تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
بردن صبا نامۀ گل به پیش بلبل و نیاز بلبل بحضرت گل
چون صبا بشنید آن گفتار او
کرد تحسین بر چنان اشعار او
گفت ای گل راست گفتی این سخن
هست گفتار تو چون در عدن
شد منور از تو باغ و بوستان
بی‌جمال تو مبادا گلستان
پارهٔ زر در دهان گل نهاد
لاله آمد پیش و در پایش فتاد
لؤلؤ افشان کرد بر فرقش سحاب
کین غزل خوش گفتی ای در خوشاب
چون بگفت این بیتها را در صبوح
با صبا گفتا مرا در تن چو روح
این غزل را نزد آن دیوانه بر
که تو از عشق جمالم درگذر
تا نفرمایم ریاحین را به تیغ
سر ببرند از تو ایشان بی دریغ
این همه شور و شر و غوغات چیست
وین همه فریاد تو از بهر کیست
من ز تو بیزارم و آواز تو
من نخواهم شد دمی همراز تو
پادشاهی نیستی یا سروری
خواجهٔ یا مال و ملک و زیوری
تو گدائی عشق باشه باختن
جوز بر گنبد بود انداختن
لقمهٔ خود تا نماند در گلوت
ور نه آید سنگ خذلان برسبوت
گفت بسیاری از اینها با صبا
چون رسی پیشش بگو این ماجرا
گفت فرمان ترا من چاکرم
هرچه گوئی جمله پیش او برم
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
آمدن قمری نزد بلبل و غمازی او از گل
پیش از آن دم کاید ازمحبوب ذوق
قمری آمد با دل مدروح و شوق
گفت از گل غیبت بسیار او
داشت صد انواع درد کار او
کرد غمّازی بلبل هر زمان
جان و دل در باخته بلبل روان
گفت ای بلبل ز من این پند گوش
کن تلطف باش در هجران خموش
کین زمان در خدمتش دیدم محن
گلستان از بوی آن مشک ختن
عشق می‌بازد بر وی مرد وزن
او گشاده روی خندانت چو من
هر که بوی آن گل نو برشنید
خویش را از عشق او رسوا بدید
که جمال خویش کرده آشکار
گفته ‌اندر مدح خود بیتی سه چار
ز آن همی ترسم که در دستان فتد
در میان جملهٔ مستان فتد
زآنکه می‌آیند مردم می‌روند
هر یکی رنگی و بوئی می‌برند
هر زمان با هر کسی دارد نظر
از رموز عشق کی دارد خبر
سخت بی‌دردست از عشاق او
کی بود در راه حق مشتاق او
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
نومیدی بلبل از گل و رفتن او از باغ به بیوفائی گل
گفت بلبل من دگر نایم بباغ
زانکه دارم دل ز جور او بداغ
بیوفائی پیشه دارد آن صنم
لاجرم از دور بانگی می‌زنم
گر بدانی سازگاری می‌کند
مهر پیوندی و یاری می‌کند
عاشق خود را نمی‌راند ز پیش
می‌شدم نزدیک او با جان خویش
چونکه با عاشق نمی‌سازد دمی
بهر دل ریشان ندارد مرهمی
من چرا آیم بباغ و بوستان
تا کرا بینم میان گلستان
خوبرو هستند در عالم بسی
نیست اندر نسل آدم زو کسی
مشتری هستند او را بی شمار
من ندارم طاقت این کار و بار
در رهم صد خار محنت می‌نهد
هر دمم صد درد و زحمت می‌دهد
هر زمان بر رنگ و بو نازد همی
در ره عشقم زبون سازد همی
نالهٔ من از غنون دیگر است
عاشقان را نالهٔ من درخور است
من سلیمان را غلامی کرده‌ام
جملهٔ مرغان را گرامی کرده‌ام
او چه داند قدر چون من بلبلی
نیست پیش اهل دل جز یک گلی
گوئیا از عجز میرانم سخن
ورنه کی باشد حدیث ما محن
گر چه می‌گویم سخن از درد دل
تو مگو آنجا که من گردم خجل
گفتهٔ آزرده دل باشد درشت
بی لگد نبود بدان پا دار مشت
چون بیاوردی ازو پیشم خبر
گر توانی از منش حرفی ببر
گفت نتوانم سخن گفتن ز تو
پیش آن رعنا گهر سفتن ز تو
گر برم حرفی بداند غمز من
زانکه او داناست اندر رمز من
صبر کن امشب که می‌آید صبا
نزد تو باصد عتاب و ماجرا
الوداعی کرد بلبل را و رفت
صبحدم باد صبا آمد شنفت
نالهٔ بلبل شنید ازدور جای
کای صبا بهر خدا زوتر بیای
چون صبا را دید نالش کرد زار
همچو ابری کرد چشم او نثار
گفت آن دم با صبا احوال خویش
گرمتر شد هر زمان بر حال خویش
کای صبا از دوست پیغامی بده
گر دعائی نیست دشنامی بده
هرچه آن گل بر زبان آورده بود
یک بیک با بلبل مسکین نمود
و آن غزل برگفت که فرموده بود
خویش را در هر سخن بستوده بود
بلبل مجروح را مجروح کرد
هر غم دل بر زبان مشروح کرد
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
غزل
ای چون من صد بنده و چاکر ترا
تا بکی باشم چنین غم خور ترا
من چنین دور از وصال روی تو
باغبان شب تا سحر در بر ترا
ای مسلمان بر من مسکین ببخش
تا نگوید هیچکس کافر ترا
رحمتی کن بر من بی پا و سر
تا ببازم جان و دل برسر ترا
خون ما برخاک می‌ریزی مریز
تا نگیرد داور محشر ترا
آه از آن مشاطه کو نقش تو بست
با زر و زرینه و زیور ترا
حال من تا تو نبینی ای صنم
کی به پیغامی شود باور ترا
بر صبا چون کرد املا این غزل
گفت دارم عشق رویش از ازل
این غزل را هم بگوش او رسان
در نهانی تا بدانند ناکسان
کاین پریشان حال را بر جان ببخش
دردمند عشق را درمان ببخش
تا ببازم جان خود را در غمت
کی بدارم دست من از دامنت
چون شنید این نکته‌ها بر گفت باز
نزد گل آمد به هنگام نیاز
چون میان گلستان شد صبحگاه
گل شکفته بود همچو روی ماه
چون بیامد پیش روی گل رسید
مرحبائی کرد چون گل را بدید
گل بدو گفت ای صبا امشب مرا
در چمن تنها رها کردی چرا
گشت معلوم صبا آن گفتنش
تا ندانند دشمنان در سفتنش
حال را می‌گفت با گل سر بسر
گشته از عشق رخش از خود بدر
نازها می‌کرد گل در انجمن
چاک کرده هر زمانی پیرهن
بلبل شوریده گفتا زینهار
گر مجالی باشدت پیش نگار
این غزل را پیش آندلبر بخوان
رخش دانش اندرین معنی بران
باز گل اندیشهٔ بسیار کرد
عاقبت غم بر دل خود یار کرد
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
ندامت گل از استعفاء خود و بخشیدن بزاری بلبل
نرم شد در عشق بلبل خاطرش
شفقتی بنمود طبع ماهرش
گل بخنده گفت با باد صبا
ای ندیم من چه فرمائی مرا
چون صبا بشنید کردش آفرین
گفت چون دیر آمدی ای نازنین
اعتمادی نیست بر دوران حسن
زود گردد پاره شادوران حسن
حسن چون عمر است چون باید بکس
دل بدست آورد که کار اینست و بس
دستگیری کن چو داری دستگاه
بد مکن زیرا بدت آید براه
نوعروس خوبروئی دلفریب
عاشقان را کی بود ازتو شکیب
این مصالح آن چنان بیند رهی
خوب باشد که مر او را دل دهی
در سخنهائی که روح افزایدت
هر زمان از غیب در بگشایدت
نزد خود خوانش چو دیگر بندگان
تا شود خرسند چون خرسندگان
باشد اندر خدمتت چون او بپای
پیش تختت چون غلامان سرای
گل صبا را گفت این فرمان تراست
نزد خود خوانش اگر شه ار گداست
این غزل را در بدیهه همچو زر
کرد انشا باصبا گفتش ببر
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
غزل
ای پر آتش داشته پیوسته دل
هر شکایت کان ز ما داری بهل
بار عشق روی ما برجان منه
تا نگردی در غم هجران خجل
چشم راهی می‌کشم زوتر بیا
العجل ای یار زیبا العجل
پای ما چون سرو بستان ز انتظار
هست یا سودات تا زانو بگل
با صبا همراه شو هنگام صبح
گر شکایت نیستت ازما بدل
بر سر پیمان و عهدت آمدم
تا نگوئی دیگرم پیمان گسل
متصل می‌باش با ما روز و شب
راز دار ما شو و شو متصل
روی من می‌بینی که از خوبی گذشت
از جمال خوبرویان چگل
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
ادامه
چون بخوانی این غزل با او بگوی
انتظارت می‌کشم زوتر بپوی
تا بخواهم عذر تو یکبارگی
زانکه از ما دیدهٔ آوارگی
هیچ اندیشه مکن از دشمنان
زانکه دارم بیعدد من دوستان
چون بدانند دوستان احوالهات
رحمت آرند بر تو و آمالهات
بوستان و گلستان آن تواست
بعد از این جان من و جان تو است
باغبان را من کنم دلخوش ز تو
گرچه در دل دارد او آتش ز تو
روز وشب در مجلسم باشی مقیم
نزد من باشی مرا باشی ندیم
آنچه می‌گویم برو باوی رسان
گو مترس از ناکسان و از کسان
کرد یک یک آن حکایتهای راز
از برای خاطر آن دل نواز
چون صبا را دید بلبل پیش رفت
مست عشق آمد دلش از خویش رفت
دست بوسی کرد وز جان ناله کرد
دیده را چون ابر پر از ژاله کرد
گفت نه برگردنم منت بسی
زانکه از من می‌کشی زحمت بسی
باز رستی از نگار سنگدل
دلبر هر جائیی پیمان گسل
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
آوردن باد صبا مژدۀ بلبل از گل و بر سر پیمان آمدن او
گفت با بلبل که شادی کن کنون
زانکه دولت مر ترا شد رهنمون
چون بسی گفتیم از دستان تو
گل بیامد بر سر پیمان تو
بعد ازین شکرانه می‌باید مرا
زانکه کردم درد جانت را دوا
گفت معشوقت که از رفته مگوی
هرچه ماگفتمم از گفته مگوی
کز برای عذر تو گفتم غزل
از صبا بشنو که دارد در بغل
کرد آغاز آن سخن را کارساز
آن سخن‌هائی که گفته بد براز
سر بسر تفسیر کن در پیش او
تیرها انداخت پر از کیش او
کانتظارت می‌کشد برخیز زود
تا بمیرد هر که باشد از حسود
مرهمی کن با من دلداده مرد
گر همی خواهن خلاصی دل ز درد
گفت بلبل ای برادر راست گوی
تا در اندازم بپایت سر چو گوی
زانکه او شاهیست با خیل و حشم
پیش او مانند من صد کالعدم
بارها رفتم براهش در حضور
تا رسد از پرتو رویش چه نور
ناله‌های صبح آخر کار کرد
بر دل و جان فتنهٔ بسیار کرد
هیچ روزی یاد این غمگین نکرد
گوش بر آواز این مسکین نکرد
گر مرا باور بود از خواندنش
با تو گویم سعی کن آوردنش
گر بدانم یک دلست با من بجان
بر سرش بازم من این جان را روان
کس چه می‌داند که آن عیار چیست
خندهٔ او صبحدم از بهر کیست
تا بدام خود درآرد خاطری
خون کند جان و دل هر ناظری
ناله از طنازی او دل بداغ
ارغوان خون در جگر در صحن باغ
سنبل سیراب ازو با داغ و درد
شنبلید از جور او رخسار زرد
طوطی سازنده قمری پیش او
هست در شهر مطوق خویش او
این همه گویندگان دارد ندیم
کی کند باد من مرد سلیم
من نه آنم کو مرا بازی دهد
چون مرا در دام آرد واجهد
من ازین بازی بسی دیدم ز دهر
شهد شیرین را شناسایم ز زهر
نیر می‌گوئی بیا با من به راه
کانتظارت میکشد گلچهره ماه
من بقول او نیایم پیش او
زانکه من هستم قوی دلریش او
راست می‌گوئی نشان او بیار
تا کنم پیش نشانش جان نثار
گر نشان او بیاری بشنوم
بر چنین کردار تو من بگردوم
چون صبا بشنید از جا برجهید
از فرح آمد در آن گفت و شنید
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
پشیمان شدن بلبل از عمر ضایع و در غفلت گذراندن
گفت بلبل و ای ازین جان باختن
خویش را اندر بلا انداختن
ای گل نوخاسته باری بیا
تا به بینی حال مسکین مرا
تا به بینی حال این بیچاره را
عاشق دل دادهٔ غمخواره را
من نمی‌دانم چه سازم در فراق
زانکه می‌سوزم ز تاب اشتیاق
اشک ما چون خون همی آید روان
بر رخ زرد من مسکین دوان
شب همه شب تا سحر از نالشم
روز روشن می‌دهد شب فالشم
کس نمی‌پرسد ز من حال تو چیست
این همه فریاد و سوزش بهر کیست
محرمی باید که همرازم شود
ساز او مانندهٔ سازم شود
ناز عشق خود بگویم چند حرف
کز برای چه بکردم عمر صرف
کس نه بیند ناله و سوز مرا
تا نه بیند همچو شب روز مرا
چند گویم با دل مسکین خود
صبر کن با دل بده تسکین خود
این نصیحت نزد تو چون ماجراست
پند من درگوش او باد هواست
چون کنم دل را بصحرا افکنم
چند ازین خود را بغوغا افکنم
عاشقی ورزیده‌ام من سالها
این زمان دارم از این اقوالها
کس ندارم تا بپرسد حال من
شمهٔ برگوید از احوال من
آه و فریاد از چنین کردار خویش
بازگشتم دور از پرکار خویش
من چنین بی‌خویشتن بنشسته‌ام
عقد جان و تن ز هم بگسسته‌ام
از که نالم زانکه من این کرده‌ام
خویشتن را خویشتن آزرده‌ام
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
شکایت گل از بلبل به پیش باد صبا و عشق او بغیر
باز برگفتار بلبل شد نسیم
همچو شبنم باز بر گل شد نسیم
گل صبا را گفت بلبل بیوفاست
پیش ما آوردنش عین خطاست
مدتی با ارغوان می‌باخت عشق
روز چندی یاسمن پرداخت عشق
خواهرم را آنکه نرگس نام اوست
عاشق او بود کین خوب و نکوست
هیچ گل در بوستان از وی نرست
کو نگفتش عشق او دارم بدست
یار هرجائی نمی‌آید بکار
ترک او کردم تو دست از من بدار
هر که با او باش و جاهل دم زند
عرض خود بر باد بدنامی دهد
گفته بودندم سبکباری مکن
با کسان بد سیر یاری مکن
ورنه بلبل کیست کو خواهد نشان
تا بیاید نزد من درگلستان
این زمان آمد مرا این حال پیش
از که نالم چون زدم بر خویش نیش
بعد ازین پیشم سخن ازوی مگوی
پیش او از بهر من دیگر مپوی
گر ترا دردی بود در ره مقیم
ور ترا در عشق شد قلب سلیم
با گروه مختلف همدم مشو
پیش هر نامحرمی محرم مشو
خیز ای عطار یکتا شو به عشق
در جمال عقل بینا شو به عشق
در ره او محرم اسرار باش
واقف سر دل عطار باش
چون شنید این نکته‌ها باد صبا
گفت ای فرخ رخ زیبا لقا
هرچه گفتی هست او زان بیشتر
لیک می‌ترسم که هنگام سحر
ناله‌ها پیش خدای خود کند
و از برای تو دعای بد کند
شادمانی تو و آخر در گذار
بر هدف آید خدنگ جان شکار
هر که او شب خیز باشد صبحگاه
حق نگرداند دعای او تباه
خاصه چون او مرغکی شیرین نفس
خلق را بر داستان او هوس
زنده دل مرغیست کو شب تا بروز
در میان باغ می‌نالد بسوز
پادشاهان را هوای صحبتش
هست و می‌دارند دایم حرمتش
عاشق خود را بخوان و خوش بگوی
نیک اندیشان خود را بدمگوی
ور بخواهی پیش تو باشد بپای
آن چنان گویندهٔ دستان سرای
در چمن جائی دهم او را مقام
تا بنالد خوش در آنجا او مدام
گشت راضی گل بدین گفتارها
گفت باید کردنت این کارها
لیک شرطی هست آن باوی بگوی
تا نگرداند ز ما من بعد روی
از گل رخسار ما برگی ببر
نزد آن دیوانهٔ شوریده سر
کین نشان میر خوبانست بیا
بی بهانه صبحدم نزدیک ما
چون صبا شد باز از صحن چمن
برد برگ گل از آن گل پیرهن
آن همه نالهٔ صبا از دور جای
می‌شنید و گفت هان دیگر میای
ناگهانی آن صبا آمد نهان
در گلستان از برای گل عیان
گفت آخر جای بلبل خودکی است
تا به بینم منزلش چون گل کی است
چون صبا نزدیک بلبل شد پگاه
در نهانی از نشان نیک خواه
رنگ و روی برگ گل بلبل بدید
بر زمین چون مرغ کشته می‌طپید
داستانی اندر این معنی بخواند
هر غمی کان بود از دل باز راند
برگرفت آن برگ گل را بوسه داد
در قدمهای صبا لختی فتاد
کی صبا بی تو مبادا بوستان
و از نسیمت تازه باداگلستان
شد یقینم از سر صدق و صفا
آمدی این بار پیشم ای صبا
بعد از این میآیم و جان می‌دهم
جان خود از بهر جانان میدهم
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
آوردن باد صبا بلبل را بنزد گل و وصال ایشان باهم
هر دو با هم آمدند تا گلستان
رفت و او را برد نزد دلستان
چون جمال گل بدید آن مستمند
از زبان خویشتن برداشت بند
در مدیح گل بصوت دل ربا
داستانی خواند در پیش صبا
در میان ناله و زاری گذار
گفت دورم بعد از این از خود مدار
گل بچشم مرحمت در وی نگاه
کرد و گفت ای مستمند پرگناه
عالمی را بر سرم بفروختی
این چنین دستان ز که آموختی
عاجزا از گلستان آوارگی
میکنی دیگر مکن بیچارگی
روز و شب در بزم ما میباش شاد
باده مینوش و مده خود را بباد
در وصال یار محرم باش خوش
بامیی صافی تو همدم باش خوش
هر زمان در وصل یار گلعذار
باش دور از آفت رنج وغبار
در جمال گل نظر بازی مکن
بر دل و بر جان خود بازی مکن
باغبان را چون ز بلبل شد خبر
در گلستان رفت آن شوریده سر
روز و شب با گل همی بازد هوس
با صبا و گل شده است او همنفس
باغبان را آتشی در جان فتاد
پیش گلزار آمد و کین در نهاد
صبحگاهی بد که آمد سوی باغ
دل ز دست بلبل مسکین بداغ
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
آمدن باغبان در بوستان و چیدن گلها و نومید شدن بلبل
هر گلی کان بود بر شاخی بچید
بلبل بیچاره کان حالت بدید
در معنی از زبان عشق سفت
این غزل بر سرگذشت خویش گفت
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
غزل
سالها بودم ز عشق گل بدرد
با دو چشم پر زخون و روی زرد
خوش وصالی بُد رخ این باغبان
تا چه آمد بر سرش از گرم و سرد
برد محبوب مرا از گلستان
با دو چشم پر ز خون و روی زرد
بعد از این خاک سر کویش بیار
بار او بر چشم ما کن همچو گرد
چون نکردم شکر ایام وصال
پیش آمد باز این دوران بدرد
ای دل غمدیده با دوران بساز
یا برو طومار دعوی در نورد
ناله کردن تا چه بگشاید مرا
این زمان از باغبان باید مرا
رفت بلبل از پی گل تا بشهر
تا چه می‌آید بروی گل ز دهر
دید سوراخی درو گل ریخته
آتشی در زیر آن انگیخته
آبروی گل از آنجا می‌چکید
این غزل می‌گفت بلبل می‌شنید
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
غزل
هی که را رنگی بود بی کر و فر
بیشکی هر کس برو دارد نظر
و آن کس را کاتشی در جان بود
آتشش در جان چه باشد کارگر
ترک چشمی هر کرا زد ناوکی
دارد از دست زمانه در جگر
هرچه من با عاشقان کردم بجور
گردش ایام آوردش بسر
من چنین در آتش از کردار خویش
بلبل بیچاره از من بی خبر
ای صبای خوش نسیم آخر بدم
باد سردی بر من و گرمی ببر
این بگفت و گشت خامش تا برفت
از وجود نازنینش جان بدر
گر تو داری خاطر عطاروش
باشی از فیض خدا صاحب نظر
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
نالیدن بلبل در فراق گل
بلبل از باد صبا در بوستان
نوحه می‌کردند بهر دوستان
مدتی فریاد و زاری در چمن
کرد بلبل پیش نسرین و سمن
کار دنیا این چنین است ای پسر
الحذر از کار دنیا الحذر
آمدند آنجا همه مرغان باغ
با دل پر درد و با جان بداغ
گریه و زاری همی کردند و آه
شب همه شب تا بوقت صبحگاه
عارف مرغان که طوطی نام اوست
شکر شیرین همه در کام اوست
تعزیت چون داد بر شاخی نشست
گفت از بالای گردون تا به پست
از ملایک تا به انسان و پری
وز سلاطین تا گدا و لشکری
کس نماند در جهان بر روی خاک
بلکه زیر خاک خواهد رفت پاک
ای خوشا آنکس که او چالاک رفت
دل بدست آورد و زیر خاک رفت
کی بقا دارد جهان ای بوالهوس
کی بماند این جهان با هیچکس
از گل و گلزار و گلشن دور شو
در جهان معنوی مستور شو
دوست میداری خدا و در دیار
گردنت آزاد گرداند ز یار
گردن دیو طبیعت را بزن
بیخ شهوت از زمین دل بکن
گر تو در بند هوا باشی مقیم
کی شود قلب تو ای خواجه سلیم
زهد و تقوی و ورع را کار بند
رندی و می خوارگی تا چند چند
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
حکایت - آن شنیدی گفت پیری با پسر
آن شنیدی گفت پیری با پسر
کای پسر از کاردنیا الحذر
خدمت یزدان خود کن روز و شب
تا شود از خار تو پیدا رطب
آینهٔ جان را مصفا کن بذکر
کلّ مصنوعات را می‌بین بفکر
در طریقت چون زدی دم ای فقیر
هر که را بینی فتاده دستگیر
گریه و زاری مکن بر مردگان
کین گناهست نزد حق ای کاردان
گر توانی بهر ایشان خیر کن
اندرین معنی که گفتم سیر کن
بوستان و گلستان را گل نماند
این همه ازوی بماند و او نماند
عمر اصحاب عزا بسیار باد
خاطر غمخوارگانش شاد باد
این بگفت آمد بزیر از شاخسار
نزد بلبل شد گرفتش در کنار
دل دهی دادش که مگری بیش ازین
او برحمت باد از جان آفرین
هر که آنجا بود از پیر و جوان
هر کسی گشتند از سوئی روان
ماند بلبل با دلی پر داغ و درد
روز چندی ناله و فریاد کرد
در فراق یار خود جان را بداد
رفت سوی عالم معنی چو باد
ما دگر خواهیم رفت از این جهان
کس نماند در زمانه جاودان
عطار نیشابوری : نزهت الاحباب
در مناجات و ختم کتاب
یا الهی رحمت آور از کرم
جمله را از لطف گردان محترم
فیض بخش از فضل بر عطار خویش
تا بگوید خاطرش اسرار خویش
گر ندارد طاعتی ای ذوالجلال
از کرم بخشش بفضل با نوال
در حریم وصل او را شاد کن
جانش از بند بلا آزاد کن
پادشاهی و کریمی و رئوف
هم عطا بخشی و هم فرد و عطوف
بر تو دارم جمله امید از کرم
یا آلهی عفو کن یا ذوالنعم
عطار نیشابوری : پندنامه
بسم الله الرحمن الرحیم
حمد بی حد آن خدای پاک را
آنکه ایمان داد مشتی خاک را
آنکه در آدم دمید او روح را
داد از طوفان نجات او نوح را
آنکه فرمان کرد قهرش باد را
تا سزای داد قوم عاد را
آنکه لطف خویش را اظهار کرد
بر خلیلش نار را گلزار کرد
آن خداوندی که هنگام سحر
کرد قوم لوط را زیر و زبر
سوی او خصمی که تیرانداخته
پشه کارش کفایت ساخته
آنکه اعدا را بدریا درکشید
ناقه را از سنگ خارا برکشید
چون عنایت قادر و قیوم کرد
در کف داود آهن موم کرد
با سلیمان داد ملک و سروری
شد مطیع خاتمش دیو و پری
از تن صابر بکژمان قوت داد
هم ز یونس لقمهٔ با حوث داد
بنده را اره بر سر می‌نهد
دیگری را تاج بر سر می‌نهد
اوست سلطان هرچه خواهد آن کند
عالمی را در دمی ویران کند
هست سلطانی مسلم مرورا
نیست کس را زهرهٔ چون و چرا
آن یکی را گنج و نعمت می‌دهد
وان دگر را رنج و زحمت می‌دهد
آن یکی را زر دو صد همیان دهد
دیگری در حسرت نان جان دهد
آن یکی بر تخت با صد عز و ناز
و آن دگر کرده دهان از فاقه باز
آن یکی پوشیده سنجاب و سمور
دیگری خفته برهنه در تنور
آن یکی بر بستر کمخا و نخ
وان دگر بر خاک خواری بسته یخ
طرفه العین جهان بر هم زند
کس نمی‌یارد که آنجا دم زند
آنکه با مرغ هوا ماهی دهد
بندگان را دولت شاهی دهد
بی پدر فرزند پیدا اوکند
طفل را در مهد گویا او کند
مردهٔ صد ساله را حی می‌کند
این به جز حق دیگری کی می‌کند
صانعی کز طین سلاطین می‌کند
نجم را رجم شیاطین می‌کند
از زمین خشک رویاند گیاه
آسمان را نیز اودارد نگاه
هیچ کس در ملک او انبازنی
قول او را لحن نی آواز نی
عطار نیشابوری : پندنامه
در نعمت سید المرسلین
سید الکونین ختم المرسلین
آخر آمد بود فخر الاولین
آنکه آمد نه فلک معراج او
انبیاء و اولیاء محتاج او
شد وجودش رحمة للعالمین
مسجد اوشد همه روی زمین
آنکه یارش بد ابوبکر و عمر
از سر انگشت او شق شد قمر
آن یکی را او رفیق غار بود
و آن دگر لشکرزش ابرار بود
صاحبش بودند عثمان و علی
بهر آن گشتند در عالم ولی
آن یکی کان حیا و حلم بود
وان دگر باب مدینه علم بود
آن رسول حق که خیر الناس بود
عم پاکش حمزه و عباس بود
هر دم از ما صد درود و صد سلام
بر رسول و آل و اصحابش تمام
عطار نیشابوری : پندنامه
در فضیلت ائمۀ دین
آن امامانی که کردند اجتهاد
رحمت بر حق برروان جمله باد
بوحنیفه بود امام با صفا
آن سراج امتان مصطفا
باد فضل حق قرین جان او
شاد باد ارواح شاگردان او
صاحبش بویوسف القاضی شده
وز محمد ذوالمنن راضی شده
شافعی ادریس و مالک با زفر
یافت زیشان دین احمد زیب و فر
روح‌شان در صدر جنت شادباد
قصر دین از علم‌شان آباد باد