تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۷۱ - رفتن شهریار در قلعه مضراب دیو و آزاد کردن دلارام گوید
یکی کوه دید آن یل نامور
کز افراز او مرغ افکنده پر
یکی قلعه بر کوهسار بلند
بدو اندرون جای دیو دمند
بدی راه آن قلعه دشوار تنگ
. . . دیوارش از خاره سنگ
چنان تنگ بر کوه آن راه دور
که از رفتنش بود دلتنگ بور
سپهبد فرود آمد از پشت اسپ
بدان کوه بر شد چه آزرگشسپ
چنین تا بنزدیکی در رسید
بکف بر ز کین گرز و خنجر کشید
دری دید از آهن بدروازه در
ز کار ستمدیدگان بسته تر
جهان جوی بگشاد پیچان کمند
بیفکند برباره قلعه بند
بدان قلعه رفتند هر دو دلیر
گرازان و آهسته چون نره شیر
ز دیوان یکی بر در قلعه بود
گرفتند او را و بستند زود
که بنما بما جای مضراب را
بدان تا از این بند گردی رها
بدو دیو گفت کای یل نامدار
کنون رفت مضراب سوی شکار
یکی ژرف چاهی یل نام ور
کز آن چاه باشد روان را خطر
بدان چاه مأوای دیو است و بس
بجز او در ین چاه نارفته کس
سپهدار گفتا که بنمای چاه
وز آن پس سر دیو از من بخواه
ببردش به نزدیک آن چاه سار
یکی چاه دید آن یل نامدار
ز فکر مهندس بنش ناپدید
بدان گونه چاهی زمانه ندید
ز خارا بریده مر آن چاه را
بدان چه فکنده مر آن ماه را
جهان جوی چون دید آن ژرف چاه
به جمهور گفت ای یل نیک خواه
فرو رفت خواهم بدین چاه تنگ
بود کآورم ماه خورشیدرنگ
نگه دار تو قلعه و این کمند
بدان تا درآیم به چاه بلند
سر خام بگرفت جمهور شاه
سپهدار بر شد بدان تیره چاه
ز خارا یکی خواند دید استوار
میان بریکی تخت گوهر نگار
مر آن نازنین را ز موی سرش
فرو بسته بر پای تخت زرش
همی ناله می کرد از دل بزار
بیامد برش نامور شهریار
دلارام چون دید برداشت غو
بگفتا جهانجو سپهدار نو
که اکنون مکن ناله دلشاد دار
دلت را ز بند غم آزاد دار
بگفت این و بگشاد دستش ز بند
ببردش بدانجا بگاه کمند
دلارام گفتا که ای نامدار
جهان جوی و گردنکش کامکار
کنون بیست روز است تا در کمند
فتادم بچنگال دیو دمند
سپهدار گفتا کنون شاد باش
ز بند غم و غصه آزاد باش
کنون بر کمر بند تار کمند
بدان تا برآئی ز چاه بلند
سمنبر میان را بدان خم خام
فرو بست و برشد گو نیکنام
برافراز آن چه کشیدش به بر
دلارام چون دید روی پدر
ز درد دل ازدیده بارید آب
فزون ز آنکه باران ببارد سحاب
در قلعه کردند آن گاه باز
برون آمد از قلعه آن سرفراز
مر آن نره دیوی که آمد به بند
سرش را به شمشیر از تن فکند
به جمهور گفتا و ترکش بشیب
ز مضراب در دل میاور نهیب
که من در کمین گاه این دیو زوش
نشینم دمی لب ز گفتن خموش
چه آمد سرش را ببرم به تیغ
ز شمشیر خونش فشانم به میغ
بدو گفت جمهور کای نامدار
مکن قصد این دیو وارونه کار
که مضراب دیو ستمکاره است
که در چنگ او شیر بیچاره است
چه در دست آمد دلارام رود
منه بیش ازین جایگه گام زود
سپهدار گفتا بدادار پاک
که تا دیو را من نسازم هلاک
ازین کوهسر خود نیایم بزیر
کی از پیش دشمن برفتست شیر
روان رفت جمهور سوی نشیب
دلش بود از کار یل در نهیب
چه آمد به نزدیکی آن درخت
که بودی بدان بسته سگسار سخت
که آمد همان گاه مضراب دیو
خروشان و جوشان بر شاه نیو
بدو گفت ای شوم بد روزگار
چه سان آمدی اندرین کوهسار
مر این ماه را چون کشیدی برون
ازین چاه تیره به قلعه درون
همانا که از من نداری تو بیم
که از من دل جان نباشد دو نیم
اگر اژدها ور ستیزنده ابر
دگر فیل یا شیر جنگی هژبر
نیارند ایدر ز بیمم گذار
مگر تو نخوردی بجان زینهار
نگه کرد چون شاه بر نره دیو
بلرزید گفت ای دد پر ز ریو
ببردی تو دختر بریو از برم
بیامد کنون گرد جنگاورم
که ازتن سرت را ببرد به تیغ
چه بشنید غرید دیوک چو میغ
بزد دست بگرفت جمهور را
که سازد سرش را ز پیکر جدا
چو زنجان زنگی چنان دید جست
چه شیران جنگی بیازید دست
گرفت او کمر بند مضراب دیو
برآمد از آن دشت بانگ غریو
که از روی دشت آن زمان صد سوار
رسیدند هر یک به صد گیر و دار
بدیدند شه را و بشناختند
سراسر بر شاه خود تاختند
بدیشان دلارام را داد شاه
که زی شهر مغرب برندش ز راه
ببردند مه را دلیران کار
ز گرد سواران جهان گشت تار
سپهدار از آن کوه سر بنگرید
سر سینه و یال مضراب دید
یکی اهرمن دید مانند کوه
زمین زیر پایش بدی در ستوه
که زنجان بدو اندر آویخته
دل هر دو از کینه بگسیخته
دلاور چه ابر از بر کوهسار
بغرید آمد سوی کارزار
نشست از بر باره کوه سای
برانگیخت آن کوه پیکر ز جای
فرو تاخت چون شیر برسوی دیو
یکی برخروشید آن گرد نیو
چه زنجان زنگی یکی بنگرید
یل نیو را دید کآمد پدید
چو رعد خروشان خروشید زار
گرفته چنان دیو را استوار
که آمد سپهدار فرخنده جنگ
یکی برخروشید همچون پلنگ
که ای زشت پتیاره نابکار
هم آوردت اینک بر آرای کار
نبیره منم رستم زال را
که بفراخت از کین چو کوپال را
نه هندی بماند ونه دیو سفید
نه اولاد سنجر قمیران و بید
برآورد از کین چه گرز گران
ز دیوان بپرداخت مازندران
بگفت این و برداشت گرز کشن
یکی حمله آورد بر اهرمن
ز زنجان رها کرد مضراب دست
بیامد سوی شیر یزدان پرست
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۷۲ - رزم شهریار با مضراب دیو و گرفتن او را گوید
به نزدیک شیر آمد آن اهرمن
جهان جوی بفراخت گرز کشن
چنان برسرش کوفت آن گرز گرد
که شد شاخ آن دیو وارونه خرد
ببازید دست و میانش گرفت
سپهدار از آن دیو بد در شگفت
کمربند واژونه دیومند
گرفتش به نیرو یل ارجمند
میانشان یکی فتنه و شور خواست
بر چرخ چهارم از آن هور کاست
سپهدار یالش به چنگ آورید
به نیرو قدش خم چه چنگ آورید
خم آورد پشتش به نیروی چنگ
میانش همان گاه بگرفت تنگ
کشیدش بروی و بزد بر زمین
نشست از بر سینه او به کین
کمندش گشود و دو دستش ببست
به زنجان سپردش که دارش بدست
ز جمهور پرسید پس شهریار
که کو دخت گفتا که ای شهریار
سوی شهر بردند مردان من
نبرده سواران و گردان من
چه داری مر این دیو را زیربند
که ترسم کند پاره خم کمند
سر شر از شمشیر بفکن ز تن
تنش را بدین ژرف دریا فکن
چنین بسته گفتا به ایران برم
به نزدیک شاه دلیران برم
بدان تا ببینند نیروی من
دل دست بازوی شمشیر من
از آن دار بگشاد سگسار را
مرآن دیو سگ زشت بدکار را
سرش را به شمشیر از تن فکند
نشست آن زمان بر فراز سمند
ره دژ مغرب گرفتند پیش
زن و مرد آن شهر ز اندازه بیش
برسم پذیره برون آمدند
برآمد غو نای روئین بلند
بدیدند مضراب را بسته دست
فکنده سر از بیم آن شیر پست
برش چشم چون کاسه خون شده
چه بختی کف از کام بیرون شده
بکام اندرش نیش همچون گراز
تنش کوه قد چون منار دراز
هر آنکس که دیدش برفتی ز کار
از او دیو و ابلیس در زینهار
سرافراز زنجان چه بختی مست
سرپالهنگش گرفته بدست
درآمد به مغرب یل تیز چنگ
سه روز اندر آن شهر بودش درنگ
بروز چهارم به جمهور شاه
بگفتا که برکش سپه را براه
کار ارژنگ شاهم بدل دردناک
مبادا کند سرخ پوشش هلاک
سپه را دگر سوی بیشه مبر
سرازکین و دل پر ز اندیشه بر
یکی جامه فرمود از چرم شیر
بدوزند از بهر زنجان دلیر
ز چرم هژبرانش پوشاند گرد
سپه را دگر سوی بیشه نبرد
چو زی راه آن بیشه آمد سپاه
بسی از قضا بود لشکر به راه
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۷۳ - بند پاره کردن مضراب دیو و رفتن از بند شهریار گوید
ستمکاره مضراب در زیر بند
همی بردش آن شهریار بلند
شکست آن همه بند دیوان دمان
یکی نعره ای زد چو تندر روان
که ای شهریار ستمکاره مرد
نه مردم سرت گر نیارم بگرد
بگفت این و رفت از بر شهریار
جهان جوی را شد همه کار خوار
به جمهور گفت آن یل پاکزاد
چه سود آنکه شد رنج من جمله باد
بدو گفت جمهور ازین غم مدار
تو را کام دل هست اندر کنار
گر از بند تو دیو وارونه جست
پریوش تو را هست اکنون بدست
چه آمد بدآن بیشه زنگیان
ز رفتن سپهدار برزد عنان
بزنجان زنگی بگفتا برو
که آزاد گشتی ز سردار تو
چنین گفت من بنده کهترم
بهرجا نهی پای باشد سرم
روان کرد سوراخ گوش دلیر
جهان جوی آنگه به پیکان تیر
ز لعلش روان حلقه در گوش کرد
همی نام او زنگئی زوش کرد
به شد حلقه درگوش آن نامدار
بدان جایگه رفت یل شهریار
چنین تا سراندیب گشتش مقام
جهانجوی شیراوژن نیکنام
نه ارژنگ دید و نه خرگاه گاه
پراکنده در دشت و در که سپاه
سپاه شکسته برش آمدند
بگفتند با شهریار بلند
که آن سرخ پوش ستمکاره مرد
چسان از دلیران برآورد کرد
چگونه گرفتند ارژنگ را
مر آن شاه با رای و آهنگ را
همان شاه هیتال دیگر سران
دلیران و گردان کند آوران
چگونه به بهزاد بسپرد و رفت
ز دشت سراندیب چون باد تفت
چسان کشت بهزاد و هیتال را
ز شه تاج بگرفت کوپال را
فرانک چسان ساخت نیرنگ را
چسان کرد در بند ارژنگ را
کنون هست دربند ارژنگ شاه
به شهر سراندیب بی تاج و گاه
همه مال و اسباب عنبر حصار
دگر آنچه بود از شه کامکار
دگر آنچه از گنج هیتال بود
چه از تیغ و خفتان و کوپال بود
همه یکسره برد آن سرخ پوش
براین گونه از ما برآورد جوش
کنون هفت روز است او رفته است
که در بند ارژنگ شه خفته است
سپهبد چه بشنید شد خشمناک
به جمهور گفتا بدادار پاک
که تا من نگردانم این مال را
نه بگذارم از چنگ کوپال را
تو لشکر بسوی سراندیب بر
که من رفتم از پی چه شیران نر
همانگاه جمهور شد با سپاه
ز گرد سپه گشت گیتی سپاه
بگرد سراندیب خرگاه زد
ز ماهی سرنیزه بر ماه زد
وز آن رو سپهدار با ده هزار
برفت از پی سرخ پوش سوار
همی رفت و میزد ز کینه خروش
روان پیش او بود زنگئی زوش
دو منزل بیک منزل آن نامدار
همی راند مانند باد بهار
سه روز و سه شب راند ازپی چه باد
بروز چهارم گه بامداد
بدید آنکه لشکر فرود آمد است
جهان جوی بگرفت گرزش بدست
یکی نعره زد کای گریزنده مرد
ز مردان نزیبد چنین کار کرد
ندیدی چه در گنج نر اژدها
که از اژدها کس نیابد رها
بدان گنج بر دست کین آختی
همه هند زیر و زبر ساختی
کنون از پی گنج خود اژدها
بیامد دمان چون نهنگ بلا
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۷۴ - رزم زنگی زوش با لشکر سرخ پوش نقابدار گوید
فرود آمد آنگه یل دیوبند
برآمد دم نای هندی بلند
شد آگه از آن سرخ پوش سوار
که آمد ز پس نامور شهریار
بشد در شگفت آن یل نامور
همی لب گزید و بجنباند سر
که چل روز رفت و بیامد چنین
مراین نامور یل ز مغرب زمین
بفرمود تا کوس بنواختند
همی رزم را باز پرداختند
چه روز دگر شد زمین عطربار
دو لشکر ببستند تنگ استوار
برا(فرا)ختند از دورویه علم
جهانی پر از ناله گاودم
دو لشکر برابر چه گشتند راست
تو گفتی که از دشت کین کوه خاست
دلیری بناوردگه راند اسپ
برش رفت زنگی چه آذرگشسپ
چه زنگی سر ره بدان دیو بست
یکی حربه از چوب بودش بدست
پیاده به نزد همآورد رفت
همآورد را نیزه کین گرفت
به نیزه بر زنگئی زوش شد
چه آتش که از باد در جوش شد
بزد دست زنگی سنانش گرفت
اجل بود گفتی که جانش گرفت
کشیدش ز دست و گرفتش کمر
یکی برخروشید چون شیر نر
کشیدش ز پشت تکاور بزیر
ز هم بر دریدش چه خرگوش شیر
یکی دیگر آمد میان سپاه
ز هم بر دریدش همان گه سیاه
برآمد فغان از همه دشت و راغ
چه سنجد ملخ پیش چنگال زاغ
چنین تا از ایشان دو ده مرد کشت
به چنگال و دندان سیاه درشت
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۷۵ - رزم زنگئی ذوش بانقاب دار سیه پوش گوید
سواری برون آمد از آن سپاه
به پوشید(ه) از پای تا سر سیاه
چه آمد به میدان کمان کرد زه
برخ پرده برده به ابر و گره
چه آمد بزنگی ببارید تیر
چه زنگی چنان دید مانند شیر
ز تیرش بپیچید سر در زمان
خروشید مانند شیر ژیان
کشید از کمربند چوب سترگ
بشد پیش آن شیر مانند گرگ
چنان بر سرش کوفت آن چوبدست
که ترکش همه خورد در هم شکست
کمند از کمر کرد آن شیر باز
بیفکند زی زنگی سرفراز
سر زنگی زوش آمد به بند
برانگیخت آن گرد سرکش سمند
چه زنگی به نیروی بگسست خام
برون جست چون مرغ وحشی ز دام
به سنگ گران آخت آنگاه دست
در آمد بدو تند چون پیل مست
نخستین بزد بر سرباره سنگ
که مغزش فرو ریخت در دشت جنگ
جوان سیه پوش آمد فرود
بشد سوی زنگی بمانند دود
کمربند زنگی به چنگ آورید
قدش را دو تا همچو چنگ آورید
ربودش ز جا تند بنهاد پست
به تندی روان هر دو دستش به بست
چه بر بست او را یل نامدار
بیامد ز پیش سپه یک سوار
یکی باره آورد او برنشست
سرپالهنگ سیاهش بدست
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۷۶ - رزم شهریار با نقابدار سیه پوش گوید
برون خواست بردن ز آوردگاه
که برداشت گرد سپهبد سیاه
عنان اژدهای سیه را سپرد
ز نعل سیه گرد بر ماه برد
خروشان چه نر اژدهائی دژم
چه کوهی کشد کوه خارا بدم
یکی نعره ای بر سیه پوش زد
تو گفتی که دریا ز کین جوش زد
که ای حیره برباره کن تنگ تنگ
که اینک هم آوردت آمد به جنگ
سیه پوش گفتا که ای نامدار
دلیری و گردنکش و کامکار
بمان تا هم آورد خود را به جای
رسانم پس آنگه کنم رزم رای
نبگذارمت گفت ای نامدار
که او را بری بسته از کارزار
سیه پوش گرزی بزد بر سرش
سپر خرد گشت و بر و افسرش
روان خون شد از بینی نامور
چه از لؤلؤی عاج مرجان تر
بگفت و برآورد شمشیر تیز
بدو اندر آورد روی ستیز
بزد تیغ و ببرید تار کمند
روان جست زنگی همان گه ز بند
سیه پوش گرز گران برکشید
خروشی چه شیر ژیان برکشید
بدو اندر آمد چه ابر بهار
بشد گرم هنگامه کارزار
برآورد آن اسب کان تیغ تیز
درآمد چه شیر ژیان در ستیز
چه برقی که بر کوه آید ز میغ
بزد بر سر آن سیه پوش تیغ
سپر با سرگرد در هم درید
شد از خون سر چهره اش ناپدید
عنان را به پیچید و شد در گریز
نیارد بر شیر روبه ستیز
برآمد غو هر دو لشکر بابر
جهان بود گوئی به کام هژبر
سیه پوش شد با نقیب سیاه
چنان زخم خورده از آوردگاه
برون کس نیامد به رزمش دگر
از آورد برگشت آن شیر نر
فرود آمد آنگاه شیر ژیان
طلایه برون رفت از هر کران
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۷۷ - رزم زنگی زوش با نقابدار سرخ پوش و گرفتن سرخ پوش او را گوید
دگر رزم کاین تارم سیم و زر
برین طاق فیروزه بگشاد در
برآمد خروشیدن بوق کوس
فلک صندلی شد زمین آبنوس
دو لشکر دگر باره صف برکشید
اجل باز از کینه خنجر کشید
چنان بر فلک نعره مهره شد
که از کار دست دل زهره شد
بیفکند زهره ز کف چنگ را
نظاره همی کرد آن جنگ را
برون شد ز پیش سپه یک سوار
خروشان چه در کوه ابر بهار
زمین (بود) در لرزه در زیر او
دل شیر لرزان ز شمشیر او
ز سر تا بپا جامه اش لعل گون
تو گوئی که زد غوطه در بحر خون
فرو بسته روی و گشاده دو چنگ
کمر کینه را بسته چون شیر تنگ
بیامد به میدان هماورد خواست
بگردید در دشت کین چپ و راست
ز پیش سپه باز زنگی زوش
درآمد به میدان و برزد خروش
برآن سرخ پوش اندر آمد چه دیو
درآمد بدان شیر آن گرد نیو
دگر گشت هنگامه کینه گرم
بدرید از بیم بر شیر چرم
درآمد بدو گرم زنگی چه دود
گرفتش کمرگاه آن گرد زود
به نیرو کشیدش ز بالا بزیر
چنان کارد از کوه نخجیر شیر
چه زیرش ز پشت تکاور کشید
غو کوس بر چرخ اخضر رسید
دلاور کمرگاه زنجان گرفت
اجل از (کمین) گه رگ جان گرفت
چنان بود در جنگ آن سرفراز
که زاغ سیه فام در چنگ باز
زره را بدرید بر سرخ پوش
به نیرو(ی) چنگال زنگی زوش
چه دید آنچنان سرخ پوش سوار
کشید از میان دشنه آبدار
گرفتش چه زنگی چنان دید دست
بغرید ماننده شیر مست
به نیرو ز چنگش برون کرد تیغ
بیفکند و غرید چون تند میغ
گرفتش کمرگاه و بفشرد سخت
چنان کش کمر شد به تن لخت لخت
که مشتش کمر شد زره پاره پار
گرفتش یکی گوش آن نامدار
به نیرو کشید و بکند از سرش
فرو ریخت از گوش خون بر سرش
چه مرجان شدش پیکر آبنوس
که ازبیم رخ گشت چون سندروس
وز آن پس بزد دست برداشتش
بروی زمین بست و بگذاشتش
نشست از بر سینه اش شیر مست
چه سنگ از قفا دست زنگی ببست
نهادش بگردن روان پالهنگ
برون بردش آنگه ز میدان جنگ
به پیش سپه بردش آن نامدار
برآشفت و شد خشمگین شهریار
چو شب پرده بر رخ ز عنبر کشید
دواج سیه چرخ بر سرکشید
سراسر جهانی سیه گشت باز
دو لشکر ز آوردگه گشت باز
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۷۸ - برکشتن هر دو لشکر ازهمدیگر و گریختن زنگی زوش از بند سرخ پوش گوید
. . . سرخپوش
چنان بسته آورد زنگی زوش
نهادند زنجیر در گردنش
به زنجیر چون شیر نر کردنش
چو ازتیره شب پاسی اندر گذشت
دلیران برفتند از روی دشت
فرود آرمیدند یکسر به جای
نه بانگ تبیره نه زخم درای
چه زنگی چنان خواب کردار دید
سربخت از خواب بیدار دید
درآمد به نیرو و بگسست بند
سر پاسبانان هم از تن بکند
از آن پاسبانان بکشت او چهار
وز آن پس بشد همچو ابر بهار
چنین تا به نزد سپهبد رسید
زمین بوسه داد آفرین گسترید
چه دیدش بشد شاد دل شهریار
ز شادی بشد باده را خوستار
می و نقل و مرغ و قدح خواستند
یکی بزم شاهانه آراستند
همی باده خوردند و شادان شدند
بر این گونه تا خور برآمد بلند
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۷۹ - رزم شهریار با نقابدار سرخ پوش گوید
چو این کوی زرین نمودار شد
سر اختر شب نگونسار شد
دهل زن دگر بر دهل چنگ زد
تبیره همی ناله جنگ کرد
ز هر دو سپه گشت اختر بلند
خروش آمد و ناله نای هند
بگردون همین ناله سنج شد
جهان باز از کینه در رنج شد
دلیران ببستند قلب جناح
تو گفتی که پوشیده گیتی سلاح
پس پرده کین نهان آشتی
قیامت بدان روز پنداشتی
دگرباره آمد میان سپاه
مرآن سرخ پوش اندر آوردگاه
که جوید دگر ره به میدان نبرد
خروشان و جوشان چو شیر نبرد
چه دیدش چنان زنگئی زوش شد
به میدان و چون شیر در جوش شد
چه دیدش دگرباره آن سرخ پوش
بیامد به نزدیکی شیر زوش
کشید از کمر گرزه گاو سر
به زنگی ببرد حمله چون شیر نر
چو زنگی شد از گرز آن یل ستوه
بپیچید و شد در میان گروه
جهان از پس او همی تاخت اسپ
سپهبد چه دید آن چو آذرگشسپ
بمالید مهمیز و بگشاد دست
سر راه بر شیر جنگی ببست
بدو گفت با من برآرای جنگ
گرت هست نیرویی باز و بچنگ
چه دیدش بدو گفت آن سرخ پوش
که زینگونه بر دشت کین برمجوش
تو در کین نه شیری و روباه من
نه تو آفتابی بکین ماه من
که روباه بگریزد از شیر نر
و یا ماه کم گردد از پیش خور
چه دید مر این گرز چنگال من
کمند و کمان و بر و بال من
گریزان برفتی و باز آمدی
وگرنه ز کین رزمساز آمدی
چنان دان که هوشت بسر آمداست
و یا اسب بختت بسر آمده است
چنین پاسخش داد یل شهریار
که ای مرگ را گشته خود خواستار
چه بیند تهی گرگ کوه از پلنگ
تواند گشاید به نخچیر چنگ
ندیدی که در بیشه شیران کین
گشودی چه روباه دندان کین
مر آن گنج بی رنج برداشتی
نهشتی دراین کین ره آشتی
چه شیران برفتم دگرباره باز
ببستم بکین تنگ برباره باز
نخستین بگو نام و اصل و نژاد
چنین داد پاسخ که ای پاک زاد
به مردی همانا مثال تو نیست
به بالا کوپال و یال تو نیست
مرا نام در جنگ او شیون است
که از من بشیران نو شیون است
نیره منم شاه مهراج را
ازین پس بسر بر نهم تاج را
بگیرم همه ملک هندوستان
ز هندوستان تا به زابلستان
همه مال هندوستان از من است
تو را برده از راه اهریمن است
بگفت و کمان کرد برزه چو شیر
بدان نامور برببارید تیر
جهان جوی هم چرخ برزه نهاد
بر او تیر بارید مانند باد
دو یل هر دو در زیر جوشن بدند
بجوشن درون کوه آهن بدند
نبد تیر بر گبرشان کارگر
چو بادی که بر سنگ آرد گذر
چو ترکش تهی شد ز تیر و خدنگ
سوی گرز بردند آنگاه چنگ
بهم بر چنان گرز کین کوفتند
که از کین فلک بر زمین کوفتند
مر آن سرخ پوش اندر آمد روان
سپر برد بر سر روان پهلوان
یکی گرز زد بر سر آن سوار
که از درد پیچید یل شهریار
جهان تیره شد در جهان بین او(ی)
بدو آفرین کرد آن جنگجوی
برآورد گرز و بدو راند اسپ
خروشید مانند آذرگشسپ
سپر برد برسر یل سرخپوش
یکی گرز زد بر سرش شیرزوش
کز آن گرز پیچید برخود چو مار
بدو آفرین کرد آن نامدار
دو یل هر دو زینسان بگرز گران
خروشان و جوشان چو شیر ژیان
درنگادرنگ عمود گران
ببرد آب بازار آهنگران
چو از دستها دست و پا بافت رنج
کشیدند شمشیر چون مار گنج
و یا برق کاید بزیر از سحاب
و یا از دهان نهنگ آفتاب
شد از تیغ آتش فشان دشت کین
دو یل بود از کین گره بر جبین
نظاره برایشان زبر گشت مهر
ز رفتن فرو ماند بر جا سپهر
ز خورشید شمشیر شد چون هلال
مه قبه های سپر در جدال
شد از آتش تیغ کین دشت گرم
ز نعل ستوران حجر گشت نرم
دو لشکر نظاره برآن رزم خواه
بدینسان دو شیر اندر آوردگاه
همی تیغ بر تارک هم زدند
نه یکدم در آن کینه گه دم زدند
چنین نافتاد از لب بام چرخ
ز دست قضا و قدر جام چرخ
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۸۰ - رزم شهریار با نقابدار سرخ پوش گوید
فکندند شمشیرها را ز چنگ
کمرها گرفتند از کینه تنگ
ز پشت ستوران بزیر آمدند
دو یل هر دو مانند شیر آمدند
بکشتی گرفتن دو شیر ژیان
گرفتند هر یک دگر را میان
چو شیران بهم دستکین آختند
چنان چونکه خود را به نشناختند
کمرها گسست و زره نیز هم
ز خوی شان زمین شان (به شد) پر ز نم
دهانشان پر از گرد آوردگاه
ز پی شان همی کرد بر شد به ماه
ز مشعل فروزنده شد روی دشت
زخوی شان در و دشت چون جوی گشت
به نیروی ناخن و چنگالشان
پر ازخون بر و سینه و بالشان
فرو ریخت ناخن سراسر ز چنگ
تو گوئی که بودند هر دو پلنگ
چنین تا سر از کوه خورشید زد
فلک چنگ در جام جمشید زد
نهان در پس پرده ناهید شد
جهان روشن از روی خورشید شد
ز هر سو دلیران به پیش آمدند
خروش یلان شد به چرخ بلند
نه این را ظفر شد نه آن را شکست
سپهبد سوی دشنه یازید دست
کشید از میان دشنه برق فام
چو طاعون زند بر یل نیکنام
که ناگه سواری ز پیش سپاه
چو شیر اندر آمد به آوردگاه
پهن سینه و ریش تاپیش ناف
بیامد بر آن دو یل در مصاف
گرفت او گریبان آن سرخ پوش
که در کینه زین سان دگر برمجوش
نپوشید ازین بیش چشم خرد
که این از دلیران نه اندر خورد
بزد دست برداشت خودش ز سر
سپهدار چون کرد بر وی نظر
جهان جو فرامرز یل را بدید
سپه دار را اشک بر رو دوید
بیفکند آن دشنه کین ز چنگ
معصفر شدش عارض لاله رنگ
دلیری که آمد در آن کارزار
شنیدم که بد پاس پرهیزگار
فرامرز آمد به نزدیک شیر
ببوسید روی یل شیرگیر
سپهدار بگریست از آن کارزار
که گویم چه در پیش پروردگار
فرامرز را گفت که ای نامدار
همیشه تو را باد دادار یار
از آن سرزنش کردن سام نو
جهان جوی فرزند خودکام نو
چنین بودم امید از زال زر
هم از پهلوان زاده اعتی پدر
که گویند با سام کاین نامدار
ز برزوست ما را کنون یادگار
چرابی پدر باشد و بی هنر
کسی را که باشد چه برزو پدر
ندیدم چه دلداری از زال زر
ازین درد رفتم ز زابل بدر
برآنم که دیگر به زابل زمین
نه بینند گردان با آفرین
سرو ترک و خود و نشست مرا
گران گرز بازوی دست مرا
وگر آنکه آیم بلا آورم
هنر هدیه پیش نیا آورم
بدان تا به بیند ازین بی پدر
دلیران و گردان ایران هنر
فرامرز دیگر رخش بوسه داد
بدو گفت کای گرد با رای داد
کسی چون بگوید تو را بی پدر
که داری تو از گرد برزو گهر
ز سهراب باشی همی یادگار
دلیری و شیرافکن و گرزدار
کنون از گذشته نیاریم یاد
که هر چیز نگذشت آن گشت یاد
کنون برنشین تا به ایران رویم
به نزدیک شاه دلیران رویم
که شد مدت هفت سال ای دلیر
که از بیشه رفتی برون همچو شیر
سر (و) روی هم بوسه دادند شاد
چو پاس فرامرز با دین و داد
سپهبد چنین گفت هرگز مباد
کز ایران کنم بر دل خویش یاد
در ایران چو باشم ز بن بی پدر
چرا بایدم بست آنجا کمر
ازایدر تو برگرد ای نامدار
چنان دان که نبود زبن شهریار
همی گفت و می ریخت از دیده آب
فرامرز گفتش که ای کامیاب
گرت نیست برآمدن هیچ رای
یکی زی سرای من امروز آی
که با هم دمی شادمان می خوریم
غم روز بگذشته را کی خوریم
وز آن پس تو برکش به هندوستان
که من رفت خواهم به زابلستان
نشست از بر باره آن شیر مست
فرامرز بگرفت دستش بدست
چه زنگی چنان دید آمد دوان
بزد نعره ای همچو شیر ژیان
کجا می بری گفت این شیر را
خداوند کوپال و شمشیر را
همانا که خواهیش کردن به بند
چنان چونکه کردی مرا در کمند
فرامرز برداشت گرز ستیز
چو زنگی چنان دید شد در گریز
بخندید از آن پاس پرهیزگار
به زنگی چنان گفت مر شهریار
که از کین گذر کن که عم من است
کزین گونه آشوب اهریمن است
فرامرز کردش بسی آفرین
جهان جوی را کای گو پاکدین
غلامی چنین از کجا آمداست
که در کینه نر اژدها آمداست
ز نه بیشه آن داستان کرد یاد
یکایک بر آن سپهدار راد
چنین تا به خرگاه باز آمدند
دلیران لشکر فراز آمدند
جوان سیه پوش کو زخم خورد
جهید او ز دست سپهدار گرد
شنیدم که او بود باذرگشسب
کزینگونه برکاشت از رزم اسب
بیامد بر نامور شهریار
ببوسید روی یل نامدار
ببارید از دیده آب روان
بدو گفت کای نامور پهلوان
توئی یادگار از برادر مرا
جهاندار سهراب رزم آورا
که گوید که هستی تو خود بی پدر
که داری هنر یادگار از پدر
سپهبد بدو گفت کای مهربان
چنین بودنی بود اندر جهان
که از سرزنش کردن خویش گوی
به پیچم من از زابل و کوی روی
چو باید کنون تا بدان در زمان
بکوشم ابا عمه مهربان
بگفتا بایران بباید کشید
ازین بیش این خون نباید کشید
که مادر به رنج است و نالد بزار
شب و روز بر داور کردگار
که بیند یکی روی فرخ پسر
بنالد شب و روز بر دادگر
مر آن نامه کامد ز هیتال شاه
فرامرز بنمود با نیک خواه
که ما از پی شیر نر آمدیم
نه از بهر این گنج و زر آمدیم
به مردی تو را خواستیم آزمود
وگرنه به تو کینه ما را بود
چو رفتی ایا نامور شهریار
سوی راه نه بیشه با گیر و دار
گرفتم به نیروی ارژنگ را
دگر شاه هیتال با هنگ را
ز کین خواستم تابرآرم بدار
نشانم فرو فتنه گیر و دار
کز ایران دوان پاس آمد چه باد
هم اندر زمان آن سپهدار راد
که از دست ایران شد و سیستان
ایا نامور گرد روشن روان
وزین روی ار هنگ دیو دمند
که باشد نژادش ز پولادوند
شده بر سر سیستان با سپاه
نه جای فرار است برکس نه راه
چو بشنیدم این رفت از من درنگ
شتاب آمدم سوی ایران به جنگ
بگفتم گو پیلتن در کجاست
که ایرانیان را از و پشت راست
چنین آگهی دادم آن پاک دین
که رستم به شد سوی خاور زمین
که برد سر دیو ابلیس را
رهاند از او شاه انکیس را
چه از پاس بشنیدم این سر بسر
پی رفتن راه بستم کمر
سپردم به بهزاد ارژنگ را
دگر شاه هیتال باهنگ را
که چون آئی از راه نه بیشه باز
تو دانی و ایشان ایا سرفراز
وز آن پس سوی ملک ایران شدم
پی رزم چون نره شیران شدم
که آمد سپهبد به دنبال من
بدید این گران گرز چنگال من
کنون خیز تا سوی ایران شویم
بیاری شاه دلیران شویم
ز دل درد دیرینه بیرون فکن
ز بهر دل رستم پیلتن
بپرداز دل را ز رنج نیا
بسیج و ز بد کن دلت را رها
بگور جهاندار سهراب گرد
که با درد روزی جوانی بمرد
بدردی که داری نهان در جگر
ز نادیدن روی فرخ پدر
کز ایدر به ایران خرامی چو باد
نیاری ز کار گذشته به یاد
که سوز دل مهربان مادر است
ز نادیدن روی و تزک و سرت
ز بهر دل مادر مهربان
گرآئی نباشد شگفت از جهان
سپهبد چه بشنید این گفتگوی
چه آتش برافروخت از کینه روی
فرامرز را گفت کای نامدار
جهان جوی مردافکن و کامکار
بکشتست بهزاد هیتال را
مر آن شاه باروز و کوپال را
کنون هست در بند ارژنگ شاه
به چاه اندرون با سران سپاه
تو لشکر از ایدر به ایران ببر
به رزم اندرون نره شیران ببر
که من زی سراندیب رانم سپاه
برون آرم از چاه ارژنگ شاه
نشانمش بر تخت ز ان پس چه شیر
به ایران سپاه آورم من دلیر
نه ارجاسب مانم نه ارهنگ را
نمایم به ایشان ره جنگ را
سه روز اندر آن دشت شادان شدند
چهارم نهادند زین بر سمند
فرامرز زی ملک ایران سپاه
ببرد وزین روی آن نیکخواه
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۸۱ - نامه فرستادن شهریار به نزدیک فرانک گوید
سپه را بسوی سراندیب برد
سر سروران را ز سر شیب بود
بگرد سراندیب آمد فرود
یکی نامه آن شیر بنوشت زود
بنزد فرانک مه گلرخان
مه گلرخان و مه بانوان
که از بند بیرون کن ارژنگ را
وگرنه برآرا ره جنگ را
بیزدان که این قلعه آرم بدست
برین مردم شهر آرم شکست
سراندیب را سازم از کین خراب
ز دریا ببندم درین شهر آب
برش زیر و زیرش به بالا کنم
مقام نهنگان دریا کنم
چو نامه بنزد فرانک رسید
ازین نامه اش نیش بر رگ رسید
زمانی بدین کار کرد او سکال
ره آشتی را ببست او خیال
که اکنون دلارام بانوی اوست
پرستنده طاق ابروی اوست
بدو گر بدین کینه چنگ آورم
سر نام در زیر ننگ آورم
بمکرش همانا گه آرم بدست
که از مکر بتوان سپاهی شکست
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۸۲ - جواب نامه نوشتن فرانک به شهریار گوید
چنین پاسخ نامه شیر کرد
به نامه درون مکر و تدبیر کرد
که ای نامور شیر آشفته خوی
به من بر ازین کین مکن تفته روی
مرا با تو خود آرزو جنگ نیست
چنان دان که دربند ارژنگ نیست
چو رفتی به نه بیشه ای نامدار
برآورد بهزاد بابم بدار
من از درد بهزاد کشتم غمین
وگرنه نبودم من از شه بکین
گرفتم من از درد ارژنگ را
نیازردم آن شاه با هنگ را
که گر پهلوان آید از راه باز
نشیند دگر شاه باگاه باز
وگر آنکه ناید ازین راه نیو
شود کشته در دست مضراب دیو
بدارش بخون پدر آورم
نهم تاج شاه جهان بر سرم
کنون چون که شیر آمد از بیشه باز
نیارد ازین در دل اندیشه باز
بخوان من آید سپهدار شاد
ببینم یکی روی آن گرد راد
به من بر یکی شرط و پیمان کند
به پیمان مرا روشن این جان کند
که بانوی هندوستانم کند
بدیدار خود شاد جانم کند
دلارام اگر چند خون ریز هست
مرا نیز زلف دلاویز هست
بحسن از دلارام کمتر نیم
چه گر زو نه بیش و نه بهتر نیم
گر او راست مژگان خنجر گزار
مرا هست مژگان مردم شکار
ورا گر برخ زلف چوکان زده
برخ خال من گوی میدان زده
اگر حسن آن مه جهانگیر شد
ملاحت ستیزان کشمیر شد
گر او هست از گوهر شهریار
مرا نیز گوهر بود در کنار
گر او راست مردی بهنگام کین
مرا نیز دیدی ابر پشت زین
امیدم چنان است از شهریار
که گردد مرا نیز یل خواستار
که من نیز شمع شبستان بوم
تو را کمترین از کنیزان بوم
چو این نامه آمد بر شهریار
بخواند و بشد مرو (ر)ا خواستار
بخان رفتنش رای و آرام دید
وراهم بجای دلارام دید
وز آن چاره آگه نشد شهریار
چه آمد بیامد برش گلعذار
ببوسید دستش ببردش بخان
پر از کینه سر بود و پر چاره جان
دل از کینه آن ماه آکنده بود
یکی چاه در پیش ره کنده بود
سرش را به خاشاک پوشیده بود
بدینگونه در مکر کوشیده بود
چه بنهاد یل بر سر چاه پای
بچه سرنگون در شد آن نیکرای
فرانک سر چاه بربست زود
بفرمود تا نامداران چه دود
گرفتند جمهور را در زمان
ابا نامداران کنند آوران
صد شصت مرد از دلیران گرفت
مر آن روبه از نره شیران گرفت
چه زنگی زوش آنچنان دید کار
کشید از میان خنجر آبدار
ز مردان او صد دلاور بکشت
به تیغ و به چنگال و مشت درشت
تن خویش بیرون ز شهر اوفکند
به بستند دروازه را شهربند
سپاه دلاور چه آگه شدند
ز شادی همه دست کوته شدند
وز آن رو فرانک بگفتا بگاه
بیایند یکسر بر من سپاه
چو سر زد خور از پرده نیل فام
برفتند پیش فرانک تمام
بفرمود کآمد برش ارده شیر
بدو گفت رو در زمان همچه شیر
کن ازخاک آکنده آن چاه را
بکش آن بداندیش و بدخواه را
وز آن بس بزن دار برکش بدار
چه جمهور ارژنگ مردان کار
چنین داد پاسخ بدو ارده شیر
که ای تاجور بانوی با سریر
زلیخا تو را پرده دار سرای
همیشه خرد باشدت رهنمای
گر او را اکنون زیر خاک آوری
به بر جامه نیک چاک آوری
مر او را شود زال زر خواستار
فرامرز سام آن گو نامدار
تهمتن کزو دیو دارد شکن
بپرهیزد از رستم پیلتن
تو با رزم ایشان نه ای پایدار
کنونش در این پرده بر جا بدار
بدان تا ببینم که از روزگار
چه پیش آید از نیک و بد در شمار
جهان جوی را دربن تیره چاه
نگه داشت زان گونه آن نیک خواه
وزین رو برآمد غو کرنای
دلارام برداشت لشکر ز جای
سه جنگ کران در سراندیب برد
بسی از بر سر سوی شیب برد
ز رزم حصارش نبد هیچ سود
بسوی سرند آن سپه برد زود
چنین بود ده ماه آشوب جنگ
میان دلیران فیروز چنگ
گهی در سراندیب و گه در سرند
ز بند جهان جوی نگشاد بند
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۸۳ - آمدن ارجاسپ شاه با لشکر بر سر لهراسپ شاه گوید
کنون ازسراینده داستان
یکی داستان بشنو از راستان
کنون بشنو از رزم لهراسپ شاه
ابا ترک پر کینه ارجاسپ شاه
چه ارجاسپ آن ترک پر کین و تلخ
ز توران سپه برد از کین به بلخ
فرستاد از آن روی ارهنگ را
سوی سیستان از پی جنگ را
خود آمد از آن روی در دشت بلخ
جهان کرد بر شاه لهراسپ تلخ
طلایه چه دانست کآمد سپاه
ببردند از آن آگهی پیش شاه
که شاها سپه آمد و کوس پیل
به جوش است صحرا چو دریای نیل
به پیش سپاه است ارجاسپ شاه
سیاهست گیتی ز گرد سپاه
چو بشنید لهراسپ بر بست کوس
بدانگه که برخاست بانگ خروس
چه در دشت بلخ اندر آمد سپاه
شد افروخته آتش رزم خواه
ز خون شد زمین همچو رود کرند
شناور در آن خون چه ماهی سمند
کمند دلیران گلوگیر بود
جهان سبزه از تیر و شمشیر بود
دو جنگ گران کرد لهراسپ شاه
به جنگ سوم شد گریزان سپاه
فکندند ترک و سپرهای رز
بماندند بر جا کمرهای رز
گریزان به بلخ اندرون رفت شاه
گرفتند گردش فراوان سپاه
فرود آمد آن ترک در گرد بلخ
شد از کین به آب اندرون آب تلخ
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۸۴ - خبردار شدن زال رز از آمدن ارهنگ دیو گوید
از آن رو چه ارهنگ پولادوند
سوی سیستان شد بگرز و کمند
خبر یافت از آن زال گیتی ستان
که آمد قیامت سوی سیستان
ز ترکان سپاهی بکین آمد است
تو گو آسمان بر زمین آمد است
سپهدارشان پور پولادوند
که بتواند از کوه پولاد کند
در آن رو سپاهی بارجاست تفت
ز کین بر (سوی) شاه لهراسب رفت
رخ زال زر گشت چون شنبلید
ز کار آگه این ناگهان چون شنید
بفرمود کاید روان ره دلیر
بیامد زواره به کردار شیر
چه آمد بدو گفت زال ای پسر
دلیر و سرافراز پر خاشخور
یک امروز دل را پر از درد کن
بسیج و نبرد هم آورد کن
برون بر سپه را خود از سیستان
بگردان بگرز این بد از سیستان
بدان دیو در راه کین جنگ کن
چه شیر اندرین رزم آهنگ کن
سرگرد ار هنگ آور بدست
بگرز گران ده سپه را شکست
تهمتن چه نبود درین کینه گاه
بجای تهمتن تو برکش سپاه
زواره برون رفت با مرزبان
چو خورشید مینو دلیر جوان
دگر نامور سام با ارز بود
که پور جهان جو فرامرز بود
تخاره که پور زواره بدی
کزو شیر را دل دو پاره بدی
دلیران زابل سه ره ده هزار
برفتند با وی پی کارزار
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۸۵ - رزم خورشید مینو با سپاه ارهنگ دیو گوید
چه آمد به نزدیک ارهنگ تنگ
سپه راست کرد و برآراست چنگ
دو لشکر برابر چه کشتند راست
قیامت تو گوئی از آن دشت خواست
ز دیوان یکی دیو وارونه رای
پی رزم برکرد مرکب ز جای
بشد نیز خورشید مینو چه شیر
برآمد ز دیوان غو دار گیر
چه آمد به نزدیک وارونه دیو
خدنگی بزه کرد آن گرد نیو
چنان بر سر دیو راند آن خدنگ
کز آن روی بر گل نشاند از خدنگ
سردیو آمد ز بالا به زیر
به یک تیر گردید از عمر سیر
یکی دیو دیگر بیامد به جنگ
نشاندش به خاک از فراز خدنگ
یکی دیو دیگر روان از سپاه
برون راند و آمد به آوردگاه
ز کین زد چنان نیزه را بر سرش
که بیرون شد از پشت او یک ارش
درآمد به نیزه بدو نره دیو
که خورشید مینو سرافراز نیو
ببازید چنگ و گرفت و سنان
کشید از کف دیو نیزه روان
سر دیو واژونه آمد به خاک
بیک نیزه کردش دلاور هلاک
دگر آمد ازکین یکی اهرمن
گرفت و برون کرد گرز کشن
زدش بر سر از کینه آن گرز تفت
که چون سایه بر خاک تیره بخفت
ز دیوان یکی دیگر آمد چه میغ
بغرید و برداشت از کینه تیغ
به نزدیک خورشید مینو رسید
ز گردان بگردون هیاهو رسید
چه دیوک بیامد به تنگ اندرش
که از کین زند تیغ را بر سرش
چه خورشید تیغ ستمکاره دیو
نگه کرد برداشت شمشیر نیو
سپر بر سر اردشیر ژیان
بزی تیغ کین دیو را بر میان
گه از سر یکی نیمه کردش دلیر
به یک تیغ کردش روان شیرگیر
چه دیوان بدیدند آن ضرب دست
دل و دستشان جمله برهم شکست
نیامد دگر کس برون از سپاه
همی گشت تیز اندر آوردگاه
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۸۶ - آمدن ارهنگ به میدان خورشید مینو گوید
برانگیخت از جای سرکش سمند
ستمکاره ارهنگ پولادوند
سر ره بخورشید مینو گرفت
ازو ماند خورشید مینو شگفت
یکی دیو واژونه دید او بلند
بدستش کمان و برش (بر) کمند
ز خورشید مینو بپرسید نام
نخست آن ستمکاره دیو فام
مرا نام خورشید مینوی گفت
که پیکان کلکم دل سنگ سفت
یکی از غلامان زال زرم
که در رزم جوشان چو شیر نرم
هنر از تهمتن بیاموختم
هم از زال رز تیر اندوختم
مرا زال فرزند گوید همی
ز من رزم شیران بجوید همی
تهی دیدی از شیر این بیشه را
که بر رزم ما بستی اندیشه را
گر از بیشه بیرون شد از شیر نر
پلنگ ژیان هست در رهگذر
به بیشه درون بچه شیر هست
همان نیزه و گرز شمشیر هست
بگفت این و برداشت چاچی کمان
خروشان چو در بیشه شیر ژیان
بهر گوشه بر تیر باران گرفت
چو شیران کمین سواران گرفت
به جوشن درون دیو واژونه بود
نیامد از ارهنگ پیکانش زود
چو بر کبر او تیر یاری نکرد
به تیر و کمان استواری نکرد
کمان را به قربان نهان کرد و تیغ
برافروخت از برق چون تیره میغ
بدو اندر آمد ز روی ستیز
بدست اندرون تیغ چون برق تیز
چو ارهنگ دید او برآورد تیغ
تو گوئی که بد برق در دست میغ
بهم بربکین تیغ تیز آختند
نبردی چو شیر ژیان ساختند
ز یکسوی خورشید و یکسوی دیو
به کیوان رسانده ز میدان غریو
تو گفتی که خورشید و آن دیو نر
زحل بود کرده قران با قمر
به تنگ اندر آمدش دیودمند
ستمکاره ارهنگ پولادوند
یکی تیغ زد بر سرنامدار
چنان چونکه خورشید بر کوهسار
سر و ترک خورشید مینو برید
ز نارنج شخرف بر گل دمید
ز مریخ خورشید چون زخم یافت
عنان را بپیچید بیرون شتافت
به لشکر که آمد دمان و ستوه
بجوشید چون بحر زابل گروه
چه سام آن چنان دید برخواست اسب
درآمد به میدان چه آذرگشسب
سر راه برکرد ارهنگ بست
گران گرزه گاو پیکر بدست
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۸۷ - رزم سام با ارهنگ دیو و گرفتار شدن سام گوید
بدو گفت ارهنگ کای نامدار
چه نامی ز گردان زابل دیار
مرا نام گفتا بود سام شیر
که گیرد کمندم بکین دم شیر
فرامرز رستم بود باب من
ندارد هژیر ژیان تاب من
بدو گفت ارهنگ کای ارجمند
بخواهم ز تو خون پولادوند
کزین تخمه شوم بر باد شد
چه بر زی رزم پولاد شد
کمان را بزه کرد او استوار
بسام اندر آمد چه ابر بهار
کمان نیز بر زه روان سام کرد
برآمد ز میدان ناورد گرد
بهم بر ز کین تیر کین آختند
چه شیر اندر آن رزم می تاختند
چه ترکش تهی شد ز تیر خدنگ
بیازید ارهنگ از کینه چنگ
کمربند سام دلاور گرفت
ربودش ز پشت تکاور شگفت
بزیر کش آوردش آن اهرمن
ببردش ز میدان روان اهرمن
سپردش به دیوان و آمد دوان
به میدان کین دیو تیره روان
روان مرزبان رفت برساخت کار
برآراست با دیو نر کارزار
بیازید آن دیو واژونه چنگ
ورا نیز کند از فراز خدنگ
سپردش به دیوان و آمد چو شیر
به میدان کین دیو وارون دلیر
تخاره به میدان او رفت شاد
ورا نیز بربود و بردش چه باد
زواره چه زآن دیو آن ضربه دید
بزردی رخش گشت چون شنبلید
چه بگریخت خورشید تابان ز شب
زمانه ز گفتار بربست لب
زواره بگردید از آوردگاه
چه ارهنگ ازین رو به دیگر سپاه
زواره یکی نامه زی زال کرد
به نامه درون شرح احوال کرد
فرستاد خورشید را خسته نیز
سوی سیستان در شب تیره نیز
وزین روی ارهنگ دیو دمند
مر آن هر سه یل را بخم کمند
فرستاد نزدیک ارجاسپ شاه
سوی بلخ با چند مرد از سپاه
چه نامه بر زال نیرم رسید
سر شکش ز مژگان برخ برچکید
نوشته که ای باب فرخنده رای
چو نامه بخوانی بپرداز جای
بنه سوی هندوستان کن روان
که بر ما سر آمد همانا زمان
دو پور مرا با جهان جوی سام
به نیروی بگرفت آن تیره فام
هم آورد ارهنگ در جنگ نیست
گه کین دلیری چه ارهنگ نیست
سطبرش دو بازوی و یال بلند
تو گوئی که شد زنده پولادوند
گذشته ز رستم گه گیر و دار
نباشد چو خورشید مینو سوار
ز خورشید مینو بپرس این سخن
که چونست در رزم آن اهرمن
چو شیر است در رزم آهنگ او
ندارد کسی تاب در جنگ او
نه اینجا فرامرز و نه رستم است
همه شادمانی کنون ماتم است
تو پیری و نبود تو را تاب جنگ
جوان است این دیو فیروز چنگ
چه پیری کند مرد را پایمال
چسان گرز کین رابرآرد بیال
که من چون درآید سحرگاه خور
به بندم پی کینه او کمر
یکی رزم سازم به ارهنگ دیو
کمر تنگ سازم پی جنگ دیو
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۸۸ - جواب نامه نوشتن زال زر به نزد زواره گوید
جهان دیده زال این سخن چون شنید
برآشفت و از جایگه بردمید
چنین پاسخ نامه پور کرد
که مانا تو را دیو مزدور کرد
بپوشید دیوت دو چشم خرد
ز گردان چنین ناسزا کی سزد
مرا پیر خوانی و دل بشکنی
بترسانی از جنگ اهریمنی
به یزدان که چون برگرایم عمود
برآرم ز کوه ستیزنده دود
چو من پیر گشتم هژبر افکنم
بلای دل جان اهریمنم
تو مردانه باش و برآرای کار
میندیش از دیو و از کارزار
چو خورشید مینو چنان زخم دار
سوی سیستان آمد از کارزار
همه سیستان گشت زیر و زبر
بگفتا بگردان روان زال زر
که کردند دروازه را استوار
ببد گرد دستان نیرم سوار
بفرمود تا سنگهای گران
کشیدند بر باره افسونگران
بگردید در گرد شهر و حصار
کجا بد خراب کرد زال استوار
وزین روی برخاست آوای جنگ
دلیران ببستند برباره تنگ
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۸۹ - جنگ زوراه با ارهنگ دیو گوید
زواره کمر بند را تنگ کرد
برآشفت و آهنگ آن جنگ کرد
کشیدند صف در برابر سپاه
شد از گرد خورشید تابان سیاه
ز پیش صف ارهنگ آمد چو باد
میان سپه در چه کوهی ستاد
بزد نعره کای زابلی برگرای
یکی بور سرکش به میدان درآی
زواره برون راند چو شیر زوش
خروشان چه از باد دریا بجوش
گران گرزه گاو پیکر بدست
سر راه برگرد ارهنگ بست
چو ره بست بر دیو واژون دلیر
چنین گفت آن شیر نخجیرگیر
که ای بخت برکشته تیره روز
سپاه آری از کین سوی فیروز
ندانی که این جای شیران بود
گذرگاه شیران و فیلان بود
زدانا شنیدم من این داستان
که می گفت از گفته راستان
که بر شیر چون مرگ رای آورد
گذر سوی نر اژدها(ی) آورد
زمان چون رسد کور را بی درنگ
به پای خود آید به نزد پلنگ
چنان باز گردی از این رزمگاه
که بر تو بگریند خورشید و ماه
چنین پاسخ ارهنگ واژونه داد
که ای گرد بر گوی نام و نژاد
که اکنون سرت را بگرز گران
بکویم دراین رزمگاه سران
زواره مرا گفت گرد است نام
سپهبد جهاندیده دستان سام
برادر منم رستم زال را
که برداشت از کین چه کوپال را
گریزان از او رفت افراسیاب
خلیده روان و دو دیده پر آب
بگفت این یازید و چون شیر چنگ
برآورد آن گرزه گاو رنگ
چو ارهنگ دیدش چه شیر عرین
بزد دست برگرزه گرز کین
نخستین زواره بدان اهرمن
درآمد فرو کوفت گرز کشن
ز گرز زواره نیامد ستوه
که بد باد آن گرز و ارهنگ کوه
کجا جنبد از باد کوه کشن
که جنبد ز گرزی چنان اهرمن
چه زآنگونه گرزی به ارهنگ زد
روان دیو بر گرز کین چنگ زد
برانگیخت از جای باره چو باد
درآمد به تنگ زواره چو باد
چه آن حمله ازکینه ارهنگ برد
زواره سپر بر سر چنگ برد
بشد راست برباره آن اهرمن
رسید و فرو کوفت گرز کشن
سپر با سرو ترک در هم شکست
ولیکن زواره نگردید پست
دژم پهلوان از چنان ضرب گشت
برآمد غونای از آن پهن دشت
زواره بزد دست و برداشت تیغ
درآمد به ارهنگ غران چه میغ
چه تیغش نگه کرد ارهنگ زود
به شمشیر از کینه زد چنگ زود
دو پر دل دو شمشیر الماس رنگ
کشیدند و جستند از تیغ چنگ
بزد بر سر باره دیو تیغ
ز باره نگون شد چه از کوه میغ
چه ارهنگ از آنگونه افتاد پست
بجست و ببازید از کینه دست
دو پای ستور دلاور گرفت
کشید و نگون شد زواره شگفت
چه از زیرش آن اسب بیرون کشید
بزد چنگ بر یکدگر بردردید
وز آن پس میان زواره دلیر
به نیروی بگرفت ارهنگ شیر
بزد بر زمین و دو دستش ببست
ببردش به لشکرگه و برنشست
چو زابل گروه آن بدیدند تیغ
کشیدند یک سر به کردار میغ
چه دریای جوشان خروشان شدند
بیگره به آن دیو واژون زدند
برآورد ارهنگ شمشیر را
به شمشیر بستد دل شیر را
سپاهش همه تیغ کین آختند
بیکره به میدان کین تاختند
برآمد چکاچاک شمشیر مرد
زمین گل ز خون کشت در زیر مرد
کمند دلیران گلوگیر شد
کمان گوشه گیر و روان تیر شد
بپرید مرغ روان از قفس
گره شد نفس در گلوی جرس
زبس کشته در دشت افتاده پست
گریزنده را راه رفتار بست
شفق برگریبان گردون گرفت
که دامان گردون دون خون گرفت
ستمکاره ارهنگ مانند دیو
که در گله افتد چه شیر سترک
بدان لشکر زابل افتاده بود
بدیشان ز کین گرز بنهاده بود
زنعل ستورش زمین گشت چاک
شد انباشته چشمه خور ز خاک
چو زابل چنان دید بنمود پشت
. . .
گریزان سوی سیستان آمدند
. . .
به شهراندرون ریخت یکسر سپاه
. . .
چو زین آگهی یافت فرخنده زال
برآورد کوپال نیوم به یال
بفرمود تا در ببستند زود
خروش یلان شد به چرخ کبود
فکندند در کنده شهر آب
کسی را نبد رای آرام و خواب
چو نزدیک شهر آمد ارهنگ تنگ
فرود آمد آهیخت از جنگ چنگ
بزد خیمه در دامن سیستان
گرفتند آن شهر را در میان
چو این پیک آهو تک خاوری
برون شد ازین حصن نیلوفری
شب تیره پیدا نهان روز شد
حصار فلک انجم افروز شد
بفرمود ارهنگ دیو نژند
زواره ببردند در زیر بند
شب تیره نزدیک ارجاسب شاه
که در بلخ بنشسته بد با سپاه
وزین رو سپهدار فیروز چنگ
همه شهرآراست اسباب جنگ
سپردند مر برجها را حصار
بگردان گردن کش نامدار
ز هربرج آواز بیدار باش
بگردون همی شد که بیدار باش
عثمان مختاری : شهریارنامه
بخش ۹۰ - نامه فرستادن زال زر به نزد ارده شیر و به مدد طلبیدن گوید
چه از ساز آن باره پرداخت زال
طلب کرد منشی فرخنده فال
بدو گفت زال ای پسندیده پیر
یکی نامه بنویس بر دل پذیر
بر پور بیژن یل نامدار
به سوی خراسان چو باد بهار
جهان جوی یل سرفراز ارده شیر
که بیم از دم تیغ او برده شیر
که آید به یاری به نزدیک من
کند روشن این جان تاریک من
یکی زی سرافراز رهام شیر
که او مانده از تخم گودرز پیر
که اکنون بود گرد در ملک ری
جهان جوی رهام فرخنده پی
یکی نامه دیگر ابا صد فسوس
به البرز که سوی فیروز طوس
یکی هم سوی گرد گرگین فرست
یک زی سپهدار ژوبین فرست
که در لار دارند هر دو نشست
که هستند آن هر دو فیروزبخت
بگو کش که زی من سپاه آورند
سوی سیستان ره براه آورند
یکی نامه زی شهر هندوستان
به سوی فرامرز یل کن روان
بگویش که ای پور فرخنده روز
چه بودت که نائی سوی نیمروز
چه این نامه آید سوی کامیاب
نیارد درنگ و بیارد شتاب
که آمد قیامت سوی سیستان
ز ترکان و از دیو تیره روان
. . .
ابا تیغ و خفتان و گرز کمند
. . .
ازین لشکر دیو نر اژدها
. . .
بکردند گردان ما را اسیر
زواره تخاره دگر مرزبان
چه سام گرامیست ای پهلوان
گرفتار گشتند آن چار شیر
به چنگال ارهنگ دیو دلیر
چو خورشید مینو ازو خسته شد
چه گور از دم شیر نر رسته شد
بیا ای پسر زود برکش عنان
که رستم به شد سوی خاور دمان
به جای تهمتن توئی یادگار
چه شیران بیاو بیارای گار
که ارهنگ دیو ستمکاره است
به چنگال او دیو بیچاره است
بیاید اگر نامور شهریار
بیارش ابا خویش در کارزار
وگر آنکه ناید بمانش به جای
تو زی من به تندی یکی برگرای
که او را بما صاف بود روان
بهانه گزید و ز ما شد نهان
و دیگر که او راست گوهر تمام
ز ترکان سه پشت از سوی باب و مام
بود مادر از گرد سهراب ترک
دگر مام برزوی گرد سترک
دگر مام او دخت گرسیوز است
بدین گونه اش اصل و هم مروز؟ است
کجا پاک باشد دل او به ما
بترسم که بر ما بیارد بلا
شب تیره آن نامه ها شد روان
روان کرد دستان روشن روان