تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : بخش نوزدهم
الحكایة و التمثیل
در حرم بادی مگر میجسته بود
شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود
جملهٔ استار کعبه در هوا
خوش همی جنبید از باد صبا
شیخ را خوش آمد آن از جای جست
درگرفت آن دامن پرده بدست
گفت ای رعنا عروس سر فراز
در میان مکه بنشسته بناز
جلوه داده چون عروسی خویش را
کرده بیجان عالمی درویش را
صد جهان مردم چو حیرانی ز تو
گشته هر زیر مغیلانی ز تو
عاشقی را هر نفس بندی کنی
کشته چندین جلوه تا چندی کنی
این تفاخر وین تکبر تا بکی
ای میان تو تهی پر تا بکی
گر ترا یکبار بیتی گفت یار
گفت یا عبدی مرا هفتاد بار
هرکه در سر محبت بنده شد
تا ابد هم محرم و هم زنده شد
سر او برتافت از پیشان کار
دوستانرادر ربود از نور و نار
تا ز دوزخ فرد و آزاد آمدند
بی بهشت عدن دلشاد آمدند
شیخ نصرآباد خوش بنشسته بود
جملهٔ استار کعبه در هوا
خوش همی جنبید از باد صبا
شیخ را خوش آمد آن از جای جست
درگرفت آن دامن پرده بدست
گفت ای رعنا عروس سر فراز
در میان مکه بنشسته بناز
جلوه داده چون عروسی خویش را
کرده بیجان عالمی درویش را
صد جهان مردم چو حیرانی ز تو
گشته هر زیر مغیلانی ز تو
عاشقی را هر نفس بندی کنی
کشته چندین جلوه تا چندی کنی
این تفاخر وین تکبر تا بکی
ای میان تو تهی پر تا بکی
گر ترا یکبار بیتی گفت یار
گفت یا عبدی مرا هفتاد بار
هرکه در سر محبت بنده شد
تا ابد هم محرم و هم زنده شد
سر او برتافت از پیشان کار
دوستانرادر ربود از نور و نار
تا ز دوزخ فرد و آزاد آمدند
بی بهشت عدن دلشاد آمدند
عطار نیشابوری : بخش نوزدهم
الحكایة و التمثیل
کرد عمرو قیس را مردی سؤال
گفت اگر فردا خدای ذوالجلال
سر بدوزخ در دهد ناگه ترا
در چه شغلی ره بود آنگه ترا
گفت برگیرم عصا و رکوهٔ
میزنم در گرد دوزخ خطوهٔ
زار میگویم که این زندان اوست
وین سزای آنکه اورا داشت دوست
دید آن شب حق تعالی را بخواب
کرد عمرو قیس را حالی خطاب
گفت هان ای بدگمان خلق آفرین
کی کند با دوستان خود چنین
دوستان آید بفردوسم دریغ
کی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ
گفت اگر فردا خدای ذوالجلال
سر بدوزخ در دهد ناگه ترا
در چه شغلی ره بود آنگه ترا
گفت برگیرم عصا و رکوهٔ
میزنم در گرد دوزخ خطوهٔ
زار میگویم که این زندان اوست
وین سزای آنکه اورا داشت دوست
دید آن شب حق تعالی را بخواب
کرد عمرو قیس را حالی خطاب
گفت هان ای بدگمان خلق آفرین
کی کند با دوستان خود چنین
دوستان آید بفردوسم دریغ
کی ز دوزخشان نهم بر حلق تیغ
عطار نیشابوری : بخش بیستم
المقالة العشرون
سالک آمد پیش دریای پر آب
گفت ای از شور او مست و خراب
موج عشقت میکند زیر و زبر
شور و شوقت میکند شیرین و تر
تشنهٔ سیراب از خویش آمده
تو مزاجی خشک لب پیش آمده
این همه خوردی دگر میبایدت
حوصله داری اگر میبایدت
در سراندازی سرافرازی تراست
سرفرازی کن که جان بازی تراست
گر کبودی صوفی کار آمدی
عاشقی الحق گهردار آمدی
گر نبودی شور در تو ای دریغ
در کبودی گوهری بودی چو تیغ
صوفی پیروزه پوش گوهری
جوش میزن چون بجوشی خوش دری
خویش را در شور مست آوردهٔ
وانچه میجوئی بدست آوردهٔ
چشم من بنگر چو ابر خون فشان
ذرهٔ از بی نشانم ده نشان
تو محیطی درمیان داری مدام
هین مرا این ده گر آن داری مدام
هم گهر هم آب داری همچو تیغ
آب از تشنه چرا داری دریغ
زین سخن افتاد در دریا خروش
آب او چون آتشی آمد بجوش
گفت آخر من کیم سرگشتهٔ
خشک لب تر دامنی آغشتهٔ
ای عجب در تشنگی آغشتهام
وز خجالت در عرق گم گشتهام
بر جگر آبم نماند ازدلنواز
همچو ماهی ماندهام در خشک باز
تو نمیدانی که با این کار و بار
ماهیان بر من همی گریند زار
هر زمانی جوش دیگر میزنم
کف درین اندوه بر سر میزنم
ماندهام شوریده در سودای او
قطرهٔ میجویم از دریای او
جان بلب میآید از قالب مرا
تا که او آبی زند بر لب مرا
چون ندارد تشنگی من سری
چون نشانم تشنگی دیگری
از چو من تشنه چه میبایدترا
رو که از من آب نگشاید ترا
سالک آمد پیش پیر رهروان
درس حال خویش برخواندش روان
پیر گفتش بحر صاحب مشغله
هست سر تا بن مثال حوصله
نوش کرده آب چندان وز طلب
مانده شوق قطرهٔ آن خشک لب
هرکرا سیرابئی ناید تمام
چاره نیست از تشنگی بر دوام
تشنگی جان و دل میبایدت
لیک هر دو معتدل میبایدت
زانکه گرناقص و گر افزون شود
از کمال خویشتن بیرون شود
گفت ای از شور او مست و خراب
موج عشقت میکند زیر و زبر
شور و شوقت میکند شیرین و تر
تشنهٔ سیراب از خویش آمده
تو مزاجی خشک لب پیش آمده
این همه خوردی دگر میبایدت
حوصله داری اگر میبایدت
در سراندازی سرافرازی تراست
سرفرازی کن که جان بازی تراست
گر کبودی صوفی کار آمدی
عاشقی الحق گهردار آمدی
گر نبودی شور در تو ای دریغ
در کبودی گوهری بودی چو تیغ
صوفی پیروزه پوش گوهری
جوش میزن چون بجوشی خوش دری
خویش را در شور مست آوردهٔ
وانچه میجوئی بدست آوردهٔ
چشم من بنگر چو ابر خون فشان
ذرهٔ از بی نشانم ده نشان
تو محیطی درمیان داری مدام
هین مرا این ده گر آن داری مدام
هم گهر هم آب داری همچو تیغ
آب از تشنه چرا داری دریغ
زین سخن افتاد در دریا خروش
آب او چون آتشی آمد بجوش
گفت آخر من کیم سرگشتهٔ
خشک لب تر دامنی آغشتهٔ
ای عجب در تشنگی آغشتهام
وز خجالت در عرق گم گشتهام
بر جگر آبم نماند ازدلنواز
همچو ماهی ماندهام در خشک باز
تو نمیدانی که با این کار و بار
ماهیان بر من همی گریند زار
هر زمانی جوش دیگر میزنم
کف درین اندوه بر سر میزنم
ماندهام شوریده در سودای او
قطرهٔ میجویم از دریای او
جان بلب میآید از قالب مرا
تا که او آبی زند بر لب مرا
چون ندارد تشنگی من سری
چون نشانم تشنگی دیگری
از چو من تشنه چه میبایدترا
رو که از من آب نگشاید ترا
سالک آمد پیش پیر رهروان
درس حال خویش برخواندش روان
پیر گفتش بحر صاحب مشغله
هست سر تا بن مثال حوصله
نوش کرده آب چندان وز طلب
مانده شوق قطرهٔ آن خشک لب
هرکرا سیرابئی ناید تمام
چاره نیست از تشنگی بر دوام
تشنگی جان و دل میبایدت
لیک هر دو معتدل میبایدت
زانکه گرناقص و گر افزون شود
از کمال خویشتن بیرون شود
عطار نیشابوری : بخش بیستم
الحكایة و التمثیل
این سخن نقل است زاسکندر که گفت
هرچه گیری معتدل باید گرفت
در میان رو نه بعز و نه بذل
زانکه جزویست اعتدال از عقل کل
نه بنزدیک آی و نه میباش دور
در وسط رو تا بود خیر الامور
چون رسن رامعتدل افتاد تاب
گر بود صد رشته گردد یک طناب
ور دهی تابش ز اندازه بدر
بگسلد پیوند او از یکدگر
تو زخشک و تر نداری در جهان
جز سخن سرد و دل گرم این زمان
گرچه مردی سرد گوئی گرم دل
جهد کن تا بو که گردی معتدل
گر همی خواهی که گیرد کار نور
معتدل میباش در خیرالامور
کار چون بیش آید از قدر عقول
گر همه فضلی است پیش آرد فضول
طعمهٔ کان پاکبازان را دهند
هرگز آن کی نونیازان را دهند
هرچه گیری معتدل باید گرفت
در میان رو نه بعز و نه بذل
زانکه جزویست اعتدال از عقل کل
نه بنزدیک آی و نه میباش دور
در وسط رو تا بود خیر الامور
چون رسن رامعتدل افتاد تاب
گر بود صد رشته گردد یک طناب
ور دهی تابش ز اندازه بدر
بگسلد پیوند او از یکدگر
تو زخشک و تر نداری در جهان
جز سخن سرد و دل گرم این زمان
گرچه مردی سرد گوئی گرم دل
جهد کن تا بو که گردی معتدل
گر همی خواهی که گیرد کار نور
معتدل میباش در خیرالامور
کار چون بیش آید از قدر عقول
گر همه فضلی است پیش آرد فضول
طعمهٔ کان پاکبازان را دهند
هرگز آن کی نونیازان را دهند
عطار نیشابوری : بخش بیستم
الحكایة و التمثیل
خواجه اکافی درآمد در سخن
خلق میبالید ازو چون سرو بن
منبرش گوئی ورای عرش بود
آسمان در جنب او چون فرش بود
در بلندی سخن چندان برفت
کان زمان از خلق گوئی جان برفت
چون بلندی سخن میداد دست
مستمع بیهوش میافتاد پست
کرد بر مجلس مگر مردی گذر
گفت پیش آرید کار کفشگر
خواجه کان بشنود شد با درد جفت
گفت بشنودید آنچ این مرد گفت
زین سخن الهام آمد در دلم
شد جهانی درد در دل حاصلم
ملهمم گفت این سخنهای بلند
نیست اندر خورد مشتی مستمند
این سخن پرندگان زنده راست
نه خر پالانی و خربنده راست
رهروان را همچو مرغان می مسوز
رهروان را پارهٔ بر کفش دوز
ره روانند اهل مجلس سر بسر
پاره دوزی کن چو مرد کفشگر
پشهٔ را قوت پیلی میدهی
مور را با جبرئیلی مینهی
راه رو را گر بخواهی دوخت کفش
بس طپانچه میزنی تو با درفش
کار چون از حد خویش افزون رود
صاحب آن کار را در خون رود
فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شد
صاحبش در خون جان خویش شد
خلق میبالید ازو چون سرو بن
منبرش گوئی ورای عرش بود
آسمان در جنب او چون فرش بود
در بلندی سخن چندان برفت
کان زمان از خلق گوئی جان برفت
چون بلندی سخن میداد دست
مستمع بیهوش میافتاد پست
کرد بر مجلس مگر مردی گذر
گفت پیش آرید کار کفشگر
خواجه کان بشنود شد با درد جفت
گفت بشنودید آنچ این مرد گفت
زین سخن الهام آمد در دلم
شد جهانی درد در دل حاصلم
ملهمم گفت این سخنهای بلند
نیست اندر خورد مشتی مستمند
این سخن پرندگان زنده راست
نه خر پالانی و خربنده راست
رهروان را همچو مرغان می مسوز
رهروان را پارهٔ بر کفش دوز
ره روانند اهل مجلس سر بسر
پاره دوزی کن چو مرد کفشگر
پشهٔ را قوت پیلی میدهی
مور را با جبرئیلی مینهی
راه رو را گر بخواهی دوخت کفش
بس طپانچه میزنی تو با درفش
کار چون از حد خویش افزون رود
صاحب آن کار را در خون رود
فی المثل عشق ار ز طاقت بیش شد
صاحبش در خون جان خویش شد
عطار نیشابوری : بخش بیستم
الحكایة و التمثیل
شبلی آن کز مغز معنی راز گفت
این حکایت از برادر باز گفت
گفت بود اندر دبیرستان شهر
میرزادی یوسف کنعان شهر
هر دوعالم بر نکوئی نقد او
در نکوئی هرچه گوئی نقد او
حسن او فهرست دیوان جمال
وصف او بالای ایوان کمال
او بمکتب پیش استاد آمده
جمله شاگردان بفریاد آمده
بود آنجا کودکی درویش حال
کفشگر بودش در پدر بی ملک و مال
دل ز عشق آن پسر مستش بماند
شد ز دست او و بر دستش بماند
یک زمان نشکفت از دیدار او
گرم تر شد هر نفس در کار او
در هوای آن چراغ روزگار
میگداخت از عشق همچون شمع زار
کودکی ناخورده یک اندوه عشق
چون کشد چون کاه گشته کوه عشق
رفت یک روزی بمکتب میر داد
کودکی را دید پیش میرزاد
گفت این کودک بگو تا آن کیست
گفت آن کشفگر مقصود چیست
گفت آخر شرم دار ای اوستاد
او بهم با میرزادی چون فتاد
میر زاده چون کند با او نشست
طبع او گیرد دهد همت ز دست
کودک دلداده را مرد ادیب
کرد از مکتب نشستن بی نصیب
دور کردش از دبیرستان خویش
تا شد آن بیچاره سرگردان خویش
شد ز عشق آن پسر چون اخگری
پس چو اخگر رفت در خاکستری
چشم همچون ابر نوروز آمدش
آه همچون برق جانسوز آمدش
عاقبت از خویشتن دل برگرفت
از برای مرگ منزل برگرفت
میرزاد از حال او شد با خبر
کس فرستادش که ای زیر و زبر
از چه مینالی بگو با من چنین
گفت دل در کار تو کردم یقین
این زمان دوران جان دادن رسید
نوبت در خاک افتادن رسید
اشک چون گوگرد سرخ ای یار من
کردهمچون زر مس رخسار من
مدتی در انتظارم داشتی
همچو آتش بی قرارم داشتی
رفت پیش میرزاد آن مرد باز
گفت میگوید که مردم در نیاز
زانکه در کار تو کردم دل ز عشق
مرگ آمد بیتوام حاصل ز عشق
میرزادش داد پیغام دگر
گفت اگر کردی تو دل زیر و زبر
در سر کارم بنزد من فرست
دانهٔ دل را بدین خرمن فرست
بازآمد مرد چون گفت این سخن
کودکش گفتا زمانی صبر کن
چون دلم خواهد ز من دلخواه من
تا فرستادن نباشد راه من
رفت کودک خانه را در خون گرفت
سینه را بشکافت دل بیرون گرفت
پس نهاد آن بر طبق پوشیده سر
گفت گیر این پیش او پوشیده بر
چون دل خود بر طبق حالی نهاد
بودش از جان یک رمق حالی بداد
میرزاد القصه چون دید آن طبق
او نخوانده بود هرگز آن سبق
آن دل پرخون او بیرون گرفت
جملهٔمکتب ز چشمش خون گرفت
شد قیامت آشکارا در دلش
رستخیزی نقد امد حاصلش
عاقبت خود کشت و خود ماتم گرفت
هم بنتوانست کردن هم گرفت
خاک او را قبله جای خویش کرد
هر زمانی ماتم او بیش کرد
گرچه پنداری که پیر عالمی
در ره عشق از چنین طفلی کمی
گر تو مرد راه عشقی دل شکاف
ورنه تن زن جان مکن چندین ملاف
تا که جان داری بلای جان تست
جان بده در درد کاین درمان تست
منت تریاک تا چندی کشی
زانکه جان از زهر افتد در خوشی
تو همی محجوب از خود ماندهٔ
تا ابد معیوب ازخود ماندهٔ
چون توئی تو برافتد از میان
تو بمانی بی حجاب جاودان
این حکایت از برادر باز گفت
گفت بود اندر دبیرستان شهر
میرزادی یوسف کنعان شهر
هر دوعالم بر نکوئی نقد او
در نکوئی هرچه گوئی نقد او
حسن او فهرست دیوان جمال
وصف او بالای ایوان کمال
او بمکتب پیش استاد آمده
جمله شاگردان بفریاد آمده
بود آنجا کودکی درویش حال
کفشگر بودش در پدر بی ملک و مال
دل ز عشق آن پسر مستش بماند
شد ز دست او و بر دستش بماند
یک زمان نشکفت از دیدار او
گرم تر شد هر نفس در کار او
در هوای آن چراغ روزگار
میگداخت از عشق همچون شمع زار
کودکی ناخورده یک اندوه عشق
چون کشد چون کاه گشته کوه عشق
رفت یک روزی بمکتب میر داد
کودکی را دید پیش میرزاد
گفت این کودک بگو تا آن کیست
گفت آن کشفگر مقصود چیست
گفت آخر شرم دار ای اوستاد
او بهم با میرزادی چون فتاد
میر زاده چون کند با او نشست
طبع او گیرد دهد همت ز دست
کودک دلداده را مرد ادیب
کرد از مکتب نشستن بی نصیب
دور کردش از دبیرستان خویش
تا شد آن بیچاره سرگردان خویش
شد ز عشق آن پسر چون اخگری
پس چو اخگر رفت در خاکستری
چشم همچون ابر نوروز آمدش
آه همچون برق جانسوز آمدش
عاقبت از خویشتن دل برگرفت
از برای مرگ منزل برگرفت
میرزاد از حال او شد با خبر
کس فرستادش که ای زیر و زبر
از چه مینالی بگو با من چنین
گفت دل در کار تو کردم یقین
این زمان دوران جان دادن رسید
نوبت در خاک افتادن رسید
اشک چون گوگرد سرخ ای یار من
کردهمچون زر مس رخسار من
مدتی در انتظارم داشتی
همچو آتش بی قرارم داشتی
رفت پیش میرزاد آن مرد باز
گفت میگوید که مردم در نیاز
زانکه در کار تو کردم دل ز عشق
مرگ آمد بیتوام حاصل ز عشق
میرزادش داد پیغام دگر
گفت اگر کردی تو دل زیر و زبر
در سر کارم بنزد من فرست
دانهٔ دل را بدین خرمن فرست
بازآمد مرد چون گفت این سخن
کودکش گفتا زمانی صبر کن
چون دلم خواهد ز من دلخواه من
تا فرستادن نباشد راه من
رفت کودک خانه را در خون گرفت
سینه را بشکافت دل بیرون گرفت
پس نهاد آن بر طبق پوشیده سر
گفت گیر این پیش او پوشیده بر
چون دل خود بر طبق حالی نهاد
بودش از جان یک رمق حالی بداد
میرزاد القصه چون دید آن طبق
او نخوانده بود هرگز آن سبق
آن دل پرخون او بیرون گرفت
جملهٔمکتب ز چشمش خون گرفت
شد قیامت آشکارا در دلش
رستخیزی نقد امد حاصلش
عاقبت خود کشت و خود ماتم گرفت
هم بنتوانست کردن هم گرفت
خاک او را قبله جای خویش کرد
هر زمانی ماتم او بیش کرد
گرچه پنداری که پیر عالمی
در ره عشق از چنین طفلی کمی
گر تو مرد راه عشقی دل شکاف
ورنه تن زن جان مکن چندین ملاف
تا که جان داری بلای جان تست
جان بده در درد کاین درمان تست
منت تریاک تا چندی کشی
زانکه جان از زهر افتد در خوشی
تو همی محجوب از خود ماندهٔ
تا ابد معیوب ازخود ماندهٔ
چون توئی تو برافتد از میان
تو بمانی بی حجاب جاودان
عطار نیشابوری : بخش بیستم
الحكایة و التمثیل
گفت ایاز آمد بر سلطان پگاه
چهرهٔ گلناریش مانند کاه
نه طراوت مانده در رخسار او
نه حلاوت مانده در گفتار او
گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس
کاتشم در دل فکندی بیقیاس
بود پیش شاه خلقی بیشمار
هر یکی از بهر کاری بیقرار
گفت خلق بی حسابند این همه
چون بگویم چون حجابند این همه
شاه خالی کرد حالی جایگاه
تا ایاز آنجا بماند و پادشاه
گفت اکنون راز برگوی این زمان
چون حجاب خلق برخاست از میان
گفت شاها من حجابم چون کنم
خویش را بو کز میان بیرون کنم
چون حجاب خویش در عالم منم
خلق بود آن دم حجاب این دم منم
تا که میماند ز من یک موی باز
نیست روی آنکه بتوان گفت راز
چون نمانم من تو مانی جمله پاک
راز من آنگه برون جو شد ز خاک
پاکبازانی که درویش آمدند
هر نفس در محو خود بیش آمدند
در حقیقت جمله او را خواستند
لاجرم خصمی خود را خاستند
چهرهٔ گلناریش مانند کاه
نه طراوت مانده در رخسار او
نه حلاوت مانده در گفتار او
گفت شاه آخر چه بودت ای ایاس
کاتشم در دل فکندی بیقیاس
بود پیش شاه خلقی بیشمار
هر یکی از بهر کاری بیقرار
گفت خلق بی حسابند این همه
چون بگویم چون حجابند این همه
شاه خالی کرد حالی جایگاه
تا ایاز آنجا بماند و پادشاه
گفت اکنون راز برگوی این زمان
چون حجاب خلق برخاست از میان
گفت شاها من حجابم چون کنم
خویش را بو کز میان بیرون کنم
چون حجاب خویش در عالم منم
خلق بود آن دم حجاب این دم منم
تا که میماند ز من یک موی باز
نیست روی آنکه بتوان گفت راز
چون نمانم من تو مانی جمله پاک
راز من آنگه برون جو شد ز خاک
پاکبازانی که درویش آمدند
هر نفس در محو خود بیش آمدند
در حقیقت جمله او را خواستند
لاجرم خصمی خود را خاستند
عطار نیشابوری : بخش بیستم
الحكایة و التمثیل
کرد درویشی ز درویشی سؤال
کارزویت چیست ای درویش حال
گفت از ملک دو عالم خشک و تر
ناچخی میبایدم اما دو سر
تا بیک سر وارهانم خویش را
وز دگر سر خواجهٔ درویش را
تا چونه تو باشی و نه من پدید
حق شود بی ننگ ما روشن پدید
تادرین حضرت خودی میماندت
صد جهان پر بدی میماندت
زنکه گر موئی بماند از خودیت
هفت دوزخ پر برآید از بدیت
کارزویت چیست ای درویش حال
گفت از ملک دو عالم خشک و تر
ناچخی میبایدم اما دو سر
تا بیک سر وارهانم خویش را
وز دگر سر خواجهٔ درویش را
تا چونه تو باشی و نه من پدید
حق شود بی ننگ ما روشن پدید
تادرین حضرت خودی میماندت
صد جهان پر بدی میماندت
زنکه گر موئی بماند از خودیت
هفت دوزخ پر برآید از بدیت
عطار نیشابوری : بخش بیستم
الحكایة و التمثیل
عاشقی روزی مگر خون میگریست
زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست
گفت میگویند فردا کردگار
چون کند تشریف رؤیت آشکار
چل هزاران ساله بدهد بر دوام
خاصگان قرب خود را بار عام
یک زمان زانجا بخود آیند باز
در نیاز افتند خو کرده بناز
زان همی گریم که با خویشم دهند
یک نفس در دیدهٔ خویشم نهند
چون کنم آن یک نفس با خویشتن
میتوانم کشت ازین غم خویش من
باخدا باشم چو بیخود بینیم
تاکه با خود بینیم بد بینیم
آن زمان کز خود رهائی باشدم
بیخودی عین خدائی باشدم
هر که موئی پای آرد در میان
باز ماند یک سر موی از عیان
محو باید مرد در هر دو سرای
پای از سر ناپدید و سر ز پای
گر سر موئی تفاوت میبود
جمله سر تاپای او بت میبود
زو کسی پرسید کاین گریه ز چیست
گفت میگویند فردا کردگار
چون کند تشریف رؤیت آشکار
چل هزاران ساله بدهد بر دوام
خاصگان قرب خود را بار عام
یک زمان زانجا بخود آیند باز
در نیاز افتند خو کرده بناز
زان همی گریم که با خویشم دهند
یک نفس در دیدهٔ خویشم نهند
چون کنم آن یک نفس با خویشتن
میتوانم کشت ازین غم خویش من
باخدا باشم چو بیخود بینیم
تاکه با خود بینیم بد بینیم
آن زمان کز خود رهائی باشدم
بیخودی عین خدائی باشدم
هر که موئی پای آرد در میان
باز ماند یک سر موی از عیان
محو باید مرد در هر دو سرای
پای از سر ناپدید و سر ز پای
گر سر موئی تفاوت میبود
جمله سر تاپای او بت میبود
عطار نیشابوری : بخش بیستم
الحكایة و التمثیل
بود مجنونی همیشه بی کلاه
برهنه سر میشدی دایم به راه
سائلی گفتش که ای شوریده نام
برهنه سر از چه میباشی مدام
گفت سرپوشیده زن باشد نه مرد
این سؤال بد که تو کردی که کرد؟
گفت پایت از چه باری برهنهست
گفت ای احمق سری کو یک تنهست
چون برهنه میبود این سر مرا
پای ازو نبود گرامیتر مرا
چون درین ره پای و سر در باختی
قدر بی قدری خود بشناختی
خویشتن را در میان آوردنت
هست سودی با زیان آوردنت
برهنه سر میشدی دایم به راه
سائلی گفتش که ای شوریده نام
برهنه سر از چه میباشی مدام
گفت سرپوشیده زن باشد نه مرد
این سؤال بد که تو کردی که کرد؟
گفت پایت از چه باری برهنهست
گفت ای احمق سری کو یک تنهست
چون برهنه میبود این سر مرا
پای ازو نبود گرامیتر مرا
چون درین ره پای و سر در باختی
قدر بی قدری خود بشناختی
خویشتن را در میان آوردنت
هست سودی با زیان آوردنت
عطار نیشابوری : بخش بیستم
الحكایة و التمثیل
در رهی میرفت شبلی دردناک
دید دو کودک در افتاده بخاک
زانکه جوزی در میان افتاده بود
هر دو را دعوی آن افتاده بود
هر دو از یک جوز میکردند جنگ
شیخ گفتا کرد میباید درنگ
تا من این جوز محقر بشکنم
پس میان هر دو تن قسمت کنم
جوز بشکست و تهی آمد میانش
برگسست آنجایگه آهی ز جانش
گشت بیمغزی خویشش آشکار
اشک میبارید و میشد بیقرار
هاتفی گفتش که ای شوریده جان
گر تو قَسّامی هلا قسمت کن آن
چو نهٔ صاحب نظر خامی مکن
بعد از این دعوی قَسّامی مکن
دید دو کودک در افتاده بخاک
زانکه جوزی در میان افتاده بود
هر دو را دعوی آن افتاده بود
هر دو از یک جوز میکردند جنگ
شیخ گفتا کرد میباید درنگ
تا من این جوز محقر بشکنم
پس میان هر دو تن قسمت کنم
جوز بشکست و تهی آمد میانش
برگسست آنجایگه آهی ز جانش
گشت بیمغزی خویشش آشکار
اشک میبارید و میشد بیقرار
هاتفی گفتش که ای شوریده جان
گر تو قَسّامی هلا قسمت کن آن
چو نهٔ صاحب نظر خامی مکن
بعد از این دعوی قَسّامی مکن
عطار نیشابوری : بخش بیست و یکم
الحكایة و التمثیل
کشتئی افتاد در غرقاب سخت
بود در کشتی حریصی شور بخت
نقدش آهن بود خرواری مگر
بود با او همنشین مردی دگر
نقد این پرحواصل بود و بس
موج چون بسیار شد از پیش و پش
آنکه داشت آهن همه بر پشت بست
وین بدان پر حواصل بر نشست
عاقبت چون گشت آن کشتی خراب
مرد را افکند آن آهن در آب
وان دگر یک راه ساحل برگرفت
خوش خوشش پرحواصل برگرفت
ای شده عمری گران بار گناه
مینترسی پیش و پس آبی سیاه
بادلی چون آهن و باری گران
کی رسد کشتی ایمان با کران
گر ز دریا راه ساحل بایدت
بار چون پر حواصل بایدت
ورنه در غرقاب خون افتاده گیر
از گران باری نگون افتاده گیر
کار خود در زندگانی کن ببرگ
زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ
این زمان دریاب کاسان باشدت
ور نه دشواری فراوان باشدت
بود در کشتی حریصی شور بخت
نقدش آهن بود خرواری مگر
بود با او همنشین مردی دگر
نقد این پرحواصل بود و بس
موج چون بسیار شد از پیش و پش
آنکه داشت آهن همه بر پشت بست
وین بدان پر حواصل بر نشست
عاقبت چون گشت آن کشتی خراب
مرد را افکند آن آهن در آب
وان دگر یک راه ساحل برگرفت
خوش خوشش پرحواصل برگرفت
ای شده عمری گران بار گناه
مینترسی پیش و پس آبی سیاه
بادلی چون آهن و باری گران
کی رسد کشتی ایمان با کران
گر ز دریا راه ساحل بایدت
بار چون پر حواصل بایدت
ورنه در غرقاب خون افتاده گیر
از گران باری نگون افتاده گیر
کار خود در زندگانی کن ببرگ
زانکه نتوان کرد کاری روز مرگ
این زمان دریاب کاسان باشدت
ور نه دشواری فراوان باشدت
عطار نیشابوری : بخش بیست و یکم
الحكایة و التمثیل
خواجهٔ در نزع جمعی را بخواست
گفت کار من کنید ای جمع راست
هر یکی را کار دیگر راست کرد
حاجتی از هر کسی درخواست کرد
چون ز عمر خود نمیدید او امان
زود زود آن حرف میگفت آن زمان
بود بر بالین او شوریدهٔ
گفت تو کوری نداری دیدهٔ
آن ثریدی را که تو در کل حال
در شکستی مدت هفتاد سال
چون براری آنهمه در یک زمان
هین فرو کن پای و جان ده زود جان
در چنین عمری دراز ای بی هنر
تو کجا بودی کنونت شد خبر
جملهٔ عمرت چنین بودست کار
وین زمان هم درحسابی و شمار
می بمیری خنده زن چون شمع میر
زین بشولش تا کی آخر جمع میر
گفت کار من کنید ای جمع راست
هر یکی را کار دیگر راست کرد
حاجتی از هر کسی درخواست کرد
چون ز عمر خود نمیدید او امان
زود زود آن حرف میگفت آن زمان
بود بر بالین او شوریدهٔ
گفت تو کوری نداری دیدهٔ
آن ثریدی را که تو در کل حال
در شکستی مدت هفتاد سال
چون براری آنهمه در یک زمان
هین فرو کن پای و جان ده زود جان
در چنین عمری دراز ای بی هنر
تو کجا بودی کنونت شد خبر
جملهٔ عمرت چنین بودست کار
وین زمان هم درحسابی و شمار
می بمیری خنده زن چون شمع میر
زین بشولش تا کی آخر جمع میر
عطار نیشابوری : بخش بیست و یکم
الحكایة و التمثیل
آن وزیری را چو آمد مرگ پیش
کرد حیران روی سوی قوم خویش
گفت دردا و دریغا کز غرض
آخرت با خواجگی کردم عوض
زارزوی این جهان میسوختم
لاجرم آن یک بدین بفروختم
میروم امروز جانی سوخته
رفته دنیا و آخرت بفروخته
ای دل غافل دمی بیدار شو
چند بد مستی کنی هشیار شو
رفتگان اندر نخستین منزلند
منتظر بنشسته و مستعجلند
بیش ازین در بند خودشان می مدار
چندشان فرمائی آخر انتظار
کرد حیران روی سوی قوم خویش
گفت دردا و دریغا کز غرض
آخرت با خواجگی کردم عوض
زارزوی این جهان میسوختم
لاجرم آن یک بدین بفروختم
میروم امروز جانی سوخته
رفته دنیا و آخرت بفروخته
ای دل غافل دمی بیدار شو
چند بد مستی کنی هشیار شو
رفتگان اندر نخستین منزلند
منتظر بنشسته و مستعجلند
بیش ازین در بند خودشان می مدار
چندشان فرمائی آخر انتظار
عطار نیشابوری : بخش بیست و یکم
الحكایة و التمثیل
عطار نیشابوری : بخش بیست و یکم
الحكایة و التمثیل
پیش آن دیوانه شد مردی جوان
گفت دارم پیرمردی ناتوان
فاتحه برخوان برای آن ضعیف
تا شفا بخشد خداوند لطیف
چوب را برداشت آن دیوانه زود
گفت بیرون نه قدم زین خانه زود
انبیا و اهل گورستان همه
منتظر بنشستهاند ایشان همه
تاکسی آنجا رود زین جایگاه
تو چرا می باز گردانی ز راه
ای دل آخر میبباید مرد زار
کار کن کامروز داری روزگار
بر پل دنیا چه منزل میکنی
خیز اگر ره توشهٔ حاصل میکنی
گفت دارم پیرمردی ناتوان
فاتحه برخوان برای آن ضعیف
تا شفا بخشد خداوند لطیف
چوب را برداشت آن دیوانه زود
گفت بیرون نه قدم زین خانه زود
انبیا و اهل گورستان همه
منتظر بنشستهاند ایشان همه
تاکسی آنجا رود زین جایگاه
تو چرا می باز گردانی ز راه
ای دل آخر میبباید مرد زار
کار کن کامروز داری روزگار
بر پل دنیا چه منزل میکنی
خیز اگر ره توشهٔ حاصل میکنی
عطار نیشابوری : بخش بیست و یکم
الحكایة و التمثیل
بود بهلول از شراب عشق مست
بر سر راهی مگر بر پل نشست
میگذشت آنجایگه هارون مگر
او خوشی میبود پیش افکنده سر
گفت هارونش که ای بهلول مست
خیز از اینجا چون توان بر پل نشست
گفت این با خویشتن گو ای امیر
تا چرا بر پل بماندی جای گیر
جملهٔ دنیا پلست و قنطرهست
بر پُلت بنگر که چندین منظرهست
گر بسی بر پل کنی ایوان و در
هست آبی زان سوی پل سر بسر
گردنت را خانه بر پل چیست غل
کی شود با مگر این بیرون بپل
تا توانی زیر پل ساکن مباش
چون شکست آورد پل ایمن مباش
از مجره آسمان دارد شکست
زودبگذر تا نگردی پست پست
گنبدی بشکسته تو بنشسته زیر
آمدستی گوئیا از جانت سیر
گنبد بشکسته چون زیر اوفتد
کی جهد کس گر خود او شیر اوفتد
مرگ از پیش و تو از پس میروی
بهر مرداری چو کرکس میروی
پاک شو از جیفهٔ دنیا تمام
ورنه چون مردار میمانی بدام
زانکه هر چیزی که سودای تو است
چون بمردی نقد فردای تو است
بر سر راهی مگر بر پل نشست
میگذشت آنجایگه هارون مگر
او خوشی میبود پیش افکنده سر
گفت هارونش که ای بهلول مست
خیز از اینجا چون توان بر پل نشست
گفت این با خویشتن گو ای امیر
تا چرا بر پل بماندی جای گیر
جملهٔ دنیا پلست و قنطرهست
بر پُلت بنگر که چندین منظرهست
گر بسی بر پل کنی ایوان و در
هست آبی زان سوی پل سر بسر
گردنت را خانه بر پل چیست غل
کی شود با مگر این بیرون بپل
تا توانی زیر پل ساکن مباش
چون شکست آورد پل ایمن مباش
از مجره آسمان دارد شکست
زودبگذر تا نگردی پست پست
گنبدی بشکسته تو بنشسته زیر
آمدستی گوئیا از جانت سیر
گنبد بشکسته چون زیر اوفتد
کی جهد کس گر خود او شیر اوفتد
مرگ از پیش و تو از پس میروی
بهر مرداری چو کرکس میروی
پاک شو از جیفهٔ دنیا تمام
ورنه چون مردار میمانی بدام
زانکه هر چیزی که سودای تو است
چون بمردی نقد فردای تو است
عطار نیشابوری : بخش بیست و یکم
الحكایة و التمثیل
رفت با بهلول هارون الرشید
سوی گورستان بر خاکی رسید
کلهٔ دیدند خشک آن کسی
مرغ در وی خانه بنهاده بسی
کرد هارونش ازان کله سؤال
گفت بهلولش که پنهان نیست حال
بوده است این مرد سر انداخته
در کبوتر باختن جان باخته
مرد چون در دوستی این بمرد
چون بشد با خویشتن هم این ببرد
چون نرفتست این هوس از سر برونش
بیضهٔ مرغست در کله کنونش
هم دماغش بر کبوتر بازیست
خاک گشته همچنان در بازیست
از هوس گر کله خاکستر شود
می ندانم تا هنوز از سر شود
هرچه در دنیا خیالت آن بود
تا ابد راه وصالت آن بود
کار بر خود از امل کردی دراز
بند کن پیش از اجل از خویش باز
ورنه در مردن نه آسان باشدت
هر نفس مرگی دگر سان باشدت
جمله در باز و فرو کن پای راست
گر کفن را هیچ نگذاری رواست
سوی گورستان بر خاکی رسید
کلهٔ دیدند خشک آن کسی
مرغ در وی خانه بنهاده بسی
کرد هارونش ازان کله سؤال
گفت بهلولش که پنهان نیست حال
بوده است این مرد سر انداخته
در کبوتر باختن جان باخته
مرد چون در دوستی این بمرد
چون بشد با خویشتن هم این ببرد
چون نرفتست این هوس از سر برونش
بیضهٔ مرغست در کله کنونش
هم دماغش بر کبوتر بازیست
خاک گشته همچنان در بازیست
از هوس گر کله خاکستر شود
می ندانم تا هنوز از سر شود
هرچه در دنیا خیالت آن بود
تا ابد راه وصالت آن بود
کار بر خود از امل کردی دراز
بند کن پیش از اجل از خویش باز
ورنه در مردن نه آسان باشدت
هر نفس مرگی دگر سان باشدت
جمله در باز و فرو کن پای راست
گر کفن را هیچ نگذاری رواست
عطار نیشابوری : بخش بیست و یکم
الحكایة و التمثیل
بود مردی در سخاوت بی بدل
هرچه بودی خرج کردی بی خلل
مینداشت البته یک جو زر نگاه
گفت یک روزیش مردی نیک خواه
کای فلان آخر نترسی از هلاک
کان زمان کز تو برآید جان پاک
چون نمیداری نگه یک پیرهن
پس فراهم بایدت کردن کفن
گفت چون جانم برآید در پسی
وان کفن کدیه کنند از هر کسی
گر ز دروازه درآیم نیز من
پس شما بر سر زنیدم آن کفن
حرص مینگذاردت پاک ای پسر
تا پلید آئی تو درخاک ای پسر
دایماً در خوی ناخوش ماندهٔ
وز صفات بد در آتش ماندهٔ
تا صفاتت باتو خواهد بود جمع
تو نخواهی بود بی سوزی چو شمع
هرچه بودی خرج کردی بی خلل
مینداشت البته یک جو زر نگاه
گفت یک روزیش مردی نیک خواه
کای فلان آخر نترسی از هلاک
کان زمان کز تو برآید جان پاک
چون نمیداری نگه یک پیرهن
پس فراهم بایدت کردن کفن
گفت چون جانم برآید در پسی
وان کفن کدیه کنند از هر کسی
گر ز دروازه درآیم نیز من
پس شما بر سر زنیدم آن کفن
حرص مینگذاردت پاک ای پسر
تا پلید آئی تو درخاک ای پسر
دایماً در خوی ناخوش ماندهٔ
وز صفات بد در آتش ماندهٔ
تا صفاتت باتو خواهد بود جمع
تو نخواهی بود بی سوزی چو شمع
عطار نیشابوری : بخش بیست و یکم
الحكایة و التمثیل