تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۱ -در تقریظ شاهنامه حکیم فردوسی طوسی در بحر شاهنامه
چو سلطان مظفر از این تیره خاک
به گلزار مینو شدش جان پاک
جهان را به پور جهانبان سپرد
به جز نیک نامی ز گیتی نبرد
محمد علی شاه با فر و هنگ
ز آیینه ملک بسترد زنگ
زمین را پر از دانش و داد کرد
بداد و دهش کشور آباد کرد
چو بنشست بر تخت شاهی نخست
ز شهنامه از هر دری راز جست
به دستور و گنجور و سالار گفت
هم از آشکار و هم از نهفت
که فرخ پدر خواست در روزگار
ز شهنامه نامی نهد یادگار
کنون چون شد آن باستانی طراز
که بنهفته از روزگاری دراز
امیر خردمند فرخ نژاد
که سالار جیش است و دارای داد
بشاه آفرین خواند و بوسید خاک
برافشاند اندر رهش جان پاک
همی گفت کای شاه دانش پژوه
بزی در جهان جاودان با شکوه
بدست من آن نامه پهلوی
نوی یافت چون دیبه خسروی
پدرت آن شهنشاه گوهرشناس
سخن را به اندازه ای داشت پاس
که می گفت مرد سخن آفرین
سخن را برآرد ز چرخ برین
دل او مرا مست این کار کرد
به شهنامه هوشم گرفتار کرد
وگرنه مرا اژدهای بنفش
بنازد بر آن کاویانی درفش
نه تیغم کم از دشنه قارن است
نه زورم کم از زور روئین تن است
دریغا که شاه از جهان رخت بست
پر و بال و کوپال من درشکست
چو زین باغ شد شهریار کهن
بخشکید شاخ مرا بیخ و بن
دلم را ز داغ آسمان رنجه کرد
ستاره مرا پنجه در پنجه کرد
زبس در دلم شد ز اندوه پیچ
نپرداختم سوی شهنامه هیچ
از آن پس که پرداختم گنج ها
بدین نامه بردم بسی رنج ها
پراکند و درید و فرسوده گشت
به خون جگر آبم آلوده گشت
از آن چشمه باستانی که بود
روان آب دانش چو زاینده رود
نه بینی بجا جز یکی جوی خورد
شده آب روشن پر از لای و درد
در آن ناف آهو که بد کان مشک
بجا نیست جز اندکی خون خشک
کنون شاه ما را توئی جانشین
چو اردی بهشت از پس فروردین
به هر کار فرمان دهد شاه نو
همه سفته گوشیم و جان در گرو
شهنشه ازین داستان برفروخت
تو گفتی که خشمش جهان را بسوخت
سپس گفت بامیر روشن روان
به پیش آر آن نامه باستان
که گر شد کهن بایدش تازه کرد
پراکنده گر شد به شیرازه کرد
چو این گنج پرداختی بهر سود
ز پرویز دو گوهر نابسود
ز سودش چرا دیده بردوختی
بکشتی چراغی که افروختی
تو اکنون سر اندر سپاه منی
نگهبان دیهیم و گاه منی
به هر کار روی دلم سوی تو است
دل و دیده ام روشن از روی تو است
ز من گفتن از تو نیوشیدن است
ز من یاوری از تو کوشیدن است
بیاورد میر آن همایون طراز
به درگاه شاهنشه سرفراز
به شاه جهان گفت کای نامجوی
چو این آب را اندر آری بجوی
به دستور شاهان یکی برشنو
که این بنده را داستانی است نو
که باشد مرا مایه زندگی
یکی جان که شه را کند بندگی
دوم شاهنامه است کز نام شاه
بخورشید از آن برفروزم کلاه
همه برخی گرد راه تو باد
ره آورد چتر و سپاه تو باد
چه ارزد بر کام شه، کام من
که آرد بر نام شه نام من
شه آن نامه پهلوانی چو دید
ز شادی دلش در بر اندر طپید
بفرمود تا انجمن ساختند
بدین کار شایسته پرداختند
چو سردار ارشد در این روزگار
سپه را همی باشد آموزگار
عمادالممالک به دستور میر
بدین کار پرداخت نغز و هژیر
گشاده دل و دست در انجمن
همی کارفرما شد و رای زن
زر و گوهر اندر کف راد اوست
که هم کاردان است و هم کاردوست
مهان جان فشاندند و او زر فشاند
سخندان سخن را به گرمی نشاند
یکی زان مهان نام محمود داشت
که دل بست در کار و گردن فراشت
بفرمان میر مهین کار کرد
به تلفیق این نامه تیمار خورد
ز تخت کیومرث تا یزدگرد
پراکنده ها را همی ساخت گرد
بطبع اندر آورد و پرداختش
به پاداش آن خواجه بنواختش
چو شهنامه بر نام محمود بود
به محمود پیوستن این تار و پود
چو بر نام محمود بود از نخست
سر انجام محمود ازو نام جست
به محمود شه فال شه را گشاد
که آغاز و انجام محمود باد
ایا باد بگذر سوی خاک طوس
پر از نافه کن مغز جانرا زبوس
به فردوسی از من رسان این پیام
که امروز گیتی ترا شد بکام
به باغت پس از نهصد و اند سال
برآمد گل و بارور شد نهال
گهرهای دریای کلکت که بود
پراکنده از سفته و نابسود
به پیوست دارای روشن ضمیر
در آن رشته کش یافت فرخ امیر
ز نو استخوان ترا زنده کرد
روانت به مینو فروزنده کرد
که تا هست گردون گردان بپای
خداوند ما باد کیهان خدای
به گلزار مینو شدش جان پاک
جهان را به پور جهانبان سپرد
به جز نیک نامی ز گیتی نبرد
محمد علی شاه با فر و هنگ
ز آیینه ملک بسترد زنگ
زمین را پر از دانش و داد کرد
بداد و دهش کشور آباد کرد
چو بنشست بر تخت شاهی نخست
ز شهنامه از هر دری راز جست
به دستور و گنجور و سالار گفت
هم از آشکار و هم از نهفت
که فرخ پدر خواست در روزگار
ز شهنامه نامی نهد یادگار
کنون چون شد آن باستانی طراز
که بنهفته از روزگاری دراز
امیر خردمند فرخ نژاد
که سالار جیش است و دارای داد
بشاه آفرین خواند و بوسید خاک
برافشاند اندر رهش جان پاک
همی گفت کای شاه دانش پژوه
بزی در جهان جاودان با شکوه
بدست من آن نامه پهلوی
نوی یافت چون دیبه خسروی
پدرت آن شهنشاه گوهرشناس
سخن را به اندازه ای داشت پاس
که می گفت مرد سخن آفرین
سخن را برآرد ز چرخ برین
دل او مرا مست این کار کرد
به شهنامه هوشم گرفتار کرد
وگرنه مرا اژدهای بنفش
بنازد بر آن کاویانی درفش
نه تیغم کم از دشنه قارن است
نه زورم کم از زور روئین تن است
دریغا که شاه از جهان رخت بست
پر و بال و کوپال من درشکست
چو زین باغ شد شهریار کهن
بخشکید شاخ مرا بیخ و بن
دلم را ز داغ آسمان رنجه کرد
ستاره مرا پنجه در پنجه کرد
زبس در دلم شد ز اندوه پیچ
نپرداختم سوی شهنامه هیچ
از آن پس که پرداختم گنج ها
بدین نامه بردم بسی رنج ها
پراکند و درید و فرسوده گشت
به خون جگر آبم آلوده گشت
از آن چشمه باستانی که بود
روان آب دانش چو زاینده رود
نه بینی بجا جز یکی جوی خورد
شده آب روشن پر از لای و درد
در آن ناف آهو که بد کان مشک
بجا نیست جز اندکی خون خشک
کنون شاه ما را توئی جانشین
چو اردی بهشت از پس فروردین
به هر کار فرمان دهد شاه نو
همه سفته گوشیم و جان در گرو
شهنشه ازین داستان برفروخت
تو گفتی که خشمش جهان را بسوخت
سپس گفت بامیر روشن روان
به پیش آر آن نامه باستان
که گر شد کهن بایدش تازه کرد
پراکنده گر شد به شیرازه کرد
چو این گنج پرداختی بهر سود
ز پرویز دو گوهر نابسود
ز سودش چرا دیده بردوختی
بکشتی چراغی که افروختی
تو اکنون سر اندر سپاه منی
نگهبان دیهیم و گاه منی
به هر کار روی دلم سوی تو است
دل و دیده ام روشن از روی تو است
ز من گفتن از تو نیوشیدن است
ز من یاوری از تو کوشیدن است
بیاورد میر آن همایون طراز
به درگاه شاهنشه سرفراز
به شاه جهان گفت کای نامجوی
چو این آب را اندر آری بجوی
به دستور شاهان یکی برشنو
که این بنده را داستانی است نو
که باشد مرا مایه زندگی
یکی جان که شه را کند بندگی
دوم شاهنامه است کز نام شاه
بخورشید از آن برفروزم کلاه
همه برخی گرد راه تو باد
ره آورد چتر و سپاه تو باد
چه ارزد بر کام شه، کام من
که آرد بر نام شه نام من
شه آن نامه پهلوانی چو دید
ز شادی دلش در بر اندر طپید
بفرمود تا انجمن ساختند
بدین کار شایسته پرداختند
چو سردار ارشد در این روزگار
سپه را همی باشد آموزگار
عمادالممالک به دستور میر
بدین کار پرداخت نغز و هژیر
گشاده دل و دست در انجمن
همی کارفرما شد و رای زن
زر و گوهر اندر کف راد اوست
که هم کاردان است و هم کاردوست
مهان جان فشاندند و او زر فشاند
سخندان سخن را به گرمی نشاند
یکی زان مهان نام محمود داشت
که دل بست در کار و گردن فراشت
بفرمان میر مهین کار کرد
به تلفیق این نامه تیمار خورد
ز تخت کیومرث تا یزدگرد
پراکنده ها را همی ساخت گرد
بطبع اندر آورد و پرداختش
به پاداش آن خواجه بنواختش
چو شهنامه بر نام محمود بود
به محمود پیوستن این تار و پود
چو بر نام محمود بود از نخست
سر انجام محمود ازو نام جست
به محمود شه فال شه را گشاد
که آغاز و انجام محمود باد
ایا باد بگذر سوی خاک طوس
پر از نافه کن مغز جانرا زبوس
به فردوسی از من رسان این پیام
که امروز گیتی ترا شد بکام
به باغت پس از نهصد و اند سال
برآمد گل و بارور شد نهال
گهرهای دریای کلکت که بود
پراکنده از سفته و نابسود
به پیوست دارای روشن ضمیر
در آن رشته کش یافت فرخ امیر
ز نو استخوان ترا زنده کرد
روانت به مینو فروزنده کرد
که تا هست گردون گردان بپای
خداوند ما باد کیهان خدای
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۲ - در مقدمه شاهنامه فردوسی در توحید فرموده
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۳ - در مقدمه شاهنامه به مدح مظفرالدین شاه در ۱۳۲۱
ای آن شهریاری که دیهیم و تخت
نبیند چو تو شاه پیروز بخت
نیارد ستاره چو تو روشنی
ندارد چو تو چرخ شیر اوژنی
بدین گیتی اندر توئی کدخدای
توئی نیز او را به دیگر سرای
درود خدا بر سرشت تو باد
بر آن باغ و بستان و کشت تو باد
بر آن لاله و سوسن و شنبلید
بر آن سرو شمشاد و ناژو و بید
به بهرام و کیوان و خورشید تو
مه و مهر و برجیس و ناهید تو
نبیند چو تو شاه پیروز بخت
نیارد ستاره چو تو روشنی
ندارد چو تو چرخ شیر اوژنی
بدین گیتی اندر توئی کدخدای
توئی نیز او را به دیگر سرای
درود خدا بر سرشت تو باد
بر آن باغ و بستان و کشت تو باد
بر آن لاله و سوسن و شنبلید
بر آن سرو شمشاد و ناژو و بید
به بهرام و کیوان و خورشید تو
مه و مهر و برجیس و ناهید تو
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۴ - در ۱۳۲۱ در وصف شاهنامه فردوسی هنگام طبع
به نام ایزد این نغز و زیبانگار
که آراست رخساره همچون بهار
برون آمد از پرده چون آفتاب
پراکنده از گیسوان مشک ناب
چو شاخی که در خاک شد پایه اش
گرفته کران تاکران سایه اش
ز گوهرش برگ است و از سیم شاخ
برش انگبین است و بالا فراخ
تو گوئی که دربان مینو بباغ
زهر گلبن افروخت چندین چراغ
بتان سیه چشم بالا بلند
به ابرو کمان و به گیسو کمند
به پایان هر گل فروزنده چهر
چو خورشید رخشان فراز سپهر
ز دیدارشان دیده را خیرگی
ز مر غولشان مشک را تیرگی
ز شاهان فرخنده باستان
سراید بخوبی بسی داستان
در این باغ آراسته چون بهشت
ابوالقاسم طوسی این تخم کشت
چو زین نامه گیتی پرآواز کرد
ابر نام محمود شه ساز کرد
بجا هشت با خامه مشک بیز
از او نام تا رسته رستخیز
کهن شد شه غزنه را نام لیک
بماند از سخن گو یکی نام نیک
اگر شاه غزنی سرانجام کار
سیه کرد گوینده را روزگار
ز کژی ره زر پرستان گرفت
به هشیاری آیین مستان گرفت
هم از پایه وز مایه وی بکاست
هم از پای پیلان تنش خسته خواست
خداوند یکتای ایران زمین
برآورد دست هنر ز آستین
ز دانش بیاراست هنگامه را
نوی داد آن پهلوی نامه را
بسامان شهنامه کوشش نمود
هزینه همی داد و بخشش فزود
ز نو نام گوینده را زنده کرد
روانش به مینو فروزنده کرد
هر آن کس که برد اندرین کار رنج
دو صد پیلوارش ببخشود گنج
رخ شاه محمود شست از گناه
که شد یاور پادشه پادشاه
چنان کار زشت وی از یاد برد
که گفتی تو او برنشست این سزد
ازین نامور نامه در روزگار
جهان ساخت پر بوی و رنگ و نگار
هژیرا، خوشا، خرما، کین درخت
بروئید در باغ سالار تخت
مظفر شه آن کو جهان داور است
همش، باختر رام و هم خاور است
پدر بر پدر شاه و فرمانرواست
نیا بر نیا در جهان کدخداست
خدا دادش این کیقبادی کلاه
پیمبر نشاندش بر این تخت و گاه
خدا داده را چرخ نتوان ستاند
بویژه که پیغمبرش بر نشاند
نتابد ستاره ز فرمانش چهر
نگردد همی جز به کامش سپهر
من از راست گفتن نمانم خمش
تو خواهی به دل شاد شو یا ترش
درین گفته یزدان گواه من است
خداوند گیتی پناه من است
که گر شاه غزنی بافسون و ریو
ستم کرد بر جان استاد نیو
سیه کار دستورش از راه برد
روانش ز مینو به دوزخ سپرد
از آن بد که دستور دانا نداشت
دل روشن و چشم بینا نداشت
یکی بی خرد راز دارش بدی
دگر سفله دستور بارش بدی
پراکنده خواندند در گوش وی
فسردند جان و دل و هوش وی
بداندیش رویش چنان خیره کرد
که در دیده اش آسمان تیره کرد
نهشتش زراندر تراز و نهد
نکوکار را مزد نیکو دهد
دریغا کز افسانه دیو و دد
جدا ماند محمودشاه از خرد
گران شاه چندان به گیتی بزیست
که این شاه و دستور را بنگریست
بدانستی امروز بی کم و کاست
بزرگی کرا شهریاری که راست
گواهی بدادی که خورشید و ماه
ندیدی از اینگونه دستور و شاه
که این پاک دستور فرخنده پی
شد از تخمه نامداران کی
دلیر و زبردست و گندآورست
ابرشاه داماد و پور اختر است
مه و اختران را نیارد به چشم
نلرزد ز بیم و نه جیب ز خشم
فرازد به بالا فروزد به چهر
ببخشد چو دریا برخشد چو مهر
بجنبد چو ماه و بجوشد چو ابر
بغرد چو شیر و بدرد چو ببر
ز افسون دیوانش برگشت باد
بر پایه اش آسمان پست باد
شهنشه روانست و نوئین تنش
خرد رخت و فرهنگ پیراهنش
هنر آستین پوش دامان وی
مهی دوش و رادی گریبان وی
ایا راد سالار فرخ سرشت
که دور از رخت باد دیدار زشت
از آن عین دولت ترا خوانده شاه
که چشم شهستی و پشت سپاه
جهانبانت خواند جهان بین خویش
خدا خواستت یار آیین خویش
توئی مادر کیش و آیین راست
بدی از تو کم شد کژی از تو کاست
چنان خواهم از دادگر یک خدای
که جاوید ماند شهنشه بجای
بدو نازد این افسر فرهی
بدو بالد این تخت فرماندهی
ستاره برتخت شه خاک باد
بداندیش شه را شکم چاک باد
ترا شاه و شه را کیانی کلاه
جهان بر تو نازد تو بر تخت شاه
به نیروی دادار پروردگار
من این پارسی چامه بستم بکار
بفرمان سالار دانش پژوه
خداوند فرهنگ و فر و شکوه
دلیری که در جنگ روئین تن است
رخش اورمزد و دلش بهمن است
سپهری که دانش در او مهر و ماه
بهشتی که فرهنگ در وی گیاه
بهادر آن امیر هنرپیشه مرد
که با شیر نر کوشد اندر نبرد
چو بازایستد از بر تخت شاه
بهشت است و گلبن سپهر است و ماه
چو دشمن ز پیکارش آید ستوه
نهنگ است و دریا پلنگ است و کوه
سخن سخته گوید به هنگام گفت
وزو هیچ رازی نشاید نهفت
پی آنکه این نامه خسروی
بر سبزی شاه یابد نوی
بهر سوی گیتی فرستاد کس
که یابد به دانندگان دسترس
کجا بد یکی مرد با فر و هوش
بخواندش ببار و نماندش خموش
سخن گستران را ز برنا و پیر
بدرگاه خود انجمن کرد میر
بر ایشان یکی داستان زد که شاه
بر آنست از اندیشه نیک خواه
که بنیاد فرهنگ و پای سخن
به کیوان زند در سرای کهن
مر آن چامه نغز کاستاد طوس
فرو بست و پاداش گشتش فسوس
شده دست فرسوده روزگار
نماند ایچ ازو آنچه آید بکار
سپهر هنر زیر و بالا شد است
ستمگر به تاراج کالا شد است
گسست از پرندش همه تار و پود
پراکنده شد گوهر نابسود
بدآنسان که یک گفته سر تا به بن
نماند به گفتار مرد کهن
کنون باید انباز و همدست شد
از این باده نوشید و سرمست شد
که در پای شه سرفشانی کنیم
به باغ هنر باغبانی کنیم
پراکنده خویش گرد آوریم
بر شهریار ارمغانی بریم
بمانیم با نیکوئی نام خویش
بجوئیم از مهر شه کام خویش
بکاریم تخمی در این روزگار
که شاخش گل دانش آرد ببار
بزرگان چو کردند این گفته گوش
کشیدند از دل چو دریا خروش
بگفتند شه را نماز آوریم
دل و جان برایش فراز آوریم
بکوشیم در کار فرمان بریم
سخن را ز ایوان به کیوان بریم
بگفتند و کردند کاری که گفت
که گفتارشان بد بکردار جفت
در آن سال مه کین گرامی سخن
امیری فرو خواند در انجمن
چو از سال کوچی پژوهش نمود
هزار و سه صد با یک و بیست بود
که آراست رخساره همچون بهار
برون آمد از پرده چون آفتاب
پراکنده از گیسوان مشک ناب
چو شاخی که در خاک شد پایه اش
گرفته کران تاکران سایه اش
ز گوهرش برگ است و از سیم شاخ
برش انگبین است و بالا فراخ
تو گوئی که دربان مینو بباغ
زهر گلبن افروخت چندین چراغ
بتان سیه چشم بالا بلند
به ابرو کمان و به گیسو کمند
به پایان هر گل فروزنده چهر
چو خورشید رخشان فراز سپهر
ز دیدارشان دیده را خیرگی
ز مر غولشان مشک را تیرگی
ز شاهان فرخنده باستان
سراید بخوبی بسی داستان
در این باغ آراسته چون بهشت
ابوالقاسم طوسی این تخم کشت
چو زین نامه گیتی پرآواز کرد
ابر نام محمود شه ساز کرد
بجا هشت با خامه مشک بیز
از او نام تا رسته رستخیز
کهن شد شه غزنه را نام لیک
بماند از سخن گو یکی نام نیک
اگر شاه غزنی سرانجام کار
سیه کرد گوینده را روزگار
ز کژی ره زر پرستان گرفت
به هشیاری آیین مستان گرفت
هم از پایه وز مایه وی بکاست
هم از پای پیلان تنش خسته خواست
خداوند یکتای ایران زمین
برآورد دست هنر ز آستین
ز دانش بیاراست هنگامه را
نوی داد آن پهلوی نامه را
بسامان شهنامه کوشش نمود
هزینه همی داد و بخشش فزود
ز نو نام گوینده را زنده کرد
روانش به مینو فروزنده کرد
هر آن کس که برد اندرین کار رنج
دو صد پیلوارش ببخشود گنج
رخ شاه محمود شست از گناه
که شد یاور پادشه پادشاه
چنان کار زشت وی از یاد برد
که گفتی تو او برنشست این سزد
ازین نامور نامه در روزگار
جهان ساخت پر بوی و رنگ و نگار
هژیرا، خوشا، خرما، کین درخت
بروئید در باغ سالار تخت
مظفر شه آن کو جهان داور است
همش، باختر رام و هم خاور است
پدر بر پدر شاه و فرمانرواست
نیا بر نیا در جهان کدخداست
خدا دادش این کیقبادی کلاه
پیمبر نشاندش بر این تخت و گاه
خدا داده را چرخ نتوان ستاند
بویژه که پیغمبرش بر نشاند
نتابد ستاره ز فرمانش چهر
نگردد همی جز به کامش سپهر
من از راست گفتن نمانم خمش
تو خواهی به دل شاد شو یا ترش
درین گفته یزدان گواه من است
خداوند گیتی پناه من است
که گر شاه غزنی بافسون و ریو
ستم کرد بر جان استاد نیو
سیه کار دستورش از راه برد
روانش ز مینو به دوزخ سپرد
از آن بد که دستور دانا نداشت
دل روشن و چشم بینا نداشت
یکی بی خرد راز دارش بدی
دگر سفله دستور بارش بدی
پراکنده خواندند در گوش وی
فسردند جان و دل و هوش وی
بداندیش رویش چنان خیره کرد
که در دیده اش آسمان تیره کرد
نهشتش زراندر تراز و نهد
نکوکار را مزد نیکو دهد
دریغا کز افسانه دیو و دد
جدا ماند محمودشاه از خرد
گران شاه چندان به گیتی بزیست
که این شاه و دستور را بنگریست
بدانستی امروز بی کم و کاست
بزرگی کرا شهریاری که راست
گواهی بدادی که خورشید و ماه
ندیدی از اینگونه دستور و شاه
که این پاک دستور فرخنده پی
شد از تخمه نامداران کی
دلیر و زبردست و گندآورست
ابرشاه داماد و پور اختر است
مه و اختران را نیارد به چشم
نلرزد ز بیم و نه جیب ز خشم
فرازد به بالا فروزد به چهر
ببخشد چو دریا برخشد چو مهر
بجنبد چو ماه و بجوشد چو ابر
بغرد چو شیر و بدرد چو ببر
ز افسون دیوانش برگشت باد
بر پایه اش آسمان پست باد
شهنشه روانست و نوئین تنش
خرد رخت و فرهنگ پیراهنش
هنر آستین پوش دامان وی
مهی دوش و رادی گریبان وی
ایا راد سالار فرخ سرشت
که دور از رخت باد دیدار زشت
از آن عین دولت ترا خوانده شاه
که چشم شهستی و پشت سپاه
جهانبانت خواند جهان بین خویش
خدا خواستت یار آیین خویش
توئی مادر کیش و آیین راست
بدی از تو کم شد کژی از تو کاست
چنان خواهم از دادگر یک خدای
که جاوید ماند شهنشه بجای
بدو نازد این افسر فرهی
بدو بالد این تخت فرماندهی
ستاره برتخت شه خاک باد
بداندیش شه را شکم چاک باد
ترا شاه و شه را کیانی کلاه
جهان بر تو نازد تو بر تخت شاه
به نیروی دادار پروردگار
من این پارسی چامه بستم بکار
بفرمان سالار دانش پژوه
خداوند فرهنگ و فر و شکوه
دلیری که در جنگ روئین تن است
رخش اورمزد و دلش بهمن است
سپهری که دانش در او مهر و ماه
بهشتی که فرهنگ در وی گیاه
بهادر آن امیر هنرپیشه مرد
که با شیر نر کوشد اندر نبرد
چو بازایستد از بر تخت شاه
بهشت است و گلبن سپهر است و ماه
چو دشمن ز پیکارش آید ستوه
نهنگ است و دریا پلنگ است و کوه
سخن سخته گوید به هنگام گفت
وزو هیچ رازی نشاید نهفت
پی آنکه این نامه خسروی
بر سبزی شاه یابد نوی
بهر سوی گیتی فرستاد کس
که یابد به دانندگان دسترس
کجا بد یکی مرد با فر و هوش
بخواندش ببار و نماندش خموش
سخن گستران را ز برنا و پیر
بدرگاه خود انجمن کرد میر
بر ایشان یکی داستان زد که شاه
بر آنست از اندیشه نیک خواه
که بنیاد فرهنگ و پای سخن
به کیوان زند در سرای کهن
مر آن چامه نغز کاستاد طوس
فرو بست و پاداش گشتش فسوس
شده دست فرسوده روزگار
نماند ایچ ازو آنچه آید بکار
سپهر هنر زیر و بالا شد است
ستمگر به تاراج کالا شد است
گسست از پرندش همه تار و پود
پراکنده شد گوهر نابسود
بدآنسان که یک گفته سر تا به بن
نماند به گفتار مرد کهن
کنون باید انباز و همدست شد
از این باده نوشید و سرمست شد
که در پای شه سرفشانی کنیم
به باغ هنر باغبانی کنیم
پراکنده خویش گرد آوریم
بر شهریار ارمغانی بریم
بمانیم با نیکوئی نام خویش
بجوئیم از مهر شه کام خویش
بکاریم تخمی در این روزگار
که شاخش گل دانش آرد ببار
بزرگان چو کردند این گفته گوش
کشیدند از دل چو دریا خروش
بگفتند شه را نماز آوریم
دل و جان برایش فراز آوریم
بکوشیم در کار فرمان بریم
سخن را ز ایوان به کیوان بریم
بگفتند و کردند کاری که گفت
که گفتارشان بد بکردار جفت
در آن سال مه کین گرامی سخن
امیری فرو خواند در انجمن
چو از سال کوچی پژوهش نمود
هزار و سه صد با یک و بیست بود
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۶ - خطاب به ارباب کیخسرو شاهرخ بخط خودش ناتمام
که یارد برد زین فروهشته نام
به کیخسرو شاهرخ این پیام
که ای دانشی مرد یزدان پرست
دلت آگه از راز بالا و پست
تو چشم مهانی سر بخردان
نگهبان جان تواند ایزدان
ز نیروی امشاسپندان پاک
بزی جاودان روشن و تابناک
نگهداردت اورمزد از گزند
شود یاورت بهمن امشاسپند
توانائیت بخشد اردیبهشت
ز شهریورت تازه بستان و کشت
سپندارمذ پرتو از شید ناب
فشاند بران روی چون آفتاب
به خرداد خرم کنی شاخ و برگ
ز مرداد بادت نگهبان و برگ
چه پیش آمد ای یار فرخ نژاد
که دیگر نکردی ازین بنده یاد
ازان پیش کان خواجه آید به ری
بدم شاد هر هفته از مهر وی
ز کرمان بسی نامه ها سوی طوس
فرستادی از کلک چون آبنوس
از آن نامه ها یافتم کام و نام
سراسر نگهداشتم چون پیام
چو گسترد مهرت در این خاک رخت
مرا نیز از خواب برخاست بخت
به کاخی که والاتر از نه سپهر
ببستم همی با تو پیوند مهر
دلم شاد از آن آتش خویش تاب
تنم آشنا ور به دریای آب
شگفتا که بگسست پیوند ما
چو بشکست پیمان و سوگند ما
برافروخت زان گوهر شب چراغ
شب تیره چون روزیم کرد باغ
همانا از این در شگفتی درم
کزان پس چرا تیره گشت اخترم
به کیخسرو شاهرخ این پیام
که ای دانشی مرد یزدان پرست
دلت آگه از راز بالا و پست
تو چشم مهانی سر بخردان
نگهبان جان تواند ایزدان
ز نیروی امشاسپندان پاک
بزی جاودان روشن و تابناک
نگهداردت اورمزد از گزند
شود یاورت بهمن امشاسپند
توانائیت بخشد اردیبهشت
ز شهریورت تازه بستان و کشت
سپندارمذ پرتو از شید ناب
فشاند بران روی چون آفتاب
به خرداد خرم کنی شاخ و برگ
ز مرداد بادت نگهبان و برگ
چه پیش آمد ای یار فرخ نژاد
که دیگر نکردی ازین بنده یاد
ازان پیش کان خواجه آید به ری
بدم شاد هر هفته از مهر وی
ز کرمان بسی نامه ها سوی طوس
فرستادی از کلک چون آبنوس
از آن نامه ها یافتم کام و نام
سراسر نگهداشتم چون پیام
چو گسترد مهرت در این خاک رخت
مرا نیز از خواب برخاست بخت
به کاخی که والاتر از نه سپهر
ببستم همی با تو پیوند مهر
دلم شاد از آن آتش خویش تاب
تنم آشنا ور به دریای آب
شگفتا که بگسست پیوند ما
چو بشکست پیمان و سوگند ما
برافروخت زان گوهر شب چراغ
شب تیره چون روزیم کرد باغ
همانا از این در شگفتی درم
کزان پس چرا تیره گشت اخترم
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۸ - در وقعه هفتم محرم ۱۳۳۴ گوید
هماندم بیامد هزاران سوار
کماندار و جاندار و شمشیردار
دگر پهلوانان پرخاشخر
ز ترک و لرد کرد و گیل و خزر
نشسته بر اسبان تازی نژاد
بزین اندرون چست چون ابر و باد
از آن پهلوانان و گند آوران
جهان تنگ شد از کران تا کران
هم از چرخ و گردون بهنگام تاز
بر آن چرخ گردون شدی گردباز
گرفته یلان جان شیرین بدست
شده از می مهر آن شاه مست
کماندار و جاندار و شمشیردار
دگر پهلوانان پرخاشخر
ز ترک و لرد کرد و گیل و خزر
نشسته بر اسبان تازی نژاد
بزین اندرون چست چون ابر و باد
از آن پهلوانان و گند آوران
جهان تنگ شد از کران تا کران
هم از چرخ و گردون بهنگام تاز
بر آن چرخ گردون شدی گردباز
گرفته یلان جان شیرین بدست
شده از می مهر آن شاه مست
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۱۰ - نکوهش احزاب
دموکرات باشد به ملکی صواب
که آنجا نباشد چو قرآن کتاب
اگر اعتدال است لفظی قشنگ
بگو زین قشنگی چه آمد به چنگ
مرام شما را همه دیده اند
بیاناتتان را پسندیده اند
ولی آه کاندر زمان عمل
آریستوکراس بود و بئس البدل
تو گفتی که راحت شود رنجبر
چرا تیره شد روزش از گنجبر
تو گفتی معارف نمایی زیاد
زبان وطن از چه دادی زیاد
اگر مستشار انگلیسی بود
همه مملکت انگلیسی شود
اگر شاه نوکر ز روس آورد
زیانش همه سند روس آورد
که آنجا نباشد چو قرآن کتاب
اگر اعتدال است لفظی قشنگ
بگو زین قشنگی چه آمد به چنگ
مرام شما را همه دیده اند
بیاناتتان را پسندیده اند
ولی آه کاندر زمان عمل
آریستوکراس بود و بئس البدل
تو گفتی که راحت شود رنجبر
چرا تیره شد روزش از گنجبر
تو گفتی معارف نمایی زیاد
زبان وطن از چه دادی زیاد
اگر مستشار انگلیسی بود
همه مملکت انگلیسی شود
اگر شاه نوکر ز روس آورد
زیانش همه سند روس آورد
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۱۷ - در ۱۳۲۴ تفریظ شاهنامه امیر بهادری
یکی بنگر این نامه نامور
به هر بیت از آن درج درجی گهر
که فردوسی طوسی استاد فن
به نظمش بیاراست روی سخن
نهشته کسی یادگاری کزین
به از این ز شاهان ایران زمین
زهی این نکو نامه پارسی
که گر خود بخوانیش صد بارسی
بهر ره ببینیش به از نخست
نیابی درو هیچ یک بیست سست
نهد چون ببزم اندرون پای خویش
به خلد برین بنگری جای خویش
دگر ره چو در رزم پیچد عنان
جهان را کند پر ز گرز و سنان
به نخجیر گه چون سمند افکند
دد و دام را در کمند افکند
بدریا دمان چون دلاور نهنگ
به کهسار در همچو غژمان پلنگ
حکیمانه جوید چو راه سخن
روان حکیمان در آید بتن
تو گوئی که بوذرجمهر دگر
به گفتن بر آورده از خاک سر
به هر بیت از آن درج درجی گهر
که فردوسی طوسی استاد فن
به نظمش بیاراست روی سخن
نهشته کسی یادگاری کزین
به از این ز شاهان ایران زمین
زهی این نکو نامه پارسی
که گر خود بخوانیش صد بارسی
بهر ره ببینیش به از نخست
نیابی درو هیچ یک بیست سست
نهد چون ببزم اندرون پای خویش
به خلد برین بنگری جای خویش
دگر ره چو در رزم پیچد عنان
جهان را کند پر ز گرز و سنان
به نخجیر گه چون سمند افکند
دد و دام را در کمند افکند
بدریا دمان چون دلاور نهنگ
به کهسار در همچو غژمان پلنگ
حکیمانه جوید چو راه سخن
روان حکیمان در آید بتن
تو گوئی که بوذرجمهر دگر
به گفتن بر آورده از خاک سر
ادیب الممالک : در تقریظ شاهنامه و مثنویات و قطعات دیگر
شمارهٔ ۲۲ - تمثیل
یکی دختری داشت در کار مرگ
وزین زندگی مانده بی ساز و برگ
پریشیده گسیویش از انقلاب
ز گلبرگ رخساره اش رفته آب
ز بی دانشی مادر مهربان
بکف شانه و غازه بهر جوان
گهی تاب می دادش از شانه موی
گهی سرخ می کردش از غازه روی
یکی گفتش ای زال انده نصیب
مکن خسته را بی دوا و طبیب
یکی چاره کن رفتنش را به گور
و گرنه چه از سرمه با چشم کور
وزین زندگی مانده بی ساز و برگ
پریشیده گسیویش از انقلاب
ز گلبرگ رخساره اش رفته آب
ز بی دانشی مادر مهربان
بکف شانه و غازه بهر جوان
گهی تاب می دادش از شانه موی
گهی سرخ می کردش از غازه روی
یکی گفتش ای زال انده نصیب
مکن خسته را بی دوا و طبیب
یکی چاره کن رفتنش را به گور
و گرنه چه از سرمه با چشم کور
آذر بیگدلی : غزلیات
شماره ۹۹ - مرا، کام دل، ازنگاهی برآید
مرا، کام دل، ازنگاهی برآید
که از کنج چشم سیاهی برآید
کند گر نه بانگ جرس رهنمایی
چه از سعی کم کرده راهی برآید؟!
شب عید، چشمم ببامی است کز وی
پی دیدن ماه، ماهی برآید
رخت ماه و بهتر ز ماهی که گاهی
رود در پس ابر و گاهی برآید
بشاهان رسد ناز چون من گدایی
که از خلوت چون تو شاهی برآید
مرا گر کشد، ور کند زنده شاید؛
کش این هر دو کار، از نگاهی برآید
نیارم ز کوی تو رفتی چو صیدی
که نتواند از صید گاهی برآید
جفایش مباد از دل دردمندی
شبی ناله یی، روزی آهی برآید
مکن رنجه، سرپنجه از بهر قتلم
چه از کشتن بیگناهی برآید؟!
دعا سرکنم کز لبت کام آذر
برآید الهی، الهی برآید
که از کنج چشم سیاهی برآید
کند گر نه بانگ جرس رهنمایی
چه از سعی کم کرده راهی برآید؟!
شب عید، چشمم ببامی است کز وی
پی دیدن ماه، ماهی برآید
رخت ماه و بهتر ز ماهی که گاهی
رود در پس ابر و گاهی برآید
بشاهان رسد ناز چون من گدایی
که از خلوت چون تو شاهی برآید
مرا گر کشد، ور کند زنده شاید؛
کش این هر دو کار، از نگاهی برآید
نیارم ز کوی تو رفتی چو صیدی
که نتواند از صید گاهی برآید
جفایش مباد از دل دردمندی
شبی ناله یی، روزی آهی برآید
مکن رنجه، سرپنجه از بهر قتلم
چه از کشتن بیگناهی برآید؟!
دعا سرکنم کز لبت کام آذر
برآید الهی، الهی برآید
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۲ - تعریف شمشیر
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۱۳ - قطعه
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۲۳ - فی المقطعات
الا ای نسیم سحر، پیش از آن
که خیزد بتکبیر بانگ خروس
روان شو ز گیلان بملک عراق
که شاهان در آنجا نوازند کوس
دیاری که حسرت بخاکش برند
چه هند و چه ترک و چه روم و چه روس!
چو بر خطه ی قم گذارت فتد؛
ز آبش دهان شوی و خاکش ببوس
که آن خطه خلوتگه فاطمه است
نموده است آن زهره آنجا خنوس
هم او را پدر هم برادر بود
شهنشاه بغداد و سلطان طوس
در آنجا بگو سید اسحق را
که ای کرده در صدر ایوان جلوس
صبا آمد و نامه ات باز داد
ز هجران دریغ، از جدایی فسوس!
مگو نامه، درجی و، در وی لآل؛
مگو نامه برجی و، در وی شموس!
تعالی الله، آن نامه ی دلفریب
بنامیزد، آن قاصد چاپلوس
چه نامه؟ یکی لوح سیمین که ریخت ؛
بر آن مشک تر، خامه ی آبنوس!
چه قاصد؟ عیان از جبینش صفا؛
چو آیینه ی زاده ی فیلقوس!
دلت مخزن و، عقد نظمت گهر؛
دلت حجله و، فکر بکرت عروس!
در آن نامه ات بود از قم گله
که باشد شبت تیره، روزت غموس
مکن شکوه از دردمندان قم
که دهقان او هست فرفوریوس
نکوهش مفرما، کز افلاسشان
نباشد به تن جامه ی زر لبوس
بود فارغ آن ماهی از قید دام
که بر پشت او نیست داغ فلوس
حرمگاه خیر البریه است قم
که خاکش عبیر است و آبش مسوس
در آنجا نشانی نبوده است و نیست
ز کیش یهود و ز دین مجوس
همه مردمش، پاک ز آلودگی؛
بجان چون عقول و، بتن چون نفوس
چو اصحاب صفه، صفا داده اند؛
تن از پشم اشتر، شکم از سبوس
نه محزون، که خیزد زمخزن غبار؛
نه غمگین، که دارد در انبار سوس
در آن آستان ملک پاسبان
دعا کن مباش از اجابت یؤوس
که روبیم خاک درش، بالعیون؛
که گردیم بر درگهش بالرؤوس
فرستادم آن کش ز من خواستی
کند تا درین مطلبت پایبوس
ولی ریخت از شرم گستاخیم
ز رخ گاه یاقوت و، گه سندروس
الا تا بمیخانه ی آسمان
کواکب کشند از کف هم کؤوس
لب دوستت، باد چون گل ضحوک
رخ دشمنت ابر آسا عبوس
که خیزد بتکبیر بانگ خروس
روان شو ز گیلان بملک عراق
که شاهان در آنجا نوازند کوس
دیاری که حسرت بخاکش برند
چه هند و چه ترک و چه روم و چه روس!
چو بر خطه ی قم گذارت فتد؛
ز آبش دهان شوی و خاکش ببوس
که آن خطه خلوتگه فاطمه است
نموده است آن زهره آنجا خنوس
هم او را پدر هم برادر بود
شهنشاه بغداد و سلطان طوس
در آنجا بگو سید اسحق را
که ای کرده در صدر ایوان جلوس
صبا آمد و نامه ات باز داد
ز هجران دریغ، از جدایی فسوس!
مگو نامه، درجی و، در وی لآل؛
مگو نامه برجی و، در وی شموس!
تعالی الله، آن نامه ی دلفریب
بنامیزد، آن قاصد چاپلوس
چه نامه؟ یکی لوح سیمین که ریخت ؛
بر آن مشک تر، خامه ی آبنوس!
چه قاصد؟ عیان از جبینش صفا؛
چو آیینه ی زاده ی فیلقوس!
دلت مخزن و، عقد نظمت گهر؛
دلت حجله و، فکر بکرت عروس!
در آن نامه ات بود از قم گله
که باشد شبت تیره، روزت غموس
مکن شکوه از دردمندان قم
که دهقان او هست فرفوریوس
نکوهش مفرما، کز افلاسشان
نباشد به تن جامه ی زر لبوس
بود فارغ آن ماهی از قید دام
که بر پشت او نیست داغ فلوس
حرمگاه خیر البریه است قم
که خاکش عبیر است و آبش مسوس
در آنجا نشانی نبوده است و نیست
ز کیش یهود و ز دین مجوس
همه مردمش، پاک ز آلودگی؛
بجان چون عقول و، بتن چون نفوس
چو اصحاب صفه، صفا داده اند؛
تن از پشم اشتر، شکم از سبوس
نه محزون، که خیزد زمخزن غبار؛
نه غمگین، که دارد در انبار سوس
در آن آستان ملک پاسبان
دعا کن مباش از اجابت یؤوس
که روبیم خاک درش، بالعیون؛
که گردیم بر درگهش بالرؤوس
فرستادم آن کش ز من خواستی
کند تا درین مطلبت پایبوس
ولی ریخت از شرم گستاخیم
ز رخ گاه یاقوت و، گه سندروس
الا تا بمیخانه ی آسمان
کواکب کشند از کف هم کؤوس
لب دوستت، باد چون گل ضحوک
رخ دشمنت ابر آسا عبوس
آذر بیگدلی : قطعات
شمارهٔ ۵۱ - و له فیه
آذر بیگدلی : مثنویات
شمارهٔ ۱ - ساقی نامه
بیا ساقی، آن جام خورشید فام
که مانده است بر وی ز جمشید نام
بمن ده بپایان پیری مگر
ز سر گیرم این دور کآمد بسر
بیا ساقی، ای در کفت جام جم
چو بالای فرق فریدون علم
تو را زیبد آن کاویانی درفش
که سیمینه ساقی و زرینه کفش
بمن ده که چون کاوه خیزم ز جای
سر تاج ضحاک سایم بپای
ز دل، درد دیرینه بیرون کنم؛
تماشای فر فریدون کنم
بیا ساقی، آن مایه ی کین و مهر
که افروخت از وی منوچهر چهر
بمن ده، که از سوک آیم بسور
کشم کینه ی ایرج از سلم و تو ر
بیا ساقی، آن نوشداروی می
که درخواست رستم ز کاووس کی
بمن ده، که سهرابیم زخمناک
پدر کرده پهلویم از تیغ چاک
بیا ساقی، آن آب چون آفتاب
که سرخ است چون تیغ افراسیاب
بمن ده، که از جان برآرم خروش
چه خون سیاووش آیم بجوش
شناسد هر آنکس که بیهوش نیست
که می، کم ز خون سیاووش نیست
بیا ساقی، آن جام کیخسروی
بمن ده، دهم تا جهان را نوی
بگویم چهار دیده ز آیین او
جهن بین من، چون جهان بین او
تو را راز آینده گفتن هوس
مرا آنچه دیدم، بر او رفته بس
بیا ساقی، آن نار پرورده را
که خوش کرده گلنار گون پرده را
بمن ده، که ترک فلک بیگناه
چو بیژن فگندم بچاه سیاه
مگر دختر رز بدلداریم
کند چون منیژه پرستاریم
بیا ساقی، آن جام لهراسپی
مکلل چو اکلیل گشتاسپی
بمن ده، که رویی تن از پور زال
ندید آنچه دیدم از این پیر زال!
بیا ساقی آن ساغر ده منی
بمن ده، که دارم سر بهمنی
مگر گام ننهاده در کام مار
ز زابل کشم کین اسفندیار
بیا ساقی، امشب درین گلشنک
می روشنم بخش چون روشنک
که از خون دارا بود غازه اش
سکندر شود مست از آوازه اش
مگر کین دارا ز گردون کشم
درفش سکندر بهامون کشم
بیا ساقی، آن جام آیینه رنگ
که دور از سکندر گرفته است زنگ
بمن ده، که صافی کنم سینه را
برون آرم از زنگ آیینه را
بیا ساقی، آن می که شاه اردشیر
کشیدی و کشتی بشمشیر شیر
بمن ده، که کرمان بدود و بداد
ستانم بیک هفته از هفت واد
بیا ساقی، آن می که بهرام خورد
بشیر افگنی از میان تاج برد
بمن ده، ز من بشنو آن سرگذشت
که بهرام در گور و، گوران بدشت
بیا ساقی، آن کاسه ی کسروی
که بخشد تهی کیسه را خسروی
بمن ده، که ساغر ز دستم فتاد
بطاق دل از غم شکستم فتاد
بیا ساقی، آن جام لبریز را
شکرریز کن نام پرویز را
بمن ده همه مه چه غره چه سلخ
که شیرین کند کام تلخ آب تلخ
نمانم دگر در دل از فاقه رنج
گشایم از آن هفت خط هشت گنج
بیا ساقی، آن شمع آتشکده
ز شمع رخ اندر دل آتش زده
از آن آتش تر، که زردشت داشت
از آن ساغر زر، که در مشت داشت
بمن ده که روغن ندارد چراغ
بود خشکم از آتش دل دماغ(؟!)
بیا ساقی، آن آفت کبر و ناز
بمن ده، که آسایم از هر دو باز
چکاند بکام آن، گر از وی دمی
رساند بلب این، گر از وی نمی
هم اشعث شود شهره نامش بجود
هم ابلیس آرد بر آدم سجود
بیا ساقی، آبی که روز نخست
ز گرد عدم خاک آدم بشست
بمن ده، که خیزم بشکر وجود
بپروردگار خود آرم سجود
بیا ساقی، آن کشتی نوح را
بیا ساقی، آن راحت روح را
بمن ده، که دردم ندارد پزشک
فتادم بطوفان ز سیل سرشک
بیا ساقی، آن می ز خوان خلیل
کز آن تندرستی پذیرد علیل
بمن ده،کز آن آب کوثر سرشت
کنم نار نمرود باغ بهشت
بیا ساقی، آبی که آتش وش است
بمن ده، که نه آب و نه آتش است
گر آبست، از آن خانه روشن چراست؟!
ور آتش، از آن بزم گلشن چراست؟!
همانا که آمیخت دردی کشی
ز خضر آبی و از خلیل آتشی
بیا ساقی، آن جان نواز جهان
که نوشید خضر از سکندر نهان
بمن ده که از دست کشتی شکن
خرابی کنم در خرابات تن
چنان کاو زد آتش بحکم قدر
پسر کشت کاسوده ماند پدر
دهم رنگ من نیز ناگشته مست
بخون جگر گوشه ی تاک دست
مباد از خمار آردم سر بدرد
کند عاقبت، آنچه باید نکرد
بیا ساقی آن می ز جام بلور
که چون آتشش دید موسی به طور
بمن ده، که تا خامه ی بی بها
کنم چو ن عصای کلیم اژدها
بیا ساقی، آن روح پرور سبو
که مریم شد آبستن از بوی او
چو عیسی بمن ده، دو جام صبوح
که بر خاک آدم دمم تازه روح
بیا ساقی، آن یوسف می بمن
که دارد ز مینا بتن پیرهن
از آن چون شمیمم رسد بر مشام
شناسم چو یعقوب صبحی ز شام
بیا ساقی، آن می که چون مایده
برندان شب عید شد عایده
بمن ده که سی روز شد روزه ام
بهر در مگردان بدریوزه ام
بیا ساقی، آن بکر چون حور عین
که در خم سر آورد یک اربعین
بمن ده، که چل ساله تنهاییم
فگند از فلک طشت رسواییم
بیا ساقی، آن می که چون سلسبیل
سرشتی ز کافور و از زنجبیل
بمن ده، که آتش بجانم گرفت
دل از گرم و سرد جهانم گرفت
بیا ساقی، آن مایه ی ایمنی
کز آن دوستی خاست، نه دشمنی
بمن ده، که از کین گرایم بمهر
بجامی کنم آشتی با سپهر
بیا ساقی، ای چشمت از می خراب
دریغت چرا آید از تشنه آب؟!
مگر نیست در گوشت از میفروش
که جامی بنوشان و جامی بنوش
وگر بینی ای ماه خورشید جام
که در خورد من نیست جام تمام
از آن جام کش نیمه خوردی بده
اگر صاف حیف است، دردی بده!
بیا ساقی، ای حسنت آشوب شهر
گوارا ز شیرین زبانیت زهر
بشیرین گواری می تلخ خور
مخور غم، که تلخ است والحق مر
بیا ساقی، آن جام گلنار رنگ
کش از بو چو بلبل خروشید چنگ
بمن ده، که بوی گلم آرزوست
خروشیدن بلبلم آرزوست
بیا ساقی، آن جام فیروزه گون
چو فیروزه در دست دارد شگون
بمن ده، که فیروزیم آرزوست
همه روزه، این روزیم آرزوست
بیا ساقی، آن می کز آن صبحگاه
شود مهر روشن چو از مهر ماه
بمن ده که نه ماه جویم نه مهر
بخندم برفتار گردان سپهر
بیا ساقی، آن می که هوش آورد
دل خفتگان را بجوش آورد
بمن ده که هشیاریم آرزوست
از این خواب، بیداریم آرزوست
بیا ساقی، آن می که پیر مغان
فرستاد اصحاب را ارمغان
بمن ده که صبح است و وقت صبوح
خروس سحر گفت: الراح روح
بیا ساقی آن مومیائی می
که جوید شکسته درستی ز وی
بمن ده که پیمانه ی دل ز دست
فتاد و چو پیمان مستان شکست
بیا ساقی ای باغبان بهشت
سرجوی بگشا که خشک است کشت
بده آبی، این کشت پژمرده را
بجوش آور این خون افسرده را
بیا ساقی، آن می که دی داشتی
وز آن جستی اسلام و کفر آشتی
بمن ده، که از کعبه آیم بدیر
هم شان بهم صلح و الصلح خیر
بیا ساقی، آن کیمیای مراد
که هر کو خورد، نارد از فاقه یاد
بمن ده، که از دست تنگی رهم
بزور زر، از زرد رنگی رهم
بیا ساقی، آن داروی نوش بهر
که داروی درد است و تریاق زهر
بمن ده، که افعی غم جان گزاست
بغم گر نهم نام افعی سزاست
بیا ساقی ای نرگست نیم خواب
بلب تشنگان ده ز خون خم آب
همه شب چو ز اندوه خواب آیدم
همه روزه، چون روزیی بایدم
بخشت خمم، به ز زانوت سر
بلب خون خم، به که خون جگر
بکش ساقی، از جام زر آب رز
اگر نقل خواهی، لب خود بمز
ورت جام زر نیست، پر کن سفال؛
که می از سفالم خوش آید بفال
بیا ساقی امشب که بر روی تو
مه نو ببینم چو ابروی تو
که بست از چه ابر بهاری تتق
همان مینماید هلال از افق
چو سیمین کلیدی که شبهای عید
گشایند میخانه ها ز آن کلید
و یا دست ناهید را مشگراست
که گوش سپهر از نوایش کر است
گرفته دف لاجوردی بکف
همی ساید انگشت سیمین بدف
بیا ساقی آن جام کش می فروش
تهی کرد از لعل گون باده دوش
سحر پیش میگون لب آرش چو کی
که چون غنچه لبریز گردد ز می
که مانده است بر وی ز جمشید نام
بمن ده بپایان پیری مگر
ز سر گیرم این دور کآمد بسر
بیا ساقی، ای در کفت جام جم
چو بالای فرق فریدون علم
تو را زیبد آن کاویانی درفش
که سیمینه ساقی و زرینه کفش
بمن ده که چون کاوه خیزم ز جای
سر تاج ضحاک سایم بپای
ز دل، درد دیرینه بیرون کنم؛
تماشای فر فریدون کنم
بیا ساقی، آن مایه ی کین و مهر
که افروخت از وی منوچهر چهر
بمن ده، که از سوک آیم بسور
کشم کینه ی ایرج از سلم و تو ر
بیا ساقی، آن نوشداروی می
که درخواست رستم ز کاووس کی
بمن ده، که سهرابیم زخمناک
پدر کرده پهلویم از تیغ چاک
بیا ساقی، آن آب چون آفتاب
که سرخ است چون تیغ افراسیاب
بمن ده، که از جان برآرم خروش
چه خون سیاووش آیم بجوش
شناسد هر آنکس که بیهوش نیست
که می، کم ز خون سیاووش نیست
بیا ساقی، آن جام کیخسروی
بمن ده، دهم تا جهان را نوی
بگویم چهار دیده ز آیین او
جهن بین من، چون جهان بین او
تو را راز آینده گفتن هوس
مرا آنچه دیدم، بر او رفته بس
بیا ساقی، آن نار پرورده را
که خوش کرده گلنار گون پرده را
بمن ده، که ترک فلک بیگناه
چو بیژن فگندم بچاه سیاه
مگر دختر رز بدلداریم
کند چون منیژه پرستاریم
بیا ساقی، آن جام لهراسپی
مکلل چو اکلیل گشتاسپی
بمن ده، که رویی تن از پور زال
ندید آنچه دیدم از این پیر زال!
بیا ساقی آن ساغر ده منی
بمن ده، که دارم سر بهمنی
مگر گام ننهاده در کام مار
ز زابل کشم کین اسفندیار
بیا ساقی، امشب درین گلشنک
می روشنم بخش چون روشنک
که از خون دارا بود غازه اش
سکندر شود مست از آوازه اش
مگر کین دارا ز گردون کشم
درفش سکندر بهامون کشم
بیا ساقی، آن جام آیینه رنگ
که دور از سکندر گرفته است زنگ
بمن ده، که صافی کنم سینه را
برون آرم از زنگ آیینه را
بیا ساقی، آن می که شاه اردشیر
کشیدی و کشتی بشمشیر شیر
بمن ده، که کرمان بدود و بداد
ستانم بیک هفته از هفت واد
بیا ساقی، آن می که بهرام خورد
بشیر افگنی از میان تاج برد
بمن ده، ز من بشنو آن سرگذشت
که بهرام در گور و، گوران بدشت
بیا ساقی، آن کاسه ی کسروی
که بخشد تهی کیسه را خسروی
بمن ده، که ساغر ز دستم فتاد
بطاق دل از غم شکستم فتاد
بیا ساقی، آن جام لبریز را
شکرریز کن نام پرویز را
بمن ده همه مه چه غره چه سلخ
که شیرین کند کام تلخ آب تلخ
نمانم دگر در دل از فاقه رنج
گشایم از آن هفت خط هشت گنج
بیا ساقی، آن شمع آتشکده
ز شمع رخ اندر دل آتش زده
از آن آتش تر، که زردشت داشت
از آن ساغر زر، که در مشت داشت
بمن ده که روغن ندارد چراغ
بود خشکم از آتش دل دماغ(؟!)
بیا ساقی، آن آفت کبر و ناز
بمن ده، که آسایم از هر دو باز
چکاند بکام آن، گر از وی دمی
رساند بلب این، گر از وی نمی
هم اشعث شود شهره نامش بجود
هم ابلیس آرد بر آدم سجود
بیا ساقی، آبی که روز نخست
ز گرد عدم خاک آدم بشست
بمن ده، که خیزم بشکر وجود
بپروردگار خود آرم سجود
بیا ساقی، آن کشتی نوح را
بیا ساقی، آن راحت روح را
بمن ده، که دردم ندارد پزشک
فتادم بطوفان ز سیل سرشک
بیا ساقی، آن می ز خوان خلیل
کز آن تندرستی پذیرد علیل
بمن ده،کز آن آب کوثر سرشت
کنم نار نمرود باغ بهشت
بیا ساقی، آبی که آتش وش است
بمن ده، که نه آب و نه آتش است
گر آبست، از آن خانه روشن چراست؟!
ور آتش، از آن بزم گلشن چراست؟!
همانا که آمیخت دردی کشی
ز خضر آبی و از خلیل آتشی
بیا ساقی، آن جان نواز جهان
که نوشید خضر از سکندر نهان
بمن ده که از دست کشتی شکن
خرابی کنم در خرابات تن
چنان کاو زد آتش بحکم قدر
پسر کشت کاسوده ماند پدر
دهم رنگ من نیز ناگشته مست
بخون جگر گوشه ی تاک دست
مباد از خمار آردم سر بدرد
کند عاقبت، آنچه باید نکرد
بیا ساقی آن می ز جام بلور
که چون آتشش دید موسی به طور
بمن ده، که تا خامه ی بی بها
کنم چو ن عصای کلیم اژدها
بیا ساقی، آن روح پرور سبو
که مریم شد آبستن از بوی او
چو عیسی بمن ده، دو جام صبوح
که بر خاک آدم دمم تازه روح
بیا ساقی، آن یوسف می بمن
که دارد ز مینا بتن پیرهن
از آن چون شمیمم رسد بر مشام
شناسم چو یعقوب صبحی ز شام
بیا ساقی، آن می که چون مایده
برندان شب عید شد عایده
بمن ده که سی روز شد روزه ام
بهر در مگردان بدریوزه ام
بیا ساقی، آن بکر چون حور عین
که در خم سر آورد یک اربعین
بمن ده، که چل ساله تنهاییم
فگند از فلک طشت رسواییم
بیا ساقی، آن می که چون سلسبیل
سرشتی ز کافور و از زنجبیل
بمن ده، که آتش بجانم گرفت
دل از گرم و سرد جهانم گرفت
بیا ساقی، آن مایه ی ایمنی
کز آن دوستی خاست، نه دشمنی
بمن ده، که از کین گرایم بمهر
بجامی کنم آشتی با سپهر
بیا ساقی، ای چشمت از می خراب
دریغت چرا آید از تشنه آب؟!
مگر نیست در گوشت از میفروش
که جامی بنوشان و جامی بنوش
وگر بینی ای ماه خورشید جام
که در خورد من نیست جام تمام
از آن جام کش نیمه خوردی بده
اگر صاف حیف است، دردی بده!
بیا ساقی، ای حسنت آشوب شهر
گوارا ز شیرین زبانیت زهر
بشیرین گواری می تلخ خور
مخور غم، که تلخ است والحق مر
بیا ساقی، آن جام گلنار رنگ
کش از بو چو بلبل خروشید چنگ
بمن ده، که بوی گلم آرزوست
خروشیدن بلبلم آرزوست
بیا ساقی، آن جام فیروزه گون
چو فیروزه در دست دارد شگون
بمن ده، که فیروزیم آرزوست
همه روزه، این روزیم آرزوست
بیا ساقی، آن می کز آن صبحگاه
شود مهر روشن چو از مهر ماه
بمن ده که نه ماه جویم نه مهر
بخندم برفتار گردان سپهر
بیا ساقی، آن می که هوش آورد
دل خفتگان را بجوش آورد
بمن ده که هشیاریم آرزوست
از این خواب، بیداریم آرزوست
بیا ساقی، آن می که پیر مغان
فرستاد اصحاب را ارمغان
بمن ده که صبح است و وقت صبوح
خروس سحر گفت: الراح روح
بیا ساقی آن مومیائی می
که جوید شکسته درستی ز وی
بمن ده که پیمانه ی دل ز دست
فتاد و چو پیمان مستان شکست
بیا ساقی ای باغبان بهشت
سرجوی بگشا که خشک است کشت
بده آبی، این کشت پژمرده را
بجوش آور این خون افسرده را
بیا ساقی، آن می که دی داشتی
وز آن جستی اسلام و کفر آشتی
بمن ده، که از کعبه آیم بدیر
هم شان بهم صلح و الصلح خیر
بیا ساقی، آن کیمیای مراد
که هر کو خورد، نارد از فاقه یاد
بمن ده، که از دست تنگی رهم
بزور زر، از زرد رنگی رهم
بیا ساقی، آن داروی نوش بهر
که داروی درد است و تریاق زهر
بمن ده، که افعی غم جان گزاست
بغم گر نهم نام افعی سزاست
بیا ساقی ای نرگست نیم خواب
بلب تشنگان ده ز خون خم آب
همه شب چو ز اندوه خواب آیدم
همه روزه، چون روزیی بایدم
بخشت خمم، به ز زانوت سر
بلب خون خم، به که خون جگر
بکش ساقی، از جام زر آب رز
اگر نقل خواهی، لب خود بمز
ورت جام زر نیست، پر کن سفال؛
که می از سفالم خوش آید بفال
بیا ساقی امشب که بر روی تو
مه نو ببینم چو ابروی تو
که بست از چه ابر بهاری تتق
همان مینماید هلال از افق
چو سیمین کلیدی که شبهای عید
گشایند میخانه ها ز آن کلید
و یا دست ناهید را مشگراست
که گوش سپهر از نوایش کر است
گرفته دف لاجوردی بکف
همی ساید انگشت سیمین بدف
بیا ساقی آن جام کش می فروش
تهی کرد از لعل گون باده دوش
سحر پیش میگون لب آرش چو کی
که چون غنچه لبریز گردد ز می
آذر بیگدلی : مثنویات
شمارهٔ ۲ - مغنی نامه
بیا نایی، آن نی که دهقان برید
ز هر پرده اش تنگ شکر درید
شکر خند لب بر لبش نه دگر
که بارش لبالب کنی از شکر
بیا نایی، ای یار فرخنده دم
چو روح القدس بر من این دم بدم
شنیدم گریزد غم از بانگ نی
چو زنهاد کم مغز، از بوی می
مغنی بیا، ارغنون ساز کن
دری را که بست آسمان باز کن
بکاشانه ی آگهان پا گذار
جهان را به اهل جهان واگذار
مغنی! گسسته است تار رباب
شده چون شب شیب، روز شباب
چه باشد که دستی بساز آوری؟
ز عمر آنچه رفته است بازآوری!
مغنی! شب عید بردار عود
دهی تا نگون اخترم را صعود
غمم بر زدای و دلم بر فروز
که هم عود سازی و هم عود سوز
مغنی! بچنگ آر گیسوی چنگ
که دارم دلی چون دهان تو ننگ
مگر دل رهد از پریشانیم
ز زانو شود دور پیشانیم
مغنی! سر اندر کنار من آر
چو داری سر بربط اندر کنار
اگر همدم تست با وی بنال
وگر شد رگش سست، گوشش بمال
مغنی! بزن رود و برکش سرود
مگر ز آسمان زهره آری فرود
که پیرانه با هم برقصیم مست
کشانیم پا و فشانیم دست
مغنی! نوای حدی ساز کن
گره از زبان جرس باز کن
مگر آیدم ناقه رقصان بوجد
کشد محمل ناز لیلی ز نجد
مغنی! مکن راه نزدیک دور
به آهنگ داود سرکن زبور
مگر نایدت دور گردون بیاد
که چون داد تخت سلیمان بیاد؟!
ندیدی در این وادی هولناک
که چون گنج قارون فرو برد خاک؟!
مغنی! زبان بسته، بگشای گوش
که در گوش دارم ز ارباب هوش
که هر نغمه کو محفل آراسته است
ز گردیدن نه فلک خاسته است
کنون دف بکف گیر، کامد بهار
ببین چون کشیده است صورت نگار
بیک دایره نقش نه دایره
که بر هر دل افتاد زآن، نایره
مکش هان ز دف گوش، کش رازهاست
از این دف، بهر گوش آوازهاست
مرا هم باین نغمه گوش آشناست
غنای فقیری چو من، ز آن غناست
چو از جوشش می خم آورده کف
کفی بر کفی زن، گرت نیست دف
شنیدم ز دستک زدن در سماع
شود پای کوبان غم اندر وداع
برقص آور آن شاهد مست را
بگویش چو بر هم زند دست را
که: دستی چو دستان سرایی بزن
به بختم که خفته است پائی بزن
ز هر پرده اش تنگ شکر درید
شکر خند لب بر لبش نه دگر
که بارش لبالب کنی از شکر
بیا نایی، ای یار فرخنده دم
چو روح القدس بر من این دم بدم
شنیدم گریزد غم از بانگ نی
چو زنهاد کم مغز، از بوی می
مغنی بیا، ارغنون ساز کن
دری را که بست آسمان باز کن
بکاشانه ی آگهان پا گذار
جهان را به اهل جهان واگذار
مغنی! گسسته است تار رباب
شده چون شب شیب، روز شباب
چه باشد که دستی بساز آوری؟
ز عمر آنچه رفته است بازآوری!
مغنی! شب عید بردار عود
دهی تا نگون اخترم را صعود
غمم بر زدای و دلم بر فروز
که هم عود سازی و هم عود سوز
مغنی! بچنگ آر گیسوی چنگ
که دارم دلی چون دهان تو ننگ
مگر دل رهد از پریشانیم
ز زانو شود دور پیشانیم
مغنی! سر اندر کنار من آر
چو داری سر بربط اندر کنار
اگر همدم تست با وی بنال
وگر شد رگش سست، گوشش بمال
مغنی! بزن رود و برکش سرود
مگر ز آسمان زهره آری فرود
که پیرانه با هم برقصیم مست
کشانیم پا و فشانیم دست
مغنی! نوای حدی ساز کن
گره از زبان جرس باز کن
مگر آیدم ناقه رقصان بوجد
کشد محمل ناز لیلی ز نجد
مغنی! مکن راه نزدیک دور
به آهنگ داود سرکن زبور
مگر نایدت دور گردون بیاد
که چون داد تخت سلیمان بیاد؟!
ندیدی در این وادی هولناک
که چون گنج قارون فرو برد خاک؟!
مغنی! زبان بسته، بگشای گوش
که در گوش دارم ز ارباب هوش
که هر نغمه کو محفل آراسته است
ز گردیدن نه فلک خاسته است
کنون دف بکف گیر، کامد بهار
ببین چون کشیده است صورت نگار
بیک دایره نقش نه دایره
که بر هر دل افتاد زآن، نایره
مکش هان ز دف گوش، کش رازهاست
از این دف، بهر گوش آوازهاست
مرا هم باین نغمه گوش آشناست
غنای فقیری چو من، ز آن غناست
چو از جوشش می خم آورده کف
کفی بر کفی زن، گرت نیست دف
شنیدم ز دستک زدن در سماع
شود پای کوبان غم اندر وداع
برقص آور آن شاهد مست را
بگویش چو بر هم زند دست را
که: دستی چو دستان سرایی بزن
به بختم که خفته است پائی بزن
آذر بیگدلی : مثنویات
شماره ۳ - بنام خداوند جان و جهان
بنام خداوند جان و جهان
که برتر بود ز آشکار و نهان
خداوند جان و خداوند جسم
که بسته است از جسم بر جان طلسم
بر آرنده ی نه رواق بلند
نگارنده ی نقش هر نقشبند
گرفته از او پای آیندگان
سپرده به او جای پایندگان
بره ماندگان، ره نماینده او
بدر راندگان، در گشاینده او
قدیمی که او بود و، بودی نبود؛
بغیر از وجودش، وجودی نبود
رها شد ز بودش، حدوث از قدم
جدا شد ز جودش، وجود از عدم
بلوح از قلم نقش بر نیست بست
ز نقشی از او هست شد هر چه هست
جوادی که، کاریش جز جود نه
ز سودای خلقش، غرض سود نه
حکیمی، همه حکمش اندر جهان
چه پیدا در آن حکمتی، چه نهان
علیمی، برش هر نهان آشکار
ز آغاز دانسته انجام کار
همه رازها گر خفی ور جلی است
در آیینه ی علم او منجلی است
سمیعی که، ناگفته مطلب شنید
بصیری که ننموده احوال دید
کریمی که، بخشیدپیش از طلب
جنین خورد از او رزق نگشوده لب
از او در خور است آنچه نعمت دهد
که نه مزد خواهد، نه منت نهد
رحیمی که، بخشود بر عذر خواه
وگر نامه بود از گناهش سیاه
عزیزی که، عزت بود خاص او
عزیزند خاصان ز اخلاص او
ز رحمت خسی را چو بخشد بها
عصای شبانی شود اژدها
ز غیرت کسی را چو خواهد ذلیل
خداوند مصر، اندر آرد به نیل
بخود زنده، گویا و، بینا و فرد
که بی حکمتی نیست هر کار کرد
نه انباز خواهد، نه مادر نه جفت
چه پرسی ز من گبر و ترسا چه گفت؟!
فرو نایدم جز بقدوس سر
چه مادر، چه روح القدس، چه پسر؟!
نه یزدان چو مغ گوی نه اهرمن
یکی دان صنم، گر منم برهمن
همه اهل دانش ز شاه و شبان
به یکتاییش یکدل و یکزبان
بلی، هر که داند یکی از دو باز
زبانش باین نکته باشد دراز
که اول بود هر عدد را یکی
عدد خواه بسیار و خواه اندکی
بصبح ازل جز و انس و ملک
نگفتند حرفی جز الملک لک
بشام ابد هم سپید و سیاه
حدیثی نگویند جز لا اله
نیازش بجان نیست جان آفرین
زبان می نخواهد زبان آفرین
بچشم ار نبینیش، نایی بخشم
که چشم آفرین دید نتوان بچشم
بلی، ز آفرینش توان برد پی
به آن آفریننده دانای حی
ز مصنوع، صانع توان فاش دید
که هر چشم از نقش نقاش دید
کشید آسمان بر فراز زمین
هم آن شاهد قدرت است و هم این
گل تر برآورد از چوب خشک
به نی شهد پرورد، از نافه مشک
رطب ز استخوان کرد و چشمه ز خاک
ز آب سیه قطره ی تابناک
پدیدار کرد آب و آتش ز سنگ
یکی سیمگون و یکی لعل رنگ
از این بس شب تار روشن شده
وز آن بس گل تیره گلشن شده
شب و روز، ازو روشنان سپهر
بخاک زمین سوده رخشنده چهر
به تسبیح او، غافل از یکدگر
جماد و نبات و ملک، جانور
برندش بدبار عزت سجود
چه مسلم، چه ترسا، چه مغ، چه یهود
خورندش ز خوان عنایت رغیف
غنی و فقیر و قوی و ضعیف
به مسلم، چو روزی مسلم نکرد
باو آنچه داد از مغی کم نکرد
نه روزی بدانش فروزی دهد
بهر کس که جان داد روزی دهد
نبندد ره روزه هیچکس
جز آن روز کش بست راه نفس
جهان را چو روزی ده آمد خدای
گرسنه نمانند شاه و گدای
تفاوت نه، چون هر دو گشتند سیر
گر این نان جو خورد، آن شهد و شیر
ازویند چون تیرودی جامه خواه
برهنه نمانند درویش و شاه
چو تن گرم شد، فرق نه در میان
گر این پشم پوشید و آن پرنیان
گر آسوده یی بینی اندر جهان
ز من پرس، مشمارش از آگهان!
ندانسته مستدرج از مستحق
مگو رستگاری او جسته حق
ببین چون نشستند، بر فرق تاج
سلیمان و شداد بر تخت عاج
ور آزرده یی بینی از آسمان
ز من پرس و از وی مشو بدگمان
ندانسته از امتحان انتقام
مگو از مکافات شد تلخ کام
ببین کرده چون کرم و پشه ز نیش
تن و مغز ایوب و نمرود ریش
چه شد جایگاه کعبه، یا دیر شد
خوش آن بنده کش عاقبت خیر شد
بسا موبد زند خوان کز کنشت
کشاندش بطوف حرم سرنوشت
بسا شیخ وارسته کز خانقاه
بدیرش درآورد بخت سیاه
گنه بیند و از نظر، برد
مگر بنده خودو، پرده ی خود درد
چو بحر عنایت در افزایش است
بهر جرم امید بخشایش است
بحق شرک اگر آورد ابلهی
پشیمانی او را نماید رهی
بناحق چو رنجد ازو جان کس
همین کو پشیمان شود نیست بس
چو بخشایش دادگر بایدش
بکوشد که رنجیده بخشایدش
وگرنه ز عدل است دور اندکی
که باشند مظلوم و ظالم یکی
که ایزد ز ظالم مگو بگذرد!
چو مظلوم بگذارد، او بگذرد
چو بینی دو روزی ای آموزگار
که ظالم امان یافت از روزگار
نگویی که، از وی نپرسند باز
که اید ز پی روزگاری دراز
خوش آن سرشکن، کش سراکنون شکست
همین جا ز اندیشه ی حشر رست
چه شد ظالم امروز بر دار نیست؟!
که دار مکافات این دار نیست!
هم امروز و فرداست فاش و نهان
که مظلوم و ظالم روند از جهان
هم امروز تا چشم بر هم زنی
رود هم فقیر از جهان هم غنی
چو فردا ز مغرب دمد آفتاب
کشد هر کجا خفته یی سر ز خواب
که و مه، در افگنده سرها بزیر
ستمگر، بدست ستمکش اسیر
در آنجا شود نیک از بد جدا
ز عفو و غضب، تا چه خواهد خدا
غرض، هیچکس واقف از کار نیست
دریغا که یک دیده بیدار نیست
نظر خواست دیدن نشانی از او
زبان خواست کردن بیانی از او
از اول نظر سر بسنگ آمدش
در اول نفس، دل به تنگ آمدش
خود گفت: ازین ره سراغیم هست
که از نور ذاتش چراغیم هست
ز اندازه چون پای برتر نهاد
هم اول قدم پای بر سر نهاد
دل از گوهر عشق چون مایه داشت
در این راه هم پای و هم پایه داشت
همی رفت افتان وخیزان براه
همی گفت هر گام، وا خجلتاه
ندانم کجا با که دمساز گشت
که نتواند از بیخودی بازگشت
نه هر دل در این رهگذر پا گرفت
نه هر مهره بر تاج شه جا گرفت
شناسایی او، چو ناید ز ما
بعجز خود اقرار باید ز ما
کسی کش دل از دانش خود خوش است
چو آن خارکش، پیر، خواری کش است
که با شمع شب پا بصحرا نهد
نداند کجا سر، کجا پا نهد؟!
چو از شمع مهرش شود دیده گرم
کشد شمع خود، زیر دامان ز شرم
خدایا چو هستی ما خواستی
ز حرفی دو این مجلس آراستی
بر افروختی نه سپهر و در آن
برافروختی شمعها ز اختران
از این چارگو هر که کردی عیان
زمین ساختی نقشها در میان
ز گل نقش آدم بپرداختی
بشکلی که میخواستی ساختی
ز جان و خرد، کردیش سرفراز
دلی دادیش، گنج صدگونه راز
چو آگاه بودی ز داناییش
بهر کار دادی تواناییش
از آن روز فیروز، تا این زمان
که بر ما همی گردد این آسمان
گه از بطن زال حبش مهوشی
بر آری چو ز انگشت دان آتشی
گه از صلب میر ختن زنگیان
کنی همچو انگشت از آتش عیان
ز نیروی حکم تو رب مجید
بد از نیک و نیک از بد آمد پدید
اگر بیهش آمد وگر هوشمند
همه نقش ها را تویی نقشبند
ولی سر نقشت، بما فاش نیست
بلی، نقش آگه ز نقاش نیست
در آن روز کآیینه ها صاف بود
ز نور جمال تو شفاف بود
بهر گوش کآمد نوای الست
بلی گفت چون آینه زنگ بست
همه گفتگوها فراموش کرد
چراغی که افروخت خاموش کرد
چه بودی گذشتی خوش ایام ما
چو آغاز ما بودی انجام ما
چه میگویم ای روزگارم سیاه
نه رهبر شناسم نه رهزن نه راه
اگر گم کنم راه، بر من مگیر؛
و اگر عذر خواهم، ز من درپذیر!
بهم کرده هر جا دو کس داوری
ز تو جسته هر یک نهان یاوری
بسوی تو هر کس ز هر سو روان
تو را خوانده هم دزد و هم کاروان
شب و روز جویند فارغ ز غیر
مسلمانت از کعبه ترسا ز دیر
اگر پرده از روی کار افگنی
ز هم هر دو را شرمسار افگنی
نبود و نباشد تو رامنزلی
بجز دل، بود گر کسی را دلی
یکی را بسر بر فرازی درفش
یکی را کنی تنگ بر پای کفش
یکی ا دهی گوهر شب چراغ
یکی روز از مهر گیرد سراغ
یکی را نهی جام زرین بدست
یکی را سبوی سفالین، شکست
یکی را کنی جامه از پرنیان
یکی دلق پشمینش رفت از میان
یکی هر چه خواهد برآریش کام
یکی آرزوها گذاریش خام
یکی مرغ و ماهیش بر خوان نهی
یکی سفره خواهیش از نان تهی
گر آن سرخوشان شد، ور این لب گزان
نه سودت ازین، نه زیانت از آن!
خوش آید ز تو، هر چه آید همی
که آن از تو آید، که شاید همی
نشانی بجنت، کشانی بنار
ز کس می نیندیشی ای کردگار
همه روزه خضری و اسکندری
بری گر بظلمات و باز آوری!
گر این آب نوشد، که نگذاردش؟!
ور آن تشنه ماند، که آب آردش؟!
ز تو هر چه پیدا، ندانم چه ای؟!
ز تو هر که شیدا، ندانم که ای؟!
بطفلی که هیچ اختیارم نبود
توانایی هیچ کارم نبود
ز پستان مادر بپروردیم
بگفتار و رفتار آوردیم
چو بگرفت نیرو سراپای من
کشیدم سر از طاعت، ای وای من
روانی خرد جوی دادی مرا
زبانی سخنگوی دادی مرا
چنان کن، که گویم ثنایت همی
چنان کن، که جویم رضایت همی
ز بهر تماشای این گلشنم
دو چشم از کرم ساختی روشنم
چنان کن، که هر گل که بینم نخست
شناسم که عکس گل روی تست
ز اول چنان کن، که باشم رضا
بهر حکم کآخر کنی از قضا
رسد ورنه حکم قضا بیگمان
چه غمگین بود بنده، چه شادمان
بکش دستم از آستین کرم
پس آنگه بدامانم افشان درم
نماند درم، ورنه آخر بکف
چه خود داده باشم، چه گردد تلف
چو سازم تلف، از کریمان نیم
چو خود داده باشم، پشیمان نیم
ز من، تا کسی نشنود آه سرد
شکیباییم بخش و آنگاه درد
جهان بگذرد، ورنه از نیش و نوش
چه بیهوده نالم چه باشم خموش
چو نالم، جهانی کنم تنگدل؛
چو بندم لب، از کس نباشم خجل
ز جان، با خرد آشناییم ده
بچشم، از خرد روشناییم ده
که برتر بود ز آشکار و نهان
خداوند جان و خداوند جسم
که بسته است از جسم بر جان طلسم
بر آرنده ی نه رواق بلند
نگارنده ی نقش هر نقشبند
گرفته از او پای آیندگان
سپرده به او جای پایندگان
بره ماندگان، ره نماینده او
بدر راندگان، در گشاینده او
قدیمی که او بود و، بودی نبود؛
بغیر از وجودش، وجودی نبود
رها شد ز بودش، حدوث از قدم
جدا شد ز جودش، وجود از عدم
بلوح از قلم نقش بر نیست بست
ز نقشی از او هست شد هر چه هست
جوادی که، کاریش جز جود نه
ز سودای خلقش، غرض سود نه
حکیمی، همه حکمش اندر جهان
چه پیدا در آن حکمتی، چه نهان
علیمی، برش هر نهان آشکار
ز آغاز دانسته انجام کار
همه رازها گر خفی ور جلی است
در آیینه ی علم او منجلی است
سمیعی که، ناگفته مطلب شنید
بصیری که ننموده احوال دید
کریمی که، بخشیدپیش از طلب
جنین خورد از او رزق نگشوده لب
از او در خور است آنچه نعمت دهد
که نه مزد خواهد، نه منت نهد
رحیمی که، بخشود بر عذر خواه
وگر نامه بود از گناهش سیاه
عزیزی که، عزت بود خاص او
عزیزند خاصان ز اخلاص او
ز رحمت خسی را چو بخشد بها
عصای شبانی شود اژدها
ز غیرت کسی را چو خواهد ذلیل
خداوند مصر، اندر آرد به نیل
بخود زنده، گویا و، بینا و فرد
که بی حکمتی نیست هر کار کرد
نه انباز خواهد، نه مادر نه جفت
چه پرسی ز من گبر و ترسا چه گفت؟!
فرو نایدم جز بقدوس سر
چه مادر، چه روح القدس، چه پسر؟!
نه یزدان چو مغ گوی نه اهرمن
یکی دان صنم، گر منم برهمن
همه اهل دانش ز شاه و شبان
به یکتاییش یکدل و یکزبان
بلی، هر که داند یکی از دو باز
زبانش باین نکته باشد دراز
که اول بود هر عدد را یکی
عدد خواه بسیار و خواه اندکی
بصبح ازل جز و انس و ملک
نگفتند حرفی جز الملک لک
بشام ابد هم سپید و سیاه
حدیثی نگویند جز لا اله
نیازش بجان نیست جان آفرین
زبان می نخواهد زبان آفرین
بچشم ار نبینیش، نایی بخشم
که چشم آفرین دید نتوان بچشم
بلی، ز آفرینش توان برد پی
به آن آفریننده دانای حی
ز مصنوع، صانع توان فاش دید
که هر چشم از نقش نقاش دید
کشید آسمان بر فراز زمین
هم آن شاهد قدرت است و هم این
گل تر برآورد از چوب خشک
به نی شهد پرورد، از نافه مشک
رطب ز استخوان کرد و چشمه ز خاک
ز آب سیه قطره ی تابناک
پدیدار کرد آب و آتش ز سنگ
یکی سیمگون و یکی لعل رنگ
از این بس شب تار روشن شده
وز آن بس گل تیره گلشن شده
شب و روز، ازو روشنان سپهر
بخاک زمین سوده رخشنده چهر
به تسبیح او، غافل از یکدگر
جماد و نبات و ملک، جانور
برندش بدبار عزت سجود
چه مسلم، چه ترسا، چه مغ، چه یهود
خورندش ز خوان عنایت رغیف
غنی و فقیر و قوی و ضعیف
به مسلم، چو روزی مسلم نکرد
باو آنچه داد از مغی کم نکرد
نه روزی بدانش فروزی دهد
بهر کس که جان داد روزی دهد
نبندد ره روزه هیچکس
جز آن روز کش بست راه نفس
جهان را چو روزی ده آمد خدای
گرسنه نمانند شاه و گدای
تفاوت نه، چون هر دو گشتند سیر
گر این نان جو خورد، آن شهد و شیر
ازویند چون تیرودی جامه خواه
برهنه نمانند درویش و شاه
چو تن گرم شد، فرق نه در میان
گر این پشم پوشید و آن پرنیان
گر آسوده یی بینی اندر جهان
ز من پرس، مشمارش از آگهان!
ندانسته مستدرج از مستحق
مگو رستگاری او جسته حق
ببین چون نشستند، بر فرق تاج
سلیمان و شداد بر تخت عاج
ور آزرده یی بینی از آسمان
ز من پرس و از وی مشو بدگمان
ندانسته از امتحان انتقام
مگو از مکافات شد تلخ کام
ببین کرده چون کرم و پشه ز نیش
تن و مغز ایوب و نمرود ریش
چه شد جایگاه کعبه، یا دیر شد
خوش آن بنده کش عاقبت خیر شد
بسا موبد زند خوان کز کنشت
کشاندش بطوف حرم سرنوشت
بسا شیخ وارسته کز خانقاه
بدیرش درآورد بخت سیاه
گنه بیند و از نظر، برد
مگر بنده خودو، پرده ی خود درد
چو بحر عنایت در افزایش است
بهر جرم امید بخشایش است
بحق شرک اگر آورد ابلهی
پشیمانی او را نماید رهی
بناحق چو رنجد ازو جان کس
همین کو پشیمان شود نیست بس
چو بخشایش دادگر بایدش
بکوشد که رنجیده بخشایدش
وگرنه ز عدل است دور اندکی
که باشند مظلوم و ظالم یکی
که ایزد ز ظالم مگو بگذرد!
چو مظلوم بگذارد، او بگذرد
چو بینی دو روزی ای آموزگار
که ظالم امان یافت از روزگار
نگویی که، از وی نپرسند باز
که اید ز پی روزگاری دراز
خوش آن سرشکن، کش سراکنون شکست
همین جا ز اندیشه ی حشر رست
چه شد ظالم امروز بر دار نیست؟!
که دار مکافات این دار نیست!
هم امروز و فرداست فاش و نهان
که مظلوم و ظالم روند از جهان
هم امروز تا چشم بر هم زنی
رود هم فقیر از جهان هم غنی
چو فردا ز مغرب دمد آفتاب
کشد هر کجا خفته یی سر ز خواب
که و مه، در افگنده سرها بزیر
ستمگر، بدست ستمکش اسیر
در آنجا شود نیک از بد جدا
ز عفو و غضب، تا چه خواهد خدا
غرض، هیچکس واقف از کار نیست
دریغا که یک دیده بیدار نیست
نظر خواست دیدن نشانی از او
زبان خواست کردن بیانی از او
از اول نظر سر بسنگ آمدش
در اول نفس، دل به تنگ آمدش
خود گفت: ازین ره سراغیم هست
که از نور ذاتش چراغیم هست
ز اندازه چون پای برتر نهاد
هم اول قدم پای بر سر نهاد
دل از گوهر عشق چون مایه داشت
در این راه هم پای و هم پایه داشت
همی رفت افتان وخیزان براه
همی گفت هر گام، وا خجلتاه
ندانم کجا با که دمساز گشت
که نتواند از بیخودی بازگشت
نه هر دل در این رهگذر پا گرفت
نه هر مهره بر تاج شه جا گرفت
شناسایی او، چو ناید ز ما
بعجز خود اقرار باید ز ما
کسی کش دل از دانش خود خوش است
چو آن خارکش، پیر، خواری کش است
که با شمع شب پا بصحرا نهد
نداند کجا سر، کجا پا نهد؟!
چو از شمع مهرش شود دیده گرم
کشد شمع خود، زیر دامان ز شرم
خدایا چو هستی ما خواستی
ز حرفی دو این مجلس آراستی
بر افروختی نه سپهر و در آن
برافروختی شمعها ز اختران
از این چارگو هر که کردی عیان
زمین ساختی نقشها در میان
ز گل نقش آدم بپرداختی
بشکلی که میخواستی ساختی
ز جان و خرد، کردیش سرفراز
دلی دادیش، گنج صدگونه راز
چو آگاه بودی ز داناییش
بهر کار دادی تواناییش
از آن روز فیروز، تا این زمان
که بر ما همی گردد این آسمان
گه از بطن زال حبش مهوشی
بر آری چو ز انگشت دان آتشی
گه از صلب میر ختن زنگیان
کنی همچو انگشت از آتش عیان
ز نیروی حکم تو رب مجید
بد از نیک و نیک از بد آمد پدید
اگر بیهش آمد وگر هوشمند
همه نقش ها را تویی نقشبند
ولی سر نقشت، بما فاش نیست
بلی، نقش آگه ز نقاش نیست
در آن روز کآیینه ها صاف بود
ز نور جمال تو شفاف بود
بهر گوش کآمد نوای الست
بلی گفت چون آینه زنگ بست
همه گفتگوها فراموش کرد
چراغی که افروخت خاموش کرد
چه بودی گذشتی خوش ایام ما
چو آغاز ما بودی انجام ما
چه میگویم ای روزگارم سیاه
نه رهبر شناسم نه رهزن نه راه
اگر گم کنم راه، بر من مگیر؛
و اگر عذر خواهم، ز من درپذیر!
بهم کرده هر جا دو کس داوری
ز تو جسته هر یک نهان یاوری
بسوی تو هر کس ز هر سو روان
تو را خوانده هم دزد و هم کاروان
شب و روز جویند فارغ ز غیر
مسلمانت از کعبه ترسا ز دیر
اگر پرده از روی کار افگنی
ز هم هر دو را شرمسار افگنی
نبود و نباشد تو رامنزلی
بجز دل، بود گر کسی را دلی
یکی را بسر بر فرازی درفش
یکی را کنی تنگ بر پای کفش
یکی ا دهی گوهر شب چراغ
یکی روز از مهر گیرد سراغ
یکی را نهی جام زرین بدست
یکی را سبوی سفالین، شکست
یکی را کنی جامه از پرنیان
یکی دلق پشمینش رفت از میان
یکی هر چه خواهد برآریش کام
یکی آرزوها گذاریش خام
یکی مرغ و ماهیش بر خوان نهی
یکی سفره خواهیش از نان تهی
گر آن سرخوشان شد، ور این لب گزان
نه سودت ازین، نه زیانت از آن!
خوش آید ز تو، هر چه آید همی
که آن از تو آید، که شاید همی
نشانی بجنت، کشانی بنار
ز کس می نیندیشی ای کردگار
همه روزه خضری و اسکندری
بری گر بظلمات و باز آوری!
گر این آب نوشد، که نگذاردش؟!
ور آن تشنه ماند، که آب آردش؟!
ز تو هر چه پیدا، ندانم چه ای؟!
ز تو هر که شیدا، ندانم که ای؟!
بطفلی که هیچ اختیارم نبود
توانایی هیچ کارم نبود
ز پستان مادر بپروردیم
بگفتار و رفتار آوردیم
چو بگرفت نیرو سراپای من
کشیدم سر از طاعت، ای وای من
روانی خرد جوی دادی مرا
زبانی سخنگوی دادی مرا
چنان کن، که گویم ثنایت همی
چنان کن، که جویم رضایت همی
ز بهر تماشای این گلشنم
دو چشم از کرم ساختی روشنم
چنان کن، که هر گل که بینم نخست
شناسم که عکس گل روی تست
ز اول چنان کن، که باشم رضا
بهر حکم کآخر کنی از قضا
رسد ورنه حکم قضا بیگمان
چه غمگین بود بنده، چه شادمان
بکش دستم از آستین کرم
پس آنگه بدامانم افشان درم
نماند درم، ورنه آخر بکف
چه خود داده باشم، چه گردد تلف
چو سازم تلف، از کریمان نیم
چو خود داده باشم، پشیمان نیم
ز من، تا کسی نشنود آه سرد
شکیباییم بخش و آنگاه درد
جهان بگذرد، ورنه از نیش و نوش
چه بیهوده نالم چه باشم خموش
چو نالم، جهانی کنم تنگدل؛
چو بندم لب، از کس نباشم خجل
ز جان، با خرد آشناییم ده
بچشم، از خرد روشناییم ده
آذر بیگدلی : مثنویات
شماره ۴ - خرد راه جوی و خرد رهنمای
خرد راه جوی و خرد رهنمای
خرد دور بین و خرد دیر پای
خرد آشکارا کن هر نهان
خرد گر نبودی، نبودی جهان
خرد مجلس افروز میر و وزیر
خرد دانش آموز برنا و پیر
خرد نور پاش و خرد پرده پوش
نگهبان جان و دل و چشم گوش
بلطف خرد گشت خرسند دل
بجان خرد خورد سوگند دل
سخنگوی را شد خرد پاسبان
که هم بندد و هم گشاید زبان
همه جانور، گر پرد ور چرد
ابا آدامی رام شد از خرد
خرد را چو دادند میزان بدست
بمیزانش سنجیده شد هر چه هست
بدی، نیکی، افزونی و کاستی
دروغ و کژی، راست و راستی
زن و مرد، از وی عفیف و غیور
بهنجار نزدیک و از فتنه دور
گذارد خرد پای چون در میان
فتد از در سود پای زیان
توانگر دهد بینوا را درم
کند بینوا نیز شکر کرم
بود گر خردشان بود دست رس
عسس واقف از دزد و دزد از عسس
توانا بحکم خرد بردبار
وزان ناتوان راست حزم اختیار
زده از خرد تکیه بر تخت شاه
وز آن برده فرمان شاهی سپاه
عیت بشاه از خرد باج داد
که دیوانه بنگه بتاراج داد
فقیه از خرد، کفر وایمان شناس
طبیب ا زخرد، درد و درمان شناس
خرد چیست، گویم بدانی درست:
چراغی کش افروخت ایزد نخست
درین ره که پیش است هرزه روی
بسر ز آن چراغش بود پرتوی
کسی کش بود خضر راه آن چراغ
تواند گرفتن ز منزل سراغ
وگرنه دریغا که گم کرد راه
و یا تیره اختر فگندش بچاه
ز گنج خرد آدمی مایه یافت
وز آن مایه، در عالم این پایه یافت
وگرنه، سرافراز این ده نبود
بجان از دگر جانور به نبود
خردمند داند خرد را بها
که از دست دامن نکردش رها
هر آن آدمی کش خرد در سر است
بر اولاد آدم سر و سرور است
وگر هوشیار و خردمند نیست
خرد را بر او هیچ پیوند نیست
اگر چار دفترش از بر بود
اگر هفت کشورش چاکر بود
گرش سر بود زیر تاج کیان
ورش تیغ رستم بود بر میان
اگر نرگسش چشم آهو کند
اگر غنچه اش خنده بر گل زند
گرش جامه زر تار و زرکش بود
ورش تیر آرش بترکش بود
بیزدان اگر آدمی دانمش
و یا ز آدمی زادگان خوانمش
دلا، آنچه من گفتمت این زمان
بود نقشی آراسته از گمان
چه گویی که چون دانش افزایدت
گشایی چو چشم این بچشم آیدت
که هر جانور نیز چون آدمی
نهان باشدش با خرد همدمی
چه میگویم این راز ناگفتنی است
در این باغ این غنچه نشکفتنی است
از این راز چون هیچکس دم نزد
کس این مجلس چیده بر هم نزد
ندیدند سودی چو زین جستجو
نکردند زین جستجو گفتگو
همان به که من نیز چون دیگران
شوم لاله چون گوشها شد گران
ازین راه بی بن کنم پای سست
برم بارگی را براه نخست
جهان تیره شد آذر از دود جهل
خرد باز جستن، نه کاری است سهل!
بدست از خرد گیر روشن چراغ
مگر از خردمند جویی سراغ
خردمند را هر کجا بر خوری
بدان کشو کز نخل او برخوری
وگر بیخرد بینی، از وی گریز
ابر خاک شور، آب شیرین مریز
کنون بخرد و بیخرد درهم است
کسی کاین دو از هم شناسد کم است
نشانی است از بخردانم بیاد
دهم آن نشان، کت فرامش مباد
خردمند و نابخرد ای هوشمند
بود خودشناس و بود خود پسند
اگر بخردی خواهی، این نکته سنج:
نه بیجا برنجان، نه بیجا برنج
بود مایه ی رستگاری خرد
خردمند باید باین برخورد
منم کیمیاگر، خرد کیمیا
گرت کیسه از زر تهی شد بیا
خرد کیست؟ خضر طریق صفا
خرد نیست جز گوهر مصطفی!
خرد دور بین و خرد دیر پای
خرد آشکارا کن هر نهان
خرد گر نبودی، نبودی جهان
خرد مجلس افروز میر و وزیر
خرد دانش آموز برنا و پیر
خرد نور پاش و خرد پرده پوش
نگهبان جان و دل و چشم گوش
بلطف خرد گشت خرسند دل
بجان خرد خورد سوگند دل
سخنگوی را شد خرد پاسبان
که هم بندد و هم گشاید زبان
همه جانور، گر پرد ور چرد
ابا آدامی رام شد از خرد
خرد را چو دادند میزان بدست
بمیزانش سنجیده شد هر چه هست
بدی، نیکی، افزونی و کاستی
دروغ و کژی، راست و راستی
زن و مرد، از وی عفیف و غیور
بهنجار نزدیک و از فتنه دور
گذارد خرد پای چون در میان
فتد از در سود پای زیان
توانگر دهد بینوا را درم
کند بینوا نیز شکر کرم
بود گر خردشان بود دست رس
عسس واقف از دزد و دزد از عسس
توانا بحکم خرد بردبار
وزان ناتوان راست حزم اختیار
زده از خرد تکیه بر تخت شاه
وز آن برده فرمان شاهی سپاه
عیت بشاه از خرد باج داد
که دیوانه بنگه بتاراج داد
فقیه از خرد، کفر وایمان شناس
طبیب ا زخرد، درد و درمان شناس
خرد چیست، گویم بدانی درست:
چراغی کش افروخت ایزد نخست
درین ره که پیش است هرزه روی
بسر ز آن چراغش بود پرتوی
کسی کش بود خضر راه آن چراغ
تواند گرفتن ز منزل سراغ
وگرنه دریغا که گم کرد راه
و یا تیره اختر فگندش بچاه
ز گنج خرد آدمی مایه یافت
وز آن مایه، در عالم این پایه یافت
وگرنه، سرافراز این ده نبود
بجان از دگر جانور به نبود
خردمند داند خرد را بها
که از دست دامن نکردش رها
هر آن آدمی کش خرد در سر است
بر اولاد آدم سر و سرور است
وگر هوشیار و خردمند نیست
خرد را بر او هیچ پیوند نیست
اگر چار دفترش از بر بود
اگر هفت کشورش چاکر بود
گرش سر بود زیر تاج کیان
ورش تیغ رستم بود بر میان
اگر نرگسش چشم آهو کند
اگر غنچه اش خنده بر گل زند
گرش جامه زر تار و زرکش بود
ورش تیر آرش بترکش بود
بیزدان اگر آدمی دانمش
و یا ز آدمی زادگان خوانمش
دلا، آنچه من گفتمت این زمان
بود نقشی آراسته از گمان
چه گویی که چون دانش افزایدت
گشایی چو چشم این بچشم آیدت
که هر جانور نیز چون آدمی
نهان باشدش با خرد همدمی
چه میگویم این راز ناگفتنی است
در این باغ این غنچه نشکفتنی است
از این راز چون هیچکس دم نزد
کس این مجلس چیده بر هم نزد
ندیدند سودی چو زین جستجو
نکردند زین جستجو گفتگو
همان به که من نیز چون دیگران
شوم لاله چون گوشها شد گران
ازین راه بی بن کنم پای سست
برم بارگی را براه نخست
جهان تیره شد آذر از دود جهل
خرد باز جستن، نه کاری است سهل!
بدست از خرد گیر روشن چراغ
مگر از خردمند جویی سراغ
خردمند را هر کجا بر خوری
بدان کشو کز نخل او برخوری
وگر بیخرد بینی، از وی گریز
ابر خاک شور، آب شیرین مریز
کنون بخرد و بیخرد درهم است
کسی کاین دو از هم شناسد کم است
نشانی است از بخردانم بیاد
دهم آن نشان، کت فرامش مباد
خردمند و نابخرد ای هوشمند
بود خودشناس و بود خود پسند
اگر بخردی خواهی، این نکته سنج:
نه بیجا برنجان، نه بیجا برنج
بود مایه ی رستگاری خرد
خردمند باید باین برخورد
منم کیمیاگر، خرد کیمیا
گرت کیسه از زر تهی شد بیا
خرد کیست؟ خضر طریق صفا
خرد نیست جز گوهر مصطفی!
آذر بیگدلی : مثنویات
شمارهٔ ۵ - در نعت و منقبت حضرت ختمی مرتبت صلی الله علیه و آله
محمد که همتای او از نخست
سهی سروی از خاک آدم نرست
خدا را مطیع و جهان را مطاع
زهی خواجه گز فقر بودش متاع
پسند آمد «الفقر فخری» از او
که ملک سلیمان نکرد آرزو
بچشم اشکریز و بلب خنده ناک
بتن جان روشن، بجان نور پاک
گل طاوها میوه ی یا و سین
بهار نخستین، ترنج پسین
نرفته بمکتب، نخوانده کتاب؛
کتاب ملل را فگنده در آب
ز هفتم زمین گیر، تا نه فلک
بفرمان او انس و جن و ملک
گهی شهپر جبرئیلش بسر
گهی پرده ی عنکبوتش بدر
ز خلق جهان کس باین پایه نه
جهانیش در سایه و، سایه نه
بود سایه هر کالبد را ولی
نبد سایه آن کالبد را بلی
چو مهرش دمید از زمین و زمان
زمین سایه افگند بر آسمان
تهی دست و، پر دست خلقش ز دست؛
گرسنه، از آن سیر هر کس که هست
ز بردست هر کشورش، زیر دست؛
از او بت شکن هر کجا بت پرست
هنوز آب در خاک آدم نبود
نشانی ز هستی عالم نبود
که از نو رخود آفرید ایزدش
نه نوری که اختر فرو ریزدش
شد آن نور چون گوهر دلپسند
به پیرایه ی خاتمی سر بلند
صدف یافت از صلب آدم نخست
در آنجا بهر صلب کان راه جست
سرافرازیش داد از همسران
چه دین پروران و چه پیغمبران
چنین از فلک تا بخاک آمده
در اصلاب ارحام پاک آمده
چو نخلش دمید از ریاض عرب
رطب یافت نخل عرب از طرب
برآمد چو خورشیدش از زیر میغ
بدستیش تاج و بدستیش تیغ
ز غمگین غم، از سرکشان سرگرفت؛
بدوریش داد از توانگر گرفت
به بتخانه ها ز اختر واژگون
فتادند از پا بتان سرنگون
شد از رایتش رایت کفر پست
در افتاد بر طاق کسری شکست
ز دریاچه ی ساوه گفتی سحاب
بر آتشگه فارس افشاند آب
بملک عرب از عجم تاج رفت
درفش فریدون بتاراج رفت
بشست آب زمزم، می از جام جم
بمخموری افتاد شاه عجم
گرش نامه پرویز بدخو درید
همش تیغ فرزند، پهلو درید
چو تابید آن مه ببام قریش
قریش از وفا و جفا شد دو جیش
چو دارد جماد و نبات اختلاف
عجب نیست در نوع انسان خلاف
چنان کز افق شاه انجم گروه
درفش زر افشاند بر دشت و کوه
شد از خار و خارای نزهت زدا
گل لعل گون، لعل گلگون جدا
نبی هم بتکمیل چون یافت نام
تمامی از او یافت هر ناتمام
یکی سنگ، تسبیح گفتش بدست؛
یکی سنگش، از درج گوهر شکست!
سرنگ از طبر زد، نحاس از ذهب؛
جدا گشت چون حمزه از بولهب
رؤف، رحیم،کریم، کظیم
که ایزد ستودش بخلق عظیم
خدیو جهان خواجه ی کائنات
علیه السلام و علیه الصلوه
تو و انبیا یا نبی الوری
فاین الثریا و این الثری
فرستنده ات از فرستادگان
بپا داشته بر در استادگان
تو را داده پی بهره آدم ز روح
خدا ناخدایی کشتی نوح
ذبیح و خلیل اند دل خوش ز تو
بجان رسته از تیغ و آتش ز تو
گر آراست در خاک بطحا خلیل
سرایی بنام خدای جلیل
همانا نبودش مرادی جز این
که سازی مقام ای رسول گزین
اگر نه، غنی بود حق ا زمکان
نخواهد مکان صانع کن فکان
گر آورد از طور، موسی قبس؛
ز روی تو بود آن قبس مقتبس
سلیمان کند، بیندار مشتری؛
در انگشت سلمانت انگشتری
دهن شست عیسی بشهد و بشیر
که شد از قدومت بشر را بشیر
گرفت ای ز پیغمبران سرفراز
ز نام تو هر چار دفتر طراز
بچار آینه از تو افتاد نور
به انجیل و تورات و فرقان، زبور
سر از تاج معراج بادت بلند
ز تشریف رحمت تنت بهره مند
سهی سروی از خاک آدم نرست
خدا را مطیع و جهان را مطاع
زهی خواجه گز فقر بودش متاع
پسند آمد «الفقر فخری» از او
که ملک سلیمان نکرد آرزو
بچشم اشکریز و بلب خنده ناک
بتن جان روشن، بجان نور پاک
گل طاوها میوه ی یا و سین
بهار نخستین، ترنج پسین
نرفته بمکتب، نخوانده کتاب؛
کتاب ملل را فگنده در آب
ز هفتم زمین گیر، تا نه فلک
بفرمان او انس و جن و ملک
گهی شهپر جبرئیلش بسر
گهی پرده ی عنکبوتش بدر
ز خلق جهان کس باین پایه نه
جهانیش در سایه و، سایه نه
بود سایه هر کالبد را ولی
نبد سایه آن کالبد را بلی
چو مهرش دمید از زمین و زمان
زمین سایه افگند بر آسمان
تهی دست و، پر دست خلقش ز دست؛
گرسنه، از آن سیر هر کس که هست
ز بردست هر کشورش، زیر دست؛
از او بت شکن هر کجا بت پرست
هنوز آب در خاک آدم نبود
نشانی ز هستی عالم نبود
که از نو رخود آفرید ایزدش
نه نوری که اختر فرو ریزدش
شد آن نور چون گوهر دلپسند
به پیرایه ی خاتمی سر بلند
صدف یافت از صلب آدم نخست
در آنجا بهر صلب کان راه جست
سرافرازیش داد از همسران
چه دین پروران و چه پیغمبران
چنین از فلک تا بخاک آمده
در اصلاب ارحام پاک آمده
چو نخلش دمید از ریاض عرب
رطب یافت نخل عرب از طرب
برآمد چو خورشیدش از زیر میغ
بدستیش تاج و بدستیش تیغ
ز غمگین غم، از سرکشان سرگرفت؛
بدوریش داد از توانگر گرفت
به بتخانه ها ز اختر واژگون
فتادند از پا بتان سرنگون
شد از رایتش رایت کفر پست
در افتاد بر طاق کسری شکست
ز دریاچه ی ساوه گفتی سحاب
بر آتشگه فارس افشاند آب
بملک عرب از عجم تاج رفت
درفش فریدون بتاراج رفت
بشست آب زمزم، می از جام جم
بمخموری افتاد شاه عجم
گرش نامه پرویز بدخو درید
همش تیغ فرزند، پهلو درید
چو تابید آن مه ببام قریش
قریش از وفا و جفا شد دو جیش
چو دارد جماد و نبات اختلاف
عجب نیست در نوع انسان خلاف
چنان کز افق شاه انجم گروه
درفش زر افشاند بر دشت و کوه
شد از خار و خارای نزهت زدا
گل لعل گون، لعل گلگون جدا
نبی هم بتکمیل چون یافت نام
تمامی از او یافت هر ناتمام
یکی سنگ، تسبیح گفتش بدست؛
یکی سنگش، از درج گوهر شکست!
سرنگ از طبر زد، نحاس از ذهب؛
جدا گشت چون حمزه از بولهب
رؤف، رحیم،کریم، کظیم
که ایزد ستودش بخلق عظیم
خدیو جهان خواجه ی کائنات
علیه السلام و علیه الصلوه
تو و انبیا یا نبی الوری
فاین الثریا و این الثری
فرستنده ات از فرستادگان
بپا داشته بر در استادگان
تو را داده پی بهره آدم ز روح
خدا ناخدایی کشتی نوح
ذبیح و خلیل اند دل خوش ز تو
بجان رسته از تیغ و آتش ز تو
گر آراست در خاک بطحا خلیل
سرایی بنام خدای جلیل
همانا نبودش مرادی جز این
که سازی مقام ای رسول گزین
اگر نه، غنی بود حق ا زمکان
نخواهد مکان صانع کن فکان
گر آورد از طور، موسی قبس؛
ز روی تو بود آن قبس مقتبس
سلیمان کند، بیندار مشتری؛
در انگشت سلمانت انگشتری
دهن شست عیسی بشهد و بشیر
که شد از قدومت بشر را بشیر
گرفت ای ز پیغمبران سرفراز
ز نام تو هر چار دفتر طراز
بچار آینه از تو افتاد نور
به انجیل و تورات و فرقان، زبور
سر از تاج معراج بادت بلند
ز تشریف رحمت تنت بهره مند
آذر بیگدلی : مثنویات
شمارهٔ ۶ - در کیفیت معراج رفتن آن جناب افضل التحیه و الثنا
شبی نور پرور سپهر برین
نه از ماه از نور ماه آفرین
فروزانتر از روز روشن شبی
که میتافت چون مهر هر کوکبی
چو رخسار لیلی فروزنده لیل
درخشان نجوم از سها تا سهیل
بتکبیر برداشته چون سروش
خروس سحر ز اول شب خروش
ز ذکرملک، دیو گم کرده راه
شدش تیره زندان خاکی پناه
فلک مجمری، اخگرش اختران؛
برافروخه شب چو عود اندران
عروس شب آرایش از ماه داشت
فلک ز اختران چشم بر راه داشت
شبانگاه خندید افق لب گزان
وزان شد نسیم سحرگه وزان
نهان کرد دستی بمشرق دراز
که شد ز اول شب در صبح باز
همه شب، بذوق تماشای مهر
بگرد سر خاک گشتی سپهر
محمد کز اول فلک سیر بود
وز او، آخر کارها خیر بود
بخلوتگه ام هانی غنود
ز بیداری بخت خوابش ربود
بنظاره ی خاک از نه فلک
گرفتند پرواز خیل ملک
بر ایشان سبق جست روح الامین
فرود آمد از آسمان بر زمین
بدستش عنان براقی چو برق
که بیننده ناکردش از برق فرق
رونده چو بر برگ نسرین نسیم
دونده چو سیماب بر لوح سیم
ز ابریشمش یال و از مشک دم
ز فیروزه اش ساق، از یشب سم
تک او را بصد فلک وز هلال
در افتاده نعلش بصف نعال
نداده چرا کرده تا در جنان
بپایی رکاب و بدستی عنان
ز آغاز تا آن نفس در فراغ
همش پشت از زین، همش ران ز داغ
نه طیر و بنسرین چرخ آشنا
نه حوت و، ببحر فلک در شنا
قوایم چه بر خاک بطحا نهاد
بآب و بآتش، بخاک و بباد
بنرمی و گرمی و تمکین و تک
خرامان گرو برد از یک بیک
نه آب و، بر آن نوح گسترده رخت
نه خاک و، بر آن آدم افگنده تخت
نه آتش، خلیل اللهش در کنار
نه باد و، سلیمان بر آن شد سوار
در آمد بر آن حجره چون جبرئیل
صلا داد کای یادگار خلیل!
تو را خوانده ایزد بعرش برین
ز جان آفرینت بجان آفرین
چو یاری تو را بر سر یاری است
مخسب ار چه خواب تو بیداری است
چو در لا مکانت گشادند جای
سرت گردم، از خاک بردار پای
رهی تا ز چشم بد خاکیان
نهی پای بر چشم افلاکیان
بعرش برین نزهت آراستند
چنان کز خدا خواستی خواستند
ز جا خیز ای سید مهربان
که امشب نماند بدیگر شبان
بر اقیت آوردم اینک ز نور
که چون نور از چشم بد باد دور
چو مشاطگان بسته حور جنان
ز چشمش رکاب و ز زلفش عنان
فشان آستینی بر این نه حجاب
فگن سایه یی بر سر آفتاب
بشکرانه سلطان ملک وجود
نگفته سخن، سود سر بر سجود
پس آنگاه چون سرو بر پای خاست
بسوی براق آمد از حجره راست
مگر جست چون برقش از ره براق
شهش گفت از من چه جویی فراق؟!
براقش جوابی پسندیده گفت
که: ای آگه از رازهای نهفت
در این عالم از یمن اخلاص تو
حقم کرد چون مرکب خاص تو
بجنت هم ای شهسوار گزین
مکش مرکبی غیر من زیر زین
پس از عهد بر پشت او پا نهاد
در اول قدم پا بر اقصی نهاد
صف انبیا را شد آنجا امام
شدش کارها ز آن امامت تمام
ز خود خلعت خاکیان خلع کرد
در قلعه ی نه فلک قلع کرد
دل چار مادر چو بیمهر یافت
بآغوش آبای علوی شتافت
گرفت اوج، آن مرکب تیزهوش
جهان زیر پا و دو عالم سپهر
بگردون چو دامن کشان راه جست
بشمع مه انداخت دامن نخست
قلم بستد از میر دفتر نگار
نهادش دگر دفتر اندر کنار
برآورد از چنگ ناهید چنگ
دگرگونه قانون نهادش بچنگ
بچارم سپهرش چو افتاد راه
همان دید ازو مهر، کز مهر ماه
چو از مقدمش یافت عیسی سراغ
پذیره شدش بر کف از خور چراغ
نشست اتش خشم مریخ از او
جهان را شد این قصه تاریخ از او
چو زد بوسه بر دست او مشتری
در انگشت او کرد انگشتری
ز خقتان کیوان سیاهی بشست
کلاه بره، درع ماهی بشست
ببرد آب فردوس از بوی خویش
فسرد آتش دوزخ از خوی خویش
ملایک برو کرده در هر حصار
لآلی منثور اختر نثار
همی رفت با او ملایک قرین
عنان کش نشد تا بعرش برین
ز برق تجلیش چون سینه تفت
به رفرف نشست از براق و برفت
شد از سدره چون خواست رفتن نخست
پر و بال جبریل و میکال سست
چو از ترک صحبت خبر جست شاه
بگفتندش : ای شاه گیتی پناه
ز روز ازل، هر یکی را ز ما
جدا پایه یی داده رب السماء
چو برتر کشانیم پر ز آن نشان
شود برق قهاری آتش فشان
ز سدره چو گامی دو شد پیشتر
بمقصد شدش میل دل بیشتر
چنان کافتد از منظری آدمی
کند سرعتش بیش قرب ز می
بمرکز ز میل طبیعی که داشت
ز هر پایه پایی که بالا گذاشت
دو بالا شدش پویه ی بارگی
دل از خاکیان کند یکبارگی
ز رفتارش افلاکیان رنگها
از او باز پس مانده فرسنگها
از او عرشیان چون بریدند پی
ولایت ولایت همیکرد طی
چو بگذشت ز آن قصرهای بلند
ز پیش نظر پرده ها برفگند
ز گرد جهت رفت دامن فشان
بجایی که آن را ندانم نشان
چو در سایه ی عرش رایت فراشت
بجز نقد دل هیچ با خود نداشت
مکین شد چو در ساحت لامکان
گشاد از پی کار امت دکان
بنقد دل ازحق خرید آنچه خواست
وز آن کار با بیدلان کرد راست
چه گویم چه گفت؟ آنچه میخواست گفت
ز جان آفرین آفرینها شنفت!!
بدید آنچه در طور، موسی ندید
شنید آنچه بایست آنجا شنید
باخلاص در بارگاه قبول
اجابت ز ایزد، دعا از رسول
سرش از شفاعت چو افسر گرفت
ز حق وعده ی روز محشر گرفت
باین خاکی نور پرورد بین
زمین گشته ی آسمان گرد بین
یتیمی شد اهل جهان را پدر
کسی را ندادند قدر اینقدر
چو میرفت، ماهی شتابنده بود
چو برگشت، خورشید تابنده بود
ز نور مه و مهر گر برد وام
بگردن ز گردون زمین داشت وام
چو او سایه بر عرش ذوالمن فگند
زمین وام گردون ز گردن فگند
نرفته همان گرمی از بسترش
که خود رفت و آمد ببالین سرش
چه یا رب گذشت آن زمان بر زمین
که رفت از زمین آن رسول امین
چو بر آسمان تافت آن نور پاک
تو گفتی برآمد ز تن جان خاک
بس این نیست از داور انس و جان
که آمد دگر بر تن خاک جان؟!
وگرنه نماندی زمین را نشان
فلک بودش از گرد دامن فشان
مرا چون بیک لحظه پیک نظر
تواند جهان گشت و آمد دگر
در انکار این قصه کوشم چرا؟!
چو بینم ز حق چشم پوشم چرا؟!
تو را مهر و مه بنده، ای یثربی
یکی یثربی و یکی مغربی
ز ایزد درود ای شه پاک زاد
بر آل و بر اصحاب پاک تو باد
خصوص آنکه شب خفت بر جای تو
نه پیچید روزی سر از رای تو
علی، شیر حق؛ نفس خیر البشر
سر پیشوایان اثنی عشر!
همان باب سبطین و زوج بتول
که خواندش چو هارون برادر رسول
برازنده ی افسر هل اتی
طرازنده کشور لا فتی
در شهر علم نبی، آنکه کند
دراز خبیر و سر ز عنتر فگند
شنیدم بفرمان حی قدیر
علی را پیمبر بروز غدیر
ببالای سر برد و با خلق گفت
که: تا چند این راز باید نهفت؟!
از آنان که دارندم آیین و کیش
شمارد مرا هر که مولای خویش
پس از ن بداند که مولی علی است
ز هر کس بمولائی اولی علی است
بود پس صحیح این خبر پیش من
تو گفتی که بودم در آن انجمن
جهان بود ازین پیش سرتاسر آب
کشیدندش از خاک نقشی بر آب
از آن خاک بس پیکر انگیختند
بساحل چه خس، چه گهر ریختند
هم امروز و فرداست کان تیره آب
زند موج و ساید بچرخش حباب
هم از لطمه ی موج آن آب پاک
شود شسته آلودگیهای خاک
زند غوطه در بحر کشتی بسی
ز کشتی نشینان نماند کسی
دلا خیز ار این ورطه ی موج خیز
بکشتی آل پیمبر گریز
که خود گفته آن ساقی راح و روح
مرا اهل بیت است کشتی نوح
بآن هر که پیوست رست از هلاک
بکشتی نوحم ز طوفان چه باک
مکن دست از آن کشتی آذر جدا
که دست خدا باشدش ناخدا
شود کشتی نیک و بد چون غریق
نشیننده را نوح بهتر رفیق
اگر سوی آتش روم با خلیل
وگر با کلیمم ره افتد به نیل
مرا بالله از باغ نمرود به
ز فرعون و قصر زر اندود به
نه از ماه از نور ماه آفرین
فروزانتر از روز روشن شبی
که میتافت چون مهر هر کوکبی
چو رخسار لیلی فروزنده لیل
درخشان نجوم از سها تا سهیل
بتکبیر برداشته چون سروش
خروس سحر ز اول شب خروش
ز ذکرملک، دیو گم کرده راه
شدش تیره زندان خاکی پناه
فلک مجمری، اخگرش اختران؛
برافروخه شب چو عود اندران
عروس شب آرایش از ماه داشت
فلک ز اختران چشم بر راه داشت
شبانگاه خندید افق لب گزان
وزان شد نسیم سحرگه وزان
نهان کرد دستی بمشرق دراز
که شد ز اول شب در صبح باز
همه شب، بذوق تماشای مهر
بگرد سر خاک گشتی سپهر
محمد کز اول فلک سیر بود
وز او، آخر کارها خیر بود
بخلوتگه ام هانی غنود
ز بیداری بخت خوابش ربود
بنظاره ی خاک از نه فلک
گرفتند پرواز خیل ملک
بر ایشان سبق جست روح الامین
فرود آمد از آسمان بر زمین
بدستش عنان براقی چو برق
که بیننده ناکردش از برق فرق
رونده چو بر برگ نسرین نسیم
دونده چو سیماب بر لوح سیم
ز ابریشمش یال و از مشک دم
ز فیروزه اش ساق، از یشب سم
تک او را بصد فلک وز هلال
در افتاده نعلش بصف نعال
نداده چرا کرده تا در جنان
بپایی رکاب و بدستی عنان
ز آغاز تا آن نفس در فراغ
همش پشت از زین، همش ران ز داغ
نه طیر و بنسرین چرخ آشنا
نه حوت و، ببحر فلک در شنا
قوایم چه بر خاک بطحا نهاد
بآب و بآتش، بخاک و بباد
بنرمی و گرمی و تمکین و تک
خرامان گرو برد از یک بیک
نه آب و، بر آن نوح گسترده رخت
نه خاک و، بر آن آدم افگنده تخت
نه آتش، خلیل اللهش در کنار
نه باد و، سلیمان بر آن شد سوار
در آمد بر آن حجره چون جبرئیل
صلا داد کای یادگار خلیل!
تو را خوانده ایزد بعرش برین
ز جان آفرینت بجان آفرین
چو یاری تو را بر سر یاری است
مخسب ار چه خواب تو بیداری است
چو در لا مکانت گشادند جای
سرت گردم، از خاک بردار پای
رهی تا ز چشم بد خاکیان
نهی پای بر چشم افلاکیان
بعرش برین نزهت آراستند
چنان کز خدا خواستی خواستند
ز جا خیز ای سید مهربان
که امشب نماند بدیگر شبان
بر اقیت آوردم اینک ز نور
که چون نور از چشم بد باد دور
چو مشاطگان بسته حور جنان
ز چشمش رکاب و ز زلفش عنان
فشان آستینی بر این نه حجاب
فگن سایه یی بر سر آفتاب
بشکرانه سلطان ملک وجود
نگفته سخن، سود سر بر سجود
پس آنگاه چون سرو بر پای خاست
بسوی براق آمد از حجره راست
مگر جست چون برقش از ره براق
شهش گفت از من چه جویی فراق؟!
براقش جوابی پسندیده گفت
که: ای آگه از رازهای نهفت
در این عالم از یمن اخلاص تو
حقم کرد چون مرکب خاص تو
بجنت هم ای شهسوار گزین
مکش مرکبی غیر من زیر زین
پس از عهد بر پشت او پا نهاد
در اول قدم پا بر اقصی نهاد
صف انبیا را شد آنجا امام
شدش کارها ز آن امامت تمام
ز خود خلعت خاکیان خلع کرد
در قلعه ی نه فلک قلع کرد
دل چار مادر چو بیمهر یافت
بآغوش آبای علوی شتافت
گرفت اوج، آن مرکب تیزهوش
جهان زیر پا و دو عالم سپهر
بگردون چو دامن کشان راه جست
بشمع مه انداخت دامن نخست
قلم بستد از میر دفتر نگار
نهادش دگر دفتر اندر کنار
برآورد از چنگ ناهید چنگ
دگرگونه قانون نهادش بچنگ
بچارم سپهرش چو افتاد راه
همان دید ازو مهر، کز مهر ماه
چو از مقدمش یافت عیسی سراغ
پذیره شدش بر کف از خور چراغ
نشست اتش خشم مریخ از او
جهان را شد این قصه تاریخ از او
چو زد بوسه بر دست او مشتری
در انگشت او کرد انگشتری
ز خقتان کیوان سیاهی بشست
کلاه بره، درع ماهی بشست
ببرد آب فردوس از بوی خویش
فسرد آتش دوزخ از خوی خویش
ملایک برو کرده در هر حصار
لآلی منثور اختر نثار
همی رفت با او ملایک قرین
عنان کش نشد تا بعرش برین
ز برق تجلیش چون سینه تفت
به رفرف نشست از براق و برفت
شد از سدره چون خواست رفتن نخست
پر و بال جبریل و میکال سست
چو از ترک صحبت خبر جست شاه
بگفتندش : ای شاه گیتی پناه
ز روز ازل، هر یکی را ز ما
جدا پایه یی داده رب السماء
چو برتر کشانیم پر ز آن نشان
شود برق قهاری آتش فشان
ز سدره چو گامی دو شد پیشتر
بمقصد شدش میل دل بیشتر
چنان کافتد از منظری آدمی
کند سرعتش بیش قرب ز می
بمرکز ز میل طبیعی که داشت
ز هر پایه پایی که بالا گذاشت
دو بالا شدش پویه ی بارگی
دل از خاکیان کند یکبارگی
ز رفتارش افلاکیان رنگها
از او باز پس مانده فرسنگها
از او عرشیان چون بریدند پی
ولایت ولایت همیکرد طی
چو بگذشت ز آن قصرهای بلند
ز پیش نظر پرده ها برفگند
ز گرد جهت رفت دامن فشان
بجایی که آن را ندانم نشان
چو در سایه ی عرش رایت فراشت
بجز نقد دل هیچ با خود نداشت
مکین شد چو در ساحت لامکان
گشاد از پی کار امت دکان
بنقد دل ازحق خرید آنچه خواست
وز آن کار با بیدلان کرد راست
چه گویم چه گفت؟ آنچه میخواست گفت
ز جان آفرین آفرینها شنفت!!
بدید آنچه در طور، موسی ندید
شنید آنچه بایست آنجا شنید
باخلاص در بارگاه قبول
اجابت ز ایزد، دعا از رسول
سرش از شفاعت چو افسر گرفت
ز حق وعده ی روز محشر گرفت
باین خاکی نور پرورد بین
زمین گشته ی آسمان گرد بین
یتیمی شد اهل جهان را پدر
کسی را ندادند قدر اینقدر
چو میرفت، ماهی شتابنده بود
چو برگشت، خورشید تابنده بود
ز نور مه و مهر گر برد وام
بگردن ز گردون زمین داشت وام
چو او سایه بر عرش ذوالمن فگند
زمین وام گردون ز گردن فگند
نرفته همان گرمی از بسترش
که خود رفت و آمد ببالین سرش
چه یا رب گذشت آن زمان بر زمین
که رفت از زمین آن رسول امین
چو بر آسمان تافت آن نور پاک
تو گفتی برآمد ز تن جان خاک
بس این نیست از داور انس و جان
که آمد دگر بر تن خاک جان؟!
وگرنه نماندی زمین را نشان
فلک بودش از گرد دامن فشان
مرا چون بیک لحظه پیک نظر
تواند جهان گشت و آمد دگر
در انکار این قصه کوشم چرا؟!
چو بینم ز حق چشم پوشم چرا؟!
تو را مهر و مه بنده، ای یثربی
یکی یثربی و یکی مغربی
ز ایزد درود ای شه پاک زاد
بر آل و بر اصحاب پاک تو باد
خصوص آنکه شب خفت بر جای تو
نه پیچید روزی سر از رای تو
علی، شیر حق؛ نفس خیر البشر
سر پیشوایان اثنی عشر!
همان باب سبطین و زوج بتول
که خواندش چو هارون برادر رسول
برازنده ی افسر هل اتی
طرازنده کشور لا فتی
در شهر علم نبی، آنکه کند
دراز خبیر و سر ز عنتر فگند
شنیدم بفرمان حی قدیر
علی را پیمبر بروز غدیر
ببالای سر برد و با خلق گفت
که: تا چند این راز باید نهفت؟!
از آنان که دارندم آیین و کیش
شمارد مرا هر که مولای خویش
پس از ن بداند که مولی علی است
ز هر کس بمولائی اولی علی است
بود پس صحیح این خبر پیش من
تو گفتی که بودم در آن انجمن
جهان بود ازین پیش سرتاسر آب
کشیدندش از خاک نقشی بر آب
از آن خاک بس پیکر انگیختند
بساحل چه خس، چه گهر ریختند
هم امروز و فرداست کان تیره آب
زند موج و ساید بچرخش حباب
هم از لطمه ی موج آن آب پاک
شود شسته آلودگیهای خاک
زند غوطه در بحر کشتی بسی
ز کشتی نشینان نماند کسی
دلا خیز ار این ورطه ی موج خیز
بکشتی آل پیمبر گریز
که خود گفته آن ساقی راح و روح
مرا اهل بیت است کشتی نوح
بآن هر که پیوست رست از هلاک
بکشتی نوحم ز طوفان چه باک
مکن دست از آن کشتی آذر جدا
که دست خدا باشدش ناخدا
شود کشتی نیک و بد چون غریق
نشیننده را نوح بهتر رفیق
اگر سوی آتش روم با خلیل
وگر با کلیمم ره افتد به نیل
مرا بالله از باغ نمرود به
ز فرعون و قصر زر اندود به