تعداد ۴۶۰۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۶۳ - پاسخ قراطوس به کوش و نپذیرفتن فرمان او
یکی پاسخ نامه فرمود و گفت
که با رای مردم خرد باد جفت
رسید و بخواندم سخنهای تو
نبینم ز دانش همی رای تو
نمودن بزرگی و گندآوری
به دل ناپسند است اگر بنگری
پدید آید این داستان در مصاف
که با کیست مردی و با کیست لاف
دگر، مردمان را که درخواستی
بدین آرزو نامه آراستی
اگر زیردستان تو را درخوراند
مرا نیز درخور، که در کشوراند
که ما با پرستش نکردیم خوی
دل تو نکردی چنین آرزوی
نکردیم فرمان شاهان پیش
تو مپسند نیز این سخنهای خویش
چو در نامه این داستانها براند
فرستاده ی کوش را پیش خواند
به پیش وی انداخت تا بازگشت
در آن راه پرانتر از بازگشت
که با رای مردم خرد باد جفت
رسید و بخواندم سخنهای تو
نبینم ز دانش همی رای تو
نمودن بزرگی و گندآوری
به دل ناپسند است اگر بنگری
پدید آید این داستان در مصاف
که با کیست مردی و با کیست لاف
دگر، مردمان را که درخواستی
بدین آرزو نامه آراستی
اگر زیردستان تو را درخوراند
مرا نیز درخور، که در کشوراند
که ما با پرستش نکردیم خوی
دل تو نکردی چنین آرزوی
نکردیم فرمان شاهان پیش
تو مپسند نیز این سخنهای خویش
چو در نامه این داستانها براند
فرستاده ی کوش را پیش خواند
به پیش وی انداخت تا بازگشت
در آن راه پرانتر از بازگشت
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۶۴ - آگاه ساختن فریدون از نامه ی قراطوس و گذشتن کوش از دریا
چو آمد بر کوش و نامه بداد
یکایک بر او ترجمان کرد یاد
برآشفت سخت و پسایید دست
پس آن نامه بر نامه ی خویش بست
هیونی برافگند نزدیک شاه
به نامه درون گفت کای پیشگاه
قراطوس گردن بپیچد همی
کنون رزم ما را بسیچد همی
چو آن نامه کردم به نزدیک شاه
ز دریا گذر خواست کردن سپاه
ازآن پس رسانم به شاه آگهی
اگر رنج بینم، اگر فرّهی
هیون رفت و او رفتن آغاز کرد
به دریا گذشتن بسی ساز کرد
نپنداشت هرگز قراطوس شاه
که او بگذراند به دریا سپاه
از این داستان هیچ با کش نبود
نه بر چشم او کوش چیزی نمود
به دو مه چهل پاره کشتی بساخت
به دریا بسی بادبان برفراخت
ز بازارگانان بسی ساخت نیز
بخواست و به مردم بینباشت چیز
نخستین گذر کرد با سی هزار
از ایران، وز چین گزیده سوار
پس از پس فرستاد کشتی سپاه
گذر کرد یکسر به نزدیک شاه
سراپرده برزد برآن پهن دشت
که دیده ز دیدار او خیره گشت
لب آب پیوسته بادامنش
سپاه اندر آمد به پیرامنش
یکایک بر او ترجمان کرد یاد
برآشفت سخت و پسایید دست
پس آن نامه بر نامه ی خویش بست
هیونی برافگند نزدیک شاه
به نامه درون گفت کای پیشگاه
قراطوس گردن بپیچد همی
کنون رزم ما را بسیچد همی
چو آن نامه کردم به نزدیک شاه
ز دریا گذر خواست کردن سپاه
ازآن پس رسانم به شاه آگهی
اگر رنج بینم، اگر فرّهی
هیون رفت و او رفتن آغاز کرد
به دریا گذشتن بسی ساز کرد
نپنداشت هرگز قراطوس شاه
که او بگذراند به دریا سپاه
از این داستان هیچ با کش نبود
نه بر چشم او کوش چیزی نمود
به دو مه چهل پاره کشتی بساخت
به دریا بسی بادبان برفراخت
ز بازارگانان بسی ساخت نیز
بخواست و به مردم بینباشت چیز
نخستین گذر کرد با سی هزار
از ایران، وز چین گزیده سوار
پس از پس فرستاد کشتی سپاه
گذر کرد یکسر به نزدیک شاه
سراپرده برزد برآن پهن دشت
که دیده ز دیدار او خیره گشت
لب آب پیوسته بادامنش
سپاه اندر آمد به پیرامنش
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۶۵ - آماده شدن قراطوس برای جنگ و نیرنگ کوش
چو آگاه شد زو قراطوس گفت
که این مرد اگر با خرد نیست جفت
اگر هست گردنکش و ریمن است
به مردی و نیروی خویش ایمن است
گر از لشکرم آگهی داشتی
چنین آب گستاخ نگذاشتی
بفرمود تا کوس بیرون برند
سراپرده ی او به هامون برند
فرستاد و لشکر همه بازخواند
عَرَض را به دینار دادن نشاند
گزین کرد از آن لشکر نامدار
سه باره صد و سی هزاران سوار
دل هر کس از رنج خود شاد کرد
به اسب و سلیحش تن آباد کرد
فرستاد کارآگهی را نخست
که آگاهی از دشمن آرد درست
برفت و به دانش بدانست مرد
بیامد قراطوس را یاد کرد
که دشمن فزون نیست پنجه هزار
نبرده سواران و مردان کار
بخندید و گفتا، چنین است راست
وگرنه نشستن به دریا چراست؟
پشیمان شده ست از گذشتن به آب
نداند که ایران نبیند به خواب
وزآن کرده بود او به دریا درنگ
که آید قراطوس پیشش به جنگ
که شهری بزرگ است سخت استوار
نباید که او شهر گیرد حصار
چو سستی نماید درنگ آورد
قراطوس لشکر به جنگ آورد
چنان آمد آن کار کز پیش دید
قراطوس لشکر سوی او کشید
فرود آمد او بر دو فرسنگ کوش
سپاهی همه تشنه ی جنگ و جوش
طلایه بیامد بداد آگهی
که از خیمه جایی نمانده ست تهی
از آن شادمان گشت و گفتا رواست
همی هر کسی آن کند کش هواست
تو رو بازگرد و به لشکر مپای
چو آید طلایه تو سستی نمای
گذشت آن شب و روز دیگر به جنگ
نیامد که در کار سازد درنگ
طلایه فرستاد و فرمود کوش
کزآن سر طلایه ببینی، مکوش
چو آرند حمله میاویز دیر
بمان، تا شود بر تو دشمن دلیر
وزآن پس گریزان سوی لشکر آی
به آویزش اندر تو سستی نمای
طلایه بیامد به نزدیک شاه
نگهداشت آن رای باریک شاه
طلایه ی قراطوس نزدیک بود
یکی خویشتن را بدیشان نمود
بدیدندش از دور، جوشان شدند
یکایک چو رعد خروشان شدند
چو دیدند زخم درشت یلان
رمیدند ماننده ی بددلان
دلیران که از پس همی تاختند
همه ترگ و جوشن بینداختند
گریزان به نزدیک شاه آمدند
برهنه تن و بی کلاه آمدند
طلایه چو نزدیک لشکر کشید
نگه کرد و آن مایه لشکر بدید
بیامد قراطوس را گفت باز
ز کار طلایه که چون گشت باز
که مغز فریدون همانا خرد
ندارد، گر این سان چنو پرورد
بدین مایه لشکر سرافرازد او
سپاهی بدین بددلی سازد او
که با ما زمانی نیاویختند
هم از گرد یکباره بگریختند
خود از بهر این مایه بدخواه را
نبایست رنجه شدن شاه را
که ایشان ز ما همچو آهو ز یوز
گریزان شدند ای شه نیوسوز
قراطوس از آن گفته شد شادمان
تو گفتی که بروی سرآمد غمان
که این مرد اگر با خرد نیست جفت
اگر هست گردنکش و ریمن است
به مردی و نیروی خویش ایمن است
گر از لشکرم آگهی داشتی
چنین آب گستاخ نگذاشتی
بفرمود تا کوس بیرون برند
سراپرده ی او به هامون برند
فرستاد و لشکر همه بازخواند
عَرَض را به دینار دادن نشاند
گزین کرد از آن لشکر نامدار
سه باره صد و سی هزاران سوار
دل هر کس از رنج خود شاد کرد
به اسب و سلیحش تن آباد کرد
فرستاد کارآگهی را نخست
که آگاهی از دشمن آرد درست
برفت و به دانش بدانست مرد
بیامد قراطوس را یاد کرد
که دشمن فزون نیست پنجه هزار
نبرده سواران و مردان کار
بخندید و گفتا، چنین است راست
وگرنه نشستن به دریا چراست؟
پشیمان شده ست از گذشتن به آب
نداند که ایران نبیند به خواب
وزآن کرده بود او به دریا درنگ
که آید قراطوس پیشش به جنگ
که شهری بزرگ است سخت استوار
نباید که او شهر گیرد حصار
چو سستی نماید درنگ آورد
قراطوس لشکر به جنگ آورد
چنان آمد آن کار کز پیش دید
قراطوس لشکر سوی او کشید
فرود آمد او بر دو فرسنگ کوش
سپاهی همه تشنه ی جنگ و جوش
طلایه بیامد بداد آگهی
که از خیمه جایی نمانده ست تهی
از آن شادمان گشت و گفتا رواست
همی هر کسی آن کند کش هواست
تو رو بازگرد و به لشکر مپای
چو آید طلایه تو سستی نمای
گذشت آن شب و روز دیگر به جنگ
نیامد که در کار سازد درنگ
طلایه فرستاد و فرمود کوش
کزآن سر طلایه ببینی، مکوش
چو آرند حمله میاویز دیر
بمان، تا شود بر تو دشمن دلیر
وزآن پس گریزان سوی لشکر آی
به آویزش اندر تو سستی نمای
طلایه بیامد به نزدیک شاه
نگهداشت آن رای باریک شاه
طلایه ی قراطوس نزدیک بود
یکی خویشتن را بدیشان نمود
بدیدندش از دور، جوشان شدند
یکایک چو رعد خروشان شدند
چو دیدند زخم درشت یلان
رمیدند ماننده ی بددلان
دلیران که از پس همی تاختند
همه ترگ و جوشن بینداختند
گریزان به نزدیک شاه آمدند
برهنه تن و بی کلاه آمدند
طلایه چو نزدیک لشکر کشید
نگه کرد و آن مایه لشکر بدید
بیامد قراطوس را گفت باز
ز کار طلایه که چون گشت باز
که مغز فریدون همانا خرد
ندارد، گر این سان چنو پرورد
بدین مایه لشکر سرافرازد او
سپاهی بدین بددلی سازد او
که با ما زمانی نیاویختند
هم از گرد یکباره بگریختند
خود از بهر این مایه بدخواه را
نبایست رنجه شدن شاه را
که ایشان ز ما همچو آهو ز یوز
گریزان شدند ای شه نیوسوز
قراطوس از آن گفته شد شادمان
تو گفتی که بروی سرآمد غمان
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۶۶ - آرایش دو سپاه در میدان جنگ
بفرمود تا گاه بانگ خروس
زننده بزد نای رویین و کوس
جهان پُر شد از شور وز مشغله
برآمد ز روی زمین زلزله
خروش ستوران و بانگ گوان
درخشیدن تیغ و برگستوان
ز مریخ بستد دل ورای و هوش
همان زنده را زهره آمد به جوش
قراطوس را دو برادر بُدند
که با لشکر و تخت و افسر بُدند
چپ و راست لشکر بدیشان سپرد
که بودند هر دو دلیران گُرد
بداد از سپه هر یکی را سوار
ز جنگاوران و یلان صد هزار
به قلب اندرون خویش را جای کرد
درفش از پسِ پشت بر پای کرد
وزآن روی کوش جهانگیر باز
سپه را بفرمود تا کرد ساز
سپاهی به مردان خورّه سپرد
که سالار ایرانیان بود خرد
سوی راست لشکر فرستادشان
بسی تیغ و برگستوان دادشان
سلیح تن خویش و اسب نبرد
برادرش را داد و در قلب کرد
بدو گفت چون قلب دشمن ز جای
بجنبد تو در جنگ سستی نمای
چنان کن که دشمن شود بر تو چیر
قراطوس گردد ز غمری دلیر
به کمباره داد او سپاهی دگر
کجا اورمزد آمد او را به در
سواری که با قارن رزمزن
برابر همی داشتی خویشتن
به تن خویش او بود و پیوند اوی
گرامیتر او را ز فرزند اوی
سوی میسره کرد جایش پدید
برفت و سپه بر دو صف برکشید
زننده بزد نای رویین و کوس
جهان پُر شد از شور وز مشغله
برآمد ز روی زمین زلزله
خروش ستوران و بانگ گوان
درخشیدن تیغ و برگستوان
ز مریخ بستد دل ورای و هوش
همان زنده را زهره آمد به جوش
قراطوس را دو برادر بُدند
که با لشکر و تخت و افسر بُدند
چپ و راست لشکر بدیشان سپرد
که بودند هر دو دلیران گُرد
بداد از سپه هر یکی را سوار
ز جنگاوران و یلان صد هزار
به قلب اندرون خویش را جای کرد
درفش از پسِ پشت بر پای کرد
وزآن روی کوش جهانگیر باز
سپه را بفرمود تا کرد ساز
سپاهی به مردان خورّه سپرد
که سالار ایرانیان بود خرد
سوی راست لشکر فرستادشان
بسی تیغ و برگستوان دادشان
سلیح تن خویش و اسب نبرد
برادرش را داد و در قلب کرد
بدو گفت چون قلب دشمن ز جای
بجنبد تو در جنگ سستی نمای
چنان کن که دشمن شود بر تو چیر
قراطوس گردد ز غمری دلیر
به کمباره داد او سپاهی دگر
کجا اورمزد آمد او را به در
سواری که با قارن رزمزن
برابر همی داشتی خویشتن
به تن خویش او بود و پیوند اوی
گرامیتر او را ز فرزند اوی
سوی میسره کرد جایش پدید
برفت و سپه بر دو صف برکشید
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۶۷ - چاره ی دیگر کوش و گرفتار شدن قراطوس
چو پردخته شد او به کار سپاه
میان سپاهش نهان گشت شاه
برآمد خروش و بپیوست جنگ
شتاب اندر آمد بجای درنگ
غو کوس و آواز گرز یلان
نهان کرده بر چهره ی بددلان
خدنگ دو پیکان دل و دیده خست
کمند گوان دست و گردن ببست
سنان درخشان روان را بسوخت
چو آتش ز خون تیغها برفروخت
برآن دشت خون یلان جوی کرد
زمانه سر بددلان گوی کرد
چنان شد که اسب نبرد آزمای
بجز بر سر و سینه ننهاد پای
قراطوسیان دسترس یافتند
شب آمد همه روی برتافتند
طلایه برون رفت و بنشست جوش
سران سپه را بپرسید کوش
که امروز چون بودتان روزگار
چگونه ست دشمن گه کارزار
چنان پاسخ آورد گردنکشی
که دشمن چنان است چون آتشی
به زهره دلیر و به تن زورمند
فراوان نمودند ما را گزند
که ما سست بودیم در کارزار
چنانچون تو فرمودی ای شهریار
ندانیم کاین رای چون دیده ای
که سستی ز لشکر پسندیده ای
چنین پاسخش داد آری رواست
کند هرکسی آن که او را هواست
یکی چاره ای خواستم ساختن
دل از رنج دشمن بپرداختن
کنون کار از آن چاره اندر گذشت
ببینید فردا بر این پهن دشت
که من با قراطوس جنگ آورم
بگیرمش و ایدر به تنگ آورم
اسیران آن روز را پیش خواست
بپرسید و گفتا بگویید راست
که پیش قراطوس گستاختر
کدام است تا زو بپرسم خبر
نمودند پس مهتری را بدوی
ز بند گران زعفران کرده روی
کز این مرد نزدیکتر نیست کس
دگر کهترانیم با دسترس
مر او را بر خویشتن بازداشت
برآن دیگران بر نگهبان گماشت
بدو گفت فردا اگر ز انجمن
نمایی قراطوس را تو به من
به جان و به تن زینهارت دهم
بسی گوهر شاهوارت دهم
چو یابم بر این شهر بر دسترس
نیازارم از مردمان تو کس
تو را افسر خسروانی دهم
ز کشور یکی مرزبانی دهم
ز گفتار او شادمان گشت مرد
بدو گفت بنمایمش در نبرد
که جان خوشتر از شاه وز شهر نیز
هم از خویش و پیوند و فرزند و چیز
بهنگام طوفان زنی هوشمند
نه فرزند زیر پی اندر فگند؟
به مردان خورّه چنین گفت کوش
که امشب نهانی برو بی خروش
سوار و پیاده ببر شش هزار
سر راه دشمن بگیر استوار
چو دیدی که آمد هزیمت سپاه
درِ شهر باید که داری نگاه
نمان تا به شهر اندر آید یکی
که با رنج ازآن پس نماند یکی
سپه را به ره کرد و مردم برفت
درِ شهر با رهبری برگرفت
چو در پرده پنهان شدند اختران
ز خاور برافروخت شمعی گران
قراطوس لشکر بیاراست زود
برآن سان که آیین دوشینه بود
همی بود در قلبگه با سپاه
برآویخت و تیره شد از گَرد ماه
از ایرانیان کشته شد چند مرد
به انگُشت بنمودش اندر نبرد
چو بشناختش کوش، نزدیک شد
ز گرد سپه روز تاریک شد
بدو حمله آورد با ده هزار
از ایران سواران نیزه گزار
سپاه قراطوس برداشتند
بکُشتند بسیار و برگاشتند
بزد اسب کوش و برآورد جوش
خروشید کای شاه ناپاک هوش
چو نیروی مردی نداری به جنگ
چرا پیش مردان روی تیز چنگ
بزد چنگ و برداشت او را ز زین
به بالا برآورد و زد بر زمین
ببستند فرمانبرانش دو دست
وزآن پس بغرّید چون پیل مست
ز زین کوهه گرز گران برکشید
چو آتش بدان دشمنان بررسید
چو دیدند نیرو و آهنگ اوی
گرفتار سالار در چنگ اوی
رمید از نهیبش بدان سان سپاه
که خورشید در گرد گُم کرد راه
یکایک نهادند سر سوی شهر
از آن رزم رنج و غمان دید بهر
هزیمت به مردان خورّه رسید
بر این روی دروازه صف برکشید
چو پیش آمد آن لشکر کینه خواه
ز دروازه برگشت یکسر سپاه
پراگنده هر کس همی تاختند
همه تیغ و ترکش بینداختند
نرفت اندر آن شهر از ایشان یکی
ز ایرانیان کشته شد اندکی
شتابان همی تاخت تا شهر، کوش
سپاه از پسِ پشت پولادپوش
دل اندیشه، مغزش گرفتار بود
که دشمن چنان گشن و بسیار بود
همی گفت کایرانیان زین سپاه
نباید که گردند خیره تباه
چو مردان خورّه بیامد درست
گُل از روی کوش دلاور بُرست
بدو گفت مردان که ای نامجوی
چو دشمن تو را دید برگاشت روی
همه نیزه و تیغ برداشتیم
سواری در این شهر نگذاشتیم
پراگنده گشتند گردان همه
که گرگان ببینند روز دمه
از آن شادمان شد دل کوش، گفت
که مردی ز مردان نشاید نهفت
برآن شیر دل مهربانی فزود
فرود آمد او بر در شهر زود
فرستاد تا لشکری رخت خویش
بیاورد با مایه ور تخت خویش
میان سپاهش نهان گشت شاه
برآمد خروش و بپیوست جنگ
شتاب اندر آمد بجای درنگ
غو کوس و آواز گرز یلان
نهان کرده بر چهره ی بددلان
خدنگ دو پیکان دل و دیده خست
کمند گوان دست و گردن ببست
سنان درخشان روان را بسوخت
چو آتش ز خون تیغها برفروخت
برآن دشت خون یلان جوی کرد
زمانه سر بددلان گوی کرد
چنان شد که اسب نبرد آزمای
بجز بر سر و سینه ننهاد پای
قراطوسیان دسترس یافتند
شب آمد همه روی برتافتند
طلایه برون رفت و بنشست جوش
سران سپه را بپرسید کوش
که امروز چون بودتان روزگار
چگونه ست دشمن گه کارزار
چنان پاسخ آورد گردنکشی
که دشمن چنان است چون آتشی
به زهره دلیر و به تن زورمند
فراوان نمودند ما را گزند
که ما سست بودیم در کارزار
چنانچون تو فرمودی ای شهریار
ندانیم کاین رای چون دیده ای
که سستی ز لشکر پسندیده ای
چنین پاسخش داد آری رواست
کند هرکسی آن که او را هواست
یکی چاره ای خواستم ساختن
دل از رنج دشمن بپرداختن
کنون کار از آن چاره اندر گذشت
ببینید فردا بر این پهن دشت
که من با قراطوس جنگ آورم
بگیرمش و ایدر به تنگ آورم
اسیران آن روز را پیش خواست
بپرسید و گفتا بگویید راست
که پیش قراطوس گستاختر
کدام است تا زو بپرسم خبر
نمودند پس مهتری را بدوی
ز بند گران زعفران کرده روی
کز این مرد نزدیکتر نیست کس
دگر کهترانیم با دسترس
مر او را بر خویشتن بازداشت
برآن دیگران بر نگهبان گماشت
بدو گفت فردا اگر ز انجمن
نمایی قراطوس را تو به من
به جان و به تن زینهارت دهم
بسی گوهر شاهوارت دهم
چو یابم بر این شهر بر دسترس
نیازارم از مردمان تو کس
تو را افسر خسروانی دهم
ز کشور یکی مرزبانی دهم
ز گفتار او شادمان گشت مرد
بدو گفت بنمایمش در نبرد
که جان خوشتر از شاه وز شهر نیز
هم از خویش و پیوند و فرزند و چیز
بهنگام طوفان زنی هوشمند
نه فرزند زیر پی اندر فگند؟
به مردان خورّه چنین گفت کوش
که امشب نهانی برو بی خروش
سوار و پیاده ببر شش هزار
سر راه دشمن بگیر استوار
چو دیدی که آمد هزیمت سپاه
درِ شهر باید که داری نگاه
نمان تا به شهر اندر آید یکی
که با رنج ازآن پس نماند یکی
سپه را به ره کرد و مردم برفت
درِ شهر با رهبری برگرفت
چو در پرده پنهان شدند اختران
ز خاور برافروخت شمعی گران
قراطوس لشکر بیاراست زود
برآن سان که آیین دوشینه بود
همی بود در قلبگه با سپاه
برآویخت و تیره شد از گَرد ماه
از ایرانیان کشته شد چند مرد
به انگُشت بنمودش اندر نبرد
چو بشناختش کوش، نزدیک شد
ز گرد سپه روز تاریک شد
بدو حمله آورد با ده هزار
از ایران سواران نیزه گزار
سپاه قراطوس برداشتند
بکُشتند بسیار و برگاشتند
بزد اسب کوش و برآورد جوش
خروشید کای شاه ناپاک هوش
چو نیروی مردی نداری به جنگ
چرا پیش مردان روی تیز چنگ
بزد چنگ و برداشت او را ز زین
به بالا برآورد و زد بر زمین
ببستند فرمانبرانش دو دست
وزآن پس بغرّید چون پیل مست
ز زین کوهه گرز گران برکشید
چو آتش بدان دشمنان بررسید
چو دیدند نیرو و آهنگ اوی
گرفتار سالار در چنگ اوی
رمید از نهیبش بدان سان سپاه
که خورشید در گرد گُم کرد راه
یکایک نهادند سر سوی شهر
از آن رزم رنج و غمان دید بهر
هزیمت به مردان خورّه رسید
بر این روی دروازه صف برکشید
چو پیش آمد آن لشکر کینه خواه
ز دروازه برگشت یکسر سپاه
پراگنده هر کس همی تاختند
همه تیغ و ترکش بینداختند
نرفت اندر آن شهر از ایشان یکی
ز ایرانیان کشته شد اندکی
شتابان همی تاخت تا شهر، کوش
سپاه از پسِ پشت پولادپوش
دل اندیشه، مغزش گرفتار بود
که دشمن چنان گشن و بسیار بود
همی گفت کایرانیان زین سپاه
نباید که گردند خیره تباه
چو مردان خورّه بیامد درست
گُل از روی کوش دلاور بُرست
بدو گفت مردان که ای نامجوی
چو دشمن تو را دید برگاشت روی
همه نیزه و تیغ برداشتیم
سواری در این شهر نگذاشتیم
پراگنده گشتند گردان همه
که گرگان ببینند روز دمه
از آن شادمان شد دل کوش، گفت
که مردی ز مردان نشاید نهفت
برآن شیر دل مهربانی فزود
فرود آمد او بر در شهر زود
فرستاد تا لشکری رخت خویش
بیاورد با مایه ور تخت خویش
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۶۸ - خواندن ساکنان شهر به تسلیم
فرستاد از ایرانیان دو هزار
به لشکرگه مردم کینه دار
بدان تا نیارد به تاراج کس
نباشد سپه را بدان دسترس
وزآن پس سوی شهر پیغام کرد
که شاه شما کارِ بس خام کرد
از او زیردستان خود خواستیم
بدان آرزو نامه آراستیم
مرا ناسزا گفت و شاه مرا
ز بن ننگرید او سپاه مرا
گناه از نخست از وی آمد پدید
که از رای شاه جهان سرکشید
چو بگذشتم از آب، کردم درنگ
مگر سرش برگردد از راه جنگ
دهد زیردستان ما باز جای
نبودش جز از رزم و پرخاش رای
سپه پیشم آورد و صف برکشید
کنون بودنی بود و بود آنچه دید
شما سربسر در پناه منید
همان در پناه سپاه منید
اگر بودی او بر شما مهربان
از او مهربانتر منم بی گمان
وگر با شما او نکوکار بود
خردمند بود و بی آزار بود
فریدون فرّخ بی آزارتر
خردمندتر، هم نکوکارتر
نه از بهر ویرانی آمد سپاه
جز از داد و بخشش نفرمود شاه
به چیز شما نیست ما را نیاز
همان به که این در گشایید باز
وگرنه ز ما رنج یابید بهر
اگر ما به شمشیر گیریم شهر
به لشکرگه مردم کینه دار
بدان تا نیارد به تاراج کس
نباشد سپه را بدان دسترس
وزآن پس سوی شهر پیغام کرد
که شاه شما کارِ بس خام کرد
از او زیردستان خود خواستیم
بدان آرزو نامه آراستیم
مرا ناسزا گفت و شاه مرا
ز بن ننگرید او سپاه مرا
گناه از نخست از وی آمد پدید
که از رای شاه جهان سرکشید
چو بگذشتم از آب، کردم درنگ
مگر سرش برگردد از راه جنگ
دهد زیردستان ما باز جای
نبودش جز از رزم و پرخاش رای
سپه پیشم آورد و صف برکشید
کنون بودنی بود و بود آنچه دید
شما سربسر در پناه منید
همان در پناه سپاه منید
اگر بودی او بر شما مهربان
از او مهربانتر منم بی گمان
وگر با شما او نکوکار بود
خردمند بود و بی آزار بود
فریدون فرّخ بی آزارتر
خردمندتر، هم نکوکارتر
نه از بهر ویرانی آمد سپاه
جز از داد و بخشش نفرمود شاه
به چیز شما نیست ما را نیاز
همان به که این در گشایید باز
وگرنه ز ما رنج یابید بهر
اگر ما به شمشیر گیریم شهر
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۶۹ - تسلیم شهر و زنهار دادن کوش سپاه قراطوس را
بترسید مردم ز پیغام اوی
بدادند هم در زمان کام اوی
گشادند شهر و شدندش به پیش
همی هدیه ای ساخت هر یک ز خویش
فراوان گوهر بر سرش ریختند
بسی لابه و پوزش انگیختند
بپرسیدشان کوش و پس با سپاه
به شهر اندر آمد به ایوان شاه
سرای قراطوس پُر گنج دید
که دست نویسنده بر رنج دید
شتر خواست از دشت و مردان کار
بفرمود تا ساربان کرد بار
به یک هفته گنج قراطوس شاه
تهی کرد و برداشتش تاج و گاه
به هشتم به لشکرگه آورد گنج
رها کرد در شهر مردان رنج
سواران شمشیر زن سی هزار
چنین گفت با لشکری نامدار
که بی مُهر و فرمان من زآن سپاه
نباید که در شهر یابند راه
سپاه قراطوس را زآن سپس
فرستاد با نامه ها چند کس
که دادم شما را به جان زینهار
پیاده هر آن کس که هست و سوار
به لشکرگه آرید خرگاه خویش
به جان ایمن از تیغ بدخواه خویش
اگر پیش تو سرد گوید کسی
ز ما خواری آید بر او بر بسی
مگر خویش و پیوند آن تیره هوش
که گشتند با ما چنین سخت کوش
کشیدن سر از راه شاه بلند
نگر، تا چه بار آورد جز گزند
که ایشان گنهکار و بدگوهرند
به پادافراه تیغ ما در خورند
چو از تیغ کوش ایمنی یافتند
به لشکرگه خویش بشتافتند
دگر روز گردنکشان و سپاه
بسی هدیه بردند نزدیک شاه
نهادند رخسارگان بر زمین
همی خواند هرکس بر او آفرین
وزآن پس، چنین گفت هرکس که شاه
بیامرزد این بار ما را گناه
قراطوس بود و نیاگان او
نیاگان ما زیر فرمان او
نه رای و نه آیین بد داشتیم
که راه نیاگان خود داشتیم
چو گردن کشد بنده از شهریار
نباشد پسندیده ی هوشیار
کنون چون چنین روی برتافت بخت
از او بستد و شاه را داد تخت
همه بندگانیم بسته میان
وگر پیش تختش سرآید زمان
رمانش بی زفر ننهیم پای
گر آمرزش آرَد به ما بر بجای
به رخ تازه شد کوش و بنواختشان
به اندازه بر پایگه ساختشان
از این بار، گفتا، شما را گناه
ببخشودم و برنهادم به شاه
اگر بار دیگر ز فرمان من
بتابید گردن ز فرمان من
شما را بنزدیک من زینهار
نباشد، نه آمرزش آرم به کار
کنون شاد و خشنود گردید باز
سراسر بدین لشکر آرید ساز
به چیزی که آن دیگری راست، دست
نباید کشیدن چو بیهوش و مست
جز آن چیز کآن خود شما را بود
مگر بند کز سنگ خارا بود
چو برداری آن را که بنهاده ای
به بند اندری گرچه آزاده ای
سپاه آفرین کرد و گشتند باز
کشیدند نزدیک او رخت و ساز
وزآن پس به ایرانیان گفت شاه
که دشمن کنون با شما گشت راه
برایشان نباید که خواری کنید
همه خوبی و سازگاری کنید
بباشید با آن سپه یکدله
نخواهم که باشد کسی را گله
بیامیخت آن هر دو لشکر بهم
بهم بودشان شادمانی و غم
سراپرده ی دشمن و هرچه بود
بدیشان ببخشید و خوبی نمود
زن و بچه و گنج او گاه خواب
به کشتی فرستاد ازآن سوی آب
بدادند هم در زمان کام اوی
گشادند شهر و شدندش به پیش
همی هدیه ای ساخت هر یک ز خویش
فراوان گوهر بر سرش ریختند
بسی لابه و پوزش انگیختند
بپرسیدشان کوش و پس با سپاه
به شهر اندر آمد به ایوان شاه
سرای قراطوس پُر گنج دید
که دست نویسنده بر رنج دید
شتر خواست از دشت و مردان کار
بفرمود تا ساربان کرد بار
به یک هفته گنج قراطوس شاه
تهی کرد و برداشتش تاج و گاه
به هشتم به لشکرگه آورد گنج
رها کرد در شهر مردان رنج
سواران شمشیر زن سی هزار
چنین گفت با لشکری نامدار
که بی مُهر و فرمان من زآن سپاه
نباید که در شهر یابند راه
سپاه قراطوس را زآن سپس
فرستاد با نامه ها چند کس
که دادم شما را به جان زینهار
پیاده هر آن کس که هست و سوار
به لشکرگه آرید خرگاه خویش
به جان ایمن از تیغ بدخواه خویش
اگر پیش تو سرد گوید کسی
ز ما خواری آید بر او بر بسی
مگر خویش و پیوند آن تیره هوش
که گشتند با ما چنین سخت کوش
کشیدن سر از راه شاه بلند
نگر، تا چه بار آورد جز گزند
که ایشان گنهکار و بدگوهرند
به پادافراه تیغ ما در خورند
چو از تیغ کوش ایمنی یافتند
به لشکرگه خویش بشتافتند
دگر روز گردنکشان و سپاه
بسی هدیه بردند نزدیک شاه
نهادند رخسارگان بر زمین
همی خواند هرکس بر او آفرین
وزآن پس، چنین گفت هرکس که شاه
بیامرزد این بار ما را گناه
قراطوس بود و نیاگان او
نیاگان ما زیر فرمان او
نه رای و نه آیین بد داشتیم
که راه نیاگان خود داشتیم
چو گردن کشد بنده از شهریار
نباشد پسندیده ی هوشیار
کنون چون چنین روی برتافت بخت
از او بستد و شاه را داد تخت
همه بندگانیم بسته میان
وگر پیش تختش سرآید زمان
رمانش بی زفر ننهیم پای
گر آمرزش آرَد به ما بر بجای
به رخ تازه شد کوش و بنواختشان
به اندازه بر پایگه ساختشان
از این بار، گفتا، شما را گناه
ببخشودم و برنهادم به شاه
اگر بار دیگر ز فرمان من
بتابید گردن ز فرمان من
شما را بنزدیک من زینهار
نباشد، نه آمرزش آرم به کار
کنون شاد و خشنود گردید باز
سراسر بدین لشکر آرید ساز
به چیزی که آن دیگری راست، دست
نباید کشیدن چو بیهوش و مست
جز آن چیز کآن خود شما را بود
مگر بند کز سنگ خارا بود
چو برداری آن را که بنهاده ای
به بند اندری گرچه آزاده ای
سپاه آفرین کرد و گشتند باز
کشیدند نزدیک او رخت و ساز
وزآن پس به ایرانیان گفت شاه
که دشمن کنون با شما گشت راه
برایشان نباید که خواری کنید
همه خوبی و سازگاری کنید
بباشید با آن سپه یکدله
نخواهم که باشد کسی را گله
بیامیخت آن هر دو لشکر بهم
بهم بودشان شادمانی و غم
سراپرده ی دشمن و هرچه بود
بدیشان ببخشید و خوبی نمود
زن و بچه و گنج او گاه خواب
به کشتی فرستاد ازآن سوی آب
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۷۰ - باز گردانیدن مردم باختر از اندلس
فرستاد از آن پس منادیگران
بدان کشور اندر کران تا کران
که از مردم باختر هر که راه
بجوید، بیاید به درگاه شاه
چو آواز برشد به درگاه و کوی
یکایک به درگاه کردند روی
کشاورز و دهقان همان پیشه ور
سوی کاخ کردند همی سربسر
همی دادشان هرچه بایست شاه
چنانچون بود در خور دستگاه
کشاورز، گاو و خر و گوسفند
همی بودشان جان و دل بهره مند
به دهقان خراجش یله کرد نیز
که از وی سه ساله نخواهند چیز
همان پیشه ور را زر و سیم داد
بدان شهرهاشان گسی کرد شاه
ز دریا گذر کرد از آن سوی باز
بیامد، بدید آن همه گنج و ساز
به شهری ز مغرب اریله به نام
فرود آمد آن خسرو شادکام
از آن خواسته هرچه بُد نامدار
ز بهر فریدون همه کرد بار
چنانچون شنیدم نگویم فزون
پر از بار شد ده هزاران هیون
همه مایه ور جامه و سیم و زر
همه مشک ناب و همه عود تر
همه تخت با افسر و گوشوار
همه گوهر اندر خور شهریار
بدان کشور اندر کران تا کران
که از مردم باختر هر که راه
بجوید، بیاید به درگاه شاه
چو آواز برشد به درگاه و کوی
یکایک به درگاه کردند روی
کشاورز و دهقان همان پیشه ور
سوی کاخ کردند همی سربسر
همی دادشان هرچه بایست شاه
چنانچون بود در خور دستگاه
کشاورز، گاو و خر و گوسفند
همی بودشان جان و دل بهره مند
به دهقان خراجش یله کرد نیز
که از وی سه ساله نخواهند چیز
همان پیشه ور را زر و سیم داد
بدان شهرهاشان گسی کرد شاه
ز دریا گذر کرد از آن سوی باز
بیامد، بدید آن همه گنج و ساز
به شهری ز مغرب اریله به نام
فرود آمد آن خسرو شادکام
از آن خواسته هرچه بُد نامدار
ز بهر فریدون همه کرد بار
چنانچون شنیدم نگویم فزون
پر از بار شد ده هزاران هیون
همه مایه ور جامه و سیم و زر
همه مشک ناب و همه عود تر
همه تخت با افسر و گوشوار
همه گوهر اندر خور شهریار
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۷۱ - نامه ی کوش پیل دندان به نزدیک فریدون
یکی نامه فرمود نزدیک شاه
که بنده چو آمد بدین جایگاه
مر این مردمان را که از باختر
گریزنده بودند و آسیمه سر
یکایک به جُستن چو بشتافتم
در این کشور اندلس یافتم
قراطوس شاهی و خودکامه ای
نبشتم به نزدیک او نامه ای
مگر مردمان را دهد باز جای
نپذرفت پند و نیامدش رای
به پاسخ برآن بر چو آشفته بود
که در نامه چندان سخن گفته بود
کز این پیشتر بنده نزدیک شاه
فرستاد و برخواند در پیشگاه
گذشتم به دریا و کردم درنگ
چنین تا خران اندر آمد به تنگ
بدان تا بیندیشد آن تیره رای
دهد زیردستان ما باز جای
سپاهی بهم کرد و آمد برم
که ده یک نبودند از آن لشکرم
به فرّ تو چون بر دمید آفتاب
ربودمش چون استخوان را عقاب
درفشش به دو نیم کردم به تیغ
سپاهش گرفتند راه گریغ
بدان استواری یکی شهر داشت
که بُرجش ز گردون همی برفراشت
برآورده دیوارش از سنگ خار
بجای گِل ارزیز برده بکار
به نیروی شاه جهان بستدم
همه کاخ و ایوان بهم بر زدم
ز گنج آنچه در خورد گنجور شاه
گزیدم، فرستادم اینک به راه
دگر بهر دادم بدین زیردست
که در کشورش داشتندی نشست
بدین کاردانان سپردیمشان
بدان شهرها باز بردیمشان
من ایدر همی کرد خواهم درنگ
چو از باختر بر دمد بوی و رنگ
شود یکسر آباد چون بود پیش
به آبشخور آید همی گرگ و میش
برآن روی لشکر کشم چندگاه
ز کار من آگاهی آید به شاه
نوشت و به عنوانش برزد نگین
فرستاد بر دست مردی گزین
مر او را سپردند و شد کاروان
به دَه کاروان بر یکی ساروان
ز برگستوانور سپه سه هزار
برفتند با او سوی شهریار
ببخشید دیگر همه بر سپاه
چه اسب و چه برگستوان و سپاه
که بنده چو آمد بدین جایگاه
مر این مردمان را که از باختر
گریزنده بودند و آسیمه سر
یکایک به جُستن چو بشتافتم
در این کشور اندلس یافتم
قراطوس شاهی و خودکامه ای
نبشتم به نزدیک او نامه ای
مگر مردمان را دهد باز جای
نپذرفت پند و نیامدش رای
به پاسخ برآن بر چو آشفته بود
که در نامه چندان سخن گفته بود
کز این پیشتر بنده نزدیک شاه
فرستاد و برخواند در پیشگاه
گذشتم به دریا و کردم درنگ
چنین تا خران اندر آمد به تنگ
بدان تا بیندیشد آن تیره رای
دهد زیردستان ما باز جای
سپاهی بهم کرد و آمد برم
که ده یک نبودند از آن لشکرم
به فرّ تو چون بر دمید آفتاب
ربودمش چون استخوان را عقاب
درفشش به دو نیم کردم به تیغ
سپاهش گرفتند راه گریغ
بدان استواری یکی شهر داشت
که بُرجش ز گردون همی برفراشت
برآورده دیوارش از سنگ خار
بجای گِل ارزیز برده بکار
به نیروی شاه جهان بستدم
همه کاخ و ایوان بهم بر زدم
ز گنج آنچه در خورد گنجور شاه
گزیدم، فرستادم اینک به راه
دگر بهر دادم بدین زیردست
که در کشورش داشتندی نشست
بدین کاردانان سپردیمشان
بدان شهرها باز بردیمشان
من ایدر همی کرد خواهم درنگ
چو از باختر بر دمد بوی و رنگ
شود یکسر آباد چون بود پیش
به آبشخور آید همی گرگ و میش
برآن روی لشکر کشم چندگاه
ز کار من آگاهی آید به شاه
نوشت و به عنوانش برزد نگین
فرستاد بر دست مردی گزین
مر او را سپردند و شد کاروان
به دَه کاروان بر یکی ساروان
ز برگستوانور سپه سه هزار
برفتند با او سوی شهریار
ببخشید دیگر همه بر سپاه
چه اسب و چه برگستوان و سپاه
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۷۲ - گشادن کوه طارق
به دریا گذر کرد بار دگر
بگردید کشور همه سربسر
کسی کاو ز فرمانش گردن کشید
زمانه به خون برش دامن کشید
همان کوه طارق که نگشاد کس
گشاد او به مردان با دسترس
جهاندیده گوید که آن هفت کوه
ز دیدار او دیده گردد ستوه
نبیند سرِ تیغِ او تیره ابر
ز بر رفتنش کُنْد چنگال ببر
گشاده میان و به پیوسته سر
چنین آفریده ستشان دادگر
برآن هر یکی آبهای روان
درختان و نیلوفر و ارغوان
چنان جای بگذاشت و اندر گذشت
بیابان و دریا بریدند و دشت
بگردید کشور همه سربسر
کسی کاو ز فرمانش گردن کشید
زمانه به خون برش دامن کشید
همان کوه طارق که نگشاد کس
گشاد او به مردان با دسترس
جهاندیده گوید که آن هفت کوه
ز دیدار او دیده گردد ستوه
نبیند سرِ تیغِ او تیره ابر
ز بر رفتنش کُنْد چنگال ببر
گشاده میان و به پیوسته سر
چنین آفریده ستشان دادگر
برآن هر یکی آبهای روان
درختان و نیلوفر و ارغوان
چنان جای بگذاشت و اندر گذشت
بیابان و دریا بریدند و دشت
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۷۳ - بازگشت به مغرب و کشتن قراطوس
چو آمد به دشت اریله فرود
سراپرده و خیمه زد پیش رود
چنان یافت مغرب که هرگز نبود
همه باغ و پالیز و کشت و درود
درخت برومند و آب روان
همه سبزه اندر خور خسروان
همه مرغزارش پر از گوسفند
همه جویبارش درخت بلند
از آن شادمانی یکی بزم ساخت
ز گردون همی تاج را برفراخت
قراطوسیان را بدان بزم خواند
سران سپه را به خوردن نشاند
قراطوس غمخواره در بند بود
به بند اندرون نیز خرسند بود
زن و بچّه و خویش و پیوند او
همه خوار و بیچاره در بند او
چو سرمست شد خواست او را به پیش
بدو گفت کای بدرگِ زشت کیش
ز فرمان ما سر چرا تافتی
چرا رزم را خیره پنداشتی
قراطوس از آن هول و تندی و خشم
نه پاسخش داد و نه بر کرد چشم
برآورد می در سرِ کوش جوش
بزد تیغ و انداختش سر ز دوش
دل مردم بزم از آن زخم تیغ
رمید و گرفتند راه گریغ
همی هرکسی گفت از این دو سپاه
که این دیو گم باد از تخت و گاه
بدان روز کاو این سپه یافت و گنج
که کشت آن سپاه دلاور برنج
بدین سان نکشته است اسیر ایچ کس
تو ای داور پاک، فریادرس
ز کار قراطوس و کردر کوش
همی هرکه بشنید از او رفت هوش
پراگنده شد سهم او در جهان
به نزد کهان و به نزد مهان
وز آن جایگه لشکر اندر کشید
همه باختر را سراسر بدید
نبودی جز این خواسته بس بدی
از او پوشش و بخش هرکس بدی
چنان خوب و آباد بود آن زمین
که گفتند هرگز نبود این چنین
سراپرده و خیمه زد پیش رود
چنان یافت مغرب که هرگز نبود
همه باغ و پالیز و کشت و درود
درخت برومند و آب روان
همه سبزه اندر خور خسروان
همه مرغزارش پر از گوسفند
همه جویبارش درخت بلند
از آن شادمانی یکی بزم ساخت
ز گردون همی تاج را برفراخت
قراطوسیان را بدان بزم خواند
سران سپه را به خوردن نشاند
قراطوس غمخواره در بند بود
به بند اندرون نیز خرسند بود
زن و بچّه و خویش و پیوند او
همه خوار و بیچاره در بند او
چو سرمست شد خواست او را به پیش
بدو گفت کای بدرگِ زشت کیش
ز فرمان ما سر چرا تافتی
چرا رزم را خیره پنداشتی
قراطوس از آن هول و تندی و خشم
نه پاسخش داد و نه بر کرد چشم
برآورد می در سرِ کوش جوش
بزد تیغ و انداختش سر ز دوش
دل مردم بزم از آن زخم تیغ
رمید و گرفتند راه گریغ
همی هرکسی گفت از این دو سپاه
که این دیو گم باد از تخت و گاه
بدان روز کاو این سپه یافت و گنج
که کشت آن سپاه دلاور برنج
بدین سان نکشته است اسیر ایچ کس
تو ای داور پاک، فریادرس
ز کار قراطوس و کردر کوش
همی هرکه بشنید از او رفت هوش
پراگنده شد سهم او در جهان
به نزد کهان و به نزد مهان
وز آن جایگه لشکر اندر کشید
همه باختر را سراسر بدید
نبودی جز این خواسته بس بدی
از او پوشش و بخش هرکس بدی
چنان خوب و آباد بود آن زمین
که گفتند هرگز نبود این چنین
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۷۴ - رسیدن خواسته بنزد فریدون و پاسخ نامه ی کوش
چو آن خواسته سوی ایران رسید
به نزدیک شاه دلیران رسید
همی خیره گشتند از آن خواسته
هیونان و آن بار آراسته
همی هرکسی گفت اگر در جهان
میان کهان و میان مهان
............................
............................
فریدون بدان خواسته بنگرید
از او هرچه شایسته تر برگزید
دگر بر سپاه و یلان بخش کرد
رخ هرکس از بهره ای رخش کرد
سوی کوش پاسخ چنین کرد شاه
که دادی تو داد، ای سزاوارِ گاه
همه آرزوهای من شد تمام
به خورشید روشن برآمدت نام
فراوان ز ما بر توباد آفرین
برآن نامداران ایران زمین
به نزدیک شاه دلیران رسید
همی خیره گشتند از آن خواسته
هیونان و آن بار آراسته
همی هرکسی گفت اگر در جهان
میان کهان و میان مهان
............................
............................
فریدون بدان خواسته بنگرید
از او هرچه شایسته تر برگزید
دگر بر سپاه و یلان بخش کرد
رخ هرکس از بهره ای رخش کرد
سوی کوش پاسخ چنین کرد شاه
که دادی تو داد، ای سزاوارِ گاه
همه آرزوهای من شد تمام
به خورشید روشن برآمدت نام
فراوان ز ما بر توباد آفرین
برآن نامداران ایران زمین
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۷۵ - آگاهی فریدون از کشته شدن قراطوس
سر سال دیگر خبر یافت شاه
که کوش بداندیش در بزمگاه
قراطوس بیچاره را پاره کرد
دل مردم از درد غمخواره کرد
دژم گشت و از غم نخندید و گفت
که آن دیو را خاک بادا نهفت
که بس ریمن و تند و گردنکش است
به خوی پلنگ و تف آتش است
نه فرّخ نمایند کشتن اسیر
پس از جنبش و کشتن و داروگیر
نماند همی خوی بد را بجای
براو باد همواره خشم خدای
سپهدار قارن چو دیدش دژم
به گفتار برداشت از دلْش غم
بدو گفت، شاها، تو خوش دار دل
مکن ایچ ازاین کار غمناک دل
ز فرمان تو هرکه گردن کشید
سرش بی گمانی بباید برید
قراطوس چون سربپیچد ز راه
شود کشته بر دست گردان شاه
فریدون فرخنده بگشاد چهر
بخندید با قارن از روی مهر
که کوش بداندیش در بزمگاه
قراطوس بیچاره را پاره کرد
دل مردم از درد غمخواره کرد
دژم گشت و از غم نخندید و گفت
که آن دیو را خاک بادا نهفت
که بس ریمن و تند و گردنکش است
به خوی پلنگ و تف آتش است
نه فرّخ نمایند کشتن اسیر
پس از جنبش و کشتن و داروگیر
نماند همی خوی بد را بجای
براو باد همواره خشم خدای
سپهدار قارن چو دیدش دژم
به گفتار برداشت از دلْش غم
بدو گفت، شاها، تو خوش دار دل
مکن ایچ ازاین کار غمناک دل
ز فرمان تو هرکه گردن کشید
سرش بی گمانی بباید برید
قراطوس چون سربپیچد ز راه
شود کشته بر دست گردان شاه
فریدون فرخنده بگشاد چهر
بخندید با قارن از روی مهر
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۷۶ - کوش در اندلس
چو در باختر پنج سال دگر
ببود و بگشت آن زمین سربسر
سوی اندلس باز ره برکشید
به دریا گذر کرد و کشور بدید
چنان یافت آباد و خرّم که چین
نبود آن چنان و نه ایران زمین
که این اندلس کشوری دیگر است
که دریای ژرفش به گرد اندر است
که بحر محیط است تاریس نام
نهاده بر او شهر و کشور به کام
که دریا و خشکی دو راه اندر اوی
که برتابد از هر دو ره دیو روی
به افرنجه راهی ز دریای تند
که کشتی نماید در آن راه کند
به خشکی به عجلسکس آید ز راه
به یک سوش و مرزان همی جایگاه
به مرز خلایق درآیند نیز
بسی مایه دار از پی سود و چیز
چنین مرزها با همه مرز و بوم
شمارد همی مرد دانا ز روم
چو برگشت و آن مرز یکسر بدید
به دیده همه روی کشور بدید
به یک دست بر روم و دریا دگر
همه شهرها خوب و ناکام کر
هوای خوش و آبها چون گلاب
خنکتر همان تابش آفتاب
به چهره زن و مرد چون گُل به بار
پُر از نرگس و نسترن جویبار
همه باغ و راغش پر از نار و سیب
زنان دلبر و کودکان دلفریب
خوش آمدش، ویرانی آباد کرد
همه کشور آباد خود شاد کرد
ببود و بگشت آن زمین سربسر
سوی اندلس باز ره برکشید
به دریا گذر کرد و کشور بدید
چنان یافت آباد و خرّم که چین
نبود آن چنان و نه ایران زمین
که این اندلس کشوری دیگر است
که دریای ژرفش به گرد اندر است
که بحر محیط است تاریس نام
نهاده بر او شهر و کشور به کام
که دریا و خشکی دو راه اندر اوی
که برتابد از هر دو ره دیو روی
به افرنجه راهی ز دریای تند
که کشتی نماید در آن راه کند
به خشکی به عجلسکس آید ز راه
به یک سوش و مرزان همی جایگاه
به مرز خلایق درآیند نیز
بسی مایه دار از پی سود و چیز
چنین مرزها با همه مرز و بوم
شمارد همی مرد دانا ز روم
چو برگشت و آن مرز یکسر بدید
به دیده همه روی کشور بدید
به یک دست بر روم و دریا دگر
همه شهرها خوب و ناکام کر
هوای خوش و آبها چون گلاب
خنکتر همان تابش آفتاب
به چهره زن و مرد چون گُل به بار
پُر از نرگس و نسترن جویبار
همه باغ و راغش پر از نار و سیب
زنان دلبر و کودکان دلفریب
خوش آمدش، ویرانی آباد کرد
همه کشور آباد خود شاد کرد
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۷۷ - ساختن چند شهر در کوه طارق
چو نادیده جایی ز کشور نماند
سپه را سوی کوه طارق بخواند
بدید آن همه کوهها را که چون
که گفتی شده ست آسمان را ستون
ز دریا برافراخته هفت کوه
که از دیدنش دیده گردد ستوه
پس آخر یکی راه دشوار تنگ
نه آرام شیر و نه جای پلنگ
گرفته بر او جایگاه آدمی
ز بس چشمه و میوه و خرّمی
به پرواز اگر باز برتر شدی
همانا به یک روز بر سر شدی
سرآورده درهم چو انگشت دست
گشاده میانها به پرتاب شست
گذر کرده یک نیمه بر میغ بر
کلنگ آشیان کرده بر تیغ بر
چنان از بلندی سخن راندند
که کوه کلنگان همی خواندند
برآن کوهها کان ارزیز یافت
همان کان مسّ و دگر چیز یافت
چنین گفت با دل که ایدر نشست
بسازیم و دلها از اندیشه رَست
چو ایدر بیاریم فرزند و گنج
کی اندیشه زین هر دو یابیم و رنج
به گیتی از آن پس نداریم باک
ز شاهان، وز لشکر سهمناک
بفرمود تا موبدان هفت کوه
ببخشند بر مهتران و گروه
سپه اندر او جای خود ساختند
سر سال هفتم بپرداختند
برآورد شهری نه پهن و نه تنگ
همه باره ی شهر ارزیز و سنگ
به ایوان و طارم بیاراستش
به باغ و به گلشن بپیراستش
برآورد سی گنبد زرنگار
همان بیست ایوان گوهر نگار
برابر دو ایوان ز رخشان بلور
ز گوهر نگارش همه شیر و گور
ز صندل همه تختها در خورش
به گوهر بیاراسته پیکرش
همه فرش دیبای زربفت چین
که کس را نبود از بزرگان چنین
بیاراست و آن گه شبستانها
ببستند آذین در ایوانها
زن و بچّه و گنح در کوه برد
به دستور و گنجور و خسرو سپرد
سپاهش همه کدخدایی و رخت
کشیدند یکسر بدان کوه سخت
ز هر پیشه ای مردم آورد نیز
ببخشیدشانن ساز و هرگونه چیز
به مردم بیاراست بازارگاه
دو دروازه بر شهر بگشاد شاه
یکی سوی دریا، یکی سوی شهر
به هر دو، شب و روز مردم گذر
برآن هر دو زآهن دو در برنهاد
که هرگز ندارد چنان کس به یاد
وزآن پس دگر شهرها کرد چند
نهادش بزرگ و حصارش بلند
به هر شهر بر سیصد و شصت ده
که دِه به از شهرها بود و مه
پس آن کوهها خوشتر از راغ شد
دِه اندر دِه و باغ در باغ شد
پر از مردم و چارپای و گله
همه بی نگهبان کرده یله
برآن کوه چون مردم آرام کرد
مر آن آب را ناحهه نام کرد
دو سال اندر این شهر بنشست کوش
به کام دل و رامش و نای و نوش
خرامان گهی سوی نخچیر و دشت
یکی بر ره کوه و دریا گذشت
سپه را گهی سوی صحرا کشید
گهی سوی تاری و دریا کشید
یکی بی گمان وادی از سنگلاخ
کز آن خیزد آن رود پهن و فراخ
ز مرزی که نامش ستیر است رود
ز هر سو بدین وادی آرد فرود
کنون شهر و دهها و دریا و کوه
بجای است و بینند یکسر گروه
همانا عرب گشت از آن شادکام
که شهر بنی سالمش کرد نام
همی بیست سال اندر آن رنج برد
ز بهر زن و بچّه او گنج برد
بپرداخت و ایمن شد از روزگار
وز این آگهی شد سوی شهریار
ز تاح فریدون صد و بیست سال
گذر کرده بود و شده بی همال
دگرگونه گفتند کارآگهان
که هنگام جمشید شاه جهان
خلیل آمد از راه پیغمبری
درستی ندارد چنین داوری
کز او تا به پیغمبر مارکش
بود چار صد سال و سی سال و شش
همی داند آن کس بر او مهر بود
که موسی به گاه منوچهر بود
سپه را سوی کوه طارق بخواند
بدید آن همه کوهها را که چون
که گفتی شده ست آسمان را ستون
ز دریا برافراخته هفت کوه
که از دیدنش دیده گردد ستوه
پس آخر یکی راه دشوار تنگ
نه آرام شیر و نه جای پلنگ
گرفته بر او جایگاه آدمی
ز بس چشمه و میوه و خرّمی
به پرواز اگر باز برتر شدی
همانا به یک روز بر سر شدی
سرآورده درهم چو انگشت دست
گشاده میانها به پرتاب شست
گذر کرده یک نیمه بر میغ بر
کلنگ آشیان کرده بر تیغ بر
چنان از بلندی سخن راندند
که کوه کلنگان همی خواندند
برآن کوهها کان ارزیز یافت
همان کان مسّ و دگر چیز یافت
چنین گفت با دل که ایدر نشست
بسازیم و دلها از اندیشه رَست
چو ایدر بیاریم فرزند و گنج
کی اندیشه زین هر دو یابیم و رنج
به گیتی از آن پس نداریم باک
ز شاهان، وز لشکر سهمناک
بفرمود تا موبدان هفت کوه
ببخشند بر مهتران و گروه
سپه اندر او جای خود ساختند
سر سال هفتم بپرداختند
برآورد شهری نه پهن و نه تنگ
همه باره ی شهر ارزیز و سنگ
به ایوان و طارم بیاراستش
به باغ و به گلشن بپیراستش
برآورد سی گنبد زرنگار
همان بیست ایوان گوهر نگار
برابر دو ایوان ز رخشان بلور
ز گوهر نگارش همه شیر و گور
ز صندل همه تختها در خورش
به گوهر بیاراسته پیکرش
همه فرش دیبای زربفت چین
که کس را نبود از بزرگان چنین
بیاراست و آن گه شبستانها
ببستند آذین در ایوانها
زن و بچّه و گنح در کوه برد
به دستور و گنجور و خسرو سپرد
سپاهش همه کدخدایی و رخت
کشیدند یکسر بدان کوه سخت
ز هر پیشه ای مردم آورد نیز
ببخشیدشانن ساز و هرگونه چیز
به مردم بیاراست بازارگاه
دو دروازه بر شهر بگشاد شاه
یکی سوی دریا، یکی سوی شهر
به هر دو، شب و روز مردم گذر
برآن هر دو زآهن دو در برنهاد
که هرگز ندارد چنان کس به یاد
وزآن پس دگر شهرها کرد چند
نهادش بزرگ و حصارش بلند
به هر شهر بر سیصد و شصت ده
که دِه به از شهرها بود و مه
پس آن کوهها خوشتر از راغ شد
دِه اندر دِه و باغ در باغ شد
پر از مردم و چارپای و گله
همه بی نگهبان کرده یله
برآن کوه چون مردم آرام کرد
مر آن آب را ناحهه نام کرد
دو سال اندر این شهر بنشست کوش
به کام دل و رامش و نای و نوش
خرامان گهی سوی نخچیر و دشت
یکی بر ره کوه و دریا گذشت
سپه را گهی سوی صحرا کشید
گهی سوی تاری و دریا کشید
یکی بی گمان وادی از سنگلاخ
کز آن خیزد آن رود پهن و فراخ
ز مرزی که نامش ستیر است رود
ز هر سو بدین وادی آرد فرود
کنون شهر و دهها و دریا و کوه
بجای است و بینند یکسر گروه
همانا عرب گشت از آن شادکام
که شهر بنی سالمش کرد نام
همی بیست سال اندر آن رنج برد
ز بهر زن و بچّه او گنج برد
بپرداخت و ایمن شد از روزگار
وز این آگهی شد سوی شهریار
ز تاح فریدون صد و بیست سال
گذر کرده بود و شده بی همال
دگرگونه گفتند کارآگهان
که هنگام جمشید شاه جهان
خلیل آمد از راه پیغمبری
درستی ندارد چنین داوری
کز او تا به پیغمبر مارکش
بود چار صد سال و سی سال و شش
همی داند آن کس بر او مهر بود
که موسی به گاه منوچهر بود
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۷۸ - کارزار کوش پیل دندان با سیاهان بجّه و نوبی
پس از کار مغرب، سیاهان زفت
شدند آگه از راز جوینده گفت
که مغرب به جایی رسیده ست باز
ز زرّین و سیمین و هر گونه ساز
هم از چارپایان و کشت و درود
که هرگز بر آن سان نباشد شنود
نهانی سپاهی برفت و بدید
از آن بهتر آمد که نوبی شنید
بدین آگهی مژده آوردشان
به گفتار گستاختر کردشان
که کشور بدین خوبی و دلبری
تهی دیدم از شاه وز لشکری
همه دشت پر چارپای و یله
شبانی ندیدم به پیش گله
ز نوبی و بجّه هزارن هزار
فراز آمدند از پی کارزار
گروهی از ایشان همه پوی پوی
سوی روبله نیز بنهاد روی
دگر نیمه تازان به راه سوان
سوی کشور مصر پیر و جوان
سیاهان پیشین کشیدند دست
همه با زمین شهر کردند پست
ز مغرب برآورد خونبار موج
گریزان شده مردمان فوج فوج
سواران به کوش آگهی تاختند
که کشور سیاهان برانداختند
بخندید و از طارق آمد فرود
به ملّاح و کشتی گذر کرد و رود
به نامه سپه را همه باز خواند
درم داد، اسب و ز هرگونه راند
فراز آمدش مرد ششصد هزار
زره دار و برگستوانور سوار
ز دریا گذر کرد و آمد به دشت
ز جوشن همی آسمان خیره گشت
نخستین برآن لشکر آورد روی
کز او روبله گشت بی رنگ و بوی
سیاهان پراگنده بودند و مست
کشیده به تاراج و بیداد دست
نه آگاهی از کوش و چندین سپاه
نه جایی طلایه بمانده به راه
شبیخون ز کوش آمد و تاختن
خروش دلیران و کین آختن
سوی خنجر و تیغ بردند دست
از ایشان نه هشیار جست و نه مست
سیه چهرگان صف کشیدند پیش
دلیری نمودند و مردی ز خویش
پیاده، برهنه، نه اسب و نه ساز
به دست اندرش شاخ چوبی دراز
عمودی که خوانی همی تو فرسب
که از زخم او پست شد مرد و اسب
زدی زخم و اندر گذشتی ز مرد
بدیده تگاور بدیدیش گرد
وگر تیغ و تیر آمدی بر تنش
فسرده به خون اندرون دامنش
ندانستی آیین و راه گریز
دل از کینه و مغزشان از ستیز
دو دیده ز خون و رُخ انگشت رنگ
تناور به زور و دلاور به جنگ
به نیروی پیل و به چنگال شیر
به تن زورمند و به زَهره دلیر
نه برگاشتی روی با زخم مرد
ز پای اندر آوردی او را به گَرد
فراوان بکشتند از ایران سپاه
هم از دیو چهران بسی شد تباه
سپه را بسی ناسزا گفت کوش
همی گفت کای لشکر تیره هوش
شما را چه بوده ست بدین کارزار
شنیدید گفتار من سست خوار
گروهی سیاهان بی ساز و اسب
به دست اندرون چون شبانان فرسب
فزون نیست یک نیمه دشمن ز ما
همی ننگ آید مرا از شما
چه گویید با خسرو گرزکوب
که ما بس نبودیم با زخم چوب
مبادا جهان نیزه و تیغ تیز
که از زخم چوب آیدش رستخیز
بگفت این و با لشکر آهنگ کرد
ز خون خاک و سنگ ارغوان رنگ کرد
سپاه اندر آمد به شمشیر و تیر
ز کُشته زمین شد چو دریای قیر
ز جنگاوران و یلان کس نرست
همه کُشته گشتند و افگنده پست
چو نوبی بدید آن چنان زخم تیغ
نهانی گرفتند راه گریغ
یکایک شدند از جهان ناپدید
تو گفتی که کس روی نوبی ندید
چو پیروز شد کوش و آمد فرود
بدان شادکامی می آورد و رود
بفرمود تا هر کسی کُشته ای
سیاهی به خون اندر آغشته ای
بپختند و کردند بریان گرم
نه آزرم در دل نه در دیده شرم
تنی چند را پاره کردند نیز
بپخته ازآن دیگ و هرگونه چیز
تنی چند را پوست بیرون کشید
به گیتی کسی آن شگفتی ندید
گروهی به دو نیم کردند پست
گروهی بُریده سر و پای و دست
بدو هرکسی گفت کای شهریار
نگویی مرا تا چگونه ست کار
که با کُشتگان هیچ شاه این نکرد
نه بریان و پخته کسی دید مرد
بخندید و گفت این سپاهی ست نو
دلیران کینند و مردان گو
پراگنده ی کشور از بهر چیز
هم از بهر تاراج و کُشتن بنیز
هرآن کاو به لشکر گه آید فراز
بترسند از این هول و گردند باز
چو بینند از این سان ز ما دستبرد
نیایند دیگر به یک جای گرد
به ما بر بدان سان گمانی برند
که پخته همی گوشت مردم خورند
برآن کشتگان اشک ریزان شوند
ز بیم تن خود گریزان شوند
از ایشان زمین چون شبه رنگ کرد
بدان لشکر دیگر آهنگ کرد
رسید اندر ایشان بدان کوهسار
که حاجات خوانی بدین روزگار
به نزدیکی مصر چندان گروه
که پیدا نبود ایچ دریا و کوه
هوا نیلگون و زمین زاغ رنگ
ز رنگ سیاهان پولاد چنگ
چو لشکر بدیدند، برخاستند
همه چوبها را برافراختند
خروشان چو تندر، کشیدند صف
چو ببران به لبها ببستند کف
جهانجوی کوش و دلاور سپاه
دو منزل به یک روز ببرید راه
بدان ناتوانی فرود آمدند
سوی رامش و نای و رود آمدند
بدان تا برآساید از رنج راه
که بس خسته بودند شاه و سپاه
سیه چهرگان را گمانی فزود
که دشمن نیارست رزم آزمود
شما را شدستیب از این تاختن
همی رزم باید کنون ساختن
خروش آمد و گشت جنبان سپاه
شد از رنگشان روی هامون سیاه
سوار از طلایه سوی کوش تاخت
از آن هول گفتی که بیهوش یافت
که اینک سپاه اندر آمد به تنگ
شما را کنون نیست جای درنگ
جهانجوی کوش اندر آمد به اسب
سپه گشت مانند آذرگشسب
به لشکر چنین گفت کای سرکشان
دلیران ایران و گردنکشان
نخستین یکی تیر باران کنید
پس آهنگ جنگ سواران کنید
سوی نیزه و تیغ یازید دست
چو شیران تند و چو پیلان مست
کسی را که دستش به بند آورید
اگر گردنش در کمند آورید
به دندان تنش پاره پاره کنید
به کین اندر آیید و چاره کنید
چو پیوسته گردید با این سپاه
به دندان کُنید این یلان را تباه
بدان تا به ما بر گمانی برند
که اینان همی آدمی را خورند
بترسند و گردند از این رزم باز
نیایند دیگر به آن جا فراز
چنان کرد لشکر که سالار گفت
چو سوفار با شست کردند جفت
تن تیره چهران چو پیکان نمود
گذر کرد و بیرون شد از پشت زود
گروهی بدان تیر باران بکُشت
گروهی به زوبین و زخم درشت
همان دیو چهران ز هر سو زنان
به چوب گران لشکری را زیان
برآن سر که زخم آمد از چوب ساج
نه فرخ کُله دید، از آن پس، نه تاج
هرآن اسب کاو زخم خورد از فرسب
شکسته شد آن استخوان اندر اسب
بسی کُشته آمد ز هر دو سپاه
برآمیخت بر هم سفید و سیاه
دلیران ایران کرا یافتند
به دندان دریدنش بشتافتند
گسستند چرمش ز پهلو و پشت
چنان هر گروهی یکی را بکُشت
جهانجوی چون اندر آن رزمگاه
بسی کرد ازآن دیو چهران تباه
اگر بر میان زد به دو نیم کرد
دل تیره چهران پُر از بیم کرد
برهنه تن دشمن و تیغ کوش
همانا که خون آید از غم به جوش
سیاهان از او کین گرفتند و خشم
همی تاب خشم اندر آمد به چشم
از آن سان همی بود یکچند جنگ
زمین گشته از کُشته بر زنده تنگ
پراگندگان سیاهان پیش
رسیدند و دیدند یاران خویش
چنان کُشته و افگنده بر دشت کین
که پیدا نبود از سیاهان زمین
یکی را سر و پای پخته به ریگ
یکی کرده بریان برآن گرم دیگ
یکی پوست کنده برآویخته
یکی را پی و استخوان ریخته
یکی را سگ آورده در زیر پای
شکم خورده و پُشت مانده بجای
همی هرکه آن دید بر دشت جنگ
نیارست کردن زمانی درنگ
ز بیم سر خویش برگشت و رفت
ره خانه ی خویش و کشور گرفت
بدین لشکر آمد درست آگهی
که شد دشت کین از سیاهان تهی
ز مردار خواران سپاهی درشت
بیامد همه نوبیان را بکُشت
دریدند و خوردند از ایشان بسی
از آن نامداران نماندش کسی
چنان خیره گشتند از این آگهی
که از رزم شد مغز ایشان تهی
شب تیره از رزم بگریختند
برآن کشتگان خون همی ریختند
چو از قوس خورشید سر بتافت
ز نوبی برآن دشت کین کس نیافت
سپه برنشاند و خود از پس برفت
چه مایه بکُشت و چه مایه گرفت
از آن زاغ چهران شوریده رای
ز سیصد یکی هم نشد بازجای
بیابان، یک ماهه ببرید کوش
همی رفت با لشکری سخت کوش
به راه سوان تا به تُوّه رسید
ازآن کینه شمشیر کین برکشید
کرا دید از ایشان بکُشت و بسوخت
از آن مرز نیز آتشی بر فروخت
همه شهرها کرد ویران و پست
بکشت آن کش آمد ز نوبی به دست
بفرمود پختن تنی چند باز
بدان تا همی گفت نوبی به راز
که اینان پلنگان کین گسترند
کجا پخته و خام مردم خورند
به هر مرز کاین آگهی رفت نیز
سراسر گرفتند راه گریز
شدند آگه از راز جوینده گفت
که مغرب به جایی رسیده ست باز
ز زرّین و سیمین و هر گونه ساز
هم از چارپایان و کشت و درود
که هرگز بر آن سان نباشد شنود
نهانی سپاهی برفت و بدید
از آن بهتر آمد که نوبی شنید
بدین آگهی مژده آوردشان
به گفتار گستاختر کردشان
که کشور بدین خوبی و دلبری
تهی دیدم از شاه وز لشکری
همه دشت پر چارپای و یله
شبانی ندیدم به پیش گله
ز نوبی و بجّه هزارن هزار
فراز آمدند از پی کارزار
گروهی از ایشان همه پوی پوی
سوی روبله نیز بنهاد روی
دگر نیمه تازان به راه سوان
سوی کشور مصر پیر و جوان
سیاهان پیشین کشیدند دست
همه با زمین شهر کردند پست
ز مغرب برآورد خونبار موج
گریزان شده مردمان فوج فوج
سواران به کوش آگهی تاختند
که کشور سیاهان برانداختند
بخندید و از طارق آمد فرود
به ملّاح و کشتی گذر کرد و رود
به نامه سپه را همه باز خواند
درم داد، اسب و ز هرگونه راند
فراز آمدش مرد ششصد هزار
زره دار و برگستوانور سوار
ز دریا گذر کرد و آمد به دشت
ز جوشن همی آسمان خیره گشت
نخستین برآن لشکر آورد روی
کز او روبله گشت بی رنگ و بوی
سیاهان پراگنده بودند و مست
کشیده به تاراج و بیداد دست
نه آگاهی از کوش و چندین سپاه
نه جایی طلایه بمانده به راه
شبیخون ز کوش آمد و تاختن
خروش دلیران و کین آختن
سوی خنجر و تیغ بردند دست
از ایشان نه هشیار جست و نه مست
سیه چهرگان صف کشیدند پیش
دلیری نمودند و مردی ز خویش
پیاده، برهنه، نه اسب و نه ساز
به دست اندرش شاخ چوبی دراز
عمودی که خوانی همی تو فرسب
که از زخم او پست شد مرد و اسب
زدی زخم و اندر گذشتی ز مرد
بدیده تگاور بدیدیش گرد
وگر تیغ و تیر آمدی بر تنش
فسرده به خون اندرون دامنش
ندانستی آیین و راه گریز
دل از کینه و مغزشان از ستیز
دو دیده ز خون و رُخ انگشت رنگ
تناور به زور و دلاور به جنگ
به نیروی پیل و به چنگال شیر
به تن زورمند و به زَهره دلیر
نه برگاشتی روی با زخم مرد
ز پای اندر آوردی او را به گَرد
فراوان بکشتند از ایران سپاه
هم از دیو چهران بسی شد تباه
سپه را بسی ناسزا گفت کوش
همی گفت کای لشکر تیره هوش
شما را چه بوده ست بدین کارزار
شنیدید گفتار من سست خوار
گروهی سیاهان بی ساز و اسب
به دست اندرون چون شبانان فرسب
فزون نیست یک نیمه دشمن ز ما
همی ننگ آید مرا از شما
چه گویید با خسرو گرزکوب
که ما بس نبودیم با زخم چوب
مبادا جهان نیزه و تیغ تیز
که از زخم چوب آیدش رستخیز
بگفت این و با لشکر آهنگ کرد
ز خون خاک و سنگ ارغوان رنگ کرد
سپاه اندر آمد به شمشیر و تیر
ز کُشته زمین شد چو دریای قیر
ز جنگاوران و یلان کس نرست
همه کُشته گشتند و افگنده پست
چو نوبی بدید آن چنان زخم تیغ
نهانی گرفتند راه گریغ
یکایک شدند از جهان ناپدید
تو گفتی که کس روی نوبی ندید
چو پیروز شد کوش و آمد فرود
بدان شادکامی می آورد و رود
بفرمود تا هر کسی کُشته ای
سیاهی به خون اندر آغشته ای
بپختند و کردند بریان گرم
نه آزرم در دل نه در دیده شرم
تنی چند را پاره کردند نیز
بپخته ازآن دیگ و هرگونه چیز
تنی چند را پوست بیرون کشید
به گیتی کسی آن شگفتی ندید
گروهی به دو نیم کردند پست
گروهی بُریده سر و پای و دست
بدو هرکسی گفت کای شهریار
نگویی مرا تا چگونه ست کار
که با کُشتگان هیچ شاه این نکرد
نه بریان و پخته کسی دید مرد
بخندید و گفت این سپاهی ست نو
دلیران کینند و مردان گو
پراگنده ی کشور از بهر چیز
هم از بهر تاراج و کُشتن بنیز
هرآن کاو به لشکر گه آید فراز
بترسند از این هول و گردند باز
چو بینند از این سان ز ما دستبرد
نیایند دیگر به یک جای گرد
به ما بر بدان سان گمانی برند
که پخته همی گوشت مردم خورند
برآن کشتگان اشک ریزان شوند
ز بیم تن خود گریزان شوند
از ایشان زمین چون شبه رنگ کرد
بدان لشکر دیگر آهنگ کرد
رسید اندر ایشان بدان کوهسار
که حاجات خوانی بدین روزگار
به نزدیکی مصر چندان گروه
که پیدا نبود ایچ دریا و کوه
هوا نیلگون و زمین زاغ رنگ
ز رنگ سیاهان پولاد چنگ
چو لشکر بدیدند، برخاستند
همه چوبها را برافراختند
خروشان چو تندر، کشیدند صف
چو ببران به لبها ببستند کف
جهانجوی کوش و دلاور سپاه
دو منزل به یک روز ببرید راه
بدان ناتوانی فرود آمدند
سوی رامش و نای و رود آمدند
بدان تا برآساید از رنج راه
که بس خسته بودند شاه و سپاه
سیه چهرگان را گمانی فزود
که دشمن نیارست رزم آزمود
شما را شدستیب از این تاختن
همی رزم باید کنون ساختن
خروش آمد و گشت جنبان سپاه
شد از رنگشان روی هامون سیاه
سوار از طلایه سوی کوش تاخت
از آن هول گفتی که بیهوش یافت
که اینک سپاه اندر آمد به تنگ
شما را کنون نیست جای درنگ
جهانجوی کوش اندر آمد به اسب
سپه گشت مانند آذرگشسب
به لشکر چنین گفت کای سرکشان
دلیران ایران و گردنکشان
نخستین یکی تیر باران کنید
پس آهنگ جنگ سواران کنید
سوی نیزه و تیغ یازید دست
چو شیران تند و چو پیلان مست
کسی را که دستش به بند آورید
اگر گردنش در کمند آورید
به دندان تنش پاره پاره کنید
به کین اندر آیید و چاره کنید
چو پیوسته گردید با این سپاه
به دندان کُنید این یلان را تباه
بدان تا به ما بر گمانی برند
که اینان همی آدمی را خورند
بترسند و گردند از این رزم باز
نیایند دیگر به آن جا فراز
چنان کرد لشکر که سالار گفت
چو سوفار با شست کردند جفت
تن تیره چهران چو پیکان نمود
گذر کرد و بیرون شد از پشت زود
گروهی بدان تیر باران بکُشت
گروهی به زوبین و زخم درشت
همان دیو چهران ز هر سو زنان
به چوب گران لشکری را زیان
برآن سر که زخم آمد از چوب ساج
نه فرخ کُله دید، از آن پس، نه تاج
هرآن اسب کاو زخم خورد از فرسب
شکسته شد آن استخوان اندر اسب
بسی کُشته آمد ز هر دو سپاه
برآمیخت بر هم سفید و سیاه
دلیران ایران کرا یافتند
به دندان دریدنش بشتافتند
گسستند چرمش ز پهلو و پشت
چنان هر گروهی یکی را بکُشت
جهانجوی چون اندر آن رزمگاه
بسی کرد ازآن دیو چهران تباه
اگر بر میان زد به دو نیم کرد
دل تیره چهران پُر از بیم کرد
برهنه تن دشمن و تیغ کوش
همانا که خون آید از غم به جوش
سیاهان از او کین گرفتند و خشم
همی تاب خشم اندر آمد به چشم
از آن سان همی بود یکچند جنگ
زمین گشته از کُشته بر زنده تنگ
پراگندگان سیاهان پیش
رسیدند و دیدند یاران خویش
چنان کُشته و افگنده بر دشت کین
که پیدا نبود از سیاهان زمین
یکی را سر و پای پخته به ریگ
یکی کرده بریان برآن گرم دیگ
یکی پوست کنده برآویخته
یکی را پی و استخوان ریخته
یکی را سگ آورده در زیر پای
شکم خورده و پُشت مانده بجای
همی هرکه آن دید بر دشت جنگ
نیارست کردن زمانی درنگ
ز بیم سر خویش برگشت و رفت
ره خانه ی خویش و کشور گرفت
بدین لشکر آمد درست آگهی
که شد دشت کین از سیاهان تهی
ز مردار خواران سپاهی درشت
بیامد همه نوبیان را بکُشت
دریدند و خوردند از ایشان بسی
از آن نامداران نماندش کسی
چنان خیره گشتند از این آگهی
که از رزم شد مغز ایشان تهی
شب تیره از رزم بگریختند
برآن کشتگان خون همی ریختند
چو از قوس خورشید سر بتافت
ز نوبی برآن دشت کین کس نیافت
سپه برنشاند و خود از پس برفت
چه مایه بکُشت و چه مایه گرفت
از آن زاغ چهران شوریده رای
ز سیصد یکی هم نشد بازجای
بیابان، یک ماهه ببرید کوش
همی رفت با لشکری سخت کوش
به راه سوان تا به تُوّه رسید
ازآن کینه شمشیر کین برکشید
کرا دید از ایشان بکُشت و بسوخت
از آن مرز نیز آتشی بر فروخت
همه شهرها کرد ویران و پست
بکشت آن کش آمد ز نوبی به دست
بفرمود پختن تنی چند باز
بدان تا همی گفت نوبی به راز
که اینان پلنگان کین گسترند
کجا پخته و خام مردم خورند
به هر مرز کاین آگهی رفت نیز
سراسر گرفتند راه گریز
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۷۹ - یافتن زرّ رُسته
بدان مرز یک هفته آمد فراز
وز آن جا به راه سوان گشت باز
به راه اندرون زرّ رسته بیافت
که از ریگ همچون چراغی بتافت
فرود آمدند اندر آن ریگ گرم
که از تابش او همی سوخت چرم
بجست و بیاورد از آن هرکسی
شتروارها بار کرد او بسی
یله کرد از ایرانیان ده هزار
بدان تا بجویند زرّ عیار
بدادند یک ساله شان نان و آب
سوی ره مگیرید گفتا شتاب
براین ریگ سالی درنگ آورید
وز این زرّ رسته به چنگ آورید
فرتسم سر سالتان چارپای
بباشید با شادمانی به جای
برفت و ره باختر برگرفت
یکی گنج ازآن کان زر برگرفت
به هر مرز کآمد به شادی فرود
همه راه می بود و آواز رود
ببستند آذین و زر ریختند
ز دیوارها زعفران بیختند
وز آن جا به راه سوان گشت باز
به راه اندرون زرّ رسته بیافت
که از ریگ همچون چراغی بتافت
فرود آمدند اندر آن ریگ گرم
که از تابش او همی سوخت چرم
بجست و بیاورد از آن هرکسی
شتروارها بار کرد او بسی
یله کرد از ایرانیان ده هزار
بدان تا بجویند زرّ عیار
بدادند یک ساله شان نان و آب
سوی ره مگیرید گفتا شتاب
براین ریگ سالی درنگ آورید
وز این زرّ رسته به چنگ آورید
فرتسم سر سالتان چارپای
بباشید با شادمانی به جای
برفت و ره باختر برگرفت
یکی گنج ازآن کان زر برگرفت
به هر مرز کآمد به شادی فرود
همه راه می بود و آواز رود
ببستند آذین و زر ریختند
ز دیوارها زعفران بیختند
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۸۰ - کارهای نیک کوش و دوست گرفتن مردمان او را
وزان پس به دستور داننده گفت
که کاری ست مانده مرا در نهفت
یکی جایگه کرد خواهم ز سنگ
گر آیند دیگر سیاهان به جنگ
بجوشند وز کینه جنگ آورند
در آن جا مردم درنگ آورند
زن و بچّه و هرچه دارند و چیز
در آن شهر ایمن بدارند نیز
درافگند در مرز جویندگان
به جستن گرفتند جویندگان
به اطرابُلُس، جایگه یافتند
بدین اگهی تیز بشتافتند
بنزدیک دریا پی افگند شهر
همه سنگ خارا از ارزیز بهر
بدان سان درآورد گردش حصار
که گشت از بلندی یکی کوهسار
دری آهنین استوارش نهاد
که هرگز به نیرنگ نتوان گشاد
نهادی که گرد هفت کشور زمین
بدان شهر گرد آمدندی به کین
نبودی بدان شهرشان دسترس
که اندیشه از آسمان بود و بس
فراوان نهاد اندر او خوار بار
همان آلت و جوشن کارزار
چنین گفت با مردم آن زمین
که گر دیو چهره بجوشد ز کین
شما با زن و بچّه و خواسته
شوید اندر این شهر آراسته
نباید که چون گردم آگه ز کار
ز مردم برآورده باشد دمار
ز هر سو بدان شهر بنهاد روی
هرآن کس که با او بود رنگ و بوی
فزونی کسی را که برواز گشت
در آن شهر بنهاد و خود بازگشت
همان باره ی شهرهای دگر
به گردون گردان برآورده سر
چو ناکور و چون نیرو و قیروان
به گردش در آورد روان
بدان نیکوی کآن دلاور نمود
که خوبی به خوبی همی برفزود
همه مردمانش گرفتند دوست
ز شادی برون رفت مردم ز پوست
چو از بد همی بودشان دستگیر
هواخواه او گشت برنا و پیر
از آن دیو چهران با دار و برد
از آن پس کس آهنگ ایشان نکرد
که کاری ست مانده مرا در نهفت
یکی جایگه کرد خواهم ز سنگ
گر آیند دیگر سیاهان به جنگ
بجوشند وز کینه جنگ آورند
در آن جا مردم درنگ آورند
زن و بچّه و هرچه دارند و چیز
در آن شهر ایمن بدارند نیز
درافگند در مرز جویندگان
به جستن گرفتند جویندگان
به اطرابُلُس، جایگه یافتند
بدین اگهی تیز بشتافتند
بنزدیک دریا پی افگند شهر
همه سنگ خارا از ارزیز بهر
بدان سان درآورد گردش حصار
که گشت از بلندی یکی کوهسار
دری آهنین استوارش نهاد
که هرگز به نیرنگ نتوان گشاد
نهادی که گرد هفت کشور زمین
بدان شهر گرد آمدندی به کین
نبودی بدان شهرشان دسترس
که اندیشه از آسمان بود و بس
فراوان نهاد اندر او خوار بار
همان آلت و جوشن کارزار
چنین گفت با مردم آن زمین
که گر دیو چهره بجوشد ز کین
شما با زن و بچّه و خواسته
شوید اندر این شهر آراسته
نباید که چون گردم آگه ز کار
ز مردم برآورده باشد دمار
ز هر سو بدان شهر بنهاد روی
هرآن کس که با او بود رنگ و بوی
فزونی کسی را که برواز گشت
در آن شهر بنهاد و خود بازگشت
همان باره ی شهرهای دگر
به گردون گردان برآورده سر
چو ناکور و چون نیرو و قیروان
به گردش در آورد روان
بدان نیکوی کآن دلاور نمود
که خوبی به خوبی همی برفزود
همه مردمانش گرفتند دوست
ز شادی برون رفت مردم ز پوست
چو از بد همی بودشان دستگیر
هواخواه او گشت برنا و پیر
از آن دیو چهران با دار و برد
از آن پس کس آهنگ ایشان نکرد
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۸۱ - یافتن دو کان زر
دو کانِ گزیده به چنگ آمدش
که زرّ گرامی چو سنگ آمدش
یکی کان ازآن سوی شهر سوان
به دو هفته در زیر ریگ روان
کشیده به عیذاب و مرز حبش
چنان گوهر پاک خورشیدفش
به راهی که گر تیر برداشتی
چنان راه بیراه بگذاشتی
نه آباد جایی و نه چاهی بر آب
همه ریگ جوشیده از آفتاب
به نزد سَکِمّاسَه کان دگر
که زرّی ندیدی از آن پاکتر
چو از روبله بگذری هفت روز
پدید آمد آن کان گیتی فروز
چنین تا به مرز سیاهان زفت
زبانه کشیده ست زرّ، ای شگفت
نپرّد در آن راه پرّان عقاب
ز بی آبی و تابش آفتاب
همه گنجها زیر رنج اندر است
همه شادکامی به گنج اندر است
یکی خاربن در همه مرز و بوم
نیابی ز ریگ روان و سموم
به گاه بهاران و گاه خزان
همی گنجها را ببالید از آن
چو خودکامه از باختر بازگشت
سراسر جهان زو پُر آواز گشت
که زرّ گرامی چو سنگ آمدش
یکی کان ازآن سوی شهر سوان
به دو هفته در زیر ریگ روان
کشیده به عیذاب و مرز حبش
چنان گوهر پاک خورشیدفش
به راهی که گر تیر برداشتی
چنان راه بیراه بگذاشتی
نه آباد جایی و نه چاهی بر آب
همه ریگ جوشیده از آفتاب
به نزد سَکِمّاسَه کان دگر
که زرّی ندیدی از آن پاکتر
چو از روبله بگذری هفت روز
پدید آمد آن کان گیتی فروز
چنین تا به مرز سیاهان زفت
زبانه کشیده ست زرّ، ای شگفت
نپرّد در آن راه پرّان عقاب
ز بی آبی و تابش آفتاب
همه گنجها زیر رنج اندر است
همه شادکامی به گنج اندر است
یکی خاربن در همه مرز و بوم
نیابی ز ریگ روان و سموم
به گاه بهاران و گاه خزان
همی گنجها را ببالید از آن
چو خودکامه از باختر بازگشت
سراسر جهان زو پُر آواز گشت
ایرانشان : کوشنامه
بخش ۲۸۲ - نامه ی کوش بنزد فریدون و پاسخ آن
فرستاد نامه بدان آگهی
بنزدیک آن بارگاه مهی
که از نوبیان مرز کردیم پاک
برآوردم از شهرشان تیره خاک
به فرّ شهنشاه والاگهر
چنین کردم این کشور باختر
چه با باز قمری هم آشیان
همی خانه دارد، ندارد زیان
فریدون از آن نامه شد شادمان
یکی پاسخش کرد هم در زمان
که بادی همه ساله فیروز و شاد
که در نیکنامی بدادی تو داد
بدان دیوساران کسی آن نکرد
که تو کردی ای شیردل در نبرد
بماناد با تو دل و رای رزم
همه ساله باشی تو با جام و بزم
بنزدیک آن بارگاه مهی
که از نوبیان مرز کردیم پاک
برآوردم از شهرشان تیره خاک
به فرّ شهنشاه والاگهر
چنین کردم این کشور باختر
چه با باز قمری هم آشیان
همی خانه دارد، ندارد زیان
فریدون از آن نامه شد شادمان
یکی پاسخش کرد هم در زمان
که بادی همه ساله فیروز و شاد
که در نیکنامی بدادی تو داد
بدان دیوساران کسی آن نکرد
که تو کردی ای شیردل در نبرد
بماناد با تو دل و رای رزم
همه ساله باشی تو با جام و بزم