تهرانی : قطعات
شمارهٔ ۳۱ - چو سامان عشرت مهیا شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۳۸۶ - مرا خون دل از دست جانانه ای است
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۶۳۹ - چو از فکر کام تو حاصل شود
جویای تبریزی : غزلیات
شماره ۹۲۶ - مرا بس بود روز دیوان عام
جویای تبریزی : قطعات
شماره ۷ - نماز تو بی معرفت شیخنا
جویای تبریزی : قطعات
شمارهٔ ۱۰ - تاریخ تولد
ز میرزا ابوالخیر والا نژاد
گلی در ریاض نجابت شکافت
به هر سوسو نسیمی کز آن گل وزید
غبار کدورت ز دلها برفت
چو خورشید نور جمالش بدید
رخ خویش در پردهٔ شب نهفت
لب غنچه و گوش گل در چمن
به این مژده دارند گفت و شنفت
دلم بهر تاریخ میلاد او
در معنی از منقب فکر سفت
سراپا زبان غنچه سان شد نخست
پس آنگه «گل باغ امید» گفت
گلی در ریاض نجابت شکافت
به هر سوسو نسیمی کز آن گل وزید
غبار کدورت ز دلها برفت
چو خورشید نور جمالش بدید
رخ خویش در پردهٔ شب نهفت
لب غنچه و گوش گل در چمن
به این مژده دارند گفت و شنفت
دلم بهر تاریخ میلاد او
در معنی از منقب فکر سفت
سراپا زبان غنچه سان شد نخست
پس آنگه «گل باغ امید» گفت
جویای تبریزی : مثنویات
شماره ۱ - بنام فروزندهٔ ماه و مهر
بنام فروزندهٔ ماه و مهر
فرازندهٔ بارگاه سپهر
ازو گشته در کار خود اوستاد
اگر آب و آتش اگر خاک و باد
به لطفش همه راست چشم امید
اگر سرخ و زرد ار سیاه و سفید
همه راست بر فیض عامش نظر
اگر کوه و دشت است اگر بحر و بر
سری نیست خالی ز اسرار او
دلی کو که نبود طلبکار او
به او ملتجی گر شقی ور سعید
نگشته کسی از درش ناامید
ز ابر عطایش به بارندگی
زمین را رسد مایهٔ زندگی
به فرمانش از ماه و مهر برین
بود ابلق روز و شب زیر زین
مر او راست از مطبخ فضل وجود
شرار انجم و دود چرخ کبود
فلم را ز انجم که هر سو بریخت
ز بس ذکر او تار سبحه گسیخت
ازو گشته در عودسوز سپهر
فروزان همی اخگر ماه و مهر
ز شاخ زبانها تذرو سروش
به بال نفس زو پرد تا به گوش
ز قهرش بود مهر در تاب و تب
ز رنگی به رنگی رود روز و شب
فلک با وجود اینهمه سوکتش
حبابیست از لجهٔ قدرتش
همه را بود چشم یاری ازو
همه راست امیدواری ازو
ز الطاف بیحد بحال عبید
شفاعتگری چون نبی آفرید
فرازندهٔ بارگاه سپهر
ازو گشته در کار خود اوستاد
اگر آب و آتش اگر خاک و باد
به لطفش همه راست چشم امید
اگر سرخ و زرد ار سیاه و سفید
همه راست بر فیض عامش نظر
اگر کوه و دشت است اگر بحر و بر
سری نیست خالی ز اسرار او
دلی کو که نبود طلبکار او
به او ملتجی گر شقی ور سعید
نگشته کسی از درش ناامید
ز ابر عطایش به بارندگی
زمین را رسد مایهٔ زندگی
به فرمانش از ماه و مهر برین
بود ابلق روز و شب زیر زین
مر او راست از مطبخ فضل وجود
شرار انجم و دود چرخ کبود
فلم را ز انجم که هر سو بریخت
ز بس ذکر او تار سبحه گسیخت
ازو گشته در عودسوز سپهر
فروزان همی اخگر ماه و مهر
ز شاخ زبانها تذرو سروش
به بال نفس زو پرد تا به گوش
ز قهرش بود مهر در تاب و تب
ز رنگی به رنگی رود روز و شب
فلک با وجود اینهمه سوکتش
حبابیست از لجهٔ قدرتش
همه را بود چشم یاری ازو
همه راست امیدواری ازو
ز الطاف بیحد بحال عبید
شفاعتگری چون نبی آفرید
جویای تبریزی : مثنویات
شماره ۲ - محمد خدیو ملایک سپاه
محمد خدیو ملایک سپاه
سر سروان زیبدش خاک راه
حبیب خدا بهترین انام
علیه الصلوات و علیه السلام
به عرش برین یافت چون برتری
به کرسی نشانید پیغمبری
اگر بحر و بر است اگر کوه و دشت
طفیلی او جمله مخلوق گشت
پی مهر توقیع عفو خطا
نبی خاتم است و نگین مرتضی
سزد پیش ارباب فضل و یقین
چنان خاتمی را نگینی چنین
علی ولی شاه مشکل گشا
وکیل در خانهٔ کبریا
کس بی کسان تاج تاج آوران
دل دردمندان سر سروران
مثال خدا داشتی گر وجود
در آئینهٔ ذات او می نمود
اگر شبه واجب نبودی محال
ورا گفتمی کوست چون ذوالجلال
شهانرا ز شمشیر آن دین پناه
به باد فنا رفته تخت و کلاه
از آن تیغ چون تیغ مهر برین
مسخر شد امروز روی زمین
مگو تیغ کز معجز بوتراب
محیط جهان گشته یک قطره آب
کرا قدرت آن که راند سخن
ز فضل و کمال حسین و حسن
که اینجا تواند شدن مدحگر؟
مگر این طاووس عالی گهر
سر سروان زیبدش خاک راه
حبیب خدا بهترین انام
علیه الصلوات و علیه السلام
به عرش برین یافت چون برتری
به کرسی نشانید پیغمبری
اگر بحر و بر است اگر کوه و دشت
طفیلی او جمله مخلوق گشت
پی مهر توقیع عفو خطا
نبی خاتم است و نگین مرتضی
سزد پیش ارباب فضل و یقین
چنان خاتمی را نگینی چنین
علی ولی شاه مشکل گشا
وکیل در خانهٔ کبریا
کس بی کسان تاج تاج آوران
دل دردمندان سر سروران
مثال خدا داشتی گر وجود
در آئینهٔ ذات او می نمود
اگر شبه واجب نبودی محال
ورا گفتمی کوست چون ذوالجلال
شهانرا ز شمشیر آن دین پناه
به باد فنا رفته تخت و کلاه
از آن تیغ چون تیغ مهر برین
مسخر شد امروز روی زمین
مگو تیغ کز معجز بوتراب
محیط جهان گشته یک قطره آب
کرا قدرت آن که راند سخن
ز فضل و کمال حسین و حسن
که اینجا تواند شدن مدحگر؟
مگر این طاووس عالی گهر
جویای تبریزی : مثنویات
شماره ۳ - روایت کند سید نامدار
روایت کند سید نامدار
یگانه در بحر هشت و چهار
که در عهد مروانیان لعین
یکی زان مکان خصومت گزین
بسی آرزومند فرزند بود
به فرزند بس آرزومند بود
چنین نذر کرد آن شقاوت ماب
که گردد ز فرزند اگر کامیاب
زند دایم آن پور بر شر و شین
ره زائران شه دین حسین
قضا را دلش زین غم آزاد شد
به دیدار فرزند دل شاد شد
چو آن طفل آمد به سرحد هوش
به ایفای عهدش بمالید گوش
مدام آن جوان ز حق بی خبر
عمل خواست کردن به پند پدر
به ایفای نذر پدر روز و شب
همی در کمین بود فرصت طلب
بناگه یکی کاروانی شنید
که آمد به طوف امام شهید
زجا جست و بربست محکم میان
به آهنگ تاراج آن کاروان
بیامد دوان تا کنار فرات
چنین دید آن سر براه نجات
کزان بحر بگذشته آن کاروان
چو از دیده اشک ستم دیدگان
چو کام از تکاپو نشد حاصلش
چنین یافت اندیشه ره در دلش
که هنگام برگشتن کاروان
بگیرد سر راه بر زایران
درین فکر ناگاه خوابش ربود
بیاسود از قید گفت و شنود
ز خواب گران چون در آرام شد
به رویای صادق دلش رام شد
چنان دید کامد قیامت پدید
بجوشید درهم شقی و سعید
نشسته به کرسی قرب اله
محمد شهنشاه امت پناه
ملایک ز هر سو در آن حشر عام
کمر بستهٔ حکم خیر الانام
که تا نیک و بد را به لطف و گزند
سوی پیشگاه نبوت برند
شوند آنکه از حکم آن شهریار
سعید و شقی داخل خلد و نار
در آن عرصه ز اشرار بیدادگر
درآمد نبی را یکی در نظر
بگفت این شقی را به فضل کریم
نشاید فرستیم سوی جحیم
گذارش مگر روزی از روزها
فتاده است بر وادی کربلا
غباری از آن تربت مشکبو
نشسته است بر وادی کربلا
کنون تا بود بر رخش زان غبار
برون باشد از زمرهٔ اهل نار
گران قدر زان خاک شد در نظر
رخش چون ز گرد یتیمی گهر
به رویی که پر گرد درگاه ا وست
مگو خاک کان سربسر آبروست
پس آنگاه ملاک قهر و عذاب
بگفتند در خدمت آن جناب
که شوییم از رویش آن خاک پاک
بریمش سوی آتش سوزناک
دگر بار آن سایهٔ کردگار
وجودش همه لطف پروردگار
شعار شفاعتگری تازه کرد
ترحم زیاده ز اندازه کرد
بزد فال رحمت به حسن مقال
که این خادمان حریم جلال
ز رخسار این بندهٔ شرمسار
به شستن زد و دید اگر آن غبار
چه سازید کافتاده چشمش ز دور
سوی گنبدی کآمده رشک طور
چه گنبد که کرده است از برتری
سعادات کونین گردآوری
از آن گنج رحمت چو معمور گشت
چو فانوس آبستن نور گشت
هر آنکس که از دیدنش یافت کام
بود آتش دوزخ او را حرام
پس آنگه به حکم شه دین پناه
بهشت برینش شد آرامگاه
چو بینندهٔ خواب بیدار گشت
دلش مخزن گنج اسرار گشت
ز مستی غفلت چو هشیار شد
چو بخت خود از خواب بیدار شد
ز نور حقیقت بسی بهره یافت
بر آن ذره خورشید ایمان بتافت
به حکم در بحر عز و شرف
غلام به اخلاص شاه نجف
ز جان دوستدار سر سروران
خلیل شه دین براهیم خان
ز جویای رنگین سخن این کلام
پذیرفته کیفیت اختتام
یگانه در بحر هشت و چهار
که در عهد مروانیان لعین
یکی زان مکان خصومت گزین
بسی آرزومند فرزند بود
به فرزند بس آرزومند بود
چنین نذر کرد آن شقاوت ماب
که گردد ز فرزند اگر کامیاب
زند دایم آن پور بر شر و شین
ره زائران شه دین حسین
قضا را دلش زین غم آزاد شد
به دیدار فرزند دل شاد شد
چو آن طفل آمد به سرحد هوش
به ایفای عهدش بمالید گوش
مدام آن جوان ز حق بی خبر
عمل خواست کردن به پند پدر
به ایفای نذر پدر روز و شب
همی در کمین بود فرصت طلب
بناگه یکی کاروانی شنید
که آمد به طوف امام شهید
زجا جست و بربست محکم میان
به آهنگ تاراج آن کاروان
بیامد دوان تا کنار فرات
چنین دید آن سر براه نجات
کزان بحر بگذشته آن کاروان
چو از دیده اشک ستم دیدگان
چو کام از تکاپو نشد حاصلش
چنین یافت اندیشه ره در دلش
که هنگام برگشتن کاروان
بگیرد سر راه بر زایران
درین فکر ناگاه خوابش ربود
بیاسود از قید گفت و شنود
ز خواب گران چون در آرام شد
به رویای صادق دلش رام شد
چنان دید کامد قیامت پدید
بجوشید درهم شقی و سعید
نشسته به کرسی قرب اله
محمد شهنشاه امت پناه
ملایک ز هر سو در آن حشر عام
کمر بستهٔ حکم خیر الانام
که تا نیک و بد را به لطف و گزند
سوی پیشگاه نبوت برند
شوند آنکه از حکم آن شهریار
سعید و شقی داخل خلد و نار
در آن عرصه ز اشرار بیدادگر
درآمد نبی را یکی در نظر
بگفت این شقی را به فضل کریم
نشاید فرستیم سوی جحیم
گذارش مگر روزی از روزها
فتاده است بر وادی کربلا
غباری از آن تربت مشکبو
نشسته است بر وادی کربلا
کنون تا بود بر رخش زان غبار
برون باشد از زمرهٔ اهل نار
گران قدر زان خاک شد در نظر
رخش چون ز گرد یتیمی گهر
به رویی که پر گرد درگاه ا وست
مگو خاک کان سربسر آبروست
پس آنگاه ملاک قهر و عذاب
بگفتند در خدمت آن جناب
که شوییم از رویش آن خاک پاک
بریمش سوی آتش سوزناک
دگر بار آن سایهٔ کردگار
وجودش همه لطف پروردگار
شعار شفاعتگری تازه کرد
ترحم زیاده ز اندازه کرد
بزد فال رحمت به حسن مقال
که این خادمان حریم جلال
ز رخسار این بندهٔ شرمسار
به شستن زد و دید اگر آن غبار
چه سازید کافتاده چشمش ز دور
سوی گنبدی کآمده رشک طور
چه گنبد که کرده است از برتری
سعادات کونین گردآوری
از آن گنج رحمت چو معمور گشت
چو فانوس آبستن نور گشت
هر آنکس که از دیدنش یافت کام
بود آتش دوزخ او را حرام
پس آنگه به حکم شه دین پناه
بهشت برینش شد آرامگاه
چو بینندهٔ خواب بیدار گشت
دلش مخزن گنج اسرار گشت
ز مستی غفلت چو هشیار شد
چو بخت خود از خواب بیدار شد
ز نور حقیقت بسی بهره یافت
بر آن ذره خورشید ایمان بتافت
به حکم در بحر عز و شرف
غلام به اخلاص شاه نجف
ز جان دوستدار سر سروران
خلیل شه دین براهیم خان
ز جویای رنگین سخن این کلام
پذیرفته کیفیت اختتام
اهلی شیرازی : غزلیات
شماره ۵۵ - به خلوت بهل شیخ دل مرده را
به خلوت بهل شیخ دل مرده را
که دوزخ بهشت است افسرده را
دل زاهد از می کجا بشکفد
شکفتن محال است پژمره را
اگر درد جامی دهد لعل تو
زتریاک به زهر غم خورده را
ز خاکم چو بر داشتی مفکنم
میفکن نهال بر آورده را
مکن وعده از انتظارم مکش
میازار دیگر دل آزرده را
از آن لاله در خون خود غرقه است
که بر داغ دل می درد پرده را
دل اهلی از توبه بی چاره شد
بلی چاره یی نیست خود کرده را
که دوزخ بهشت است افسرده را
دل زاهد از می کجا بشکفد
شکفتن محال است پژمره را
اگر درد جامی دهد لعل تو
زتریاک به زهر غم خورده را
ز خاکم چو بر داشتی مفکنم
میفکن نهال بر آورده را
مکن وعده از انتظارم مکش
میازار دیگر دل آزرده را
از آن لاله در خون خود غرقه است
که بر داغ دل می درد پرده را
دل اهلی از توبه بی چاره شد
بلی چاره یی نیست خود کرده را
اهلی شیرازی : تواریخ
شماره ۵ - تاریخ وفات مقصود
اهلی شیرازی : معمیات
بخش ۹ - افصح
اهلی شیرازی : معمیات
بخش ۳۲ - حسینی
اهلی شیرازی : معمیات
بخش ۵۳ - کریم مراد
عیوقی : ورقه و گلشاه
بخش ۱ - طبق نظر محققان شانزده بیت ابتدایی توسط نسخه برداران اضافه شده و از همای و همایون خواجوی کرمانی وام گرفته شده است
به نام خداوند بالا و پست
که از هستی اش هست شد هر چه هست
فروزندهٔ شمسهٔ خاوری
برآرندهٔ طاق نیلوفری
معطر کن باد عنبر نسیم
نظام آور کار در یتیم
نه پیکر، نگارندهٔ پیکران
نه اختر، بر آرندهٔ اختران
جهاندار بخشندهٔ کامکار
خداوند بیچون پروردگار
گر از خاک ره برنگیری سرم
روم مصطفی را شفیع آورم
سلام من العالم الحاکم
علی روضة المصطفی الهاشمی
شفیع امم خاتم انبیا
سپهر رسالت مه اصفیا
کلید در گنج رب جلیل
امام هدی در درج خلیل
شه آسمان قدر و سیاره جیش
مه هاشمی آفتاب قریش
هزاران درود از جهان آفرین
سوی روضهٔ سید المرسلین
الهی چو اومیدوارم به تو
برآور اومیدی که دارم به تو
رهی پیشم آور که در هر قدم
زنم دم به دم در رضای تو دم
درآموز شکرم، چو بخشیم گنج
صبوریم ده چون فرستیم رنج
ز شرم گنه آب رویم مبر
چو خاکم ز تقصیر من درگذر
توقع همین دارم ای کردگار
که در رستخیزم کنی رستگار
که از هستی اش هست شد هر چه هست
فروزندهٔ شمسهٔ خاوری
برآرندهٔ طاق نیلوفری
معطر کن باد عنبر نسیم
نظام آور کار در یتیم
نه پیکر، نگارندهٔ پیکران
نه اختر، بر آرندهٔ اختران
جهاندار بخشندهٔ کامکار
خداوند بیچون پروردگار
گر از خاک ره برنگیری سرم
روم مصطفی را شفیع آورم
سلام من العالم الحاکم
علی روضة المصطفی الهاشمی
شفیع امم خاتم انبیا
سپهر رسالت مه اصفیا
کلید در گنج رب جلیل
امام هدی در درج خلیل
شه آسمان قدر و سیاره جیش
مه هاشمی آفتاب قریش
هزاران درود از جهان آفرین
سوی روضهٔ سید المرسلین
الهی چو اومیدوارم به تو
برآور اومیدی که دارم به تو
رهی پیشم آور که در هر قدم
زنم دم به دم در رضای تو دم
درآموز شکرم، چو بخشیم گنج
صبوریم ده چون فرستیم رنج
ز شرم گنه آب رویم مبر
چو خاکم ز تقصیر من درگذر
توقع همین دارم ای کردگار
که در رستخیزم کنی رستگار
عیوقی : ورقه و گلشاه
بخش ۲ - در ستایش سلطان محمود رحمه الله
دل پادشاهان شه خسروان
که رایش بلندست و بختش جوان
بزرگی کی سازد همی رای اوی
برافراز هفتم فلک پای اوی
همیشه چنین دولتش یار باد
خدای جهانش نگه دار باد
گل دولتش سال و مه تازه باد
بزرگی و قدرش بی اندازه باد
کی تا آسمان بگذرد قدر اوی
نهد بخت بر مشتری صدر اوی
نتابد جهان گردن از رای اوی
دهند اختران بوسه بر پای اوی
زمین بر نتابد همی گنج اوی
زمانه نیاساید از خنج اوی
گه جود ابر سخا گستری
گه فضل دریای پر گوهری
هزبر عرین سخرهٔ رزم اوست
بهشت برین چاکر بزم اوست
نعیمست جایی کجا رام اوست
جحیمست جایی که صمصام اوست
بهارست جایی کجا روی اوست
بهشتست جایی کجا خوی اوست
چو جودش ببارد نبارد امل
چو تیغش بخندد بگرید اجل
فلک پایهٔ همتش را رهیست
که در طلعتش فر شاهان شهیست
ثنا را جز او کس خریدار نیست
ثنا خود جز او را سزاوار نیست
بر حلم او کوه را سنگ نیست
بر طبع او باد را رنگ نیست
همیشه جهان بستهٔ نام اوست
کز ایام او خوشتر ایام اوست
کرا زامر ملک اندر آرام نیست
مبارک تر از نام او نام نیست
همه مملکت همت و سنگ اوست
جهانی همه فضل و فرهنگ اوست
زمانه مزین به تأثیر اوست
ولایت معین به تدبیر اوست
سپهر برین بستهٔ چهر اوست
جهان را همه رغبت مهر اوست
رخش لعل باد و دلش شاد باد
همیشه جهان را جهان دار باد
همه ساله دل شاد و خرم زیاد
از اهوال این دهر بی غم زیاد
بدو تازه بادا دل دوستان
چو برگ گل سرخ در بوستان
همی تا به محشر مبیناد رنج
ز فرزند و مال وز ملک و ز گنج
تو عیوقیا گرت هوش است و رای
به خدمت بپیوند به مدحت گرای
به دل مهر سلطان غازی بجوی
به جان مدح سلطان محمود گوی
ابوالقاسم آن شاه دین و دول
شهنشاه عالم امیر ملل
نبیند جهان و نزاید سپهر
چون او راد و فرزانه و خوب چهر
در اقبال و در فضل و در هر فنی
جهانیست در زیر پیراهنی
گه جود چون ابر با بخشش است
گه علم دریای پر دانش است
تن جود و آزادگی را سر است
سر فضل و فرهنگ را افسر است
گه فضل آرایش عالم است
به هر علم فخر بنی آدم است
گه جود با شرم و با حشمت است
کی با گنج و مالست و با هیبت است
خدای جهان مر او را یار باد
ز هر بد خدایش نگه دار باد
نهای کی در اول نو بهار
نشانده بدی عیدت آمد ببار
به باغ طرب در به فرخنده بخت
نکشتست زو طرفه تر کس درخت
درختی که بیخش همه دانش است
درختی که شاخش همه رامش است
درختی کی برگش همه نزهت است
درختی کی بارش همه حکمت است
گل پایدار اندرو بادرنگ
که تا حشر ازو نگسلد بوی و رنگ
بهر برگ او در هزاران کشیست
بهر بوی او در هزاران خوشیست
کنون کآمد این گلبن نو به بر
بر شاه ازو یادگاری ببر
کی این دستهٔ گل در ایام تست
بهر برگ گل بر رقم نام تست
چنان کن کنون تا به روز قضا
نگردد ز رامش زمانی جدا
ازیرا که هرگز نگردد کهن
گل تازه کش اصل باشد سخن
که رایش بلندست و بختش جوان
بزرگی کی سازد همی رای اوی
برافراز هفتم فلک پای اوی
همیشه چنین دولتش یار باد
خدای جهانش نگه دار باد
گل دولتش سال و مه تازه باد
بزرگی و قدرش بی اندازه باد
کی تا آسمان بگذرد قدر اوی
نهد بخت بر مشتری صدر اوی
نتابد جهان گردن از رای اوی
دهند اختران بوسه بر پای اوی
زمین بر نتابد همی گنج اوی
زمانه نیاساید از خنج اوی
گه جود ابر سخا گستری
گه فضل دریای پر گوهری
هزبر عرین سخرهٔ رزم اوست
بهشت برین چاکر بزم اوست
نعیمست جایی کجا رام اوست
جحیمست جایی که صمصام اوست
بهارست جایی کجا روی اوست
بهشتست جایی کجا خوی اوست
چو جودش ببارد نبارد امل
چو تیغش بخندد بگرید اجل
فلک پایهٔ همتش را رهیست
که در طلعتش فر شاهان شهیست
ثنا را جز او کس خریدار نیست
ثنا خود جز او را سزاوار نیست
بر حلم او کوه را سنگ نیست
بر طبع او باد را رنگ نیست
همیشه جهان بستهٔ نام اوست
کز ایام او خوشتر ایام اوست
کرا زامر ملک اندر آرام نیست
مبارک تر از نام او نام نیست
همه مملکت همت و سنگ اوست
جهانی همه فضل و فرهنگ اوست
زمانه مزین به تأثیر اوست
ولایت معین به تدبیر اوست
سپهر برین بستهٔ چهر اوست
جهان را همه رغبت مهر اوست
رخش لعل باد و دلش شاد باد
همیشه جهان را جهان دار باد
همه ساله دل شاد و خرم زیاد
از اهوال این دهر بی غم زیاد
بدو تازه بادا دل دوستان
چو برگ گل سرخ در بوستان
همی تا به محشر مبیناد رنج
ز فرزند و مال وز ملک و ز گنج
تو عیوقیا گرت هوش است و رای
به خدمت بپیوند به مدحت گرای
به دل مهر سلطان غازی بجوی
به جان مدح سلطان محمود گوی
ابوالقاسم آن شاه دین و دول
شهنشاه عالم امیر ملل
نبیند جهان و نزاید سپهر
چون او راد و فرزانه و خوب چهر
در اقبال و در فضل و در هر فنی
جهانیست در زیر پیراهنی
گه جود چون ابر با بخشش است
گه علم دریای پر دانش است
تن جود و آزادگی را سر است
سر فضل و فرهنگ را افسر است
گه فضل آرایش عالم است
به هر علم فخر بنی آدم است
گه جود با شرم و با حشمت است
کی با گنج و مالست و با هیبت است
خدای جهان مر او را یار باد
ز هر بد خدایش نگه دار باد
نهای کی در اول نو بهار
نشانده بدی عیدت آمد ببار
به باغ طرب در به فرخنده بخت
نکشتست زو طرفه تر کس درخت
درختی که بیخش همه دانش است
درختی که شاخش همه رامش است
درختی کی برگش همه نزهت است
درختی کی بارش همه حکمت است
گل پایدار اندرو بادرنگ
که تا حشر ازو نگسلد بوی و رنگ
بهر برگ او در هزاران کشیست
بهر بوی او در هزاران خوشیست
کنون کآمد این گلبن نو به بر
بر شاه ازو یادگاری ببر
کی این دستهٔ گل در ایام تست
بهر برگ گل بر رقم نام تست
چنان کن کنون تا به روز قضا
نگردد ز رامش زمانی جدا
ازیرا که هرگز نگردد کهن
گل تازه کش اصل باشد سخن