تعداد ۲۱۱۵۲ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۲ - آن جان که از او دلبر ما شادانست
آن جان که از او دلبر ما شادانست
پیوسته سرش سبز و لبش خندان است
اندازهٔ جان نیست چنان لطف و جمال
آهسته بگوئیم مگر جانانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۳ - آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است
آن جاه و جمالی که جهان‌افروز است
وان صورت پنهان که طرب را روز است
امروز چو با ما است درو آویزیم
دی رفت و پریر رفت که روز امروز است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۴ - آن چشم فراز از پی تاب شده است
آن چشم فراز از پی تاب شده است
تا ظن نبری که فتنه در خواب شده است
صد آب ز چشم ما روان کردی دی
امروز نگر که صد روان آب شده است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۵ - آن چشم که خون گشت غم او را جفت است
آن چشم که خون گشت غم او را جفت است
زو خواب طمع مدار کوکی خفته است
پندارد کاین نیز نهایت دارد
ای بیخبر از عشق که این را گفته است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۶ - آن چیست کز او سماعها را شرف است
آن چیست کز او سماعها را شرف است
وان چیست که چون رود محل تلف است
می‌آید و میرود نهان تا دانند
کاین ذوق و سماعها نه از نای و دف است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۷ - آن چیست که لذتست از او در صورت
آن چیست که لذتست از او در صورت
وان چیست که بی‌او است مکدر صورت
یک لحظه نهان شود ز صورت آن چیز
یک لحظه ز لامکان زند بر صورت
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۸ - آن خواجه که بار او همه قند تر است
آن خواجه که بار او همه قند تر است
از مستی خود ز قند خود بیخبر است
گفتم که ازین شکر نصیبم ندهی
نی گفت ندانست که آن نیشکر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۲۹ - آن دم که مرا بگرد تو دورانست
آن دم که مرا بگرد تو دورانست
ساقی و شراب و قدح و دور، آنست
واندم که ترا تجلی احسانست
جان در حیرت چو موسی عمرانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۰ - آن را که بود کار نه زین یارانست
آن را که بود کار نه زین یارانست
کاین پیشهٔ ما پیشهٔ بیکارانست
این راه که راه دزد و عیارانست
چه جای توانگران و زردارانست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۱ - آن را که خدای چون تو یاری داده است
آن را که خدای چون تو یاری داده است
او را دل و جان و بیقراری داده است
زنهار طمع مدار زانکس کاری
زیرا که خداش طرفه کاری داده است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۲ - آن را که غمی باشد و بتواند گفت
آن را که غمی باشد و بتواند گفت
گر از دل خود بگفت بتواند رفت
این طرفه گلی نگر که ما را بشکفت
نه رنگ توان نمود و نه بوی نهفت
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۳ - آن روح که بسته بود در نقش صفات
آن روح که بسته بود در نقش صفات
از پرتو مصطفی درآمد بر ذات
واندم که روان گشت ز شادی میگفت
شادی روان مصطفی را صلوات
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۴ - آن روی ترش نیست چنینش فعل است
آن روی ترش نیست چنینش فعل است
می‌گوید و میخورد در اینش فعل است
آنکس که بر این چرخ برینش فعل است
این نیست عجب که در زمینش فعل است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۵ - آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما است
آن سایهٔ تو جایگه و خانهٔ ما است
وان زلف تو بند دل دیوانهٔ ما است
هر گوشه یکی شمع و دو سه پروانه است
اما نه چو شمع که پروانهٔ ما است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۶ - آن شاه که خاک پای او تاج سر است
آن شاه که خاک پای او تاج سر است
گفتم که فراق تو ز مرگم بتر است
اینک رخ زرد من گوا گفت برو
رخ را چه گلست کار او همچو زر است
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۷ - آن شب که ترا به خواب بینم پیداست
آن شب که ترا به خواب بینم پیداست
چون روز شود چو روز دل پرغوغاست
آن پیل که دوش خواب هندستان دید
از بند بجست طاقت آن پیل کراست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۸ - آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت
آن شه که ز چاکران بدخو نگریخت
وز بی‌ادبی و جرم صد تو نگریخت
او را تو نگوی لطف، دریا گویش
بگریخت ز ما دیو سیه او نگریخت
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۳۹ - آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاخت
آن عشق مجرد سوی صحرا می‌تاخت
دیدش دل من ز کر و فرش بشناخت
با خود می‌گفت چون ز صورت برهم
با صورت عشق عشقها خواهم باخت
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۰ - آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست
آن قاضی ما چو دیگران قاضی نیست
میلش بسوی اطلس مقراضی نیست
شد قاضی ما عاشق از روز ازل
با غیر قضای عشق او راضی نیست
مولوی : رباعیات
رباعی ۱۴۱ - آنکس که امید یاری غم داده است
آنکس که امید یاری غم داده است
هان تا نخوری که او ترا دم داده است
در روز خوشی همه جهان یار تواند
یار شب غم نشان کسی کم داده است