عبارات مورد جستجو در ۲۵۹۸۰ گوهر پیدا شد:
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۶ - زنده میگردم پس از مردن چو بر من بگذری
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۰ - خاکستر منصور تو را باز توان سوخت
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۳ - غمهای مرده در دل ما زنده کرد هجر
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۸ - باز هر شب دل به تنگ از ناله زار خودست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۱۹ - منم که ناز تو آرایش دکان منست
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۲۸ - غم عشقت به عالم درنگنجد
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۳۸ - بیمروت نیست عشق ار دوست باشد بیوفا
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۲ - هزار بار قسم خوردهام که نام تو را
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۴ - کو جنون تا هر نفس در دل سراغی گم شود
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۵ - رمزی است خط دوست که چون بخت سرآید
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۶ - چون ماهی ساحل طپد از آرزوی دل
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۷ - جذبه عشق بحدیست میان من و یار
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۴۸ - نقش پایی به سر کوی تو دیدم مردم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۵۱ - گر شوی نکهتشناس نکهت گیسوی خویش
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۷۱ - روشنگری آینه دل کردیم
فصیحی هروی : ابیات پراکنده
شماره ۷۷ - شهید عشق تو را راه کعبه مقصود
میرداماد : غزلیات
شماره ۴ - چشم خراج عشق ستد خون ناب را
چشم خراج عشق ستد خون ناب را
معزول ساخت عامل دیوان خواب را
من جان حلال کردم اگر خود کند قبول
سلطان درد عشق تو ملک خراب را
ساقی میار باده کزین جام آتشین
ترسم جگر پر آبله گردد شراب را
ای کوثر مراد ندانم که چون کنم
گر بازگیری از من مستسقی آب را
شب کی رسد به صبح که اشراق از غمت
گل کرد ز آب دیده ره آفتاب را
معزول ساخت عامل دیوان خواب را
من جان حلال کردم اگر خود کند قبول
سلطان درد عشق تو ملک خراب را
ساقی میار باده کزین جام آتشین
ترسم جگر پر آبله گردد شراب را
ای کوثر مراد ندانم که چون کنم
گر بازگیری از من مستسقی آب را
شب کی رسد به صبح که اشراق از غمت
گل کرد ز آب دیده ره آفتاب را
میرداماد : غزلیات
شماره ۵ - سوز غم تو کرد قضا سرنوشت ما
سوز غم تو کرد قضا سرنوشت ما
ای در غم تو شعله آتش بهشت ما
این ابر ناوک تو همانابه سینه داشت
کالماس جای سبزه بر آمد ز کشت ما
دوزخ به پشت گرمی ایام هجر تو
خویشی گرفت با گل و آب سرشت ما
زاهد به عشق کوش که محراب صومعه
افتد به سجده پیش زمین کنشت ما
اشراق بوی باده ملائک برد ز هوش
جائی اگر نهند بنائی ز خشت ما
ای در غم تو شعله آتش بهشت ما
این ابر ناوک تو همانابه سینه داشت
کالماس جای سبزه بر آمد ز کشت ما
دوزخ به پشت گرمی ایام هجر تو
خویشی گرفت با گل و آب سرشت ما
زاهد به عشق کوش که محراب صومعه
افتد به سجده پیش زمین کنشت ما
اشراق بوی باده ملائک برد ز هوش
جائی اگر نهند بنائی ز خشت ما
میرداماد : غزلیات
شماره ۶ - شعله ها در جان زدی این سینه غمناک را
شعله ها در جان زدی این سینه غمناک را
خرمنی ز آتش چه حاجت بود یک خاشاک را
تا بکی در سینه تنگم نهان دارم چو راز
آتشی کز شعله خاکستر کند افلاک را
در ره عشق تو عمری شد که حیران مانده ام
من که اندر کوی دانش رهبرم ادراک را
هیچ صیادی به صید خسته در صحرا نتاخت
تیر مژگان تا به کی این سینه صد چاک را
هر دو عالم خار شد در چشم اشراق از غمت
هرکه آب خضر دارد خوار دارد خاک را
خرمنی ز آتش چه حاجت بود یک خاشاک را
تا بکی در سینه تنگم نهان دارم چو راز
آتشی کز شعله خاکستر کند افلاک را
در ره عشق تو عمری شد که حیران مانده ام
من که اندر کوی دانش رهبرم ادراک را
هیچ صیادی به صید خسته در صحرا نتاخت
تیر مژگان تا به کی این سینه صد چاک را
هر دو عالم خار شد در چشم اشراق از غمت
هرکه آب خضر دارد خوار دارد خاک را
میرداماد : غزلیات
شماره ۸ - ما شاه محنتیم و دهد عشق تاج ما
ما شاه محنتیم و دهد عشق تاج ما
گردون ز جنس درد فرستد خراج ما
چون دم زنم ز صبح وصالت که روز حشر
بیعت گرفته است ز شبهای داج ما
ترسم که در دماغ وجود آتش افکند
ز ینسان که باز گرم جگر شد مزاج ما
گردون که صبح صحبت ما شام هجر کرد
گو روغن وجود مکن در سراج ما
اشراق ما و درد که دکان روزگار
زان نسخه مفلس است که دارد علاج ما
گردون ز جنس درد فرستد خراج ما
چون دم زنم ز صبح وصالت که روز حشر
بیعت گرفته است ز شبهای داج ما
ترسم که در دماغ وجود آتش افکند
ز ینسان که باز گرم جگر شد مزاج ما
گردون که صبح صحبت ما شام هجر کرد
گو روغن وجود مکن در سراج ما
اشراق ما و درد که دکان روزگار
زان نسخه مفلس است که دارد علاج ما