تعداد ۳۹۵۶ گوهر مطابق با وزن مورد نظر شما پیدا شد:
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۱۲ - ذکر رسیدن نامه ی ابن زیاد بدبنیاد به عمر بن سعد
دگر روز آب شب که چرخ بلند
جهان را ردای شب ازتن فکند
هوا دم زرخشان رخ هورزد
سر از کوهسار آتش طور زد
سواری پدید آمد از گرد راه
به نزد عمر رفت آن رو سیاه
یکی نامه دادش زابن زیاد
بخواندش چو آن ریمن پرفساد
بدید آنکه بنگاشته اهرمن
که کردم از اینت سرانجمن
که برگیری از تن سرشهریار
فرستی بر من به کوفه دیار
نهشتم دگر عذر بهر تو من
به فرمانت کردم سپاهی کشن
برآن باش تا آنکه هر صبح و شام
به سوی من از خود رسانی پیام
به پور پیمبر ببند آب را
بکش تشنه لب شاه و اصحاب را
مهل رخ سوی آب شیرین نهند
که تا جان شیرین به تلخی دهند
ستمگر چو بر خواند آن نامه را
نو آییین کین کرد هنگامه را
به عمروابن حجاج ناپاکزاد
هزاری چهار ازسواران بداد
که بر آل پیغمبر و پیروان
ببندند از کینه آب روان
چنان کرد عمرو بن حجاج کار
که فرمودش اهریمن نابکار
سپهرا به هم بشکند چنبرت
فتد افسر مهر و ماه از سرت
به آل نبی کین فزودن چرا؟
به کام بد اندیش بودن چرا؟
ددان را گوارنده آب روان
لب تشنه شیران یزدان نوان
به هم بشکنی بال طاووس باغ
که گردد ستاک کلان جای زاغ
به گردندی خویش چون دشمنی؟
به یزدان پناهم که اهریمنی
تو دادی بساط سلیمان به یاد
ازین پس من و مهر تو این مباد
سوی آب بستن چو دشمن شتافت
به یاران شه تشنگی دست یافت
یکی تیشه بگرفت دست خدای
به پشت سراپرده آن رهنمای
سوی قبله بنهاد نه گام زود
زمین را بدان تیشه لختی شخود
بجوشید ازامر جان آفرین
یکی ژرف چشمه درآن سرزمین
شهنشاه و یاران فرخ تبار
بخوردند از آن آب شیرین گوار
نمودند سیراب اسب و شتر
سپس مشک ها زآب کردند پر
چو بگذشت لختی ز چشم جهان
شد آن چشمه چون آب حیوان نهان
جهان را ردای شب ازتن فکند
هوا دم زرخشان رخ هورزد
سر از کوهسار آتش طور زد
سواری پدید آمد از گرد راه
به نزد عمر رفت آن رو سیاه
یکی نامه دادش زابن زیاد
بخواندش چو آن ریمن پرفساد
بدید آنکه بنگاشته اهرمن
که کردم از اینت سرانجمن
که برگیری از تن سرشهریار
فرستی بر من به کوفه دیار
نهشتم دگر عذر بهر تو من
به فرمانت کردم سپاهی کشن
برآن باش تا آنکه هر صبح و شام
به سوی من از خود رسانی پیام
به پور پیمبر ببند آب را
بکش تشنه لب شاه و اصحاب را
مهل رخ سوی آب شیرین نهند
که تا جان شیرین به تلخی دهند
ستمگر چو بر خواند آن نامه را
نو آییین کین کرد هنگامه را
به عمروابن حجاج ناپاکزاد
هزاری چهار ازسواران بداد
که بر آل پیغمبر و پیروان
ببندند از کینه آب روان
چنان کرد عمرو بن حجاج کار
که فرمودش اهریمن نابکار
سپهرا به هم بشکند چنبرت
فتد افسر مهر و ماه از سرت
به آل نبی کین فزودن چرا؟
به کام بد اندیش بودن چرا؟
ددان را گوارنده آب روان
لب تشنه شیران یزدان نوان
به هم بشکنی بال طاووس باغ
که گردد ستاک کلان جای زاغ
به گردندی خویش چون دشمنی؟
به یزدان پناهم که اهریمنی
تو دادی بساط سلیمان به یاد
ازین پس من و مهر تو این مباد
سوی آب بستن چو دشمن شتافت
به یاران شه تشنگی دست یافت
یکی تیشه بگرفت دست خدای
به پشت سراپرده آن رهنمای
سوی قبله بنهاد نه گام زود
زمین را بدان تیشه لختی شخود
بجوشید ازامر جان آفرین
یکی ژرف چشمه درآن سرزمین
شهنشاه و یاران فرخ تبار
بخوردند از آن آب شیرین گوار
نمودند سیراب اسب و شتر
سپس مشک ها زآب کردند پر
چو بگذشت لختی ز چشم جهان
شد آن چشمه چون آب حیوان نهان
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۱۳ - ذکر بستن ابن سعد آب را برروی امام علیه السلام
به فرزند مرجانه رفت آگهی
که فرمانده ی تخت شاهنشهی
بکنده به خرگاه چاهی شگرف
که آبش بود سرد – مانند برف
نوشت آن ستم گستر نابکار
به بن سعد ناپاک نستوده کار
که برشاه دین کار بنمای تنگ
مهل تا کند چاه و پیش آر جنگ
به فرمان دژخیم بیدادگر
عمر آن تبه گوهر کینه ور
نگهبان و جاسوس برشه گماشت
به عیوق منجوق کین برفراشت
چو لب تشنه گشتند اهل حرم
کشیدند آه از دل پر زغم
زافغانشان شه به چهر اشک راند
سپهدار اسلام را پیش خواند
دل آگاه شیر کنام یلی
مه هاشمی نور چشم علی
ببوسید نزد شهنشه زمین
بدو گفت سبط رسول امین
گزین کن زیاران حق سی سوار
پیاده دو ده مرد خنجر گذار
ازیدر به همراه یاران شتاب
برو تا به نزدیکی رود آب
مگر دشمنان را شکست آوری
گوارنده آبی به دست آوری
شنید این چو عباس از شاه دین
پذیرفت فرمان و بر شد به زین
به همره دو ده مشک و پنجاه مرد
ببرد و برانگیخت هامون نورد
چو سیل اندر آمد در آن رودبار
ز پی آن دلیران دشمن شکار
چو آن قوم را عمر و حجاج دید
بگفتا ز بهر چه کار آمدید؟
هلال سرافراز گفتا بدوی
منم ابن عم تو ای کینه جوی
زبان خشک و دل پر زتاب آمدم
سوی رود از بهر آب آمدم
بدو گفت زشت اختر بدنهاد
که ای نامور راد فرخ نژاد
بیاشام ازین آب شیرین گوار
گوارا بود بر تو ای نامدار
بدو گفت جان دلیری هلال
که ای مرد زشت اختر بد سگال
چسان شدروا؟آن که من سردآب
بنوشم نشانم زدل التهاب؟
چنین گفت اهریمن پر فساد
که این است فرمان ابن زیاد
ازو چون هلال دلیر این شنید
به یاران فرخ خروشی کشید
که هان مشک ها پر زآب آورید
سوی خیمه ی شه شتاب آورید
دلیران به فرمان آن کامیاب
نمودند پر مشک ها را زآب
چو آگاه گشتند کوفی سپاه
ببستند ره را به یاران شاه
جهانجوی – عباس پیروز روز
شهاب درخشان عفریت سوز
سپه رابه تیغ آنچنان بیم داد
که کس نامدش جنگ جستن به یاد
پراکنده گشتند از رزمگاه
زگرد سرافراز یاران شاه
به پیروزی آن شیر مردان دین
سبک بازگشتند از آن دشت کین
چو باد خزان در شتاب آمدند
سوی شاه با مشک آب آمدند
که فرمانده ی تخت شاهنشهی
بکنده به خرگاه چاهی شگرف
که آبش بود سرد – مانند برف
نوشت آن ستم گستر نابکار
به بن سعد ناپاک نستوده کار
که برشاه دین کار بنمای تنگ
مهل تا کند چاه و پیش آر جنگ
به فرمان دژخیم بیدادگر
عمر آن تبه گوهر کینه ور
نگهبان و جاسوس برشه گماشت
به عیوق منجوق کین برفراشت
چو لب تشنه گشتند اهل حرم
کشیدند آه از دل پر زغم
زافغانشان شه به چهر اشک راند
سپهدار اسلام را پیش خواند
دل آگاه شیر کنام یلی
مه هاشمی نور چشم علی
ببوسید نزد شهنشه زمین
بدو گفت سبط رسول امین
گزین کن زیاران حق سی سوار
پیاده دو ده مرد خنجر گذار
ازیدر به همراه یاران شتاب
برو تا به نزدیکی رود آب
مگر دشمنان را شکست آوری
گوارنده آبی به دست آوری
شنید این چو عباس از شاه دین
پذیرفت فرمان و بر شد به زین
به همره دو ده مشک و پنجاه مرد
ببرد و برانگیخت هامون نورد
چو سیل اندر آمد در آن رودبار
ز پی آن دلیران دشمن شکار
چو آن قوم را عمر و حجاج دید
بگفتا ز بهر چه کار آمدید؟
هلال سرافراز گفتا بدوی
منم ابن عم تو ای کینه جوی
زبان خشک و دل پر زتاب آمدم
سوی رود از بهر آب آمدم
بدو گفت زشت اختر بدنهاد
که ای نامور راد فرخ نژاد
بیاشام ازین آب شیرین گوار
گوارا بود بر تو ای نامدار
بدو گفت جان دلیری هلال
که ای مرد زشت اختر بد سگال
چسان شدروا؟آن که من سردآب
بنوشم نشانم زدل التهاب؟
چنین گفت اهریمن پر فساد
که این است فرمان ابن زیاد
ازو چون هلال دلیر این شنید
به یاران فرخ خروشی کشید
که هان مشک ها پر زآب آورید
سوی خیمه ی شه شتاب آورید
دلیران به فرمان آن کامیاب
نمودند پر مشک ها را زآب
چو آگاه گشتند کوفی سپاه
ببستند ره را به یاران شاه
جهانجوی – عباس پیروز روز
شهاب درخشان عفریت سوز
سپه رابه تیغ آنچنان بیم داد
که کس نامدش جنگ جستن به یاد
پراکنده گشتند از رزمگاه
زگرد سرافراز یاران شاه
به پیروزی آن شیر مردان دین
سبک بازگشتند از آن دشت کین
چو باد خزان در شتاب آمدند
سوی شاه با مشک آب آمدند
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۱۴ - انجمن فرمودن امام(ع)با عمر بن سعد ملعون درمیان دو لشگر و چگونگی آن حال
شبی راد فرزند خیرالبشر
هیونی فرستاد سوی عمر
که ای کوفیان را سرانجمن
زلشگر بپیمای ره سوی من
بیا تا میان دو لشگر به هم
نشینیم و گوییم ازبیش وکم
فرستاد ه آمد به کردار باد
پیام شهنشه به دژخیم داد
عمر اندر آن تیره شام سیاه
سوی لشگر شاه پیمودراه
به همراه آن زنشت تیره روان
تنی بیست ازکوفیان شد روان
پرستنده گان جای پرداختند
میان دو صف مسند انداختند
شهنشاه و سالار کوفی سپاه
نشستند باهم درآن جایگاه
تو با این شناسایی ازدشمنی
چرا با من این بد سگالی کنی؟
مرایار شو تا خداوندگار
تو را یارگردد به روز شمار
نه من پاک فرزندم پیغمبرم؟
گل باغ شیر خدا حیدرم؟
زمن دست بردار تا زین دیار
شوم سوی یثرب زمین رهسپار
مکن زشت از جنگ من نام خود
بیندیش لختی زانجام خود
به شه پاسخ آورد آن پر فساد
که اندیشه دارم زابن زیاد
چو یار تو گردم –کند با شتاب
مرا خانه ی زنده گانی خراب
کشد کودک و بسته گانم امیر
کند دختران و زنانم اسیر
بدان بد گهر گفت دارای دین
که اندیشه کن از جهان آفرین
هر آنچ از تو گیرند دینار و زر
ببخشم تو را من از آن بیشتر
یکی خانه بخشم به یثرب زمین
تو را دلنشین همچو خلد برین
بدین سوی دارمت پاس از بدی
بدانسوی از کیفر ایزدی
عمر گفت: ازمیر کوفه دیار
فزون دارم اندیشه ای شهریار
چو دید آن خداوند گیتی پناه
که بدخواه را برده شیطان ز راه
بدو گفت: کای تیره مغز پلید
چنان خواهم از آنکه جان آفرین
که در بستر خواب بی سر شوی
دمی درجهان شادمان نغنوی
به قتلم ازآن کرده ای سخت پی
که شاید یزیدت دهد ملک ری
زخشم خدا برتو آید نهیب
هم از گندم ری شوی بی نصیب
چنین گفت با داور دین عمر
گر، از گندم ری نبینم ثمر
زکشت وی ام خوشه ی جو بس است
که این آرزو در دل هر کس است
چو گفت این، شهنشاه ازو روی تافت
عمر هم به لشگرگه خود شتافت
از این مجلس شاه دین با عمر
چو فرزند مرجانه شد با خبر
هیونی فرستاد سوی عمر
که ای کوفیان را سرانجمن
زلشگر بپیمای ره سوی من
بیا تا میان دو لشگر به هم
نشینیم و گوییم ازبیش وکم
فرستاد ه آمد به کردار باد
پیام شهنشه به دژخیم داد
عمر اندر آن تیره شام سیاه
سوی لشگر شاه پیمودراه
به همراه آن زنشت تیره روان
تنی بیست ازکوفیان شد روان
پرستنده گان جای پرداختند
میان دو صف مسند انداختند
شهنشاه و سالار کوفی سپاه
نشستند باهم درآن جایگاه
تو با این شناسایی ازدشمنی
چرا با من این بد سگالی کنی؟
مرایار شو تا خداوندگار
تو را یارگردد به روز شمار
نه من پاک فرزندم پیغمبرم؟
گل باغ شیر خدا حیدرم؟
زمن دست بردار تا زین دیار
شوم سوی یثرب زمین رهسپار
مکن زشت از جنگ من نام خود
بیندیش لختی زانجام خود
به شه پاسخ آورد آن پر فساد
که اندیشه دارم زابن زیاد
چو یار تو گردم –کند با شتاب
مرا خانه ی زنده گانی خراب
کشد کودک و بسته گانم امیر
کند دختران و زنانم اسیر
بدان بد گهر گفت دارای دین
که اندیشه کن از جهان آفرین
هر آنچ از تو گیرند دینار و زر
ببخشم تو را من از آن بیشتر
یکی خانه بخشم به یثرب زمین
تو را دلنشین همچو خلد برین
بدین سوی دارمت پاس از بدی
بدانسوی از کیفر ایزدی
عمر گفت: ازمیر کوفه دیار
فزون دارم اندیشه ای شهریار
چو دید آن خداوند گیتی پناه
که بدخواه را برده شیطان ز راه
بدو گفت: کای تیره مغز پلید
چنان خواهم از آنکه جان آفرین
که در بستر خواب بی سر شوی
دمی درجهان شادمان نغنوی
به قتلم ازآن کرده ای سخت پی
که شاید یزیدت دهد ملک ری
زخشم خدا برتو آید نهیب
هم از گندم ری شوی بی نصیب
چنین گفت با داور دین عمر
گر، از گندم ری نبینم ثمر
زکشت وی ام خوشه ی جو بس است
که این آرزو در دل هر کس است
چو گفت این، شهنشاه ازو روی تافت
عمر هم به لشگرگه خود شتافت
از این مجلس شاه دین با عمر
چو فرزند مرجانه شد با خبر
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۱۵ - نامه نوشتن ابن زیاد به ابن سعد وتحریص نمودن او را در جنگ با امام(ع)
یکی نامه بنوشت پر سر زنش
به بن سعد زشت اختر بدمنش
که آگاه گشتم تو را من زکار
که هر شب ابا شاه یثرب دیار
بسازی پی آشتی انجمن
همانا بگشتی ز پیمان من
نجویی تو با شاه اگر کارزار
سپه را به فرمانبری واگذار
که باشد زمن شمر سردارشان
دهد چنگ و نیرو به پیکارشان
وگرنه درگفتگو بسته دار
مزن جز درکوشش وکارزار
شنیدم که آن نامه را شمر دون
گرفت و روان شد ز کوفه بیرون
زکین تا کند گرم هنگامه را
به بن سعد دون داد آن نامه را
به بن سعد زشت اختر بدمنش
که آگاه گشتم تو را من زکار
که هر شب ابا شاه یثرب دیار
بسازی پی آشتی انجمن
همانا بگشتی ز پیمان من
نجویی تو با شاه اگر کارزار
سپه را به فرمانبری واگذار
که باشد زمن شمر سردارشان
دهد چنگ و نیرو به پیکارشان
وگرنه درگفتگو بسته دار
مزن جز درکوشش وکارزار
شنیدم که آن نامه را شمر دون
گرفت و روان شد ز کوفه بیرون
زکین تا کند گرم هنگامه را
به بن سعد دون داد آن نامه را
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۱۶ - آوردن شمر ملعون نامه ی ابن زیاد را به کربلا
بد اختر برآشفت و با شمرگفت
که ای اهرمن آمده با تو جفت
تو این آتش فتنه افرختی
که تا حشر از آن عالمی سوختی
به نام من آوردی این ننگ را
نهشتی به صلح آورم جنگ را
کجا سبط فرخنده نام رسول
کند بیعت شاه شامی قبول؟
میان هر که با او پی جنگ بست
دل احمد و مرتضی راشکست
بدو گفت شم تبه روزگار
همان دون و دد فطرت نابکار
گرت باشد اندیشه و واهمه
ز رزم گزین زاده ی فاطمه
سپهداری این سپاه گشن
به من واگذار و برو –زی وطن
بدو گفت اهریمن از روی طیش
که جز من نشاید سپهدار جیش
به ناپاکرایی من از تو –برم
به کین گستری کی ز تو کمترم؟
خود این زشت کردار دارم قبول
کنم رزم با نور چشم رسول
بگفت این و با لشگر کینه جوی
سوی خرگه شاه بنهاد روی
خروشید کوس و بلرزید دشت
غبار زمین ز آسمان درگذشت
سر بانوان خواهر شهریار
چو بشنید غوغای اسب و سوار
ز برج سراپرده چون آفتاب
خرامید سوی شه کامیاب
بدید آن شهنشاه جن و بشر
به زانو نهاده سر تا جور
غنوده است و عباس نزدش به پای
چو حیدر به نزد رسول خدای
همی گفت زار وهمی ریخت آب
ز مژگان به رخسار چون آفتاب
که ای بخت خوابیده بیدار شو
هیاهوی رزم آوران راشنو
تو بخت منی چند مانی به خواب؟
یکی وارهان مر مرا زاضطراب
بود فتنه بیدار و تو گرم خواب
یکی سر بر آر ای شه کامیاب
ز افغان خواهر سر از خواب ناز
برآورد دارای مرز حجاز
بدو گفت کای پرده گی خواهرم
به جا مانده از مهربان مادرم
کنون دید چشم روانم به خواب
رخ پاک پیغمبر و بوتراب
حسن نیز با مهربان مادرم
که پرورد مانند جان دربرم
مرا گفت پیغمبر بی قرین
که مهمان مایی به خلد برین
چو بانو چنین از برادر شنید
سرشکش به سیمای سیمین چکید
به سر بر خورشان همی خاک ریخت
به تابنده مه عقد پروین گسیخت
بدو گفت دارای پیروزمند
که ای غمزده خواهر مستمند
ره ناله از دل مفرمای باز
به درد و غم اندر-بسوز و بساز
صبوری بجوی از خدای جهان
که باشد دراین پرده رازی نهان
که ای اهرمن آمده با تو جفت
تو این آتش فتنه افرختی
که تا حشر از آن عالمی سوختی
به نام من آوردی این ننگ را
نهشتی به صلح آورم جنگ را
کجا سبط فرخنده نام رسول
کند بیعت شاه شامی قبول؟
میان هر که با او پی جنگ بست
دل احمد و مرتضی راشکست
بدو گفت شم تبه روزگار
همان دون و دد فطرت نابکار
گرت باشد اندیشه و واهمه
ز رزم گزین زاده ی فاطمه
سپهداری این سپاه گشن
به من واگذار و برو –زی وطن
بدو گفت اهریمن از روی طیش
که جز من نشاید سپهدار جیش
به ناپاکرایی من از تو –برم
به کین گستری کی ز تو کمترم؟
خود این زشت کردار دارم قبول
کنم رزم با نور چشم رسول
بگفت این و با لشگر کینه جوی
سوی خرگه شاه بنهاد روی
خروشید کوس و بلرزید دشت
غبار زمین ز آسمان درگذشت
سر بانوان خواهر شهریار
چو بشنید غوغای اسب و سوار
ز برج سراپرده چون آفتاب
خرامید سوی شه کامیاب
بدید آن شهنشاه جن و بشر
به زانو نهاده سر تا جور
غنوده است و عباس نزدش به پای
چو حیدر به نزد رسول خدای
همی گفت زار وهمی ریخت آب
ز مژگان به رخسار چون آفتاب
که ای بخت خوابیده بیدار شو
هیاهوی رزم آوران راشنو
تو بخت منی چند مانی به خواب؟
یکی وارهان مر مرا زاضطراب
بود فتنه بیدار و تو گرم خواب
یکی سر بر آر ای شه کامیاب
ز افغان خواهر سر از خواب ناز
برآورد دارای مرز حجاز
بدو گفت کای پرده گی خواهرم
به جا مانده از مهربان مادرم
کنون دید چشم روانم به خواب
رخ پاک پیغمبر و بوتراب
حسن نیز با مهربان مادرم
که پرورد مانند جان دربرم
مرا گفت پیغمبر بی قرین
که مهمان مایی به خلد برین
چو بانو چنین از برادر شنید
سرشکش به سیمای سیمین چکید
به سر بر خورشان همی خاک ریخت
به تابنده مه عقد پروین گسیخت
بدو گفت دارای پیروزمند
که ای غمزده خواهر مستمند
ره ناله از دل مفرمای باز
به درد و غم اندر-بسوز و بساز
صبوری بجوی از خدای جهان
که باشد دراین پرده رازی نهان
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۱۷ - فرستادن امام انام حضرت عباس علیه اسلام رابرای مهلت خواستن ازمخالفین
چو گفت این ابولفضل (ع) راپیش خواند
بدان سرفراز این چنین راز راند
که زی لشگر کوفه شو رهسپار
ببین تا چه جویند از این کارزار؟
تنی بیست از یاوران را ببر
به همراه ای یادگار پدر
سپهبد برفت و ببرد آن سران
چنین گفت با لشگر کافران
که بهر چه زینسان دلیر آمدید؟
سوی بیشه ی شرزه شیر آمدید؟
بگفتند آن فرقه ی پر فساد
که این است فرمان ابن زیاد
که گردن به گفتار او در دهید
سراسر به فرمان او سر نهید
شما را دهد میر ما زینهار
وگرنه گرایید زی کارزار
بدان تیره هوشان بی نام و ننگ
چنین گفت سالار پیروز جنگ
بمانید لختی که با شهریار
بگویم من این گفت نا استوار
بگفت این و آن شبل شیر خدای
روان شد سوی شاه فرمانروای
پیام سپه را بدو باز گفت
بدو خسرو دین چنین راز گفت:
برو بازگو کامشب از من عنان
بپیچید تا با خدای جهان
به زاری درود و نماز آورم
به بدرود لختی نیاز آورم
کنم با شما چون که فردا شود
همه آنچه فرمان یزدان بود
سپهبد بیامد بگفت و عمر
نپذرفت فرمان آن تا جور
همی راه پیکار می جست باز
همی خواست باز آورد ترکتاز
سپه کاین بدیدند تیغ زبان
کشیدند بردشمن بد گمان
که اف باد بردین و ایمان تو
تفو باد برعهد و پیمان تو
به فرزند دارای آخر زمان
چرا می نبخشی یک امشب امان؟
که بگذارد ازبهر داور نماز
سراید شبی راز با بی نیاز
چنان شد که از گرد خرگاه شاه
پراکنده گشتند کوفی سپاه
سپه را عمر چون دگرگونه دید
از آن کوشش کین عنان درکشید
بدان سرفراز این چنین راز راند
که زی لشگر کوفه شو رهسپار
ببین تا چه جویند از این کارزار؟
تنی بیست از یاوران را ببر
به همراه ای یادگار پدر
سپهبد برفت و ببرد آن سران
چنین گفت با لشگر کافران
که بهر چه زینسان دلیر آمدید؟
سوی بیشه ی شرزه شیر آمدید؟
بگفتند آن فرقه ی پر فساد
که این است فرمان ابن زیاد
که گردن به گفتار او در دهید
سراسر به فرمان او سر نهید
شما را دهد میر ما زینهار
وگرنه گرایید زی کارزار
بدان تیره هوشان بی نام و ننگ
چنین گفت سالار پیروز جنگ
بمانید لختی که با شهریار
بگویم من این گفت نا استوار
بگفت این و آن شبل شیر خدای
روان شد سوی شاه فرمانروای
پیام سپه را بدو باز گفت
بدو خسرو دین چنین راز گفت:
برو بازگو کامشب از من عنان
بپیچید تا با خدای جهان
به زاری درود و نماز آورم
به بدرود لختی نیاز آورم
کنم با شما چون که فردا شود
همه آنچه فرمان یزدان بود
سپهبد بیامد بگفت و عمر
نپذرفت فرمان آن تا جور
همی راه پیکار می جست باز
همی خواست باز آورد ترکتاز
سپه کاین بدیدند تیغ زبان
کشیدند بردشمن بد گمان
که اف باد بردین و ایمان تو
تفو باد برعهد و پیمان تو
به فرزند دارای آخر زمان
چرا می نبخشی یک امشب امان؟
که بگذارد ازبهر داور نماز
سراید شبی راز با بی نیاز
چنان شد که از گرد خرگاه شاه
پراکنده گشتند کوفی سپاه
سپه را عمر چون دگرگونه دید
از آن کوشش کین عنان درکشید
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۱۸ - برداشتن امام بیعت خویش را از اصحاب و رفتن گروهی از ایشان
چو گردید ازکین چرخ بلند
شه شرق درباختر شهربند
جگر گوشه ی سیدالمرسلین
حسین آن جهانداور بی قرین
برافراشته خرگه اندر نشست
چو بر عرش دادار بالا و پست
سرافراز یاران شه با نیاز
بدو برنیایش نموند ساز
به پوزش برآن خداوند دین
بسودند رخسارها – برزمین
چو لختی برآمد –گشود آن جناب
در از پر گهر درج یاقوت ناب
بدانسان کز آن شاه در خورد بود
زمانی جهان آفرین را ستود
نبی (ص)و علی (ع) را ثنا کردساز
پس آنگه به یاران چنین گفت باز
بدانید و آگاه باشید – هان
که اندر چنین ورطه ای ناگهان
مرا روی داده یکی کارسخت
که برمن بگرید ازآن چشم بخت
که ای نامداران پاکیزه دین
زجان آفرین برشما آفرین
ندانم به روی زمین سربه سر
زیاران خود کس وفادارتر
ندارند دست ازمن این قوم دون
مرا تا نریزند برخاک و خون
ولی جز من این لشگر بی شمار
به آزردن کس ندارند کار
شما را من ای نامور یاوران
بزرگان و آزاده گان و سران
تن آزاد کردم ز پیمان خویش
رها ساختم دل ز فرمان خویش
کشیده است تا شب پرند سیاه
سوی مسکن خود سپارید راه
به جمازه ی شب سواری کنید
تن و جان خود را حصاری کنید
پس آنگه به فرزند فرمود باز
چراغ سراپرده خاموش ساز
از آنرو که درتیرگی شرم نیست
کسی را - زروی کس آزرم نیست
برآورد از دل جوان آه سرد
همه شمع خرگاه خاموش کرد
چو شد جای تیره چراغ وفا
بگشتند برخی به یاد جفا
گروهی که بودند دنیا پرست
کشیدند از یاری شاه دست
بجستند از جای و زان انجمن
برفتند زی بنگه خویشتن
برون رفت هر کس که بیگانه بود
بماند آنکه در خورد آن خانه بود
چو بیگانه یکران از آنجا براند
خدا خانه با آشنایان بماند
مقیمان آن خانه با درد و داغ
چو روشن نمودند زان پس چراغ
پراکنده شه دید یاران جمع
به جز چند پروانه بر گرد شمع
همه شعله ی عشق افروخته
پر و بال خود رابدان سوخته
نه درتن دگر پر پروازشان
نه جز عشق جانان کس انبازشان
همه لعل کان بدخشان عشق
همه پر بهار در عمان عشق
همه عشق بازان آن شهریار
زخود بی خبر محو دیدار یار
همه دشمن شوکت و شان و فر
همه جان فروشان ز پا تا به سر
همه میگساران پیمانه نوش
درون ها پر از راز و لب ها خموش
سپهر فنا را همه آفتاب
میان خالی از خویشتن چون حباب
همه دل نشان کرده و جان و سر
بر ناوک مرگ و تیغ خطر
خداوند آن بنده گان را چو دید
به پاکیزه دیدارشان بنگرید
همه خویش را دید از رویشان
برون کرده سر از بن مویشان
به چشم نهان هر قدر بنگرید
درون و برونشان پر از خویش دید
بلی! ما و من ازمیان چون رود
شوی تو همه اوی و او تو شود
تهی کاخ دل چو ز شیطان شود
درآن جا خداخانه یزدان شود
از آن پس که آن آزمون کردشان
ستود و نوازش فزون کردشان
پی حکمتی پس چنین گفت باز
به هاشم نژادان شه سرفراز
شه شرق درباختر شهربند
جگر گوشه ی سیدالمرسلین
حسین آن جهانداور بی قرین
برافراشته خرگه اندر نشست
چو بر عرش دادار بالا و پست
سرافراز یاران شه با نیاز
بدو برنیایش نموند ساز
به پوزش برآن خداوند دین
بسودند رخسارها – برزمین
چو لختی برآمد –گشود آن جناب
در از پر گهر درج یاقوت ناب
بدانسان کز آن شاه در خورد بود
زمانی جهان آفرین را ستود
نبی (ص)و علی (ع) را ثنا کردساز
پس آنگه به یاران چنین گفت باز
بدانید و آگاه باشید – هان
که اندر چنین ورطه ای ناگهان
مرا روی داده یکی کارسخت
که برمن بگرید ازآن چشم بخت
که ای نامداران پاکیزه دین
زجان آفرین برشما آفرین
ندانم به روی زمین سربه سر
زیاران خود کس وفادارتر
ندارند دست ازمن این قوم دون
مرا تا نریزند برخاک و خون
ولی جز من این لشگر بی شمار
به آزردن کس ندارند کار
شما را من ای نامور یاوران
بزرگان و آزاده گان و سران
تن آزاد کردم ز پیمان خویش
رها ساختم دل ز فرمان خویش
کشیده است تا شب پرند سیاه
سوی مسکن خود سپارید راه
به جمازه ی شب سواری کنید
تن و جان خود را حصاری کنید
پس آنگه به فرزند فرمود باز
چراغ سراپرده خاموش ساز
از آنرو که درتیرگی شرم نیست
کسی را - زروی کس آزرم نیست
برآورد از دل جوان آه سرد
همه شمع خرگاه خاموش کرد
چو شد جای تیره چراغ وفا
بگشتند برخی به یاد جفا
گروهی که بودند دنیا پرست
کشیدند از یاری شاه دست
بجستند از جای و زان انجمن
برفتند زی بنگه خویشتن
برون رفت هر کس که بیگانه بود
بماند آنکه در خورد آن خانه بود
چو بیگانه یکران از آنجا براند
خدا خانه با آشنایان بماند
مقیمان آن خانه با درد و داغ
چو روشن نمودند زان پس چراغ
پراکنده شه دید یاران جمع
به جز چند پروانه بر گرد شمع
همه شعله ی عشق افروخته
پر و بال خود رابدان سوخته
نه درتن دگر پر پروازشان
نه جز عشق جانان کس انبازشان
همه لعل کان بدخشان عشق
همه پر بهار در عمان عشق
همه عشق بازان آن شهریار
زخود بی خبر محو دیدار یار
همه دشمن شوکت و شان و فر
همه جان فروشان ز پا تا به سر
همه میگساران پیمانه نوش
درون ها پر از راز و لب ها خموش
سپهر فنا را همه آفتاب
میان خالی از خویشتن چون حباب
همه دل نشان کرده و جان و سر
بر ناوک مرگ و تیغ خطر
خداوند آن بنده گان را چو دید
به پاکیزه دیدارشان بنگرید
همه خویش را دید از رویشان
برون کرده سر از بن مویشان
به چشم نهان هر قدر بنگرید
درون و برونشان پر از خویش دید
بلی! ما و من ازمیان چون رود
شوی تو همه اوی و او تو شود
تهی کاخ دل چو ز شیطان شود
درآن جا خداخانه یزدان شود
از آن پس که آن آزمون کردشان
ستود و نوازش فزون کردشان
پی حکمتی پس چنین گفت باز
به هاشم نژادان شه سرفراز
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۱۹ - برداشتن امام علیه السلام بیعت خویش را از بنی هاشم و پاسخ ایشان
رها کردم از بند پیمانتان
درود خدا برتن و جانتان
شما هم سوی منزل خویشتن
بگیرید ره زین بزرگ انجمن
از آن سروران شبل شیر خدای
سپهدار عباس رزم آزمای
به پوزش چنین گفت با شه سخن
که ای خاک پای تو دیهیم من
مرا بسته عشقت به یک تار موی
که بربسته شد راهم از چار سوی
کهین بنده در پیش تخت توام
به زنهار بیدار بخت توام
من این عشق پاک از تو آموختم
بربود تو بود خود سوختم
مران با وفا بنده ای را چو من
مکن سرو یازنده را از چمن
پس از آن جهانجوی پاکیزه خوی
بدانسان سرودند اخوان اوی
سپس با یلان عقیلی نژاد
بفرمود شه کای جوانان راد
ز کردار مسلم به هر دوجهان
شما سرفرازید و روشن روان
ازیدر هم اکنون سپارید گام
سوی تربت پاک خیرالانام
بگفتد: کای داور اولیا
گرانمایه سبط شه انبیا
پس ازتو نخواهیم پاینده گی
که نفرین سزد بر چنین زنده گی
پی یاری ات تا سر آید زمان
همه بسته داریم محکم میان
نه ماییم از دوده ی شیر حق؟
که بازوی دین بود و شمشیر حق؟
پسندی که بردوده ی پاک ننگ
زما آید ای شاه پیروز جنگ
گرفتیم عشق تو ای رهنما
نبسته است از شش جهت ره به ما
چه گوییم درپاسخ خلق باز
چو کردند ما را نکوهش طراز
که رفتید با داور خود حسین
کزو بودتان فخر در عالمین
چو پیش آمدش کارو رنجی بزرگ
سپردید اورا به چنگال گرگ؟
زهمراهی اش روی بر گاشتید
ورا زیر شمشیر بگذا شتید
چو اندر وفا دیدشان استوار
بدیشان بخواند آفرین شهریار
درود خدا برتن و جانتان
شما هم سوی منزل خویشتن
بگیرید ره زین بزرگ انجمن
از آن سروران شبل شیر خدای
سپهدار عباس رزم آزمای
به پوزش چنین گفت با شه سخن
که ای خاک پای تو دیهیم من
مرا بسته عشقت به یک تار موی
که بربسته شد راهم از چار سوی
کهین بنده در پیش تخت توام
به زنهار بیدار بخت توام
من این عشق پاک از تو آموختم
بربود تو بود خود سوختم
مران با وفا بنده ای را چو من
مکن سرو یازنده را از چمن
پس از آن جهانجوی پاکیزه خوی
بدانسان سرودند اخوان اوی
سپس با یلان عقیلی نژاد
بفرمود شه کای جوانان راد
ز کردار مسلم به هر دوجهان
شما سرفرازید و روشن روان
ازیدر هم اکنون سپارید گام
سوی تربت پاک خیرالانام
بگفتد: کای داور اولیا
گرانمایه سبط شه انبیا
پس ازتو نخواهیم پاینده گی
که نفرین سزد بر چنین زنده گی
پی یاری ات تا سر آید زمان
همه بسته داریم محکم میان
نه ماییم از دوده ی شیر حق؟
که بازوی دین بود و شمشیر حق؟
پسندی که بردوده ی پاک ننگ
زما آید ای شاه پیروز جنگ
گرفتیم عشق تو ای رهنما
نبسته است از شش جهت ره به ما
چه گوییم درپاسخ خلق باز
چو کردند ما را نکوهش طراز
که رفتید با داور خود حسین
کزو بودتان فخر در عالمین
چو پیش آمدش کارو رنجی بزرگ
سپردید اورا به چنگال گرگ؟
زهمراهی اش روی بر گاشتید
ورا زیر شمشیر بگذا شتید
چو اندر وفا دیدشان استوار
بدیشان بخواند آفرین شهریار
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۲۰ - بار دیگر برداشتن امام بیعت از انصار
پس آنگه دوباره به انصار گفت
که راز از شما نیز نبود نهفت
به هر جا که خواهید زین سرزمین
سپارید ره ای سواران دین
ازیدر سوی بنگه خود روید
نخواهم درین دشت بی سر شوید
چو زینسان شنیدند آزاده گان
همان با گهرها و مه زاده گان
سرشک از مژه بررخ افشان شدند
بدو بر همه آفرین خوان شدند
که شاها به پروردگار جهان
که او آفرید آشکار از نهان
اگر بد کنش آتش افروزدا
به آتش تن و جان ما سوزدا
نماییم ما مرگ خود آرزوی
زدرگاه تو بر نتابیم روی
که ما را بود مرگ خود زنده گی
پس ازمرگ یابیم پاینده گی
مبین خار برجان نثاران خویش
مران از بر خویش یاران خویش
کسی کو به دل عشق و مهر تودید
زجان و سر خویشتن پا کشید
همه جان نثاریم بر گرد تو
سبق خوان عشقیم و شاگرد تو
تو استاد عشقی و ما پیروان
به هر سو تو راییم ازپی دوان
تویی مرشد راه و ما رهسپار
تو جانان و ما جملگی جان نثار
اگر نز پی کارزار آمدیم
درین دشت بهر چه کارآمدیم؟
به عشق تو ای پادشاه امم
گذشتیم از سر در اول قدم
ز صهبای عشقت چنان بی هشیم
اگر آنکه فرمان دهی خود کشیم
وگر سوی آتش بگویی رویم
همه چون سمندر در آن بغنویم
دویی از میان رفته و ما و من
بجز تو نبینیم درخویشتن
چه کس آشنا رانده از خانه اش؟
گسسته ز زنجیر دیوانه اش؟
تو دانی که از خویش بیگانه ایم
همه آشنایان این خانه ایم
کسی کاندرین خانه بد خانه زاد
برد رسم بیگانه گی را ز یاد
درآندم که از برق پیچان سنان
ستاره به میدان نپیچد عنان
نماییم یکسر به قربانگهت
همه جان خود را نثار رهت
برجنگی ما زخون شد چو آل
هم از سم اسبان کین پایمال
شود شاد از ما به روز شمار
همان آفریننده ی مور و مار
همه سرخ رو در بر دادگر
برآریم از خوابگاه تو سر
زکردار ما پاک پیغمبرا
سرافراز گردد به محشر درا
زایشان شه دین چو زینسان شنود
بسی آفرین ها به هر یک نمود
چو دید آن خداوند فرخنده پی
که آن سالکان راه کردند طی
همه غرق یارند و خالی ز خویش
پسندند برجان خود نوش نیش
که راز از شما نیز نبود نهفت
به هر جا که خواهید زین سرزمین
سپارید ره ای سواران دین
ازیدر سوی بنگه خود روید
نخواهم درین دشت بی سر شوید
چو زینسان شنیدند آزاده گان
همان با گهرها و مه زاده گان
سرشک از مژه بررخ افشان شدند
بدو بر همه آفرین خوان شدند
که شاها به پروردگار جهان
که او آفرید آشکار از نهان
اگر بد کنش آتش افروزدا
به آتش تن و جان ما سوزدا
نماییم ما مرگ خود آرزوی
زدرگاه تو بر نتابیم روی
که ما را بود مرگ خود زنده گی
پس ازمرگ یابیم پاینده گی
مبین خار برجان نثاران خویش
مران از بر خویش یاران خویش
کسی کو به دل عشق و مهر تودید
زجان و سر خویشتن پا کشید
همه جان نثاریم بر گرد تو
سبق خوان عشقیم و شاگرد تو
تو استاد عشقی و ما پیروان
به هر سو تو راییم ازپی دوان
تویی مرشد راه و ما رهسپار
تو جانان و ما جملگی جان نثار
اگر نز پی کارزار آمدیم
درین دشت بهر چه کارآمدیم؟
به عشق تو ای پادشاه امم
گذشتیم از سر در اول قدم
ز صهبای عشقت چنان بی هشیم
اگر آنکه فرمان دهی خود کشیم
وگر سوی آتش بگویی رویم
همه چون سمندر در آن بغنویم
دویی از میان رفته و ما و من
بجز تو نبینیم درخویشتن
چه کس آشنا رانده از خانه اش؟
گسسته ز زنجیر دیوانه اش؟
تو دانی که از خویش بیگانه ایم
همه آشنایان این خانه ایم
کسی کاندرین خانه بد خانه زاد
برد رسم بیگانه گی را ز یاد
درآندم که از برق پیچان سنان
ستاره به میدان نپیچد عنان
نماییم یکسر به قربانگهت
همه جان خود را نثار رهت
برجنگی ما زخون شد چو آل
هم از سم اسبان کین پایمال
شود شاد از ما به روز شمار
همان آفریننده ی مور و مار
همه سرخ رو در بر دادگر
برآریم از خوابگاه تو سر
زکردار ما پاک پیغمبرا
سرافراز گردد به محشر درا
زایشان شه دین چو زینسان شنود
بسی آفرین ها به هر یک نمود
چو دید آن خداوند فرخنده پی
که آن سالکان راه کردند طی
همه غرق یارند و خالی ز خویش
پسندند برجان خود نوش نیش
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۲۱ - نمودن امام اصحاب گرام مقامات و درجات هر یک را دربهشت
نه درسر- به جز شور دلدارشان
نه در دل به جز خواهش یارشان
به خود جمله را یار و دمساز دید
به سر نهان محرم راز دید
حجاب ازسر چشمشان باز کرد
هویدا به ایشان همه راز کرد
دو انگشت از یکدگر برگشود
به ایشان نمود آنچه باید نمود
به آن نامداران با فرهی
از آن سوی پرده بداد آگهی
بدانجا که شاید چو لختی نگاه
نمودند یاران فرخنده شاه
بدیدند بی پرده روی نگار
همان دل فریبنده ی جانشکار
زهر چیز خود چون که رخ تافتند
ز هرچ آن بباید خبر یافتند
به جایی که عقل اندر آن پا به گل
رسیدند و دیدند با کام دل
رده در رده حور مینو سرشت
ستاده به گلزار خرم بهشت
گرفته به کف هر یکی جام نور
پر از باده ی جانفزای طهور
همه قد چو طوبی بیاراسته
به خود غنج و زیور بپیراسته
بدان تشنه کامان جام بلا
به ایما بدادند بر خود صلا
که ماییم مشتاق روی شما
گرفتار و پابند موی شما
یکی رحمت آرید بر حالمان
برآرید از مهر، آمالمان
سوی ما زدنیا سپارید گام
ز دیدار ما را برآرید کام
اگر چند فردوس ماوای ما است
ولی چون جحیم از فراق شما است
بدین چهر و بالای ما بنگرید
سوی باغ جنت یکی بگذرید
بر ما که از آب صافی ترست
شما را همه بالش و بسترست
زسرچشمه ی نور و غلمان و حور
خدا را چه دیدید یاران قصور؟
که دل برگرفتید ازمهرشان
نکردید شاداب از چهرشان
نمانید ما را دراین اشتیاق
که دیگر نداریم تاب فراق
چو دیدند یاران فرخ سرشت
سمن صورتان ریاض بهشت
دل از غیر دلدار پرداختند
سر و جان و هوش و خرد باختند
همین بد که درعشق دادند جان
به دل می خریدند تیغ و سنان
الا تا نگویی که یاران شاه
همان با وفا جان نثاران شاه
بدادند سر بهر حور و قصور
ویا بهر تسنیم و آب طهور
نه در دل به جز خواهش یارشان
به خود جمله را یار و دمساز دید
به سر نهان محرم راز دید
حجاب ازسر چشمشان باز کرد
هویدا به ایشان همه راز کرد
دو انگشت از یکدگر برگشود
به ایشان نمود آنچه باید نمود
به آن نامداران با فرهی
از آن سوی پرده بداد آگهی
بدانجا که شاید چو لختی نگاه
نمودند یاران فرخنده شاه
بدیدند بی پرده روی نگار
همان دل فریبنده ی جانشکار
زهر چیز خود چون که رخ تافتند
ز هرچ آن بباید خبر یافتند
به جایی که عقل اندر آن پا به گل
رسیدند و دیدند با کام دل
رده در رده حور مینو سرشت
ستاده به گلزار خرم بهشت
گرفته به کف هر یکی جام نور
پر از باده ی جانفزای طهور
همه قد چو طوبی بیاراسته
به خود غنج و زیور بپیراسته
بدان تشنه کامان جام بلا
به ایما بدادند بر خود صلا
که ماییم مشتاق روی شما
گرفتار و پابند موی شما
یکی رحمت آرید بر حالمان
برآرید از مهر، آمالمان
سوی ما زدنیا سپارید گام
ز دیدار ما را برآرید کام
اگر چند فردوس ماوای ما است
ولی چون جحیم از فراق شما است
بدین چهر و بالای ما بنگرید
سوی باغ جنت یکی بگذرید
بر ما که از آب صافی ترست
شما را همه بالش و بسترست
زسرچشمه ی نور و غلمان و حور
خدا را چه دیدید یاران قصور؟
که دل برگرفتید ازمهرشان
نکردید شاداب از چهرشان
نمانید ما را دراین اشتیاق
که دیگر نداریم تاب فراق
چو دیدند یاران فرخ سرشت
سمن صورتان ریاض بهشت
دل از غیر دلدار پرداختند
سر و جان و هوش و خرد باختند
همین بد که درعشق دادند جان
به دل می خریدند تیغ و سنان
الا تا نگویی که یاران شاه
همان با وفا جان نثاران شاه
بدادند سر بهر حور و قصور
ویا بهر تسنیم و آب طهور
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۲۲ - فرستادن امام(ع)درشب عاشورا شاهزاده علی اکبر را با جمعی دیگر به آوردن آب
چو ازکار یاران بپرداخت شاه
بفرمود تا خیمه و بارگاه
پس و پشت هم برکنند استوار
که دشمن برایشان نیارد گذار
ودیگر یکی کنده فرمود شاه
بکندند برگرد آن خیمه گاه
مرآن کنده را پر زهیزم نمود
پس آنگه به فرزند فرخ سرود
که از یاوران سی سوار بکار
پیاده دو ده مرد هامون سپار
ببر با خود ای شیر دشت نبرد
به گرمی رسان سوی ماآب سرد
دمان شاهزاده سوی رود رفت
هم مشک ها کرد پر آب و تفت
سوی خرگه شاه شد بی گزند
به همراه یاران پیروزمند
شهنشه به یاران خود آب داد
سپس گفت: ای نامداران راد
بشویید ازین آب روشن دهان
که هست آخرین قوتتان درجهان
بسازید ازین آب غسل و وضو
بسایید پیش خداوند رو
بشویید رخت بر خویشتن
که باشد شما را به جای کفن
در آن شب گزین سبط شاه حجاز
گهی در دعا بود و گاهی نماز
بفرمود تا خیمه و بارگاه
پس و پشت هم برکنند استوار
که دشمن برایشان نیارد گذار
ودیگر یکی کنده فرمود شاه
بکندند برگرد آن خیمه گاه
مرآن کنده را پر زهیزم نمود
پس آنگه به فرزند فرخ سرود
که از یاوران سی سوار بکار
پیاده دو ده مرد هامون سپار
ببر با خود ای شیر دشت نبرد
به گرمی رسان سوی ماآب سرد
دمان شاهزاده سوی رود رفت
هم مشک ها کرد پر آب و تفت
سوی خرگه شاه شد بی گزند
به همراه یاران پیروزمند
شهنشه به یاران خود آب داد
سپس گفت: ای نامداران راد
بشویید ازین آب روشن دهان
که هست آخرین قوتتان درجهان
بسازید ازین آب غسل و وضو
بسایید پیش خداوند رو
بشویید رخت بر خویشتن
که باشد شما را به جای کفن
در آن شب گزین سبط شاه حجاز
گهی در دعا بود و گاهی نماز
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۲۳ - آمدن سی و دو سوار از لشگر مخالف در شب عاشورا به یاری امام(ع)
گهی با خداوند خو راز راند
گهی نیز قرآن به آواز خواند
چو شد صوت قرآن آن شه بلند
سی و دو سرافراز پیروزمند
زلشگرگه دیو ناپاک هوش
بدان صوت دلکش نهادند گوش
تو گفتی که از عرش برزد ندا
بدان پاکزادان جهانبان خدا
غریوان همه سوی را ه آمدند
به نزدیک خرگاه شاه آمدند
ابوالفضل نام آور ارجمند
به گوش آمدش بانگ سم سمند
برفت و بدید و بگفتا: که اید؟
دراین پهن هامون برای چه اید؟
بگفتند: کای داور سرفراز
به دیدار شاه است مارا نیاز
که تا در رهش جانسپاری کنیم
خدا را در این کار یاری کنیم
ازآنرو کز این لشگر نابکار
ندیدیم جز رامش و رود کار
ولی از سپاه شه دین به گوش
نیاید به جز صوت قرآن خروش
از آن مان درست آمد ای نامجوی
که حق با حسین است و یاران اوی
بمانید گفتا درین جایگاه
که گویم پیام شما را به شاه
برفت و به شه گفت و فرمود شاه
بگو تا درآیند در پیشگاه
که بامن مرا این فرقه ی حق پرست
ببستند پیمان به روز الست
ولیکن پیاده بدین سو همه
خرامند آهسته بین همهمه
کنند آن دلیران با داد و برد
برون از تن خویش ساز نبرد
که ترسم حریمم هراسان شوند
ز خواب اندر آیند و ترسان شوند
سپهبد پیام شه راستین
چو گفتا بدان نامداران دین
پیاده روان سوی شاه آمدند
همه با لبی عذرخواه آمدند
پذیرفتشان شاه یزدانشناس
بدان کارشان خواند لختی سپاس
همه باز ماندند درآن سپاه
که تا جان نمودند قربان شاه
گهی نیز قرآن به آواز خواند
چو شد صوت قرآن آن شه بلند
سی و دو سرافراز پیروزمند
زلشگرگه دیو ناپاک هوش
بدان صوت دلکش نهادند گوش
تو گفتی که از عرش برزد ندا
بدان پاکزادان جهانبان خدا
غریوان همه سوی را ه آمدند
به نزدیک خرگاه شاه آمدند
ابوالفضل نام آور ارجمند
به گوش آمدش بانگ سم سمند
برفت و بدید و بگفتا: که اید؟
دراین پهن هامون برای چه اید؟
بگفتند: کای داور سرفراز
به دیدار شاه است مارا نیاز
که تا در رهش جانسپاری کنیم
خدا را در این کار یاری کنیم
ازآنرو کز این لشگر نابکار
ندیدیم جز رامش و رود کار
ولی از سپاه شه دین به گوش
نیاید به جز صوت قرآن خروش
از آن مان درست آمد ای نامجوی
که حق با حسین است و یاران اوی
بمانید گفتا درین جایگاه
که گویم پیام شما را به شاه
برفت و به شه گفت و فرمود شاه
بگو تا درآیند در پیشگاه
که بامن مرا این فرقه ی حق پرست
ببستند پیمان به روز الست
ولیکن پیاده بدین سو همه
خرامند آهسته بین همهمه
کنند آن دلیران با داد و برد
برون از تن خویش ساز نبرد
که ترسم حریمم هراسان شوند
ز خواب اندر آیند و ترسان شوند
سپهبد پیام شه راستین
چو گفتا بدان نامداران دین
پیاده روان سوی شاه آمدند
همه با لبی عذرخواه آمدند
پذیرفتشان شاه یزدانشناس
بدان کارشان خواند لختی سپاس
همه باز ماندند درآن سپاه
که تا جان نمودند قربان شاه
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۲۴ - خواندن امام اشعار چند در بی وفایی دنیا
درآن شب جهانداور بی قرین
گهی دردعا بود وگه آفرین
گهی دشنه ی جای ستان تیز کرد
که فردا بدان دشنه جوید نبرد
گهی دل به مرگ جوانان نهاد
گهی چند بیتی زغم کرد یاد
که اف بر تو ای دهر ناسازگار
که دایم به نیکان بدت کینه کار
بسا تاجداران کشور فروز
بسا شهریاران پیروز روز
که گشتی تو از مرگشان شاد خوار
ایا بی وفا دهر ناسازگار
به کام عجوزی تو را چرخ گشت
بریدی سر پاک یحیی به طشت
سرمن هم اکنون بخواهی برید
که خوشنود گردد یزید پلید
چو خواهرش آن سوگواری بدید
یکی آه سرد ازجگر برکشید
بگفتا به افغان که ای تاجور
دهی امشب ازکشته گشتن خبر
مراکاش ازین پیش تر مرگ من
زخاک سیه کرده بودی کفن
زآل عبا جز تو بر همه رفته گان
تویی بخت بیدار آن خفته گان
تو هم خواهی ازما جدایی کنی
به دیگر جهان کد خدایی کنی
پس ازتو چه سازیم ما بیکسان
به این خردسالان و این نورسان
همی سوزدم دل که از چار سوی
ببسته است راه تو ای پاکخوی
تو را چاره ای نیست درکار خویش
به جز آنکه گیری ره مرگ پیش
بگفت این و افغان زدل برکشید
بزد دست برسر گریبان درید
بیفتاد ازپای و بیهوش شد
توگفتی که از پیکرش توش شد
به رخسار بانو شه کامیاب
ز مژگان برافشاند روشن گلاب
گل پژمریده ز بوی گلاب
شکفته شدوکرد نرگس پرآب
ز بی یاری خسرو نینوا
زهر بند او خاست چون نی نوا
چو دیدش چنان مویه گر شاه دین
بدو گفت: کای بانوی دل غمین
به پایان درآید چو این روزگار
نماند کسی زنده جز کردگار
یکی پند فرخ برادر پذیر
مرا هم چو جد وپدر رفته گیر
ز آنان نیم من فزون تر به فر
که کردند زین دار فانی سفر
چو رفتم من از این سرای سپنج
فزون شد تو را محنت و درد و رنج
گریبان مکن چاک و مخراش روی
پریشان مکن موی و آوخ مگوی
ز مژگان بریز اشک، لیکن بلند
مکن گریه ای خواهر مستمند
چو غم از دل پاک خواهر سترد
مراو را سوی خیمه ی خویش برد
خود آمد زنو سوی خرگه فراز
به پای اندر استاد بهر نماز
گهی دردعا بود وگه آفرین
گهی دشنه ی جای ستان تیز کرد
که فردا بدان دشنه جوید نبرد
گهی دل به مرگ جوانان نهاد
گهی چند بیتی زغم کرد یاد
که اف بر تو ای دهر ناسازگار
که دایم به نیکان بدت کینه کار
بسا تاجداران کشور فروز
بسا شهریاران پیروز روز
که گشتی تو از مرگشان شاد خوار
ایا بی وفا دهر ناسازگار
به کام عجوزی تو را چرخ گشت
بریدی سر پاک یحیی به طشت
سرمن هم اکنون بخواهی برید
که خوشنود گردد یزید پلید
چو خواهرش آن سوگواری بدید
یکی آه سرد ازجگر برکشید
بگفتا به افغان که ای تاجور
دهی امشب ازکشته گشتن خبر
مراکاش ازین پیش تر مرگ من
زخاک سیه کرده بودی کفن
زآل عبا جز تو بر همه رفته گان
تویی بخت بیدار آن خفته گان
تو هم خواهی ازما جدایی کنی
به دیگر جهان کد خدایی کنی
پس ازتو چه سازیم ما بیکسان
به این خردسالان و این نورسان
همی سوزدم دل که از چار سوی
ببسته است راه تو ای پاکخوی
تو را چاره ای نیست درکار خویش
به جز آنکه گیری ره مرگ پیش
بگفت این و افغان زدل برکشید
بزد دست برسر گریبان درید
بیفتاد ازپای و بیهوش شد
توگفتی که از پیکرش توش شد
به رخسار بانو شه کامیاب
ز مژگان برافشاند روشن گلاب
گل پژمریده ز بوی گلاب
شکفته شدوکرد نرگس پرآب
ز بی یاری خسرو نینوا
زهر بند او خاست چون نی نوا
چو دیدش چنان مویه گر شاه دین
بدو گفت: کای بانوی دل غمین
به پایان درآید چو این روزگار
نماند کسی زنده جز کردگار
یکی پند فرخ برادر پذیر
مرا هم چو جد وپدر رفته گیر
ز آنان نیم من فزون تر به فر
که کردند زین دار فانی سفر
چو رفتم من از این سرای سپنج
فزون شد تو را محنت و درد و رنج
گریبان مکن چاک و مخراش روی
پریشان مکن موی و آوخ مگوی
ز مژگان بریز اشک، لیکن بلند
مکن گریه ای خواهر مستمند
چو غم از دل پاک خواهر سترد
مراو را سوی خیمه ی خویش برد
خود آمد زنو سوی خرگه فراز
به پای اندر استاد بهر نماز
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۲۵ - ذکر روایت حضرت زینب سلام الله علیها در کیفیت شب عاشورا
یکی داستان دیده ام جانگزای
ز گفت مهین دخت شیر خدای
که چون چند پاس از دهم شب گذشت
غمی سخت بر دل مرا چیره گشت
برون آمدم بی قرار از حرم
که کردار یاران شه بنگرم
ببینم چه جویند از نام و ننگ
چو فردا شود کار بر شاه تنگ
نخستین گرفتم سبک راه پیش
سوی خرگه دوده ی پاک خویش
بدیدم به خرگاه عباس در
شده انجمن دوده ی نامور
همه گرد فرخ سپهدار شاه
رده بسته چون اختران گرد ماه
همه سوی لاهوت معراجشان
گذشته ز خورشید و مه تاجشان
همه شمع مردی برافروخته
چو پروانه گان خویش را سوخته
شیندم که فرمود عباس راد
به خویشان نام آور پاک زاد
درین پهنه بهر چه کار آمدیم؟
برای چه با شهریار آمدیم؟
مرااین لشگر کشن و ساز و بنه
برآراسته میسره میمنه
چه جویند و بر چیست آهنگشان؟
چنین با که اندیشه ی جنگشان؟
نه از بهر پیکار شاه آمدند؟
ز دادار خود کینه خواه آمدند؟
یکی رای گرد آورید ای مهان
چو گردد ز خورشید رخشان جهان
زیاران فرخنده شه پیش تر
بیازید جان و فشانید سر
ممانید کانان نبرد آورند
نخستین ره رزم و کین بسپرند
مبادا پس ازما کهان و مهان
فسانه کنند این سخن در جهان
که هاشم نژادان پیروز جنگ
چو شد بر خداوندشان کارتنگ
به کشتن بدادند یاران خویش
ره رزم از آن پس گرفتند پیش
به جا شاه را دوده ی سرفراز
چرا با غلامانش باشد نیاز
جوانان هاشم نژاد این سخن
شنیدند چون از سر انجمن
ثنا را بدو گوهر افشاندند
ابو الفضل (ع) را آفرین خواندند
بگفتند: کای راد سالار شاه
ببینی تو فردا که در رزمگاه
چسان جنگ را پیشبازی کنیم
به جان بد اندیش بازی کنیم
نمانیم کز یاورانمان تنی
نخستین کند رزم با دشمنی
بفرمود بانو چو بشنیدم این
ز هاشم نژادان پاکیزه دین
از آن انجمن روی برکاشتم
سوی یاوران گام برداشتم
بدیدم به گرد حبیب انجمن
بزرگان اصحاب را تن به تن
بدان مهتران پیر گردن فراز
شنیدم که می گفت اینگونه راز
که فردا ز خاور چو خور سرزند
پی رزم شب پره لشگر زند
دو رویه شود کفر و دین از دوسوی
سواران به یکدیگر آرند روی
شما پیشی ای خیل آزاده گان
بگیرید بر هاشمی زاده گان
بود بنده را ننگ در بنده گی
که جوید پس از خواجه اش زنده گی
پس از ما چو مردان پژوهش کنند
مبادا که بر ما نکوهش کنند
که ماندند برجای یاران شاه
همی تا که شد دودمانش تباه
شنیدند یاران چو گفتار پیر
بگفتند کای پیر روشن ضمیر
چنین است اندیشه و رای ما
همین است آیین فردای ما
سرافراز بانو بدینگونه گفت:
که گوشم چو گفتار یاران شنفت
از آنجا سوی خرگه شهریار
چمیدم گشاده دل و شاد خوار
زاصحاب و از دوده ی نیکنام
سخن هر چه بشنیده بودم تمام
بگفتم به فرخ برادر همه
مرا گفت نوباوه ی فاطمه
کزانصار من بهتر انصار نیست
چو یاران من کس وفادار نیست
نه این شور اندر سر هرکس است
خدا را همین عشقبازان بس است
چنین چیره گان زیر دست من اند
که درع بر و تیر شست من اند
گل گلبن فضل ابن نما
که دانش ازو دیده نشو و نما
ز گفت مهین دخت شیر خدای
که چون چند پاس از دهم شب گذشت
غمی سخت بر دل مرا چیره گشت
برون آمدم بی قرار از حرم
که کردار یاران شه بنگرم
ببینم چه جویند از نام و ننگ
چو فردا شود کار بر شاه تنگ
نخستین گرفتم سبک راه پیش
سوی خرگه دوده ی پاک خویش
بدیدم به خرگاه عباس در
شده انجمن دوده ی نامور
همه گرد فرخ سپهدار شاه
رده بسته چون اختران گرد ماه
همه سوی لاهوت معراجشان
گذشته ز خورشید و مه تاجشان
همه شمع مردی برافروخته
چو پروانه گان خویش را سوخته
شیندم که فرمود عباس راد
به خویشان نام آور پاک زاد
درین پهنه بهر چه کار آمدیم؟
برای چه با شهریار آمدیم؟
مرااین لشگر کشن و ساز و بنه
برآراسته میسره میمنه
چه جویند و بر چیست آهنگشان؟
چنین با که اندیشه ی جنگشان؟
نه از بهر پیکار شاه آمدند؟
ز دادار خود کینه خواه آمدند؟
یکی رای گرد آورید ای مهان
چو گردد ز خورشید رخشان جهان
زیاران فرخنده شه پیش تر
بیازید جان و فشانید سر
ممانید کانان نبرد آورند
نخستین ره رزم و کین بسپرند
مبادا پس ازما کهان و مهان
فسانه کنند این سخن در جهان
که هاشم نژادان پیروز جنگ
چو شد بر خداوندشان کارتنگ
به کشتن بدادند یاران خویش
ره رزم از آن پس گرفتند پیش
به جا شاه را دوده ی سرفراز
چرا با غلامانش باشد نیاز
جوانان هاشم نژاد این سخن
شنیدند چون از سر انجمن
ثنا را بدو گوهر افشاندند
ابو الفضل (ع) را آفرین خواندند
بگفتند: کای راد سالار شاه
ببینی تو فردا که در رزمگاه
چسان جنگ را پیشبازی کنیم
به جان بد اندیش بازی کنیم
نمانیم کز یاورانمان تنی
نخستین کند رزم با دشمنی
بفرمود بانو چو بشنیدم این
ز هاشم نژادان پاکیزه دین
از آن انجمن روی برکاشتم
سوی یاوران گام برداشتم
بدیدم به گرد حبیب انجمن
بزرگان اصحاب را تن به تن
بدان مهتران پیر گردن فراز
شنیدم که می گفت اینگونه راز
که فردا ز خاور چو خور سرزند
پی رزم شب پره لشگر زند
دو رویه شود کفر و دین از دوسوی
سواران به یکدیگر آرند روی
شما پیشی ای خیل آزاده گان
بگیرید بر هاشمی زاده گان
بود بنده را ننگ در بنده گی
که جوید پس از خواجه اش زنده گی
پس از ما چو مردان پژوهش کنند
مبادا که بر ما نکوهش کنند
که ماندند برجای یاران شاه
همی تا که شد دودمانش تباه
شنیدند یاران چو گفتار پیر
بگفتند کای پیر روشن ضمیر
چنین است اندیشه و رای ما
همین است آیین فردای ما
سرافراز بانو بدینگونه گفت:
که گوشم چو گفتار یاران شنفت
از آنجا سوی خرگه شهریار
چمیدم گشاده دل و شاد خوار
زاصحاب و از دوده ی نیکنام
سخن هر چه بشنیده بودم تمام
بگفتم به فرخ برادر همه
مرا گفت نوباوه ی فاطمه
کزانصار من بهتر انصار نیست
چو یاران من کس وفادار نیست
نه این شور اندر سر هرکس است
خدا را همین عشقبازان بس است
چنین چیره گان زیر دست من اند
که درع بر و تیر شست من اند
گل گلبن فضل ابن نما
که دانش ازو دیده نشو و نما
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۲۶ - دربیان روایت ابن نما منقول از هلال بن نافع
زگفت هلال بن نافع سخن
چنین راند در نامه ی خویشتن
که رفت ازدهم شب چو یک نیمه بیش
بدم من نشسته به خرگاه خویش
دلی پر زدرد و لبی پر ز آه
زکردار آن مردم دین تباه
که رفتند و شه را نهادند فرد
همی گفتم و گریه کردم به درد
که بادا ز بخشایش کردگار
جدا جان آن مردم نابکار
کز اول ببستند پیمان به جهد
چو شد وقت یاری شکستند عهد
برفتند و درچنگ دشمن اسیر
نهادند شه را درین دار و گیر
دریغا که سلطان دین خوار ماند
پناه جهان بی مددگار ماند
درین حال بودم کز آن پهندشت
سپاهی به چشمم پدیدار گشت
گمانم که آن دشمن شاه بود
که بگذشت از پیش خرگاه زود
کشیدم سبک ازمیان تیغ خویش
گرفتم پس از دمان راه پیش
چو نزدیک کردم بدو راه را
بدیدم جمال شهنشاه را
که دارد به کف تیغ و با اشک و آه
خرامد ز بالا و پستی به راه
نماید نظر با دریغ و فغان
گهی بر زمین گاه بر آسمان
اشارت گهی کرد آن شاه دین
بدان تیغ و برجزوهای زمین
گرستی و گفتی که فردا به گاه
درآید چو خورشید زرین کلاه
گرستی و گفتی که فردا به گاه
درآید چو خورشید زرین کلاه
دراینجا بریزید با درد و غم
زتن خون ما را به تیغ ستم
حریمم دراینجا شود دستگیر
همه ی ناز پرورده گانم اسیر
بود این شب آن شب که گفتا به من
ازین پیش پیغمبر (ص) ذوالمنن
شنیدم چو این زان شه ارجمند
نوا سوگوارانه کردم بلند
وزان انده و سوگواری همی
گرستم چو ابر بهاری همی
شهنشه چو بشنید افغان من
بدید آن جهان بین گریان من
بفرمود کای مویه گر کیستی؟
خروشان دراین شب پی چیستی؟
همانا هلالی؟بگفتم: بلی
هلالم ایا نور چشم علی (ع)
بفرمود: منما صدا را بلند
بکن گریه آهسته ای هوشمند
یک امشب عیال من آسوده اند
همه درسراپرده بغنوده اند
جز امشب به راحت نخواهند خفت
کزین پس به درد و غم آیند جفت
زبانگ تو ترسم هراسان شوند
زخواب اندر آیند و ترسان شوند
شنیدم چو این زان امام همام
بدو گفتم: ای سبط خیرالانام
شبی این چنین تار و دشمن فزون
چرا آمدستی ز خرگه برون؟
بفرمود آن پادشاه زمن
که فردا بود آخر عمر من
چو فردا برآید درخشنده مهر
به من خون کند گریه چشم سپهر
ببرند از تن همایون سرم
بسایند ازنعل اسبان برم
دراینجا بیفتم ز اسب رسول (ص)
کند مو پرشان به مرگم بتول (ع)
شبی را که چندی ازین پیش تر
به من وعده فرمود خیرالبشر
زآثار انجم به من گشت راست
که امشب همان شام درکربلاست
به دل هیچ باکی ندارم جز این
که فردا دراین دشت اندوهگین
نماید آل نبی را اسیر
همان کودکان مرا دستگیر
سپس با دم تیغ فرخنده شاه
زدی هرکجا بود خاری به راه
مرآن خارها را همه گردکرد
به پستی درافکند با داغ و درد
بدو گفتم ای سبط خیرالانام
ازین خار کندن تو را چیست کام؟
بفرمود فردا چو من زین جهان
شوم میهمان نبی (ص) درجنان
گروهی که هستند بدخواه من
زنند آتش کین به خرگاه من
پراکنده گردند دراین زمین
همه اهل بیت رسول امین (ص)
از آن کندم این خارها را ز راه
که چون کودکانم به افغان و آه
سرو پا برهنه به صحرا روند
به خاشاک خار بیابان دوند
مبادا خلد نوک خار اندکی
به پای یکی نازنین کودکی
بگفت این و با اندوه و درد و غم
روان گشت از دشت اندر حرم
به دهلیز خرگاه شد من به پای
ستادم که آرم حراست به جای
چو لختی برآمد شهنشاه را
به بر خواند بانوی خرگاه را
ندانم که زینب چه از شه شنید
کز آن پرده بی پرده آوا کشید
همی گفت زار ای شه تاجدار
که هستی مرا ازپدر یادگار
برفتند یاران فریاد رس
تو ماندی دراین دشت بی دادرس
گروهی که هستند بر جا کنون
ندانم تو شان کرده ای آزمون؟
ویا روز چون شد چو یاران پیش
بگیرند ره سوی بنگاه خویش
نیم ایمن از یاوران تو من
که بس سست عهدند و پیمانشکن
هم اینان که هستند برجای باز
زنو آزمونشان کن ای سرفراز
چنین گفت چرخ دللیری هلال
چو بشنید م این گشتم آشفته حال
شدم دور از نزد خرگاه شاه
فشاندم به دستار خاک سیاه
برآورم از پرده ی دل خروش
چواصحاب را بانگم آمد به گوش
نمودند به گرد من – انجمن
پژوهش گرفتند از حال من
بگفتند کاین آه و زاری زچیست؟
چه دیدی که چونانت با یدگریست؟
بگفتم که ای فرقه ی غمگسار
شما نیز بامن بگریید زار
که از ما سر بانوان جهان
هنوز است نا ایمن و بدگمان
نداند که از ما چه آید پدید؟
چو فردا زند تیغ تابنده شید
پراکنده گردیم چون دیگران
و یا برخی شه نماییم جان
سپارید راه این زمان همگروه
سوی خرگه شاه یزدانشکوه
به آیین پیمان و سوگند سخت
به جان و سرشاه پیروز بخت
دل بانو از خویش سازید پاک
نمانید کز ما بود بیمناک
چو این گفته شد سوی خرگاه شاه
چمیدند با ناله و اشک و آه
بگفتند کای دخت ضرغام دین
به جان و سر شاه با آفرین
زما پاکدل باش و آسوده حال
مده ره به دل رنج و بیم و ملال
همه یاور و بنده گان توایم
به درگه پرستنده گان توایم
چو آن دیگران بیوفا نیستیم
وگرنه در اینجا نمی زیستیم
شویم ارز بدخواه با خاک پست
زدامان شه برنداریم دست
سرو جان ما برخی جان اوست
دل جمله دربند پیمان اوست
کنون گرتو فرمان دهی بیدرنگ
بشوییم ازخون بدخواه چنگ
به آتش فرستی بسوزیم خویش
به آن افکنی پا گذاریم پیش
چو گفتار شان بانوی دین شنفت
دل داغدارش چو گل برشکفت
دعا کرد درحق ایشان بسی
سوی خرگه خویش شد هرکسی
درآن شب همه بانوان حرم
زده حلقه برگرد هم دل دژم
چنین راند در نامه ی خویشتن
که رفت ازدهم شب چو یک نیمه بیش
بدم من نشسته به خرگاه خویش
دلی پر زدرد و لبی پر ز آه
زکردار آن مردم دین تباه
که رفتند و شه را نهادند فرد
همی گفتم و گریه کردم به درد
که بادا ز بخشایش کردگار
جدا جان آن مردم نابکار
کز اول ببستند پیمان به جهد
چو شد وقت یاری شکستند عهد
برفتند و درچنگ دشمن اسیر
نهادند شه را درین دار و گیر
دریغا که سلطان دین خوار ماند
پناه جهان بی مددگار ماند
درین حال بودم کز آن پهندشت
سپاهی به چشمم پدیدار گشت
گمانم که آن دشمن شاه بود
که بگذشت از پیش خرگاه زود
کشیدم سبک ازمیان تیغ خویش
گرفتم پس از دمان راه پیش
چو نزدیک کردم بدو راه را
بدیدم جمال شهنشاه را
که دارد به کف تیغ و با اشک و آه
خرامد ز بالا و پستی به راه
نماید نظر با دریغ و فغان
گهی بر زمین گاه بر آسمان
اشارت گهی کرد آن شاه دین
بدان تیغ و برجزوهای زمین
گرستی و گفتی که فردا به گاه
درآید چو خورشید زرین کلاه
گرستی و گفتی که فردا به گاه
درآید چو خورشید زرین کلاه
دراینجا بریزید با درد و غم
زتن خون ما را به تیغ ستم
حریمم دراینجا شود دستگیر
همه ی ناز پرورده گانم اسیر
بود این شب آن شب که گفتا به من
ازین پیش پیغمبر (ص) ذوالمنن
شنیدم چو این زان شه ارجمند
نوا سوگوارانه کردم بلند
وزان انده و سوگواری همی
گرستم چو ابر بهاری همی
شهنشه چو بشنید افغان من
بدید آن جهان بین گریان من
بفرمود کای مویه گر کیستی؟
خروشان دراین شب پی چیستی؟
همانا هلالی؟بگفتم: بلی
هلالم ایا نور چشم علی (ع)
بفرمود: منما صدا را بلند
بکن گریه آهسته ای هوشمند
یک امشب عیال من آسوده اند
همه درسراپرده بغنوده اند
جز امشب به راحت نخواهند خفت
کزین پس به درد و غم آیند جفت
زبانگ تو ترسم هراسان شوند
زخواب اندر آیند و ترسان شوند
شنیدم چو این زان امام همام
بدو گفتم: ای سبط خیرالانام
شبی این چنین تار و دشمن فزون
چرا آمدستی ز خرگه برون؟
بفرمود آن پادشاه زمن
که فردا بود آخر عمر من
چو فردا برآید درخشنده مهر
به من خون کند گریه چشم سپهر
ببرند از تن همایون سرم
بسایند ازنعل اسبان برم
دراینجا بیفتم ز اسب رسول (ص)
کند مو پرشان به مرگم بتول (ع)
شبی را که چندی ازین پیش تر
به من وعده فرمود خیرالبشر
زآثار انجم به من گشت راست
که امشب همان شام درکربلاست
به دل هیچ باکی ندارم جز این
که فردا دراین دشت اندوهگین
نماید آل نبی را اسیر
همان کودکان مرا دستگیر
سپس با دم تیغ فرخنده شاه
زدی هرکجا بود خاری به راه
مرآن خارها را همه گردکرد
به پستی درافکند با داغ و درد
بدو گفتم ای سبط خیرالانام
ازین خار کندن تو را چیست کام؟
بفرمود فردا چو من زین جهان
شوم میهمان نبی (ص) درجنان
گروهی که هستند بدخواه من
زنند آتش کین به خرگاه من
پراکنده گردند دراین زمین
همه اهل بیت رسول امین (ص)
از آن کندم این خارها را ز راه
که چون کودکانم به افغان و آه
سرو پا برهنه به صحرا روند
به خاشاک خار بیابان دوند
مبادا خلد نوک خار اندکی
به پای یکی نازنین کودکی
بگفت این و با اندوه و درد و غم
روان گشت از دشت اندر حرم
به دهلیز خرگاه شد من به پای
ستادم که آرم حراست به جای
چو لختی برآمد شهنشاه را
به بر خواند بانوی خرگاه را
ندانم که زینب چه از شه شنید
کز آن پرده بی پرده آوا کشید
همی گفت زار ای شه تاجدار
که هستی مرا ازپدر یادگار
برفتند یاران فریاد رس
تو ماندی دراین دشت بی دادرس
گروهی که هستند بر جا کنون
ندانم تو شان کرده ای آزمون؟
ویا روز چون شد چو یاران پیش
بگیرند ره سوی بنگاه خویش
نیم ایمن از یاوران تو من
که بس سست عهدند و پیمانشکن
هم اینان که هستند برجای باز
زنو آزمونشان کن ای سرفراز
چنین گفت چرخ دللیری هلال
چو بشنید م این گشتم آشفته حال
شدم دور از نزد خرگاه شاه
فشاندم به دستار خاک سیاه
برآورم از پرده ی دل خروش
چواصحاب را بانگم آمد به گوش
نمودند به گرد من – انجمن
پژوهش گرفتند از حال من
بگفتند کاین آه و زاری زچیست؟
چه دیدی که چونانت با یدگریست؟
بگفتم که ای فرقه ی غمگسار
شما نیز بامن بگریید زار
که از ما سر بانوان جهان
هنوز است نا ایمن و بدگمان
نداند که از ما چه آید پدید؟
چو فردا زند تیغ تابنده شید
پراکنده گردیم چون دیگران
و یا برخی شه نماییم جان
سپارید راه این زمان همگروه
سوی خرگه شاه یزدانشکوه
به آیین پیمان و سوگند سخت
به جان و سرشاه پیروز بخت
دل بانو از خویش سازید پاک
نمانید کز ما بود بیمناک
چو این گفته شد سوی خرگاه شاه
چمیدند با ناله و اشک و آه
بگفتند کای دخت ضرغام دین
به جان و سر شاه با آفرین
زما پاکدل باش و آسوده حال
مده ره به دل رنج و بیم و ملال
همه یاور و بنده گان توایم
به درگه پرستنده گان توایم
چو آن دیگران بیوفا نیستیم
وگرنه در اینجا نمی زیستیم
شویم ارز بدخواه با خاک پست
زدامان شه برنداریم دست
سرو جان ما برخی جان اوست
دل جمله دربند پیمان اوست
کنون گرتو فرمان دهی بیدرنگ
بشوییم ازخون بدخواه چنگ
به آتش فرستی بسوزیم خویش
به آن افکنی پا گذاریم پیش
چو گفتار شان بانوی دین شنفت
دل داغدارش چو گل برشکفت
دعا کرد درحق ایشان بسی
سوی خرگه خویش شد هرکسی
درآن شب همه بانوان حرم
زده حلقه برگرد هم دل دژم
الهامی کرمانشاهی : خیابان اول
بخش ۱۲۷ - خواب دیدن امام(ع)درشب عاشورا
ز سویی به خیمه درون شهریار
نشسته ز سرتا قدم محو یار
به پایان آن شب شه کامیاب
جهان بین زانی شدش گرم خواب
سراسیمه برداشت ازخواب سر
دو رخساره از آب بیننده تر
بفرمود کاین دم بدیدم به خواب
سگی چند آرند بر من شتاب
سگ ابلقی زان سگان بیشتر
زهر سوی برمن شدی حمله ور
برآنم کسی که سر پر خرد
برد سوی سالار لشگر چه رد؟
بزاده است نستوده اهریمنش
سراپا پلید است و تیره تنش
درآن دم پیمبر بیامد ز اوج
به همراه او از ملک فوج فوج
مرا گفت: کاین قدسیان سربه سر
به امر خداوند پیروزگر
ابا من فرود از فراز آمدند
روان تو را پیشباز آمدند
به مینو شب دیگر آیی چمان
منم میزبان و تویی میهمان
بدیدم همی قدسیان را چو من
رده در رده اندر آن انجمن
سروشی از آن جمله در پیش وصف
یکی شیشه ی سرخ بودش به کف
که این روح پاک ای شه هر چه هست
زبهر چه این شیشه دارد به دست؟
نبی گفت: این قدسی از آسمان
به امر خدای زمین و زمان
بیاورده این شیشه ی تابناک
که ریزند خون تو را چون به خاک
ببوسد تن چاک چاک تو را
کند اندر و خون پاک تو را
ازآن پس برد سوی عرش برین
سپارد به دست جهان آفرین
برای گنهکار احباب ما
نگهدارد آنرا امانت خدا
زگفتار آن شهریار جهان
برآمد زیاران به گردون فغان
نخستین خیابان این نغز باغ
که ازهرگلشن دردل لاله داغ
به عون جهاندار انجام یافت
زپرداخت آن دلم کام یافت
نشسته ز سرتا قدم محو یار
به پایان آن شب شه کامیاب
جهان بین زانی شدش گرم خواب
سراسیمه برداشت ازخواب سر
دو رخساره از آب بیننده تر
بفرمود کاین دم بدیدم به خواب
سگی چند آرند بر من شتاب
سگ ابلقی زان سگان بیشتر
زهر سوی برمن شدی حمله ور
برآنم کسی که سر پر خرد
برد سوی سالار لشگر چه رد؟
بزاده است نستوده اهریمنش
سراپا پلید است و تیره تنش
درآن دم پیمبر بیامد ز اوج
به همراه او از ملک فوج فوج
مرا گفت: کاین قدسیان سربه سر
به امر خداوند پیروزگر
ابا من فرود از فراز آمدند
روان تو را پیشباز آمدند
به مینو شب دیگر آیی چمان
منم میزبان و تویی میهمان
بدیدم همی قدسیان را چو من
رده در رده اندر آن انجمن
سروشی از آن جمله در پیش وصف
یکی شیشه ی سرخ بودش به کف
که این روح پاک ای شه هر چه هست
زبهر چه این شیشه دارد به دست؟
نبی گفت: این قدسی از آسمان
به امر خدای زمین و زمان
بیاورده این شیشه ی تابناک
که ریزند خون تو را چون به خاک
ببوسد تن چاک چاک تو را
کند اندر و خون پاک تو را
ازآن پس برد سوی عرش برین
سپارد به دست جهان آفرین
برای گنهکار احباب ما
نگهدارد آنرا امانت خدا
زگفتار آن شهریار جهان
برآمد زیاران به گردون فغان
نخستین خیابان این نغز باغ
که ازهرگلشن دردل لاله داغ
به عون جهاندار انجام یافت
زپرداخت آن دلم کام یافت
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۱ - توحید یه مقدمه ی خیابان دوم
به یکتا جهانداور دادراست
نیایش روا و ستایش سزاست
که بینش ده هر دو بیننده اوست
جهان را جهان آفریننده اوست
چو ره زی شناسایی اش بسپرد
زتک باز ماند سمند خرد
خدایی که نشناسدش هیچ کس
شناسای او ذات اوی است و بس
نیارد سزاوار یزدان سپاس
جز آن کایزدش کرد یزدانشناس
همان به کزین گفتگو بگذریم
فرستاده گان را درود آوریم
که نیک اختر و پاکرای آمدند
به پیغمبر ی از خدای آمدند
جهان را زهر بد نگه داشتند
روان را سوی راست ره داشتند
درود از خدا برچنان رهبران
سزد ویژه برختم پیغمبران
محمد (ص) که هستی بدوهست گشت
به دین رایت کفر ازو پست گشت
درخشده چون شد رخ فرخش
جهان را خدا خلق کرد از رخش
به معراج به عرش اکبر نشست
به تختی که بودش سزا برنشست
چو از قدرتش ذوالجلال آفرید
مر او را چو خود بی همال آفرید
نبی گنج حق بود و گنجور اوی
علی بود با یازده پور اوی
بدان شهریاران پناهنده ایم
وزین داوران مزد خواهنده ایم
نیایش روا و ستایش سزاست
که بینش ده هر دو بیننده اوست
جهان را جهان آفریننده اوست
چو ره زی شناسایی اش بسپرد
زتک باز ماند سمند خرد
خدایی که نشناسدش هیچ کس
شناسای او ذات اوی است و بس
نیارد سزاوار یزدان سپاس
جز آن کایزدش کرد یزدانشناس
همان به کزین گفتگو بگذریم
فرستاده گان را درود آوریم
که نیک اختر و پاکرای آمدند
به پیغمبر ی از خدای آمدند
جهان را زهر بد نگه داشتند
روان را سوی راست ره داشتند
درود از خدا برچنان رهبران
سزد ویژه برختم پیغمبران
محمد (ص) که هستی بدوهست گشت
به دین رایت کفر ازو پست گشت
درخشده چون شد رخ فرخش
جهان را خدا خلق کرد از رخش
به معراج به عرش اکبر نشست
به تختی که بودش سزا برنشست
چو از قدرتش ذوالجلال آفرید
مر او را چو خود بی همال آفرید
نبی گنج حق بود و گنجور اوی
علی بود با یازده پور اوی
بدان شهریاران پناهنده ایم
وزین داوران مزد خواهنده ایم
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۲ - در ستایش حضرت خلیفه الله فی الارض امام عصر عجل الله فرجه
بیفزود فر چمن فرودین
چنان کز شه راستین فردین
چمن شد پراز زرد و سرخ و بنفش
سراپرده و سبز پرچم درفش
زمین را نکو بینی از کارگاه
تو گویی درآن چرخ زد بارگاه
زنو گشت پر برگ و برشاخ ها
بیاراست گلبن بسی کاخ ها
بیاید به گوش از ستاک کلان
گه صبحدم زاری بلبلان
شگفتا شد آر ابر کیهان چو من
چرا گشت از آن گریه خندان چمن
چنین است آیین گلچهره یار
که خندد چو عاشق کند گریه زار
درین نغز نوروز و خرم بهار
کزو گشته چهر چمن پرنگار
به رخ بر زده غازه هر سرخ ورد
مرا مانده چهر از غم یار زرد
چه شادی مرا زانکه گل شد به بار
که در دیده ام هست یک دشت خار
چه جویم ز گلشن چه خواهم ز باغ
که گلشن بود گلخن و باغ داغ
به بلبل چو باید فرا داد گوش
که خود صد چمن بلبلم درخروش
مرا چه؟ که آویزه ی شاخسار
زلعل است و پیروزه ی آبدار
مرا چه؟ که دارد به گنج اندرا
درم نرگس آکنده و گل زرا
مراچه؟ که پوشد سپهر بلند
زمین را به تن پرنیان و پرند
بهاری چنین رنج جان من است
بهار جهان و خزان من است
ز ماه ربیعم چه گویی سخن
که نامش محرم شد از بهر من
من و ناله و زاری و سوز دل
من و مانده درمحنت جان گسل
الا ای نگار دل افروز من
که چهرت بهار است و نوروز من
کنیزی است حسن تو را نو بهار
رخت را چمن برده ای پرده دار
گل ار بیندت جامه بر تن درد
لبت غنچه گر بنگرد خون خورد
مرا طی شود تا زمستان غم
یکی ای بهار نو آیین بچم
تماشا کنان درگذر سوی کشت
دل خلق برکن زحور و بهشت
بگو حور پا بست موی من است
بهشتی اگر هست روی من است
جنان را اگر طوبی و کوثر است
لب و قامت همچو من دلبر است
نی و از لعل من پر شکر بندبند
نمکدان من چاشنی بخش قند
زعنبر کله دار ماه من است
که هر فتنه زیر کلاه من است
دوابروی خونریزم از مشک ناب
دو دستی زند تیغ را آفتاب
چو اسکندر آیینه سازم ز روی
چو داوود جوشن طرازم ز موی
ستم نخلی از باغ ناز من است
اجل دام زلف دراز من است
من آنگه که آراست مینو خدای
بدم شاه حوران مینو سرای
به رضوان خلد اندر آویختم
بدین گیتی از خشم بگریختم
مراکرده کابین خدای جهان
به مدحت سرای شه انس و جان
گل باغ پیغمبر و بوتراب
خداوندی از بند ه گان درحجاب
ز تمثال خود پرده چون حق گشاد
ورا نام فرخنده مهدی نهاد
ببینی گشایی چو بیننده را
دراو صورت آفریننده را
بدو حق غبار از رخ دین سترد
جمال و جلال خود او را سپرد
بدو او بدر چرخ ولایت تمام
کران تا کران جهان را امام
به دین نبی خاتم دو یمین
نگینش ز ختم رسل بر یمین
خدیو دو کیهان و هفت اخترا
گشاینده ی ششدری کشورا
یکی گنج که دادار گنجور اوست
دو گینی پر از پرتو نور اوست
کفش گوهر آرای شمشیر حق
سرانداز بد خواه چون شیر حق
روان تن آرام اصفیا
شه منتظر (ع) خاتم اوصیا
که هرجا به نامش درود آورند
سران جملگی سرفرود آورند
به نامش نمودم من این نامه سر
پسندد گرش آن شه تا جور
به این حجت و یازده باب اوی
به هر دو سرا باید آورد روی
ره راست جز کیش این دوده نیست
به گیتی جز این کیش بستوده نیست
چنان کز شه راستین فردین
چمن شد پراز زرد و سرخ و بنفش
سراپرده و سبز پرچم درفش
زمین را نکو بینی از کارگاه
تو گویی درآن چرخ زد بارگاه
زنو گشت پر برگ و برشاخ ها
بیاراست گلبن بسی کاخ ها
بیاید به گوش از ستاک کلان
گه صبحدم زاری بلبلان
شگفتا شد آر ابر کیهان چو من
چرا گشت از آن گریه خندان چمن
چنین است آیین گلچهره یار
که خندد چو عاشق کند گریه زار
درین نغز نوروز و خرم بهار
کزو گشته چهر چمن پرنگار
به رخ بر زده غازه هر سرخ ورد
مرا مانده چهر از غم یار زرد
چه شادی مرا زانکه گل شد به بار
که در دیده ام هست یک دشت خار
چه جویم ز گلشن چه خواهم ز باغ
که گلشن بود گلخن و باغ داغ
به بلبل چو باید فرا داد گوش
که خود صد چمن بلبلم درخروش
مرا چه؟ که آویزه ی شاخسار
زلعل است و پیروزه ی آبدار
مرا چه؟ که دارد به گنج اندرا
درم نرگس آکنده و گل زرا
مراچه؟ که پوشد سپهر بلند
زمین را به تن پرنیان و پرند
بهاری چنین رنج جان من است
بهار جهان و خزان من است
ز ماه ربیعم چه گویی سخن
که نامش محرم شد از بهر من
من و ناله و زاری و سوز دل
من و مانده درمحنت جان گسل
الا ای نگار دل افروز من
که چهرت بهار است و نوروز من
کنیزی است حسن تو را نو بهار
رخت را چمن برده ای پرده دار
گل ار بیندت جامه بر تن درد
لبت غنچه گر بنگرد خون خورد
مرا طی شود تا زمستان غم
یکی ای بهار نو آیین بچم
تماشا کنان درگذر سوی کشت
دل خلق برکن زحور و بهشت
بگو حور پا بست موی من است
بهشتی اگر هست روی من است
جنان را اگر طوبی و کوثر است
لب و قامت همچو من دلبر است
نی و از لعل من پر شکر بندبند
نمکدان من چاشنی بخش قند
زعنبر کله دار ماه من است
که هر فتنه زیر کلاه من است
دوابروی خونریزم از مشک ناب
دو دستی زند تیغ را آفتاب
چو اسکندر آیینه سازم ز روی
چو داوود جوشن طرازم ز موی
ستم نخلی از باغ ناز من است
اجل دام زلف دراز من است
من آنگه که آراست مینو خدای
بدم شاه حوران مینو سرای
به رضوان خلد اندر آویختم
بدین گیتی از خشم بگریختم
مراکرده کابین خدای جهان
به مدحت سرای شه انس و جان
گل باغ پیغمبر و بوتراب
خداوندی از بند ه گان درحجاب
ز تمثال خود پرده چون حق گشاد
ورا نام فرخنده مهدی نهاد
ببینی گشایی چو بیننده را
دراو صورت آفریننده را
بدو حق غبار از رخ دین سترد
جمال و جلال خود او را سپرد
بدو او بدر چرخ ولایت تمام
کران تا کران جهان را امام
به دین نبی خاتم دو یمین
نگینش ز ختم رسل بر یمین
خدیو دو کیهان و هفت اخترا
گشاینده ی ششدری کشورا
یکی گنج که دادار گنجور اوست
دو گینی پر از پرتو نور اوست
کفش گوهر آرای شمشیر حق
سرانداز بد خواه چون شیر حق
روان تن آرام اصفیا
شه منتظر (ع) خاتم اوصیا
که هرجا به نامش درود آورند
سران جملگی سرفرود آورند
به نامش نمودم من این نامه سر
پسندد گرش آن شه تا جور
به این حجت و یازده باب اوی
به هر دو سرا باید آورد روی
ره راست جز کیش این دوده نیست
به گیتی جز این کیش بستوده نیست
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۳ - دربرآمدن آفتاب روز غم اندوز عاشورا وصف آرایی هردو لشگر دربرابر یکدیگر گوید
سپیده چو زین چرخ پیروز گون
عیان گشت خور چون یکی طشت خون
ستاره چو خون ریخت از دیده چرخ
جهان از همه خون فلک داد برخ
زنو دست صباغ این کهنه دن
که او را بود پیشه دستان و فن
درآن روز آهنگ نیرنگ کرد
زخون کرته ی خاک را رنگ کرد
هوا گشت بر گونه ی آذرخش
زمین شد به کردار کان بدخش
سپاه خدا سجده پرداختند
یکی نامور انجمن ساختند
برایشان یکی خطبه برخواند شاه
که ای نامداران ناورد خواه
به رزم اندرین روز پای آورید
همان امر یزدان به جای آورید
گواهی دهم کشته گردید زار
شما اندرین روز و این کارزار
نماند بجز سیدالساجدین
که باشد پس از من مرا جانشین
بگفتند یاران فرخ تبار
که هستیم بر عهد خود استوار
زچرخ برین جبرئیل امین
بزد بانگ بر لشگر شاه دین
که ای لشگر پاک پروردگار
بیایید بر باره گی ها سوار
بلی آن سپه جیش یزدان بدند
که از مردن خویش شادان بدند
زگردنده گردون چو شه رابه گوش
رسید از خجسته سروش این خروش
به حکم خداوند جان آفرین
بیاراست لشگر به میدان کین
سی و دو سرافراز جنگی سوار
پیاده چهل مرد خنجر گذار
همین بود یاران فرخنده شاه
دریغا از آن خسرکم سپاه
شهنشه چو زینت به لشگر بداد
علم را به دست برادر بداد
ابر میمنه رایتی برفراشت
زهیر سرافراز را برگماشت
ابر میسره بود بافر و زیب
خردمند پور مظاهر حبیب
خود آن دادگر داور رهنمای
چو ایمان به قلب سپه کرد جای
وزان پس یکی آتش افروختند
همای هیزم کنده را سوختند
پر آتش شد آن کنده برجای آب
که دشمن نیارد به خرگه شتاب
وزان سوی سالار تاریک تن
بیاراست لشگرگه خویشتن
ز دروازه ی کوفه تا کربلا
درفش سپه گشت پرچم گشا
ستاده به سرغین کوس و بنه
کجا عمرو حجاج در میمنه
گزین کرد بن سعد تاری تنا
ابر میسره شمر ذی الجوشنا
درفش سپه را همان بدنژاد
به دست ورید غلامش بداد
سواران که بودند با تیغ و خود
سپهدارشان عروه ی قیس بود
پیاده سپه را شبث بود سر
که نفرین یزدان بدان بدگهر
درآن دشت بیننده تا کرد کار
پس و پشت هم بود ترک و سوار
همه بد گهر زاده ی تیره هوش
سپردار و خنجر زن و درع پوش
ز موج سواران زرینه زین
چو دریای سیماب جنبان زمین
بلا راست گفتی یکی میغ بود
که باران او نیزه و تیغ بود
چو آراست کار سران سپاه
چنین گفت بن سعد بی فر و جاه
که ای لشگر کوفه جنگ آورید
به سالار دین کارتنگ آوردید
عیان گشت خور چون یکی طشت خون
ستاره چو خون ریخت از دیده چرخ
جهان از همه خون فلک داد برخ
زنو دست صباغ این کهنه دن
که او را بود پیشه دستان و فن
درآن روز آهنگ نیرنگ کرد
زخون کرته ی خاک را رنگ کرد
هوا گشت بر گونه ی آذرخش
زمین شد به کردار کان بدخش
سپاه خدا سجده پرداختند
یکی نامور انجمن ساختند
برایشان یکی خطبه برخواند شاه
که ای نامداران ناورد خواه
به رزم اندرین روز پای آورید
همان امر یزدان به جای آورید
گواهی دهم کشته گردید زار
شما اندرین روز و این کارزار
نماند بجز سیدالساجدین
که باشد پس از من مرا جانشین
بگفتند یاران فرخ تبار
که هستیم بر عهد خود استوار
زچرخ برین جبرئیل امین
بزد بانگ بر لشگر شاه دین
که ای لشگر پاک پروردگار
بیایید بر باره گی ها سوار
بلی آن سپه جیش یزدان بدند
که از مردن خویش شادان بدند
زگردنده گردون چو شه رابه گوش
رسید از خجسته سروش این خروش
به حکم خداوند جان آفرین
بیاراست لشگر به میدان کین
سی و دو سرافراز جنگی سوار
پیاده چهل مرد خنجر گذار
همین بود یاران فرخنده شاه
دریغا از آن خسرکم سپاه
شهنشه چو زینت به لشگر بداد
علم را به دست برادر بداد
ابر میمنه رایتی برفراشت
زهیر سرافراز را برگماشت
ابر میسره بود بافر و زیب
خردمند پور مظاهر حبیب
خود آن دادگر داور رهنمای
چو ایمان به قلب سپه کرد جای
وزان پس یکی آتش افروختند
همای هیزم کنده را سوختند
پر آتش شد آن کنده برجای آب
که دشمن نیارد به خرگه شتاب
وزان سوی سالار تاریک تن
بیاراست لشگرگه خویشتن
ز دروازه ی کوفه تا کربلا
درفش سپه گشت پرچم گشا
ستاده به سرغین کوس و بنه
کجا عمرو حجاج در میمنه
گزین کرد بن سعد تاری تنا
ابر میسره شمر ذی الجوشنا
درفش سپه را همان بدنژاد
به دست ورید غلامش بداد
سواران که بودند با تیغ و خود
سپهدارشان عروه ی قیس بود
پیاده سپه را شبث بود سر
که نفرین یزدان بدان بدگهر
درآن دشت بیننده تا کرد کار
پس و پشت هم بود ترک و سوار
همه بد گهر زاده ی تیره هوش
سپردار و خنجر زن و درع پوش
ز موج سواران زرینه زین
چو دریای سیماب جنبان زمین
بلا راست گفتی یکی میغ بود
که باران او نیزه و تیغ بود
چو آراست کار سران سپاه
چنین گفت بن سعد بی فر و جاه
که ای لشگر کوفه جنگ آورید
به سالار دین کارتنگ آوردید
الهامی کرمانشاهی : خیابان دوم
بخش ۴ - در ذکر رفتن جناب بریربن خضیر به اذن امام به میدان
بریر خضیر آن یل سرفراز بیاورد
بیاورد بر داور دین نماز
چنین گفت بد از درود و سلام
که ای تاجور سبط خیرالانام
بفرمای تا سوی کوفی سپاه
روم ای جهانداور دین پناه
بسی خوب گفتار نغز آورم
که شاید خروشان به مغز آورم
ببخشید دستوری اش شهریار
بر لشگر آمد مرآن نامدار
خدا را چو لختی ستایش نمود
خداوند را هم نیایش نمود
به لشگرگه کوفه آزاد داد
که ای بیوفا قوم ناپاکزاد
بترسید از خشم جان آفرین
همان کردگار جهان آفرین
همین شد که با او شماراست جنگ
براو برزکین راه بستید تنگ
پسر دختر شاه بطحا بود
فروغ جهان بین زهرا بود
دراین سرزمین میهمان شماست
به مهمان چنین جوروکین کی رواست؟
بگویید بامن که با شاه دین
چه اندیشه دارید دراین زمین
بگفتند با او نبرد آوریم
سر تاجدارش به گرد آوریم
ویا سوی کوفه مراو را بریم
به فرزند مرجانه اش بسپریم
که هرچ آن بخواهد بدو آن کند
اگر بگسلد یا که پیمان کند
به لشگرچنین گفت آن موتمن
بمانید ره بسپرد زی وطن
دل آسوده ماند درآن سرزمین
سر تربت سیدالمرسلین
بدو نامه ها بر نوشتید باز
که شاها بیا زی عراق از حجاز
که خود پیشوایی نداریم ما
تویی مقتدا و تویی رهنما
سزد گر یکی رای فرخ نهی
به مهمانی ما همی رخ نهی
هم اکنون که آن شاه دنیا و دین
به همراه آل رسول امین
شما را به مهمانی از مرز خویش
ره کوفه از مهر بگرفته پیش
بدو آب شیرین فرو بسته اید
زعهدی که بستید بگسسته اید
برآنید فرزند مرجانه را
همان از خداوند بیگانه را
نمایید فرمانروا برشهی
کز اوی است فرمان و فرماندهی
مخواهید او را سرافکنده گی
نشاید خداوند را بنده گی
سخن های شایسته گفتا بسی
نپذرفت گفتار او را کسی
چنین گفت آن مهتر تیغزن
که ای بی وفایان پیمانشکن
شما را خداوند نفرین کند
به دیگر سر دوزخ آیین کند
نمودند آن لشگر تیره بخت
بدو بر یکی تیر باران سخت
چو این دید آن پیر پیروز روز
بزد بانگ کای لشگر کینه توز
به اندرزتان بی درنگ آمدم
نه سوی شما بهر جنگ آمدم
نفرموده جنگم خداوند دین
و گرنه نترسم ز پیکان کین
وزان پس بیامد برشه بگفت
سراسر سخن ها که گفت و شنفت
بیاورد بر داور دین نماز
چنین گفت بد از درود و سلام
که ای تاجور سبط خیرالانام
بفرمای تا سوی کوفی سپاه
روم ای جهانداور دین پناه
بسی خوب گفتار نغز آورم
که شاید خروشان به مغز آورم
ببخشید دستوری اش شهریار
بر لشگر آمد مرآن نامدار
خدا را چو لختی ستایش نمود
خداوند را هم نیایش نمود
به لشگرگه کوفه آزاد داد
که ای بیوفا قوم ناپاکزاد
بترسید از خشم جان آفرین
همان کردگار جهان آفرین
همین شد که با او شماراست جنگ
براو برزکین راه بستید تنگ
پسر دختر شاه بطحا بود
فروغ جهان بین زهرا بود
دراین سرزمین میهمان شماست
به مهمان چنین جوروکین کی رواست؟
بگویید بامن که با شاه دین
چه اندیشه دارید دراین زمین
بگفتند با او نبرد آوریم
سر تاجدارش به گرد آوریم
ویا سوی کوفه مراو را بریم
به فرزند مرجانه اش بسپریم
که هرچ آن بخواهد بدو آن کند
اگر بگسلد یا که پیمان کند
به لشگرچنین گفت آن موتمن
بمانید ره بسپرد زی وطن
دل آسوده ماند درآن سرزمین
سر تربت سیدالمرسلین
بدو نامه ها بر نوشتید باز
که شاها بیا زی عراق از حجاز
که خود پیشوایی نداریم ما
تویی مقتدا و تویی رهنما
سزد گر یکی رای فرخ نهی
به مهمانی ما همی رخ نهی
هم اکنون که آن شاه دنیا و دین
به همراه آل رسول امین
شما را به مهمانی از مرز خویش
ره کوفه از مهر بگرفته پیش
بدو آب شیرین فرو بسته اید
زعهدی که بستید بگسسته اید
برآنید فرزند مرجانه را
همان از خداوند بیگانه را
نمایید فرمانروا برشهی
کز اوی است فرمان و فرماندهی
مخواهید او را سرافکنده گی
نشاید خداوند را بنده گی
سخن های شایسته گفتا بسی
نپذرفت گفتار او را کسی
چنین گفت آن مهتر تیغزن
که ای بی وفایان پیمانشکن
شما را خداوند نفرین کند
به دیگر سر دوزخ آیین کند
نمودند آن لشگر تیره بخت
بدو بر یکی تیر باران سخت
چو این دید آن پیر پیروز روز
بزد بانگ کای لشگر کینه توز
به اندرزتان بی درنگ آمدم
نه سوی شما بهر جنگ آمدم
نفرموده جنگم خداوند دین
و گرنه نترسم ز پیکان کین
وزان پس بیامد برشه بگفت
سراسر سخن ها که گفت و شنفت