تعداد ۵۴۰۳ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۹۲ - حاصلی، زین دور غم فرجام، نیست
حاصلی، زین دور غم فرجام، نیست
در جهان دوری، چو دور جام نیست
گر چه دورانی خوش است، ایام گل
خوشتر از دوران عشق، ایام نیست
روز حسن دلبران را شام، هست
بامداد عاشقان را شام، نیست
ساقیا جامی که ما را بیش ازین
برگ نام و ننگ خاص و عام نیست
کار خام ما لبت سازد، نه می
زانک کار پخته کار خام، نیست
فاسقان، بدنام و صالح، نیک نام
عارفان را در میان، خود نام نیست
تا چه خواهد شد مرا، فرجام عشق
ظاهرا عشق مرا فرجام، نیست
ناله میگوید به آواز بلند
قصه ما حاجت پیغام نیست
پیش ما باری ندارد هیچ کار
هر که صاحب درد و درد آشام نیست
جان سلمان تا نسیم دوست یافت
از هوایش چون نسیم، آرام، نیست
در جهان دوری، چو دور جام نیست
گر چه دورانی خوش است، ایام گل
خوشتر از دوران عشق، ایام نیست
روز حسن دلبران را شام، هست
بامداد عاشقان را شام، نیست
ساقیا جامی که ما را بیش ازین
برگ نام و ننگ خاص و عام نیست
کار خام ما لبت سازد، نه می
زانک کار پخته کار خام، نیست
فاسقان، بدنام و صالح، نیک نام
عارفان را در میان، خود نام نیست
تا چه خواهد شد مرا، فرجام عشق
ظاهرا عشق مرا فرجام، نیست
ناله میگوید به آواز بلند
قصه ما حاجت پیغام نیست
پیش ما باری ندارد هیچ کار
هر که صاحب درد و درد آشام نیست
جان سلمان تا نسیم دوست یافت
از هوایش چون نسیم، آرام، نیست
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۹۶ - هر که چون سروم، گل اندامی نداشت
هر که چون سروم، گل اندامی نداشت
در جهان، از عیش خوش کامی نداشت
هر که در راهش، نشان را گم نکرد
در میان عاشقان، نامی نداشت
گفت، پیشت میفرستم، باد را
پیشم آمد، لیک، پیغامی نداشت
سرو خود را، با قدش میکرد راست
چون بدیدم، نیک اندامی نداشت
هر که سر، در پای منظوری بتاخت
راستی نیکو، سرآنجامی نداشت
دل به زلفت رفت، تا صیدست و دام
هیچ صیدی این چنین دامی، نداشت
کرد زاهد منع من، نشنید دل
پخته بود این دل، غم خامی نداشت
من لبت را، دل به رغبت دادهام
ورنه، با سلمان لبت وامی نداشت
در جهان، از عیش خوش کامی نداشت
هر که در راهش، نشان را گم نکرد
در میان عاشقان، نامی نداشت
گفت، پیشت میفرستم، باد را
پیشم آمد، لیک، پیغامی نداشت
سرو خود را، با قدش میکرد راست
چون بدیدم، نیک اندامی نداشت
هر که سر، در پای منظوری بتاخت
راستی نیکو، سرآنجامی نداشت
دل به زلفت رفت، تا صیدست و دام
هیچ صیدی این چنین دامی، نداشت
کرد زاهد منع من، نشنید دل
پخته بود این دل، غم خامی نداشت
من لبت را، دل به رغبت دادهام
ورنه، با سلمان لبت وامی نداشت
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۲۰۴ - دوشم آن گلچهره در آغوش بود
دوشم آن گلچهره در آغوش بود
حبذا وقتی که ما را دوش بود
لب به لب، رخسار بر رخسار بد
رو به رو، آغوش بر آغوش بود
هرچه آن جز باده بد، مکروه گشت
آنچه غیر از دوست بد، فرموش بود
از می لعل لبش تا صبحدم
بانگ «هایاهای و نوشانوش» بود
از نشاط جرعه پیمان ما
عقل و جان سرمست و دل مدهوش بود
از خروش ما فلک بد در خروش
تا خروس صبحدم خاموش بود
زهره و خورشید را از رشک ما
بر فلم خون جگر بر جوش بود
صبح ناگه از سر ما برگرفت
پرده پب را که آن سرپوش بود
عزم رفتن کرد حالی دلبرم
آن هم از بد گفتن بد گوش بود
ریخت سلمان در پیش، از دیدگان
گوهری کز لطف او، در گوش بود
حبذا وقتی که ما را دوش بود
لب به لب، رخسار بر رخسار بد
رو به رو، آغوش بر آغوش بود
هرچه آن جز باده بد، مکروه گشت
آنچه غیر از دوست بد، فرموش بود
از می لعل لبش تا صبحدم
بانگ «هایاهای و نوشانوش» بود
از نشاط جرعه پیمان ما
عقل و جان سرمست و دل مدهوش بود
از خروش ما فلک بد در خروش
تا خروس صبحدم خاموش بود
زهره و خورشید را از رشک ما
بر فلم خون جگر بر جوش بود
صبح ناگه از سر ما برگرفت
پرده پب را که آن سرپوش بود
عزم رفتن کرد حالی دلبرم
آن هم از بد گفتن بد گوش بود
ریخت سلمان در پیش، از دیدگان
گوهری کز لطف او، در گوش بود
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۲۵۶ - آنکه از جان دوستتر میدارمش
آنکه از جان دوستتر میدارمش
او مرا بگذاشت، من نگذارمش
دل بدو دادم ز من رنجید و رفت
میدهم جان تا مگر باز آرمش
آنکه در خون دل من میرود
من چو چشم خویشتن میدارمش
قالبی بیروح دارم میبرم
تا به خاک کوی او بسپارمش
میدهم جان روز و شب در کار دوست
گو مران از پیش اگر در کارمش
روی در پای تو میمالم مرنج
گر به روی سخت میآزارمش
گر چه رویش داد بر بادم چو زلف
همچنان جانب نگه میدارمش
هیچ رحمی نیست بر بیمار خویش
آن طبیبی را که من بیمارمش
گرچه او یار منست من یار او
من نمییارم که گویم یارمش
با دل خود گفتم او را چیستی؟
گفت سلمان او گل و من خارمش
او مرا بگذاشت، من نگذارمش
دل بدو دادم ز من رنجید و رفت
میدهم جان تا مگر باز آرمش
آنکه در خون دل من میرود
من چو چشم خویشتن میدارمش
قالبی بیروح دارم میبرم
تا به خاک کوی او بسپارمش
میدهم جان روز و شب در کار دوست
گو مران از پیش اگر در کارمش
روی در پای تو میمالم مرنج
گر به روی سخت میآزارمش
گر چه رویش داد بر بادم چو زلف
همچنان جانب نگه میدارمش
هیچ رحمی نیست بر بیمار خویش
آن طبیبی را که من بیمارمش
گرچه او یار منست من یار او
من نمییارم که گویم یارمش
با دل خود گفتم او را چیستی؟
گفت سلمان او گل و من خارمش
سلمان ساوجی : غزلیات
غزل ۳۱۹ - جان قتیل توست، بردارش مکن
جان قتیل توست، بردارش مکن
چون عزیزش کردهای، خوارش مکن
چشم مستت را ز خواب خوش ممال
فتنه بر خوابست، بیدارش مکن
زلف را یکبارگی بر بند دست
در ستم با خویشتن یارش مکن
صوفیا صافی کن از غش قلب را
یادگر سودای بازارش مکن
عاشق خود را چرا رسوا کنی؟
کشته شد بیچاره، بردارش مکن
لاشه سلمان ضعیف افتاده است
بیش ازین بر دوش غمبارش مکن
چون عزیزش کردهای، خوارش مکن
چشم مستت را ز خواب خوش ممال
فتنه بر خوابست، بیدارش مکن
زلف را یکبارگی بر بند دست
در ستم با خویشتن یارش مکن
صوفیا صافی کن از غش قلب را
یادگر سودای بازارش مکن
عاشق خود را چرا رسوا کنی؟
کشته شد بیچاره، بردارش مکن
لاشه سلمان ضعیف افتاده است
بیش ازین بر دوش غمبارش مکن
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۴ - یک حدیثم یادگارست از پدر
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۳۰ - چون به قشلاق قرا باغ آمدیم
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۶۵ - گر چو گل خواهی که باشی سرخ روی
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۶۷ - گر چه از اندیشه این واقعه
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۷۰ - نوکران میر حاج اختچی
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۰۸ - عاشثی شمعا از آن رو چون منت
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۲۲ - صاحب عادل کمال الدین حسن
صاحب عادل کمال الدین حسن
ای تو را مه چاکر و کیوان غلام
همچو گردون گوهر خاص تو پاک
همچو باران فیض انعام تو عام
در جهان مکرمت هستی حسن
هم به خلق و هم به جود و هم به نام
از سعادت چون ظفر میمون لقا
وز معالی چون فلک عالی مقام
خواجه بهر این دعاگوی فقیر
کرده انعامی بر ابنای کرام
میبرم نرد سعادت گر کند
کعبتین لطف او، او را تمام
ای تو را مه چاکر و کیوان غلام
همچو گردون گوهر خاص تو پاک
همچو باران فیض انعام تو عام
در جهان مکرمت هستی حسن
هم به خلق و هم به جود و هم به نام
از سعادت چون ظفر میمون لقا
وز معالی چون فلک عالی مقام
خواجه بهر این دعاگوی فقیر
کرده انعامی بر ابنای کرام
میبرم نرد سعادت گر کند
کعبتین لطف او، او را تمام
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۲۶ - ای خداوندی که هر روز از درت
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۴۲ - میر سید میشناسی بنده را
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۴۶ - چشم من جای تو بود ای نور چشم
سلمان ساوجی : قطعات
قطعه ۱۵۳ - در ره بغداد کز هر جانبی
سلمان ساوجی : جمشید و خورشید
بخش ۳۷ - قطعه
از سرگرمی جوابش داد شمع
گفت: « تا کی سرزنش کردن مرا؟
عاشقم خواندی، بلی، من عاشقم
اشک سرخ و روی زردم بس گوا
ز آنچه گفتی، سر فرازی می کنم
سر فرازی هست بر عاشق روا
سرفرازی من از عشقست و بس
در هوایش سر فرایم دایماً
آنچه می گویی که بنشین و بمیر
یا سر و خود گیر و یک چندی به پا
تا سرم برجاست نتوانم نشست
من نخواهم مردن الا در هوا
تا به کی گیرم سر خود زانکه هست
از سر من بر سر من این بلا
کار عشق و عاشقی سربازی است
گر سر این ماجرا داری، بیا!
در پی من شو که نتوان یافتن
رهروان را بهتر از من پیشوا
گفت: « تا کی سرزنش کردن مرا؟
عاشقم خواندی، بلی، من عاشقم
اشک سرخ و روی زردم بس گوا
ز آنچه گفتی، سر فرازی می کنم
سر فرازی هست بر عاشق روا
سرفرازی من از عشقست و بس
در هوایش سر فرایم دایماً
آنچه می گویی که بنشین و بمیر
یا سر و خود گیر و یک چندی به پا
تا سرم برجاست نتوانم نشست
من نخواهم مردن الا در هوا
تا به کی گیرم سر خود زانکه هست
از سر من بر سر من این بلا
کار عشق و عاشقی سربازی است
گر سر این ماجرا داری، بیا!
در پی من شو که نتوان یافتن
رهروان را بهتر از من پیشوا
رهی معیری : غزلها - جلد اول
رسوای دل
همچو نی می نالم از سودای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بس که طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل
آتشی در سینه دارم جای دل
من که با هر داغ پیدا ساختم
سوختم از داغ نا پیدای دل
همچو موجم یک نفس آرام نیست
بس که طوفان زا بود دریای دل
دل اگر از من گریزد وای من
غم اگر از دل گریزد وای دل
ما ز رسوایی بلند آوازه ایم
نامور شد هر که شد رسوای دل
خانه مور است و منزلگاه بوم
آسمان با همت والای دل
گنج منعم خرمن سیم و زر است
گنج عاشق گوهر یکتای دل
در میان اشک نومیدی رهی
خندم از امیدواریهای دل
رهی معیری : غزلها - جلد دوم
کوی میفروش
رهی معیری : منظومهها
سوگند
لاله رویی بر گل سرخی نگاشت
کز سیه چشمان نگیرم دلبری
از لب من کس نیابد بوسه ای
وز کف من کس ننوشد ساغری
تا نبفتد پایش اندر بند ها
یاد کرد آن تازه گل سوگند ها
ناگهان باد صبا دامن کشان
سوی سرو و لاله شمشاد رفت
فارغ از پیمان نگشته نازنین
کز نسیمی برگ گل بر باد رفت
خنده زد گل بر رخ دلبند او
کآن چنان بر باد شد سوگند او
کز سیه چشمان نگیرم دلبری
از لب من کس نیابد بوسه ای
وز کف من کس ننوشد ساغری
تا نبفتد پایش اندر بند ها
یاد کرد آن تازه گل سوگند ها
ناگهان باد صبا دامن کشان
سوی سرو و لاله شمشاد رفت
فارغ از پیمان نگشته نازنین
کز نسیمی برگ گل بر باد رفت
خنده زد گل بر رخ دلبند او
کآن چنان بر باد شد سوگند او